داستان دوران برنزی زندگی من

    ساعت 5 بعداز ظهر بود و کارم تمام شده بود ودر پا گرد راه پله در انتظار همکارم بودم که چشمم به دختر زیبا رویی افتاد که قبلا او را ندیده بودم و گویا از همکاران تازه واردمان بود. او تیپی کاملا ساده و یک دست مشکی داشت برای لحظاتی چشم در چشم بودیم که از مقابلم عبور کرد و از پله ها به سمت پائین سرازیر شد اما درحالی که به سمت پائین حرکت می کرد سرش را برگرداند و همچنان به من نگاه می کرد!


    با این حرکت او در دلم آشوبی به پا شد و در یک لحظه در قلبم یک نیروی جاذبه فوق العاده به وجود آمد . تصمیم گرفتم که هر طور شده او را بدست بیاورم اما کار خیلی سختی بود چرا که من در سن 30 سالگی هیچ تجربه دوستی با دخترها را نداشتم و تنها دختران زندگی من خواهرانم بودند که گاهی سر به سرم میذاشتن و گاهی مسخره ام میکردن و گاهی هم دعوا و بگو مگو . بار عظیمی روی قلبم سنگینی میکرد ، نه میتونستم اون رو با کسی در میان بزارم و نه اینکه مستقیما با خود آن دختر حرف بزنم و از طرفی نگران آن بودم که یکی دیگه از همکارانم زودتر از من دست بکار بشه و او را بدست آورد . حدود 3 هفته جهنمی بر من گذشت تا اینکه در خانه موقعیتی پیش اومد تا من تونستم من من کنان موضوع را با خواهرم در میان گذارم و وقتی خواهرم فهمید قرار گذاشت که با آن دختر که اسمش الهه بود صحبت کند روزی که قرار شد تا خواهرم با او صحبت کند من مرخصی گرفتم چونکه دل توی دلم نبود و از طرفی دیگه نمیتونستم چشم تو چشم با الهه بشم بعد از ظهر وقتی خواهرم به خونه اومد ، قلبم تند تند میزد و اضظراب شدیدی داشتم که خواهرم بهم گفت : پاسخ الهه منفیه و درخواست منو رد کرده ، از شنیدن حرف های خواهرم انگار غم همه دنیا روی دلم نشست، رفتم حیاط و با خودم خلوت کردم ، توی خودم بودم و به نقطه ای دور دست خیره شده بودم ، بغض گلویم را میفشرد و انگار یک سنفونی غمگین تمام سلول های وجودم را فراگرفته بود که من میتونستم ارتعاش اونو در وجودم حس کنم.


    آن شب خیلی زود خوابیدم چونکه بیداری دیوانه ام میکرد و زمان خیلی دیر می گذشت و روز بعد صبح خیلی زود بیدار شدم و با یک امید کمرنگ به سمت محل کارم عازم شدم چرا که خواهرم و البته خیلی های دیگه بهم گفته بودن که دخترها بار اول جواب مثبت نمیدن و باید خیلی تلاش کنی تا دل آنها را بدست بیاری ! خوب از اونجائیکه من هم تجربه ای در این زمینه نداشتم ، ضمن اینکه این کار خانم ها برایم عجیب بود اما به هر حال باریکه نور امیدی در دلم نشست و آن روز ظهر موقع ناهار به همراه همکارانم برای صرف ناهار به غذاخوری رفتیم که الهه هم آنجا بود او با دوستانش می خندید و البته دوستانش نیز نگاه های موذیانه و لبخند احمقانه ای بر لب داشتند که معلوم بود همه چیز را میدانند که این منو بیشتر آزار میداد و اما در میان ما صحبت های معمولی در جریان بود چرا که من به هیچ کس موضوع رو نگفته بودم ، وقتی دوستم داشت در مورد حادثه شب گذشته که در آمریکا اتفاق افتاده بود ( یازده سپتامبر ) حرف میزد من از همه چیز بی اطلاع بودم و دوستم از اینکه من از یک خبر به این مهمی بی اطلاع هستم تعجب کرد و من در جواب گفتم ، دیشب زود خوابیدم و در جریان اخبار نیستم !
    چند روزی به همین منوال گذشت و من مستاصل بودم که چیکار باید بکنم و در این چند روز تنها کاری که تونستم بکنم ، این بود که ساعت های ورود و خروج و زمان ناهار خودمو با زمان های او هماهنگ کنم ! ناگفته نماند که من در شرکت یک جاسوس داشتم که از خدمه شرکت بود و تنها کسی که حس من رو به الهه میدونست او بود و برای همین اطلاعاتی از قبیل ساعت ورود و ساعت ناهار او رو در اختیار من قرار میداد که البته همیشه هم اتفاق نمی افتاد که هنگام ورود او به شرکت هم زمان با هم برسیم چونکه زمان خروج از منزل و ترافیک و ... در این مسئله دخیل بود اما وقتهایی که هم زمان میرسیدیم برای چند ثانیه موفق میشدم او را ببینم که او پس از کارت زدن به سمت غذاخوری میرفت تا غذای خودش رو بذاره تو فر برای ظهر گرم بشه و من هم بعد از کارت زدن میرفتم بالا سر کارم البته من نیم ساعت مانده به زمان غذا خوردن ظرف خودم رو میذاشتم تو فر برای اینکه اون زمان من ظرف خودمو در طبقه پائین فر نزدیک به منبع حرارت میذاشتم که داغ تر و خلوت بود و پیدا کردن ظرف غذا از میان ظروف دیگر راحت تر بود اما کسانی که صبح ظرف خودشون رو میذاشتن تو فر مجبور بودن از طبقات بالای اون استفاده کنن که چون تعداد ظرف ها در اون طبقات بیشتر بود باید کلی زمان میذاشتن تا ظرف غدای خودشون رو از میان اون همه ظرف پیدا کنن ، بگذریم.
    هر چند که همان دیدارهای مقطعی و چند ثانیه ای خوشحالم می کرد ولی به نظرم کافی نبود چونکه راهی نبود که منو به اون برسونه و از طرفی هم میدونستم خیلی های دیگه هم دنبالش هستن و میشد نگاه های دیگران رو به او کاملا حس کرد و فهمید که وقت زیادی ندارم ، برای همین تصمیم گرفتم که خودم بهش زنگ بزنم بنابراین فردای اون روز سرکارم نرفتم و به سختی رفتم پای تلفن و گوشی رو برداشتم که به شرکت زنگ بزنم.
    دستانم میلرزیدن و قلبم تند تند میزد و نفسم به شماره افتاده بود و با هر سختی که بود شماره شرکت وبعدش داخلی اونو گرفتم البته داخلی بین او و یک نفر دیگه مشترک بود و خدا خدا میکردم که خودش گوشی رو برداره چونکه برام کار سختی بود که به یک نفر دیگه توضیح بدم که برای چی زنگ زدم و چه کاری میتونم با الهه داشته باشم اما از شانسم خود او گوشی رو برداشت و من در حالی که تته پته میکردم و شدیدا نفس نفس میزدم انگار که چند کیلومتر دویدم و اصلا هم نمیدونستم باید چی بگم به طوری که الان هم یادم نمیاد که چی گفتم اما به هر حال او هم با بهانه های الکی که آورد دوباره به من جواب منفی داد اما جالبه با اینکه جوابش منفی بود اما کارهایی میکرد که منو دیوونه میکرد درست مثل همون بار اول که دیدمش و موقع پائین رفتن از پله ها برگشت و منو نگاه کرد برای همین من گیج شده بودم و نمیتونستم رفتارهای اونو درک کنم
    چند ماهی به همین منوال گذشت و من تنها امیدم همان دیدارهای مقطعی بود و شاید گاهی پیش میومد که روزها نمیدیدمش ولی همین که حس میکردم یک طبقه بالاتر حضور داره ، خوشحال بودم حتی گاهی میرفتم تو اتاقی که دقیقا زیر اتاق اونها بود ، جایی می نشستم که یک طبقه بالاتر اون نشسته بود و چشم هامو میبستم و سعی میکردم که حضورشو حس کنم .
    ساعت 5 که میشد هم از طرفی خوشحال بودم که امکان اینو دارم که موقع خروج برای چند لحظه ببینمش و از طرفی هم موقع رفتن به خونه دلم شدیدا می گرفت چرا که تا فردا صبح که دوباره برگردم شرکت زمان به کندی می گذشت . موقع برگشتن به خونه فکر کردن به او عذابم میداد که دارم ازش دور میشم و درحالی که غروب خورشید رو تماشا می کردم ، غم من هم هم زمان با دور شدن خورشید بیشتر میشد و وقتی سرکوچمون پیاده میشدم تا خونه تقریبا 15 دقیقه ای باید پیاده میومدم ، 15 دقیقه ای که تموم نمیشد و پیاده روی در چنین لحظاتی سخت ترین کار دنیاست و برای همین برای اینکه فکر خودمو مشغول کنم شروع میکردم به شمردن تیرهای چراغ برق که زمان برام کوتاه تر به نظر برسه و این کار هر روز من بود و با اینکه میدونستم که دیگه چند تا تیر چراغ برق در مسیرم وجود داره اما باز هم روزهای بعد همان کار رو تکرار میکردم وقتی میرسیدم خونه حدود 7 بعد از ظهر بود ، شام میخوردم و سریع می خوابیدم چونکه توانایی مبارزه با زمان رو نداشتم و از طرفی باعث میشد که صبح زود بیدار بشم و به سمت محل کارم حرکت کنم. الهه تقریبا 10 دقیقه مونده به 8 می رسید شرکت و من هم اون چند ماه تنها زمانی بود که زود می رسیدم شرکت و در بقیه مواقع همیشه 20 دقیقه تا نیم ساعت دیرتر از 8 به محل کارم می رسیدم . بدترین بخش کار اونجایی بود که من وقتی سوار تاکسی بودم و نزدیک شرکت رسیده بودم اونو از دور میدیدم که جلوی در ورودی است که او وارد میشد و تا من برسم شرکت او دیگه رفته بود و عملا ممکن بود یک روز خودمو از دست بدم آخه اون ساعت ناهار خودشو تغییر داده بود و دیدار ما منحصر میشد به ورود و خروج ما از شرکت ، هر چند که من هم میتونستم ساعت ناهار خودمو تغییر بدم ولی خوب آدم مغروری بودم و برای همین دیدارهای خودمون رو به همان دیدارهای اتفاقی محدود کردم .
    من معمولا اضافه کاری نمیموندم اما یادمه که تعطیلات 14 و 15 خرداد افتاده بود سه شنبه و چهار شنبه و 5 شنبه و جمعه هم که خود شرکت تعطیل بود برای همین گذراندن 4 روز بدون او برای من خیلی سخت بود برای همین قبول کردم که سه شنبه و چهار شنبه رو برم سرکار تا شاید اینطوری زمان سریع تر سپری بشه وقتی تو یک روز تعطیل وارد شرکت شدم که چند نفری از دوستانم تنها از بخش ما سرکار بودند ضمن اینکه زمان برای من راحت تر از خونه می گذشت اما شرکت خلوت بود و مهم تر از همه اینکه الهه نبود و این برای من خیلی غم انگیز بود وقتی حدودهای نیم روز وارد راه پله شدم چند لحظه ای ایستادم و به مسیر بالا رفتن او از پله ها نگاه کردم و ناخود آگاه رفتم به سمت پله ها و از همان مسیر شروع کردم به بالا رفتن هر چند که غیر ممکن بود دقیقا پامو جای پای او بزارم ولی تمام تلاش خودمو کردم که این اتفاق بیفته.
    یک روز صبح مرخصی بودم و ظهر وارد شرکت شدم یادم هست که تو لابی شرکت که نگهبانی هم بود یک تلویزیون کوچیک گذاشته بودن و سرپرستمون داشت مسابقه فوتبال رو تماشا میکرد مربوط به جام جهانی فوتبال بود و همزمان موقع ناهار هم بود و من موقع ورود از روی ادب به همه سلام کردم و الهه هم اونجا بود و در واقع داشت از ناهار بر میگشت و من تنها یک سلام کلی به همه کردم اما متاسفانه الهه رفت به خانم همکارم که او هم همکارمون بود تلفن کرد و گفت که من مزاحمش میشم ! و همه اش سر راهش سبز میشم و خلاصه اینکه آبروی اونو پیش سرپرست خودمون بردم ! این در حالی است که من تنها با صدای نه چندان بلندی یک سلام به کل حضار دادم و حتی اونو از بقیه جدا نکردم و بر خلاف اون که تمام دوستانش از موضوع خبر داشتن من به غیر از جاسوس خودم به کسی نگفته بودم و طبیعی هم بود جوری وانمود نکنم که بین من و او چیزی هست اما نمیدونم چرا چنین قشقرقی به پا کرد وآبروی منو پیش دوستم و خانمش برد!
    فردای اون روز بهش زنگ زدم و بهش گفتم : به هیچ وجه قصد مزاحمتی برای او نداشتم و مطمئنن از این بعد دیگه هیچ وقت نه تلفن میکنم و نه سر راهش قرار میگیرم و همین کارو هم کردم حتی بعد از ظهر هم که شرکت تعطیل میشد چند دقیقه ای صبر میکردم تا مطمئن بشم که او رفته صبح هم که معلوم نبود هم زمان برسیم یا نه ولی اگه احیانا از دور هم اونو جلوی شرکت میدیدم ، سرعت خودمو کم میکردم که بهش فرصت بدم تا بره . برای من خیلی لحظات سنگینی بود تنها دلخوشی من حضورش تو شرکت بود و دیگه اونو نمیدیدم اما با کمال تعجب کاری کرد که هنوز هم نمیفهمم چرا ؟
    قبلا موقع ورود به شرکت کارت که میزد ، ظرف غذاشو هم میذاشت توی فر اما او تصمیم گرفته بود که عادتشو تغییر بده و ظرف غذای خودشو دیگه ساعت 10 صبح میذاشت و کاری که میکرد این بود ظرفشو بر میداشت به همراه دوستش خیلی آروم از پله ها میومد پائین طوری که انگار تو کفشش چیزی هست که نمیتونه راه بره اونقدر آروم میومد پائین که خیلی عجیب بود که البته اینطوری احتمال دیدارمون بیشتر هم میشه دلیلش هم اینه که هر طبقه دو واحد روبروی هم داره و من به خاطر کارم دایما بین دو واحد در رفت و آمد بودم البته از زمان دیدن الهه این عادتم افراطی هم شده بود و او هم اینو میدونست و از طرفی جالبه که گاهی هم که منو نمیدید چندین بار به بهانه های مختلف بالا و پائین میرفت اینو جاسوسم بهم میگفت ولی اون نمیدونست که من جاسوس دارم ولی من در عین حالی که مشتاق بودم ولی به روی خودم نمی آوردم و نتیجه این شد که دوباره ساعت ناهار خودشو با من یکی کرد و من در حالی که تو دلم قند آب می شد اما باز خودم رو بی تفاوت نشون دادم البته نه به خاطر اینکه واقعا از ته دل چنین چیزی رو میخواستم بلکه به خاطر این بود که بهش اعتمادی نداشتم و واقعا نمیتونستم رفتارشو درک کنم چون در منطق من ، یا کسی رو دوست داری و جوابت مثبته و یا نداری و پاسخت منفی است که در هر دو حالت تکلیف مشخصه و برای همین چنین بازی هایی رو نمی فهمم و نمیتونم درک کنم. به هر حال این روند تا زمانی که کاملا او رفت ادامه داشت و من تنها به حضور او دل خوش بودم و دیگه به بازی هاش اهمیتی نمیدادم و آخرین بار هم روزی بود که او حدود 2 بعد از ظهر مرخصی گرفته بود و دوستم ( جاسوسم ) اومد گفت که الهه مرخصی گرفته که بره ولی همش داره این پله ها رو بالا و پائین میکنه تا تو رو نبینه نمیره و من هم در جواب گفتم مهم نیست و واکنشی نشون ندادم و5 دقیقه بعد که رفتم بیرون دیدم اون سریع از پله ها اومد پائین و نگاهی بهم کرد و رفت انگار منتظر من بود اما آن رفتنی بود که برای همیشه ازم جدا شد و چند روز بعد شنیدم که با یکی دیگه از همکارهام بیرون رفته و عاقبت هم با او ازدواج کرد . وقتی فهمیدم که با یکی دیگه از همکارام هستش تصمیم گرفتم برای آخرین بار براش یک نامه بنویسم و به همین دلیل یک نامه نوشتم و به دوستم دادم که برسونه به دستش ، دوستم میگفت انگار که منتظر بود وقتی من رفتم تو اتاققش نامه رو بدم از جاش بلند شد و دستشو دراز کرد و ضمن اینکه لبخند می زد ،نامه رو گرفت . در اون نامه گفتم : قبل از هر چیز بهتون تبریک میگم و البته کار همکارمو تحسین میکنم چون کاری رو که من در مدت 15 ماه نتونستم انجام بدم اون در 15 روز انجام داد از طرفی یکی از چیزهایی که بهونه کرده بود این بود که من نماز نمیخونم و من در نامه بهش گفتم من آدم مذهبی نیستم و اعتقادی ندارم به نماز و به همین دلیل کاری رو که بهش اعتقاد ندارم انجام نمیدم هر چند که خیلی ها بهم گفتن مگه چیه که چند رکعت نماز بخونی و به عشقت برسی و من هم گاهی بهش فکر میکردم و درواقع چنان کشش عمیقی در من بود که گاهی تصمیم میگرفتم که اینکارو کنم ولی واقعیتش اینه که نمیتونستم و هر چند که میدونستم این برای او یک بهانه است ولی جواب من به او این بود ، اگه من برخلاف میلم و فقط به خاطر تو نماز بخونم در واقع خودمو تحقیر کردم و مطمئن باش که عشق یک آدم تحقیر شده هم هیچ ارزشی نداره ، من عاشق تو هستم ولی زمانی این عشق ارزش داره که ارزش های خودمو زیر پا نذارم و در پایان برای او آرزوی خوشبختی کردم و برای همیشه از او خداحافظی کردم . بعد از آن نامه او ازدواج کرد و داستان من و او تمام شد . برای من خیلی سنگین بود ولی باهاش کنار اومدم و تصمیم گرفتم که از شرکت بیام بیرون برای همین چندی بعد استعفا دادم و یکی یکی از همه همکارام خداحافظی کردم از جمله او که وقتی وارد اتاقشون شدم از شون خداحافظی کردم و طلب بخشش کردم و اون زمان یکی از همکارام مشغول صحبت تلفنی بود که منتظر موندم تا تلفنش تموم بشه که توی همین فاصله حس کردم الهه بغض داره و هر لحظه ممکنه که بغضش بترکه و برای همین نتونست بمونه سریع از اتاق خارج شد.من هم از اون شرکت اومدم بیرون ولی هنوز هم برای من جای سوال داره و راستش نمیتونم بعضی از آدم ها رو درک کنم . من اونقدر توی زندگی خودم صادق و البته بی تجربه بودم که وقتی خواهرم بهم گفت با یک بار نمیشه باید تلاش بکنی باور کردم هر چند با منطقم جور نبود ولی فکر کردم واقعا باید اینکارو بکنم و اگه با منطق خودم پیش میرفتم همون اول همه چیز را علی رغم رنجی که می کشیدم تمام کرده بودم چون تنها چیزی که من داشتم غرور بود و هرگز حاضر نبودم که آن را له کنم و زیر پای دیگران بیاندازم البته وقتی با عشقت هستی غرور معنایی ندارد ولی هر گز نباید اجازه داد که بازیگران آن را به بازی بگیرند.
    امروز که بهش فکر میکنم با وجودیکه 15 ماه جهنمی را گذراندم ولی در عین حال لحظات خوشی هم بود یعنی همان لحظاتی که او و فکرش همه ذهن مرا درگیر خودش کرده بود شاید جالب باشه که بدونید با وجودیکه او را خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت چهره او در ذهن من باقی نمیموند !
    حتی زمانی که شب ها از خواب می پریدم اولین چیزی که به ذهنم میومد او بود ولی با صورتی مبهم .همیشه خودم رو در خیالاتم با او تصور میکردم ولی سکس آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم چونکه اونو یک جور دیگه دوست داشتم و نمیدونم که معنای واقعی عشق همینه یا نه ولی او را بی حد و حصر و بی آلایش دوست داشتم یا شاید هم از بس او را دوست داشتم ، عاشق عاشق شدنم شده بودم چونکه او به من این فرصت را داد که تا به این حد دوستش داشته باشم و به قلب و دهنم اجازه دادم که از عشق او بارور بشه و حالا از او بابت اون 15 ماه طلایی که با او و خیالش زندگی کردم سپاسگزارم چونکه با نوع خاصی از احساس زندگی کردم که ممکنه هیچ وقت تکرار نشه.


    نوشته: آرمان

  • 1

  • 13




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،2 هفته
      • 11

    • می خواستم بگم یه پسر 18 ساله اینو نوشته ولی دیدم بنده خدا اینقدر به این 15 ماه بگایش اشره کرد گفتم حتما راست می گه که اینقدر خودشو پاره کرد!!!


      پ.ن: از بزرگان تقاضای ویدیو چک دارم !!


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • تو دروغ میگویی. داستان تو مال قبل تر از حادثه یازده سپتامبر 2001 میباشد. چرا که نثر نوشتارت به زمان تیرکمان شاه عصر برنز شباهت میدهد تا 19 سال پیش ...


      پ.ن. عاغا ما هم یه عصر مفرغ تو زندگیمون داشتیم. مربوط به اون زمانی میشه که خر پس کله مون رو گاز گرفت که بجای تجربی پا شدم رفتم ریاضی که الان با این سن یه دستی تو خونه جق بزنم. اگه میرفتم تجربی حداقل دو دستی جق میزدم ...


    •   mostanad1985
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ریدی با ر ریاست جمهوری


    •   ناژو
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • لحن داستان خشک و بی حس بود.برای داستان مناسب نبود


    •   آقامهربون
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • پراید مدل هشتاد و پنج
      نبوووود؟
      حراجش کردم هااا


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه،2 هفته
      • 8

    • عمو گاوه حادثه یازده سپتامبر و برخورد اولین هواپیما به برجهای دوقلو نیویورک در ساعت ۸ و ۴۶ دقیقه صبح اتفاق افتاد که به وقت ایران میشه حدود ۵ و ربع بعداز ظهر


      در اون لحظه چیزی هم که من یادمه تمام شبکه های خبری ایران اینو پوشش میداد و همه در موردش حرف میزدن چطور توعه گاگول که ساعت ۵ بعدازظهر کارت تموم میشد تا روز بعد و موقع ناهار نفهمیدی موضوع رو ؟؟ همین یه نکته نشون میده دختره واقعا حق داشته ، تو خیلی گاگولی عمو ، خیلی ها


      بجز بقیه چرندیاتت شاشیدم تو آرمانهات ، کلهم اجمعین


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • یادم رفت بگم ‌

      الان تو دوران قهو ه ای زندگیت هستی؟


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • آرمان عزیز این کسشعرهایی که تلاوت نمودی رو از کجای کون خود خارج کردی؟
      سبک نوشتارتان به گونه ای بود که در ابتدا باد در معده پیچیده و وقتی قصد خارج کردنش رو داشتی نخود و لوبیا بر شورت خود پاچیدی.
      باشد که دیگر داستان سرایی نکرده و کیرتان رو از کونمان بیرون بکشی.
      با تشکر


    •   Wanted0098
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • بسیک بابا.کس مغز


    •   aminabz1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • الان این داستان چطور منفی یک لایک گرفته؟


    •   Bad.booy7
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • نخونده ریدم بهت که بیشتر برنزه شی البته قهوه‌ایه مایل به عنابی شی فک کنم دیس از پهنا تو کونت


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • درکت میکنم تو اگه 15ماه جهنمی داشتی من 15سال جهنمی داشتم، البته جهنمی که رویایی،


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو