داستان اولین سکس من با یک زن چهل ساله (۱)

    این داستان مربوط به اولین و تنها زنی است که با او هم بستر شدم.سعی میکنم از ابتدا تا انتهای آن را در دو قسمت منتشر کنم.در واقعی بودن آن شک نکنید.این پارت اول است که خدمت شما ارسال می کنم.
    الان که این متن رو می نویسم کیرم سیخ شده! امیدوارم که لذت ببرید.


    تنها در خانه
    یک سال پیش که اون موقع 21 سالم بود ،در به در توی سایتای دوست یابی دنبال یه نفر می گشتم که باهاش سکس کنم.تا اون زمان با هیچکس سکس نکرده بودم و از 15 سالگی فقط جق میزدم.
    از قضا یک روز خونمون خالی شده بود و من دیگه از جق زدن خسته شده بودم.دوباره به سراغ اون سایت دوستیابی رفتم (اینجا نمیتونم که اسمش بگم)توی اون سایت بیشتر پسر بودن و تعداد کمی هم دختر و زن سن بالا که اونا هم اکثرا برای پول سکس میکردن و صیغه میشدن.بعضی ها توی اون سایت شماره تلفن میزاشتن و من هم به همشون پیام میدادم اما اکثرا یا جواب نمیدادن یا وقتی جواب میدادن میگفتن که در ازای سکس پول میگیرن.واقعا خسته شده بودم و حاضر بودم یه پیرزن هم شده گیر بیارم و یه دل سیر بکنمش.


    چت تلگرامی
    همینطور که دستم به کیرم بود و لخت توی خونه قدم میزدم دیدم که یکی از همونایی که بهش پیام دادم جوابم رو داده.توی عکس تلگرامش دیدم که یه خانوم چادری حوالی 40 سالشه و عینک هم میزنه.نوشته بود:«سلام»من هم اومدم و سلام کردم و درباره هم دیگه کلی حرف زدیم و عکس خودمون رو فرستادیم.خیلی مهربون و تودار بود و آزارش به کسی نمیرسید.


    نهایتا بهش گفتم: «الان کجایی»
    گفتش:«طرفای انقلاب»
    گفتم که :«نظرت چیه بیام همدیگه رو ببینیم و یه چیزی با هم بخورییم؟».
    در حالی که حرفی از سکس نزده بودم ولی اون فهمید که آخر کار قراره به کجا ختم بشه.
    بهم گفت:«میدونی من دو تا پسر دارم که سنشون اندازه توعه؟»
    من متوجه شده بودم که این حرفا رو از ته دلش نمیزنه و بدش نمیاد حداقل برای چند ساعت از تنهایی در بیاد و با یکی صحبت کنه.
    گفتم:«سن و سالت برام مهم نیست فقط میخام از نزدیک ببینمت و باهات صحبت کنم.زن مهربونی هستی و منم ازت خوشم اومده»


    آخر سر بهش زنگ زدم و گفتم:«من هم توی این دنیا مثل تو کسی رو ندارم و هزاران مشکل دارم.تا به حال با کسی نبودم و از تنهایی دارم میمیرم.بیا با هم صحبت کنیم و هر دوتامون از تنهایی در بیایم.فقط صحبت کنیم!»
    دلش رو به رحم آورده بودم و اون هم آدم نازک دلی بود.بهم گفت:«پاشو بیا میدون انقلاب» و بعدش تلفن قطع کرد.


    (ویژگی های شیدا
    اون یه زن مطلقه بود که قبلا در اصفهان زندگی میکرد و دو تا بچه داشت اما به خاطر بد رفتاری شوهرش طلاق گرفته بود و به تهران اومد.ظاهرا بعد از طلاقش صیغه یه مرد دیگه ای شده بود و با هم چند ماهی زندگی کردن.ولی الان تنهایی توی تهران زندگی میکرد و کارش خیاطی بود و برای تامین مخارجش باید 6 روز در هفته صبح تا شب کار میکرد.بنده خدا هیچ کسی رو توی تهران نداشت.
    چادری بودنش خیلی نظرمو جلب کرد.فهمیدم که چادرش برای رد گم کردنه و زیاد آدمه مذهبی نیست.خیلی دوست داشتم بفهمم که زیر اون چادر چه خبره.آرزو میکردم تا بهم پابده و من برای اولین بار لباسای یه زن رو از تنش در بیارم و به بدن لختش زل بزنم.هر چند سنش زیاد بود ولی برای منی که تاحالا سکس نکرده بودم به نظر سکس کردن باهاش میتونست اون لذتی رو که مدت ها دنبالش بودم بهم بده و بالخره خودم رو با یه زن ارضا بکنم در حالی که به آه اوه کردنش گوش میدادم و بدن لختش نگاه میکردم...)


    حرکت من به سمت میدان انقلاب
    باورم نمیشد که بالخره اصرار کردنم جواب داد.این اولین باری بود که با فشار آوردن بهش تونستم بهش نزدیک تر شم و به مرحله بعد رابطه ام باهاش یعنی رویارویی در یک مکان واقعی برسم نه فقط فضای مجازی.
    به من گفته بود تا ده دقیقه دیگ اینجا باش و منم گفتم باشه.در حالی که خونه ما میدون خراسون بود و تو اون ترافیک شبانه(حوالی ساعت7) نمیتونستم در اون زمان برسم.هول شده بودم.سریع پریدم هر لباسی که دم دستم بود پوشیدم.خیلی استرس داشتم.میترسیدم سر زمان نرسم و همه تلاش هام بیهوده باشه.سریع یه موتور گرفتم و بهش گفتم فقط سریع من رو به انقلاب برسون و پولت هرچقدر شد میدم.خلاصه با موتور از میون ترافیک ها رد میشدیم ولی این مسیر تمومی نداشت.انگار که طولانی ترین مسیری بود که در عمرم رفته بودم.
    حدود بیست دقیقه گذشته بود دیگه امیدی نداشتم که منتظرم بمونه.همینطور که توی ترافیک قبل از میدون فردوسی گیر کرده بودیم و ذره ذره راننده موتور جلو میبرد اومدم گوشی روشن کنم و به شیدا زنگ بزنم و بگم که شرمنده که نتوستم برسم و توی ترافیک گیر کردم ولی شارژ گوشیم همش 5 درصد بود.فکر میکردم همه چی تموم شده.چقدر سختی کشیده بودم تا بتونم اونو راضی کنم که بیاد و الان وسط تهران با یه کیر سیخ شده و مضطرب رو موتور یه غریبه وایسادم.
    نهایتا امیدم از دست ندادم و سریع گوشی رو خاموش کردم که همون یه ذره شارژم باقی بمونه.نهایتا ده دقیقه دیگه رسیدم به انقلاب و پول موتوری دادم.گوشیم روشن کردم و زنگ زدم.دیدم جواب نمیده.دو سه مرتبه دیگه هم زنگ زدم و جواب نداد.
    گوشیم آلارم داد که شارژش 30 ثانیه دیگه تموم میشه و ناگهان دیدم که خودش زنگ زد.
    جواب دادم .
    گفتم:«سریع بیا جلو مترو انقلاب.الان گوشیم خاموش میشه.»
    گفت:«چرا نمیبینمت؟چی پوشیدی؟»
    گفتم:«یه سویشرت قرمز و ....(گوشیم خاموش شد)»
    تو اون لحظه حسابی هول کرده بودم.پیش خودم میگفتم که وقتی اومد چی بهش بگم و چیکار کنم»
    بعد از ده ثانیه یکی از پشت سر اومد و گفت :«سلام.سامان شمایی؟»
    گفتم «سلام. شیدا خانوم؟»


    رویارویی با شیدا
    یه ذره از عکسش توی تلگرام پیرتر به نظر میومد.شاید به خاطر مشکلاتی بود که تو زندگیش داشت.ولی توی قیافش یه نمک و جذابیتی پنهان بود که به دلم نشست.در نهایت یک مقدار باهم احوال پرسی کردیم و تا چهار راه ولیعصر قدم زدیم.هر دو تامون خسته شده بودیم.یه پاساژی توی چهار راه بود که توش چند تا رستوران داشت.بردمش توی یه رستوران ایتالیایی و روی یه میز کنار پنجره ها نشستیم.
    همش به نظرم میومد که مردم چپ چپ نگاهم میکنن.ته وجودم فکر میکردم که«الان مردم درباره ما چی فکر می کنن؟یعنی فکر میکنن اون مادر منه؟نه،آخه کی مادرشو میبره رستوران.تازه اونم مادری که چادری باشه و خیلی متواضعانه جلوت نشسته باشه.»نهایتا از فکر و خیال بییرون اومدم و سعی کردم خودم ریلکس کنم و عادی جلوه بدم.یه پیتزا دونفره سفارش دادم.خودم آدم شکمویی بودم و نصفش خوردم ولی اون هیچی نخورد.
    گفتم:«چرا نخوردی؟»
    گفت:«تازه غذا خوردم اشتها ندارم.ولی خودت خیلی خوش خوراک هستی» (biggrin)

    گفتم:«بهت خوش نمیگذره ؟»
    گفت:«خیلی خوش میگذره ولی وقتی تو رو نگاه میکنم انگار پسرم میبینم.توخیلی سنت کمه.اصلا چندسالته؟»
    اومدم دروغکی یه سن بالا بگم ولی پشیمون شدم و گفتم:«انصافا این حرفا رو نزن. مهم اینه که من ازت خوشم اومده و سن و سالت برام مهم نیست.»
    اون هم تو چشمام نگاه کرد و بهم لبخند زد و گفت باشه!
    (وای خدا!اون لحظه فقط فکر میکردم که یعنی میشه؟میتونم ببرمش خونه و لختش کنم؟یعنی این لب ها رو میتونم بخورم ؟اگه با اون لباش برام ساک بزنه چه حالی بکنم؟!یعنی میتونم بالخره بفهمم زیر لباسش چه خبره؟چون چادر پوشیده بود اصلا متوجه بدنش نمیشدم.ولی حسابی تو ذهنم به سکس کردن باهاش فکر میکردم.) (drooling)


    اغوا کردن شیدا
    ساعت حوالی 9 شب بود.اضافه غذا رو توی ظرف گذاشتیم و از اونجا زدیم بیرون و رفتیم توی مترو تئاترشهر.میخاستم برم تو خط کلاهدوز که دیدم وایساده و با من نمیاد.
    گفتم :«چی شده»
    گفت:«نمیتونم بیام.فردا باید برم سر کار.»
    گفتم :«بعد از این که با هم آشنا شدیم میخای من رو تنها بزاری؟»
    گفت:«من میدونم که تو میخای با من سکس کنی.»
    گفتم:«چرا این حرف میزنی؟فقط بیا شب رو کنار من باش تا از تنهایی در نیام.»
    گفت:«امکان نداره.اگه با هم توی خونه تنها باشیم سکس میکنیم.این مسئله نه دست منه و نه دست تو.»
    خیلی داشتم اصرار میکردم و اون هم پا نمیداد .
    نهایتا یه دروغ سر هم کردم و گفتم:«من از تنهایی خیلی میترسم و وحشت میکنم.اگه با من نیای جرعت نمیکنم شب رو توی خونه تنها باشم.»
    فهمیده بود که دارم چه دروغی سرهم می کنم ولی اونم ته دلش بدش نمیومد که سکس رو با یه پسر که 20 سال از خودش جوون تره تجربه کنه.بالخره هرچقدر هم که چادر بپوشه و مقاومت کنه باید نیازهای جنسیش برطرف میکرد.
    آره،من تونستم راضیش کنم.مقاومت اون دربرابر اصرار های من جواب نداد و اغوا شد ...
    بهم گفت:«امان از دست تو.میام خونتون ولی باید قول بدی که با هم سکس نکنیم.»
    من هم گفتم باشه اما....


    ادامه این داستان را در پارت دوم ارائه میکنم.
    لطفا نظرات خود را برای بنده در تلگرام ارسال بفرمایید.


    کریستف کلفت(عاشق زن های مسن-کص لیس دختر های جوان-ارضا کننده زنان متاهل)


    نوشته: کریستف-کلفت

  • 4

  • 23




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • کص خول چطوری الان تو تل برات بفرستیم کص نوشتی؟!


      اومدی ایموجی بزاری که اونم ریدی!!!


      پ.ن: پسر 15 ساله و نو جق که به تازگی با دست چپ جق می زند!!!


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • اون داستانی که پسراش تو انباری خفتت کردنو بنویس (biggrin)


    •   ناژو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • گویا تکراریه


    •   ........Ali
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستانای امشب چقدر کیرین


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • کریستف_کلفت؟؟
      باید مینوشتی امیر کون کلفت!
      والا


    •   mahdi0044
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • نجدی جریان چیه شماهایی که تا الان نه کص بلند کردین نه به جنس مونث دس زدین راحت یه کص میلفه چهل ساله بلند میکنین؟!
      والا من دختر ۴سال کوچیکتر از خودمم به زور مخشو میزنم و تا یه هفته حضوری همو نمیبینیم حتی شماره هم نمیده بعد شما تو یه روز هم مخ مخ میزنین هم میرین سر قرار هم طرفو میارین خونه کونش میذارین؟!
      کصشرم شد سرمایه ملی!!!


    •   ard.boy94
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • من نمیدونم چرا مدتیه زیر هر داستانی که نگاه میکنم همه فقط فحش میدن و میگن که طرف دروغ میگه! فازتون چیه خداییش؟


    •   Amin.rad.2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • وای چه مزخرف؟


    •   Mostafahero
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو پارت دومشو ننویس دیگه کستان بود داستان نبود کیرم ‌تو مخیلاتت جقی آقا.تا همینجا از خالی بندیای تو بهره مند شدیم.
      دیس


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مقاله نوشتی که بخش بخشش کردی؟ خو قرمساق یه چکیده هم میذاشتی اون اولش که وقتمون تلف خوندن جفنگیاتت نشه.


      منابع و مآخذش کو؟


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • دل نشین نبود.


    •   mard_teh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آخرین پاراگراف برای خودت تبلیغات کردی! حالا چپ و راست برات پی وی میاد که تو رو خدا منو ببر میدون خراسون؟


    •   آرشام.آریایی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • کونیه مردایه کیرکلفتونگفتی


    •   Pegasus013
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • درود
      شاید بعضی یادتون نیاد اما داستان کاملا کپی برداری
      خسسسته نباشی دلاور


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جای شما جوانان غیور ک انقد راحت در یک جلسه مخ میزنید
      پشت میز مذاکرات گروه ۱+۵ خالیه


      کاش مسولین فقط اندکی از هوش شماها رو در مخ زدن داشتن


    •   تولدی.دوباره
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عموجون جوون جدت دیگه ننویس


      مرسی اه


    •   شرحبیل
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • باو گاییدی ما رو این کوس شعرا چیه این گشاد خان آپ میکنه


    •   Mahan.king
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • این جا نمیتونی اسم سایت دوستیابیو بگی؟پس کجا میتونی؟ از این جا آزاد تر جایی سراغ داری؟هویتتم که پنهانه
      پ ن:داری کص میگی


    •   serpico173
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کریستف ایندفعه بردیش رستوران رو میز نشین
      برای همین بوده مردم چپ.چپ نگاه میکردن


    •   aliabadan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دهنت سرویس از امام حسین تا ولیعصر پیاده رفتی؟⁦:-|⁩⁦:-|⁩⁦:-|


    •   zeus7621
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ننویس جون عزیزت ننویس


    •   sajjad18sant
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو شیشه نکش لطفاً همینجوریش تَوَهُمی رفیق!


    •   sajjad18sant
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو شیشه نکش لطفاً همینجوریش تَوَهُمی رفیق!


    •   Mac1212
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • زنه ستایش نبود
      آخه اون هم دو تا بچه هم سن تو داشت


    •   mrsmith
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو