داستان یک عشق ممنوعه (۱)

    دوستان عزیز،داستان دارای محتوای همجنسگرایی و عاشقانه بوده،اسامی افراد جز خودم عوض شده و داستان فاقد هرگونه مضامین سکسی میباشد...


    8/11/90


    چندسالی بود همچین هوای خوبی رو تجربه نکرده بودم...خنک و تمیز،انگار زمستون امسال از سردی عجیب سال های قبل دست کشیده بود...شب قشنگی بود،ماه میدرخشید اما ستاره ای تو اسمون نبود،یاد خودم افتادم که هیچوقت ستاره ای توی اسمون نداشتم...به سال قبل فکر میکردم،سالی که شاید توی خواب سه ماهه ام خوشحال بودم که دیگه قرار نیست دردی بکشم،که دیگه قرار نیست بیدار بشم...به این چند ماه اخیر فکر میکردم و به اون...


    6/7/90


    تازه به مدرسه جدیدم اومده بودم،اولای ماه مهر بود و مثل همیشه بیخیال بقیه،یه گوشه تنها غرق افکار خودم نشسته بودم که...


    _ببخشید شما مهدی هستین؟


    سرمو بالا اوردم،محسن بود،پسر مدیرمون،توی اون چند روز،تعریف اخلاق و درسشو خیلی شنیده بودم ولی اون موقع اسمش رو نمیدونستم...اولین بار بود که باهاش حرف میزدم...


    _بله بفرمایید.


    _ببخشید پدرم خیلی تعریف شمارو میکنه،میگه که شما با این که خیلی سختی کشیدین اهل کم اوردن نیستین...اگه میشه،میشه با هم دوست باشیم؟


    مدیر و تعریف؟اونم از من؟من اهل کم اوردن نیستم؟دوستی با من؟شاید محسن هم مثل خودم یه پسر منزوی و گوشه گیر بود که چیزی در مورد خودم و پدرم نمیدونست،ولی پدرش حداقل میدونست من پسر چطور ادمیم...


    _برام افتخاریه که با شاگرد اول مدرسه دوست باشم!فقط ببخشید،اسمتون چیه؟


    _محسن هستم...


    بعد از چند دیالوگ کلیشه ای،وقتی که زنگ خورد و محسن رفت کلاسشون،بعد از یکم اتلاف وقت رفتم به دفتر مدیر...دبیرا رفته بودن و فقط مدیر بود و معاونی که زمانی بهترین دوست و همکلاسی پدرم بود...ماجرا رو براشون تعریف کردم...


    _خودم بهش گفتم این کارو بکنه مهدی جان...


    _چرا؟


    _چون من بهش گفتم!


    معاون اموزشی...با این که حدودا بیست سالی از مدیر کوچیک تر بود ولی دوست صمیمی هم بودن...رو کردم به معاون و ادامه دادم...


    _خب چرا؟شما که پدرم رو از هر کسی بهتر از کسی میشناسین...


    _اره،ولی تو رو هم میشناسم،برای همینه که میدونم هیچیت مثل پدرت نیست و این خیلی خوبه...تو دقیقا برعکس پدرتی،برای همین برای محسن و دانیال دوست خوبی میشی...


    دانیال پسر خودش و همکلاسی محسن بود...


    _خب نمیترسین که منم تو زرد از اب در بیام؟


    جواب هر دوشون (نه) بود...حس خوبی داشتم...حس خوبی مثل این که بهت اعتماد دارن...ولی خب...شاید اونا اشتباه میکردن...چون اونقدری که باید،پسری که جلوشون بود رو نمیشناختن،پسر خوبی بودم،برای کسی ازاری هم نداشتم ولی مشکلات زندگی تو همون سن و سال هم تاثیرش رو گذاشته بود...


    _ببین مهدی جان،بعد اون اتفاقی که پارسال برات افتاد،برای خودت هم بهتره که بیشتر با ادما بگردی...


    نمیدونستم از کجا ماجرا رو فهمیده بود...خونوادم خیلی سعی کرده بودن ماجرا رو پنهان کنن...ولی علاقه ای هم به فهمیدنش نداشتم،پس سوال نکردم و فقط نگاهمو به زمین دوختم...


    _اقای معاون،من از این کارا بلد نیستم!تنها دوستام چند تا کتاب پاره پوره کتابخونه شهرن...


    _نگران نباش،یاد میگیری...الانم میخوایم منتقلت کنیم به کلاس محسن...


    اول خواستم مخالفت کنم ولی نه...خودمم از اون تنهایی احمقانه خسته شده بودم،شاید این قرار بود شروع تازه ای تو زندگی من باشه...


    چند ماه گذشت...محسن من ظاهرش زیبا بود،ولی باطنش خیلی زیباتر بود...اینو میشد از رفتارش،حرف زدنش و از چشماش فهمید...چشمایی که با همون رنگ قهوه ای اشنا،معصومیت خاصی داشتن،معصومیتی که از همون روزای اول من رو وابسته محسن کرد...میونه محسن و من روز به روز گرمتر میشد...متاسفانه محسن یه مظلومیت خاصی داشت و برای ادمای عوضی سوژه خوبی بود،معاون و پدرش دورادور هواش رو داشتن ولی بازم کافی نبود،اونم عادت داشت مثل من همه چی رو بریزه تو خودش و حرفی نزنه...اما من...با کسی کاری نداشتم،ولی وقتی سر به سر من یا محسن میذاشتن بد قاطی میکردم...تو همون یکی دو ماه اول با یکی از قانون هام پیش بچه های مدرسه معروف شدم...(جواب چک یه مریض دو تا مشته!)...میشه حدس زد که بعد از یه مدت دیگه کسی سر به سر من و محسن نمیذاشت...ولی خود محسن از اون وضع خوشش نمیومد،دلش میخواست که بتونه از خودش دفاع کنه...یه روز اومد پیشم...


    _مهدی؟میشه بهم یاد بدی که چجوری از خودم دفاع کنم؟


    میدونستم یه وقتی کلاس کاراته میرفته ولی بعد از یه مدت ولش کرده،با شناختی که ازش داشتم حدس میزدم چرا...ضمنا،دلم نمیخواست بهش اسیبی برسه...


    _ببین محسن،تو مشکلت زدن کسی نیست،تو از ضربه خوردن میترسی...یا باید قبول کنی که موقع دعوا هر دوتاش رو قبول کنی یا کلا بیخیال شی...لازمم نیست کتک کاری یاد بگیری،از خونه که جز با پدر و مادرت نمیای بیرون،تو مدرسه هم که من همیشه پیشتم...


    _ولی اگه تو پیشم نباشی چی؟


    _نگران نباش،حالا حالاها از شرم خلاص نمیشی!قول میدم!


    لبخندی که در جواب زد حس عجیبی بهم داد...قشنگ ترین لبخند دنیا...اونقدر قشنگ که کل وجودم رو لرزوند...روزها گذشت و رسیدم به اون شب...


    8/11/90


    حس بد و خوشایندی بود!حس میکردم تنها چیزی که تو دنیا میخوام بودن کنار محسنه،ولی اونم همینو میخواست؟درسام بد نبود،نه به خوبی اون،ولی خوب بود،اخلاقمم همینطور...ولی اون نمیدونست که من یه الکلی ام که که خیلی وقته شب هارو به زور قرص میخوابم!نمیدونست بعد از بلایی که پارسال سر خودم اوردم،بدتر و بیشتر از همیشه تو گوشه اتاقم از همه عالم و ادم قایم میشم...نه،لیاقت اون یه ادم بهتر بود،یا حداقل یه دوست بهتر...همه الکل و همه قرصایی که تو کمدم بود رو ریختم تو یه حلبی زنگ زده روغن،بردمشون پشت خونه و کبریت کشیدم...پای حلب نشستم و نگاه میکردم که چطور مسکن قبلیم میسوخت،امیدوار بودم محسن ارامبخش جدید شبای تیره و تار زندگیم باشه...متاسفانه چند هفته بعد دوباره اون قرصای لعنتی برگشتن به کمدم...چون کابوس های همیشگی من مرام و معرفت سرشون نمیشد...اما الکل رو ول کردم،حداقل برای چندسال...روزا میگذشت و من بیشتر بهش وابسته میشدم...کافی بود که یه روز تو مدرسه نبینمش تا از نگرانی هی بمیرم و زنده شم...تا اخر اون سال دیگه کاملا حس میکردم که بدون اون نمیتونم زنده بمونم،دیدنش تنها دلیلی بود که زندگی رو تحمل میکردم،لذت بودن پیش اون غیر قابل وصف بود...شاید اون روزها اولین روزهای عمرم بود که خوشحال بودم و میتونم بگم برای من خوشحال بودن حس تازه،جالب و عجیبی داشت!


    16/1/91


    تعطیلات لعنتی نوروز تموم شد،سه هفته مجبور بودم برای فهمیدن حالش هر چند روز یکبار به خونشون زنگ بزنم،با این که خودمم خجالت میکشیدم ولی خب،شنیدن صداش هم ارومم میکرد...یه روز قشنگ بهاری،و یه هوای خوب که تو بهار این شهر کوچیک شرجی شاید کمیاب بود...اون روز چشام به در اهنی بزرگ مدرسه بود تا از راه برسه،و وقتی از راه رسید رفتم پیشش و بعد از چند دقیقه سلام و احوال پرسی...


    _دلم خیلی برات تنگ شده بود (داداشی)!


    داداشی؟خیلی از این کلمه خوشم اومد،حس خوبی بهم میداد...


    _داداشی؟اسم قشنگیه...


    _دوسش داری؟


    _اره...


    _باشه پس!از امروز به بعد تو رسما داداشی منی!


    26/4/91


    روز تولدم...روزی که هیچوقت یاد کسی نمیموند،حتی خودم،مهم هم نبود...مهم این بود که یک ماهی بود که ازش بیخبر بودم،دلم میخواست بهش زنگ بزنم ولی یه حس درونی از این کار منعم میکرد...گوشه اتاقم نشسته بودم و طبق معمول به تعطیلات و زمین و زمان فحش میدادم...


    _مهدی؟بیا پای تلفن،دوستته...


    صدای مادرم بود...با امید این که محسن باشه از جام پا شدم،رفتم به اتاق پذیرایی و از اتاق فرستادمش بیرون...


    _الو؟


    _سلام!منم!^-^


    _معلومه که تویی داداشی!حالت چطوره؟


    _خوب!تو چی؟


    _بد!محسن دلت برام تنگ نمیشه؟


    _تو هم که همش حالت بده که!معلومه که تنگ میشه!راستی!تولدت مبارک!


    _تولدم؟ها!امروز تولدمه؟


    _اینم من باید بهت بگم؟ببینم رو به راهی؟


    _نه...دلم خیلی برات تنگ شده محسن...کی این تابستون کوفتی تموم میشه...


    _خب چرا نمیای خونه مون؟بابا و مامانم که دوست دارن چیزی بهت نمیگن...


    _خب منم مثل تو ام محسن،نمیذارن از خونه بیام بیرون...خودمم دوست ندارم برم خونه بقیه...از خونوادت هم خجالت میکشم...


    دروغ میگفتم...دیگه اون بچه ای نبودم که بشه به زور کمربند و کتک زدن مادرش مجبورش کرد که از خونه بیرون نره...از روزا بیرون رفتن که بدم میومد،ولی شبا...هر موقع عشقم میکشید،حتی گاهی شده دو نصفه شب میرفتم بیرون،چون دیگه کسی جرىت محدود کردنم رو نداشت...ولی وقتی بیشتر عمرت رو گوشه یه اتاق تنگ و تاریک گذرونده باشی بیرون رفتن دیگه برات سخته...مخصوصا وقتی تنها جایی که جز مدرسه حق داشتی بری جای ساکتی مثل کتابخونه شهر بوده باشه...


    _باشه پس...یعنی باید تا مدرسه صبر کنیم؟


    _فک کنم مجبوریم...


    _نه نیستیم!راستش بهت نگفتم...یه هفتس دارم با پدر و مادرم حرف میزنم که امروز با تو و دانیال برم بیرون!ولی بگم!چون امروز تولدته میزارن برم،یعنی فقط یبار اونم امروز...


    _واقعا؟گذاشتن بیای بیرون؟


    _اره!شش عصر تو فلکه اصلی میبینمت!


    مثل این بود که دنیا رو بهم داده باشن...ساعت سه بعد از ظهر بود...هر نیم ساعتی که میگذشت ساعت رو نگاه میکردم...ساعتی که میگفت فقط پنج دقیقه گذشته!ساعت پنج و ربع با پای پیاده راه افتادم،پنج و نیم هم تو فلکه بودم...اونا هم ده دقیقه به شش رسیدن...


    _از کی اینجایی؟


    _قانونا بیست دقیقه!ولی حس میکنم دو ساعت!


    _آخی!


    یک ساعت و نیم پیش اون...روز خوبی بود!اولین روزی که بدون قید و بند مدرسه پیشش بودم،از اون روزای خوبی که دلت نمیخواد رنگ ظلمت شب رو ببینه...


    12/12/91


    سال سوم راهنمایی...شروع شده بود و ادامه داشت...هنوزم پیش محسن بودم ولی...ولی حس خوبی نداشتم!چرا باید حسم رو ازش قایم میکردم؟چرا حق نداشتم که بهش بگم چقدر دوسش دارم؟چرا مجبور بودم از چیزی که هستم فرار کنم؟از عشق و عاشقی؟حس من به اون چیزی بیشتر از یه وابستگی عاطفی معمولی بود،اما رابطه ما یه دوستی صمیمانه بود و بس...اگه بهش میگفتم مطمىن بودم درک نمیکرد!مثل بقیه!مثل هر کسی که توی اون شهر زندگی میکرد...پس تصمیم گرفتم سکوت کنم،با این که سخت بود،خیلی سخت!سخت بود که به جای دلیل زندگیم،مثل یه دوست باهاش رفتار کنم...


    5/2/92


    نتایج امتحان پذیرش مدارس نمونه و تیزهوشان اومده بود...محسن تو هر دوتاش قبول شده بود،ولی من فقط تو نمونه...پدرش که چند ماه بعد از اومدن من به اون مدرسه بازنشسته شد،اصرار داشت محسن بره مدرسه تیزهوشان...ولی این رو نه محسن میخواست و نه من...و این وظیفه من بود که برم و پدرش رو منصرف کنم...پدرش بعد از بازنشستگی روزهاشو با گذروندن وقت پیش دوستاش تو مغازه فرش فروشی یکی از دوستاش سپری میکرد...عصر همون روز رفتم به اون مغازه...


    _سلام...


    _به به،سلام مهدی جان!اومدی فرش بخری؟


    _نه عمو یوسف،اومدم با شما حرف بزنم!


    از مغازه کشیدمش بیرون و همونجا حرفامو زدم...بهش گفتم که محسن علاقه ای نداره بره جای دور درس بخونه...گفتم که تو مدرسه نمونه هم فرصت زیاده و مهم درسه و از این که ممکنه محسن ضربه بخوره...حتی چند جا دروغ گفتم،با این که از دروغ بدم میومد ولی مجبور بودم،نمیخواستم بره،خودشم نمیخواست...در اخر پدرش قانع شد و قبول کرد...تقریبا شروع تاریکی شب بود،از پدرش خداحافظی کردم و راه افتادم...رفتم مغازه سر خیابون و طبق عادت،با مشروب جدیدم،یه شیشه نوشابه مشکی خودم رو اروم کنم...نگران بودم که قبول کردن پدرش الکی بوده باشه...رفتم خونه،ساعت نه و نیم محسن زنگ زد...


    _سلام...


    _سلام،محسن پدرت قبول کرد؟


    _هول نشو!اره!برا همین زنگ زدم که از نگرانی درت بیارم!هفته دیگه میریم برای ثبت نام...ضمنا میخواد تو هم باهامون بیای!


    قبول کردم؟خب معلومه!ترجیح میدادم با پدر اون برم تا به اصطلاح پدر خودم...فقط باید ملزومات ثبت نام رو اماده میکردم...


    _باشه مرسی که خبرم کردی...از پدرت هم از طرف من تشکر کن...خوب بخوابی داداشی...خوابای خوب ببینی...


    بدون شنیدن جوابش گوشی رو قطع کردم...نگران بودم،که شاید تا هفته بعد نظر پدرش عوض بشه...حوصله افکار چرت و پرت توی سرم رو نداشتم...قرصامو خوردم و خوابیدم...


    مشکلی پیش نیومد،من و محسن با هم رفتیم برای دبیرستان ثبت نام کردیم...حالم بد بود،روزای اخر با هم بودنمون،حداقل برای اون نصفه سال داشتن یکی یکی خط میخوردن...تابستون لعنتی،فصل تنهایی و دلتنگی و گریه های شبانه من تو راه بود...تابستون هم اومد،با روزهایی که هر کدوم به اندازه یه ماه بودن...میدونستم که توی اون مدت نمیتونم ببینمش،ولی خب!نمیتونستم ازش بیخبر باشم،اونم وقتی که هر دومون دیگه گوشی داشتیم...اس بازی های شبانه،شب بخیر های صمیمی و امید دیدن دوباره محسن شاید تنها چیزی بود که منو توی اون فصل جهنمی زنده نگه میداشت...کل تابستون منتظرش بودم...برعکس اکثر هم سن و سال هام منتظر اومدن پاییز زیبا،فصل دیدار دوباره و فصل فراموشی دلتنگی هام...




    داستان فاقد مضامین سکسی بوده و محتوای عاشقانه و همجنسگرایی دارد...


    10/7/92


    دبیرستان نمونه،توی یه شهر دیگه...اوضاع فرق خاصی با دوران راهنمایی نداشت،جز این که از همون روزای اول مجبور شدم،علیه خیلی از همکلاسی های جدیدم به خاطر محسن جبهه بگیرم...از دیدن دوباره محسن،از بودن پیشش خوشحال بودم،ولی طبق معمول نگران بودم،نگران بعضی سال سومی ها،به خصوص همونایی که فکر میکردن این تازه واردها یه مشت سوژه جق و پایه هر چی که تو ذهن های مریضشون بود هستن،نگران همکلاسی هایی که شعور درست رفتار کردن رو نداشتن،بیشتر از همه هم طبق معمول نگران خود محسن بودم،چون طول میکشید تا به اوضاع و محیط عادت کنه...اون روز من و محسن و چندتا از دوستامون که باهم از یه مدرسه اومده بودیم یه گوشه نشسته بودیم و حرف میزدیم که سه تا از سال سومی ها اومدن سمت مون...


    _اوووف،سلام خوشگل پسرا!


    هیچکدوم حرفی نزدیم...شروع کردن به شر و ور گفتن،مخصوصا به یکی از دوستام که خیلی هم خوشگل بود بدجوری پیله کرده بودن...هممون هم ساکت بودیم،منم داشتم از عصبانیت منفجر میشدم،ولی بدون حرفی زل زده بودم به زمین،نمیدونستم که حرفی بزنم یا نه،ممکن بود بعدا برام شر شه...یهو محسن اروم در گوشم گفت:


    _مهدی فقط اروم باش،حرفی نزن...خودشون اخرش میرن...


    همون لحظه یکیشون به محسن گفت:


    _چی در گوشش زر زر میکنی بچه خوشگل؟خب بذار این بچه کونی حرفشو بزنه!


    بچه کونی؟با این کلمه خیلی مشکل داشتم...خیلی...پدرم همیشه با همین اسم صدام میکرد تا نشون بده چقدر ازم متنفره...حرفی نزدم،فقط نگاش کردم،به محسن من میگفت بچه خوشگل؟طاقت نیاوردم،گور بابای دردسر!اونقدر سریع لگدم رو به شکم نفر کناریش زدم که اون دوتای دیگه خشکشون زد،جواب بعدی رو با یه مشت تو بینیش دادم،اما کسی که اون حرف رو زد...هلش دادم و وقتی افتاد نشستم رو سینش،دستامو دور گلوش حلقه کردم و به قصد کشت فشار دادم،ولی چند ثانیه قبل از این که دنیا رو از شر اون انگل نجات بدم لگد دوستش توی پهلوم و دنیارو جلوی چشام تیره و تار کرد،همه دورمون جمع شدن و دعوا شروع شد،سه نفر به یه نفر...کم کتک نخوردم ولی کم هم نزدم،دو سه دقیقه بعد معاون پیر پرورشی از رسید و همه مارو برد دفتر و خب،مدیر از اون صورتای خونی و قیافه های داغون خوشش نیومد...


    _کی اول دعوا رو شروع کرد؟


    _من!


    قیافه مدیر دیدنی بود،شاید تا الان ندیده بود که کسی با این صراحت همچین چیزی رو گردن بگیره...


    _خب چرا؟


    _چون این کثافتا مزاحم من و دوستام شده بودن،منم کاری کردم که دیگه از این گه ها نخورن!


    به اون سه نفر که با تعجب بهم زل زده بودن گفت که برن بیرون وایستن...بعد رو کرد به من و ادامه داد...


    _یکی از اونایی که زدی پسر فرماندار بود،اون یکی هم پسر یکی از پولدارترین ادمای این شهر...


    _خب که چی؟


    از این که پریدم وسط حرفش خیلی عصبانی شد...


    _احمق خر!میدونی پدراشون چه کارایی میتونن بکنن؟


    _نه،برام مهم نیست،برام فرقی نداره که این تخم حروما توله رییس جمهور باشن یا گدای سر کوچمون،یه بار دیگه از این غلطا بکنن مادرشونو میگام!


    مدیر لال شد!دیدم یکی از معاونا،معاون اموزشی،یه مرد چاق قد کوتاه با فرق سر طاس که که به همراه مدیر لاغر و قد بلند مدرسه بیشتر شبیه زوج (چاق و لاغر) بودن داره میخنده...


    _مهدی جان برو بیرون وایسا الان صدات میکنم...


    مهدی جان؟اسمم رو از کجا میدونست؟جان؟چقدرم صمیمی!راه افتادم که برم که صدای مدیر متوقفم کرد...


    _تو هیچ جا نمیری!وایسا سر جات!


    معاون رو به مدیر کرد و گفت:


    _مسعود بذار بره،میخوام باهات حرف بزنم...


    رفتم بیرون و در رو پشت سرم بستم...توی اون پنج،شیش دقیقه بیرون دفتر اون سه نفر مشغول شاخ و شونه کشیدن برای من بودن،منم بدون حرفی نگاشون میکردم و به حماقتشون میخندیدم،شاید فقط برای این که بیشتر اعصابشون رو خرد کنم،در اخر معاون در رو باز کرد و گفت بیا تو و یه گوشه بشین،نشستم روی مبل و مدیر اومد سراغم و روی صندلی جلوییم نشست...


    _ببین مهدی جان،بهرام (معاون) داستان زندگیت رو برام تعریف کرد،پس یقت رو نمیگیرم که چرا اینقدر عصبی هستی،ولی بازم مجبورم به خونواده هاتون اطلاع بدم که بیان مدرسه تا اوضاع بدتر از این نشه...


    _اقای مدیر،شما میتونین زنگ بزنین خونه ما،ولی قرار نیست کسی به خاطر من بیاد اینجا...ضمنا با اجازه شما یه سوالی از اقای معاون دارم...


    قبل از این که مدیر جوابی بده رو کردم به معاون و ادامه دادم...


    _اقای معاون،شما منو از کجا میشناسین؟


    _من همشهریتم پسرجون،بهترین دوست عمو کمالت هم هستم...


    خب،حرفاش جور در میومد،منطقی بود که داستان زندگی من رو بدونه،مثل خیلی دیگه از همشهری هام...چیزی نپرسیدم و ساکت نشستم،تا این که مدیر اون سه نفر رو هم صدا کرد و زنگ زد به خونه هر چهار نفر،بعد هم گفت که بریم سر کلاس هامون تا وقتی که صدامون کنه...رفتم سر شیر اب و خون خشک شده رو صورتم رو با زحمت زیاد شستم،بعد هم رفتم سر کلاس و تا حدود نیم ساعت بعد مشغول جواب دادن به سوالای محسن و اروم کردنش بودم،خیلی نگران شده بود که نکنه اخراجم کنن،بعد از نیم ساعت معاون اومد بعد از چاق سلامتی با دبیر دینی منو صدا کرد و رفتیم،توی مسیر هم گفت که حرفی نزن،فقط عذرخواهی کن و بقیش رو بسپار به من...توی دفتر،یه پدر و دو تا مادر عصبانی انتظار اومدنم رو میکشیدن...فهمیدم قبل از من با پسراشون حرف زده بودن،مادر همون پسری که داشتم خفش میکردم رو کرد به من و شروع کرد به گفتن هر چی که از دهنش در میومد...


    _مریض روانی!داشتی بچه بیچاره منو میکشتی!خب چی کار کرده بود مگه؟داشته سر به سرتون میذاشته،تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟جای حیوونی مثل تو تو باغ وحشه و...


    _خانوم،اولا اروم باش،دوما،ماجرا رو چطوری براتون تعریف کردن؟


    یهویی ساکت شد،شروع کرد به تعریف ماجرا،همون چیزی که مدیر بهش گفته بود،مدیر بهشون گفته بود پسراشون چندتا شوخی ساده با ما کردن و من چون اون موقع ناراحت بودم بی دلیل از کوره در رفتم!شوخی ساده؟اون حرفا شوخی ساده بود؟بی دلیل از کوره در رفتم؟...بی هیچ حرفی رومو برگردوندم سمت مدیر تا شاید خجالت بکشه،لازم نبود،مدیر خودش از خجالت داغ کرده بود،سرمو بر گردوندم سمت اون خانوم و اصل ماجرا رو تعریف کردم،با همه حرفهایی که از دهن پسرای گل و بلبل شون در اومده بود...خفه شد...اون اقا که بعدا فهمیدم همون اقای فرمانداره در دفاع از پسر خودش گفت:


    _امکان نداره!پسر من همچین ادمی نیست!این وصله هارو به بچه من نچسبون!


    _اقای محترم،من نمیدونم توله شما پیش شما چطور ادمیه،ولی میدونم که اهل دروغ گفتن نیستم،دلیلی هم نداره که دروغ بگم...


    سرمو برگردوندم سمت همون خانمی که فحش میداد...


    _خانم محترم،شما هم به جای این که به من فحش بدین،بهتره به بچه خودتون ادب و ادم بودن رو یاد بدین،چون اگه یکبار دیگه ببینم توله شما یا هر کس دیگه ای همچین غلطی بکنه به شرفم قسم میکشمش!


    بدون حرفی،از جلوی چشم بهت زده حضار رفتم بیرون،تو راه کلاس،معاون صدام کرد،وایستادم تا بهم رسید...


    _پسر مگه من بهت نگفتم همه چی رو بسپار به من؟


    _شما گفتین من عذرخواهی کنم،ولی اونی که باید عذرخواهی میکرد من نبودم،خب،با اجازه...راه افتادم و تا در کلاس رو باز کردم،زنگ خورد...حدود یکی دو دقیقه صبر کردم تا محسن هم وسایلش رو جمع کنه و بیاد،کلاس ما طبقه سوم بود،وقتی داشتیم میرفتیم حیاط،همون مادری که بهم فحش میداد رو تو طبقه دوم سروقت پسرش دیدم و اعتراف میکنم که از دیدن صورت قرمز پسر سفیدش،از جای اون کشیده خیلی لذت بردم،با این که خاطراتی که یادم میاورد اشنا و تلخ بود...روز پر ماجرایی بود،همون روز،همون پسر دوباره برای شاخ و شونه کشیدن پیش مون اومد و جاتون خالی!حسابی قهوه ایش کردم!^-^...


    اون روز،روز سرنوشت سازی بود چون ناخواسته از بیشتر دردسرهای بعدی که ممکن بود برای دوستام پیش بیاد جلوگیری کردم،ضمنا،توجه مثبت مدیر و معاون ها و دبیر ها هم بهم جلب شده بود...در کل توی چهارسال دبیرستان بیشتر از هفت،هشت بار دعوا نکردم و این خیلی بهتر از انتظارم بود،بیشتر مشکلاتی که برامون پیش میومد رو با حرف زدن و گاهی یکم شاخ و شونه کشیدن حل میکردم و این خوب بود...شاید...


    روزا میگذشتن و عاشق پیش معشوق بود،بدون این که بتونه حس واقعیش رو براش تعریف کنه...تو این منطقه دور افتاده،با مردم مذهبی و عقب مونده،فکر میکردم که اگه پیش کسی رازم رو برملا کنم،برای هر دومون گرون تموم میشه...اگه خودش هم میفهمید،احتمالا دیگه هیچوقت تو صورتم نگاه نمیکرد...خب،سخته که ادم شادی باشی وقتی که تنها کسی که تو زندگیت برات مهمه،تنها مستثنی از همه نفرتی که وجودت رو پر کرده،پیشت باشه و تو مجبور بشی حتی برای اون نقش بازی کنی،البته نقش بدی هم نبود،یه دوست خوب که به خاطرت حاضره تو هر مخمصه ای گیر کنه،ولی واقعیت بیشتر از این حرفا بود...روزها گذشت و به مرور زمان،درسهام افت کرد،حوصله درس خوندن رو نداشتم و تنها چیزی که برام مهم بود ثانیه های بودن پیش محسن بود،طوری که یه روز خودش هم شاکی شد...


    14/10/92


    روز برگزاری اخرین امتحان نوبت اول بود و بعد از چند سال هوای برفی رو توی منطقه تجربه میکردیم...توی مینی بوس سرویس،محسن که مثل همیشه بغل دستم بود،با یه سقلمه اروم حواس منو که طبق معمول از پنجره به بیرون زل زده بودم و غرق افکارم بودم رو سر جاش اورد...


    _مهدی؟نگران امتحان نیستی؟


    _نه...


    _خب یعنی خوندی؟


    _نه،ولی اونقدری بلدم که نیفتم...


    _چرا نمیخونی اخه؟تو این چند ماه چرا اینطوری شدی؟


    _چطوری؟


    _کلا زدی تو فاز بیخیالی!درس رو بوسیدی گذاشتی کنار؟


    _نذاشتم کنار،ولی حوصله درس خوندم ندارم،فعلا نه...


    _مهدی امسال سال انتخاب رشته هستا،منم میخوام برم تجربی،میخوام تو هم بیای،ولی با این بیخیالیت فک نکنم بتونی...


    اون حرفش تنم رو لرزوند ولی دیگه خیلی دیر شده بود،معدل نوبت اولم شونزده شد و اگرچه با کلی درس خوندن و بدبختی خودم رو تو نوبت دوم به بالای نوزده رسوندم ولی خب،دیگه خیلی دیر شده بود و من مجبور شدم بین رفتن از مدرسه و خوندن تجربی یا موندن تو مدرسه و خوندن ریاضی،گزینه دوم رو انتخاب کنم و به خاطر تنها نذاشتن محسن وارد رشته ای بشم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم...


    29/5/93


    عید فطر بود و امروز قرار بود محسنم رو بعد از چند ماه دوری ببینم،خوشحال بودم،واقعا خوشحال!قرار بود اون و دوتا دیگه از دوستامون رو تو فلکه اصلی ببینم...ساعت پنج،سر وقت رسیدم و...و محسن رو دیدم،یه پیراهن و کفش اسپورت سفید،با یه شلوار جین مشکی،هیچوقت اینقدر زیبا ندیده بودمش اون تیپ خیلی بهش میومد،اونقدری که دلم میخواست همونجا لبام رو رو لبای سرخش بذارم و همه دلتنگی چندماه گذشته رو با بوسیدنش فراموش کنم...


    _مهدی؟حواست کجاست؟


    _ها؟نه ببخشید،فکرم مشغول بود...


    _مشغول؟واسه چی؟


    _هیچی ولش کن...خب،کجا میخواین بریم؟


    یکیمون گفت بستنی سرا و همه هم موافقت کردیم و رفتیم...روزش روز خوبی بود،ولی شبش نه...ساعت یک شب بود و تو رخت خوابم بودم،قاطی خیالات خودم...دلم میخواست که حجم بدن ظریف محسن روی من باشه تا بتونم اونقدر اون لب های سرخ و زیبا رو ببوسم که اخرش خودش خسته بشه و بگه (بسه دیگه!)،تا بعدش اروم در گوشش بگم (چشم) و برم سراغ بوسیدن گردنش،تا وقتی که هیچ صدایی جز نفس های اون گوشم رو نوازش نکنه...دلم میخواست تو چشمای قشنگش زل بزنم و بگم که چقدر عاشقشم،بعد که (منم عاشقتم) رو از زبونش شنیدم جامو باهاش عوض کنم،دوباره از طعم لباش بچشم و بعد سرمو بذارم رو سینش،دستام رو دور شکمش حلقه کنم و برای یکبار هم که شده،بدون خوردن قرص شب رو با ارامش بخوابم...صدای الارم گوشی رشته افکارم رو پاره کرد،پا شدم که ببینم کی پیام داده،محسن بود...


    _سلام،مهدی رو به راهی؟امروز خیلی ساکت بودی...


    _خب من که همیشه ساکتم داداشی!این که عجیب نیست!


    _اره،ولی امروز یکم زیادی ساکت بودی،اتفاقی افتاده؟


    چی میگفتم بهش؟میگفتم کل وقتی که امروز پیش هم بودیم دلم میخواست بغلش کنم،ببوسمش و لوسش کنم تا بعدش بشینم و قربون صدقش برم؟خب،هیچوقت دلم نمیخواست دروغ بگم،مخصوصا به محسن،ولی مجبور بودم...


    _نه،راستی،امروز خیلی خوشتیب شده بودیا...


    _واقعا؟مرسی!^-^...ولی لطفا بهم دروغ نگو،چی شده؟


    از بچگی به خاطر مشکل قلبی فشار خونم بالا بود،برای همین وقتی دروغ میگفتم،استرس داشتم یا عصبانی بودم سریع داغ میکردم و سرخ میشدم،پس وقتی دروغ میگفتم راحت معلوم میشد،ولی از پشت گوشی که چیزی معلوم نبود!


    _محسن چرا باید بهت دروغ بگم اخه؟


    _به خاطر انتخاب رشته اس نه؟چندبار بهت گفتم که بشین درستو بخون تا با هم بریم تجربی؟بفرما!من که بدت رو نمیخواستم،الان مجبوریم تو دو تا کلاس و رشته جدا باشیم...


    _اره،واسه همونه...ضمنا،به حد کافی حالم بده که نمیتونم مثل قبل کنارت باشم،خودمم نگرانم که رفاقتمون کمرنگ بشه،پس لطفا تو دیگه حالم رو بدتر نکن...


    _باشه پس،من دیگه میرم لالا،کاری نداری باهام؟


    _ببخشید اگه ناراحتت کردم داداشی،نه،کاری ندارم،خوب بخوابی،شب خوش...


    جوابی نداد،خیلی حالم گرفته شد،تا یک ساعت بعد داشتم فکر میکردم که (نکنه واقعا میونمون بد بشه؟نکنه حالا که من پیشش نیستم تو کلاس اذیتش کنن؟)و...اونقدری حالم بد بود که رفتم سر کمدم تا قرصام رو بخورم و بخوابم...معمولا قبل خواب عادت داشتم سه تا قرص بخورم،نه شصت و چهار تا،اونم قرصایی با اون دوز بالا،ولی خب،نگرانی،عصبانیت و اون صدای لعنتی توی سرم که میگفت؛ (دیگه تمومه،از دستش دادی!) کار دستم داد...


    2/6/93


    دکتری که جلوم بود رو میشناختم،بعد هر سه خودکشی قبلیم هم مثل همین الان با یه کاغذ اومده بود سراغم،شاید روانپزشک بود،شاید روانشناس،هیچوقت هم نپرسیدم،فقط میدونستم با روانیا سر و کار داره!^-^


    _اقای مقصودی(مستعار)؟جالبه،هم اسمت اشناس هم قیافت...


    _دکتر عجیبه که منو یادتون نیومده،با این زخم روی صورتم معمولا همه منو میشناسن...


    یه نگاهی به سوابقم کرد و ادامه داد...


    _از رو اون زخم که نه،ولی از رو سوابق درخشانت یادم اومد،الان دیگه چیکار کردی پسر؟


    _هیچی بوخودا!حالم یکم بد بود یه چندتا قرص اینور اونور خوردم،همین!


    یه نگاه عاقل اندر سفیه! بهم کرد و ادامه داد...


    _منو مسخره نکن بچه،چرا این کارو کردی؟


    _دلایل خیلی شخصی!


    _میخوای منم به دلایل خیلی شخصی بفرستمت تیمارستان؟


    _دکتر دلت میاد منو بندازی گوشه دیوونه خونه؟مگه من چیکار کردم؟


    _هیچی،فقط تو چهار سال سعی کردی خودت رو چهار بار بکشی!تازه،تو فقط پونزده سالته!


    _دکتر من شونزده سالمه!ضمنا،حالا شما بذار من مرخص شم و برم پی بدبختی خودم،منم میشینم دعاتون میکنم!دکتر یه ماه دیگه مدرسم شروع میشه ها،منم میخوام ادامه تحصیل بدم!^-^


    راضی کردن دکتر با بامزه بازیام بیشتر از نیم ساعت طول نکشید،یکم نصیحت تکراری ازش شنیدم و بعد پا شد و رفت...فکر و نظر اون در موردم برام اهمیتی نداشت،نگران این نبودم که میگفت به نفع خودته که بستری بشی،نگران این بودم که نکنه محسن فهمیده باشه چیکار کردم،میخواستم زودتر مرخص بشم،قبل این که از ماجرا بویی ببره...از پدر عزیزم که خبری نبود،مادرم اون روز اومد عیادت،فردای اونروز هم مرخص شدم و همراه داییم که اون چند روز به عنوان همراه بیمار پیشم بود برگشتم به جهنمی که اسمش خونه بود...


    خوشبختانه محسن چیزی نفهمید،هیچکس نفهمید،در اخر هم من موندم و شهریوری که انگار هر روز از اسمونش اتیش میبارید...چند هفته گذشت و بوی خوش ماه مهر از راه رسید...




    8/7/93


    سال دوم دبیرستان...زنگ دوم سر کلاس شیمی نشسته بودم و حالم خوب نبود،بغل دستیم پسر خوب و خوش اخلاقی بود ولی اونی که میخواستم پیشم باشه،تو اون یکی کلاس نشسته بود و من فقط میتونستم بشینم و به خودم فحش بدم که چرا کم کاری کردم و کار رو به اینجا کشوندم که عوض گوش کردن به حرفهای دبیر درس مورد علاقه ام،باید نگران این باشم که کی تو اون یکی کلاس ممکنه محسنم رو اذیت کنه...


    _مهدی؟حواست کجاست پسر؟


    _جانم؟ها!نه ببخشید،فکرم مشغول بود...


    _مشغول چی؟نکنه عاشق شدی؟


    بچه ها خندیدن...منم خندیدم و سرمو انداختم پایین،دلم میخواست بگم اره...سه ساله عاشق پسری شدم که بیست متر اونورتر تو دلش داره به دبیر عربی فحش میده،بگم که تازه حدود یه ساعت از زنگ تفریحی که تو حیاط کنارم نشسته بود و رانی میخورد گذشته ولی دلم جوری تنگشه که انگار ده ساله ندیدمش...


    _بشین،یه بار دیگه هم ببینم حواست پرته میارمت پای تخته...


    نشستم و زل زدم به تخته،تا شاید فک کنه دارم به درس گوش میکنم،ولی هنوزم غرق فکرای تو سرم بودم...اگه دوستی مون کمرنگ بشه چی؟سال بعد که امتحانات نهایی هست و تاثیر معدل لعنتی،بعدش هم که کنکور داریم،یعنی حاضر میشه اون موقع هم پیشم بیاد؟اصلا قراره تا اون موقع پیش هم بمونیم؟


    صدای زنگ از فکر و خیال درم اورد...


    _ریدم به این سیستم اموزش پرورش که ادم حتی وقت نمیکنه درست درس بده...بچه ها هر چی رو تخته نوشتم رو بنویسین...


    وسایلش رو جمع کرد و رفت...خب کنفوسیوس!تو که نصف کلاس رو داشتی خاطره تعریف میکردی!غر زدنت برا چیه؟تا خواستم شروع به نوشتن کنم محسن از راه رسید...


    _مهدی؟میشه بیای پایین؟میخوام باهات حرف بزنم...


    رو به بغل دستیم کردم و گفتم؛


    _مصطفی،میشه بعدا دفترت رو بدی بهم؟


    _اره داداش،مشکلی نیست،برو...


    راه رفتن کنارش معمولا حس خوبی داشت،ولی اون لحظه نگران این بودم که چی میخواد بگه؟اومدیم تو حیاط و رفتیم همون جایی که همیشه می نشستیم...


    _مهدی؟چرا این روزا یجوری شدی؟


    _چجوری شدم مگه؟


    _خیلی بی حوصله و بد عنق...


    _خب معلومه!چون نه تو کنارمی،نه تو رشته ای که میخواستم تونستم درس بخونم...


    _من که پیشتم!مهدی تو کنارم بشینی یا نه،بازم تو بهترین دوست منی داداشی بی اعصاب من!^-^


    _از کجا معلوم که تو سرت به درس گرم نشه؟


    _مگه تا الان درس نمیخوندم؟مگه الانم نمیخونم؟واقعا نگران چی هستی؟


    _نگرانم فراموشم کنی!


    سرمو انداختم پایین...


    _میترسم فراموشم کنی محسن،من که جز تو دوستی ندارم...


    _اولا نترس،قرار نیست چون رشتمون جداست بهترین دوستم رو فراموش کنم،دوما تو این همه دوست خوب جز من داری،اونوقت میگی جز من کسی رو نداری؟


    _اسم ببر!اسم دوستای من که باهاشون میگردم و صمیمی ام رو بگو!اسم ببر!


    چند لحظه تنها حرفی که بینمون بود،سکوت بود...نتونست جوابی بده،شاید تا اون موقع دقت نکرده بود که تنها کسی که باهاش میگردم،تنها کسی که باهاش میشینم یه گوشه و حرف میزنم،تنها کسی که دارم،خودشه...شاید با بقیه بچه ها هم حرف میزدم،شاید بعضیاشون رو رفیق صدا میزدم،ولی تنها دلیلش محسن بود!خودش هم میدونست که تنها دلیلی که بعضیا رو کنار خودمون تحمل میکردم اون بود،برای این که تنهاش نذارم مجبور بودم هر جوری که شده تحمل کنم،چون از خیلی از به اصطلاح دوستاش خوشم نمیومد...


    _خب...اصلا ولش کن!ولی بهت قول میدم دوستی ما ادامه داره،نگران نباش...


    _نگران نباش؟نباشم؟نمیشه!عادت دارم!تو خونمه اصلا!


    _خونتو عوض کن!^-^


    نمیدونستم بخندم یا حرص بخورم...با همین فرمون ادامه میداد دکتر موفقی میشد!


    _حالا اینجوری نگام نکن!شوخی کردم!^-^


    چند لحظه زل زدم بهش و حرفی نزدم،سرم رو انداختم پایین و به حرفاش فکر کردم،واقعا قرار بود پیشم بمونه؟زنگ خورد،میشد مثل قدیما هشتاد دقیقه کلاس رو پیشش باشم؟نه!نمیشد...تف به کوتاهی این وقت کوتاه پیش هم بودن،این پونزده دقیقه لعنتی که انگار پونزده ثانیس!...راه افتادیم و رفتیم و تو طبقه سوم،هر کی رفت به کلاس خودش...


    محسن سر حرفش موند...رفاقت من و اون همون شکل صمیمی همیشگیش رو حفظ کرد،حداقل برای اون سال...ولی با این که اون مشکل حل شد،مشکل اصلی من هنوزم ازارم میداد،محسن میدونست بهش وابسته ام،میدونست چقدر روش حساسم،همه میدونستن!ولی جنس این حس و حال رو کسی نمیفهمید،مخصوصا اون کسی که باید میفهمید...


    روزها و شب ها پشت سر هم میومدن و میرفتن،من مونده بودم و یه دل پر از غم و ترس از نتیجه زدن حرف دلم،تنها دلخوشیم هم همون دلخوشی های همیشگی بود،چت های شبونه و شب بخیرهای شیرین و استیکرهای بوس و قلب،دیدن تقریبا هر روزه محسن و مهمتر از همه اعتمادی که بینمون بود،عادت نداشتیم هیچ رازی رو از هم قایم کنیم،البته هر رازی جز حس من رو...به هر حال،روزهای به ظاهر شیرین و ذاتا تلخ،یکی یکی خط خوردن تا رسیدن به اون روز خاص...


    14/2/94


    فایده ای نداشت!هر کاری میکردم خواب به چشام نمیومد...سرمو بلند کردم و چراغ اتاق رو روشن کردم،ساعت چهار صبح بود...چند ساعت دیگه قرار بود بریم اردو و خوشبختانه دوتا کلاس رو با هم میبردن،یعنی محسن هم قرار بود باهام بیاد...چند روزی بود که برای امروز نقشه میکشیدم،میخواستم بعد از چند سال حرف دلم رو بهش بزنم،میخواستم بدونه که چقدر دوسش دارم...ولی حس بدی داشتم،عادت نداشتم که کارا طبق میل من پیش بره...میترسیدم اون روز اخرین روز دوستیمون باشه،ولی دیگه از اون وضع خسته شده بودم،از این که همیشه پیشش باشم ولی نتونم حرف دلمو بهش بزنم...محسن یه پسر نسبتا مذهبی بود با خونواده ای که خیلی روش حساس بودن،فک نمیکنم با وجود علاقه خودش و پدر و مادرش به من،از احساساتم خوششون میومد...اونقدر درگیر خیالاتم شدم که نزدیک بود با صدای الارم گوشیم که برای پنج و نیم صبح تنظیمش کرده بودم سکته کنم...از زیر پتو در اومدم و تا وقتی که سرویس اومد همه کارامو انجام دادم و وسایلم رو جمع کردم و اماده شدم،برای کاری که نتیجش قرار بودبرام گرون تموم شه...


    چند ساعت بعد تو جاده بودیم،تو مینی بوس سرویس خودمون بودم ولی اونی که کنارم نشسته بود محسن نبود...محسن تو یه مینی بوس دیگه بود و هر چقدر سعی کردم پیشش برم نشد،اخرش خودم تسلیم شدم و گفتم شاید اینطوری بهتر باشه چون متوجه نمیشه چقدر استرس دارم...اون لحظه یادم نبود که وقتی میشه باشه ولی کنارم نیست چقدر بی حوصله و عصبی میشم!انگار یکی داشت تو سرم این جمله رو با فریاد تکرار میکرد؛


    مدیر مادرتو...!کونت میخارید که حتما دو تا کلاس رو جدا کنی و بفرستی؟


    اونی که بغل دستم نشسته بود،همون پسری بود که تو کلاس هم کنارم مینشست،پسری که به مرور زمان حسابی باهاش صمیمی شدم،طوری که اخرش به حلقه کوچیک و تازه دوستای صمیمیم وارد شد...مصطفی،رفیق تپل جالب من...شاید مثل بیشتر مواقعی که عصبانی بودم داغ کرده بودم که صداش در اومد...


    _مهدی چی شده؟نکنه باز پریود شدی؟


    _پریود چیه؟ (:/)


    _هیچی ولش!همون زل بزن بیرونو نگاه کن!


    پنجره نصفه رو تا اخر باز کردم،معمولا اگه چیزی رو نمیفهمیدم عصبانی میشدم،ولی اون موقع برام مهم نبود پریود چیه،بیشتر نگران اون همکلاسی های محسن بودم که دل خوشی ازم نداشتن،و متاسفانه همشون هم دور و برش بودن،فکر حرفا و متلک هایی که ممکن بود تو دو سه ساعت مسیر از دهنشون در بیاد،یا کارایی که ممکن بود بکنن بدجور رو مخم بود...


    نیم ساعت با همون وضع تو راه بودیم،ساعت ده رسیدیم به عباس اباد و من و مصطفی به بقیه گروه چهار نفره مون ملحق شدیم و ساعت یک ظهر بعد از دوساعت و خورده ای گشت و گذار و بازی پای سفره و مرغی که کباب کرده بودیم نشسته بودیم...چیزی از گلوم پایین نمیرفت ولی عوضش محسنم خوش اشتها بود!آخ که دو لپی غذا خوردنشم ناز بود!^-^...مصطفی فهمید یه طوریمه،برای همین برای کمک و فراری دادنم از اون وضعیت که شده گفت:


    _مهدی میشه بری یه نوشابه مشکی خانواده بگیری؟


    پاشدم که برم،رفیق دیگه ام علیرضا گفت:


    _داداش برا من یکی ازون زرد کوچیکا بگیر...


    _باشه...


    _خب بیا دنگ بچه هارو جمع کن دیگه،کجا میری اخه؟


    _زر نزن رفیق،مهمون منید!


    رفتم مغازه و جاتون پر!با معنی واقعی سرگردنه تا مغز استخوان اشنا شدم!بیرون که اومدم محسن جلوم بود...


    _مهدی روبراهی؟چی شده باز؟چرا هیچی نمیخوری؟


    _خوبم،فقط اشتها ندارم،نگران نباش،بیا بریم...


    _وایسا!منو نمیتونی گول بزنی!زود بگو چه مرگته!


    _میگم هیچی نیست!


    _جون منو قسم بخور!


    نتونستم...


    _خب باشه،یه مشکلی برام پیش اومده،ولی نمیخوام در موردش حرف بزنم،حالا میشه بریم؟


    _مجبورت نمیکنم در موردش حرف بزنی،ولی به خاطر منم که شده امروزو یکم خوشحال باش...


    جوابی ندادم،راه افتادیم و برگشتیم پیش مصطفی و علیرضا و بقیه کباب رو خوردیم...بساط ما روی یه میز سنگی،بالای بلندی مشرف به دریاچه بود،منظره زیبایی داشت،ولی پایین سرازیری،لب آب و دورتر از بقیه راحت تر بودم،اومدم پایین لب اب و رو یه کنده درخت که اونجا افتاده بود نشستم،گوشیمو در اوردم و یکمی خلوت کردم...


    (میبینم صورتمو تو آینه/با لبی خسته میپرسم از خودم/این غریبه کیه از من چی میخواد/اون به من یا من به اون خیره شدم/باورم نمیشه هر چی میبینم/چشامو یه لحضه رو هم میذارم/به خودم میگم که این صورتکم/میتونم از صورتم ورش دارم...)


    _همین چیزا رو گوش میکنی که اینقدر افسرده ای!


    لازم نبود سرم رو برگردونم تا صاحب صدا رو بشناسم،اومد و کنارم نشست و ادامه داد:


    _مهدی نمیخوام ناراحت ببینمت،بگو چی شده شاید بتونم کمکت کنم...


    تو چشاش نگاه کردم،به همون زیبایی همیشه بودن،با همون نگاه معصومانه ای که منو عاشق کرد نگام میکرد،انگار اومده بود که از زیر زبونم حرف بکشه...


    _بیخیال محسن،مهم نیست...


    _چرا هست!نمیخوام اینطوری ببینمت!


    نمیخواد؟یعنی چی؟...از دلم خبر نداشت،از اون حس مزخرفی که اون لحظه داشتم،از اون ترس لعنتی که کل وجودم رو پر کرده بود...چقدر دلم میخواست اون لحظه لبام رو بزارم رو لباش و طعمشون رو بچشم،مطمىن بودم برای نگرانی هام از هر دارویی بهتره،ولی خب...


    _محسن من خوبم،نمیخواد نگرانم باشی...


    _اگه نمیگی نگو...با بچه ها میخوایم بریم این اطراف رو بگردیم،تو هم میای؟


    _میشه نری؟


    _چرا؟


    _همینطوری،پیشم بمون،اینطوری منم لازم نیست نگران باشم...


    _خب باشه،پس همینجا وایسا تا برم به بچه ها بگم که نمیام...


    (با صدای بی صدا/مثل یه کوه بلند/مثل یه خواب کوتاه/یه مرد بود یه مرد/با دستای نحیف/با چشمای محروم/با پاهای خسته/یه مرد بود یه مرد.../شب،با تو بوده سیاه/نشست توی چشماش/خاموش شد ستاره/افتاد روی خاک/سایشم نمیموند/هرگز پشت سرش/غمگین بود و خسته/تنهای تنها...)


    بعد ده دقیقه اومد و کنارم نشست،بعد از یکم حرفای معمولی دستمو انداختم دور گردنش،برای اولین بار...


    _میشه دستت رو برداری؟


    خب،واقعا انتظارش رو نداشتم...خیر سرم بهترین دوستش بودم...دستم رو برداشتم...


    _خب چی میشه مگه؟


    _حس بدی بهم میده!


    _ولی من بهترین دوستتم محسن!


    _اره،ولی بازم دلم نمیخواد دست کسی بهم بخوره...


    سرمو انداختم پایین،حس میکردم حالم داره بد میشه...


    _ببخشید،نمیخواستم ناراحتت کنم...


    _شوخی کردم داداشی!تو میتونی،البته فقط تو!^-^


    گیج شدم!میتونم؟فقط من؟یعنی اونم حس خاصی به من داره؟


    _مهدی،تو چرا اینقدر رو حرفای من حساسی؟


    چند ثانیه سکوت و لحظه انتحار...


    _چون دوست دارم!خیلی خیلی هم دوست دارم!


    لپاش گل انداخت،چند ثانیه ساکت شد و بعد...


    _خب منم خیلی دوست دارم داداشی!^-^...


    اونقدری میشناختمش که بفهمم منظورمو نفهمیده،معلوم بود نمیفهمه،انتظارشو نداشت...خواستم دقیقتر بگم،ولی پشیمون شدم،شاید اماده شنیدنش نبود...بحث رو عوض کردم و بعد از ده دقیقه...


    _مهدی من دیگه برم پیش بقیه بچه ها،حتما تا الان اومدن،کاری داری باهام؟


    _نه،فقط مراقب خودت باش...


    _تو هستی دیگه!چرا تا وقتی تو مراقبمی خودم مراقب خودم باشم!^-^...


    رفت و منو با گوشی و افکارم تنها گذاشت...


    (تو فکر یک سقفم/یک سقف بی روزن/یک سقف پا برجا/محکمتر از اهن.../سقفی که تنپوش،هراس ما باشه/تو سردی شب ها،لباس ما باشه.../سقفی اندازه قلب من و تو/واسه لمس طپش دلواپسی/برای شرم لطیف اینه ها/واسه پیچیدن بوی اطلسی.../زیر این سقف،با تو از خود،از شب و ستاره میگم/از تو و از خواستن تو،میگم و دوباره میگم/زندگیمو زیر این سقف،با تو اندازه میگیرم/گم میشم تو معنی تو،معنی تازه میگیرم...)


    تقریبا یک ساعت بعد برگشت پیشم...


    _مهدی،مدیر گفته وسایلمون رو جمع کنیم،نیم ساعت دیگه راه میفتیم...


    اهنگو قطع کردم و پا شدم تا برم و تا برم بالای سرازیری،سر بساطمون تا وسایل رو جمع کنیم...


    _مهدی؟


    _جان؟


    _منظورت از اون حرفی که زدی چی بود؟


    _کدوم؟


    _که دوستم داری!


    شوکه شدم،برای چند ثانیه سکوت تنها حرف بینمون بود،دوباره داغ کردم،ولی خودمو زدم به خریت...


    _هیچی!مگه ادم نمیتونه داداشیشو دوست داشته باشه؟^-^...


    _چرا،ولی اخه یجوری گفتیش!


    مطمىن شدم که فهمیده داغ کردم،ولی بازم دروغ...


    _یجوری؟بیخیال محسن،زودباش بریم...


    از خودم خیلی بدم اومد،ولی میترسیدم از دستش بدم،تکرار حرفام شاید اشتباه بود،شایدم نه...حرفی نزد و با هم رفتیم و وسایلمون رو جمع کردیم و بعد از گرفتن عکس دسته جمعی ساعت چهار سوار مینی بوس ها شدیم و خوشبختانه این دفعه محسن پیشم بود ولی تا اخر مسیر ساکت بود...معمولا عادت داشت حرف بزنه،مخصوصا وقتی پیش من بود ولی اون چند ساعت...کل حرفش تو مسیر یه جمله بود؛میشه کنار پنجره بشینم؟...منم بدون حرفی جامو دادم بهش...تو کل مسیر نگران بودم که نکنه فک کرده منظور بدی دارم،از سکوتش ترسیده بودم،ولی جرىت حرف زدن رو نداشتم...وقتی رسیدیم به شهر خودمون و وقت پیاده شدنش شد یه خداحافظی سرد کرد و رفت...


    چند روز بعد که دلیل سکوتش رو پرسیدم جوابش یه کلمه بود؛ (خستگی)...حس میکردم که دروغ میگه،ولی اصراری نکردم و موضوع رو خاتمه دادم...تا اخر اون سال تحصیلی،یعنی تا اخر امتحانات نوبت دوم رفتارش عوض نشد و هنوزم داداشی هم بودیم،همون دوستای صمیمی که هیچوقت بیخیال هم نمیشدن...تا این که تعطیلات لعنتی از راه رسید و تبدیل شد به شروع یک پایان...


    تابستان...


    بعد از شروع تعطیلات و قطع دیدار روزانه ما به مرور زمان رابطه من و محسن بد شد،اولین دعوامون سر این بود که چرا به سلام فلانی تو فلان گروه جواب دادی!دلیل دعواهای بعدی هم مسخره بود!چرا جواب پیامامو دیر میدی،چرا اینجوری باهام حرف میزنی،چرا...تقصیر من بود،اونقدر شدید رو حرفا و کاراش حساس شدم که ناخواسته با هر حرفی که میزدم میرفتم رو مخش،طوری که فکر میکرد من خودم رو ارباب و صاحبش میدونم و میخوام رو همه کاراش کنترل داشته باشم!منم با دفاعیه های احمقانه سعی میکردم از این اتهام اشتباه مبرا بشم ولی فقط بیشتر باعث ناراحتیش شدم و اون در اخر تیر خلاص رو زد...


    17/5/94


    ساعت سه صبح،مضطرب و ناراحت زیر پتو...


    _سلام،محسن بیداری؟


    _سلام،چیه؟


    _محسن هنوزم باهام قهری؟


    _قهر؟مگه بچه ایم که قهر کنیم؟


    _یعنی مشکلی نیست بینمون؟


    _معلومه که هست!اون همه اذیتم کردی اونوقت میخوای مشکلی نباشه؟


    _مگه چیکار کردم اخه؟


    _هیچی،فقط طوری باهام رفتار میکنی انگار زنتم!این همه بیخودی بهم گیر میدی،انتظار داری ناراحت نباشم ازت؟


    زنم نبود،ولی عاشقش بودم،خب اگه میدونست شاید میفهمید چرا اینقدر روش احساس مالکیت دارم...


    _محسن اذیتم نکن دیگه،من فقط یکم روت حساسم،همین!


    _یکم؟داری شوخی میکنی نه؟


    جوابی نداشتم،خب،شاید یکم بیشتر از یکم روش حساس بودم!


    _محسن بیخیال،به حد کافی از این که تابستونا نمیبینمت ناراحتم،یکم درکم کن!...


    _نمیتونم،اصلا شاید بهتره یه مدت از هم بیخبر باشیم،اینطوری بهتره،شاید برامون سخت باشه ولی حداقل یاد میگیری با من مثل نوکرت رفتار نکنی!


    نوکر؟من تا اون موقع از گل نازکتر بهش نگفته بودم!حتی عصبانیت هامم مودبانه بود!اخه مگه میشه کسی با عشقش مثل یه ادم پست تر از خودش رفتار کنه؟نوکر؟...فرصت نداد جوابی بدم...بلاکم کرد!


    دو هفته گذشت...بدجوری بهم ریخته بودم،شاید باید کمک میگرفتم،احتیاج به یه همصحبت داشتم ولی گزینه های زیادی نداشتم...و من صمیمی ترین رفیق ممکنم،یعنی مصطفی رو انتخاب کردم...ماجرا رو بهش گفتم،اولش شوکه شد،با وضع اجتماعی ایران،واکنشش قابل پیش بینی بود،ولی بعد برخلاف انتظارم تاییدم کرد،سعی کرد بهم کمک کنه که البته کار زیادی هم نتونست بکنه،ولی داشتن یه دوست و یه همصحبت خوب تو اون شرایط غنیمت بود...خوشبختانه تابستون لعنتی داشت تموم میشد!قرار بود دوباره ببینمش،فقط باید فکر میکردم که چطور باید برگردم به اوج...اوج؟عاشق پاییز بودم ولی اینبارم قرار بود پاییز باهام مهربون باشه؟یا میخواست روی سرد و خاکستریش رو نشونم بده؟...(ادامه دارد)


    نوشته: میتی

  • 66

  • 6




  • نظرات:
    •   kratos78
    • 2 سال
      • 3

    • ناموسا شما داره استعدادتون تو این مملکت حروم میشه /:


    •   _salt_less
    • 2 سال
      • 2

    • اولین لایک :)..کشمکش هاتو، دغدغه‌هات..حتی افکارتو میتونستم تصور کنم..
      میدونم داستانِ واقعیته بخاطرِ همین خیلی خوب ارتباط برقرار کردم.. (rose) منتظرِ ادامش هستم.. (drinks)


    •   shadow69
    • 2 سال
      • 2

    • متی خودمونی ایا؟!

      خوب بود در هر صورت تصلط داشتی رو داستان


    •   روح بیمار
    • 2 سال
      • 4

    • مهدی عزیزم چه غم سنگینی پشت کلماتت هست!
      نمی دونم توی گذشتت چه اتفاقی افتاده...قطعا تلخه...ولی به شدت کنجکاوم بدونم چی شد که به اینجا رسیدی !
      کاش در کنار شرح حال الانت یه گریزایی هم به گذشتت داشته باشی که بیشتر بشناسمت عزیز!


      لایک 3 با یک دنیا آرزوی قشنگ تقدیمت مهربون (rose)


    •   omiiiid.gay.love
    • 2 سال
      • 2

    • طولانی بود ولی دوس (inlove)
      عاشق عشقای پاکم (inlove)
      پاینده باشی (rose)


    •   سگ-ولگرد
    • 2 سال
      • 1

    • عالی بود بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم


    •   جانسینا66
    • 2 سال
      • 1

    • لایک ۹ (rose)


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 4

    • نظرم چیه؟خب نویسندش که تازه کاره!^-^...بار اولشه که تو این سایت داستان مینویسه،پس اگه عیبی دیدین به بزرگواری خودتون ببخشیدش!...از ادمین عزیز تشکر میکنم که داستان رو منتشر کرد،البته سه قسمت رو با هم منتشر کرده که به نظرم بهتره و اینبار مشکلی نداره،بجز اینکه ممکنه در نظر دوستان طولانی باشه،چون دیگه پس و پیش نیست!میسی ادمین!^-^...


      کراتوس 78 عزیز،اگه نظرتون رو جلب نکرده عذرخواهی میکنم...


      سالت لس بانمک،ارش عزیزم،خوشحالم که خوشت اومده،مرسی بابت دلگرمی... (rose)


      شدو عزیزم،بله خودمم!رفیق افتابه ات!^-^...خوشحالم که خوشتون اومد...


      روح بیمار،ارش عزیزم،ممنون بابت لطفت،راستش من یکم بدجنس بازی در اوردم!من اول قصدم این بود که داستان زندگیم رو بنویسم،زندگیم قبل از محسن،ولی گفتم بهتره بذارمش برای بعد،شاید هم ننوشتمش،چون غم انگیز و گاها غیرقابل باور میشه،گاهی اتفاقاتی میفته که ادم نمیتونه باور کنه،یا سخته براش،خواستم تو داستان اشاراتی به خودم کرده باشم تا خواننده رو برای کنجکاوی بیشتر در مورد خودم تحریک کنم!


      اژدهای سیاه عزیز،خوشحالم که خوشت اومده...امیدوارم از قسمت های بعدی هم خوشت بیاد،چون هنوزم کتک کاری های من ادامه داره!^-^...


      سودابه خانم عزیز،همونطور که گفتم داستان بالا در اصل مجموع سه قسمت ارسالی بندس که ادمین جان قسمتارو با لنت چسبونده به هم و منتشر کرده!^-^


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • دستم خورد به ارسال!ببخشید!


      ادامه از قبلی!سودابه خانم عزیز،خوشحالم که از خوندن داستان پشیمون نیستین!امیدوارم این به منزله رضایت شما باشه!


      امید گی لاو عزیز،خوشحالم که خوشتون اومده بزرگوار...


      سگ ولگرد عزیز،خوشحالم که خوشتون اومده بزرگوار...


      جان سینای عزیز،خوشحالم که خوشتون اومده بزرگوار...


      فرشاد 3x،ممدفرشاد عزیز!ممنون بزرگوار،هم از دلگرمی هاتون،هم از وجودتون!...ولی فرشاد جان،من ادم کاملی نیستم،هیچکس نیست!منم اشتباهاتی دارم،چون منم یک انسانم!الماس ها فرومیریزن،ادما هم همینطور!به هر حال،خوشحالم که تونستم روی مخاطبم تاثیر مثبت بزارم فرشادجان،ولی امیدوارم در قسمت بعدی،شکستن من تاثیری در عقاید شما ایجاد نکنه...بازم ممنون فرشاد جان...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • داش غیرت گل،مرسی بابت دلگرمیت!^-^...یکی از دلایلی که داستانم رو منتشر کردم سعی برای تغییر فکر افراد نسبت به مسىله همجنسگرایی بود که امیدوارم یه روز موفق بشم...بازم ممنون بابت حمایتت خوش غیرت عزیز...


    •   shrm
    • 2 سال
      • 2

    • یکبار دیگه قبل نوشتن پارت ۲ خاطراتت مرور کن،قسمت اولو میشه سطحی نوشتو رفت ولی بعد اون نباید سوتی داد،از سامی میتونی کمک بگیریموفق باشی متی جان


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 1

    • عمو ایرج عزیز،مرسی بابت حمایت و دلگرمیتون...


      Shrm عزیز،چشم،خوشحال میشم نویسنده های خوب سایت کارم رو نقد و بررسی کنن...


    •   sadi233
    • 2 سال
      • 1

    • بخاطر اینکه نظرمو واست بنویسم عضو سایت شدم مهدی جونم داداشی خیلی قشنگ نوشتی انگار تو خود منی با احساسات لعنتی من البته من فقط یبار دست به خودکشی زدم ;) خیلی قشنگ نوشتی این احساسات واقعی یه رنگین کمونی قشنگ حسش کردم چقدر خوبه بدونی آدمایی هستن که حس خودتو دارن ???? مرسی مرسی ????????


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 1

    • Sadi233 عزیز،مرسی که وقت گذاشتین و داستانم رو خوندین،خوشحالم که رضایتتون رو جلب کرده...و بله!همفکرای من و هم حس های من هم وجود دارن،دلیلی وجود نداره که کلمه گی مترادف با بچه بازی و تجاوز باشه...بازم مرسی...


    •   shadow69
    • 2 سال
      • 2

    • ژون#




      افتابه کی بود;)


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 3

    • شدو تو خودتم افتابه ای!اصالتت رو فراموش نکن!^-^


      ایرج میرزای عزیز،ممنون بابت حمایتتون...


    •   JUSTIN99
    • 2 سال
      • 1

    • لایک 21 میتی جون حتما ادامه بده


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • ابجی شیوای عزیزم،مرسی بابت دلگرمی و حمایتتون...اگه ما خوب هم نوشته باشیم از شما و امثال شما نویسنده های خوب سایت یاد میگیریم شیوانای عزیز،بازم ممنون...


      جاستین99 عزیز،مرسی بابت حمایتت،چشم،ادامه میدم!^-^


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • مینیاتور عزیز،اول ازتون تشکر میکنم که وقت گذاشتین و خوندین و متاسفانه باید بگم ادامه داستان قراره یکم تلخ تر باشه،چون این قسمت مربوط به روزای خوب من و عشقمه،قسمت بعدی داستان،داستان روزای بدمونه،پس پیشاپیش ازتون عذر میخوام اگه موجب رنجش شما بشم...و بله،داستان کاملا واقعی و سرگذشت شش سال اخیر بنده هستش،بازم ممنونم ازت،واسه همه چی!^-^


    •   MASIӇA
    • 2 سال
      • 5

    • یه معصومیت و پاکی خاصی تو داستانت بود که انگار واسم لالایی میخوند. انگار یه بچه داشت برام لالایی میخوند.
      منظورم این نیست که داستان کسل کننده بوده.
      نه.
      ریتم آروم و شیرین و دلنشینی داشت.
      چقد خوب از پسش بر اومدی. خیلی خوب بود.
      ضمنا این تاریخ های بین داستانت واسم نفس تنگی به دنبال داشت.
      پر خاطره ترین دهه ی زندگیم همین دهه ی 90 بوده. با هرکدومشون میرفتم به گذشته.
      حتی بعضی وقتا که پروفایل کاربرا رو میبینم، یه مدت روی تاریخ عضویتشون فکر میکنم. ناخواسته غرق خاطرات میشم.
      در کل لعنت به حافظه ی قوی.


      لایک تقدیمت شد آق میتی. به همین شکل ادامه ببینیم داستانتون تا کجاها رفته.


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 4

    • مسیحای عزیز،اول ممنون که افتخار دادین و نظرتون رو گفتین،دوم ممنون که خوشتون اومده!^-^...سوم مرسی بابت حمایتتون...و بله!حافظه قوی بعضی وقتا اصلا خوب نیست!گاهی اونقدر بده که باید خودت رو مجبور به فراموشی کنی!


      مینیاتور عزیز،منم یادم رفت تو جواب قبلی که به شما دادم به خاطر این که اشکتون رو دراوردم عذرخواهی کنم بزرگوار!و بله!عشق نه مرز جنسیتی داره و نه هیچ مرز دیگه ای!این زیبایی عشقه!بازم ممنونم ازتون،از همتون!^-^


    •   amin...u__u
    • 2 سال
      • 1

    • لایک 24^__^


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • امین عزیز،به خاطر حمایت ممنون بزرگوار...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 2

    • چیمن عزیز،اول مرسی بابت حمایت و دلگرمیتون،در ثانی باید بگم که من بیگناهم!تقصیر ادمینه!^-^...چیمن جان این داستان مجموع سه قسمتی هست که فرستادم،برای همین طولانی شده...در کل خوشحالم که رضایتتون رو جلب کرده،بازم مرسی بابت حمایتتون...


    •   Sobi_7_7
    • 2 سال
      • 1

    • میدونی چیه؟ یه لحظه فک کردم نکنه من تو عالم مستی این داستان رو نوشتم که هیچی ازش یادم نیست. از خودکشی گرفته تا غیرتی بازی و دعوا. دردی که تو مغز و سینت بود رو کاملا درک میکنم! مشتی برامون بیشتر بنویس...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 1

    • Sobi عزیز،خوشحالم که خوشتون اومده،مرسی بابت حمایتتون،الان دارم روی نوشتن بقیه اش کار میکنم،پیشاپیش امیدوارم از قسمت بعد هم لذت ببرین!^-^


    •   Lucif3r2019
    • 2 سال
      • 1

    • عالی بود ...
      تونستم درک بهتری از همجنسگرا ها داشته باشم ...
      همشو نخوندم اوایلشو خوندم ولی با همون اولش تونستم تا اخرشو بفهمم ...
      الان میرم ادامشو میخونم لایک 29


    •   Lucif3r2019
    • 2 سال
      • 1

    • الان تا اخرشو هم خوندم باز هم میگم عالی بود
      وقتی که خیلی به یک نفر محبت کنی و روش حساس باشی براش معمولی میشی .. از محبتت زده میشه ..


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 0

    • لوسیفر2019 عزیز،خوشحالم که تونستم درک شما نسبت به همجنسگراهارو بهتر کنم،و بله!وقتی به یه نفر زیادی محبت کنی براش معمولی میشی،در مورد بیشتر ادما درسته،ولی خب،همیشه استثنا هم پیدا میشه!...خوشحالم که خوشتون اومده،بابت حمایتتون هم تشکر میکنم...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 0

    • سارینا3600 عزیز،خوشحالم که خوشتون اومده،امیدوارم لذت برده باشین...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 1

    • جوکر عزیزم،داداش گلم،مرسی بابت وقتی که گذاشتی و داستانم رو خوندی!واقعا خوشحالم که خوشت اومده!در مورد بقیش،خب!بذاریم فعلا سورپرایز بمونه!^-^...ولی فقط میتونم بگم این اول راهه!داداش واقعا خوشحال شدم که تو هم مثل بقیه افتخار دادی و برای خوندن داستانم وقت گذاشتی،میسی!^-^...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 0

    • سی سی خانم عزیز خوشحالم که از داستان بنده لذت بردین،ممنون که برای خوندنش وقت گذاشتین و چشم!الان دارم روی نوشتن بقیه داستان کار میکنم و در اسرع وقت که بتونم منتشرش میکنم،بازم ممنون بابت دلگرمی و حمایتتون...


    •   Deadlover4
    • 2 سال
      • 0

    • مورشن عزیز،خوشحالم که از داستان راضی بودین،متاسفانه ادامه داستان زندگی من یکم زیادی کشمکش داره!ضمنا،قسمت اول داستان مربوط به روزهای خوب بندس،بدبختیا هنوز تو راهه!..دلیل کم بودن شخصیت ها،به خصوص در همین بخش اول هم اینه که من جز محسن و مصطفی با افراد دیگه ای میونه خوبی نداشتم!امیدوارم از قسمت دوم لذت بیشتری ببرین...


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • با اون تخسی و حاضر جوابی که توی دفتر مدرسه با اولیا بچه ها داشتی،باس وکیلی، قاضی ای می شدی
      روزشمار زندگی زیبایی نوشتی میتی،لذت بردم.


    •   LGBTRESPECT
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • دارمم دیونه میشمم ، از ۲،۳ بند اول دارم اشک میریزم ، من هم حس تورو تجربه کردم هم حس اونو واییی خیلی بدههه کاش الان توو آرامش باشی


    •   Deadlover4
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • مهندس 58 عزیز...مرسی بابت لطفتون ولی فک نکنم!ممنون بابت وقتی که گذاشتین...(rose) (rose)


    •   Ananasnice
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود دقیقا مثل ماجرای خود منه


    •   m_mhjo
    • 1 سال،2 ماه
      • 2

    • فیلم نامه نویسی یا نمایش نامه نویسی رو شروع کن. وقتتو اینجا داری حروم میکنی.


    •   M.R rainbow
    • 1 سال،1 ماه
      • 2

    • مهدي جان
      عزيزم به خاطر نوشته هاي توي پروفايلت مزاحمت نشدم
      حس گي خاصه و مطمعنا خاص تر از اون دوفرد يه رابطن
      نميخام شروع كنم به صحبت هاي كليشه اي وقت بدون
      من به عشقم رسيديم به كسي كه صداش ميكردم داداشي وعزيزم
      ولي بعد اولين رابطمون اولين سكسمون بدونه اين كه حتي بهم بگه گزاشت رفت براي هميشه وقت اومدم و ديدم كه نسيتش نميگم برام سخت نبود بود ولي عادت كردم ياد گرفتم فراموشش كنم چون اون كه ككش نميگزيد من بودم و خواب و ها وروياها شايد اورتيك بود شايد گي نبود شايدم...
      نميدونم هزاران دليل داره كه رفت ولي بازم...
      سكس داشتم نه از سر رضايت براي خفه كردن خودم و حس درونم براي اروم كردن گرگي كه داره منو از تو ميخوره
      ولي اين كجا و ان كجا اخه
      سن داستانت با سن الانم جوره و شايد به خاطر همينه كه صورتم خيسه از خوندنش
      بيشتر از همه كستاخيت و پو ايت توجهمو جلب كرد چيزي كه تجربه شده برام
      ميخام د ا د ا ش ي صدات كنم ولي ميترسم
      پس فعلا ...


    •   Vahidvdal
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • اخه لعنتی مگه میشه دوتا داستان زندگی انقد شبیه هم باشن


      تازه همه چی و فراموش کرده بودم???


    •   wrecked_erny
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • حرفی ندارم بگم


    •   sAjJaD7382
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود هم قلمت هم موضوعش چون فک کنم واقعیه و واقعا داستانتو درک میکنم


    •   darklord79
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود پسرررررررررر بهترین داستان عمرم بود عاشقتم لعنتی


    •   Mahyar_viz
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • من اصن حوصله نمیکنم داستان های طولانی رو بخونم.اما یکمی که از داستانت خوندم واقعا جذبش شدم.عالی بود داداش♡


      این بر اساس حقیقت بود درسته؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو