داماد موزی (۱)

    1398/4/20

    *((()))سلام ، این داستان را قبلا نوشتم ولی بدیل اینکه دوستان استقبال نکرده بودند و نظری ننوشتند من پاکش کردم حالا بعد از مدتی پیامهای زیادی دریافت کردم مبنی بر ادامه داستان و . . اگه اینبار نظر ننویسید دیگه ادامه نمیدم نظر ندادن از فوش دادن بدتره(((()))))
    معماری منزل ما بسیار متفاوت هستش نسبت به خانه های سبک ایرانی ، بیشتر سبک هندی ها ، بگونه ای که تمام طبقات به همدیگه راه داره و یجور سوار و پیاده هستش اتاق ها
    در طبقه 60- خاله و دخترش که هر دو طلاق گرفتند زندگی میکنند
    طبقه همکف هم من و دو تا خواهر و پدر مادرم زندگی میکنیم
    طبقه بالا دامادمون و اون یکی خواهرم
    روی پشت بوم هم یه اتاق لاکچری داشتیم که داماد ما تبدیلش کرد به یه کارگاه خانگی تولید قطعات الکترونیک و تقریبا تمام افراد خانواده مواقع بیکاری بعنوان شغل دوم اونجا کار میکنند
    داستان از اونجا شروع شد که من گوشی اندروید خریدم و رفتم پیش دامادمون برام نرم افزار نصب کرد دو روز بعد گوشیم ریخت بهم دوباره رفتم پیشش که برام درست کنه که گفت خیلی کار دارم و بزار باشه بعد درست میکنم
    بعدا که رفتم بگیرم یه خنده شیطانی کرد و گوشی رو بهم داد و بهم گفت : برای اینجور کارها از ای دی استفاده کن و . . . و یه بیتالک هم برام نصب کرد و بهم گفت که چجوری باهاش کار کنم
    چند روز بعد با یه خانم آشنا شدم و . . . . .(خلاصه نویسی) با وجود ترس زیاد باهاش قرار گذاشتم و رفتم باهاش سکس کردم دیگه ول کنم نبود و هر روز زنگ میزد میگفت امشب بیا و . . .
    مدتی از این داستان گذشت که یکی تو بیتالک پیدام کرد و گفت که مفعول هستش و از این صحبت ها . . ..
    من زیاد علاقه نداشتم ولی باهاش کات نکردم چون شب ها که بیکار بودم باهاش چت میکردم و وقت میگذروندم
    کار به جایی رسید که اون عکس کون ش رو فرستاد و من خیلی شهوتی شدم از کون اون دختره هم بهتر بود دیگه بدجور رفتم تو نخش و میخاستم قرار بزارم که گفت : باید بیای خونه ما و تازه دوطرفه باید حال کنیم من قبول نکردم ولی هرازگاهی بهش پیام میدادم و خاهش میکردم که فقط یطرفه باشه و اونم قبول نمیکرد
    خلاصه بهش گفتم دوطرفه قبول ولی مکانش باید خونه ما باشه ، چون ترسیدم چند نفری خفتم نکنند
    یروز خانواده قصد مسافرت درون استانی تا سد زاینده رود رو کرده بودند من که فرصت رو غنیمت شرمده بودم قبول نکردم که برم و گفتم کار دارم و . . . .
    ساعت 11 صبح با آرشام وعده کردم تا ساعت 11 دل تو دلم نبود و طپش قلب پیدا کرده بودم که دقیقا سر همون ساعت داماد مزاحم ما از راه رسید بر خلاف همیشه که میرفت تو کارگاهش اینبار اومد در واحد مارو زد و اومد داخل ، یکم صحبت های معمولی کرد و گفت: آرش منتظر کسی هستی؟!!! من که خیلی تعجب کرده بودم بهش گفتم نه !!!اصلا . گفت: ولی من فکر میکنم منتظر کسی هستی که باز هم من حاشا کردم که اینبار بهم گفت : من آرشام هستم!!!!!
    طپش قلبم یک میلیون برابر شد به یکباره تمام دنیا روی سرم خراب شد فهمیدم تمام اینمدت او داشته من رو بازی میداده و . . . من از خجالت سرم رو پایین انداخته بودم و گریه میکردم حالا گریه نکن و کی گریه نکن .. . . اون مداوم داشت حرف میزد من که از بس داغون بودم نمیشنیدم چی میگه و فقط گریه میکردم
    نیم ساعتی تنهام گذاشت و یه نوشیدنی برام آورد و کلی من رو دلداری داد که چیزی نشده و . .. ..
    من نمیتونستم جواب بدم چون نمیدونستم چی بگم
    داماد خسته شد از این وضعیت و گفت که پاشو بریم روی تخت و به قولمون عمل کنیم من دوباره گریم گرفت اینبار دیگه صبوری قبل رو گذاشت کنار و باهام محکم صحبت کرد
    گفت مگه دل تو دلت نبود که با آرشام سکس کنی؟
    مگه خانوادت رو نپیچوندی برای سکس با یه پسر؟
    اصلا به فامیل میرسه و . . .
    من این همه برای تو کار کردم حاظر نیستی باهام سکس کنی بعد میری با یه غریبه قرار میزاری؟
    از بس حرف زد دیگه منم حوصلم سر رفت و گفتم : خودت که بهتر میدونی من دوطرفه قرار گذاشته بودم که اونم سریع جواب داد که من خیلی وقت ه که دارم به تو کون میدم و تو حالیت نیست !!!!!!!!!!
    فکر میکنی که سمیرا محض رضای خدا به تو کون میداد؟ نخیر من میرفتم حساب میکردم!!! آره با پول من میرفتی خیلی راحت کون سمیرا میزاشتی و میومدی ، فکر نکن که زرنگ بودی
    دوباره من از تعجب حیرتم زد و دیگه اینبار جام کردم و تو یک ثانیه همه اتفاقات گذشته برام تکرار شد
    (خلاصه نویسی)
    نزدیک ساعت 2 بعد از ظهر شد که دو تا پیتزای درجه یک آوردند در خونه از اون سفارشی ها که من دوست داشتم
    اومد سمت من و گفت باشه نمیخاد کون بدی من از کون تو گذشتم لااقل بورو دست و صورتت رو بشور و بیا که هر دو خیلی گرسنه ایم
    اون روز گذشت و دیگه من نتونستم مثل قبل با دامادمون صمیمی باشم یعنی اصلا نمیشد که صمیمی باشیم هر دو با نگاهی سنگین به هم نگاه میکردیم جوری که همه فهمیده بودند که ما یچیزیمون شده ، تقریبا همه خانواده پرسیدند که شما با هم چدون شده ؟؟؟؟!!! من خیلی دهن لق بودم ولی این موضوع چیزی نبود که بشه به کسی گفت
    یک ماهی بعد داماد ما دوباره من رو تنها گیر آورد و گفتک نمیشه تا ابد اینجور ادامه داد بهتره که فراموشش کنی و مثل قبل باشی وگر نه خانواده ول کن ما نیستند نزدیک 100 بار فقط پدرت گفته که چی شده؟!!!
    من قبول کردم و گفتم باشه ولی برام سخت ه که باهات مثل قبل باشم اونم گفت سعی کنی میتونی و یه داستان ساختگی جور کردیم که برای همه اون داستان رو تعریف کنیم و دیگه این ماجرا تمام شد
    آخرای تابستون بود که خانواده ما رفتند شمال ، من چون کلاس زبان و شنا و . . . داشتم قبول نکردم البته داماد ما باهاشون رفت
    موقع رفتن دامادمون در گوش من گفت که این فرصت کم پیش میاد(منظورش خونه خالی بود) یه زنگ بزن به سمیرا و بیارش خونه و از این فرصت استفاده کن .
    من بروی خودم نیاوردم و اونا رفتند تما اون شب فکرم سمت سمیرا بود ولی دیگه نمیخاستم اتفاقات گذشته تکرار بشه واسه همین رفتم توی این گروه و اون گروه و دنبال دختر گشتم بعد دو شبانه روز تو اینترنت یکی پیدا کردم که پولی بود و من هیچ پولی نداشتم فکر حرف های دامادمون و خونه خالی و خاطرات سکس با سمیرا ول کنم نبود
    بلاخره دل رو زدم به دریا و زنگ زدم به سمیرا . خیلی گرم تلفن رو جواب داد و انگار نه انگار که قبلنا بینمون چه اتفاقاتی گذشته ، بهش گفتم میخام یه خاهشی از تو بکنم گفت : میخای بگی سکس کنیم و به دامادتون هیچی نگم ؟!!!
    مادر جنده خیلی حرفه ای بود گفتم آره گفت باشه ولی من مکانم خالی نیست و فعلا نمیتونم که من گفتم بیا خونه ما و . . .
    4 روز سمیرا خونه ما بود و اصلا از خونه بیرون نرفت ، برام غذا میپخت و خونه جارو میکرد و ظرف میشست و سکس میکردیم و . . . . روز چهارم بهم گفت خسته نشدی از من ؟ برات تکراری نشدم ؟ نمیخای با یه دختر جدید رابطه داشته باشی؟
    من گفتم : برو بابا دلت خوشه ، همین تو هم از صدقه سر دامادمون شد که جور شد وگر نه من مال این حرفها نیستم که بتونم یکی رو جور کنم...


    نوشته: arash8c

  • 7

  • 9




  • نظرات:
    •   Matinisf
    • 1 هفته
      • 3

    • کیر تو کس زن اونکه به تو ادبیات یاد داد


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 هفته
      • 0

    • اول


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 1 هفته
      • 0

    • نظر #


    •   Alondra
    • 1 هفته
      • 0

    • واقعی بود
      جالب بود
      نمی‌دونم چرا فحش میدن
      داستانت شاهکار نبود
      اما چون واقعی بود چسبید
      مرسی


    •   Kos.nagu.baba
    • 1 هفته
      • 2

    • چی میگی؟ پوتک تو که کیریت ننویس


    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 1

    • موزی؟ دومادتونو از درخت چیدین؟ (biggrin)


    •   teen...wolf
    • 1 هفته
      • 2

    • دو کیر تو کون دوتاتون.... (خلاصه نویسی)


    •   Belondey_82
    • 1 هفته
      • 0

    • خیلی پلیسی شد .حتما یکیو باهات دوست کرد بعدش اند بکنیش دیدی خواهرته.ولی ادامه بده خیلی پلیسیه


    •   ARYA52
    • 1 هفته
      • 3

    • فکر کردم درباره کسی هست که کنار خیابون رو گاری یا وانت موز میفروشه ( داماد موزی)
      نگو یه دامادی بوده میخواست موزش رو بکنه تو کونت، اون که گفتی خاله ات طبقه منفی۶۰ زندگی میکرد کونی خاله ات تو چاه نفت زندگی میکنه؟ خونه سبک هندی چیه؟ تمام طبقات به هم راه داره مگه بقیه دنیا هر طبقه رو جدا میسازند بعد راه رو مسدود میکنند؟ سوار و پیاده بود خونه؟ سبک جدید معماری هست؟ گفتی فحش دادن بهتر از نظر ندادن هست. پس یک کارتن موز چیکتا سبز تو کونت.


    •   Momoooam
    • 1 هفته
      • 0

    • عجب داماد خوبی پول کس حساب میکرد میخواست کونم بهت بده ..اینجوری پیش بره اخرش تو رو میکنه حساب کس هایی کردی ازت پس میگیره


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 هفته
      • 0

    • بگو کون رو بگا دادی به دست دامادتون دیگه


    •   Emperatoorxxx
    • 1 هفته
      • 0

    • خا ک چی؟


    •   Annahita
    • 1 هفته
      • 1

    • محض رضای خدا رو که دیدم فهمیدم کپی از فیلمای ترکیه یه شت به تمام معنا


    •   @Mr_sina
    • 1 هفته
      • 0

    • کس و خواهرت و مادرت هر دو با هم اینم از نظر من


    •   Master.Kink
    • 1 هفته
      • 0

    • مگه آدامسه؟داماد موزی با عروس خرسی ازدواج نمود‌.عروس خرسی باد کرد و نوزاد کیری به دنیا بیامد


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 هفته
      • 0

    • جالب بود ادامه بده فقط نفهمیدم طبقه ۶۰- کجای خونه میشه و اتاق لاکچری روی پشت‌بام یعنی چی


    •   Zhazha
    • 1 هفته
      • 1

    • تف تو روحت. نصف داستان رو خوندم تازه فهمیدم منظورت "موذیِ". ادامه ش رو ننویس لطفا.


    •   آبادانيم
    • 1 هفته
      • 1

    • خداشاهده تخمی ترین داستانی بود که تو عمرم خونده بودم


    •   hellboybad
    • 6 روز،21 ساعت
      • 0

    • چرت و پرت


    •   Adtenos35
    • 6 روز،20 ساعت
      • 0

    • ملت همه رد دادن
      طبقه منفی ۶۰ ،به واحد همکفی گفته میشه که ۶۰ سانت از سطح زمین پایین تر هست .یعنی سه تا وله ۲۰ سانتی میخوره به پایین .بنا به دلایلی گاهی در ساختمان سازی طبقه ،همکف را منفی ۶۰ در می اوردن که الان کمتر این کار را میکنن.


    •   mohammadaziizii42
    • 6 روز،17 ساعت
      • 0

    • خودت اصلا فهمیدی چی نوشتی نه خدای خودت فهمیدی
      کیر بچه های شهوانی تو تک تک سلول های مغزت دیوس


    •   banafsh_021
    • 6 روز،15 ساعت
      • 0

    • بقیششششش کووووو :(


    •   royaei
    • 6 روز،15 ساعت
      • 0

    • بد نبود ؛ ولی یکم قبلش ویرایش کنی بد نیست


    •   قبیله.لر
    • 6 روز،14 ساعت
      • 0

    • موز دومادتون تو حلقت?


    •   arash8c
    • 6 روز،7 ساعت
      • 0

    • من داستان رو نوشته بودم
      از نظرات همه تشکر میکنم حتی اونا که فوش دادند
      اگه کسی بقیه داستان رو میخاد بدونه به خودم پیام خصوصی بده تا براش بفرستم
      موفق. . . .


    •   aminrezvani
    • 6 روز،6 ساعت
      • 0

    • موز؟ هه بهت لایک دادم فقط به خاطر موز چون موز یکی از میوه های مورد علاقه منه


    •   Tehshargh
    • 6 روز
      • 0

    • وقتی beetalk را بیتالک میخونی یعنی دیپلم هم نداری .بیتاک خونده میشه.داستانتم نخوندم.


    •   Tehshargh
    • 6 روز
      • 0

    • وقتی beetalk را بیتالک میخونی یعنی دیپلم هم نداری .بیتاک خونده میشه.داستانتم نخوندم.


    •   Tehshargh
    • 6 روز
      • 0

    • وقتی beetalk را بیتالک میخونی یعنی دیپلم هم نداری .بیتاک خونده میشه.داستانتم نخوندم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو