خیلی حواسم بود که زنم زیاده روی نکنه (۱)

    سلام بابک هستم و 35 سالمه . من تا حالا تجربه نوشتن داستان سکسی نداشتم ولی چون از خوندنش لذت میبرم میخوام یکی از خاطرات خودمو تو قالب یه داستان بنویسم و امیدوارم کار قابل قبولی از آب در بیاد .خوشحال میشم نقد و نظرات منصفانه دوستان رو بخونم .
    این ماجرایی که مینویسم برمیگرده به حدود سه سال پیش . اون وقتا من مدیر یه کارگاه بزرگ ساختمانی بودم تو منطقه الاهیه تهران . داستان از اونجا شروع شد که همون اول کار و قبل از شروع عملیات ما باید یه گزارش وضع موجود از ساختمان های اطراف پروژه تهیه میکردیم که اگه خدایی نکرده مشکلاتی در حین اجرای کار واسه اون ساختمان ها پیش اومد مدارک و مستنداتی داشته باشیم که در ابتدا اوضاع و احوالشون چطور بوده و به قول معروف خرابی های قبلی به پاچه ما فرو نره . برای این کار یه درخواست به دادگستری دادیم و بعد هماهنگی های لازم یه قرار با همسایه ها گذاشتیم که همراه کارشناس رسمی دادگستری بریم واسه بازدید خونه های اطراف .
    روز قرار شد و من و کارشناس و دو سه نفر از بچه های فنی مون رفتیم . یه ساختمون کنار پروژه ما بود که تو طبقه همکفش یه خانم میانسال زندگی میکرد . روزی که رفتیم واسه بازدید خونه تنها بود . یه خانم حدودا 37-38 ساله و به شدت محجبه و به قول معروف حاج خانمی بود واسه خودش . روز بازدید یه چادر سفید با گل های بنفش سرش کرده بود و خونه زندگیش خیلی تمیز و مرتب بود . اونقد تمیز که من به شوخی گفتم حاج خانم اینجا اینقدر مرتب و تمیزه ادم روش نمیشه بیاد تو و بشینه ، که اونم با اون چشمهای مشکیش که توصورت سفیدش مثل نگین میدرخشید یه نگاه معنی دار بهم کرد و گفت اختیار دارید آقای مهندس و همراه نیگاه سر تا پایی که بهم کرد یه لبخند ریز و محجوب گوشه لبهای صورتیش نقش بست . اون نگاه و لبخند تو اون شرایط با توجه به اینکه اون خانم به نظرم باید خیلی خشک و مقید بود، واسم خیلی جذاب و جالب بود و به همین خاطر توی اون ده دیقه یه ربی که اونجا بودیم بد جوری ذهنم درگیر ماجرا شده بود و همش حواسم به حاج خانم بود . ایشونم انگار که فهمیده بود و همچین بدش نمی اومد به بهانه های مختلف میاومد کنارم وامیستاد و سوال های مختلف میپرسید . راستی یادم نره بگم یه چیز دیگه که بد جوری خوشم اومده بود بوی عطر حاج خانم بود که وقتی کنارم وامیستاد رایحه دل انگیزش همچین روحم رو قلقلک میداد که دلم میخواست ساعتها زمان متوقف بشه و حاج خانم تکون نخوره از کنارم . خلاصه بازدید تموم شد و موقع خدافظی نگاهمون به هم گره خورد . یه لحظه بیخیال کار و کارشناس دادگستری شدم و با تمام وجودم سعی کردم تو نگاهش بخونم منظورش از رفتارش چی بوده .چند ثانیه همه چی رفت رو دور کند و هیچ صدایی نمیشنیدم و با تمام وجود محو نگاه گیرای خانمی بودم که با چشمهای مشکی و ابروهای کمونی و تمیزش بالای یه بینی استخونی و قلمی که جا خوش کرده بود رو تاج یه غنچه صورتی خوش رنگ به نسبت کوچیک و کمی برجسته داشت تا ته دلم رو میلرزوند . یه لحظه به خودم اومدم و دیدم بچه ها با کارشناس رفتن واحد روبرو و من و حاج خانم تنها دم در واحدش واستادیم . دست و پام رو گم کردم .نگران بودم یه چیزی بگه و جلو بقیه ابرو ریزی بشه . سریع رفتم دم در و دنبال کفشام میگشتم که یه هو دیدم اومد نزدیک و انگار بخواد تو گوشم چیزی بگه اروم گفت مهندس جون ترو خدا خیلی مراقب باشید .من تنها م و شب ها اگه سرو صدا زیاد باشه از ترس نمیتونم بخوابم .
    منم گفتم خیالتون راحت باشه .تا وقتی من اینجا باشم نمیذارم آب تو دلتون تکون بخوره و زود خدافظی کردم و رفتم پیش بقیه .
    اون روز تا شب درگیر این ماجرا بودم و چند دقیقه یه بار از پنجره دفتر خودم حیاط خلوت واحد حاج خانم رو دید میزدم به این امید که بیاد بیرون و یه بار دیگه ببینمش .که البته ندیدمش .شب که رفتم خونه موقع خواب ذهنم به شدت درگیر حاج خانم بود و همش به این فکر میکردم که چجوری باید برم سراغش و بهش پیشنهاد دوستی بدم . از یه طرف یه جورایی چراغ سبز اولیه رو گرفته بودم و از طرفی با توجه به شرایط ایشون و اینکه اگه شاکی میشد ممکن بود تو محیط کارم خیلی ضایع بشم ذهنم رو درگیر کرده بود .
    صبح که رفتم کارگاه تا ساعت 11 خودمو با کارهای روزمزه سرگرم کردم و سعی کردم بهش فکر نکنم ولی مگه میشد . به این راحتی بی خیال اون چشمها و صورت خوشگل و اندام ترکه ای و سینه های برجسته حاج خانم شد .
    تو همین گیر و دار بودم که نگهبان زنگ زد وگفت یکی از همسایه ها اومده و میخواد شما رو ببینه .منم گفتم راهنماییش کنن بیاد دفترم .
    در که باز شد شوکه شدم . دیدن حاج خانم تو قاب درب با اون چادر مشکی براق باز و مانتو تنگ زیر چادرش که باعث میشد به راحتی حجم سینه و باسنش دیده بشه قشنگ ترین اتفاق ممکن تو اون لحظه بود .
    تعارف کردم که بفرمایید بشینید و ایشون هم خیلی با تمانینه که بیشتر شبیه ناز و کرشمه بود واسه من ،اومدن تو و گفتن مزاحم نیستم مهندس . گفتم : نه به هیچ وجه ، خواهش میکنم بفرمایید .خیلی خوش اومدین . من در خدمت شما هستم .
    با خودم فکر کردم که بابک هر غلطی میخوای بکنی الان وقتشه وگر نه دیگه باید قیدشو بزنی .
    گفت راستش از دیروز که شما اومدید و متوجه شدم که میخواید گود برداری عمیق بکنید خیلی نگرانم .اومدم با شما صحبت کنم که اگه فکر میکنید کارتون خطرناکه یا سر و صدا زیاد داره من خونم رو عوض کنم .خلاصه سر صحبت باز شد و من فهمیدم که حاج خانم استاد دانشگاه ادبیات هستن و شوهرشون رو تو یه اتفاق حدود دو سال پیش از دست دادن و به خاطر اینکه خانوادشون تهران نیستن و دانشگاه تدریس دارن تنها تهران زندگی میکنن . تقریبا یه ساعتی گپ زدیم و این لابلا من شماره موبایلم رو دادم بهشون و گفتم هر وقت احساس کردین مزاحمتی از طرف پروژه ما هست حتما به من زنگ بزنید . و خواستم ایشون هم تلفنش رو بده که اگه زنگ زد بشناسم و جواب بدم که دیدم هم تلفن خونه رو داد و هم دو خط موبایلش . خط دوم رو گفت این خط خصوصیمه و فقط دوستای خیلی نزدیکم دارن شمارش رو . دیگه ترسم کاملا ریخت . وقتی رفت از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم . یکی دو ساعت بعد یه پیام خیلی مودبانه و فلسفی واسش فرستادم و اونم جواب داد واروم اروم جراتم بیشتر شد و بهش گفتم از همون روز اول که دیدمش به شدت بهش علاقه مند شدم و ذهنم و دلم درگیرش شده .اونم گفت منم یه همچین حسی بهت پیدا کردم و البته فکر کردم با توجه به شرایط ممکنه به حمایتت نیاز پیدا کنم .
    این ماجرا همینجور پیش میرفت و هر دفعه که من میخواستم با هم بیرون بریم میگفت شرایط کاری من جوریه که نمیتونم همچین ریسکی بکنم و اگه کسی ببینه واسم خیلی بد میشه . یه شب داشتیم با چکش هیدرولیکی گود برداری میکردیم که باعث لرزش زیادی میشد . من کارگاه بودم .دیدم حاج خانم زنگ زد و گفت چیکار دارید میکنید ؟ تمام خونه داره میلرزه و من خیلی میترسم . منم شیطنتم گل کرد و گفتم چیزی مهمی نیست ولی اگه واقعا میترسی میخوای بیام پیشت تنها نباشی . لحن من شوخی جدیش قاطی بود و منتظر جواب اون بودم . گفت میترسم ولی شما بیاید اینجا ، تو یه خونه تنها مطمئنی مشکلی پیش نمیاد ؟
    منم گفتم : مشکل که نه ولی قول نمیدم بتونم تمام شب رو رو مبل روبروت بشینم .
    یه خنده کوچولو کرد و گفت پس نمیشه مگر اینکه .... و حرفش رو خورد .
    گفتم مگه اینکه چی ؟ هر چی باشه قبوله . گفت هیچی .گفتم نه جون من یه چیزی میخواستی بگی .بگو دیگه . یه کم ان و من کرد و گفت مگه اینکه ما به هم محرم بشیم .
    منم که انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم .این که مشکلی نداره .خب محرم میشیم . من صیغه بلدم بخونم . خلاصه تلفنی خودم صیغه رو خوندم و گفتم من از صبح کارگاهم میرم خونه یه دوش میگیرم و میام . به بچه ها هم میگم یکی دو ساعت تعطیل کنن که شما نترسی .
    رفتم دوش گرفتم و یه لباس مناسب پوشیدم و ظرف یک و ساعت و نیم خودمو رسوندم دم خونه حاج خانم .
    تلفن زدم و گفتم همه چی اوکیه عروس قشنگم ؟
    گفت عاره عزیزم .من اماده ام .
    ایفون رو زد و رفتم تو
    درب واحد رو باز گذاشته بود . رفتم تو . هیشکی تو سالن نبود . یه کم واستادم و دسته گلی که واسش گرفته بودم گذاشتم رو میز . یه هو دیدم یه موزیک لایت پلی شد . و حاج خانم از درب اتاق خواب اومد بیرون . حاج خانم که دیگه نه ، پری شده بود . یه لباس حریر سفید نازک که از بالا تنه دو تا بند رو شونه داشت با یقه هفت باز جوری که خط سینه و یه کم ممه های بلوریش معلوم بود و از پایین دامن شلی بود که یه وجب بالا زانوشو میپوشوند . نزدیک تر که شد باز همون رایحه عطر روز اول رفت تو مغزم و دلم و به تاپ تاپ انداخت . نور فضا خیلی کم بود و جزئیات صورتشو تا وقتی که رسید به چند قدمیم نمیدیم . نزدیک تر که شد یه چرخ زد و موهای پرکلاغی موجدارش که تا نزدیک باسنش بلند شده بود رقص کنان رو شونه هاش لغزید و بوی عطرش همه وجودمو پر کرد . باورم نمیشد . نزدیک تر اومد و یه چرخ دور من که میخکوب شده بودم زدو دستم رو تو دستش گرفت لبشو اورد نزدیک گوشم و اروم گفت خوش اومدی عزیزم . منم دستم رو تو دستش جابجا کردم و دست دیگه ام رو حلقه کردم دور کمرش و اروم لبم رو گذاشتم رو پیشونیش و به همون ارومی گفتم به عشق تو اومدم . بعد دستهاشو تو دستم گرفتم و کشیدمش تو بغلم و سرش رو گذاشتم رو سینم و شروع کردم به نوازش موهای مشکی و موجدار و بلندش . تو همون حالت سرش رو بالا اورد و با زبون صورتیش لباش رو یه لیس کوچولو زد و منم لبم رو بردم نزدیک و اروم شروع کردم از لب بالا و پایینش بوسیدن . لبم رو که گذاشتم رو لباش حس کردم تو بغلم شل شد . اروم اروم اوردمش نزدیک مبل و نشوندمش رو مبل راحتی توی سالن . خودم واستادم روبروش و با دستام صورت سفید و خوش فرمش رو گرفتم و باز شروع کردم لب گرفتن . ایندفعه زبونمون هم با هم درگیر شده بود و با نوای موزیک لایتی که تو فضا پخش میشد زبونمون تو دهن هم میرقصید . اونم دستشو گذاشته بود تو موهای منو از پشت سرم اروم چنگ میزد موهامو . دستمو اروم از صورتش به سمت گردن بلندش بردم و با چند تا نوازش کوتاه رسوندم به پشت کتفش و چند ثانیه ماساژش دادم . حالا دیگه جفتمون کاملا اماده بودیم . حس میکردم یه نیروی فوق العاده تو رگهام جاری شده و حالتی شبیه مستی داشتم . دستم رو بردم زیر بند سفید لباسشو با یه تکون از رو شونش کشیدمش پاییین . یه نیگاه به پایین کردم و دیدم یه دونه از سینه ها ی برجستش تقریبا بیرون افتاده و خودش داره با نوک سینش بازی میکنه .اروم لبم رو از رو گردنش با یه لمس کوچولو کشیدم رو سینه لختش و با دستم اون یکی سینه رو از قفس اون لباس لعنتی رها کردم و شروع کردم به خوردن و مالیدن سینه ی بلورینش . پوست سفیدش تو اون فضای تاریک و روشن مثل مهتابی میدرخشید . یواش یواش اهش بلند شده بود و همراه اون موزیک لایت لذتم رو چند برابر میکرد . یه لحظه نیگاه کردم و دیدم لباسش تا کمر پایین اومده . کیرم که داشت از فرط فشار شلوارمو پاره میکرد درد گرفته بود . دستش رو گرفتم و گذاشتم رو کیرم که حالا راست راست شده بود . اونم شروع کرد به مالیدن کیرم از رو شلوار . سرم رو از رو سینه برداشتم و باز رفتم سراغ لبهای خوشمزه حاج خانم . همزمان دستم رو بردم سمت کس خوشگلش که تا اون لحظه هنوز لمسش نکرده بودم . اروم لباسشو زدم کنار و از رو شرت شروع کردم به مالیدن چوچول و بالای کس ناز حاج خانم . حالا دیگه رسما صدای آهش بالا رفته بود و من دیگه صدای موزیک رو نمیشنیدم . شرتش رو از پاش دراورم و سرم رو بردم لای پاش و شروع کردم به خوردن کس خوشگلش . اصلا باورم نمیشد که با اون تو همچین شراطی هستیم . کسش کاملا خیس شده بود و با انگشت من داشت حال میکرد . تو یه حرکت سریع تیشرت و شلوار خودمم هم در اوردم و انداختم رو مبل . دستم رو گرفت و نشوندم رو مبل و خودش اومد پایین نشست . دست کرد زیر شرتم و کیرم رو که حالا ، راست راست شده بود بیرون کشید و به ارومی شروع کرد به خوردنش . منم با دستام موهاشو نوازش میکردم و هر از چند گاهی به لمس کوچیک از سینه هاش داشتم . یه چند دیقه که با لب های خوشگلش کیرصاف و کلفت و شیو شده ام رو نوازش کرد . پاشد دستم رو گرفت و رفتیم به سمت اتاق خواب .
    دوستان قسمت اول داستان من همینجا تموم میشه . اگه توی نظرات حس کردم که خوشتون اومد قسمت دوم و پایانیش هم مینویسم . ببخشید کمی طولانی شد .


    نوشته: مهرزاد

  • 8

  • 12




  • نظرات:
    •   aidin013
    • 11 ماه
      • 0

    • ????????


    •   happysex
    • 11 ماه
      • 0

    • تو بنویس ، بالاخره باید ی جوری عقده های درونی ات رو
      خالی کنی
      در ضمن من تا الان فکر میکردم الهیه درسته اما الان فهمیدم الاهیه درسته مهندس


    •   koohyar.meshki posh
    • 11 ماه
      • 0

    • اونجا که الهیه رو نوشتی الاهیه باید منصرف میشدی از نوشتن ، قسمت دومم ننویس بذار ته قصه باز بمونه هر کسی با برداشت خودش از انتهای داستان جق بزنه.


    •   iraj.mirza2
    • 11 ماه
      • 3

    • قشنگ معلوم یک کارگر ساختمونی هستی که مهندس ها روزها ازت بیگاری میکشند و شب ها هم به کونت میزارند!!!!!!!


      مهندس متن صیغه رو باید زن بخونه و مرد هم بگه قبلت


      مهندس اگر دوباره بنویسی چکش هیدرولیکی رو میکنم توی کونت،اگر دوست داری قسمت بعدی رو بنویس


    •   pvh2
    • 11 ماه
      • 1

    • من تا حالا راجه به هیچ داستانی نظر ندادم ولی خدایی اسم داستان چ ربطی داشت به موضوعش؟ ????????


    •   Gadimi
    • 11 ماه
      • 1

    • به این سرعتی که تو زدی توش من نمیتونم حاج خانومی رو تصور کنم و بیادش بجقم
      دو حالت داره
      یا خاطره ای که ننت برا خالت تعریف میکرد رو نصف نیمه شنیدی و نوشتی
      یا اینکه خاطره ای که ننت تعریف میکرد ولی اینبار برا خاله کوچیکت رو شنیدی و اومدی بدو بدو نوشتی که توام اره ، اره عوبی جون ، تو بگو اره مام میگیم اره


    •   saraaarian
    • 11 ماه
      • 0

    • ۳۷_۸ساله میانسال!!حاج خانم!!!!


    •   PesareMahjoub
    • 11 ماه
      • 1

    • جناب ايرج ميرزا با احترام فراوان به تخلص اسم شما كه از شاعرمحبوب و مورد علاقته من است خدمتتان بعرض برسانم
      كه من يك مسيحى هستم ولى خانمهاى زيادى با وجود آنكه ميدانستيد من مسيحى هستم باز هم اصرار در خواندن متعه يا همان ازدواج موقت ( صيغه ) داشتند من براى خودم شدم آيت الله و ميتوانم كتابى مبسوط و با ادله كافى جهت إرجاع به مأخذ و منابع مختلف دين اسلام ،به تحرير در آورم . اما قادم خداى ناكرده إظهار فضل نيست فقط جهت اطلاع شما بايد بعرض برسانم كه اگر خانم خودش بخواهد متن عقد موقت را بخواند ميگويد : زوجتك النفسى فى مدت المعلوم على الهمر الملوم و مرد ميگويد قبلت
      و اگر مرد بخواند ،ميگويد : زوّجتُ موکّلتی لنفسی لنفسی فی المدت المعلومۀ علی المَهر المعلوم


    •   PesareMahjoub
    • 11 ماه
      • 0

    • بالاخره جناب آقاى مهندس اسم شريف حضرتعالى بابك است يا مهرزاد
      من خيلى دوست دارم بدانم شما كه اين آى كيو را به اين فراوانى داريد كه در معرفى خودتان اول إعلام ميكنيد اسسم بابك و در اختتام با نام مهرزاد امضا ميفرمائيد چرا به بشريت خيانت ميكنيد و كرسى خالى إينشتين را تصاحب نمى فرمائيد ؟؟؟؟????


    •   Mittycommon
    • 11 ماه
      • 0

    • این وسط زن ت کی بود؟ چه زیاده روی کرد؟ فکر کنم یه تیتر و کپی کردی و داستانش رو هم از یه جایی دیگه کپی کردی، احتمالا چون داشتی ج میزدی ،قاتی پاتی شد


    •   as B sa
    • 11 ماه
      • 0

    • مدیر یه کارگاه بزرگ آیا الهیه رو مینویسه الاهیه؟؟ آیا طمأنینه رو مینویسه تمانینه؟؟
      خب دیوث زن و بچه چی؟؟ داشتی یا نداشتی؟؟ خب ما باید فحشامونو تنظیم کنیم...مسئولین رسیدگی کنن
      بعدشم جاکش با این سرعتی که تو این کارو انجام دادی عمو جانی تو فیلم س.و.پر مخ بانو الکسیسو نزده بود
      بدبخت معلومه مث سگ تو کفی و فانتزی کسشعر نوشتی
      قسمت بعدم ننویس تا جوانان جقیمان طبق پایان باز خود را ارضا کنند
      در آخر اگه مهرزادی بابکی هر خری هستی به همین خیال باش که با موزیک لایت بکنیش


    •   as B sa
    • 11 ماه
      • 1

    • راستی یادم رفت :
      کسکش یارو 30 ساله زن گرفته زنم زنم نمیکنه اونوقت تو یه جن.ده ای رو صیغه کردی عروس خوشگلم و زنم زنم میکنی؟؟؟؟ بیا برو بچ کوووونی


    •   god of death878
    • 11 ماه
      • 0

    • دلیل اینهمه توهین نظرگذارا رو نمیفهمم. خصومت شخصی که با نویسنده ندارین. اگه بلدین نقد کنین و دیسلایک بدین. من همیشه برا تولید بیشتر از مصرف کردن ارزش قایلم حتا اگه مزخرف باشه. متن رو هم نخونده م ولی کامنتا عجیبن.


    •   Alouche
    • 11 ماه
      • 0

    • طمانینه درسته ..حالا غلط املایی ک پیش میاد ولی چطور میشه اینجا هرکی به هرکی میرسه سریع پا میده و به اتاق خاب کشیده میشه نمیدونم والا


    •   PayamSE
    • 11 ماه
      • 1

    • عجب زن بی توجهی بوده این حاج خانم. خوب گیریم بر اثر گودبرداری شما تلفن منزلش قطع میشد،یکی از موبایلهاشم تو دفتر کارش در دانشگاه فراموش میکرد،موبایل دومش هم باتریش تموم میشد.اونوقت شما تماس میگرفتی.عقلش نرسیده شماره دوتا همسایه بغلیش رو هم بده که یه وقت شما نگران نشی؟
      بعضیا چقدر بی ملاحضه اند. اه


    •   Danial_dex
    • 11 ماه
      • 1

    • نگارشت بدک نبود
      ولی موضوعت زیادی آبکی بود و اصلا از این الفاظ زنم و خانومم و عروس فلانم و بهمانم خوشم نمیاد، اینم مزید بر علت شد که یه شست برعکس تقدیمت کنم.


    •   نویسنده خجالتی
    • 11 ماه
      • 0

    • داستان یا حالا خاطره ات رو خوب و تمیز نوشتی و ادامه بده. فقط لطفا عنوانش رو عوض کن. موضوع این داستان هیچ ارتباطی با زن شما نداشت که خواسته باشی چنین نامی برای این داستان انتخاب کنی.


    •   omidario
    • 11 ماه
      • 0

    • حاجی بردت سمت اتاق خواب و به خیر و خوبی و خوشی گاییدت تا دسته مبارکه


    •   دکترروزبه
    • 11 ماه
      • 0

    • اگه بدونی چه خطری از بیخ کونت گذشت,تا زمانی که صیغه نخونده بودی و با زنه حرف میزدید رو خدا حروم میدونست و توی مشتش یه رعد و برق چن ده هزار ولتی آماده کرده بود که دوتاتون رو بسوزونه و بسمتت هم فرستادش که تو چن تا کلمه عربی گفتی و یه پوشش عایق دور و برتون ایجاد شد و زنده موندید.
      مردم خر,چقدر الاغید آخه


    •   سیخ زن
    • 11 ماه
      • 0

    • الاهیه زارررررررت
      مهندس زوررررررت
      تو ی عمله بیشتر نیستی که سر عمله هر روز کووونت میزاره


    •   bigharareyar
    • 11 ماه
      • 0

    • خیلی خوب و روون بود/مرسی


    •   hector.gy
    • 11 ماه
      • 0

    • مرسی خیلی قشنگ نوشتی
      ادامه بده


    •   تنهای_شب_تاریک
    • 11 ماه
      • 0

    • قشنگ معلومه به بهانه ی حاج خانوم یه جوری کونت گزاشتن که بیای اینجا هر کسشری بنویسی مرتیکه کس کش دستتو از شلوار بی صاحابت در بیار کونی دوزاری


    •   Mardezakhmi
    • 11 ماه
      • 0

    • همون مته هيدروليكي توي كونت ديوث در يك نگاه حاج خانوما گاييدي ديوار تمام ساختمون هاي شهر توي كونت لاشي پدر جاكش حرومي چرا كسشعر مينويسي سر در خونت ريدم


    •   Mardezakhmi
    • 11 ماه
      • 0

    • والبته فكر كنم بچه عمله هستي و رفتي خونه حاج خانوم بي اجازه و مدير ساختمون سر رسيده كونت گذاشته و توام حالا رويا پردازي ميكني ديوث عمله بدبخت لاشي داراز گوش جاكش پدر وسط دو ابروي ننت ريدم كي رم توي سوراخ گوش ننت ريدم به طايفه كي ريت لايق ايني كه بري و بميري حالمو خراب كردي جاكش تو مهندسي بدبخت ابروي صنف را نبر بي بته


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو