دایره بگایی (۳)

    ...قسمت قبل


    سرش روی پامه و چشم از صحفه تلویزیون که فیلم مورد علاقش رو نشون میده برنمی داره
    هر بار که این فیلمو می بینم کمتر می فهمم که چیش انقد جذابه که دو ساعت تموم توجه اشو از من می دزده
    دلم برنامه ی مهیج تری رو برای پنجشنبه شبی که چهارروز قبلش رو پریود بوده می خواست
    صدای خندهاش نگاهمو روی لبای برجسته و خوش رنگش که کش میاد و ردیف دندونای سفیدشو به نمایش می زاره میکشه
    سینه های نه چندان بزرگش که با خندهاش بالا و پایین میره و بند تاپ نازکش روی شونه اش میفته
    بیخیال فیلم، گرم دید زدنش میشم
    دست راستمو از کف سرش سر میدم توی دسته مویی که دور گردنش ریخته و سرانگشتامو روی گردنش میکشم
    با نامنظم شدن آهنگ نفساش مشغول بازی با موهایی که روی سینه اش ریخته میشم
    پوست لطیف سینشو زیر سر انگشتام و نوک سینش رو از زیر اون تاپ نازکش، چسبیده به کف دستم حس میکنم
    بدنش سریع واکنش نشون میده و سینه هاش سفت میشن ،نوک سینه اش برجسته شده ولی هنوز هم مصرانه چشم از تلویزیون برنمی داره
    ناخنمو روی نوک سینه اش می کشم ، نوک سینشو بین انگشت اشاره و شصتم میگیرم و میکشم
    می لرزه و رونای پرشو بهم فشار میده
    گردی سینه هاشو تو دستم میگیرمو دایره وار لمسش میکنم و سینه هاشو میمالم
    وقتی صدام میکنه
    پامو آروم از زیر سرش بیرون می کشم و سرشو روی زمین میزارم
    تی شرتمو در میارم و روی تنش خیمه میزنم
    سرمو که جلو می برم سرشو برای بوسیدنم بالا میاره اما دستمو زیر چونش می زارم، آروم سرش رو سمت بالا هل میدم و لبامو به پوست نازک گردنش می چسبونم.
    گردنشو مک می زنم و گه گاهی سینه هاشو فشار میدم.
    پام رو بین پاهاش می برم و جوری خم میکنم که زانوم به وسط پاهاش بیچسبه و بتونم فشار ملایمی بهش وارد کنم.
    از غفلتم استفاده میکنه و دستش رو پشت کتفم می بره، قفل سوتینم رو باز می کنه و از شونه هام پایین می کشدش.
    با سرزنش ساختگی نگاش میکنم که ریز می خنده و کمکم میکنه کامل درش بیارم.
    یهو به سرم میزنه بد نیست که یه تنوعی بدم و دستاشو ببندم
    تاپشو از تنش بیرون می کشمو دستاشو بالای سرش میبرم
    سرشو با مخالفتی که جفتمون میدونیم واقعی نیست به چپو راست تکون میده که روش خم میشمو لبامو رو لباش می زارم و همونطور که می بوسمش به لطف جنس کشی پارچش با یکم زحمت می تونم دستاشو بالای سرش به پایه عسلی ببندم
    کوتاه لباشو می بوسمو دوباره مشغول لیسیدن و مکیدن گلو و گردنش میشم بدون لمس سینه هاش زبونمو از چاک سینش پایین میکشم و به طرف ناف و شکمش میرم.
    به خودش میپیچه و بین نفس نفس زدناش اسممو صدا میکنه
    از بالاتا پایین شکمشو می بوسمو می لیسم ، نافشو زبون می زنم
    بی طاقت میگه هستی برو پایین تر
    میخندم و بدون عجله به کارم ادامه میدم بعد چند دیقه با آرامش شورتشو در میارم و سرم رو خم میکنم و عینه گربه ای که قبل خوردن غذاش رو بو میکشه بوش میکنم و بینیمو روش میکشم
    کنارهای کسش رو می لیسم و پایین میرم از کشاله های رونش تا ساق پاشو می بوسمو زبون می زنم
    مچ پاشو می بوسم و این بار خلاف جهت از مچ پای چپش تا بین پاهاش بالا می رم
    سرمو بین پاهاش که کاملا خیس و لزج شده می برمو بدون عجله کارمو شروع میکنم
    با زبونم باهاش بازی می کنم و کلیتوریسش رو با زبونم تحریک میکنم
    با هر حرکت رفت و برگشت زبونم کمرش از زمین بلند می شه و زیر تنم پیچ و تاب می خوره
    همونطور که بین پاهاشو میلیسیم انگشت فاکمو توش میکنم و بعد یکی دوبار عقب جلو کردن انگشت اشارمو هم واردش میکنم ، انقد خیسه که بدون هیچ زحمتی انگشتام سر میخوره و به آسونی توش حرکت میکنه
    وسط آره و آخ گفتناش ازم می خواد تندتر ادامه بدم
    انگشت حلقمو که اضافه میکنم توی تنش جیغ میکشه آیییی آررره
    روی تنش خم میشمو لباشو می بوسم ، با اشتیاق همراهیم میکنه
    انگشت کوچیکمو که اضافه میکنم
    ناله اش بین لبام گم میشه
    فقط چند دیقه طول میکشه تا آبش توی دستم بریزه و نفس نفس زنون ارضا شه
    پاهامو دو طرفش می زارم، روی زانوهام بلند میشم و دستاشو باز میکنم
    رد قرمزی دور مچش رو نوازش میکنم . لبامو که روی مچ دستش میزارم آروم پلکاشو باز میکنه و بهم لبخند می زنه و لب میزنه باید دوش بگیرم
    ....
    ناامید از پیدا کردن فندکم زیر اون همه کاغذ و پرونده ، گزارشم رو روی پرونده آخر پرت میکنم.
    نیازی به دوباره خوندنش نیست،
    کافیه چشمامو ببندم تا با کوچیکترین جزییاتش رو سرم آوار شه.
    فقط دو روز طول کشید تا امیر تصمیمشو بگیره و بهم زنگ بزنه.
    با اماری که از قبل گرفته بودم پیدا کردنشون کار سختی نبود، پیدا کردن یه جای دور از شهر که صداشون به گوش کسی نرسه هم.
    نمی دونم میشه گفت دو هفته ی بعدش شانس اوردم که جسد جدیدی پیدا نشد یا نه ولی تو این فاصله تونستم دوباره همه پروندها و گزارشای کالبدشکافی رو بخونم و کوچیکترین جزییات رو با امیر چک کنم .
    هر چقد اوضاع با امیر خوب پیش می رفت اون طرف برعکس بود.
    معلوم شد قبضای کارخونه تو تمام پنج سال اخیر چند ماه در میون با مبلغ پایین صادر میشده و نگهبانی که اخیرا بخاطر کهولت سنش سکته کرده و توی بیمارستان بستریه پرداختشون میکرده.
    در واقع تنها سرنخم از ماهی قرمزم لیزتر بود و از دستم سرخورد..
    شاید همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا به اون لحظه برسیم .
    تموم اتفاقای قبلش برام عینه فیلمیه که روی دور تند پخش شده. مثه اینکه از یه دریچه شاهد همه اون اتفاقا بودم.
    امیر مدام میگفت انگیزه کافی رو داره و من نباید بیشتر خودمو درگیر کنم.
    ولی مطمئن بودم کاری نیست که تنهایی از پسش بربیاد.
    و مسئله فقط نگار نبود قاتلی که فک می کردم یه مقلد سادست هیچ
    مدرکی جا نمی ذاشت و دستم کاملا بسته بود.
    با خودم گفتم شاید وقتی با چشمای اون به این ماجرا نگاه کنم چیزای بیشتری برای دیدن باشه .
    استرس زیادی نداشتم، دفعه اولی نبود که مرگ با دست من کسی رو می گرفت حس روشنی هم داشتم که آخرین بار نیست.
    چیزی که نمی دونستم این بود که کشتنشون به اون روش اصلا راحت نیست ...
    صدای مهرو از هزارتوی ذهنم بیرون می کشدم و دست سردشو روی پوست بازوم حس میکنم که داره با فشار ملایمی تکونم میدم.
    تموم سعیمو میکنم که لبخند بزنم.
    چشمامو باز میکنم و نفس حبس شدش رو که روی صورتم پخش میشه رو نفس میکشم
    دستشو دو طرف صورتم می زاره و نگران میپرسه
    -می دونی چندبار صدات کردم
    - ببخش عزیزم نمی دونم کی خوابم برد
    - خواب نبودی از صدای نفسات
    وسط حرفش می پرم : شاید داشتم فکر میکردم
    - داری خودتو نابود میکنی
    چیزی شبیه لبخند تحویلش میدم و کاغذا و پروندها رو مرتب روی هم می چینم
    عکسی رو که زیر زانوش مونده رو بر می داره، نگاه سرسری بهش میندازه و سریع کنار بقیه وسایلم می اندازتش از حابتش که انگار میترسه عکس دستاشو کثیف کنه خندم می گیره
    - فک میکنی چرا این کارو باهاشون میکنه؟نفرت؟
    با لذت تو اون حوله سفید کوتاه تماشاش میکنم
    از جاش بلند میشه و می ره رو به روی آینه میشینه و حوله ای که دور موهاش پیچیده رو باز می کنه
    - نمی دونم فک میکنم بیشتر شبیه یه جور نمایشه ، یه راه واسه نشون دادن قدرتش
    صورتش عینه وقتایی که آب کرفس میخوره تو هم میره
    عینه همیشه از میمیک صورتش میشه حسش رو فهمید
    باد گرم سشوار بوی یاس شامپوش و عطر موهاش رو توی اتاق پخش میکنه
    پروندها رو پایین تخت می ذارم
    و بلاخره فندکمو لای چینای رو تختی پیدا میکنم
    نخی که میخواستم روشن کنمو از رو پاتختی بر می دارم. بدون اینکه چشم از موج موهاش که تو باد دور گردن کشیده و بلوریش می رقصن بردارم روشنش میکنم و کام میگیرم .
    وقتی که سشوار و خاموش میکنه، برسُ روی میز آرایشش می زاره و بلند میشه
    نگاهم از موهای سیاه و بلندش پایین میاد روی گودی کمر و باسن خوشفرمش می لغزه و روی رونای پر و برجسته اش که به لطف حوله کوتاهش سخاوتمندانه به نمایش گذاشته شدن میشینه.
    وقتی خم میشه تا موهایی که پایین صندلیش ریخته رو جمع کنه تموم صداها و تصویرای تو سرم انگار دونه دونه محو می شن که بازم درباره این پرونده لعنتی می پرسه:
    - تو اگه جاش بودی چیکار میکردی
    نمی خوام بهش فک کنم ولی بیخیال نمیشه و میگه با جنازهاشون
    - به جای این نمایش چیکار میکردی؟
    کلافه از سوالایی که وقت مناسبی برای پرسیدنشون نیست
    میگم : ازشون ساز می ساختم
    - ساز ؟!
    بی حوصله فقط سر تکون میدم و دومین نخ رو با قبلی روشن می کنم
    لبه تخت میشینه
    -فک میکنم این از همون حس لذتی که از کنترل کردن بقیه می گیری ناشی می شه
    می خندم و میگه: جدی میگم
    رو به من روی شونه ی راستش دراز می کشه و با لبخند شیطنت آمیزی جواب میده
    - وقتی ساز شن تو میتونی ازشون هر صدایی که بخوای بشنوی رو دراری
    دستمو کنار سرش روی مبل می زارم و روی صورتش خم می شم
    لازم نیست واسه شنیدن صدایی که دوست دارم بشنوم انقد خودمو به دردسر بندازم
    می بوسمش
    ارنجاشو تکیه گاه بدنش میکنه و نیم خیز میشه و با اشتیاق همراهیم میکنه
    پاهامو دو طرف بدنش می زارم و لبه حولشو میگیرمو بازش میکنم...
    ...
    صبح با بدبختی از تخت دل میکنم بعد یه دوش سرسری تقریبا هوشیار میشم.
    تموم سعیم رو می کنم که بدون سر وصدا آماده شم.
    هر چند آخرم مهرو با اون خواب سبکش متوجه میشه و تو حالت خواب و بیداری میپرسه کجا؟
    لبه تخت می شینم و حین بستن بند ساعتم پیشونیش رو می بوسم و فقط می گم زود بر می گردم.
    جمعه صبح و خیابونا تقریبا خلوته
    نیم ساعت بعد تو اپارتمان امیرم و خودش به بهونه حلیم از خونه میزنه بیرون رو به روی نگار نشستم.
    اگه به اینکه حاضر شده از تخت و اتاقش دل بکنه و موهاشو شونه کنه بشه گفت بهتر شدن بهتر به نظر می رسه .
    ولی درکل با چشمایی که زیرشون یه بند انگشت گود رفته و با آب رفتن گونه هاش انگار واسه صورتش بزرگن، توی لباسای سفیدش شبیه عروس مردگان شده.
    بعد از کلی آسمون ریسمون بافتن و سکوت و دل ندادنش
    میرم سر اصل مطلب و می پرسم
    -میخوای بندازیش؟
    از سوال بی مقدمه ام جا میخوره
    -دادگـ
    بی حوصله وسط حرفش می پرم
    - خودت می خوایش یا نه؟
    - نمی دونم
    - نمی دونی، بچه ای که نمی دونی از کیه ولی می دونی یه حیوونه رو می خوای یا نه؟!
    عمدی نیست ولی انگار زخم زبونم مستقیما رو زخم معدش اثر می زاره که دستش رو شکمی که واسه یه زن سه چهارماهه زیادی تخته چنگ میشه
    - نه نمی دونم
    بچه ای که نمی دونم پدرش کیه ولی میدونم چه حیونیه رو می خوام یا نه
    رو به روش روی زمین زانو میزنم هر چند با اون قد بلندش واسه نگاه کردن بهش مجبورم تا گردنمو عقب بکشم
    - نگار من نمیخوام آزارت بدم
    واسه امیر همین که مجبور نباشه بهت سرم وصل کنه تا نمیری کافیه ولی من اینکه زنده موندی بسم نیست میخوام دوباره به زندگی برگردی
    از سردی نگاهش لبخندم یخ میزنه و رو لبم می ماسه
    - فکر می کنی من دوباره آدم قبل می شم دوباره می تونم زندگی کنم؟
    - نمی دونم شاید
    آسون نیست، هیچی تو این زندگی لعنتی آسون نیست
    ولی من و امیر کنارتیم
    هر تصمیمی بگیری
    چه بخوایش این بچه رو چه نه
    فقط می خوام مطمئن شم که واسه تنبیه خودت نمی خوای نگهش داری
    که می دونی تکلیف این زندگی که داری به یکی دیگه می دیش چیه
    - هستی من نمی دونم چی میخوام معلقم، بین خواستن و نخواستن
    - انتظار ندارم الان جواب بدی ولی بهش فک کن ، قبل اینکه دیر شه
    به جواب سوالی که چهار صباح دیگه وقتی شکمت بالا اومد تو نگاه دوست و فامیل و اشنا و بقال محل و همسایه بالا و پایین روتنت می چرخه
    به این که با این همه استرس و فشار بعد نه ماه یه بچه نرمال نمی ندازن تو دامنت
    به روزی که ازت می پرسه باباش کیه و کجاست و تو حتی یه اسمم نداری بهش بدی
    به روزی که تو مدرسه ازش می پرسن باباش چیکارست
    واسه نگه داشتنش باید از خودت بگذری... نگار آدما دیر یا زود از چیزی که بخاطرش فداکاری کردن متنفر میشن
    اگه مطمئنی یه روز تقاص کار باباشو بقیه رو ازش نمیگیری
    که با اینکه تا آخر عمرت شاید من و تو امیر و بچت باشیم یا به مردای بالای چهل سال زن مرده و صیغه شدن راضی شی یا مردی که با همه ی ادعای عاشقیش تو هر بالا و پایینی گذشته رو تف کنه تو صورتت مشکلی نداری من کنارتم
    با احساس دردی که تو گردنم می پیچه ، دست از موعظه کردن برمیدارم و کف دستمو رو زمین فشار میدم و پا میشم
    دستمو رو شونش می زارمو فشار آرومی میدم که از حس استخوناش زیر انگشتم غصم میشه و میگم
    فقط زودتر فکراتو بکن اگه می خوایش همین الانم برای اینکه تحت نظر باشی دیرشده ولی میگردم پی یه دکتر خوب
    فقط فکراتو که کردی خبرم کن..


    نوشته: دَردَم

  • 0

  • 7




  • نظرات:
    •   The.BitchKing
    • 1 ماه
      • 6

    • شــــــــــــــــــــــــــــت! یک سال و 4 ماه پیش ... والا تو این مدت شخصیتای داستانت میتونستن حامله شن، بزان، بچه شون رو از شیر بگیرن! خیلی فاصله اس ها. خیلی


    •   407TT
    • 1 ماه
      • 5

    • قسماتای قبلش تجزیه شدن!!!


    •   boyboy36
    • 1 ماه
      • 2

    • خیلی زود نوشتی ماشالله


    •   Mahan.king
    • 1 ماه
      • 2

    • تو کجا بودی تا حاااااالا؟کجا بودی


    •   ناژو
    • 1 ماه
      • 3

    • فکر کنم کما بودی...


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 1

    • اصن کی ب کی هسد


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 1

    • قسمت قبلی مال یک سال پیشه


      برگام


      خیلی مبهم بود ولی دوسداشتم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو