داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

داستان من، او، ما و بسیاری (۲)

1399/05/16

...قسمت قبل

دیدار آرمین با ترانه همانا و مجنون شدن آقای فیلسوف همانا! اصولا من تازه به این ماجرا پی بردم که میمون هرچی زشت تر، اداش بیشتر… نه… ببخشید! اصلا چه ربطی به موضوع داشت؟ بگذریم! میگفتم. آقا آرین ما که کلا قصد داشت در دیدار با ترانه خانوم، همه چیز رو منطفی رد کنه، وقتی رسیدیم به کافی شاپ و بعد از دیدن ترانه، مثل یه بچه معصوم سر به زیر، با سرش فقط با ترانه موافقت می کرد و با همین گاگول بازی هاش بود که بیشتر از قبل تو دل ترانه جا باز کرد! خدایی باید شانس رو خدا بده! بله! این داداش ما که کلا تو عمرش جز با کتاب دمخور نشده بود، تا یه جایی تو دیگ روغن چپه شد که خودم هم دقیقا نمیدونم کجاست. ولی خب ما هم که حسود و بخیل نیستیم! هستیم؟ اما خب، حالا که فکرش رو میکنم، شاید من بزرگترین اشتباه رو در حق دوستی که برام مثل برادر بود مرتکب شدم. شاید اگر اون روز اصرار نمی کردم که آرین با ترانه دیدار بکنن، الآن همه چیز جور دیگه ای رقم خورده بود… با یه پایانی که شاید…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانزدهم اسفند 1391:

بعد از طی شدن مسیر، همراه با مهدی و میترا (که مهدی به همه اون رو دلارام معرفی میکرد) وارد یه کافی شاپ خیلی خوب و شیک شدیم. نمیدنم فضای کافی شاپ من رو به نوعی تحت تاثیر قرارداد و احاطه کرد، یا این احساس ترس همراه با شرم بود. ترس از این جهت که برای اولین بار قرار بود با یک دختر غریبه، اون هم با هدف ایجاد رابطه مشترک با اون همه پیچیدگی هاش صحبت کنم، یا احساس شرم از اینکه چرا از قوانین شخصی خودم دست کشیدم و همراه با مهدی و میترا به اینجا اومدم! واقعا گاهی اوقات خودم رو هم خوب نمی شناسم!..
من به دنبال مهدی و میترا از بین میزها و صندلی های چوبی و زیبا رد شدم و دخترها و پسرهای جوانی رو دیدم که تنها یا همراه با دوستانشون مشغول بودن. یه گروه مشغول بازی تخته، یکی مشغول کار با لب تابش، یکسری مشغول خوردن تنقلات و قهقه زدن. هرکس به قول معروف به خود مشغول بود و احساس خودش رو داشت. احساساتی سرشار از انواع مختلف که لیست کردن و گفتن از اونها قطعا وقت گیره. فضای کلاسیک و چوبی کافی شاپ تو اون موقعیت رو میتونم در حقیقت تنها عامل آرامش خودم بدونم. آرامشی که فقط با گوش دادن به موزیک های کلاسیکی مثل باخ، یا آواز ابو عطای شجریان برای من به وجود می اومد. میزی که مهدی و میترا در برابرش ایستادن درست کنار دیوار انتهایی کافی شاپ و با فاصله از پنجره بزرگ و نیلی اونجا بود و یه دختر خانم پشت یکی از چهار صندلی این میز نشسته بود. دختری که میتونم بگم واقعا قلب من رو به لرزه انداخت. منی که تا به امروز علاقه ای به معاشرت با زنان نداشتم، حالا بیشتر دوست دارم که اون رو بشناسم.

مهدی: سلام ترانه خانم.
ترانه به سمت صدا برگشت و بعدا از دیدن مهدی با خوش رویی و خنده جواب سلام داد و به سمت میترا و آرمین و بعد از سلام کرن به و اونها و گرفتن جواب سلامش، برای مدتی کوتاه به آرمین خیره شد و به سرعت و قبل از دست پاچه شدن و مهارت، حلوی فاش شدن احساسش رو گرفت.
بعد از اینکه همه روی صندلی نشستن، میترا کنار ترانه قرار گرفته بود و رو به روی مهدی نشسته بود و این باعث میشد تا شرایطی مهیا بشه که آرمین و ترانه ارتباط چشمی بیشتری با هم داشته باشن.

مهدی: خب. انگار قرار یخ شکن مجلس اول من باشم. بله؟
میترا: تو که خوب بلدی مخ بزنی و چرب زبونی کنی. یکم از مهارتت اینجا استفاده کن.
آرمین (با صدای لرزان که بعد از یه سرفه صافش کرد): مهد… مهدی کلا تو حرف زدن استاده.
میترا: بله. البته کاش بلد باشه از دهنش به موقع استفاده کنه.
مهدی: منظور؟
میترا: خودت خوب میدونی.
مهدی: خب حالا. قراره دو تا کفتر، نه ببخشید، قناری عاشق رو بهم پیوند بزنم، یعنی بهم برسونم.
و ادامه داد…
: عرض کنم خدمت حضار برای مشخص شدن مخلص کلام و کلیت داستان ما از حضور در اینجا. ما امروز اینجا هستیم تا شاهد، نه اشتباه شد این مال روز عروسی بود، آهان، یافتم! اینجا هستیم که اسباب آشنایی این دو غنچه نو شکفته رو فراهم کنیم.

شیوه صحبت کردن مهدی و این شوخی هاش در اون لحظه تنها چیزی بود که لبخند هایی رو بروی چهره جمع آورد. و بعد از یک مقدمه مفصل و تعریفات مهدی از آرمین و ترانه، قرار شد تا اونها خودشون با هم صحبت رو ادامه بدنن و بیشتر آشنا بشن. البته اگر چیزی باقی گذاشته بود! تنها چیزی که مهدی بهش اونجا اشاره نکرد، عادات جنسی دو طرف بود که خب، مهدی قطعا از اون ها بی خبر بود.

آرمین: والا، حقیقتش… یعنی راستش رو بخواید…
مهدی: آره. آقا آرمین به قصد رد کردن اومدن اینجا!
آرمین (بعد از زیر چشمی نگاه کردن به مهدی سرش و رو به نشانه تایید تکون داد) و گفت: بللل… بله.

سکوت کوتاهی جمع رو فرا گرفت اما نهایتا این خود ترانه بود که دست به کار شد. با یه لحن گرم و دوستانه و صدایی مصمم که برخلاف آرمین درش ردی از تردید، استرتس یا ترس نبود، به صحبت با آرمین ادامه داد. آرمین هم که رفته رفته بیشتر به خودش می اومد، با این خواسته ترانه موافقت کرد که یه مدتی رو با هم سپری کنن و اگر دیدن علاقه ای بهم ندارن، یا این رابطه قرار نیست اون چیزی باشه که میخوان و انتظارش رو دارن، بدون هیچ بحث، صحبت و یا داستان اضافه ای، این رابطه رو تموم کنن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیستم اردیبهشت 1391

مهدی: خب آقای گریزان از هر چه زن، خوب دست و پات رو عشق بسته.
آرمین: عشق.
مهدی: چیه؟ حتما می خوای بگی این عشق نیست؟
آرمین: من اصلا ادامه دادم؟
مهدی: نه ولی از فکرت که گذشت.
آرمین: نمی دونستم جناب مهندس، ذهن هم تشریف دارند! نه خیر برادر. اتفاقا…
مهدی: باشه بابا ژولیت.
آرمین: ژولیت زن قصه بود!
مهدی: خب حالا. چه فرقی میکنه؟ مهم این هستش که عاشق بود…
آرمین: عاشق بود…

مهدی پک عمیقی به سیگارش زد و به بالکن خیره موند. طبیعت رو به روش. سرسبزی برگ های درختا. آسمان آبی صاف. خورشیدی که قرصه وسط این آسمون. با خودش فکر کرد:«کاش زندگی ها هم اینقدر سبز بود. آدم ها هم مثل این آسمان صاف بودن. و دل آدم موقع اعتماد بهشون قرص میشد». ولی خب. طبیعت آدمیزاد، با آدمیزاد متفاوته. چیزی که همیشه هست. نمیشه انسان ها رو یکسان خواست.

مهدی: تو هم رابطه ات با ترانه چجوره؟
آرمین: قعلا که رویایی.
مهدی: بهتر از چیزی که میخواستی؟
آرمین: خیلی بهتر. بابتش باید از تو تشکر کنم.

لبخند محوی روی لب مهدی نشست. و با خودش فکر کرد: تو لایق چیزی که داری نیستی!

نوشته: X_Emo


👍 5
👎 3
5700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906123
2020-08-06 00:54:16 +0430 +0430

آرمین خیلی تخس بوده خخ. بد نبود.
#ادمین جان گوه خوردم ببخش داداش

1 ❤️

906125
2020-08-06 00:56:37 +0430 +0430

واقعا لایقش نبوده دیوص صفت. اینجوری پشت پازدش.
#ادمین جان ببخش داداش

1 ❤️

906126
2020-08-06 00:57:36 +0430 +0430

داداش لحنت خیلی شخمیه.
همون پاراگراف اول سروته کردم.

1 ❤️

906127
2020-08-06 00:58:19 +0430 +0430

میترا هم کخ داشته که اینجور پامیداده شاه کصی بوده برا خودش ولی بدشد.
#ادمین جان ببخش از بلاک درآرم

1 ❤️

906165
2020-08-06 01:51:52 +0430 +0430

این چه داستانی بود دوستم، ما که نفهمیدیم

1 ❤️

906195
2020-08-06 03:02:43 +0430 +0430

خیلی تخمیو کسشر
اول فکر کردم چون قسمت قبل رو نخوندم فکر می کنم داستان کسشر هست رفتم قسمت قبل رو خوندم بیشتر مطمعن شدم که چرت و پرت نوشتی

1 ❤️

906264
2020-08-06 09:59:42 +0430 +0430

پاستیل این بنده خدا رو کی برداشته بیاره بذاره سرجاش😂
ما هم هجویات مغزمون زیاده ولی اونقدر ها هم بی سر و ته نیست

1 ❤️

906297
2020-08-06 13:07:51 +0430 +0430

تو قسمت قبلی هم بچه ها یه ایراد اساسی گرفتن و اون گنگ بودن فضای داستان بود… بعد گفتی که تو قسمت بعدی داستان رو از این حالت خارج میکنی و داستان روان تر میشه، اما به نظرم گنگ تر شد!!! 😕 😕 😕 😕

1 ❤️

906298
2020-08-06 13:15:02 +0430 +0430

سلام به همه دوستان و ممنون از نظرهاتون!
.
داداش لحنت خیلی شخمیه.
همون پاراگراف اول سروته کردم.
سعی میکنم که حتما برای قسمت بعدی، لحن و مقدمه بهتری استفاده کنم که اینجوری دوستان رو آزرده خاطر نکنه…
.
این چه داستانی بود دوستم، ما که نفهمیدیم
یکسری ضعف ها هست تو کار که رفته رفته سعی میکنم بهتر بشه و راحت تر متوجه داستان بشید…
.
خیلی تخمیو کسشر
اول فکر کردم چون قسمت قبل رو نخوندم فکر می کنم داستان کسشر هست رفتم قسمت قبل رو خوندم بیشتر مطمعن شدم که چرت و پرت نوشتی
سعی میکنم برای قسمت بعد از حالت تخمی درش بیارم…
.
تو قسمت قبلی هم بچه ها یه ایراد اساسی گرفتن و اون گنگ بودن فضای داستان بود… بعد گفتی که تو قسمت بعدی داستان رو از این حالت خارج میکنی و داستان روان تر میشه، اما به نظرم گنگ تر شد!!! 😕 😕 😕 😕
حق با شماست… در این مورد تنها پوزش می طلبم…

2 ❤️

906302
2020-08-06 13:55:13 +0430 +0430

مهدی اگر بیل زنه باغچه خودش بیل بزنه خودشو درست کنه

0 ❤️







Top Bottom