دخترخاله و زن دایی (۱)

1399/12/24

سمیرا هستم 23 سالمه یه دختر کاملا معمولی اما به شدت حشری بدون فوت وقت برم سراغ داستانم، اون روز قرار بود بعد کلاسم برم خونه دایی کوچیکم چون خونواده ما و مامان بزرگم و دو تا از داییام و خاله هام و همه با هم پاشده بودن رفته بود یه شهر دیگه برا مراسم ختم پسر عمه مامانم و فقط من مونده بودم و زن داییم (الهام 32 ساله) و دختر خالم (آرزو 23 ساله) و دایی کوچیکم دلیل نرفتن من این بود که واقعا حوصله رفتن رو نداشتم و به مامانمم گفتم بهونه بیاره بگه ترم تابستون ورداشته سر همین نتونست بیاد، اما ارزو واقعا شهر خودمون ترم تابستون ورداشته بود و دقیقا تایم امتحانشم بود و دلیل نرفتن دایی و زن داییم هم بخاطر مغازشون بود چون کلی سفارش مشتری دستشون بود که حتما باید تحویل میدادن کاری به اینا ندارم…مامان قبل رفتنش کلید خونه مامان بزرگو بم داد و گفت بعد کلاس زبانت برو اونجا اگه زن داییت خونه بود برو پیشش اگرم نبود پایین منتظر بمون تا میاد خونه، احتمالا آرزو هم بیاد، اینم بگم که خونه مامان بزرگه من سه طبقه هستش که مامان بزرگ طبقه هم کف زندگی میکنه و دو تا داییام طبقه های بالاتر، رسیدم اونجا و زنگ ایفونو زدم به امید اینکه درو وا کنن اما خبری نشد، خودم کلید انداختم و رفتم تو، وارد خونه مامان بزرگ شدم دستمو دراز کردم کلید برقو بزنم که زکی دیدم برقا رفته، همینجوری اومدم رو مبل لش کردم و رفتم تو گوشیم یه سر تو اینستا بچرخم تا الهام برگرده برم بالا، پاشدم لباسای بیرونو در اوردم رفتم دسشویی، اونجا نشسته بودم که دیدم خیلی اروم از طبقه بالا سرو صدا میاد اخه برا تهویه هوا یه لوله مستقیم از دسشویی میره تا پشت بوم و اونجا اگه کسی وایسه و طبقه بالام کسی اون نزدیکیا باشه خیلی راحت میتونن صدای همو بشنون، با شنیدن صدا یهو یادم افتاد که من وقتی زنگ درو زدم برقا رفته بوده برا همین الهام نشنیده از اونجایی که صدای دو نفر میومد فهمیدم آرزو هم طبقه بالاس، از دسشویی اومدم بیرون و خواستم برم طبقه بالا اما یهو یه چی رسید به ذهنم، میدونستم که این دوتا خیلی ترسون و از اونجایی که نمیدونستن مامانم کلید داده به من و اومدم تو خونه تصمیم گرفتم خیلی اروم برم طبقه بالا بترسونمشون، اروم اروم و بی سر وصدا از راهرو رفتم بالا از اونجاییم که تو اون خونه فقط داییام و مامان بزرگم اینا هستن و هیچ غریبه ای اونجا رفت و آمد نمیکنه معمولا در واحداشونو قفل نمیکنن، خیلی اروم در ورودی رو باز کردم و رفتم داخل و رو نوک پا حرکت میکردم که صدامو نشنون، میخواستم اول دید بزنم و بنا بر موقعیتشون یهو بپرم جلوشون از راهرو ورودی رد شدم که متوجه سرو صداشون شدم صداهایی مثل آه کشیدن و جوون گفتن و اینا برق از سرم پرید بدون اینکه صحنه رو ببینم یه لحظه سر جای خودم کپ کردم و قشنگ تصور اینکه دارن چیکار میکنن اومد جلو چشم از اونجایی که با ارزو همسن بودیم و خیلی راحت از نوجونی با هم شیطونی میکردیم و همیشه به دور از چشم بزرگترا در حد لب و همو مالیدن شیطونی انجام داده بودیم چند باریم که با هم تنها بودیم لز کامل انجام داده بودیم سر همین بدون اینکه صحنه رو ببینم تا اخر داستانو خوندم آرزو واقعا شیطون بود و خیلیم حشری ولی واقعا باورم نمیشد که چجوری تونسته الهامو راضی کنه اصلا چجوری روش شده بهش بگه و این قضیه رو در میون بزاره بعدشم الهام مگه شوهر نداره اخه… خلاصه یکم به خودم جرات دادم که سرک بکشم نمیدونم چرا من داشتم خجالت میکشیدم، تو اون لحظه من احساس شرم میکردم انگار من کار بدی کردم که اومدم اونجا وقتی مشغول لزن، از لای در و دیوار داخلو نگاه کردم دیدم رو به هم نشستن رو به هم و کوصشونو چفت کردن  به هم و دارن از هم لب میگیرن، خودمو کشیدم عقب با سرعت اما بی سروصدا برگشتم  تو راهرو، شوکه شده بودم و مغزم هنگ کرده بودم برام قابل درک نبود واقعا آرزو چطور تونسته این کارو بکنه، علاوه بر اینکه داشتم شاخ درمیاوردم بهش حسودیم میکردم، حسودیم خیلی غیرمنطقی بود اما دست خودم نبود من واقعا حسی به آرزو و الهام نداشتم اما دوس داشتم منم تو جمعشون میبودم اینکه حس میکردم اونا با هم صمیمی ترن اذیتم میکرد، اینکه فک میکردم فقط منم که با آرزو لز کردم اونم چون خیلی به هم نزدیکیم اما حالا میدونستم که اون یه جندس که براش فرقی نداره با هرکسی که پا بده لز میکنه و بدنشو میسپره بهش، همه این چیزا تو ذهنم بود هر چند دقیقه یه بار به خودم میومدم و میگفتم منطقی باش چه ربطی داره اونام خواستن لز کنن اما بازم نمیتونستم خودمو قانع کنم، نخواستم بیشتر از این پایین تنها بمونم و سعی کردم که ریلکس باشم تا بعدا راجبش فک کنم نمیخواستم سریع یه تصمیم بگیرم که بعدا پشیمون شم… گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به شماره ی الهام…
من:الو سلام الهام جان خونه ای؟
الهام:سلام سمیرا جونم اره گلم ، نیومدی؟
من:چرا تازه اومدم، طبقه پایینم منتهی برق رفته برا همین آیفونو زدم کار نکرد، منم کلید مامان دستم بود خودم اومدم تو گفتم شاید بالا باشی.
الهام درحالی که یکم حول شده بود گفت:اره عزیزم بالام اتفاقا آرزوم اینجاست، ینی تازه اومده بیا بالا
من:باشه اومدم فعلا
با خودم گفتم اره جون خودت تازه اومده یه ساعته رو همین منم خرم نمیفهمم، خلاصه رفتم بالا و خیلی عادی برخورد کردم ولی اونا دستپاچه بودن، حس میکردم یه جوری حرف میزنن که مطمن بشن آیا من چیزی دیدم یا نه، الکی مهربون برخورد میکردن خلاصه گذشت و شب شد و داییمم اومد و شامو به اتفاق هم خوردیم و بعد از شستن ظرفا الهام رفت حموم، داییمم تو اتاقش مشغول کارش شد و من و آرزوم تو پذیرایی نشسته بودیم و من اون روز زیاد آرزو رو تحویل نگرفته بودم و مثل اینکه صبرش تموم شد و برگشت گفت:سمیرا مشکلی پیش اومده؟ از چیزی نارحتی؟
من:نه چیزی نشده؟ از چی نارحت باشم؟
آرزو:نمیدونم یه جوری هستی؟ انگار ازم نارحتی، حتی سر شام با دایی خیلی عادی حرف زدی حتی با الهام عادی حرف زدی، زهره که بت زنگ زد خیلی عادی جوابشو دادی ولی فک میکنم از من نارحتی؟
من:نه عزیزم نارحت نیستم، اصلا چرا باید نارحت باشم؟
آرزو:نمیدونم چرا؟ منم همینو ازت میپرسم چرا ازم نارحتی؟ و نگو نه چون مطمنم هستی؟ پس جون من راستشو بگو.
من:قسمم نده
ارزو:میدم، قسمت دادم، پس چیزی شده، جون من بگو…
من:بیخیال آرزو اصلا چیز مهمی نیست ول کن
از اون اصرار از من انکار تا اینکه نهایتش مجبور شدم بگم البته خودمم بدم نمیومد بش بگم تا بدونه چی نارحتم کرده…
گفتم:ببین آرزو اینکه تو چیکارایی میکنی به من ربطی نداره و هیچوقتم نمیگم چیکار بکنی چیکار نکنی چون این حقو ندارم، من برای خودم نارحتم من فک میکردم به این خاطر با هم لز داشتیم چون رابطمون با بقیه فرق داره، فک کردم چون صمیمی و راحتیم و همو دوس داریم با هم لز کردیم، منظورم این نیس که عاشق همیم چون ما جفتمون دوس پسر داریم اما اینکه دختر خالم کسی که خیلی باش راحت هستم و صمیمی ترین دوستمه براش با بقیه فرقی نداشته باشم حالمو بد میکنه، من فک میکردم دلیل لزمون صمیمیت زیادمون بوده فکر نمیکردم فرقی با بقیه ندارم برات و هرکی از راه برسه باش لز میکنی، من امروز زودتر رسیدم و چون برق نبود خودم اومدم تو، میخواستم بترسونمتون سر همین اروم اومدم بالا و دیدم با الهام داشتین چیکار میکردین، اینکه با الهام چیکار کردی مهم نیست این مهمه که دیگه به چشم اون آرزوی سابق نمیتونم نگات کنم همین.
آرزو شوکه شده بود اول نمیدونست چی بگه یکم سکوت کرد اما بعد شروع کرد به توضیح دادن و گفت:ببین سمیرا من واقعا متاسفم ولی اصلا اونجوری که تو فک میکنی نیست، قطعا من با تو خیلی راحت و صمیمی بودم که با هم لز کردیم و هیچوقت رابطه من با تو با هیچ رابطه دیگه ای مقایسه نمیشه الان اون صحنه رو دیدی و فک میکنی من با الهام صمیمی ترم یا چیزایی فراتر از رابطه من و تو بین من و اونه اما اینطور نیست، تا حالا نشده خودت خواسته باشی با کس دیگه ای رابطه داشته باشی و اون کسی به غیر از من بوده باشه؟ تو خودت هیچ رازی نداری؟ تو خودت چیزای خصوصی با دوستای دیگت نداری؟ ینی تو تا حالا از هیچ دختر دیگه ای لبم نگرفتی که من ندونم بعدشم من اگه لز کردم چون موقعیتش اونجوری پیش اومد خود توام شاید تو موقعیتش میبودی همین کارو میکردی؟ اینطور نیست؟ اگه جای ما عوض میشد چی؟ بعدشم بزا بت بگم رابطه ی من و الهام اصن اونطوری نیست که فکرشو میکنی یه اتفاق باعث شد ما با هم لز کنیم و رومون به هم وا شه وگرنه مطمن باش هرچقدم باهاش صمیمی باشیم نه من و نه تو رومون نمیشه بهش پیشنهاد لز بدیم…
آرزو تعریف کرد که الهام چجوری کم کم سر شوخیو با آرزو باز کرده و چند بارم سوتی از آرزو گرفته و نهایتا یه شب که داییم خونه نبوده و ارزو اومده بوده پیش الهام بمونه اولین لزشون اتفاق افتاده…
وقتی نارحتی آرزو رو دیدم سعی کردم آروم  بشم و قانع بشم که این اتفاق به اون بدیام که من فکر میکنم نیست پس به آرزو لبخند زدم و همه چی به خوبی تموم شد اما انگار یه فکرایی تو ذهن آرزو بود برای اون شب که من ازش بی خبر بودم…
داستان این شبمون تو خونه دایی ادامه داره…

نوشته: hastilezly


👍 34
👎 14
140201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

797095
2021-03-14 01:17:49 +0330 +0330

خ ابمبرد وسطش

0 ❤️

797117
2021-03-14 01:50:48 +0330 +0330

بدک نبود

0 ❤️

797126
2021-03-14 02:04:28 +0330 +0330

لز دوس دادم
ادامه بده

0 ❤️

797175
2021-03-14 09:32:33 +0330 +0330

آقو اگه ی پسر نیومد این خزعبلات رو سر هم میکرد هزار تا فحش و درب وری بارش میکردن ،🆗☠️
آخه چی به سر ما ااااااومده اااااوف بر شما ایمان بیارید دیگه… 😎 😎

6 ❤️

797218
2021-03-14 16:24:54 +0330 +0330

یه حسی بهم‌میگه ۹۹درصد کسایی که توی این سایت میگن اهل لز هستن پسر هستن در واقع

1 ❤️

797235
2021-03-14 22:45:19 +0330 +0330

لز که راست کار من نیست ولی باید اعتراف کنم لذتی که از تماشای لز میبرم،از تماشای هیچ صحنه دیگه ای نمیبرم.ادامه بده خانوم…منتظریم.

0 ❤️

797258
2021-03-15 00:24:09 +0330 +0330

خب،سوال پیش میاد قسمت فوت فتیشش کجا بود؟؟؟؟
://////

2 ❤️

797423
2021-03-15 23:57:25 +0330 +0330

این همه کیر دنبال لز هستید

0 ❤️

797485
2021-03-16 04:32:16 +0330 +0330

تو یه پسر جقی هستی که لز که هیچ ، پشم کوس رو هم جز تو فیلمها، جای دیگه ای ندیدی!

2 ❤️

799711
2021-03-26 17:20:32 +0430 +0430

عاب قطه

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها