داستان های غیرسکسی من (۱)

    سلام دوستان من شهروزم میخوام براتون داستان واقعی از دید زدن کون مادرزنم تا دست مالی کردنش، و بعد سیراب کردن کسو کون خواهر زنم براتون بگم :
    من سال 87 ازدواج کردم و خانمم هم و خانوادش آدمای خوبین چند ماه بعد ازدواج ما، خانواده همسرم به کرج نقل مکان کردند، که اونجا زندگی کنند تو شهر خودمون هم خونه داشتن وهم تو روستا خونه خیلی بزرگ و با صفا داشتن مادر زنم خیلی ناراحت بود از زندگي تو کرج سعی میکرد برگردن روستا چون هم خانوادش اونجا بودن هم اونجا باصفا و راحت بود خلاصه چند ماه بعد بابای پدر زنم فوت شد، بعد مراسم باهم صحبت کردن قرار شد برگردن روستا زندگی کنن چون تمام باغ و ملک و املاکشون بی صاحب میموند کسی نبود برسه، تا اینکه برگشتن، ما هم هر هفته یا دو هفته ای یبار میرفتیم پیششون خوش میگذشت، همسر منم بزرگترین بچه و دختر خانواده بود غیر خودشم یه خواهر داشت زمان گذشت تا اونم ازدواج کرد، خانمم همیشه میگفت مامانم تو رو از مجید شوهر خواهرش بیشتر دوست داره همیشه تعریفت میکنه، منم دوستش داشتم آدم زحمت کش و خوبیه، خلاصه یه بار تعطیلات رفتیم روستا پیششون باجناقم هم اومده بودن تو باغ مشغول تفریح بودیم، عصر که برگشتیم خونه یه خورده حیاط خلوت شد رفتم دستشویی، حیاطشون خیلی بزرگه راحت میتونم بگم بیست تاکامیون ده چرخ جا میشه، بالاخره از دستشویی که در میومدم درو که باز کردم یه خورده اونورتر از دستشویی شیر آب بود دیدم یه زنه که پشتش به منه دامنشو زده بالا خم شده پاهاشو میشوره، وای عجب صحنه ای شلوارش هم نازک چسبون بود کونش خیلی عالی بود بزرگو خوش تراش، سریع در دستشویی رو بستم موندم داخل از سوراخ در نگاه میکردم که خدایا این کیه شورتم خیس شده بود، بعد تقریباً دو دقیقه بلند شد بره دیدم ای بابا مادر زنمه که زیر دامن معلوم نميشه چی داره عجب چیزی بود، یه خورده وایستادم کیرم خوابید خودمو شستم دراومدم فکرم همش پیشش بود میگفتم هیف اون کوس و کون شوهرش شبو روز کار میکنه اینم دست نخورده مونده،خلاصه از اون به بعد نظرم راجع بهش عوض شد بهش فکر میکردم ولی بی نتیجه بود چون اون جور آدمی نبود که با هر طریقی مخشو بزنی مگر اینکه بیهوشش کنی، موند و چند ماهی گذشت تا از طرف شرکت مارو بردن کلاس کمکهای اولیه آخر کلاس استاد گفت هر کس مایله میتونه بیاد مرکز هلال احمر دوره ببینه تا بهش کارت هلال احمر بدیم، دیدم خوبه آدم یاد بگیره همه جا به دردش میخوره، ولی مال من یه جور دیگه به دردم خورد،خلاصه آمپول زدنو از اونجا یاد گرفتم چند بار تعطیلات از طرف هلال بهمون گفتن داوطلب میتونید بیاد جاده کشیک وایستید من رفتم چند بارم اونجا قسمت شد آمپول بزنم تقریباً کار بلد شدم ترسم خیلی ریخت، چند بار آمپولای خانمم رو تو خونه تزریق کردم خلاصه این اتفاق باعث شد فامیلا بدونن من بلدم آمپول تزریق کنم، گذشت تا یه بار که از سر کار رفتم خونه دیدم مهمون داریم مادر زنم بود و خواهر زنم مریم، پدر زنم اینا رو گذاشته بود برگشته بود روستا، دو سه روزی قرار بود بمونن مادر زنمم یه خورده مریض حال بود، خلاصه نشستم یه خورده حال احوال کردیم، احساس کردم یه خبریه دختراش میگفتن آره پاشو عیبی نداره مادرشون هم سرشو انداخته بود پایین که نه بیخیال، جوون بود زود ازدواج کرده بودن، خلاصه خانمم رفت اتاق خواب و صدام زد رفتم گفتم چیه چی شده گفتش واسه مامانم دکتر چهار تا آمپول نوشته میخوام تو تزریق کنی خسته است دیگه مطب دوره، خجالت میکشه میتونی بزنی؟نفسم گرفت یاد اون صحنه کونش افتادم وای زبونم بند اومد، سریع خودمو جمو جور کردم گفتم وقتی خجالت میکشه چیکار کنم زوری نميشه که گیر ندید من میتونم بزنم ولی اگه مامان خودش بخواد، خانمم گفت من راضیش میکنم اومدیم نشستیم مغزم تعطیل بود همش میگفتم خدا کنه قبول کنه،شب بعد شام راضیش کردن خانمم آمپولاشو آورد داد به من مامان هم اومد با خجالت معذرت خواهی کرد، گفتم این چه حرفیه چی میشه، بفرمایین بریم اتاق خواب، خانمم گفت منم بیام گفتم نه اونجوری بدتر خجالت میکشه منم حول میشم رفتم اتاق خواب دیدم با لباس رو تخت دراز کشیده از خجالت سرشو گذاشته رو دستش سلام دادم و درو بستم، اومدم دامنشو دادم بالا خودشو جمع کرد گفتم مامان راحت باش فک کن اومدی مطب منم یه غریبم، گفت راحتم یه لحظه یه فکری به سرم زد که بیشتر دید بزنم و دستمالیش کنم تخت کنار میز کامپیوتر بود یه چراغ مطالعه داشتم رو میز که فقط زیر خودشو روشن میکرد نورش پخش نمیشد سریع بدونه اینکه متوجه بشه چراغ رو آوردم لب میز تنظیم کردم رو باسنش روشنش کردم،بعد گفتم مامان لامپو خاموش میکنم که شما راحت باشید گفت نه من راحتم تو تاریکی نميشه اشتباه میزنی ناقصم میکنی گفتم نه خیالت راحت لامپو خاموش کردم طفلک فکر میکرد همه جا تاریکه نمیدونست کونش زیر چراغ داره برق میزنه، آمپولو آماده کردم گفتم حاضری مامان گفت جان آره اومدم بدون معطلی شلوارشو تا زیر باسنش دادم پایین گوشه شرتشو یه خورده دادم پایین خودشو سفت میکرد شورتش سُر میخورد میومد سر جاش دو سه بار این کارو تکرار کردم آخرش خودش مجبور شد با دوتا دستش دو طرف شورتشو تا وسطای باسنش آورد پایین که ایندفعه برعکس شورتش کشیده شد رفت زیر باسنش شورتش تنگ بود کونش گنده به به چی میدیدم باسن لخت مامانی عجب سوراخی بدون مو بدون عیب میگفتم کاش سوراخ کونشو بو میکردم و میبوسیدم آمپولو آماده کردم، بعد مثلاً تاریکه دیده نميشه دستمو گذاشتم رو کمرش سریع منقبض شد گفت شهروز جان اونجا کمرمه اشتباه نزنی چه کاریه لامپو روشن کن، گفتم خیالتون راحت اشتباه نميشه، دستمو عین کورا چند بار برداشتم و گذاشتم بعد کشیدم روباسنش که مثلاً دارم دنبال لپ کونش میگردمو تاریکه نمیبینم وای کون نرم و لطیف کیرم داشت شق میشد الکل زدم به باسنش باز سفت کرد، یه دستم رو باسنش بود گفتم مامان دردت میادا خودتو شل کن نفس عمیق شل تر آمپولشو تزریق کردم بعد گفتم مامان روتون رو با ملافه میکشم شما همین حالت باشید برم آمپولو آماده کنم دو سه دقیقه ای میام،چراغ مطالعه رو خاموش کردم،رفتم حال خانمم پرسید تموم شد گفتم نه یکیش مونده، ای بابا از اون موقع فقط یکیشو زدی، گفتم چیکار کنم مامان خجالتی من خجالتی تو تاریکی دارم آمپول میزنم، ای بابا شما هم شورشو در آوردین چه خجالتی یه آمپوله دیگه تو تاریکی نزنی مامانو ناقص کنی آبرومون بره، منم گفتم نه بابا خیالت راحت، دیگه زیاد غر نزن، اومدم دو دقیقه ای نشستم بعد پاشدم آمپول دومی رو آماده کردم رفتم سمت اتاق خواب در زدم رفتم تو سلام دادم جواب داد بعد گفت شهروز جان تو رفتی اتاق و نگاه کردم خیلی تاریکه من فکر میکردم کمی روشنایی داره میخوای لامپو روشن کن گفتم نه بابا اینجوری خوبه من راحتم خیالتون راحت، باز سرشو گذاشت رو دستش چراغ مطالعه رو روشن کردم، ملافه رو از روش برداشتم، شورتو شلوارش همونجور پایین بود، گفتم الان آمپولو آماده کنم، آمپول هم که آماده بود یه دل سیر نگاه کردم دیگه ترسم ریخته بود، بعد گفتم مامان آماده اید میخوام بزنم گفت آره به هوای اینکه تاریکه دستمو گذاشتم رو باسنش یه خورده آروم کشیدم روباسنش نازش کردم بعد الکل زدم و تزریق کردم، خیلی نرم و لطیف بود بدجوری حشری شده بودم شرتم خیس آب بود بعد خودم شرتشو دادم بالا خودشم برا اینکه راحت تنش کنم یه خورده کونشو آورد بالا شلوارشم دادم بالا دامنشو دادم پایین، خیلی خوشم اومد اینکار ها رو خودم انجام دادم بعد چراغ مطالعه رو خاموش کردم هل دادم سرجاش گفتم مامان من میرم شما ی خورده دراز بکش آمپول خوب تو بدنت پخش شه بعداً میای، گفت باشه ممنون دستت درد نکنه رفتم پذیرایی خانومم گفت بالاخره تموم شد گفتم آره خواهر زنم گفت شهروز جان دستت درد نکنه گفتم خواهش میکنم ممنون، نیش دو تا شونم باز بود خیلی حشری بودم بالاخره مامان اومد تو اتاق پیش ما خیلی سرخ شده بود تشکر کردو ی خورده با هم نشستیم من گفتم میرم بخوابم صب میخوام برم سره کار شب بخیر گفتم اومدم اتاق خواب لباس راحتی پوشیدم افتادم رو تخت با خودم ور میرفتم که کاش الان باهم رو تخت بودیم، صدای شوخی و خندها شون میومد احساس میکردم گیر دادن به مامانشون که فلانی به کونت دست زد و دید و فلان... بدتر دیونه میشدم یه خورده بعد زنم اومد اتاق خواب تنش هم بلوز شلوار بود گفت خوابیدی گفتم نه ولی دارم میخوابم بعد گفت ما یه خورده میشینیم بعد میخوابیم چیزی لازم نداری که گفتم نه اونم بابت آمپولا تشکر کرد بعد میخواست بره گفت خوب کون مامانمو دستمالیش کردیا گفتم چطور؟ همینجوری دیگه پررو نشی، گفتم بیا خوبی کن از این به بعد نمیکنم اصلاً اون دوتا آمپولش که مونده التماس هم بکنید نمیزنم، بعد گفت بابا شوخی کردم چرا ناراحت میشی، هنوز حشری بودم بلند شدم بغلش کردم انداختم رو تخت که لختش کنم گفت نه تو رو خدا بذا اینا برن بعد من خجالت میکشم منتظر من هستن بیخیال، گفتم نه زود تموم میکنم دلم میخواد، به زور لختش کردم افتادم روش زیاد نتونستم دوام بیارم پنج دقیقه ای آبم اومد گفتم حالا پاشو برو اونم یه خورده شاکی بود خیلی بدی چجوری برم الان میفهمن گفتم بفهمن زنمی دیگه دلم خواست بکنم، خوابیدمو صب رفتم سره کار همش فکر دیشب بودم میگفتم کی شب میشه باز به هوای آمپول زدن مامانی کونشو بندازه جلوم، نقشه میکشیدم چطوری زیاد دستمالیش کنم، تا اینکه عصر مستقیم از شرکت رفتم خونه دیدم خانومم تنهاست گفتم پس مامان و آبجی کجان؟ گفت بعد از ظهر بابام اومد رفتن روستا حالم گرفته شد گفتم مگه قرار نبود دو سه روز بمونن، گفت دیگه کاری پیش اومد رفتن، لااقل آمپولاشو میبردید درمانگاه میزدید گفت نه قرار شد روستا ببرن خانه بهداشت خانم پرستار بزنه، خلاصه کشتیام غرق شد موند آخر هفته قرار شد بریم روستا، رفتیم اینام خونه نبودن خانمم گفت حتماً تو باغ هستن بریم اونجا رفتیم سمت باغ یه ده دقیقه ای فاصله داشت رسیدیم پدر زنم ته باغ بود مامان اومد درو باز کرد ماشینو انداختم داخل پیاده شدیم حال احوال متوجه شدم مامان میلنگه گفتم خدا بد نده چی شده گفت خدا لعنت کنه این پرستار خانه بهداشت آمپولارو آوردم زد از اون روز دارم میلنگم پوستم سیاه و کبود شده دستت درد نکنه تو بااینکه توی تاریکی آمپول زدی اصلاً نفهمیدم، گفتم عیبی نداره خوب میشی، ناشی بوده دیگه، خواهر زنم مریم هم اونجا بود در ضمن خیلی هم رُک و پررو هستش گفت آقا شهروز از این به بعد زحمت آمپولامون خانوادگی با شماست خودتو آماده کن بعد همشون خندیدن عصری باجناقم هم اومد دور هم بودیم مریم هم حامله بود زن من مشکل نازایی داشت بچه دار نمیشدیم تا اینکه که گذشت بچشون بدنیا اومد بعد یه مدت متوجه یه تغییر اساسی تو زندگی باجناقم آقا مجید شدم نزدیک روستا یه بخش بود که کم از شهر نبود تمام ادارات هم داشتش گفت که تو اداره کار پیدا کرده میونمون خوب بود، یه اتفاقهایی افتاد که احساس کردم زیر خاکی پیدا کرده آخه بعد سه ماه کار، تو همون شهرک یه خونه گرفت اولش گفتم شاید وام گرفته بعد کل وسایلای خونه رو عوض کرد جدیدشو گرفت همون روزا اومده بودن شهر خونه ما گفت میخوام برم تهران خانومم می مونه اینجا میایی با هم بریم گفتم نه من نميتونم حالا واسه چی میری گفت ماشینم گرازه شده میرم یه ماشین بگیرم ماشینش پژو بود گفتم بابا خودتو تو خرج ننداز ماشینت سالمو خوبه گفت حالا، صب من رفتم سره کار اونم رفت سمت تهران، عصر که از سر کار اومدم دیدم جلو خونه یه شاسی بلند خوشکل سفید پارکه رفتم تو دیدم مجید هم اومده حال احوال کردیم گفتم چیکار کردی گفت ماشینو فروخته و یکی دیگه گرفته گفتم حالا چی گرفتی گفت دم در بود ندیدی، نه بابا نکنه اون شاسی بلندرو میگی، آره، بابا پولدار مبارکه، ممنون قابل نداره بریم نگاه کن ببین خوبه رفتیم یه دور زدیم دنده اتومات با کلاس عالی بود گفتم باجناق ناقلا گنج پیدا کردی، نه بابا گنج کجا بود تو دلم گفتم خر خودتی. تازه سه ماه میری سر کار زندگیت از این رو به اون رو شده، خلاصه گذشت میرفتیم خونشون پس مجید کجاست؟ با دوستاش رفته فلان کشور، یا زنگ میزدیم ما داریم میایم اونجا میگفتن شرمنده ما اومدیم کیش، اکثراً آخر هفته ها میومدن خونه ما دو روز میموندن میرفتن دندونپزشکی نفری دو سه میلیون خرج دندوناشون میکردن بعد خریداری آنچنانی برمیگشتن یا مریم تنها با بچش میومد میگفت از دکتر پوست وقت گرفتم دخترش که اسمش بهاره بود میذاشت پیش خانومم میرفت بالاخره به خودشون میرسیدن مریم خوشگل بود از قبل هم خوشگلتر شد مثل هلو، یه بار از باجناق پرسیدم خوب تنهایی میری کشورهای خارجه حال میکنی عیب نداره خدای ماهم بزرگه بعد یه خورده صحبت گفتش یه دوست پولدار داره قرار گذاشتن تو هر کشور رفتن چند روز بمونن طعم زنان اون کشورو بچشن گفت که ترکیه و باکو نخجوان و تایلند رفتن بقيش هم میرن بعدها فهمیدم تو ادارشون هم با یه زن مطعلقه ریختن رو هم و ارتباط دارن خلاصه سرتون رو درد نیارم، گذشت این آخرا مریم خیلی میومد می موند خونه ما ادامه تحصیل میداد بخاطر امتحان میومد، بخاطر گواهینامه میومد خوشحال میشدم از اینکه بیشتر میاد پیش ما می مونه خیلی خودمانی شده بودیم بخاطر گواهینامه با هم میرفتیم با ماشین من تمرین میکردیم بهش یاد میدادم خلاصه بعد مدتی طبق روال سر کار بودم مونده بودم اضافه کاری ساعت 8 شب بود خانمم زنگ زد گفت مریم داره میاد اینجا دیر وقته برو جلو ترمینال بیارش ساعت 9 میرسه گفتم باشه یه ربع جلوتر رفتم اونجا منتظر بودم بالاخره بعد 20 دقیقه اومد حال احوال کردیم بهاره هم تو بغلش خوابش برده بود گرفتم گذاشتم صندلی عقب، نشست جلو راه افتادیم احساس کردم ناراحتی داره مثل همیشه سرحال نیست شوخی موخی نمیکنه، گفتم چیزی شده گفت نه یه خورده مریض شدم رفتیم خونه نشستیم با خانمم پچ پچ میکردن حدس میزدم یه اتفاقی افتاده، خانمم گفت که فردا میرن دکتر گفتم باشه، تا فردا عصری از سر کار اومدم خونه، باز دیدم این دو تا خواهر خیلی بی حالن رفتم اتاق خواب خانممو صدا کردم گفتم مریم چیزش شده خیلی پکره مثل همیشه شنگول نیست گفت نه حالا بعداً صحبت میکنیم، دکتر براش آمپول نوشته نذاشت تو مطب تزریق کنیم آوردیم تو بزنی با اینکه خیلی خوشحال شدم ولی باز فکرم مشغول بود که چرا ناراحته آمپولارو آماده کردم رفتیم اتاق خواب دراز کشید با مریم خیلی راحت بودیم شلوار و شورتشو کمی دادم پایین کون خوشگلشو دیدم ولی حس نداشتم تزریق کردم لباساشو دادم بالا اومدم صندلی رو گذاشتم کنار تخت اونم همونجور دراز کشیده بود نشستم رو صندلی گفتم مریم جان چیزی شده؟ منو غریبه میدونی چه اتفاقی افتاده؟ گفت چرا غریبه اتفاقا اومدم اینجا با آبجیم مخصوصاً شما مشورت کنم گفتم بگو همه جوره رو من حساب کن درخدمتم، یه خورده بغض کرد گفت راستش میخوام از مجید جدا بشم، اومدم درخواست طلاق بدم،یعنی چی واسه چی مگه چی شده دیونه شدی کم کسری داری مگه، نه بابا ولی نميتونم باهاش زندگی کنم بهم خیانت کرده گفتم چطور؟ باهمکارش که تو اداره باهم کار میکنن ریختن رو هم، نه بابا داری اشتباه میکنی حساس شدی همکاره دیگه باهم صحبت میکنن اینور اونور میرن، گفت نه مطمئنم، چطور مگه چیزی دیدی گفت آره خُب بگو چی دیدی، حالا بعداً میگم، اشکش در اومد دیگه ادامه ندادم چون باهم راحت بودیم همیشه همو دیدنی دست میدادیم بدون وقفه دستشو گرفتم با اون یکی دستم یه خورده رو دستشو مالش دادم گفتم ناراحت نشو الان هم هیچ تصمیمی نگیر با هم حلش میکنیم یه خورده استراحت کن گفت دستت درد نکنه ممنون باشه، پاشدم اومدم تو حال خانمم داشت بهاره رو میخوابوند گفت چه خبر با مریم صحبت کردی؟ آره، میگی چیکار کنیم، گفتم حالا معلوم نیست که شاید مریم اشتباه میکنه به هر حال نباید عجله کنیم، گفت چی چی رو اشتباه میکنه مطمئنه گفتم چطور، گفت دو سه روز پیش مجید شب خونه نرفته، صبح اومده رفته دوش بگیره مریم هم گوشیشو برداشته چک کرده، به یه جنده که تو ادارشونه پیام داده ممنون کس و کونت عالی بود چسبید بازم میبینمت با زنم نصف تو هم حال نمیکنمو از این چرت پرتا، گفتم چی بگم والله به هر حال حرف طلاقو بی خیال بشین، بهاره این وسط حیف میشه، تو این حرفها بودیم که مریم اومد پذیرایی ما هم سر حرفو عوض کردیم، مریم گفت آبجی شام درست کن دیگه گفت حسش نیست، یعنی چی خودم درست میکنم بیچاره شهروز چه گناهی کرده باید گشنه بمونه، گفتم نه بی خیال،شام مهمون من میریم بیرون قبول نمیکردن بزور راضیشون کردم پاشدیم رفتیم داخل شهر رستوران بهاره هم تقریباً بیدار بود مریم گفت ببرم دست و صورت بهاره رو بشورم بیام، به آبجیش گفتم بعد شام به هوای بستنی خوردن بریم پارک بهاره رو بردار ببر تاب بازی من تنهایی با مریم صحبت کنم گفت باشه، خلاصه شامو خوردیم رفتیم پارک بستنی گرفتم آوردم مشغول شدیم، گفتم مریم جان اگه اجازه بدی زنگ بزنم با مجید صحبت کنم گفت نه حرفی باهاش نداریم من حرفم دوتا نميشه فقط طلاق، گفتم ميدونم سخته ولی با طلاق مشکل حل نميشه حالا یه اشتباهی کرده حتماً خودشم پشیمونه، بیفتید تو لجبازی اونم ماشاالله پولداره مهرت رو میده بهاره رو هم ازت میگیره میره با اون زنه زندگی میکنه، تو بری دادگاه هیچ اتفاقی نمیفته نه زندانیش میکنن نه اعدامش میکنن، دست آخر تو تنها می مونی، یه خورده آروم شد، به زنم چشمک زدم بلند شد بهاره رو برداشت رفت، گفتم اجازه بده زنگ بزنم؟خودت میدونی ولی من چطور با اون برم زیر یه سقف فک کن اگه من بایکی دیگه بودم کار به قهر نمیکشید همونجا منو میکشت من شاید بخاطر بهاره برگردم ولی جواب،، های هویه من تلافی میکنم منم با یکی برای یه بارم شده میریزم رو هم چطور اون تنوع طلب باشه من نه،گفتم شاید از ناراحتی یه چیزایی میگه گفتم خجالت بکش این چه حرفیه اون وقت تو هم میشی مثل اون دیگه، گفت من نميدونم منم دوست دارم با تو باشم حالا که اینطور شد اگه باهم شدیم بر میگردم خونه والا نميرم گفتم من نميتونم یعنی چی گفت تو هم نتونی خیلیا هستن التماس هم میکنن بر میگردم ولی عوضشو در میام دوست دارم اون یه نفر تو باشی فکراتو بکن گفتم بابا بده این حرفها فردا آبجیت فهمید چی، نه قرار نیست کسی بفهمه یک بار برای اولین و آخرین بار میخوام دلم خنک شه گفتم حالا صبر کن ببینیم چی میشه رفتم اونورتر زنگ زدم به باجناقم جواب داد، سلام باجناق، سلام و زهر مار عوضی چیکار کردی،آره باجناق به دادم برس بد جور پنالتی دادم حالا کیا قضیه رو میدونن؟ گفتم فعلاً غیر منو زنم هیچکی، لامصب گوشیتو قفل میکردی دیگه حواست کجا بود، بخدا قفل کرده بودم نمیدنم کی لو رفته، تو رو خدا باجناق یه کاری بکن آبروم نره فامیلا بفهمن جبران میکنم، بابا مریم خیلی بهم ریخته چیکارش کنم گفت نميدونم بر دار چند روز ببرشون مسافرت به حسابت پول میریزم فقط راضیش کن برگرده گفتم باشه ببینم چیکار میتونم بکنم فعلاً خداحافظ، الو الو قطع نکن، چیه کاری داری آره فقط بی زحمت خواستین بیاین اینورا بهم خبر بده، گفتم عوضی نکنه باز با اون زنه باهم هستید گفت آره چیکار کنم تنها که نميتونم بمونم دارم زندگی میکنم، خیلی بیشعوری باشه،اومدم پیش مریم گفتم مجید به غلط کردن افتاده پشیمونه حتی گفت پول بریزم بحسابت چند روزی برید مسافرت برا مریمم جبران میکنم که من قبول نکردم، گفت بیخود کرده بگو پول بریزه، چرا واسه اون جنده خرج میکنه پدرشو در میارم، به مجید اس دادم گفتم به حساب خانومت پول بریز نا مرد رو حال بود بلافاصله سه میلیون ریخت به حساب مریم گفتم چند روز بریم مسافرت بیشتر فکر کنیم تو هم آروم شو بالاخره قبول کرد، فردا پنجشنبه بود جمعه هم تعطیل بودیم یه اس به سرپرستمون دادم که شنبه و یکشنبه نمیام برام مرخصی رد کنه خلاصه خانمم هم اومد قضیه مسافرت رو بهش گفتم خوشحال شد قرار شد صبح زود راه بیافتیم، شب همش به حرفاش فکر میکردم میگفتم چی میشه یه بارم شده منم با یکی دیگه باشم زن خودم که تو سکس خیلی سرده بیشتر از پنج دقیقه سکسمون طول نمیکشید برای یه بارم شده با آبجیه خوشگلش باشم بعد احساس گناه میکردم بعد میگفتم شاید ثوابه خودش دلش میخواد منم قبول نکنم با یکی دیگه میره حیفه بالاخره تصمیم گرفتم اگه پشیمون نشد قبول کنم تا خوابم برد،، صب صوبونه رو خوردیم ساعت 8زدیم بیرون پشت ماشینم همیشه لوازم سفر آماده بود
    راه افتادیم سمت اردبیل ساعت 1بود رسیدیم سرعین یه جا پیدا کردیم مختصر ناهار خوردیم قرار شد بعد یکی دو ساعت بریم استخر آبگرم، همون موقع زنگ زدم یه نفر تو تالش بود چند باری ازش ویلا کرایه کرده بودم نزدیک ساحل قروق بهش گفتم فلانی هستم منزل میخوام وسط باغ یه ویلای سه طبقه داشتن گفتش خالیه اون موقع مسافر کم بود گفتم طبقه سوم رو میخوام، باشه کی میایید گفتم شب ساعت 11اونجام هماهنگ شدیم، خلاصه رفتیم استخر برگشتیم یه دور تو بازار زدیم یه خورده خرید کردیم اومدیم باز تو پارک یه خورده استراحت کنیم خانمم گفت سوئیچو بده برم تو ماشین کار دارم، همین که رفت مریم گفت فکراتو کردی؟؟ آره هر جور میلته من در بست دراختیارتم نمیزارم دست غریبه بهت برسه لبخندی زدو گفت باشه پس کی؟؟ گفتم برگشتیم میبرمت خونتون بعد اون هر وقت فرصت شد،شاکی شد نه من بر نمیگردم قبل رفتن باید انجام بشه گفتم ای بابا کجا آخه با بهاره و آبجیت که یه لحظه هم نمیتونیم تو این شهر غریب ولشون کنیم کجا فرصت کنیم، گفت اون با من جورش میکنم،، باشه اگه میتونی جور کن،تقریباً ساعت 8 بود راه افتادیم از گردنه حیران سمت آستارا ساعت 10 اونجا بودیم دیگه توقف نکردم مستقیم رفتم سمت تالش ساعت 11گذشته بود رسیدیم جلو ویلا زنگ زدم اومدن درو بازکردن ماشینو انداختم داخل رفتیم بالا نشستیم صحبتو نقشه کشیدیم برای گشت و گذار فردا قرار شد عصر هوا خنک شد بریم کنار دریا، یه دفعه مریم گفت آقا شهروز از اینجا تارشت چقد راهه؟ گفتم نهایتش 1ساعت چطور؟؟ از دوستام شنیدم تو رشت راحت تر مدرک میدن، تا اینجا اومدیم فردا بریم ببینیم میشه ثبت نام کنم فقط بیام امتحان بدم چندتا واحدم مونده تو این شرایط نميتونم بخونم گفتم باشه بریم، گفت فقط بهاره و آبجی بیان اذیت میشن تنهایی هم نميتونم برم تا اینا از خواب بلند بشن بریم بیابیم زنم گفت چه کاری من مواظب بهاره هستم خودمم خستم میخوام تا ظهر بخوابم شما باهم برید، عوضی عجب نقشه‌ای کشیده بود شب خوابیدیم صبح زود رفتم نزدیک ویلا بربری پزی بود بربری گرفتم تو راه چندتا کلوچه و خرما یه ظرف کوچیک روغن زیتون گرفتم برگشتم به غیر بربری همشون رو انداختم ماشین رفتم بالا کتری رو گذاشتم رو اجاق رفتم حموم حسابی صفا دادم اومدم گفتم پاشید صوبونه خانومم بزور چشماشو باز کرد گفت شما بخورید برید من میخوابم مریم اومد چند لقمه خوردیم راه افتادیم رفتیم تو ماشینو از ویلا اومدیم بیرون گفتم چقدر زرنگی عجب نقشه‌ای کشیدی گفت حالا کجاشو دیدی از این به بعدش باتو گفتم کجا بریم گفت چی ميدونم جنگلی، کوهی یه جا برو دیگه فکر کردم دیدم بیرون نميشه باید اساسی بهش حال بدم تا همیشه مال خودم بشه راه افتادم چندتا خیابون اون ور تر یه پیرمرد نشسته بود رو کاغذ نوشته بود ویلا اجاره‌ای پیاده شدم گفتم حاجی شبی چند گفت صد تومان گفتم منتظر خانواده ام هستم اگه نیان اینجا تا ظهر می مونم گفت من کاری ندارم اجاره یه شبو میگیرم گفتم باشه پولو دادم ماشینو انداختم داخل رفتیم تو مریم گفت تو از منم زرنگتری، من برم دوش بگیرم رفت حموم منم خرما و روغن زیتون و کلوچه ها رو برداشتم تو ماشین پسته و گردو هم همشون رو بردم داخل یه دونه قرص ویاگرا انداختم بالا منتظر نشستم بعد 10 دقیقه مریم اومد به به چی میدیدم تر گل ور گل با تاب شلوار اومد از کیفش لوازم آرایش برداشت رفت آرایش کرد اومد وای خدای من عروسک شده بود اومد نشست کنارم دستمو گرفت یه خورده صحبت کردیم آروم آروم کله هامون به هم نزدیک میشد دستمو انداختم دور گردنش لب تو لب شدیم همچین لب همو میخوردیم دو تامونم خمار بودیم دراز کشید منم افتادم بغلش فقط میخوردمش دستمو بردم زیر لباسش روشکمش بعد آروم بردم بالا با سینه هاش بازی میکردم داغ شده بودیم تابشو در آوردم بعد یه خورده نوازش شلوارشم در آوردم گفتم بچرخ پشت رو شد شروع کردم به خوردن رونهاش لیس میزدم میبوسیدم بعد همین جور لیس زنان رفتم پشت کمرش زبونمو از کمرش میکشیدم تا پشت گردنش از خود بیخود شده بود بند سوتینشو باز کردم پشتشو ماساژ میدادم اومدم شرتشو در آوردم وای عجب کونی باسنشو باز کردم بو کشیدم بوی عطر صابون میداد حشریتر شدم از سوراخ خوشگلش یه بوس برداشتم و شروع کردم به لیسیدن دیونه شده بود آروم باسنشو گاز میگرفتم ماساژ میدادم پا شدم سریع لخت شدم کیرم داشت منفجر میشد همچین ازم آب میریخت کیرمو گذاشتم لای باسنش خوابیدم روش دستامو از زیر بردم سینه هاشو گرفتم کیرمو تو چاکش بالا و پایین میکردم پشت گردنشم لیس و بوس میکردم اونم فقط ناله میکرد برش گردندم خوابیدم روش کیرم رو چوچولش بود نافم رو نافش یه دستم زیر گردنش نوک ممه هاشو میک میزدم کوسش شده بود آبشار شُر شُر آب میریخت با صدای آروم گفت دیگه طاغت ندارم بزار تو کسم پاهاشو برد پشت کمرم قلاب کرد آروم سر کیرمو گذاشتم ورودی کُسش فشار دادم رفت تو کسش تا ته فشار دادم عجب کُسی تنگ و گرم و نرم وای آروم شروع کردم تلمبه زدن لب میگرفتم ممه هاشو میخوردم تا ته کسش فشار میدادم مریم فقط ناله میکرد یه دفعه پاهاشو دور کمرم محکم فشار داد بادستاش هم از پشتم فشار داد جیغ کشید ارضا شد کیرمو تا ته فشار دادم نگر داشتم سینم رو ممه هاش بود ضربان قلبشو حس میکردم که تند تند میزنه، یه خورده که آروم شد همونجور که کیرم تو کسش بود بلندش کردم حالت نشسته یه دستم پشتش بود یه دستم هم رو سوراخ کونش از آب کسش میزدم سوراخ کونشو میمالوندم با دستش ممه هاشو میگرفت میزاشت دهنم، رو کیرم بالا پایین میکرد، بعد چند دقیقه گفتم برگرده حالت داگی ازپشت باز گذاشتم تو کوسش داغ شده بودم دو تامونم خیس عرق بودیم دیونه وار تلمبه میزدم باسنشو میمالوندم با چک میزدم در کونش اونم یه دستش رو چوچولش بودو میمالید دستش میخورد به بیضه هام، باز شروع کرد آه و ناله لرزید جیغ کشید باز ارضا شد نفسمون بند اومده بود کیرمو در آوردم یه خورده خنک شه بد جور بی حس شده بود، با باسنش بازی میکردم یه خورده دیگه گذاشتم تو کوسش حرارت کوسش چند برابر شده بود شروع کردم به تلمبه زدن احساس کردم از کل بدنم آب جمع شد توکیرم سریع کشیدم بیرون گذاشتم رو کمرش برای اولین بار اینقدر آب با سرعت و حجم زیاد از کیرم میپاشید حتی تا موهای سرش رفت تا پشت گردنش پشتش کلاً آب کیرم شده بود دستمال کاغذی برداشتم پشتشو تمیز کردم، شومبولمم تمیز کردم افتادیم بغل هم بیهوش، سیر نشده بودم داشتم تک تک اعضای بدنشو نوازش میکردم، گفتم مریم واقعاً عالی بود تو استثنایی هستی خوشگلم بهترین سکس عمرم بود گفت که منم برای اولین بار بود معنی واقعی سکس و فهمیدم تا حالا اینجور ارضا نشده بودم نوش جونت عزیزم، خسته بودم خوابم برد یه خورده دیگه بیدار شدم دیدم مریم هم برگشته اونور کون لختشو گذاشته بغلم خوابیده یه ساعتی خوابم برده بود پاشدم رفتم دستشویی اومدم مریم هم بیدار شد رفت دستشویی اومد نشستیم خرما و کلوچه تازه شمالو خوردیم ته بندی کردیم گفتم مریم من سیر نشدم کلوچه تو رو میخوام بخورم گفت از خدامه میتونی بازم بلندش کنی گفتم آره با تو بهش خوش میگذره الان باز مثل سنگ سفت میشه گفت وای چه خوب من هفته ای یه بار بزور سکس داشتم اونم بعضی وقتا مجید کم میاورد من ارضا نمیشدم قوربونت بشم بیا جررم بده از این به بعد من جنده توام،،، من وقتی ویاگرا مصرف میکنم تو یه روز راحت تا چند بار کیرم سفت میشه و تا 40 دقیقه هم دووم میاره خلاصه بهش گفتم برگرد دراز بکش میخوام ماساژت بدم خستگیت در بره، خوابید روغن زیتون رو برداشتم ریختم پشتش، لای کونش شروع کردم ماساژ دادن کل پشتشو میمالیدم سوراخ کونشو میمالوندم انگشتمو آروم میکردم کونش خیلی حال میکرد گفتم مریم جان دیگه طاغت ندارم برگرد بزارم تو کوس خوشمزت حالت داگی وایستاد گفت اینجوری خوشم اومد محکم بزار تو کوسم پارش کن گفتم ای به چشم گذاشتم تو کوسش باسنش روغنی بود برق میزد خیلی حال میداد میمالوندم آروم و با احتیاط انگشتامو میکردم تو سوراخ کونش از کوچیک تا انگشت وسطی رو روغنی کردم تا ته فشار دادم تو کونش وقتی کیرمو تو کوسش فشار میدادم انگشتمو میکشیدم بیرون و برعکس کیرم میومد بیرون انگشتم میرفت تو ملایم تو دوتا سوراخش تلمبه میزدم معلوم بود کونش آکبنده، باز ناله هاش بلندتر شد شروع کرد قوربون صدقه من رفت باز جیغ کشید ارضا شد منم همون حالت کیرمو تو کوسش نگر داشتم تا از ارگاسمش لذت ببره آروم که شد روغن زیتون ریختم لای کونش انگشتامو روغنی کردم دوتاشو کردم تو کونش احساس میکردم انگشتام از کونش میخوره به کیرم که تو کوسش بود کیرم بد جور باد کرده بود، درآوردم خوب روغنیش کردم کردم گذاشتم رو سوراخ کونش فشار میدادم نمیرفت تو خیلی تنگ بود صداش در اومد که آی درد داره بزار تو کسم، گوش ندادم کمرشو محکم گرفتم در نره محکم فشار دادم سر کیرم رفت تو داد زد عوضی در بیار کونم پاره شد میدونستم اگه در بیارم دیگه نميذاره شاید دیگه باهام سکس نکنه، گفتم عزیزم طاقت بیار تموم شد اولش درد داره الان به لذتش میرسیم التماس میکرد دیوارو چنگ میزد عین گربه، منم محکم گرفته بودم نمیتونست تکون بخوره یه خورده بازی کردم آروم آروم کیرم تا نصفه رفت دادو بیداد میکرد میگفت در بیار دیگه بهت نمیدم خیلی بدی منم حشریتر میشدم یواش یواش فشار میدادم تا کل کیرم تو کونش بود همون حالت دو دقیقه ای بی حرکت نگر داشتم شروع کردم به ناز کردن باسنش و کمرش اونم یه خورده آروم شده بود گفتم مریم جان درد داری گفت آره ولی یه خورده کمتر شده خیالم راحت شد شروع کردم خیلی ریز تلمبه زدن، دیدم دستشو برد رو چوچولش باز داره میماله فهمیدم خوشش اومده کیرمو کشیدم بیرون کونش بازمونده بود از روغن ریختم تو سوراخش قشنگ میرفت داخل سوراخش کیرمو روغنی کردم گذاشتم کونش خوب لیز شده بود راحت تلمبه میزدم کل کیرمو در میآوردم باز میذاشتم مریم باز ناله هاش زیاد شد کل بدنش میلرزید دو باره ارضا شد، همونجور که کیرم تو کونش بود فشار دادم دراز کشید خوابیدم روش دستامو بردم سینه هاشو گرفتم باز وحشی شدم محکم تلمبه میزدم که آبم اومد تا ته فشار دادم آبمو ریختم تو کونش، همون حالت موندم روش کیرم آروم آروم خوابید از کونش در اومد بوسش کردم خوابیدم بغلش گفتم مریم جان منو ببخش نمیدونستم چیکار میکنم حشری بودم دردت اومد گفت تو منو ببخش بهت فوش دادم نمیدونستم کون دادن اینقد لذت داره اولش درد داشت خیلی حال کردم عجب کیر تو کوسی راه انداختیم گفتم آره کوس و کونت قالب کیر خودمه، یه اشتباهی شده تو باید زن من میشدی گفت شدم دیگه کوس و کونم طعم کیرتو چشید دیگه هر وقت موقعیت بود باید بهشون برسی گفتم آی به چشم، گفت به آبجیم حسودیم شد عجب کیری نصیبش شده میگم همیشه شارژه، گفتم مریم جان کیرم فقط مال تو هستش آبجیت قدرشو نمیدونه گفت چطور گفتم خیلی سرده زیاد سکس دوست نداره، گفت بهتر خودم قدرشو ميدونم دوباره آروم آروم خوابمون برد با صدای زنگ گوشی بلند شدم دیدم خانوممه جواب دادم الو سلام، سلام خوبی؟ ممنون، خوابیده بودی؟ چطور؟ آخه صدات خواب آلوده گفتم آره خستم تو ماشین خوابیدم، آبجیم کجاست چیکار کردین گفتم چندتا مدرسه رفتیم الان اومدیم یه مدرسه دیگه آبجیت نیم ساعتی میشه رفته داخل فعلاً نیومده منم تو ماشین خوابیدم گفت باشه ببخش دیگه جور خانواده منو همیشه میکشی گفتم وظیفمه جور مریمو که باید بکشم، دستت درد نکنه خسته نباشی کی میایید گفتم نميدونم هر وقت کار مریم تموم شد راه میافتم یه ساعتی هم راهش طول میکشه، باشه مواظب خودت باش آروم رانندگی کن، خداحافظ،بعد قطع کردم مریم هم پا شد گفت آبجیم بود گفتم آره، گفت بریم گفتم نه بابا حالا میریم دیگه کرایه ویلا دادیم خوب استفاده کنیم بلند شدم رفتم دستشویی خودمو شستم لباس پوشیدم مریم گفت کجا میری؟ میرم اونور ویلا یه سوپر مارکت هستش وسایل بگیرم الان میام گفت باشه رفتم یه دونه تن ماهی و تخم مرغ نون و زعفران شکر گرفتم برگشتم مریم هم فقط شورت پوشیده بود ظرف هم تو آشپزخونه بود تو کتری آب گذاشتم جوشید زعفران دم کردم یه شربت زعفران خنک خوردیم مریم گفت ناهار درست کنم گفتم دستت درد نکنه وسایل گرفتم درست کن ناهار خوردیم باز نشستیم گپ زدن یه خورده گذشت گفت شهروز جان هرچند بازم دلم میخواد سیر نشدم ولی پاشو بریم اونام تنهان گفتم باشه عزیزم اول بریم دوش هم روغنی شدیم هم بدجوری عرق کردیم گفت باشه رفتیم حموم لیف و صابون آورده بود قشنگ همدیگرو شستیم پشتشو لیف زدم شستم کیرم باز شق شد یهو مریم دید گفت وای باز شق شده قوربونش بشم حیف نیست بزار توکوسم همونجور ایستاده بغلش کردم پاهاشو دور کمرم قلاب کرد دستهاشم دور گردنم منم دستامو انداختم زیر باسنش بالا نگرش داشتم کیرمو کردم تو کوسش خودش شروع کرد به بالا و پایین لب تو لب بودیم یه پنج دقیقه ای زد گفتم مریم آبم داره میاد باز محکم قفل کرد گفت بریز تو کوسم گفتم نه بزا در بیارم نذاشت آبمو ریختم تو کسش اونم حشری شد چندتا زد خودشم ارضا شد دوش گرفتیم در اومدیم گفتم مریم حامله نشی گفت بهتر بشم دوست دارم ازت بچه دار بشم گفتم نه بابا یعنی چی گفت از این به بعد آبتو میریزی تو کوسم، راه افتادیم رفتیم ویلا رفتیم پیش خانومم و بهاره از اون موقع دنبال فرصتم که باز سکس کنیم فعلاً نشده همیشه فقط جای خلوت بهم لب میده اونم بیتابه هر وقت قسمت شد بهتون تعریف میکنم


    نوشته: N01

  • 0

  • 5




  • نظرات:
    •   fesharaki00
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • عزیزم. یه چیزی اختراع شده به اسم اینتر! بزنیش یه خط میاد پایین تر موقع تایپ! اینجوری چشم ما هم در نمی آد!


    •   Sassanid-Knight
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • یعنی تناقضی که پاراگراف اول با اسم داستان داره عمام مرحوم با جورج بوش نداشت
      و اینکه خیلی قشنگ بود
      دوباره هم میخواد بیاد داستان بزاره
      نمیخواد بابا
      قسمتت شد فقط خاطره رو برا خودت بگو


    •   .Ambivalence
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • داداچ اینی ک نوشتی خودش اندازه سه چهار قسمت کصشر بود...حالا ادامه ام داره؟
      در ضمن تا اونجایی خوندم که کونشو تو شلوار اونم زیردامن دیدی و تصمیم گرفتی به قول خودت بکنیش!واقعا حس کردم جای نمیکره های مغزت،نیمکره های تخمت دارن زندگیت رو میچرخونن....


    •   afsanejonjon
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • خسته نباشی دلاور با اون ویگرای هسته ای دمر بخواب خسته ای


    •   Siara
    • 5 روز،2 ساعت
      • 1

    • دو داستان با یه متن و دو اسم....عجب!
      دوس دارم بدونم این داستانا از چه فیلتری رد میشن که همه ی ما کلی داستان تکراری میبینیم هم همچین موردی مثل امشب!


    •   Annabanana
    • 4 روز،22 ساعت
      • 1

    • داستانت طولانی بود نخنوندم. طولانی هم نبود نمیخوندم‌. اسمش به اندازه کافی بوی گه مغز بیمارتو به مشام میرسونه‌. نمیخاد ادامه بدی و از کسکشیت بگی برامون. خار مادر عقیده و گرایشتو خوک بگاد


    •   Faludehmalude
    • 4 روز،19 ساعت
      • 0

    • ککه تو روحه اقات وننت ت ت چن بار شاهنامه نوشتی دسته جمعی ریدیم دهنت پر شه


    •   Gankr koy
    • 4 روز،18 ساعت
      • 0

    • مقدمه داستانتو خوندم ،
      از خر سفید مش قمبر بیشتر خوشم اومد،
      به مراتب خیلی از توو امثال تو بهتر فکر میکنه.کیرش تو مخت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو