داماد خوشتیپ

    هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یه زمانی کار به اینجا ها بکشه. خودمم توش موندم که این ماجرا از کجا شروع شد که به اینجا رسید.
    اولین باری که دیدمش تو یک کت شلوار بسیار خوش دوخت با یه ماشین مدل بالا بود هرجی بود هم قد بلند و هم هیکل ورزش کاری داشت و چهره جذاب از اون چهره ها که وقتی تو چشماش نگاه می‌کنی اگر دیر بجنبی گرفتارش میشی همین‌جور که من گرفتارش شدم.
    جالب بود او مده بود خواستگاری و من یواشکی از پشت پنجره داشتم دیدش می‌زدم.
    ماشین رو که پارک کرد با یه دسته گل بزرگ او مد طرفه خانه ما و زنگ رو زد با مادرش بود. ماهم منتظر بودیم به خاطر همین بود که از اول دیدمش خوب وارسی‌اش کردم.
    ولی خوب اون که برای من نیو مده بود هرچی باشه من اون موقع 17سال بیشتر نداشتم تو حال هوای خودم بودم .
    ولی خیلی چیزارو خوب می دونستم و سرم میشد چون دیگه بچه نبودم ولی همه به چشم بچه بهم نگاه می کردن نه اینکه از لحاظ جثه کوچک باشم بلکه کاملاً رسیده بودم هم سینه‌های قشنگی داشتم هم هیکلم به خاطر ورزشی که می‌کردم رو فرم بود.
    بگذریم اون شب گذشت و زمانی که رفتن من خواهرم تنها شدیم بهش گفتم چطور بود اونم خوشش اومده بود ولی رو خودش نمی‌آورد گفت ای بد نبود ولی تو چشماش می‌شود خوند که خیلی خوب بوده.
    گذشت چند ماهی و اون پسر غریبه که اون شب دیده بودیمش حالا داشت داماد خانواده ما می‌شد ،خوشگل، خوش هیکل و زرنگ یه جورایی همچی تمام، بسیار خوش برخورد و خون گرم از اونجور آدمایی که اگه 10 روزم باهاش تنها باشی بازم یه چیز جدید برای گفتن داره .


    گذشت و هر بار که ماهم دیگر رو می‌دیدیم انگار یه میله داغ تو قلب من فرو می کردن هر زمان که اون با خواهر تنها بود یا باهم بیرون می رفتن من بیشتر حسودیم می‌شد چون با من هم خیلی خوب بود هر جا می‌رفت غیر ممکن بود که یه سوغاتی توپ برام نیاره .


    توی این چند ماه حسابی باهم قاطی شده بودیم یه جورایی اونم حس من رو خونده بود ولی خوب خیلی مراعات می‌کرد که یه موقعی سوتی نده
    گذشت تا اینکه تابستان شد و هوا گرم اون روزهای جمعه اغلب خانه ما بود باورش شاید سخت باشه ولی تمام هفته تو فکر خیالم باهاش بودم تا شب جمعه بیاد و اون خانه ما با شه اغلب شب‌های جمعه می یومد خانه ما و شب‌ها تو اتاق خواهرم با هم می خوابیدن و خوب دیگه هر چی بود اون زنش بود و من باید حسرت می‌کشیدم بعضی شبا یواشکی از راه ایوان اتاق خودم که به اتاق خواهرم راه داشت می‌رفتم و از پشت پنجره یه دیدی می‌زدم که با هم چیکار میکنن و تمام بدن می‌شد آتش حس می‌کردم تمام بدنم آتش گرفته سینه هام سفت می‌شد و تمنای وجود بیشتر از پیش می شد تا اینکه پدر و مادرم قرار شد برن آلمان و اون شب‌ها برای اینکه ما تنها نباشیم می یومد خانه ما خوب دیگه فرصت خوبی بود روزهایی که کار نداشتیم من و خواهرم و دادشم می‌رفتیم استخر توی حیاط که فقط تابستان‌ها به راه بود اونم میومد اون مردنگی قشنگش از زیر شرتش پیدا بود مخصوصاً مواقعی که خواهرم دور وبرش می‌پلکید اونم سیخ می‌کرد و به خاطر اینکه آبرو ریزی نشه یا می‌پرید تو استخر یا خودش رو تو جکوزی قایم می‌کرد که اون موقع بود که من شیطنتم می‌گرفت و می‌رفتم به بهانه لوس بازی تو بغل بنشینم یا رو کولش سوار شم که دیگه خواهرم صداش در میومد .
    خلاصه توری شده بود که من هر موقع می دیدم اون تو استخر هست خودم رو می‌رساندم تا یه روز که خواهر پریود بود و تو استخر نمیاومد و بالا استخر نشسته بود منم تو استخر با داماد عزیزمون در حال شنا یه مدتی که نشست حوصله سر رفت و رفت تو اتاق چون هوا هم گرم بود منم موقعیت رو غنیمت دونستم و شروع به شوخی کردن با رضا کردم طوری شده بود که اون زیر آبی میومد و به بهانه اینکه منو میخواد تو آب بکشه از زیر پاهای منو می‌گرفت و بغلم می‌کرد و خوب بعضی مواقع منو تو بغلش می‌گرفت و اون مردونگیش از پشت به من می‌چسبوند باورتون نمیشه که من رو تو ابرا می برد و مدام خودم رو بیشتر بهش میچسبوندم اونم دیگه حسابی حشری شده بود و حال خودش رو نمی‌فهمید منم خوشحال از این موضوع تا جایی پیشرفت که از پشت به من میچسیبد و دستاش روی سینه‌های من بود ، خودم هم حس میکردم سینه هام سفت شده و اصلاً رو حال خودم نیستم منتها این کار رو اونقدر انجام داد که به من یه حس سرخوشی با رخوت دست داد و حس می‌کردم دست و پام شل شده که تو این اوضاع بود که اونقدر منو رو به خودش فشار داد که یک لحظه دردم گرفت و اون هم متوجه شد و از من فاصله گرفت و با شوخی و خنده از استخر بیرون اومد و رفت زیر دوش و سریع خودش رو رسوندبه حوله و رفت حمام من که از سر خوشی نمیدونستم چیکار کنم ولی کمرم هم درد گرفته بود بعد از یک ربع شنا کردن منهم اومد بیرون و رفتم دوش بگیرم . رضا از حمام در اومده بود بهش گفتم بدجوری کمرم درد گرفته اونهم از من عذر خواهی کرد.
    ولی یک برق خواستی تو چشمش بود اون گفت چیزی نشده فقط ضربه خورده و از حمام بیرون اومد.
    شب که شد همه با هم رفتیم بیرون غذا خوردیم و و ساعت 11 شب بود که برگشتیم خانه ولی خواهرم اصلا حال خوبی نداشت منم میدونستم وقتی که مریض اصلا نمیشه باهاش حرف زد و بیشتر مواقع میخوابه رفتم لباس هام رو عوض کردم و امدم و تلویزیون رو روشن کردیم یه فیلم خیلی قشنگ داشت پخش میکرد که اولش بود من نشستم به فیلم دیدن که رضا هم اومد پایین توی سالن و یک نوشیدنی برا خودش و یکی برای من ریخت و شروع کردیم به صحبت و فیلم دیدن خواهرم که بالا خواب بود و میدونستم وقتی که خواب باشه یه توپ هم که در کنن بیدار نمیشه.
    از هر دری حرف زدیم تا اینکه گفت کمرت چطوره منم گفتم بد نیست ولی هنوز یک کمی درد داره گفت توری نیست بیا دراز بکش تا برات ماساژ بدم تا ماهیچه هاش ول کونه منم از خدا خواسته رفتم پتو آوردم و روی شکم دراز کشیدم اونم اومد کنارم و شروع کرد از روی لباس ماساژ دادن اطراف ستون فقرا تم و کمی بعد گفت شکمت رو بالا بیار تا بلوزت رو بالا بزنم و من یکمی شکمم رو از زمین بلند کردم تا بلوزم رو تا بالای کمر بالا زد حالا دیگه دستاش رو روی تنم حس میکردم دستای گرم و مردونش رو که من رو از خودم بیخود میکرد ولی وحشت داشتم که نکنه آرزو از خواب بیدار بشه و تمام حس شنواییم روبه کار برده بودم که صدایی رو بشنوم و از طرفی هم با تمام وجود لذت میبردم اون چیزی که خیلی وقت تو ذهنم داشتم رو به واقعیت رسیده میدیدم .
    رضا هم تو کارش وارد بود شروع کرد به ماساژ دادن از پایین به بالا و منهم گرم میشدم باز اون تنور وجودم شروع به آتیش گرفتن کرده بود و همینطور بالا تر میومد تا اینکه به بند سوتینم رسید خیلی راحت توی یک حرکت بازش کرد سینه های من که حجیم شده بودن خودشون رو آزاد حس میکردن و اون هنوز دستای گرمش رو روی تنم تاب میداد من دیگه مال خودم نبودم رهای رها شده بودم و اون شروع به پایین اومدن کرد از دو طرف و از زیر بغلم دستاش رو به سینهام رسنده بود منهم که مثل آدم هایی که به صلیب کشیده شده باشند هیچ حرکتی نمیکردم و اون شروع کرد به لمسس سینه هام اروم اروم روی سینه ها بالا و پایین میرفت تمام تنم شده بود آتیش گرم و دستای اون گرم تر از بدن من حس میکردم هر کجا که دست میگذاش بدنم میسوخت، بسیار نرم و راحت من حس میکردم توی این حالت نمیتونه راحت سینه های من رو خوب مالش بده یه حرکتی کردم و خودم رو چرخوندم و اونم به من کمک کرد انچنا آرام و لطیف که حس میکردم وزنم در حد یک پر کاهه، خیلی راحت شروع کرد به لمس گل سینه هام دیگه دیونه شده بودم وقتی لبهاش رو روی لبهای خودم حس کردم حس میکردم تمام دنیا مال من شده و گرمای وجودش رو شروع به خوردن کردم لبهای گوشتی اون روی لبهای من بود و من با تمام وجود لبهاش رو میخوردم و رضا هم در جواب من دستهاش روی سینه های من بالا و پایین میرفت و آتیش بدنم رو بیشتر میکرد اروم اروم حس کردم دستاش پایین تر میرن و قصد باز کردن دکمه و زیپ شلوارم رو دارن یه مقاومتی کردم و اون منصرف شد و باز روی سینه های من برگشت لبهاش رو از لبهای من جدا کرد و توی چشمم نگاه کرد شهوت و تمنا رو از توی چشمای من میخوند لبهایش رو روی گل سینه هام گذاشت و شروع به مک زدن سر سینه های من کرد سینه های من گل انداخته بود و برجسته و با هر مکی که میزد حس قشنگی تمام وجودم رو میگرفت و دیوانم میکرد دستای من رو گرفت و روی مردانگی خودش قرار داد برجستگی اون رو حس میکردم و بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم .
    منم با ضرب آهنگ مک های که به سینه هام میزد اون مردانگی رو فشار میدادم کمی که گذشت زیپ شلوارش رو باز کرد و دستم رو داخل شورتش برد دستم به مردانگی اون که خورد احساس عجیبی بهم دست داد اونرو توی دستم گرفتم و اون هنوز مشغول مک زدن به سینه های من بود و من با دستم شروع به مالش اون کردم واقعاً از گرمای اون لذت میبردم بعد از کلی کلنجار بالاخره تونست زیپ شلوار من رو هم باز کنه دیگه برام هیچ چیزی مهم نبود شلوارم رو پایین کشید و شروع به بوسیدن از روی سینه هام تا شکمم کرد و هر چی سرش پایین تر می آمد لذت من چند برابر میشد و دستم توی موهای اون فرو کرده بودم و چنگ میزدم و اون شروع به خارج کردن شلوار و شورت من از پاهای من کرد و لبهاش رو رو آلتم حس کردم خیسی زبونش رو که به لبه های آلتم میخورد گرمای اون لبها تمام وجودم رو پر کرده بود اهسته و گرم روی تنم بالا و پایین میرفت حس عجیبی تنم رو گرفته بود تمام عضلات بدنم رو حس میکردم منقبض شده و یک انرژی عظیمی تمام تنم رو فرا گرفته با تمام قوا سرش رو بین پاهای خودم فشار میدادم و اون هم با فشار بیشتری آلتم رو مک میزد من دیگه قادر به حرکت کردن نبودم تمام تنم شل شد دیگه کاملا در اختیار اون بودم .
    پس از یک وقفه اون باز شروع کرد به بالا اومدن، باز روی گل سینهای من بود و اونارو مک میزد دیگه تو این حالت هر دو لخت بودیم. اون روی من قرار گرفته بود و مردانگیش رو بین پاهام حس میکردم گرمای دلنشین ، گرمایی که تمام وجودم رو گرفته بود حتی گرمتر از زبونش و اون شروع به حرکت دادن کرد و من در اوج لذت اطمینان داشتم که حواسش هست چون تا یک حدی بازی میکرد و زیاد فشار نمی آورد و هر دو در اوج لذت اونقدر بالا و پایین رفت تا یک لحظه حس کردم آب گرمی رو شکمم جاری شده آره اونم به اوج لذت رسیده بود و روی سینه های من بود هر دو غرق عرق بودیم و دیوانه هم دیگه چیزی بین من و اون نبود.
    بوسیدمش و بهش گفتم بلند شو تا من برم حمام و تو خودت رو بشور دیر وقته و اگه کسی مارو در این حال ببینه جای هیچ حرفی نمیمونه اونم من رو بوسید و خودش رو جمع کرد .
    توی چشمای هردو مون تمنا موج میزد شاید یک باره دیگه ولی کی و کجا معلوم نیست.


    نوشته: ساناز

  • 26

  • 23




  • نظرات:
    •   Amirjon2325
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کاش میتونسم ی دوطرفه خوب پیدا کنم


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • بیا
      از بس روی خواهر زنتون نظر داشتین،این بدبخت جقی اومده معکوس بکشه و از اون ور بنویسه
      ریدم بهت که داستانت مثل خودت مزخرفه
      تا اونجا خوندم که اگه ده روز باهاش باشی،بازم مزخرف های جدید رو میکنه
      بروعمو،برو


    •   +Seti-kuchulu+
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • تو دیگه چه عفریته ای هستی که به خواهرت خیانت کردی


    •   sj0087
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • امشب همش شده داماد^^


      یحتمل قانون ازدواج اجباری ابلاغیه شده برا ادمین براهمین امر ادمین با گذاشتن این داستان ها افراد مجرد تشویق میکنه ازدواج کنند تا بیشتر سکس کنند


    •   phoniex980
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • یعنی امشب ی داستان درست حسابی نیس خوب نمیتونی ننویس چرا اینقدر کسشعر مینویسین؟


    •   Siyavashhezarkhani
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • درود بر تو ای دخترکه خنگ. نوش جونت


    •   Number_13
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • محتوای کصشر
      دیس 4


    •   ali80xx
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب تعریف کرده بودی لذت بردم


    •   سکسدوست
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • خوبه . هر کسی داماد شما بشه یک طایفه رو کامل میگاد . کیر زرافه تو گوش دروغگوی مجلق


    •   Eliminator01
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • شده فیلم ترکیه ای


    •   Sepehr_2000
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • مردانگی و آلت؟ کسکش خود مولانا هم میگفت کیر
      تو دیگه کیر کی باشی که اینطوری بنویسی


    •   Hamidarakii
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • الان دیگه یه زن میگیرن همه فامیلشو میکنن... کی زمان ما اینجوری بود....


    •   علیان007
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • اگه داستان کپی میکنید


      لااقل ی تغییر توش بدید
      این متن قدیمیه


    •   Emperatoorxxx
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • چشا پدرت روشن


    •   +A
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ول کونمون بابا
      استخر ...جکوزی...آلمان...خیانت خانوادگی=انفجار عقده ها


    •   woodpecker
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • والا بابام جان به این جور خواهر ها ی خائن خیلی ببخشید میگن " کیر قاپ زن" اما به برادرهایی که اسمشون میاد تو داستانها اما لحظه حساسِ جک زدن تازه داماد زیر لنگ های آباجی دیگه معلوم نیست کجا دارند کون وارو میدن ..نمی دونم چه لقبی دارند و چی بهشون میگن؟


    •   naserkhan2020
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • با هم تراواشات یک مغز پریودی


    •   Fereshte-ff
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • چرا اینقدر رابطه با فامیل زیاد شده!


    •   Mtn1360
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی بود


    •   Sawidhashari
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • تکراری بود
      قبلأ هم خونده بودمش


    •   aliii.shahi
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • اولا بی شرفی و لاشی بازی تو ایم مملکت داره موج میزنه یعنی هیشکی به ناموس و خونواده خودش رحم نمیکنه و واقعا نمیدونم قراره آخرش به کجا برسیم
      دوما خیلی سعی کردی تو داستانت خودتو پولدار و با کلاس جلوه بدی که مامان بابات رفتن خارج و خونتون استخر و از این چیزا داره ولی نگارش و غلط های املاییت چیز دیگه ای رو میرسونه


    •   Sepidarsal
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • پدرسگ


    •   آقامهربون
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • ای ام دوماد
      از این دومادا نمیخواید
      ولی بیام همتونو میکنم
      گفته باشم


    •   amadimahdi
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • هم تو هم داماد تون خیلی بی شرف هستید ولی خوش جونتون


    •   زولان
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • همین مردونگی گفتنت منو کشته خب بگو کیر راحتتر نیست گلم ؟


    •   مردزخمی
    • 3 هفته
      • 0

    • مردونگی من تو زنونگی مامان جونت
      اگه توری نیست مردونگیم تو زنونگی ابجیت


    •   Pussy.fucker
    • 3 هفته
      • 0

    • جاالب بود مرسی ..


    •   LustLove
    • 3 هفته
      • 0

    • یعنی مردانگی ﺟﻮﻧﺎ ﻓﺎﻟﮑﻮﻥ توی اون آلت خواهرت که معلوم نیست موقع دادن تو دادش زیر کی بوده پ!!! (rolling)


    •   323Mazda
    • 3 هفته
      • 0

    • برق خواستی تو چشماش بود؟ خدایی بجای دادن بشین ی کم درس بخون. کلا ریدی ب درس املا رفت. خاص≠خواست


    •   saman.3
    • 3 هفته
      • 0

    • راست و دروغش کار ندارم . ولی خیلی قشنگ نوشته بودی عالی


    •   Ebne_moljagh
    • 3 هفته
      • 0

    • این ک تکراریه


    •   Miladab2121367
    • 3 هفته
      • 1

    • یکی بود وقتی قسم میخورد میگفت به شرافتم قسم ،به مردونگیم قسم،پس نگو منظورش کیرش بوده، به نظرت شرافتش دقیقا کجاش بوده؟ احتمال سوراخ کونش ،نه؟؟؟؟


    •   Ali_545
    • 3 هفته
      • 0

    • مردانگیم توی آلتت


    •   مردتنها90
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • مگه میشه؟؟ مگه داریم؟؟ (dash)


    •   misMehrdad
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • عالی بود بازم بنویس. منم تا دست کردن تو کس خاهر زن خوشگلم رفتم خیلی مزه میده


    •   pcparse
    • 1 هفته
      • 0

    • سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو