داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

داداشم یک هیولا بود نه یک فرشته (۱)

1399/05/19

سلام … این داستان نقل قولی است با اندکی تغییر که شخصیت و محور اصلی داستان اسمش علی است و برای بار اول میگم علی تا روال دستتون بیاد وبعدش به جاش میگم (من)؛

سجاد:چقد امروز هوا گرمه لعنتی … ترو خدا زودتر ناهارت رو بخور و بیا سرکوچه که بریم پیش حاج آقارسولی
علی: سجاد داداش نمیشه غروب بریم که هوا خنک تره، آخه من میخوام یک چرتی هم بزنم بعد ناهار😕
سجاد: نه داداش تو که رسولی رو میشناسیش دیگه، 2 بار ترتیب منو داد تا رضایت داد که مسوول کتاب خونه مسجد بشم . اگر امروز بعدازظهر نرم حتما باهام لج میکنه و منم دیگه نمیتونم مسوول کتاب خونه بشم تا ترتیب بچه خوشگلای محل و اون چن تا دختریکه میخارن رو بدم! خوب منم که نمیتونم این همه کتاب رو تنها ببرم…👿
من: باشه بابا کون لق خواب… ساعت 3 سرکوچه باش خدانشناس!! راستی بعد مسوول شدنت باید اگر چیزمیزی صید کردی به ماهم بماسه ها 😛
سجاد: باشه بابا تو اصن معاون من باش… باشه اصن 60 من 40 تو …خوبه؟؟
من:نه باورکن به همون 1 در 10 تا هم راضیم… خیل خوب برو که سر ساعت 3 اینجا باشی
سجاد:باشه پس فعلا…
من: منم راه افتادم به سمت خونه… کلید انداختم و در رو باز کردم… وای که بوی قورمه سبزی چنانم مست کرد که گفتم جووووووون عجب بویی میاد اوووووووف👌 👌 👏
مامانم گفت برو دست وصورتت رو بشور و ریحانه رو هم صداش کن تا بیاد و سفره رو بندازه که مردیم از گشنگی.
رفتم دست وصورتمو شستم و به سمت اتاق ریحانه رفتم که دیدم در اتاقش نیمه بازه و وسط اتاق به شکم دراز کشیده و پاهاشم به هوا برده و با اون ساق پاهای سفید برفیش داره تکون میده… هندزفری تو گوشش بود و سرش تو گوشی… اومدم یه شوخی باهاش بکنم و پاشو قلقلک دادم که تکون شدیدی به خودش داد( آخه خیلی قلقلکیه) وباسنش مث شله انگار یک لرزش شیش ریشتری به خودش داد، هندزفریشو در آورد و گفت احمق براچی قلقلک میدی بیشعوررررر ، میدونیکه خیلی بدم میاد!!
-خوب مگه حس بویاییت رو از دس دادی؟؟ بوی قورمه سبزی کل کهکشان راه شیری رو برداشته عزیزم!!
+خیل خوب دیگه الان میام سفره رو میندازم که کوفت کنی👿
-رفتم بیرون ولی لرزش مواج گونه و ارتعاشات دیوانه کننده باسنش از فکرم بیرون نمیرفت و حتی سر سفره هم تو یه دنیای دیگه بودم .
خلاصه ساعت یک ربع به 3 از خونه زدم بیرون با حدود 20 تا کتاب تو نایلون رفتم سر کوچه، سجاد هم اومد و با هم رفتیم کتابخونه مسجد که پشت مسجد بود و میشه گفت نسبتا بزرگ بود و چند تا میز و صندلی هم برای مطالعه داشت. کتابهارو مرتب کردیم و چیدیم و کتابخونه رو مرتب کردیم و یک چندساعتی هم کص گفتیم و کص شنیدیم تا نزدیک نماز مغرب و عشا.
حاج آقا رسولی اومد تو کتابخونه و اول با سجاد روبوسی گرمی کرد ، جوریکه به نظر میومد گرمتر از حالت عادیه. انگاری صورت حاج آقا رسولی یکم سرخ شده بود و شهوت رو میشد تو صورتش دید… راستش من میونم زیاد با حاج آقا رسولی خوب نبود و خدارو شکر میکنم که خوب نبود.
من رفتم که چای بریزم و 3 تا چای ریختم و وقتیکه میخواستم وارد اتاق بشم صدای سجاد رو شنیدم که گفت نه حاج آقا بزارید برا ساعت 9 بعد نماز.رفتم تو اتاق و حاج آقا دستشو سریع از روی ران سجاد برداشت. انصافا الان که فکر میکنم میبینم که نه سجاد هم خوب چیزیه ها ما محل سگم بهش نمیدیم .. .. .-. .-. 0_0
یکم از سجاد بگم براتون: یک پسر بامرام و مشتی و به قول قدیمیا ته لوطی گری (همچنین لوتی گری خخ ) وتقریبا مذهبی ولی متاسفانه وقتی حشری میشه دیگه به چیزی به جز یک آلت طبیعی یا مصنوعی برای فروکش کردن شهوتش فکر نمیکنه و تا اونجا که من میدونم(البته تنها کسی هم هستم که میدونم چون دوست صمیمیشم) به هیچ میوه جات آلت مانند از هویج گرفته تا خیارقلمی وبادمجون و کدو و موز و … ، در نبود کیر رحم نکرده و آتش شهوتش رو با اونها فروکش میکنه.
جوریکه وقتی من میرم خونشون دیگه هرچی مامانش برامون میوه ای چیزی میاره من اصن دست نمیزنم حتی اگه سیب یا پرتغال باشه !!! 😁 😁
مادرشم میگه علی جان براچی نمیخوری عزیز جان؟؟ منم به سجاد نگاه مظلومانه ای میکنم و اون خدانشناس هم یک پوزخندی میزنه و میگه مادر جان این علی خجالتیه دیگه! راستش اون لحظه میخوام تا دسته توش جا کنم و با خودم میگم آخه لعنتی براچی موز و خیار و … به این مفیدی رو به خاطر کراهت از تو کون تو بودن نباید کوفت کنم… آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته سجاد باید روزی هزار بار خدارو شکر میکرد که من اصلا یک هزارم درصد هم تمایلات همجنسگرایی ندارم وگرنه جوری پارش میکردم که با هیچ وسیله ای نتونن بدوزنش…

البته ببخشید یکم رفتیم حاشیه. خوب بعد از نماز مغرب و عشا و خالی شدن سیل انبوه نمازگزاران که به زور یک صف رو کامل میکردن ._.
همراه حاج آقا رسولی وارد کتابخونه شدیم و همون اول حاج آقا به من گفت علی جان بیزحمت قبل اینکه بری، کتابایی که آوردم و گذاشتمشون روی طاقچه بزرگ توی مسجد رو بچین توی قفسه کتابخونه کوچیک تو مسجد.
من رفتم ومشغول چیدن کتابا شدم و یک لحظه توجهم به یک کتاب جلب شد که عنوانش بود( چگونه مرد خود را از خود راضی نگه داریم، بر اساس روایات معصومین) داشتم به عناوین کتاب دقت میکردم که یهو صدای سجاد اومد مه بلند گفت حاج آقا ترو خدا یواش!!!
منم فهمیدم که عملیات فتح خرمشهر شروع شده پس سریع کتابارو چیدم و سریع جیم شدم…😂
توراه خونه باز فکرم به کون خواهرم مشغول شد و به یاد لرزش شهوانانه کونش تو اون شلوار تنگ صورتیش افتادم .
رفتم خونه و لباسامو در آوردم بعد رفتم حموم و یک جق حسابی به یاد کون خواهرم زدم و اومدم بیرون و مث خرس رو تختم دراز کشیدم . برای شام خواهرم اومد تو اتاق و صدام کرد ولی بهش گفتم نمیخوام . اونم برگشت که بره منم به کونش حین راه رفتن نگاه میکردم و موقع بستن در بهش گفتم ریحانه بیا اینجا کارت دارم درو هم ببند… گفت چیکار داری علی؟؟
درو بست و گفتم ریحانه میخوام یک چیزی بهت بگم ولی نمیدونم چطوری
صورتش حالت تعجب با هاله ای از ترس به خودش گرفت و گفت چی؟؟
به خودم گفتم خجالت بکش عوضی ناسلامتی خواهرته حیوان !
اینجا بود که حتما به خاطر آرامش و تخلیه پس از جق، گفتم هیچی وللش. اما بازم نگرانی و تشویش رو میشد به وضوح تو صورتش دید.
خلاصه از اون اصرار و از من انکار…آخر سر رفت و منم با افکار قاراش میشم تنها موندم و نمیدونم براچی انگار تو مخم با پتک میزدن و خوابم نمیبرد. خلاصه خوابیدم و صبح ساعت 10 بیدار شدم.
اولین کاریکه بعد خوردن صبحانه انجام دادم، به سجاد زنگ زدم …
من: الو سلام سجاد. حال کونت چطوره؟؟؟؟😁 😁
سجاد: ای وایییییی نگو داداش که اختیار ریدنم الان دست خودم نیس.باید یه چن وقت ایزی لایف ببندم!
راستی مگه این رسولی بیشرف زن نداره؟؟ جری منو کرد که انگار چند ساله که کسی رو نکرده. منو 2 دست کرد. منو به زور مجبور کرد براش ساک بزنم… اه اه اه اه اه الان که بهش فکر میکنم حالم بهم میخوره. اگر میدیدی!!!
مرتیکه فقط سوراخ کیرش دیده میشد . ینی کل کیرشو . اطرافشو مو پوشونده بود و فقط گردی سر کیرش دیده میشد. موقع کردنم انگار موهاشم سوراخمو میکردن. اصن یه چندشی …
من: خوب چی شد آز آخر کلیدایه کتابخونه رو داد؟؟
سجاد: آره داداش بلاخره رسیدم به چیزیکه باید میرسیدم
فقط یادت باشه برام خیلی گرون تموم شد به قیمت 4 بار کون دادن ها!
من: خیل خوب بابا نه که خودت بدت نمیومد؟ از خداتم بود روحانیت و معنویت بهت منتقل میشد دیگه .خخ
سجاد: آره تو فقط یک سانتی متر از معنویت ببین تحمل داری بعد بیا زر بزن واس ما.
من: سجاد داداش خفه شو! راستی من امروز نمیام باهات کتابخونه چون کاردارم میخوام کارمو انجام بدم داداش
سجاد: باشه ولی پس فردا منتظرتم ها . حتما بیای که میخوایم کارت برای اعضای کتابخونه درست کنیم و کلی کار دیگه داریم…
من: باشه داداش … تا پس فردا فعلا …

ادامه دارد=====(اتفاق اصلی تازه قراره رخ بده)
نوشته: ❤️محمدرضاگلزار ❤️

نوشته: محمدرضاگلزار


👍 18
👎 9
37500 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906902
2020-08-09 00:22:18 +0430 +0430

همین داداشیا دوشیدنت

1 ❤️

906939
2020-08-09 00:57:49 +0430 +0430

از قسمت های فانش خیلی خوشم‌اومد‌ن ناموسا
لایک

0 ❤️

906975
2020-08-09 02:56:55 +0430 +0430

ساخته ذهن مریضت بود
ولی این داستان از یه جایی الهام گرفته
دوس داری خواهرتو بکنی نمیشه عزیزوم برات متاسفم

1 ❤️

906983
2020-08-09 03:27:32 +0430 +0430

منم کتگوری داداش خیلی دوست دارم، البته فقط در حد فانتزی ذهنی دوستم

1 ❤️

907029
2020-08-09 11:05:04 +0430 +0430

ممد نمیدونی ایموجی مساوی هست با دیس؟

0 ❤️

907037
2020-08-09 12:54:57 +0430 +0430

نکس

0 ❤️

907049
2020-08-09 13:58:57 +0430 +0430

ی لحظه فک کردم علی407نوشته
اخر داستان قیمت دلارو یادت رف بزنی

0 ❤️

907086
2020-08-09 19:39:48 +0430 +0430

بد نبود باید ادامش رو بخونم تا بتونم نظر بدم ولی تیکه طنز خوبی داشت

0 ❤️

907093
2020-08-09 20:33:51 +0430 +0430

لاشیه کونی ۴ میلیارد کس تو جهان اخه نظر به خواهرت؟یعنی عرضه یه کس کردن نداری که به خواهر و مادرت نظر داری

0 ❤️

907094
2020-08-09 20:39:31 +0430 +0430

ممد رضا گلزار ، دلار چنده داداش😂😂😂

0 ❤️

907101
2020-08-09 22:27:20 +0430 +0430

من که تا حالا ندیدم کسی که خودش حسی به همجنسگرایی نداره با کسی که گیه دوست باشه و اینقدرم راحت باهاش کنار بیاد.حس میکنم داستانت چاخانی بیش نبود.

0 ❤️

907108
2020-08-09 23:38:38 +0430 +0430

کاملا قسمت هاش به هم بی ربط بود اخر نفهمیدیم دنبال کون خواهرتی یا کون دادن سجاد به یه بسیجی حرام بود تکلیفت با خودت معلوم نی

1 ❤️

907114
2020-08-10 00:00:38 +0430 +0430

خوب بود با همین فرمون پیش بری خوبه لایک

0 ❤️

907224
2020-08-10 06:19:37 +0430 +0430

ادامه بدع ایول

0 ❤️

907341
2020-08-10 16:20:39 +0430 +0430

نظر شما چیه؟ سلام منتطر ادامه و. چگونه رسیدن تو به اون کون خواهرت هستم دوستان که این توع. فانتزی را. دوست ندارن بخونن بعد بیان اینجا تو هین کنن بهترین سکس هاست ابجی و. داداش

0 ❤️

907347
2020-08-10 16:50:08 +0430 +0430

دمت گرم طنز باحالی بود

0 ❤️

907383
2020-08-10 22:52:20 +0430 +0430

عالی

0 ❤️

907711
2020-08-11 18:37:08 +0430 +0430

بنویس از 90درصد مزخرفات این سایت بهتره

0 ❤️

910042
2020-08-21 02:21:55 +0430 +0430

شما کونیها یه لطفی کنین دیگه داستان تعریف نکنین فقط به کون دادنتون و جغتون برسین بزارین اوناییکه شمارو کرده تعریف کنه بهتره پاشید برین کونتونو بدین کونیهای بی ناموس بی شرف باز خوبه به یاد کون خواهرت جرغ زدی اگه میگفتی کردیش از همین با کیرم میزدم تو صورتت 🤣🤣🤣

1 ❤️

913183
2020-09-01 11:39:06 +0430 +0430

به خرمشهر هم رحم نکردی تو کثافتکاریت
حالا از دین و اینا بدت میاد مهم نیست
اما از همون اول چنان نفرتت رو قاطی داستان مسخرت کردی که آدم دلزده میشه

1 ❤️







Top Bottom