داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

خیانت پنهان (۴)

1398/10/16

…قسمت قبل

با مادر شدنم و تولد پسرم از دست توپ و تشر و طعنه های مادر شوهر و دختراش راحت شده بودم ولی هنوز با هاشون از ریشه مشکل داشتم که بیشتر ناشی از دخالت ها و بدگویی های خاله ام و نسرین میشد …کمال به خارج از کشور رفته بود و خیالم از بابتش کاملا راحت شده بود …زندگیم با منصور به روال عادی و نرمال می گذشت و فقط سکسمون تا حدودی گرمی و شور و حرارت گذشته ها رو نداشت و لی من به شوهرم و زندگیم قانع بودم و دست از پا خطا نمی کردم و هر وقت و هر لحظه چه در خیابون و چه در مهمونیا و هر جا و مکانی با پسر و یا مرد غزیبه ای روبرو میشدم …مرتکب اشتباه و یا گناهی نمی شدم و با مرگ ناگهانی مادرم کاملا در شوک این واقعه سخت و جان کاه فرو رفتم ولی این حادثه تلخ باعث شد که نسرین و خاله ام بامن اشتی کنن و روابطم با نسرین کم کم برقرار شده بود ولی هنوز بهش اعتماد نداشتم و اجازه نداده بودم وارد حریم خصوصی زندگیم بشه …ماه ها و سال ها می گذشت و پسرم بزرگ شده بود و دیپلم و سربازیشو هم تموم کرده بود در این فاصله …نسرین چهار بار مهر ازدواج و سه بار طلاق در شناسنامه اش نقش خورده بود…و این موضوع بی اهمیتی تلقی نمیشد و همیشه حسادت رودر حرکاتش و چشاش بخوبی حس می کردم اون به خوشبختی و ارامش و امکانات من خیلی حسودی می کرد و از همه بدتر نازا هم بود و لی در ظاهر نشون نمی داد و تلاششو می کرد هر چه بیشتر بهم نزدیک تر بشه …با کادو گرفتانش و مهمونی دادناش و ابراز محبت بیش از حدش به من …کم کم داشت اعتمامو به خودش جلب می کرد … دلم می خواست بچه دیگه ای در زندگیم وارد بشه و برای بار دوم حامله بشم ولی منصور نمی خواست و به همون یک پسرمون قانع بود …علیرغم اینکه منصور مثل گذشته ها نمی تونست در سکس منو کاملا راضی کنه ولی علاقه ام بهش کم نشده بود و ازش راضی بودم …امار عشق بازیمون گاها در ده روز و یک بار می کشید و خلاصه میشد و من گاه و بیگاه در حموم و یا دستشویی و در تنهایی در بسترم خودمو ارضا می کردم و شکایت و یا طعنه ای حتی به شوهرم نمی زدم … زندگیم نرمال و توام با ارامش خیال دنبال میشد تا اینکه نسرین باز هم بدونه شوهر شد و این بار شوهرش در تصادف فوت شده بود و بازم برای مدت کوتاهی زن مطلقه شده بود …و اون مدت بیشتر بامن ارتباط برقرار می کرد …اینم لازمه بگم منصور اصلا به نسرین روی خوش نشون نمی داد و فقط به خاطر خشنودی من تحملش می کرد …کمتر از شش ماه طول نکشید که نسرین برای پنجمین بار ازدواج کرد …مردی که کارمند اداره ورزش و جوانان بود و دو پسر داشت که پیش مادرش زندگی می کردند …یک روز عصرگاه نسرین به گوشیم زنگ زد و بعد از احوال پرسی ازم خواست شبو در خونه اش بمونم …چندین بار با خواهش و التماس …و در نهایت راضی شدم که درخواستشو به شرط موافقت و اجازه از منصور اجابت کنم …در واقع شوهرش سرپرست تیم های ورزشی دانش اموزی بود که گاها به شهر های مجاور واسه مسابقه میرفتند و نسرین اون شبا تنها میشد و چون خونه شون در حاشیه شهر و در محله تقریبا ناامن و ساکتی قرار داشت درشبای نبود شوهرش …خاله ام کنارش میموند و اون شب خاله ناخوش شده بود و نسرین ناچارا منو انتخاب کرده بود…با این توضیحاتم …بالاخره علیرغم ناخرسندی شوهرم …راضی شد که من پیش نسرین بمونم …اون شب به بهترین شکل ممکن نسرین ازم پذیرایی کرد و شب خوب و ارووم و طبیعی رو باهاش گذروندم خصوصا مثل ایام دوران نوجوونیمون از شوخی و خنده و تماشای عکس های قدیمیمون یاد و خاطره گذشته ها رو زنده کردیم …اون شب گذشت و بعد از حدود دو ماه …مجددا نسرین منو باز دعوت کرد و شبو کنارش موندم . بارسوم که دیگه هم از نظر من و شوهرم کاملا عادی و طبیعی شده بود با موافقت منصور بازم اماده شدم که شبی دیگر و خوبیو با نسرین سپری کنم …اون روز پسرم ماشینشو که تازه گی خریده بود منو نیم ساعت جلوتر سوار کرد و باهاش کمی در سطح شهر گشتیم و سپس منو به خونه نسرین رسوند و پیاده ام کرد …وقتی که نسرین درو روم باز کرد متوجه ارایش غلیظ و لباس شیکش شدم …تعجب کردم که چرا این مدلی شده …اخه غیر از من کسی قرار نبود بیاد و همین باعث شد ازش بخام واسم توضیح بده …نسرین این لباس و ارایش چیه زدی به خودت …خبریه؟…ههههه…اره عزیزم …امروز و امشب شب خاصیه و لازم بود که ارایش کنم و لباس مجلسی بپوشم …اخه چرا ؟…حالا بیا تو …بعدا خودت می فهمی …فضای دو اتاق و پذیرایشو بشکل خوبی تزیین ودکور داده بود …هنوز در شوک این کاراش بودم …بوی عطر خوش بوی خورشت فسنجون مشاممو تخت تاثیر داده بود و هوس کرده بودم فوری ازش بخورم …همه چی نشون از شب متفاوت تر از قبلاش می داد…ولی چه تفاوتی و چگونه …اینش هنوز برام معما و بدونه جواب شده بود …ساعت به نزدیک شام رسید و تاریکی شب در بیرون از پنجره فضای پیرامونو کاملا پوشوند هنوز نسرین از جواب دادن طفره میرفت و تنها چیزی که از دهنش در رفت این بود که منتظر یک مهمون دیگه س …و این مهمون چه کسی میتونه باشه …ووقتی که صدای زنگ ایفون خونه اش به صدا درومد …دونستم دارم به جوابم میرسم …نسرین اجازه نداد برمکلید ایفونو بزنم و خودش اومد و فشارش داد…از این همه پنهون کاری نسرین کمی نگران شده بودم و فکر می کردم این مهمون چه کسی میتونه باشه .حدس و گمونم بیشتر به خاله ام و نوه اش که ازدختر جمال میشد و الان سنش به 15 سال میرسید میرفت …ولی وقتی که در اتاق پذیرایی باز شد و قیافه شاد و خندان و صد البته چشمای حشری کمال رو دیدم بیک باره شوکه شدم و تنم به لرزش عجیبی افتاد …وای خدای من …کمال اینجا چه غلطی می کنه اون که خارج رفته بود …به به …شهناز جون …پس سلامت کو …نکنه از شدت ذوق و خوشی دیدن من…زبونت به سلام گفتن نمیره …اه شهناز اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده …چن ساله تورو ندیدم …ها خودت بگو …بالای سال و شایدم نزدیک بیست سال …میدونی از فراق تو و عشقت من تا حالا زن نگرفتم …فقط کارم شده بود به یاد تو کردن جنده ها و فاحشه ها …حب چرا به کمال خوشامد نمی گی …ها …زبونم تودهنم قفل و زنجیر شده بود و فقط نیگاش می کردم …کمال به اندامم خیره شده بود و از ارایشم تعریف می کرد ارایشی که نسرین به زور برام انجام داده بود و من نمی خواستم و در حال ارایشم بهم می گفت مهمون ویژه ام دوس داره ارایش داشته باشیم …نسرین اومد وگفت کمال …از شهناز خرده نگیر اون از دیدنت شوکه شده والان ته دلش عروسیه که تو رو دیده اخه هر چی باشه تو و شهناز عاشق و معشوق قدیمی همدیگه هستین و امشب بهم رسیدین …هههههه…درسته خواهر …من که نوکرشم دربست و تو این دنیا خیلی زنا رو دیدم و بغلشون کردم ولی هیشکی شهناز من نمیشه …امشب یک شب خوب و خاص برای منه …ممنونم ازت نسرین …تو حق خواهریو بخوبی برام بجا اوردی و شهنازو بهم رسوندی …براستی داشتم داغ می کردم کم کم قضایا برام رو شده بود و من در دام کثیف نسرین و کمال امشب گرفتار شده بودم و هیچ راه فراری نداشتم و حتی اگه از خونه نسرین هم بیرون میومدم در اون تاریکی شب و حاشیه شهر و اون منطقه بکر و ساکت و خطرناک قطعا دچار خطرات بدی میشدم …پاهام توان نگه داری وزنمو نداشت و داشتم از کنترل خارج میشدم …کمال اومد جلوم و منو بغل کرد …خواست ماچم کنه …با دستام پسش زدم …و خواستم به طرف کمد لباسا برم و متنتومو تنم کنم …این حرکتم فقط یک نمایش بود و حتی میترسیدم که از خونهشون بیرون بیام و هدفم این بود که ابتکارعملو در دستم بگیرم و کمال و نسرین رو از مقاصد بدی که داشتن…دور کنم …ولی هیچ فایده ای نداشت و بیشتر کمالو جری تر کردم چون این بار دور کمرمو گرفت و لباشو بزور رو لبام گرفت و می لیسید و می خورد و گازم می گرفت …اووووف …جیگر خودمی …مال منی …شهناز …کجا می خواستی بری ها …نکنه پیش اون شوهر بی بخار و بی ریختت .بری …که حتی مطمئنم نتونسته یک بار کامل تو رو بگاد و سیرت کنه …امشب بهت نشون میدم که یک مرد واقعی کیه و چه جوری تر تیبت میده …اون منم فقط …گرفتی شهنازم …ها …ارووم باش شنهاز گریه نکن …قربونت برم فقط کمی لباتو گاز گرفتم …میدونی چقدر بیاد این لبا و صورتت من جق میزدم هرشب به یاد یک نقطه از اندامت کیرمو می مالیدم …تف به ذاتت کنن منصور که شهنازو ازم گرفتی قسم می خورم امشب تا صبخ بکنمت وکاری کنم که منصور از چشات بیفته …اه اه اه کمال تو رو خدا وتورو به جون مادرت قسمت میدم کاری با من نداشته باش …رحم کن …من شوهر دارم درسته از منصور خوشت نمیاد ولی اون مرد خونه مه و دوسش دارم …بهش احترام بزار و به خاطر هر چی که دوسش داری ازم بگذر …پسرم از قد و اندازه مثل تو شده و از اون خجالت بکش …زر نزن شهناز …دوس ندارم بهت فش و بد بیراه بزنم …و خودتو خسته نکن …من سال هاس واسه همچین شبی برنامه داشتم و حالا که موفق شدم …هیچ قدرتی نمیتونه جلومو بگیره …کیرم تو کون پسر و شوهرت …حالیت شد پس ساکت بمون تا کارمو بکنم …راست میگه شهناز …کمال امشب شوهرت میشه و پس اب غوره نگیر و اگه عذاب وجدان هم گرفتی واسش راه حل داریم …خفه شو نسرین …تو اخرش انتقام و زهرتو به من زدی …ههههه…اره اره شهناز من مدتهاس که نقشه واست داشتم وفقط کمال دور بود و منتظرش بودم که فقط واسه رسیدن به تو برگرده …اخه اون هر وقت با من تماس می گرفت فقط می گفت شهناز رو جور کن تا من فوری برگردم ایران …کمال جون تا من سفره شامو اماده می کنم تو شهناز جونو یه سرویس روغن کاری کن تا اماده بعد از شام بشه …کمال این جمله نسرین رو که شنید به یک باره بهم هجوم اوردو بدونه اینکه لباسشو در بیاره منو به کف اتاق پرت کرد و روم ولو شد و وحشیانه لباسامو تیکه تیکه کند و هر کدومشو به گوشه ای پرت کرد …داشتم فریاد میزدم و گریه کنان و دست و پا زنان و به هرشکلی به شدت مقومت می کردم ولی توان مقابله با کمال رو نداشتم و فقط خودم خسته می کردم …شورتم فقط مونده بود و کمال با دستاش به صورت و همه جام و حتی سینه های نرم و حساسم سیلی میزد و دیگه از توان افتاده بودم که متوجه کیرش شدم …اوووه خدای من دقیقا اگه بگم دوبرابر کیر منصور میشد شاید اغراق گفتم ولی نزدیک دو برابر کیر منصور کلفت و درازی داشت کیر منصور نهایتا اندازه عرض دستام میشد یعنی زیر 12 سانت …و حالا کیر کمال جلو چشام بود و وحشت دخولش در کوسم منو گرفته بود …کمال بدونه مقدمه لنگ پاهامو بالا داد و به شونه ام رسوند و کیرشو به قول خودش مردونه و یک ضرب در کوسم فرو کرد …جیغی که کشیدم اونقد شدید بود که در نیمه اش داخل گلوم گیر کرد و اب از چشام بیرون زد …عرق درپشیمونیم نقش گرفته بود و با دو دستام به سینه اش میزدم …براستی به بدترین شکل کمال به من تجاوز می کرد و نسرین گاها میومد و نگاهی می کرد و کمال رو تشویق به ادامه تجاوزش می کرد …کیرش وقتی که به ته کوسم می خورد و همه طول کیر کلفتش و تارسیدن تخماش به زیر کونم میرسید …چشام از شدت فشار و جرر خوردن به گیجی میزد و خیال می کردم اتاق دور سرم می چرخه …ازش خواهش کردم هر چه زودتر تمومش کنه …اینو درست اومدی شهناز …تمومش می کنم که زیاد خسته نشم چون تا فردا صبح باهم کار داریم …اماده باش تا اب کیر کمال برای اولین بار در کوست ریخته بشه …ایییییییی…اومد …راحت شدم …اخیش …پاشو شهناز برو ابی به دست و صورتت بزن که حالت جا بیاد …حال و روزم افتضاع و خراب بود و چهار دست پا خودمو به دستشویی رسوندم و ابی به صورتم زدم …کم کم به خودم اومدم و دقایقی که زیر کمال مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته بودم رو به خاطر اوردم و راستش در این لحظه …حس زشت و ناپسند و ناراحتیم بطرز معجزه اسایی به یک نوع احساس گنگ و نا مفهوم و متمایل به طعم و بوی لذت بخشی تبدیل شده بود …وقتیکه به کوسم دست زدم و خواستم با اب تمیزش کنم اثار اب منی فراوون کیر کمال رو بوضوح دیدم و وقتی که قطراتش از کوسم می چکید حس و حال خوبی بهم می داد حس شهوت زشت و خیانت به شوهرم علیرغم عدم تمایلی که داشتم و در درونم معنی زیبایی رو گرفته بود …در واقع کیر کلفت کمال منو تحت تاثیر خودش قرار داده بود …یک عمر من از یک کیر باریک و کوتاه پذیرایی می کردم و حالا فهمیده بودم که کیر واقعی چه طعم و مزه ای داره …

ادامه…

نوشته: shohre@J…شهره


👍 11
👎 16
29814 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

832516
2020-01-06 20:14:50 +0330 +0330

ول کن تروخدا گابیدی دیگه
بابا ی دادن انقدر گفتن نداره ک همه میدن
تو چرا انقد طولش میدی

2 ❤️

832517
2020-01-06 20:14:57 +0330 +0330

دنباله دار نميخونم فقط گفتم كامنت بذارم كسي نگه اول

3 ❤️

832518
2020-01-06 20:15:00 +0330 +0330

فازت چیه این همه نقطه گذاشتی، در جاهایی که نباید؟؟ گفتیم نقطه بذارید ولی نه دیگه اینطوری.


832536
2020-01-06 20:25:13 +0330 +0330

مثل فیلم خانه پدری شود یه دره باز شد بیست سال گذشت

عجبز

3 ❤️

832542
2020-01-06 20:29:31 +0330 +0330

یه ضرب المثل آمریکایی میگه، وقتی بهت تجاوز میشه، بجای اینکه ناراحت باشی، بجاش لذت ببر.
فکر کنم دنبال بهانه بودی که لذت ببری. خوب این همه داستان سرایی نداره. حالت رو ببر

3 ❤️

832543
2020-01-06 20:31:04 +0330 +0330

تبریک میگم بعد از ۳ قسمت بالاخره دادی

3 ❤️

832553
2020-01-06 20:38:06 +0330 +0330

حالا شد
ادامه بده

0 ❤️

832554
2020-01-06 20:38:16 +0330 +0330

حالا شد
ادامه بده

0 ❤️

832555
2020-01-06 20:38:36 +0330 +0330

خیانت ندوس ولی دیس نمیدم بهت گنا داری

0 ❤️

832561
2020-01-06 20:44:40 +0330 +0330

دلش بوده بده نمیدونسته تازه فهمیده هههههه

3 ❤️

832565
2020-01-06 20:46:24 +0330 +0330

شده عین لاکپشت های نینجا :این داستان ادامه دارد. ناموسا ساییدی منو به شخصه

3 ❤️

832583
2020-01-06 21:05:32 +0330 +0330

خدا رو شکر یه قسمتش مونده :)

6 ❤️

832604
2020-01-06 22:02:48 +0330 +0330

پیشنهاد پزشکی :قبل سکس مثه خر نخورید و با شکم خالی کارتونو بکنید چون تگری میزنید. اون قابله فسنجون رو هم بکن تو کونت چربو روغنی . فک کن یجا سکس کنی که بوی فسنجون میاد انگار سر اشپز پشت اشپزخونه کونت میذاره (dash)

1 ❤️

832614
2020-01-06 23:23:20 +0330 +0330

نقطه هات خیلی رو مخن چون زیاااادن

0 ❤️

832626
2020-01-07 01:11:47 +0330 +0330

داستان فاقد آهنگ و ساختار زمانی هست و در باقی موارد هم فاجعه
قسمت آخر رو هم زودتر بنویس و قلم رو ببوس و هرکاری دوست داشتی بکن جز نوشتن

1 ❤️

832630
2020-01-07 01:39:49 +0330 +0330

داستانهای قبلیتو نخوندم،ولی با این مدل داستانها حالی میبریم ما?
لایک برای وجودت 🌹

0 ❤️

832638
2020-01-07 02:51:53 +0330 +0330

خوبه ادامه بده

0 ❤️

832642
2020-01-07 02:59:42 +0330 +0330

شوهرو بچه تو ول کردی رفتی خونه زنیکه وبهت گفته مهمونی ک داره میاد آرایش کردتو دوس داره ببینه.خب اگه تو واقعا زن پاکی بودی اولا که بدون همسر هیچ قبرستونی نمیرفتی .برفرض مثال رفتی وقتی بهت میگه آرایش کن طرف خوشش بیاد خب میخاد تو رو بکنه که میگه خودتو ارایش کن منو ک نمیخاد بکنه …نتیجه گیری …میخاریده رفتی بخارونیش…کماااااال بیا اینم بماااال …تمام قسمتهای داستانت سروته نداشت داستانت از قسمت اول روی کمال زووم کرده بودی که بگی یروزی اومده و کردتت…

4 ❤️

832650
2020-01-07 03:32:40 +0330 +0330

یعنی منتظر بودم با خورشت قرمه سبزی شوخی کنی که بزنم کتلتت کنم ! قرمه سبزی خط قرمز منه!
اون نقطه ها بذر نیست که همینجوری میپاشی تو داستان!

4 ❤️

832662
2020-01-07 04:34:00 +0330 +0330

واکینگ دد جذاب تره که !
در قسمت اول قرار بود نویسنده برای حفظ حراست و امنیتش رابطه اش رو کم کنه که !!!

3 ❤️

832669
2020-01-07 05:18:43 +0330 +0330

دیسلایک کردم
نویسنده عزیز شاید مطلبی در مورد سندروم استکهلم خوندی. و روی داستانت تاثیر گذاشته… ولی اینو در نظر بگیر فردی که مورد تجاوز بدین شکل وحشیانه قرار بگیره، هیچ وقت نسبت متجاوز و عمل تجاوز حس خوشایند نخواهد گرفت… و این ضعف داستان شماست

بنظر من این داستان توسط نویسنده مرد ساخته و پرداخته شده. و اسم شهره در نام نویسنده صرفا واسه گرفتن لایک بوده

2 ❤️

832676
2020-01-07 06:15:05 +0330 +0330

با این که غلط املایی زیاد داشتی ولی از داستانت خوشم اومد.بیصبرانه منتظر قسمت بعدیش هستم دوست عزیز.
به چرت و پرتای بقیه هم گوش نکن اینا کارشون خزعبلات گفتنه.
اگه قهارترین داستان نویس دنیا هم بیاد اینجا داستان بنویسه اینا گوه خودشونو میخورن.

0 ❤️

832680
2020-01-07 06:38:18 +0330 +0330

موبایل نبود؟
خودتم کونت می‌خارید
حالا اینا که کستانه ولی یه ذره منطقم خوب چیزیه.

2 ❤️

832728
2020-01-07 10:34:19 +0330 +0330

نخوندمش ولی احتمالا در عین شوهر داشتن عاشق یکی شدی و استدلالت هم اینه که همسرم بهم بی توجهی میکنه یا شوهرم بهم زیاد میرسه. منم خسته شدم و دنبال یکی بودم که محل سگ بهم نزاره و من التماسش کنم.

1 ❤️

832736
2020-01-07 10:48:36 +0330 +0330

داستانایی که دنباله دارن انقد دیر قسمت جدیدشون میاد که برا یاد اوری باید یا نت برداشت از داستانا یا اینکه رفت از اول خوندشون

بهتر نیست اول داستان یه انچه در قسمت قبل خواندید بزارین؟؟

0 ❤️

832781
2020-01-07 14:44:30 +0330 +0330

خواستم بخاطر اینکه برعلیه کون گشادی ذاتیت مقابله کردی و چند خط بیشتر از قسمت‌های قبلی نوشتی بهت لایک بدم
ولی
دیدم اگه بهت لایک بدم ممکنه تشویق بشی و بعداز اتمام این داستان بازم بخوای بنویسی
در یک جمله بگم؟ از تو نویسنده در نمیاد
جمله بندی‌ها خیلی افتضاحه، آدم احساس میکنه این داستان و یه آدمی نوشته که زبان مادریش فارسی نیست و داره بزور تلاش میکنه فارسی عامیانه بنویسه

مثل این دو خط:(جیغی که کشیدم آنقدر شدید بود که در نیمه اش داخل گلوم گیر کرد، آب از چشام بیرون زد… عرق در چشام نقش گرفت)
میدونی… بلاتکلیفی، جملات نه کتابیه نه عامیانه
بشکل وحشتناک و چندش آوری عبارات و جملاتت ناهمگون است

دوست خوبم آرش آبی هم زیر قسمت سوم به شکل دیگری سعی کرد اینو بهت بفهماند.

1 ❤️







Top Bottom