داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خیانت پنهان (۳)

1398/10/14

…قسمت قبل

رفتنامون به خونه جدیدی که منصور خریده بود هر بار با دست مالی و بوسه ها و خیلی اماتوری خلاصه میشد و هر دومون جرئت نداشیم لخت و عریان بشیم …و در این فاصله کماکان می شنیدم که خاله ام و نسرین همچنان از من پیش مادر شوهرم بدگویی و تهمت های ناروا میزدند …روابطم با مادر شوهرم و خواهراش حیلی سرد و بیروح شده بود ولی منصور واقعا منو دوس داشت و اهمیتی به حرفای مادرش و خواهراش نمی داد و همین برای من نقطه عطفی شده بود که همچنان به این ازدواج نظر مثیت داشته باشم مراسم ازدواجمون برخلاف قول و قراری که داده بودند معمولی برگذار شد و غروب روز عروسیمون من و منصور با اتوبوس وبه قصد ماه عسل به اصفهان عازم شدیم و در واقع شب زفافم در هتل پیروزی اصفهان اتفاق افتاد این توافقی بود که قبلا من و منصور داشته بودیم …منصور خیلی اماتور و پاک بود و تا لحظه اشنایی با من دستش به هیچ دختری نخورده بود و به قول خودش وقتی دو کلام با خانمی صحبت می کرد به ته ته پته می فتاد و هفت رنگ عوض می کرد شاید بگم چیزی شبیه اقای هالو میشد و قبل از عروسی همیشه نگران بود که در اتاق حجله ایا میتونه سربلند بیرون بیاد و در حضور کل فامیل و طایفه پرده منو بزنه و ابروش نره …وتنها فکر بکری که به نظز جفتمون رسید این بود که این مراسمو به شهر دیگه و در مسافرت و بنام ماه عسل انتقال بدیم که منصور با اعصابی ارووم و خیالی اسوده پرده مو بزنه و مرد خونه ام بشه …ولی اون شب و در اصفهان هم نتونست و هر کاری کرد کیرش خوب راست و شق نمیشد …خیلی بهم ریخته شده بود و ازم خجالت می کشید برای لحظاتی سرم داغ شد و بهم ریختم چون فکر می کردم من با یک مرد ناتوان و فاقد قدرت جنسی ازدواج کردم …ولی باز سعی کردم که خودمو کنترل کنم و به روش نیارم وشاید منصور اعصابش داغونه و یا از خستگی و پریشونی افکارشه که به این روز و حال افتاده …سراغش رفتم و دلداریش دادم…منصور خودتو ناراحت نکن حالا مگه اجباری در کاره که امشب پرده مو بزنی میزازیم فردا و پس فردا …اومدیم به سفر که خوش بگزرونیم …بی خیال …من که ناراحت نیستم …منصور کمی ارووم شده بود و ازم خواست گاها کیرشو در دستم بگیرم و اگه راست و سفت شد مشغولم بشه …اون شب چندین بار همین کارو کردم ولی کیرش نهایتا نیمه راست میشد…مدت چهار شب در اصفهان موندیم و من هنوز دختر و باکره مونده بودم و ناچارا به خونه و شهرمون برگشتیم و در سومین روز برگشتنمون بود که اون روز منصور از سر کار برگشته بود و خیلی خوشحال به نظر میرسید …چون ترفیع گرفته بود و با پست ریاست معاون یک شعبه درجه دو در واقع کادوی عروسیشو از بانک گرفته بود …اومد سراغم و لختم کرد …و با سرعت عمل خوبی که تا حالا ازش ندیده بودم خودشو لخت کرد و وقتی که کیر شفه و راستشو دیدم براستی چشام از حدقه درومد و نزدیک بود از فرط خوشی جیغ بزنم …این کیر چند روز بود که هر دو مون تلاش می کردیم این جوری بشه و حالا خود بخود شده بود …و اینک کیر منصور برای زدن پرده ام کاملا امادگیشو به رخ مون می کشید …براش اماده شدم و طاق بار در کف اتاق خوابیدم و منصور روم افتاد و کیرشو روی کوسم تنظیم کرد و سر کلاهکشو به اروومی به داخل هدایت کرد …اه …اه چه لحظه دل چسپی برام شده بود منصور از شدت هیجان و شهوتش ارووم قرار نداشت و با دستاش همه جای بدنمو می مالوند…کیرش کم کم در واژنم پیش روی می کرد و در نهایت با احساس سوزش خفیفی که گرفتم …فهمیدم پرده ام پاره شده …اخ اخ منصور …پاره ام کردی …اوووه …شهناز …کوس کردن خیلی لذت داره …اونم کوسی که تا حالا کرده نشده …منصور مال خودته …دیگه مرد شدم و میتونم با حیال راحت هرشب بکنمت …کیر خونیشو از کوسم بیرون کشید و روی سینه ها و شکمم مالوند و ادامش داد تا ابش اومد …از اون شب منصور و قبل از خواب منو می کرد …ولی نکته ای که منو به خودش مشغول کرده بود این بود که کمرش خیلی سفت نبود و اکثرا من ارضا نمیشدم و اغلب بعد از اتمام کارش به خودم ور میرفتم تا به ارگاسم برسم ولی من زن قانعی بودم و به همین حد زضایت داشتم …بارها در خیابون و مهمونیا نگاه های مردا و پسرا رو می دیدم ولی اهمیت نمی دادم وحتی یکی از همکارای منصور که تازه گی ازدواج کرده بود و گاها به خونه های هم دیگه میرفتیم از نگاه هیزش در امون نبودم …یک بار چهار نفری به باغی برای تفریح و سیاحت رفته بودیم عمدا و غیر عمد دو بار کف دستش به باسنم خورد و من خیلی مغذب و ناراحت شدم و همون شب از منصور خواستم باهاشون قطع رابطه کنیم …دلیل ازم می خواست …واونقد اصرار کرد که بهش گفتم چشاش هیزه و دو بار شاید و از عمد دستش به کونم خورده …فقط بروش نیار تا پررو نشه و تازه برای خودت هم مایه بی ارزشی میشه …قبول کرد و منو بوسید و گفت …شهناز تو زن خوشکل و پاکی هستی …من علیرغم تهمت ها و حرفایی که ازنسرین و خاله ات و توسط مادرم شنیدم ولی بهشون باور و عقیده نداشتم وهمیشه ازت حمایت می کردم …و الان جواب این کارامو گرفتم …میدونی چیه شهناز حتی یک بار خاله ات به مادرم گفته که موقعی که اون چند روز بعد از باز گشت از اصفهان قهر کرده بودی و با خواهرت به یک عروسی رفته بودی …در اون شب خیلی رقصیدی و حتی در رقص دست جمعی دست یک پسر بلند قدو گرفته بودی و بهش عشق و حال خوبی می دادی …ولی من حرفاشونو باور نکردم …خیلی چیزاپشت سرت گفتن …وحالا خودمونیم واقعا اون شب این کارو کردی …اه منصور خودت خوب میدونی منم مثل تو ادم راستی هستم و باهات روراستم …اون شب …من قصد رقص نداشتم وبا اصرار خواهرم و زنی که خواهر عروس میشد منو وادار کردند که برفص بیام و در حین رقص خودت میدونی اختیار ادم دست خودش نیس و هر لحظه ممکنه یه نفر کنارت ظاهر بشه و دستتو بگیره و خب رقصشون شبیه به رقص کردی کرمانشاهی بود و دستابهم می خورد و من گرم رقصم بودم که یهو وقتی متوجه شدم که دست یک مرد غریبه تو دستمه …فوری رقصو ول کردم …باور کن عین واقعیتو گفتم …خب شهناز اون مرد فقط دستتو گرفته بود و یا …باور کن یادم نیس …ولی نمی تونم کتمان کنم …گاها شونه اش به پستونم می خورد و بغل باسنشو هم به رونم میزد …خب اینا اتفاقیه و در رقص پیش میاد و از عمد نبود…منصور به فکر رفته بود و در نهایت حرفی نزد و به خواب رفت …در واقع اون شب همون خواهر عروس از اینکه فهمیده بود که من از شوهرم قهر کردم وممکنه طلاق بگیرم پسر عموشو در کنارم و در رقص قرار داده بود و می خواست مراتب اشنایی من و اون پسرو فراهم کنه ولی من زنی نبودم که به منصور و زندگیم تا اون لحظه خیانت کنم …چندین بار و در سال های اولیه ازدواجم به خاطر تهمت ها و بد گویی های نسرین و مادرش و البته مادر شوهرم من از خونه ام قهر می کردم و بعد از چند روز با وساطت بزرگای فامیل و خواهش و التماس منصور به خونه بر می گشتم و هر برگشتنی و شبش بهترین شب برای من و منصور میشد چون هر دومون تشنه سکس و همدیگه میشدیم و منصور اون شبا گاها دوبار منو می کرد …کاری که به گفته خودش در حد معچزه سکسی حساب میشد و همیشه می گفت اگه من خیلی شاهکار کنم ممکنه هرشب یک بار بکنمت …من حامله شده بودم و این بهترین خبری بود که گرفته بودم چون تازه گی خیلی طعنه و حرفای انچنانی از مادر شوهرم و دختراش می شنیدم که می گفتن …شهناز نازاس و بار دار نمیشه و منصور بی نسل میمونه …و حالا من خیالم راحت شده بود …منصور هم خیلی خوشحال بود و بعد از 9ماه من صاحب پسری شدم …

ادامه…

نوشته: shohre@J…شهره


👍 12
👎 11
37242 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

831879
2020-01-04 19:59:05 +0330 +0330

یاد سریال پایتخت افتادم قسمت بعدی این داستان در عید نوروز از شبکه سه زیرنویس میشه

3 ❤️

831880
2020-01-04 20:00:26 +0330 +0330

کس مغز فکر کرده همه میشینن میخونم همه قسمتهارو یارو جق بزنه رفته

2 ❤️

831881
2020-01-04 20:01:25 +0330 +0330

کیسینجر گفته بود قدرت بزرگترین محرک جنسیه ها!! من بارم نمیشد!! ولی اون رئیس بانک تو طبابت یه سور به پرفسور سمیعی زده این روش معالجه به عقل جن هم نمی رسید!! 😁 (rolling)

7 ❤️

831900
2020-01-04 20:23:01 +0330 +0330

عجیبه !
به نویسنده ی داستان نمی خوره که انقدر سنت گرا و دهن بین باشه و فکر حرفهای مادر شوهر و … باشه !؟
در قسمتهای قبلی انگار یکی دیگه بود ! حالا دچار استحاله ی شخصیت شده !

2 ❤️

831952
2020-01-04 21:26:54 +0330 +0330

من که کلا نخوندم ولی همچنان میگم ریدم تو این همه نقطه ی بیجا.

3 ❤️

831956
2020-01-04 21:43:45 +0330 +0330

میگن ایران وارد هر چیزی دست یه نفر هست، سلطان گردو، سلطان هلو هسته جدا
شما هم سلطان نقطه هستی
بزار یک بارم شده رک باشیم، داری قلمت رو در راه اشتباهی بکار میگیری، همین رو میتونی خلاصه بنویسی نه تو چندتا قسمت، اشتباهی که من تو داستان گل نرگس کردم .
به هر حال از ما گفتن بود .

4 ❤️

831982
2020-01-04 23:34:50 +0330 +0330

آره خلاصه اینجور شد که منو و منص…
قسمت چهارم رفتیم اصفهان و اومدیم من قهر…
قسمت پنجم حامله شدم و خیلی…
قسمت ششم…
قسمت هفتم هم یه چیزی تو مایه های همون کوسشعرای قسمتای قبلی
.
.
.
.
قسمت سیزدهم…
ميگما اینجا بابت داستان سریالی پول به کسی نمیدن
تموم کن دیگه اینقدر کشش نده! حالمون و بهم زدی
کون گشادیت میشه تایپ کنی یا خلاصه ش کن
یا اصن ننویس و همه رو نجات بده.

2 ❤️

831987
2020-01-05 00:49:52 +0330 +0330

خسته نباشین و دستتون درد نکنه لطفا ادامه ی داستانتون رو هم اگه امکان داره زودتر آپ کنین.

1 ❤️

832000
2020-01-05 02:38:51 +0330 +0330

اصلا به داستانت توجه نکردم
فقط از بیکاری نشستم شمردم
۲۹۱ نقطه استفاده کردی یعنی سردرد گرفتم از بس شمردم
قابل توجه آقای بیچ

1 ❤️

832024
2020-01-05 05:49:05 +0330 +0330

من که میدونم داری دلیل میادی که آخر داستانت بگی رفتی ب دادن…

2 ❤️

832054
2020-01-05 09:13:00 +0330 +0330

سلام
بعضی چیزا بهم نمیان
مثه پوشیدن کفش کتونی و شلوار پارچه ای
مثه دستبند کنار ساعت روی یه دست
لحن عامیانه داستان رو نمیدونم چرا با کلمات قلمبه خراب کردین و باعث کسل شدن خواننده میشین
واسه نمونه خط چهارم وپنجم داستان
.
از من پیش مادرشوهرم بدگویی میکردند خیلی بهتره
یا استفاده از فعل میتونه زیبایی کلامتون رو بیشتر کنه

تخیل شمارو تحسین میکنم، ولی بهتره برای نوشتن داستان دنباله دار کمی بیشتر مطالعه کنید. ریاست معاونت شعبه درجه دو، دهن پرکنه ولی چنین جایگاهی نداریم، ریاست یا معاونت… فرق دارن حیطه شغلیشون

3 ❤️

832277
2020-01-05 23:40:19 +0330 +0330

دمت گرم همین فرمون برو ببینیم چیکار میکنی احرش

1 ❤️

832295
2020-01-06 02:47:35 +0330 +0330

مطلب خاصی در داستانت نمیبینم.

0 ❤️

832539
2020-01-06 20:26:52 +0330 +0330

Kir ke nakardi maro??

0 ❤️







Top Bottom