داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دخترخاله نِسی

1399/03/16

خانه‌ی ما دوطبقه بود. وسط پشت‌بام، و دور از خرپشته، بابا اتاق کوچکی ساخته بود که بعضی شب‌ها آنجا ‏ویسگی می‌خورد. ولی وقت‌های دیگر، فقط خودم توی آن اتاق وقت می‌گذراندم، مشق می‌نوشتم، درس می‌خواندم ‏و جمعه‌هایی که مهمان داشتیم، با بچه‌ها می‌رفتیم آنجا بازی می‌کردیم… و گاهی دکتربازی.‏
دخترخاله‌ام، گلنسا که «نِسی» صدایش می‌کردیم، سه سال بزرگتر از من بود و من، به خاطر قـّد کوتاه‌ام، از سن‌ام ‏کوچکتر به نظر می‌رسیدم و همه، مخصوصاً خاله که خیلی دوستم داشت، طوری با من رفتار می‌کردند که انگار ‏یک بچه‌ی سر به زیرِ درس‌خوان و باادب باشم. البته درس‌خوان و باادب بودم اما بچه نبودم و بسیار بدجنس و ‏آب‌زیرکاه بودم. فکر نمی‌کنم آن روزها که حتی با مادرم حمام می‌رفتم، کسی می‌توانست تصور کند که بالغ شده ‏باشم، که موهای ریزی بالای آلت‌ام درآمده باشند، که هر روز صبح در طول شستن دست و صورت و مسواک‌زدن ‏جلو روشویی که وسط هال خانه‌مان بود، با چه عذابی آلت شق‌شده‌ام را پنهان می‌کنم، که برای استمناء مجبور ‏می‌شدم گاهی روزی پنج بار بروم بالا، توی آن اتاق!‏
پنجره‌ی کوچک آن اتاق با چند متر فاصله از درِ خرپشته، طوری تعبیه شده بود که ورود هر کسی را به پشت‌بام ‏زود می‌شد فهمید و اگر چفت درِ خرپشته را هم می‌انداختیم، خیال‌مان بابت انجام هر گونه کار خلافی راحت ‏می‌شد. دکتربازی شاید از دید بزرگترها اشکالی نداشت، اما دست توی شلوار هم‌دیگر کردن و ور رفتن با هم حتماً ‏خلاف بود و نباید می‌گذاشتیم کسی بفهمد که جزئیات بازی‌های ما چیست. با این حال، کسی بالا نمی‌آمد و والدین ‏ما آنقدر ساده بودند که نمی‌دانستند اگر ما را ساعت‌ها تنها بگذارند تا مزاحم حکم‌بازی‌شان یا چُرت بعدازظهرشان ‏نشویم، چه کارهایی از دست‌مان برمی‌آید.‏
اولین بار، عصر پنجشنبه‌ای بود که هفته‌ی بعدش امتحان داشتم و نِسی اصرار داشت به من ریاضیات درس ‏بدهد، درحالی‌که خودم همه‌ی درس‌هایم را بلد بودم. بعد از شام، و به تشویق خاله و بعد مادرم، قرار شد من و ‏نِسی با هم درس بخوانیم… چه کسی شب پنجشنبه درس می‌خواند؟
ده سال بعدتر بود که ازدواج نِسی دو ماه هم دوام نیاورد و بین پسرهای فامیل شایع بود که او برای ازدواج، پرده‌اش ‏را دوخته اما نهایتاً، رازش آشکار گردیده بود: از بواسیر زودهنگام و احتمالاً از وضعیت ظاهری سوراخ کون‌اش!‏
پایین شلوغ بود. رفتیم بالا، توی آن اتاق. علی، برادرِ نِسی که هفت‌هشت سالش بود، برای بازی با کامپیوتر همراه ‏ما آمد. کامپیوتر را برایش راه انداختم و مشغول بازی شد.‏
زمستان بود، قدری سرد بود. من و نِسی رفتیم زیر پتو. به دیوار تکیه داده بودیم. پاهای‌مان را دراز کرده بودیم و ‏کتاب و دفترمان را گذاشته بودیم روی پتو. اما هیچکدام حوصله‌ی درس‌خواندن نداشتیم. قبل‌ترها، من با نِسی، و ‏گاهی با بچه‌های دیگر فامیل، بارها توی آن اتاق دکتربازی کرده بودیم. روی همان تخت بود که هم‌دیگر را معاینه ‏می‌کردیم و برای هم دارو و آمپول تجویز می‌کردیم. آن روزها، هرچه می‌گذشت، دکتربازی‌های‌مان بی‌پرواتر می‌شدند. ‏آمپول‌زدن، تبدیل شده بود به انگشت‌کردن: روی شکم می‌خوابیدم، شلوارم را کمی پایین می‌کشیدم و نِسی انگشتش ‏را روی سوراخ کونم می‌مالید. او از من کنجکاوتر بود و آمپول‌زدنش بیشتر طول می‌کشید؛ انگشت‌هایش را روی درز ‏کونم بالا و پایین می‌برد و قدری توی سوراخ فرو می‌کرد، باز درمی‌آورد، دستش را بو می‌کرد و چهره‌اش یک طوری ‏می‌شد، انگار که خوشش آمده باشد… و باز دوباره می‌مالید، و من لذت می‌بردم و اگر انگشتش را توی کونم تکان ‏می‌داد، شق می‌کردم. اول‌هایش خجالت می‌کشیدم، می‌ترسیدم کونی باشم، پس خودم را بیشتر به تشک ‏می‌چسباندم تا نِسی متوجه بزرگ‌شدن کیرم نشود. نوبت من که می‌شد، کار آسان‌تر بود، دامن نِسی را بالا می‌زدم، ‏شورتش را پایین می‌کشیدم، پاهایش را از هم جدا می‌کردم و کوشش می‌کردم کس‌اش را که محصور در انبوهی از ‏پشم سیاه بود ببینم.‏
آن شب پنجشنبه، یک سالی می‌شد از این‌جور بازی‌ها نکرده بودیم و قدری از هم خجالت می‌کشیدیم.‏
نِسی سمت چپ من نشسته بود، داشت الکی با کتابش ور می‌رفت و حرف می‌زد و من شق کرده بودم، طوری که ‏می‌شد با کیرم کتابی را که روی پایم بود تکان بدهم.‏
آن دفعه‌ی آخری که دکتر بازی کرده بودیم، هنوز بالغ نشده بودم، فقط می‌توانستم شق کنم. اما حالا می‌دانستم ‏جلق‌زدن چیست و تا آن روز صدها بار جلق زده بودم.‏
دلم می‌خواست نِسی می‌گفت بیا با هم دکتربازی کنیم. اگر می‌گفت، فوراً روی تخت، طاقباز می‌خواباندمش، ‏سینه‌هایش را که حالا قدری برجسته شده بود بررسی می‌کردم، برایش آمپول تجویز می‌کردم، دمرش می‌کردم، ‏دامنش را بالا می‌زدم…‏
در این فکرها بودم که متوجه شدم نِسی دستش را روی ران چپ‌ام گذاشته است. به روی خودم نیاوردم. مانیتور ‏کامپیوتر را نگاه می‌کردم. خجالت می‌کشیدم. بعد نِسی کمی دستش را به رانم فشار داد. باز هم چیزی نگفتم. اما ‏ضربان قلبم تند شده بود و صورتم داغ شده بود… نِسی دستش را جلوتر برد و از روی شلوار کمی مالید و بعد ‏دستش را به آرامی داخل شلوارم کرد و کیرم را گرفت. اولین بار بود دست کسی غیر از خودم به آلتم می‌خورد و از ‏شدت لذت چشم‌هایم را بسته بودم و در خلسه فرو رفته بودم. دلم می‌خواست بیشتر فشار می‌داد و بالا و پایین‌اش ‏می کرد اما پس از چند ثانیه دستش را درآورد، دست چپم را گرفت، پایین شکمش گذاشت و به طرف پایین هُل داد. ‏زیپ شلوارش باز بود و دستم به آسانی روی محوطه‌ی کسش لیز خورد و پایین رفت. بعد، یواش کنار گوشم گفت: ‏‏«اونجامو ناز کن.»‏
از قرار، موهای آنجایش را کوتاه کرده بود. وسط درزش مرطوب و چسبنده بود.‏
نمی‌دانستم چکار باید بکنم، تا اینکه دستش را روی دستم گذاشت و انگشتم را با دو انگشتش گرفت و به طور ‏عملی یادم داد چه‌طور گوشت‌های وسط درز کس‌اش را نوازش کنم.‏
حالا دستم و انگشتانم کاملاً خیس و لزج شده بودند، و او با هر فشار و مالشی روی کس‌اش، آه می‌کشید تا بالأخره ‏دست راستش را از عقب و دست چپ‌اش را از جلو توی شلوارم کرد. کمی بلند شدم تا دست راستش را وسط درز ‏کونم قرار بدهد و انگشتش را که با آب دهانش خیس کرده بود توی سوراخم کرد؛ بعد کیرم را گرفت و هم‌زمان با ‏نوسانات انگشت من، که روی درز کسش بالا و پایین می‌رفت، کیرم را فشار می‌داد و باز فشار را کم می‌کرد.‏
یکدفعه در اتاق باز شد و خاله تند آمد تو و در را بست.‏
چنان در اوج لذت بودیم که صدای قدم‌های خاله را نشنیده بودیم. ‏
خاله گفت: «چقدر اینجا سرده… بخاری رو چرا روشن نکردین؟»‏
من به دیوار تکیه داده بودم و موقعیت طوری بود که اگر دستم را درمی‌آوردم، معلوم می‌شد دستم کجا بوده. اما ‏نِسی، متمایل به سمت من بود، پهلوی راستش به دیوار بود. اگر پتو را تا نزدیک گردن‌مان بالا نکشیده بودیم، به ‏آسانی معلوم می‌شد دست من و دست‌های نِسی کجا هستند.‏
هردو بی‌حرکت مانده بودیم و رنگ من مثل گچ سفید شده بود و به تته‌پته افتاده بودم.‏
خاله نگاهی به دور و بر اتاق انداخت، بعد به مانیتور نگاه کرد، بعد به ما و دوباره به دور و بر اتاق.‏
علی داشت بازی می‌کرد. انگشت وسط من هنوز لای گوشت‌های کسِ نسی بود، انگشت نسی در اعماق کون من ‏بود و با دست دیگرش کیرم را که حالا خوابیده بود، سفت گرفته بود.‏
هر دو داشتیم به خاله نگاه می‌کردیم و جرئت نداشتیم دست‌هایمان را دربیاوریم.‏
خاله گفت: «بخاری نداره این اتاق؟» داشت به من نگاه می‌کرد. آمدم بگویم: «نه» که متوجه شدم دهانم خشک ‏است و خاله نفهمید چه می‌گویم. تا آمد دوباره بپرسد، صدای درِ خرپشته آمد. خاله به طرف پنجره دولا شد، و ‏در کمتر از یک ثانیه هر دومان، دست‌هایمان را درآوردیم.‏
مادرم آمد. با خاله برگشتند پایین.‏
چند دقیقه گذشت. هر دو بهت‌زده بودیم. علی وسط اتاق خوابش برده بود. زیر خایه‌هایم تیر می‌کشید.‏
دستم را از زیر پتو درآوردم. خیس و چسبناک بود و بوی تلخ و غلیظ، اما خوشایندی می‌داد. مثل بوی پوست بود، ‏بوی عرق، بوی دختر.‏
احساس عجیبی داشتم، عصبانی و پررو و نترس و طلبکار شده بودم. بلند شدم. رفتم بیرون. چراغ خرپشته را ‏خاموش کردم، و چفت‌اش را انداختم. برگشتم. نسی بی‌حرکت نگاهم می‌کرد. کامپیوتر را خاموش کردم. یک پتو ‏انداختم روی علی. چراغ اتاق را خاموش کردم. پتو را کنار زدم. هنوز زیپ شلوار نسی باز بود. شلوار خودم و او را تا ‏مچ پایش پایین کشیدم. نسی برگشت و روی شکمش خوابید. چقدر کونش قشنگ بود. لایش را باز کردم. دور ‏سوراخ کونش قهوه‌ای بود. لیس می‌زدم و از بویش مست شده بودم. نسی آه می‌کشید. آنقدر لیس زدم که کونش ‏خیس خالی شده بود. بعد رفتم رویش، کیرم را لای کونش گذاشتم. هیچوقت کیرم را به این بزرگی ندیده بودم. کمی ‏که جلو و عقب کردم، احساس کردم که سر کیرم رفت تو. نسی گفت: «آی…» و قدری خودش را جمع کرد. با کمی ‏فشار بیشتر، همه کیرم رفت تو. گرم و تنگ بود. آن موقع نمی‌دانستم که دفعه‌ی اولش نیست.‏
می‌خواستم نگاه کنم؛ لای کونش را باز کردم. صحنه‌ی کیر من که تماماً توی کون نسی فرو رفته بود چنان بود که ‏آبم آمد.‏

نوشته: 1336


👍 15
👎 13
31071 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

886162
2020-06-05 19:33:03 +0430 +0430

افغانیا یه فحش جالب دارن می گن : دع زیر بغل گوهتو کشوم:d


886167
2020-06-05 19:43:05 +0430 +0430

استمناء (rolling) :-D (rolling) ‎

1 ❤️

886172
2020-06-05 19:49:51 +0430 +0430

در زمان داستان نوشتن لطفاً استمناء نکنید (wanking)

4 ❤️

886174
2020-06-05 19:51:05 +0430 +0430

با لهجه فارسی دری نوشتی؟
یه دقیقه احساس کردم اینارو
فردوسی نوشته.

2 ❤️

886213
2020-06-05 20:14:08 +0430 +0430

شما کونی هستی گلم ،نسی جانت تورو راه انداخته گروپ بزن حالش بیشتره

0 ❤️

886219
2020-06-05 20:18:36 +0430 +0430

زنگ بزنید چلنگر بیاد ترجمه کنه این به زبان فارسیه پشتو نوشته چرا؟

4 ❤️

886302
2020-06-05 23:31:04 +0430 +0430

عجب حیف که ببین نقطه جیتو بمالم

0 ❤️

886321
2020-06-06 02:45:20 +0430 +0430

‌کلا خانوادگی به بوی عن علاقه مندین . ‌
آخه نکبت سولاخ کون عن گرفته رو لیس زدی و کیف کردی؟‌
چقدر پلشتین شما ‌

نکبت ها یه اسمی هم روی بچه میزارن بعد به گوه خوردن میفتن که چی صداش کنن !

5 ❤️

886358
2020-06-06 05:35:10 +0430 +0430
NA

تا ویسگی خوندم

0 ❤️

886405
2020-06-06 10:40:49 +0430 +0430

یه دریاچه ای تو اسکاتلند هست که به قول بومیهای اونجا یه هیولایی داره که معروفه به نسی (البته وجودش هنوز اثبات نشده) اسم داستان رو که دیدم فکر کردم مربوط به اون هیولاست، آخه گلنسا هم شد اسم؟ حتما تو هم گل مرادشونی!

0 ❤️

886415
2020-06-06 11:38:03 +0430 +0430

کیرم در مغز جقی ات

1 ❤️

886416
2020-06-06 11:40:38 +0430 +0430

ببین چقد داستان کصشر بوده ک شاه ایکس کلا نظر نداده

2 ❤️

886427
2020-06-06 13:28:40 +0430 +0430

فردوسی؟؟؟
خودتی؟

0 ❤️

886430
2020-06-06 13:46:34 +0430 +0430

اه خدایه من.مال کدام دوره هستی اخبی

0 ❤️

886452
2020-06-06 17:57:50 +0430 +0430

من فکر می‌کنم بجای نسی بابای نسی بوده 😁

0 ❤️

886703
2020-06-07 06:25:06 +0430 +0430

عجب
به نظر همه تجربه دکتر بازی داشتن

0 ❤️

886774
2020-06-07 12:31:02 +0430 +0430

چشات روشن

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom