داستان زندایی مرجان کون قشنگ

    1396/7/20

    من اکبرم از ایلام31سالمه من زیاد اهل تعریف کردن داستان نیستم اهل خالی بستن هم نیستم و از خالی بند و دروغگو هم متنفرم.تنها دروغ این داستان فقط اسم مستعار خودمه.ببخشیدم اگه زیاد تسلط ب داستان نویسی ندارم
    من یه زندایی دارم اسمش مرجان ه و 37سالشه و 1بچه هم داره.از همون بچگی و قبل اینکه کیر داییم رو بخوره خیلی دوسش داشتم البته یه دوس داشتن بچگونه و پاک. اما طولی نکشید که این دوس داشتن من ب هوس و آرزوی گاییدن زنداییم تبدیل شد جرقه ی این هوس زمانی شروع شد که یکی از دوستام ب اسم اسفندیار که نمی دونست مرجان زنداییمه آمارشو ازم خواست و می گفت من خیلی واسه کونش و لباش جلق میزنم.اونموقع نمی دونستم چی بگم. راست می گفت مرجان استیلش فوق العاده بود چشای درشت و بدن کشیده و سینه های خوش فرم و کون قلمبه و لبای حشری کننده ای داشت واقعا.مرجان علیرغم اینکه صورت و بخصوص چشای هیزی داشت داشت اهل نماز و روزه و اعتکاف بود و این کاراش باعث شده بود که کمتر ب فکر کردنش باشم. ولی ب یاد حرفای دوستم که می افتادم شق میکردم و آب از کیرم سرازیر میشد. چون روم نمیشد تصمیم گرفتم از طریق یه شماره ی دیگه راجب مرجان از اسفندیار تحقیق کنم یه کم طول کشید(حدود 2ماه) تا دوستم حاضر شد راجب مرجان یه چیزایی رو بگه.بعد از اون شب و روز کارم شده بود جلق زدن واسه مرجان.طی این تماسها مطمئن شدم 3نفر از هم دانشگاه های مرجان تو دسشویی و بعدا تو خونه خالی مرجان رو از کون و کوص کردن و همه ی محله و خیلیا از دوستای خودم عاشقشن فقط من خبر نداشتم.از اون روز کارم شده بود رفتن خونه داییم و دید زدن باسن مرجان و رفتن ب دسشویی و جلق زدن. حشریت کاری بهم کرده بود ک ماجرا رو ب اسفندیار گفتم و با هم قرار گذاشتیم زنداییم رو دونفری بکنیم.
    قضیه اونجا خیلی جدی شد که اسفندیار چنتا از عکسای سکسی ک هم دانشگاهیای مرجان از مرجان گرفته بودن رو گیر آورده بود و نشون من داد که باور کنم؛ بعد دیدن اون عکس مث دیونه ها جلق میزدم واسه مرجان از سوراخاش مشخص بود که چنتا کیر خورده اونم کیرای کلفت.یه روز که می دونستم داییم تا بعدازظهر نمیاد خونه و پسرداییم هم رو هم با خودش می بره با اسفندیار قرار گذاشتم که ببرمش خونه داییم ب بهانه ی کار با سیستم داییم اینا مرجان رو بگا بدیم که ترس اسفندیار باعث شد که تا پشت در خونه بیشتر نریم؛ اما سری بعد که باز منتطر شدم مرجان تنها شه خودم عکسای مرجان رو ریختم تو فلش و بهانه ی کار با سیستمشون رفتم خونه داییم.مرجان حجابشو کاملا رعایت کرده بود و داشت تو آشپزخونه آشپزی می کرد بعد سلام و احوال پرسی دوتا چای آورد و باز رفت تو آشپزخونه منم نمی دونستم چجوری و از کجا شروع کنم.نگاه کون مرجان که می کردم شلوارم داشت پاره میشد؛ رفتم دسشویی یه جلق زدم و برگشتم.دیدم مرجان از آشپزخونه اومده بیرون چیزی نمونده بود بپرم بغلش ولی چون تازه جلق زده بودم یه کم راحتتر تونستم جلو خودمو بگیرم.بعد حدود نیم ساعت رفتم تو فلش و تمام عکسای قدیمی که عکسای سکسی مرجان قاطیشون بود رو آوردم و ب زنداییم گفتم تو اینارو ببین تا من میام و به بهانه ی دسشویی باز مرجان رو جا گذاشتم.وقتی برگشتم دیدم مرجان نشسته رو مبل و رنگش پریده و هیچی نمیگه گفتم زندایی عکسارو دیدی گفت آره
    گفتم همه رو گفت آره
    کیرم داشت می ترکید
    رفتم دیدم مرجان عکسای خودشو حذف کرده
    عکسایی که سوراخش و صورتش و سینه های رو ب بالاش توش بود اووووف
    رفتم پیشش نشستم گفتم خوبی گفت خوبم انگار گله داشت یه جوری اول گفتم اتفاقی افتاده گفت نه
    گفتم چنتاشو حذف کردی گفت هیچیشو
    گفتم اونایی که حذف کردی رو خونه دارم
    دیدم قرمز شد و گریه ش گرفت یه کم و گفت خواهش می کنم حذفشون کن بخاطر آبروی داییت
    گفتم ب یه شرط
    هیچی نگفت
    کیرمو که سیاه و بلنده و بین دوستام معروفه؛رو درآوردم گفت نکن الان داییت میاد
    هنوز داشت حرف میزد که نشستم پیشش و کمرشو گرفتم و تو گوشش گفتم زندایی جنده خوش کونم؛ نه به اون نماز و روزه ات نه به این کص دادنت و افتادم روش و یقه ش رو پاره کردم مرجان مقاومت می کرد و می گفت نکن الان موقعش نی ولی نفهمیدم چی شد که سریع دامنشو کشیدم پایین و کیرمو از لای شورتش زدم تو کصش و چنتا تلمبه تند و ضربه ای زدم و آبم رو خرکی ریختم توش خیلی واسم عجیب بود که زنداییم هیچی نمی گفت.بعدش افتادم روش و احساس کردم یه کم خجالت می کشم پا شدم و نشستم پیشش و گفتم این واقعیت داره که تو رو میکنن خیلیا هیچی؟ نمی گفت. کم رویی رو گذاشتم کنار و لباشو یه کم خوردم و انگشتمو میزدم تو کونش خیلی باز بود کونش؛ گفتم از کونم میدی ؟باز چیزی نگفت فقط گفت نکن دوس ندارم.
    کشیدمش رو فرش و بزور رو شکم خوابوندمش و افتادم روش
    میگفت نکن درد داره که با انگشت و تف و آب کیرم بازش کردم نوکشو گذاشتم توش که مث آب خوردن رفت تو چنتا تلمبه محکم زدم اونم یه جیغ زد و بعدش شروع کرد ب آی آی کردن سریع آبمو ریختم تو کونش وقتی درش آوردم یه کم کثیف شده بود هم خونی بود هم یه کم گهی،
    بعدش شلوارمو پوشیدم فلش رو کشیدم بیرون از سیستمشون و پریدم بیرون از خونه داییم.بعد اون هر وقت بخوام بکنمش بهم نه نمیگه
    خیلی گشاد کرده دیگه عجله نمی کردم اول لب و سینه ش رو می خورم بعد میگامش.بعد اون ماجرا تا الان غیر خودش رفیقش و زندادشش رو هم واسم جور کرده ولی من بیشتر خودشو میخورم و می کنم. از حرفاش هم متوجه شدم شوهر خواهرش که 2متر قدشه و هیکلی هم هستش می کندش.از اونموقع تا الان هر چی باهاش صحبت می کنم که بذاره اسفندیار با پولم بکندش قبول نمی کنه.این بود اولین گایش زنداییم توسط من.ببخشید اگه نقصی و کمی کاستی توش بود. ولی هرچی اتفاق افتاده بود رو گفتم.


    نوشته: دنی

  • 2

  • 25




نظرات:
  •   شــــاهزاده
  • 1 هفته،1 روز
    • 0

  • ریدی عزیز من ریدی!
    کاش داستانت دروغ باشه و توهم مغز جقی از کار افتاده ات.
    باافتخار دیسلایک اول


  •   Robinhood1000
  • 1 هفته،1 روز
    • 0

  • از اينجور داستانا خوشم نمیاد، دیسلایک اول


  •   Robinhood1000
  • 1 هفته،1 روز
    • 1

  • عههه زهره، خخخ بابا ایول داری
    سودابه همیشه اول بود، جاشو گرفتیاا خخ
    پس من دیسلایک 2


  •   romsezar
  • 1 هفته،1 روز
    • 1

  • شرمت باد شرمت باد


  •   shadow69
  • 1 هفته،1 روز
    • 1

  • ﻛﺴﻜﻴﺶ ﻧﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻪ ﺍﻛﺒﺮ, ﺍﻛﺒﺮ ﺍﻗﺎ ﺳﻴﺒﻴﻞ ﺳﻴﺎﻩ ﺍﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺑﻬﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺜﻪ ﺗﻮ ﻛﺲ ﻣﻐﺰ ﻛﻴﻮﻥ ﻛﻴﻮﻧﻚ ﺑﺎﺯ ﻧﻴﺲ

    ﻭﻟﻲ ﺧﺪﺍﻳﺸﺶ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺲ ﺍﺳﻤﻪ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﺨﻤﻴﻪ ﺍﺳﻤﻪ ﺍﻛﺒﺮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻱ(rolling)


  •   eshqosex
  • 1 هفته،1 روز
    • 1

  • افتضاااااااااح
    خوهشا خواهشا از اینجور ماجراهاااا ننویسین


  •   ph.Dnice
  • 1 هفته،1 روز
    • 1

  • این از اون مزخرفاتی است که مشخصه از اول تا آخرش دروغه. در منطقه ای مثل ایلام؛ آنهم زن دایی داشته باشی که همه محله دنبالش باشن؛ اما خود دایی آدم نفهمه. بعد این زن دایی اینقدر تابلو باشه ه عکسهای دوران دانشجویی؛ آنهم حین سکس دست به دست بگرده. تو هم تو سن 31 سالگی؛ مثل بچه های 13 ساله دائم استمنا کنی بیادش. نه عزیز؛ از نظر فنی، خیلی بچگانه نوشتی و برای من مسلم است این فقط یک فانتزی مسخره بود. فانتزی مسخره ای که میخواد بگه: زنهای اهل اعتکاف ا؛ اهل زنای محصنه هستند.نماز میخوانند و روزه میگیرند؛ با شوهر خواهرشان هم ارتباط دارن و چرا شوهرخواهر، کل محله. در نهایت باید بگم: این داستان فقط یک چیزش راست بود و آنهم اسمت هست. چون دنی بمعنای پست فطرت است


  •   594911
  • 1 هفته
    • 0

  • کس شعری بیش نبود


  •   sssshervin
  • 1 هفته
    • 0

  • اقا این کمر به کجا راه داره که اینقدر ازت اب میره تازه خیلی هم سریع (wanking) (wanking)


  •   romsezar
  • 1 هفته
    • 0

  • کی لایک داد (hypnotized) باید هم اونو هم نویسنده رو ادمینو مثل داستان آرش خشک خشک کرد (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection) (erection)


  •   sarina3600
  • 1 هفته
    • 0

  • من نمیدونم این زندایی ها چه ابهتی دارن همش چشمشون دنبال زندایی


  •   hamed@tao
  • 1 هفته
    • 0

  • چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است
    خیلی هم عالی بود


  •   leonmark
  • 1 هفته
    • 0

  • مرسی که هستی و همه چیزو واسمون گفتی :|


  •   std0098
  • 1 هفته
    • 0

  • کسکش یه بار ابتو ریختی تو کوسش بعدش ریختی تو کونش امان از ذهنه فرا جقی ها


  •   Robinhood1000
  • 1 هفته
    • 0

  • ای بابا، کس_لیس_حشری نابودش کردی خخخ


  •   رقصنده-با-گرگ
  • 1 هفته
    • 0

  • سرم به دنی و عقبی فرو نمیاید


    تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست.


    وقتی خونوادها از فارسی وان و فاطیما گل الگو بگیرن همین میشه.


    بهبه به این زمین حاصلخیر و تک برگ سند


    خرمن زیاد


  •   ssshhaayyaann
  • 6 روز،23 ساعت
    • 0

  • ريدي،ببينم مگه مجبورت ميكنن بياي اينجا كص و شعر بنويسي.خوب ننويس


  •   سامان.اصف
  • 6 روز،19 ساعت
    • 0

  • این زندایی نیست این جندایی عه


  •   kayra
  • 6 روز،16 ساعت
    • 0

  • دیسلایک به توهمات مغز جقیت


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو