داستان لیس زدن جورابهای خواهرم

    سلام
    قبل از هر چيزي لطفآ اونايي که جنبه ندارن و فوت فتيش نتيستن نخونن ممنون
    اسم من بهنامه ۲۱ سال دارم و يه خواهر بزرگ تر از خودم دارم که اسمش سميراست و 5 سال از من بزرگتره...


    داستان از جايي شروع نشده و من تا اونجايي که يادمه و مغزم کار ميکنه عاشق پا با جوراب بودم در اصل چطور بهتون بگم مزه اصلي پا تو جوراب جم ميشه و اونايي که خودشون تا به حال امتحان کردن مطمآنم که ميدونن...من خوب يادمه که 5 يا 6 سال داشتم که عاشق پا بودم ولي نه پاهاي خواهر خودم....من هميشه وقتي که خودمو ارضا ميکردم مينشستمو به پاهاي دختر فاميل فکر ميکردم و بعد خودمو ارضا ميکردم...تا بلاخره کار به جايي کشيده شد که من از اين کار خسته شدمو ميخواستم که واقآ پاي يه دخترو بليسم و اين واقآ ارزوي من بود...داستان از اينجا شرو ميشه که...
    من يه خواهر دارم که الان 26 سال داره و وقتي که اين اتفاقات شرو شد من فقط 14 سال داشتم يعني دقيقآ خواهرم 19 سال داشت و خيلي دختر مغرورو خود بيني بود حتي تا اون حد که از خداش بود که من به پاهاش بيفتمو پاهاشو بليسم يا براش ماساژ پا انجام بدم...
    بلاخره يه روز که دختر خالم اينا اومده بودن خونه ما و تابستون بودو هوا هم گرم بود دختر خالم جوراب سفيد کف دار پوشيده بود که منم عاشق جوراب سفيد کف دار بودم اون موقها....(الانم که يادم افتاد دهنم اب افتاد....اوفففف که چه طعمي داره)...خلاصه اينا اومدن خونه ما و با خواهرم اينا حرف زدنو اينا و بلاخره لحظه موعود فرا رسييد....دختر خالم جوراباشو در اوردو انداخت به يه گوشه ولي من نميدونستم که اون جوراباشو در اورده و کجا انداخته واسه همين با کلي استرابو استرس دنبال جوراباي يه دختر 17 ساله گشتم ولي نبود که نبود لا مصب....خلاصه بعد از کلي گشتن ديدم که کنار در اتاق خواهرم يه جفت جوراب سفيد افتاده يعني انقدر خوشحال شدم که انگار دنيا رو بهم دادن....بعدش دوييدمو سريع رفتمو ورداشتمشو سريع رفتم طبقه بالا که هيشکي اونجا نبود....شرو کردم به بو کشيدنو بو کشيدن انقدر بو کشيدم که ديگه داشتم دييونه ميشدم واي که چه بويي داشت...واي خداي من بعد اين که ديگه واقآ حشري شده بودم شرو کردم به ليس زدن جوراب و جورابو رسمآ انداختم داخل دهنمو با کلي شوقو اشتياق داشتم توي دهنم ميجوييدمش واي چه طعمي داشت....جورابايي که کفش لکه برداشته بود و زيباييه خاصي به جوراب ميداد به قدري که ادمو دييونه ميکرد....خلاصه من در حالي که يکي از جورابارو روي بينيم گذاشته بودمو اون يکي رو داشتم توي دهنم ميجوييدم انقدر حشري شده بودم که دو بار جق زدم که بعدش ديگه خواست حالم به هم بخوره که جورابارو بردم گذاشتم سر جاش...بعد نزديک به 10 دقيقه بعد بازم حس حشرييتم گرفت و ميخواستم برم و بازم جورابارو بردارمو بخورم که دختر خالم با خواهرم از اتاق زدن بيرون...(دختر خالم يه دختر خيلي خيلي خوشگلو نازه که واقآ از اون دخترا که مثال خيلي کمي براش هست...)(خواهرم يه دختر با قيافه معمولي ولي اندامش فوقولادست و پاهاش واقآ فوقولاده تر هستن...)
    اينا اومدن روي مبل نشستنو به جمع خاله و مادرم ملحق شدن....که باعث شدن که من ديگه نتونم اون جورابارو کش برم که بعدآ گفتم عيب نداره بهتر که دوباره کش نرفتم چون هنوز خيسيه جورابا رو جوراب مونده بود و منو به فکر ميبرد که نکنه يه موقع چيزي بفهمن....بلاخره بعد از حدود تغريبآ يه ساعت و نيم خالم اينا حدود ساعت 5 بعد از ظهر پاشدنو رفتن و منم ازشون خدافظي کردم....وقتي برگشتم خونه ديدم همون جوراباي سفيد کف دار کنار در اتاق خواهرم همون طوري که ول کرده بودم همونجا مونده...بعدش با خوشحالي تمام رفتم به خواهرم گفتم که ابجي اينا جوراباي دختر خاله مهسا نيست مونده جلو در اتاقت....ابجيم با تعجب پاشد اومد جلو در اتاقو گفت نه اينا جوراباي منن...چطور مگه؟!
    منم که ديگه از شدت حشرييت دستو پامو گم کرده بودمو نميدونستم چي دارم ميگم يهو شوکه شدمو فهميدم که اون جورابايي که من بردم کلي بوش کردمو کلي ليسشون زدم جوراباي خواهرم بوده....بعدش من دييونه شدمو گفتم اخه عوضيه الاغ نفهم ادم جوراباشو در مياره اينجا ميزاره مگه تو اتاق خودت جا نيست اخه چرا اينجا گذاشتي جوراباتو اشغال....خواهرم که عصباني شد...(خداييش وقتي عصباني ميشد اصلآ عصاب مصاب نداشت ميزد لحو لوردم ميکرد با اين که من ازش فقط 4 سال کوچيکتر بودم)يه سيلي محکم چسبوند در گوشم گفت به تو گوه خوردنش نيومده مگه تويه اشغال کي هستي که به من بگي جورابامو کجا بندازم يا کجا نندازم....از اون طرف مادرم اومد گفت اينجا چه خبره خواهرمم شرو کرد گفت که فلان شده و بهمان شده و ده تا اتفاق ديگه هم گذاشت روشو گفت به مادرم....مادرمم که طبق معمول حرف خواهرمو باور کرد که البطه خداييش حق با اون بود...مادرم برگشت به من گفت که از خواهر بزرگترت معذرت بخواه من که در اون لحظه واقآ شکه بودمو اعصابم خورد شده بود نميدونستم چي کار دارم ميکنم بلاخره بعد از چند بار تکرار مادرم از خواهرم معذرت خواستم بعدش خواهرم برگشت بهم گفت حالا برو گم شو تو اتاقت تا نزدم لحت نکردم....منم بي اختيار گفتم چشم که باعث شد خواهرم از اين که حرفشو گوش کردم احساس غرور بکنه....خلاصه من رفتم توي اتاقمو دراز کشيدم روي تختمو هر چقدر سعي کردم ليس زدن جوراباي خواهرمو از مغزم بيرون بيارم نشد که نشد هيچ بدتر حشري تر هم ميشدمو فقط فکرم مونده بود رو پاهاش و اين که يعني واقآ پاهاي خواهرم انقدر خوشمزه و خوشبو هست چطور ممکنه اخه چرا اين اتفاق افتاد و چرا بايد ميفتاد...بعدش انقدر حشري شدم که چندينو چند بار فقط براي پاهاش جق زدمو جق زدم....خلاصه....روزا گذشت يه روز مادرم رفته بود خونه همسايه و من تو خونه تنها بودم که يهو ديدم خواهرم اومدو درخونهرو باز کرد و منم که بعد اون قضيه کلي با خواهرم مهربونتر شده بودم ولي انگار نه انگار اصلآ واسه خواهرم مهم نبود...بعد اين که خواهرم از حياط خونه رسيد به در خونه و درو باز کرد من ديگه تو اوج حشرييت بودم يعني چطور بگم داشتم نابود ميشدم...وقتي که خواهرم داشت کفشاي اسپرتشو از پاش در مياورد با چنان دقت و لذتي داشتم نگاه ميکردم که هيچي تو اون لحظه جز بو کردن جوراباي اسپرت سفيد خواهرم برام مهم نبود خلاصه خواهرم اومد داخلو من بهش سلام کردمو بهش گفتم خسته نباشيد اونم که اومد طرف اشپزخونه تا اب برداره و بخوره خيلي ارومو سرد جواب منو داد و گفت سلام ممنون...بعدش که داشت درست از کنار من رد ميشد همون لحظه بود که بوي پاهاي عرق کردشو حس کردم....واي که چقدر فوقولاده و زيبا بود درست مثل همون روز که داشتم جورابشاو ميخوردم...چقدر بوي خوبي داشت پاهاش....بعد من که يواشکي داشتم به جوراباش نگاه ميکردم برگشت در حالي که اب ميخورد ازم پرسيد که مامان کجاست؟منم گفتم رفته خونه همسايه الانا مياد....خلاصه ابو خوردو رفت توي اتاقش و منم که چشم مونده بود رو لکه هاي جوراب خواهرمو از شدت حشرييت داشتم دييونه ميشدم....بعد اين که رفت توي اتاقشو درو بست من سريع دوييدم به طرف کفشاش تا مبادا اون بوي مقدس پاهاشو از دست بدم همين که رسيدم به کفشاش سريع جلو کفشاش خم شدمو سريع کفشاشو بوسيدم بعد اين که کفشاشو بوسيدم داشتم توي ذهن خودم فقط اينو تجسم ميکردم که چطور اون کفشا رو در اورد اونم با جوراب سفيد اسپرتش که عرق کرده بود...سريع کفشاشو برداشتمو بردم توي اتاقم در حالي که هنوز داشتم بوي عرق پاشو بو ميکشيدمو از شدت لذت داشتم دييونه ميشدم...تا اين که خواهرم از تو اتاقش اومد بيرون و منو صدا کرد (اسم خواهرم سميراست)
    گفت که بهنام کنترلاي تلوزيونو کجا گذاشتي...؟
    منم يهو دسپاچه شدم چون جا کفشيمون از تو اتاق کاملآ مشخص بودو ديده ميشد...بعدش من سريع خودمو جمو جور کردمو گفتم ابجي کنترلا رو مييز اشپزخونست...اونم گفت که پيداش کردم خلاصه من که واقآ خشک شده بودمو نميدونستم الان چطوري کفشارو برگردونم جلو جا کفشي يهو بعد از حدود 15 دقيقه صداش در اومد ميخواست بره خونه همسايه.... پس کفشاي من کوو؟؟؟!!!!!!
    من شرو کردم به خودم بدو بيراه گفتن....واي احمق چرا کفشاشو اوردي توي اتاقت اخه بيشور ابلح....من که داشتم اينا رو ميگفتم يهو خواهرم وارد اتاق شدو کفشاشو تو دست من ديد...من که ديگه رسمآ شکه شده بودم.....خواهرم از من پرسيد با کفشاي من چي کار داري ميکني....؟؟؟؟!!!!!!!نکنه باز دنبال انتقامي اشغال؟؟؟؟؟!!!!!!!
    منم که تو حالت شک بودمو نميدونستم چي بايد بهش بگم برگشتم بهش گفتم نه بخدا ابجيي
    بخدا داشتم کفشاتو تمييز ميکردم تا از دلت در بيارم ابجي جونم....
    سميرا:اره جون خودت تو گفتيو منم باور کردم...يه لگد خيلي محکم زد تو شکمم طوري که کفشاش از دستم افتاد...
    بعدش من شرو کردم به التماسو خواهش که بخدا داشتم کفشاتو تمييز ميکردم چون انقده اذييتت کردم ميخواستم از دلت در بيارم
    منو ببخش تو رو خدا بخدا ميدونم خيلي اذييتت کردم خيلي خيلي منو ببخش ابجي کفشاتو اورده بودم توي اتاقم تا تميزشون بکنم تا کفشات خوشگلتر ديده بشن...اونم که خيلي از دستم عصباني بودو دلخور با اخم بهم داشت نگاه ميکرد....بعدش يهو اخمش فرو نشستو برگشت بهم گفت اخه داداشم ابجي فدات شه اين ديگه چه مدل از دل دراوردنه....بعدش من با گريه برگشتم بهش گفتم که ابجي جونم من خواستم بهت بگم که من چقدر خودمو جلو تو بي ارزشو بي لياقت ميدونم که ميخواستم با تمييز کردن کفشات اينو بهت ثابت کنم...بعدش اون دلش واسه من سوختو منو بغل کردو برگشت بهم گفت که داداش اين چه کاري بود کردي اخه...؟؟؟!!!
    اه تو که با اين کارت منو بيشتر هم ناراحت کردي که....بعدش من شرو کردم به التماسو تمنا و خواهش و گفتم که تو رو خدا منو ببخش من بهت قول ميدم از اين به بعد هر کاري که بهم ميگي رو بکنم...اصلآ از اين به بعد تو به من هر چي بگي دستوره خوبه ابجي جونم....؟؟؟؟اونم که خوشش اومده بود خنديدو گفت باشه خوبه....
    بعدش بهم گفت که حالا کفشامو با چي داشتي تمييز ميکردي؟؟؟؟!!!!!
    منم که ديگه واقآ دستو پامو گم کرده بودمو ديگه احساس ميکردم کار از کار گذشته و يجوري ته دلم انگار دلم ميخواست بهش بگم که من واقآ چرا داشتم اين کارو ميکردمو احساس ميکردم که اگه همه چي رو بهش بگم بهتره....بعدش برگشتم گفتم بهش ابجي من کفشاي مقدس تو رو داشتم با زبونم ليس ميزدم....
    بعدش اون شرو کرد به خنديدنو برگشت بهم گفت پسر اين چه کاريه داشتي ميکردي و حالا چرا مقدس اينا چه حرفاييه که تو ميزني....
    بعدش من برگشتم بهش گفتم که ابجي من ارزوم اينه که نوکر تو باشمو پاهاتو ببوسمو همين جورابايي رو که همين الان تو پاته رو بو بکشمو ببوسمو ليس بزنم.....
    بعدش ابجيم باز زد زيير خنده و مسخره کردن منو گفت که پسر اينا چه حرفاييه ميزني اخه....داري حالمو بهم ميزنيا اه....
    بعدش من گفتم که حتي اگه باورت نميشه بزار پاهاتو ببوسم تا باور کني....
    سميرا يهو خنديدنش قطع شدو با تعجب برگشت بهم گفت تو واقآ الان ميخواي همين جورابارو که تو پاي منه اونم در حالي که جورابام عرق کرده ببوسيو ليس بزني؟؟؟؟!!!!!
    گفتم اره بخدا اين ارزوي منه که فقط واسه يه روز نوکر تو باشم فقط واست خدمت کنمو هر کاري رو که ميگي رو برات انجام بدم....
    بعدش اون با کمال تعجب گفت اخه اين کارا يعني چي بهنام از تو بعيده اين حرفا .... يعني چي اخه واسه چي ميخواي اين کارارو بکني حتمآ بايد براش يه دليل داشته باشي ديگه يا نه....؟؟؟
    بعدش من برگشتم بهش گفتم بخدا خودمم نميدونم فقط تو رو خدا بزار حداقل يه بار کف پاهاتو ببوسم...تور رو قران فقط يه بار بزار ببوسم فقط يه بار....
    بعدش اون برگشت بهم گفت خوب من که از خدامه تو همچين کاري بکنيو کف پاهاي منو ببوسي ولي تا براي اين کارت يه علط درستو حسابي نياري نميتونم همچين اجازه اي رو بهت بدم....
    من بازم شرو کردم با گريه و زاري به التماسو داشتم قسمش ميدادم که تو رو خدا بزار فقط پاهاتو ببوسمو بوي پاتو از نزديک تنفس بکنم....
    اونم که رسمآ شوکه شده بودو ديگه داشت از دست من دييونه ميشد برگشت بهم گفت :باشه اما يه شرط داره... عوضش من هر کار بگم بايد برام بکني....اگه قبول داري ميزارم پاهامو ببوسي...
    منم که ديگه واقآ از شدت شوقو هيجان داشتم دييونه ميشدم و از شدت حشرييت دستو پام داشت ميلرزيد با کمال مييل گفتم قبوله هر چي تو بگي قبولمه....
    بعدش در حالي که روي تختم نشسته بود برگشت بهم گفت باشه خوبه...حالا بهت اجازه ميدم هر چقدر که دوس داري پاهامو ببوسيو بو بکشي اما فقط بو ميکشيو ميبوسي و هر وقت که بهت گفتم کافيه وايميستي از ليس زدن هم خبري نيست دلتو خوش نکن اينو هم چون دلم برات سوخت گفتم بهت تا پاهامو ببوسي...
    منم که در همون حالت شوک و انتظار مونده بودم با دستو پاي لرزون گفتم چشم ابجي تو هر چي بگي من همون کارو ميکنم....
    بعدش اون در حالتي که داشت خندش ميگرفت گفت خوب حالا شرو کن ببينم ميخواي چي کار بکني...
    همين که ابجيم اين حرفو گفت من همون لحظه سرمو خم کردمو يه نفس خيلي هميق از جورابش گرفتم به طوري که احساس کردم که روحم ازاد شدو پرواز کرد....واي شگفت انگييز بود....چه عطري داشت اون پاهاي عرق کرده...واي خداي من انگار به بهشت رسيده بودم....انگار تويه يه دنياي ديگه بودم....بعد اين که کلي پاهاشو بو کردمو ابجيم داشت مستقيم از بالا منو نگاه ميکرد من شرو کردم به بوسيدن پاهاش.....اولش ابجيم خجالت کشيدو پاهاشو جم کرد اما بعدش انقدر خوشش اومد که برگشت بهم گفت حالا اين ورشو ببوس يا اون طرفشو ببوس انگشتمو ببوس...ابجيم انقدر تعجب کرده بود از کار منو با اين همه احساس بوسيدن پاهاش که داشت شاخ در مياورد.....
    که يهو برگشت بهم گفت ديگه کافيه.....
    بعدش بهم گفت که حالا که من تو رو به ارزوي بوسيدن پاهام رسوندم حالا فقط ازت يه چييز ميخوام فقط بايد بهم بگي که چرا اين کارارو ميکني و واسه چي...
    من که ترسيده بودم چاره اي جز گفتن حقيقت نميديدم....
    براي همين برگشتمو شرو کردم به گفتن....
    ولي نه حقيقتي رو که اون ميخواست حقيقتي رو که من براش ساختم....)))))
    من بهش گفتم که من از بچگي اينطوري بودم که واقآ هم اينطوري بودم از بچگي...بهش گفتم که ابجي من عاشق اين که پاهاي يه دخترو ليس بزنم بو بکشم ببوسم بپرستمش و هر کاري رو که ميگه براش انجام بدم...
    بعدش اون گفت خوب وقتي اين کارو ميکني چي ميشه مگه؟؟؟
    من برگشتم بهش گفتم هيچي نميشه خوب ....خودومم نميدونم چرا اينطوري هستم ولي واقآ عاشق اين اين کارم....واقآ نميدونم چرا ولي واقآ عاشق اين که پاهاي دخترا رو بليسمو بو بکشمو بپرسمشون و هر کاري رو که ميگنو براشون انجام بدم....اين ارزوي منه که فقط يه بار جورابتو در بياريو بزاري توي دهن منو بهم بگي که جورابتو بجووم و همه چرکاي جورابتو بخورم....
    بعدش اون برگشت گفت....اوعه...حالمو بهم زدي بهنام با اين حرفات واقآ که....
    بعدش من گفتم خوب ابجي تو فقط يه بار اين کارو بکن خوب با کردن اين کار که قرار نيست که اتفاقي برات بيفته خوب....به خاطر من ابجي تو رو خدا تو رو قران.....فقط يه بار بهت قول ميدم که ديگه ترکرار نشه ازت خواهش ميکنم بخدا بعدش هر کار بگي ميکنم....
    بعدش اون انقدر تعجب کرده بود که گفت ببين بهنام اين کارايي که تو ميگي خيلي زشته واسه يه پسر من خواهر تو هستم واقآ نميتونم همچين کاري باهات بکنم خواهش ميکنم قسمم نده....
    بعدش باز من شرو کردم به قسم دادنو التماس کردن....
    تو رو خدا ابجي فقط همين يه بار بخدا ديگه تکرار نميشه فقط يه بار بزار پاهاتو با همين جورابا ليس بزنم خواهش ميکنم.....
    بيچاره سميرا که ديگه واقآ از تعجب شاخ در اورده بودو از دست منم ديگه خسته شده بودو کلافش کرده بودم....برگشت گفت باشه قبوله ولي بعد اين من هر کاري بگم بايد بکنيا گفته باشم بهت....
    يعني اون لحظه من داشتم ميرفتم تو کما....
    يعني باورم نميشد که سميرا بهم اجازه داد که پاهاي مقدس و زيباش رو بليسم....يعني اين واقعيت بود....يعني همچين چيزي ممکنه....واي خدا داشتم ديونه ميشدم از شدت حشرييت...
    بعدش اون در حالي که داشت حرف ميزد من رفته بودم تو توهمو هيچي نميشنيدم....بعدش يهوو جلو چشم دست تکون دادو گفت...الو کسي اونجا هست....ده يالا ديگه اگه ميخواي پاهمو ليس بزني زود باش الان مامان ميرسه خونه.....زود باش يکم...
    يعني همين که اين حرفو شنيدم ....واي خدا ...
    شرو کردم به ليس زدن اولين ليسمو درست از پاشنه پاش که هنوز جوراب تو پاش بود زبونمو چسبوندمو همينطور تا نوک پنجه انگشت شست پاش محکم زبونمو چسبوندمو خيلي ارومو با ملايمت ليس زدم.....واي داشتم دييونه ميشدم باورم نميشد که يه همچين اتفاقي افتاده....يعني طعم پاشو که داشتم ميچشيدم واقآ خارقولاده بود.....بهترين طعمي که تا به حال توي تمام عمرم چشيده بودم....هنوز کمي از عرق پاش زيير انگشتاش و پايين جوراب مونده بود ....واي صورتمو ميچسبوندمو بوش ميکردم بعدش ليسش ميزدم همينطور که داشتم پاهاي سميرا رو ليس ميزدم ديدم که سميرا واقآ از اين کارم خوشش اومده و واقآ داره از اين کارم لذت ميبره که يهو رفتم سراغ انگشتاشو همه انگشتاي خوشگلشو کردم تو دهنم داشتم خفه ميشدم ولي واقآ ارزششو داشت من همينطور که داشتم انگشتاي پاي سميرا خواهرمو ليس ميزدم سميرا ناخوداگاه اون يکي پاشو درست اورد گذاشت جلوي بينيه من تا پاهاشو بو بکشم ....واقآ سميرا داشت لذت ميبرد از اين کار من....
    همينطور انقدر ليس زدمو ليس زدم تا اين که جوراباش کاملآ خيس خيس شده بود...همينطور که سرم گرم ليس زدن بود سميرا برگشت بهم گفت بهنام جوربابامو در بيار بدون جوراب ليس بزن...يالا...همين که اين حرفو زدم من اون جوراباي سفيدشو در اوردم .....واي پاهاش چقدر نازو زيبا بود....انگار پاهاي يه فرشته بود....واي من واقآ به ارزوم رسيده بودم....واقآ داشتم پاهاي کسي رو ليس ميزدم که ارزوم بود.....بعد اين که جورابشو در اوردم سريع رفتم سراغ انگشتاشو سريع لاي انگشتاشو مک زدمو خوب با زبونم لاي انگشتاشو ليس ميزدم ....ما که همينطور تو حالو حول بوديم يهو مادرم در حياطو وا کردو گفت که بچه ها من اومدم....منو سميرا که دستو پامونو گم کرده بوديم سريع خودمونو جمو جور کرديم....
    سميرا سريع دوييد توي اتاقو جوراباش موند تو اتاق من....
    منم سريع در اتاقو قفل کردمو جوراباي سميرا رو همونطور انداختم دهنمو قشنگ جوييدمو هر جاييش چرک داشتو خوردم...با نهايت لذت و عشق....و همينطور که داشتم يکي يکي جورباشو ميجوييدمو ليس ميزدمو ميمکيدم اون يکي جورابشو که هنوز خيس بود گذاشتم روي بينيمو قشنگ ازش نفس گرفتم.....بعدش شرو کردم به جق زدن.......انقدر جق زدن تا اين که حالم داشت به هم ميخورد....
    بلاخره بعد اين که رفتم دستو صورتمو شستم برگشتم وقتي به جورابا نگاه کردم ديدم که خداييش سفيد سفيد شدنو رو جوراب ديگه اصلآ چرک نمونده....بعدش خودم رفتم قشنگ جوراباي خواهرمو تمييز با ريکا شستم....تمييز تميزشون کردم بعدش بردم انداختم رو رخت خشک کن تا خشک بشه....
    بعد همه اين قضايا که سميرا خواهرم هم اي اين کار خوشش اومده بود بارهاو بارها اين کارو تکرار کرديم به روشهاي مخطلف و با انواع جوراباي شيشه اي و اسپورت تا جايي که با هر کدوم از جوراباش يه خاطره دارم.....ولي هيچ کدومشون به خاطره جوراباي سفيدو نازنينش که براي بار اول ليس زدم نميرسه....اين که جوراباشو انداختم رو رخت کن و برگشتم تو اتاق خواهرم داشت به من نگاه ميکردو ميخنديد در حالي که مادرم تو اشپزخونه بود منم خندم گرفتو خنديدم....بعدش خواهرم اومد تو اتاقمو گفت خيلي خوشم اومد بايد بازم از اين کارا بکنيم من که واقآ خوشم اومد از اين کارت حالا به هر دليلي که اين کارو ميکني ....من ميخوام از اين به بعد همون طور که خودت گفتي به من خدمت بکنيو منو بپرستي درست همون طور که خودت گفتي من واقآ نميدونم اين کاراي تو چه معني داره ولي من از همون اولش که کفشامو ليس زدي به روي خودم نياوردم وقتي که داشتي جورابامو بو ميکردم بهترين احساس رو داشتم احساس ميکردم که يه ادم خيلي مقدس هستم که تو داري منو ميپرستي...
    حالا از اين به بعد من ميخوام که تو منو بپرستي....
    و من با تمام عشق و وجودم قبول کردم که نوکر خاهر خودم باشم واسه همين توي دنيا هيچ عشقي جز خواهرم نداشتم....
    با تمام وجودم افتخار ميکنم که تا همين الان نوکر ايشون بودم...
    و ايشون براي من مهربانترين سرور دنيا هستن حتي وقتي که بهم دستور دادن تا کف همه کفشاشونو جلو چشمشون براشون ليس بزنم......تا حدي که زبونم رسمآ زخم افتاده بود.......
    الان من 21 سال دارم و سرورم 26 سال داره و قراره به همين زوديا ازدواج بکنه...
    و از اين که براي ارباب خودم سمیرا تا الان خدمت کردم واقآ احساس خوشبختي ميکنم...
    دوستان لطفآ نظر بدین و اگر خوشتون اومد بهم بگین تا شاید از بقیه خاطراتمم تعریف کردم...
    با تشکر بهنام...

  • 7

  • 8




  • نظرات:
    •   1366razor
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • از وقتی مغزت کار میکنه؟واقعا کار میکنه؟مطمینی؟زیاد مطمین نباش گلم :)


    •   مهرسانام
    • 2 سال،9 ماه
      • 1

    • ینی این فتیشارو نمیشه هیچ جوره هضمشون کرد ینی کصخله خالصن


    •   1366razor
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • البته من تا اونجا که گفتی عقلت، خوندم برای بقیه غیر از عقلت نظری ندارم.الهی شفا (biggrin)


    •   ممه-خوار
    • 2 سال،9 ماه
      • 1

    • اول کیرمو با تمام وجود میکنم تو نوشتنت چون گند زدی به ادبیات :خارقولاده،واقا،مخطلف...
      دوم اخه کس کش جوراباشو مگه آدمسه که اینجور میجویدی اصلا نمیتونم همچین آدمای سوپر کس خلیو هزم کنم در کل کیرم تو کس خاهرتو و تقدسش


    •   tt-khan
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • بیا برو تو کونم پاییز 96 زرشکی میای بیرون....کسخول


    •   _SEXIRO_
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • داستان از جایی که نوشتی عقلت کار میکنه معلوم شد دروغی بیش نیست منم نخوندم


    •   mistress.arezo
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • سلام
      من آرزو 23 ساله از تهرانم
      بیشتر دنبال برده ام که یه دل سیر بشاشم تو معده اش آب کسمو تو حلقش خالی کنم
      پس اگه فکر میکنید نمیتونید شاش یا آب کس منو بخورید لطفا وقتمو نگیرید
      قبلا یه برده داشتم که شیش ماه حسابی شاشمو تو حلقش همه جوره خالی کردم اما از شانس بد من به خاطر درسش رفت لندن
      دنبال یکی ام که حسابی خودمو تو حلق و معده اش خالی کنم
      در ضمن من پرده ام ندارم خودم پرده امو زدم اما حاضر نیستم کس و کون بدم چون من اربابم
      در ضمن با خانم ها هم حاضرم لز کنم
      فقط برده ها و خانم های لز پیام بدن
      در ضمن هر کس پیام میده قبلا حتما این شرایط رو تجربه کرده باشه
      1-تاحالا دختری یا زنی آب کس یا شاششو تو حلقت خالی کرده؟
      2- اگه شاشیدن تو حلقت بگو چجوری شاشیدن؟
      مثلا با قیف شاشیدن یا کسشونو کیپ کردن تا شاششون هدر نره؟
      من برده میخوام
      اگه فکر میکنی نمیتونی شاشمو قورت بدی لطفا الکی پیام نده
      شاش و آب کسم تو حلق همتون


    •   SEXI_GIRL75
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • حاجی سوادت نم کشیده واقعا حالم بهم خورد ایکبیری


    •   Dream-girl
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • تو اگه شورت خور بودی چکار میکردی ؟ عرق لای پارو که چسبیده به شورت و سیاه شده رو میخوردی؟ مرده شویت رو ببرند با این خاطره نوشتنت.. انگار دهنش ، ماشین لباسشوییه..!


    •   A_M_KOSKHOL
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • دهنت سفید کننده داره که جوراب سفید شد بعد یه سوال کجای دنیا جورابو با ریکا میشورن


    •   Tyga18
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • من تا اونجایی خوندم که معرفی کردی فهمیدم کسشره دیگه ادامه ندادم


    •   mimi1368
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • ببین دوست گرامی صادقانه بهت میگم داستان به این اشغالی و چرت وپرتی نخونده بودم عاجزانه استدعا میکنم دیگه داستان ننویس یک داستان به بلندای شاهنامه نوشتی از اول تا آخرش جوراب جویدی ای خاک تو سرت خودت و اون خواهر ابله.ات با این آشغال نوشتن آه آه اه، کثافت دستگاهی


    •   mimi1368
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • دوست گرامی من خانم هستم ولی عذرخواهی میکنم پاهام بد فرمه و بدرد شما نمی خوره ببخشود


    •   mimi1368
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • هو هو هو هو هو من خبیث بیدم جییییییییغ


    •   hossein10774
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • عجب اعجوبه ای هستی تو :-D هرچند کاپی بود


    •   cyborg1981
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • امیدوارم خانوادت زودتر بفهمن در اثر حق چیزی به اسم مغز در وجودت نیست فورا ببرن تیمارستان بستری کنند. در مورد اون خانم آرزو که گفت کسی هست شاش منو بخوره خدمت شما عرض کنم که تو بیا کیر منو بخور تا بعدش به شاش منم برسی خداوکیلی این حرفا همش نشانه بدبختی ملت مارو داره کمبود رابطه های درست عقل مردم رو نابود کرده آخه کدوم کس کشی میاد شاش بخوره خوب شد از ایران فرار کردم واقعا اونجا دیوانه خانس خدا نجاتتون بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو