دخترِ خوب، همون دخترِ جنده است؟

    درِ اتاق باز شد و خاله رعنا رو دیدم که با عصبانیت اومد تو چهارچوب در وایساد و یهو یه لیوان شیشه ای رو به طرفم پرت کرد. من ناخودآگاه عکس العمل نشون دادم و سرم رو کشیدم پایین. لیوان خورد به دیوار و شکست و خورده هاش ریخت رویِ تختم.‌ شوکه شده بودم و داشتم هاج و واج به خاله نگاه می کردم. بعد بلافاصله شروع کرد به فحاشی و گفت: " خانم مهندس! چند بار بهت بگم دست از این کارات وردار؟ کثافتِ الاغ، تو نمی خوای آدم بشی؟ چند بار باید یه چیزیو بهت بگن؟ مغز خر خوردی؟ اگه یه بارِ دیگه این حرکت رو اَزَت ببینم، گوشِت رو می گیرم و از اینجا پرتت می کنم بیرون." منم فقط دستم رو گذاشته بودم روی سرم و از ترسم هیچی نمی گفتم. بعد با عصبانیت رو کرد به ریحانه و گفت : " دختر مگه تو ساعت بلد نیستی؟ پاشو بیا دیگه، نکنه تو هم مثل این الآغه، می خوای اون رویِ گوهِ منو بالا بیاری؟ ریحانه یِ بیچاره که تازه سفره دلش رو پیش من باز کرده بود و داشت دردِ دل می کرد، سریع به ساعتِ اتاق یه نگاهی انداخت و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه با دستپاچگی پا شد و وسایلی رو که لازم داشت، از روی میز توالت ورداشت و با خاله رفتن بیرون. من انتظار عصبانیت خاله رو داشتم اما نه دیگه تا این حد. می دونستم پسره حتما گزارش منو به خاله میده. ریحانه نیم ساعت بعد با صورت برافروخته برگشت و تقریباً مثل همیشه، زود رفت و از تویِ کُمُدش، مفاتیح رو دراُوُرد و یه گوشه یِ اتاق چهارزانو نشست و مشغول خوندن شد. همزمان با خوندنش، یکی از زانوهاش رو به سرعت بالا و پایین می کرد و بعد کم کم آروم می شد و بدون اینکه حرفی بزنه می رفت تو تختش دراز می کشید و به سقف نگاه می کرد. من می دونستم تو این لحظات نباید حرفی بزنم تا ریحانه کم کم به حالت معمولی خودش برگرده.
    .
    .
    .
    برای اینکه ریحانه راحت تر باشه، پاشدم از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاقِ بغلی. آیلین تا منو دید، خندید و گفت: " به به خانم مهندس، می بینم که دسته گل به آب دادی . . . حالا جریان چیه، چیکار کردی که خاله اینقدر کُفری شده بود؟ گفتم: " هیچی بابا، یکی دو ساعت پیش، آبِ پسره موقع ساک زدن ریخت و نتونست بُکُنه و حالش گرفته شد. حالا رفته به خاله گفته که من عمداً این کار رو کردم که کوس بهش ندم." آیلین خندید و گفت: " برو . . . برو خانم مهندس، اگه تو یه ساله تو این کاری، من هفت ساله که این کاره هستم. حتما از پسره خوشت نیومده، کیرش رو اونقدر مکیدی که بیچاره اش کردی و آبشو پاشوندی رو سینه ات که دیگه نتونه بُکُنه. من که می دونستم حریف آیلین نمیشم، خندیدم و گفتم: " نه اینکه خوشم نیومده باشه، نه . . . اتفاقاً پسر خوش تیپی بود. حوصله نداشتم واقعاً، ذهنم جای دیگه ای مشغول بود و دلم سکس نمی خواست." آیلین صحبت رو عوض کرد و گفت: " راستی اپیلاتور جدید منو دیدی؟ خیلی با حاله، اصلا درد نداره." بعد با شوق و ذوق، درِ یه جعبه رو باز کرد و اپیلاتور جدیدش رو بهم نشون داد و گفت: " اگه گفتی کی اینو برام خریده؟" گفتم: "خاله رعنا؟ " گفت: " اِ . . . از کجا فهمیدی؟ " گفتم: " خُب تو سوگلی خاله هستی دیگه، بایدم بهت برسه دیگه." بعد نوشته یِ روی کاغذ کادوش رو بهم نشون داد. خاله رعنا براش نوشته بود: "تقدیم به خوشگل ترین و بانمک ترین جنده یِ شهر." کلمه "جنده" کلمه ای نبود که آدم خوشش بیاد بهش بگن. ما اصلا این کلمه رو استفاده نمی کردیم. معمولا این کلمه رو پسرا برای تحقیر دخترا استفاده می کنن و دلیلی نداره ما دخترا خودمونو تحقیر کنیم و از این کلمه استفاده کنیم. اما حساب آیلین کلاً با بقیه فرق داشت.
    آیلین عاشقِ سکس بود. با افتخار خودش رو یه جنده تمام عیار می دونست و با شوق و ذوق و علاقه یِ تمام، کارش رو انجام می داد. پوزیشن های مختلف سکسی رو بلد بود. وسایل سکسی می خرید و تو اتاقش می ذاشت. بهداشت جنسی رو مو به مو رعایت می کرد، از بهترین کاندوم ها و لوازم آرایش استفاده می کرد. ورزش می کرد و به تناسب اندامش خیلی توجه می کرد. پورن استارهای مرد و زن رو کاملاً می شناخت و عکس بعضی هاشون رو به دیوار اتاقش چسبونده بود. اما آیلین از هیچ کلمه ای بیشتر از کلمه"جنده" خوشش نمیومد. می گفت: " تو فرهنگ ما ایرانیا کلمه ای سکسی تر از کلمه "جنده" وجود نداره. می گفت: " جنده کسیه که از تمام قابلیت های زنانگی خودش اعم از زیبایی و عشوه گری و جسارت، به طور یکجا و همزمان و به صورت هدفمند استفاده می کنه." می گفت: دخترهای معمولیِ خارجی که تو عمرشون به طور میانگین با سی یا چهل نفر می خوابن، اونا هم یه جورایی جنده هستن ولی کسی واسه این کار بهشون توهین نمی کنه. می گفت: " بهتر نیست من بدن و تنم رو بدم و به جاش مستقیماً پول بگیرم و به دلخواه خودم پولمو خرج کنم تا اینکه یه نفر رو پیدا کنم که هر شب باهام بخوابه و به جاش با صد تا منت، چندر غاز برام خرج کنه و بعد اگه خوشش نیاد، طلاقم بده و از خونه اش پرتم کنه بیرون؟
    طرز فکر آیلین و درست یا غلط بودنِ ِفلسفه بافی هاش برام مهم نبود. من بیشتر برام جالب بود که به هر حال آیلین آدم خوشحالی بود و از زندگی و کارش راضی بود. مشتری ها ازش راضی بودن.‌ مشتری های ثابتش زیاد بودن و به مهمونی ها و مجالس خودشون دعوتش می کردن و بعضی وقت ها هدیه های گرون قیمت و خوبی هم بهش می دادن و کم کم داشت واسه خودش خونه جداگونه هم می خرید. به نظرم تو این زندگی، مهم نیست آدم چیکار می کنه، مهم اینه که آدم از کار و زندگیش راضی باشه و احساس خوشایندی از سپری کردن عمرش داشته باشه. ممکنه آدم مدیرعامل فلان شرکت هم باشه و دهها میلیون تومن حقوق بگیره، اما همیشه ناراضی باشه و رضایت و شادابی کسی مثل آیلین رو نداشته باشه.
    .
    .
    .
    از پیش ِ آیلین پاشدم و اومدم تو اتاق خودم. خودم رو مرتب کردم. ساعت هشت مشتری داشتم. برام مهم نبود که ریحانه - هم اتاقیم- سکس منو با کس دیگه ای ببینه. اما وقتی من می خواستم با مشتری ها خلوت کنم، ریحانه می رفت بیرون. ریحانه تو اتاق ما اصلا سکس نمی کرد، می گفت تو این اتاق، من دعا می کنم و قرآن می خونم، واسه همین، دوست ندارم تو همین اتاق هم گناه کنم. آیلین که اصلاً راهش نمی داد، واسه همین مشتری هاشو می برد اتاقِ خاله و خاله هم می رفت پیش آیلین. مشتریِ ساعت هشت، یه‌ مرد حدود شصت ساله بود. من خیلی با احتیاط براش ساک زدم که آبش نیاد و دوباره با خاله دچار دردسر نشم. اما هر کاری کردم، کیرش بلند نمی شد. تا وقتی تو دهنم بود، خوب شق می شد اما به محض اینکه می خواست بزارش دمِ سوراخ کوسم، می خوابید و تو نمی رفت. سینه ام رو می ذاشتم دهنش و واسه اینکه تحریکش کنم، چند بار دمِ گوشش می گفتم: " حاج آقا چرا ماده سگتو نمی کنی؟" اما بازم فایده نداشت. همونجوری لخت لخت رفتم دم ِ در اتاق آیلین و ازش خواستم کمک کنه وگرنه خاله رعنا کله ام رو می کنه. آیلین اومد و یه نگاهی به ریش های بلند مرده انداخت و به من اشاره کرد و از همون دم ِ در اتاق بهش گفت: " حاج آقا این دختره مهندسه و شوهر داره، زود بُکُنش که می خواد بره خونشون." آیلین که رفت چند دقیقه بعد دیدم کیرش تو دستم داره باد می کنه. راحت کوسم گذاشت و رفت و منم یه نفس راحت کشیدم.
    .
    .
    .
    چند شب بعد، ریحانه بعد از سکس با یکی از مشتریاش، خیلی خوشحال و خندون اومد تو اتاق. خیلی تعجب کردم. معمولا ریحانه بعد از سکس خیلی داغون می شد و احساس گناهِ عجیب و غریبی می کرد و می اومد خودشو با کتاب های مذهبی مشغول می کرد. اما این دفعه کاملاً فرق می کرد. من کنجکاو شده بودم و دنبال یه راهی بودم که جریان رو ازش بپرسم. اما نیازی به زحمت من نبود. خودِ ریحانه با شوق اومد جلوم و گفت: " می دونی چی شد؟ آقای رحمتی رو راضی کردم منو صیغه کنه. یه صیغه ازدواج موقت با هم خوندیم که دیگه هر وقت میاد مشکلی نباشه و من براش حلال باشم." آقای رحمتی از مشتری های ثابت ریحانه بود. ریحانه سینه های بزرگ و خوش فرمی داشت، بیشتر مشتری های ثابتش برای بازی کردن و خوردن سینه هاش دوباره میومدن پیشش.‌ به ریحانه گفتم: "خوب بقیه چی پس؟" گفت: " حالا این یکیو راضی کردم، بقیه هم خدا کریمه." بهش گفتم: " آخه ریحانه اینجوری یه کم اشکال داره ها . . . گفت: "چطور مگه؟" گفتم: " آخه تو که همزمان نمی تونی صیغه چند نفر باشی، ضمناً اگه مثلاً صیغه یه نفر هم باشی و تو رو بُکُنه، یعنی کیرش رو کاملاً تو کوسِت بزاره، تو باید حداقل دو ماه با کس دیگه ای سکس نکنی و بعد از گذشتن این دو ماه می تونی با یه نفر دیگه سکس کنی. تو الآن با رحمتی خوابیدی و فردا صبح با محسن زاده قراره بخوابی، اینجوری جور در نمیادا . . ." ریحانه از حرفام دلخور شد و گفت: " تو حالا برام کاسه داغ تر از آش شدی؟ تو برو همون درسایِ مهندسیتو بخون . . ." بعد رفت و روی تختش دراز کشید.
    نیمه هایِ همون شب، ریحانه منو از خواب بیدار کرد و گفت: " من نتونستم بخوابم و به حرفات خیلی فکر کردم. گفتم: " ریحانه تو رو خدا از دست من دلخور نشو، من همینجوری یه چیزایی گفتم و منظوری نداشتم." گفت: " نه، نه، از دستت دلخور نیستم. اتفاقا می خواستم بهت بگم من اصلاً نیازی به این صیغه بازیا ندارم. من بعد از هر سکس، میام و دعا می خونم و توبه می کنم و از خدا می خوام که منو ببخشه. خدا کسی که رو که از کارش پشیمونه می بخشه و توبه اش رو قبول می کنه. خدا می دونه که بعضی وقتا بنده هاش چاره ای ندارن و مجبورن کارایی بکنن که دوست ندارن. خدا خودش از قلب همه مردم خبر داره." من که از حرف های ریحانه تعجب کرده بودم، بهش گفتم: " ریحانه جان توبه؟ . . . توبه؟ . . . اونم هر روز ؟ . . . تو اصلا می دونی شرایط قبولِ توبه چیه؟ "توبه کار" باید اولاً از ته قلبش پشیمون شده باشه، دوماً تصمیمِ قاطع بگیره که دیگه گناه نکنه. سوماً سعی کنه اشتباهات گذشته اش رو جبران کنه . . . " من این جملات رو که داشتم می گفتم، تازه یادم افتاد دوباره چه سوتی بزرگی دادم و قرارم این بود که این دختره رو از اون آشوب فکری قبلی در بیارم و حالا قضیه رو بدترش کرده بودم‌ . . . اما کار از کار گذشته بود. ریحانه با چشم های خیس داشت به من نگاه می کرد. من با دستپاچگی اومدم خرابکاری هامو درست کنم و بلافاصله گفتم: " ریحانه جان البته خیلی ها حرف های مختلف می زنن و این چیزایی که من گفتم ممکنه درست نباشه . . . اما ریحانه بدون توجه به حرفام و با چشم های اشک آلودش با عجله رفت تو تختش و پتو رو کشید رویِ خودش. هر چقدر ازش عذرخواهی کردم، حاضر نشد پتوشو بزنه کنار و من هم در حالی که از حماقت خودم عصبانی بودم، رفتم و روی تخت خودم دراز کشیدم.
    .
    .
    .
    من هم مثل ریحانه از شرایط اینجا کاملاً ناراضی بودم. من هیچ علاقه ای به سکس با غریبه ها نداشتم. بعد از رفتارهای وحشیانه ای که شوهرم باهام کرد، ازش طلاق گرفتم و بعد از یکی دو سال، اونقدر آس و پاس شدم که کارم به اینجا کشید. خاله رعنا به شدت بد اخلاق بود و حتی دستِ بزن هم داشت و دو سه بار ازش کتک خورده بودم. یه بار هم یه مشتری وسط سکس، وحشیانه به من حمله کرد و خاله رعنا و ریحانه منو آش و لاش، از زیر دست و پاهاش بیرون کشیدن. یه بار هم دو تا پسر، تو محله جلومو گرفتن و با چاقو تهدیدم کردن که اگه از این محله نریم، سَرمون رو بیخ تا بیخ می بُرن. نا امنی رو هم از داخل خونه و هم از بیرون خونه با گوشت و استخون احساس می کردم. هر روز که از خواب پا می شدم، از اینکه مجبورم یه روز دیگه رو با این وضع زندگی کنم، افسرده و ناامید می شدم. اما مجبور بودم تو همین شرایط هم به زندگی ادامه بدم. چاره ای نبود. برای گذران زندگی به پول نیاز داشتم و باید ادامه می دادم. روزی یک یا دو تا مشتری داشتم. مشتری ها معمولا با خشونت رفتار می کردن، فکر می کردن چون ما جنده هستیم، اجازه دارن هر جوری که خواستن رفتار کنن. من اینقدر از بی پولی و در به دری خسته شده بودم که پارسال از طریق دوستِ آیلین، با آیلین و خاله رعنا آشنا شدم و اومدم اینجا. برای هر بار خوابیدن، صد و پنجاه هزار تومن بهم میدادن که نصفشو خاله رعنا ور میداشت. روزی یکی یا دو تا مشتری داشتم و ماهانه برام دو تا سه میلیون تومن در میومد که پول خیلی زیادی بود. دو سه تا مشتری ثابت هم داشتم که دویست و پنجاه میدادن. یکیشون کارمند یه بانک بود که روزهای شنبه ساعت شیش صبح میومد و با من سکس می کرد و می رفت سرِ کارش. یکی دیگه شون یه مغازه دار بود که مغازه اش همین اطراف بود و هر هفته میومد به من سر می زد. این اواخر هم، یه پسرِ جوونی بود که تند و تند به من سر می زد و اولین کسی بود که من خودمم از سکسش لذت می بردم.
    .
    .
    .
    با وجودیکه لب دادن به مشتری ها ممنوع بود، من اجازه می دادم مجید حتی لب هام رو بخوره. با اشتیاق بهش کوس می دادم. برای اومدنش لحظه شماری می کردم. وقت بیشتری براش می ذاشتم. حتی تو ملاقات ها اجازه می دادم بدون اینکه خاله رعنا بفهمه، دو بار پشت سر هم منو بُکُنه. خودمو براش خوشبو می کردم و درِ گوشی حرف های محبت آمیز به هم می زدیم. خاله کم کم به رفتارم مشکوک شد و بهم تذکر داد. از نظر یه جنده، عاطفی کردن روابط با مشتری فقط یه نتیجه داره و اونم کوس دادن مجانیه. وقتی با مشتریت دوست میشی، دیگه نباید توقع پول داشته باشی. واسه همین تو کار ما اولین درسی که بهت میدن اینه که هیچوقت با مشتری ها روابط عاطفی ایجاد نکنیم.
    اما مجید یه مشتری ساده نبود. مجید پسر جوون و ساده و با احساساتی بود و من خیلی زود اسیرش شدم. یکی دو بار بیرون با هم قرار گذاشتیم و من قشنگ ترین و عاشقانه ترین لحظات زندگیمو باهاش تجربه کردم. با هم رستوران می رفتیم و تو خیابونا مثل زن و شوهرها دست همدیگه رو می گرفتیم. من بعضی وقتا بازوش رو می گرفتم و بهش تکیه می دادم و به بقیه پُز می دادم که آره، منم مردِ خودمو دارم. منم یکی رو دارم که اگه کسی نگاهِ چپ بهم بکنه، با اون طرفه. مجید دیگه به خونه ما نمی اومد و منو به خونه خودش می برد و اونجا با من سکس می کرد. من به مجید مثل یک ناجی بزرگ نگاه می کردم. همون پسر خوشتیپی که یه روز با اسب سفید میاد سراغ آدم. تا اینکه یه روز مخفیانه وسایلم رو جمع کردم و اومدم پیش مجید. مجید خیلی مهربون بود. یادمه بعد از چند ماه که زیر یه سقف با مجید زندگی می کردم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم. گریه کردم و برای این خوشبختی خودم، از خدا تشکر کردم و بهش قول دادم که دیگه از این به بعد بنده خوبی براش باشم. برای سلامتی مجید دعا می کردم و از خدا خواستم سایه اش همیشه بالای سرم باشه. زندگی بالاخره روی خوشش رو به من نشون داده بود. مجید بعضی وقتا برام گل می خرید و می اُوُرد خونه و منو بغل می کرد و بهم ابراز محبت می کرد. من هم تو سکس براش کم نمی ذاشتم و کاری نبود که براش نکنم.
    .
    .
    .
    یه روز دیدم درِ خونه رو محکم می زنن، دمِ در، سه تا جوون وایساده بودن که سراغ مجید رو می گرفتن، یکیشون رو قبلاً با مجید دیده بودم. واسه همین اعتماد کردم و در رو براشون باز کردم و بهشون گفتم که مجید خونه نیست ولی نذاشتن در رو ببندم و با عصبانیت اومدن داخل و دهنم رو گرفتن و دو سه ساعت کل خونه رو "زیر و رو" کردن و دنبال "شیشه" می گشتن. هر چی به مجید زنگ می زدم، گوشیش خاموش بود. منو تهدید می کردن که جای شیشه ها رو بهشون بگم. حتی چاقو گذاشتن زیرِ گلوم. اما من از چیزی خبر نداشتم. از ترس می لرزیدم و بهشون التماس می کردم. بعد به خودم شک کردن و تمام لباسام رو با چاقو جِر دادن و لُختم کردن، حتی انگشتشونو تو سوراخ کونم می ذاشتن که چیزی اونجا قایم نکرده باشم. اما وقتی دیدن چیزی گیرشون نمیاد. شروع کردن به کتک کاری من. من لختِ لخت وسطشون وایساده بودم و هِی با لگد می زدن لایِ پاهام و با هر کدومشون که چشم تو چشم می شدم، یه سیلی می خوابوند زیر گوشم. یکیشون یه چاقو در اُوُرد و گذاشت زیر پستونم و تهدید کرد که پستونام رو کامل می بُره و میزاره کف دستم. چاقوشو زیر پستونم کشید و خون روی شکمم راه افتاد. بعد منو به شیکم خوابوند و سعی کرد چاقوشو بکنه تو سوراخ کونم، خون از پشتم راه افتاده بود و سوراخ کونم داشت می سوخت. بعد کیرش رو دراُوُرد و گذاشت تو کونم و تا ته فشار داد. من از درد به خودم می پیچیدم و سعی می کردم جیغ بزنم ولی دهنم رو گرفته بودن و اینقدر کتک خورده بودم که اصلاً توانایی جیغ کشیدن هم نداشتم. بعد کیرِ خون آلودش رو چپوند توی دهنم و وادارم کرد کیرش رو ساک بزنم.‌ خونِ سوراخ کونِ خودمو لیس می زدم و می خوردم. هر سه تاشون با نهایت بی رحمی کیرشون رو گذاشتن توی کونِ زخمی و خونینم و بعد می دادن می خوردم. صورتم پر از اشک و خون و آبِ کیرشون شده بود، جوری که نمی تونستم درست جلومو ببینم. نهایتاً وقتی دیدن دیگه جونی برام نمونده و به حالِ مردن افتادم، منو همونجوری ول کردن و رفتن. دو سه هفته طول کشید تا تونستم درست راه برم. روحیه ام رو کاملاً از دست داده بودم. هر روز یه گوشه خونه می نشستم و به مجید زنگ می زدم و امیدوار بودم جواب بده. ولی گوشیش خاموش بود و هیچوقت صدای زنگ خوردنشو نشنیدم. چند هفته بعد هم صاحبخونه اومد و منو با اُردنگی انداخت بیرون و گفت اصلاً کسی به نام مجید رو نمی شناسه. من دوباره آواره خیابون ها شده بودم. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. چند روز سرگردون تو خیابون ها می چرخیدم و وقتی دو سه تا پسر بساط جورابهامو که داشتم می فروختم، لگد کردن و بهم دست درازی کردن، نهایتاً تصمیم گرفتم دست از پا درازتر، برگردم پیشِ همون خاله رعنا. چند ماه از رفتنم گذشته بود و نمی دونستم خاله رعنا منو راه میده یا نه.
    .
    .
    .
    خاله رعنا خودش در رو به روم باز کرد. از دیدن من شوکه شده بود. نمی دونستم واکنشش چیه. اما وقتی لباس های کثیف و چروک و صورت سیاه و در هم ریخته منو دید، بَغلم کرد و دستم رو گرفت و برد داخل. وقتی داشتم داستانم رو براش تعریف می کردم، خاله رعنا گریه می کرد و دستام رو تو دستش گرفته بود و نوازش می کرد. هیچوقت خاله رعنا رو این شکلی ندیده بودم. باور نمی کردم این همون آدمی باشه که منو کتک می زد و تهدیدم می کرد که منو میندازه بیرون. اما حالا با خوشرویی ازم استقبال می کرد و پایِ دردِ دلم نشسته بود. وقتی وارد اتاقم شدم، از شدت خوشحالی گریه ام گرفت. دوباره احساس امنیت می کردم. دوباره می تونستم با خیال راحت سرم رو بزارم و بخوابم. اون اتاقی که یه روز توش احساس نا امنی می کردم و تمام آرزوم این بود که ازش فرار کنم، حالا همون اتاق برام بهترین جای دنیا شده بود. بالشم هنوز همونجا بود و عوض نشده بود. رفتم و سرم رو گذاشتم روی بالشم و با خیال آسوده خوابیدم.
    چند هفته طول کشید تا من تونستم دوباره روحیه ام رو به دست بیارم. ریحانه رفته بود. می دونستم با اون احساسات و عقایدش، زیاد نمی تونست اینجا دووم بیاره. اصلا تعجب می کردم که چرا و چطوری کسی مثل ریحانه که اینقدر مذهبی بود، سر از یه جنده خونه در میاره. می دونستم ریحانه حتما توبه کرده و به دنبال زندگی خودش رفته و حتما الآن راضی و خوشحال داره زندگی خودشو می کنه. دیگه لازم نبود هر شب تو عذاب وجدان خودش بسوزه و مجبور بشه توبه کنه.
    اما من آدم دیگه ای شده بودم. به خودم می رسیدم. موهامو رنگ می زدم. برای مشتری هام لنز رنگی می ذاشتم. با علاقه و اشتیاق خودمو در اختیار مشتری هام می ذاشتم و کم کم مشتری های ثابتم بیشتر شدن و خصوصا اینکه به مشتری های خصوصیم کون هم می دادم و خاله رعنا کاملاً ازم راضی شده بود. منم واسه اینکه یادم نره که دنیای بیرون چه دنیای وحشی و متجاوزیه، بعضی وقتا جلوی آیینه وای میسادم و یکی از سینه هام رو تو دستم می گرفتم و می اُوُردم بالا و خط بریدگی زیر سینه ام رو نگاه می کردم تا خوشی زیر دلم نزنه و یادم نره که تو چه امنیت و آرامشی زندگی می کنم.
    یه روز خاله رعنا اشتباه کرده بود و به دو نفر از مشتری هام، تو یه ساعت واسه سکس با من نوبت داده بود. من مشغول سلام و احوالپرسی با اولی بودم که خاله اومد دمِ درِ اتاق و گفت یه نفرِ دیگه داره زنگ آپارتمانو می زنه و واسه تو اومده. بعد بلافاصله گفت: " عیبی نداره، خودم بهش میگم بره یه ساعت دیگه بیاد، شایدم بردمش پیش خودم . ‌. ." یهو یه فکری به سرم زد، رفتم در ِگوش مشتری جریانو گفتم. اون با تردید موافقت کرد. بعد به خاله گفتم: " خاله باهاش صحبت کن اگه راضی شد، بزار اونم بیاد . . . " خاله با حالت تردید بهم نگاه می کرد. من دوباره گفتم: " خاله خیالت راحت باشه، از پسش برمیام. " بعد از چند دقیقه دیدم یه آقایِ دیگه که مسن تر بود اومد داخل خونه و با خوشرویی راهنماییش کردم داخل اتاق. احتمالاً دلیل موافقتشون این بود که به تنهایی فقط بیست دقیقه وقت داشتن ولی حالا با همدیگه می تونستن چهل دقیقه با من باشن. یه پسرِ جوونِ بیست و چهار پنج ساله و یه مَرده با سنِ بالای پنجاه سال تو اتاقم بودن و منتظر بودن من چیکار می خوام بکنم. دو سه دقیقه پیششون نشستم و یه لیوان آب خنک دادم بهشون و باهاشون احوالپرسی کردم تا استرسشون کم بشه. از پسره خواستم پاشه و جلوم وایسه و تاپ و سوتینم رو در بیاره. بعد بهش گفتم با یکی از پستونام بازی کنه و بخوره. از اون یکی هم خواستم بیاد و مشغول بشه. دوتاییشون سرپایی هر کدوم یه پستون منو گرفته بودن و مک می زدن و می خوردن. بعد از مَرده خواستم دامن و شورتم رو در بیاره. وقتی داشت در می اُوُرد، دیدم صورتش رو به رون هام چسبونده و بالا نمیاد. گذاشتم با رون هام راحت باشه و حال کنه. پسره از بالا داشت پستونای منو می خورد و مَرده رون های منو می مالید و لیس می زد و کم کم داشت می رفت پایین و به ساق پاهام رسید. چند دقیقه بعد واسه اینکه وقت رو از دست ندیم، ازشون خواستم لخت بشن. پسره رو روی صندلی نشوندم، سر کیرش کاندوم کشیدم و روش ژل زدم و خیلی آروم سر کیرش رو دمِ سوراخ کونم تنظیم کردم و خیلی آروم و با احتیاط رو کیرش نشستم و کیرش کامل رفت تو کونم. بعد از پسره خواستم بدون اینکه کیرش از تو کونم در بیاد، منو بغل کنه و ببره تو تخت و به کمر بخوابه. از مَرده هم خواستم بیاد روی تنم بخوابه، لب های کوسم رو براش باز کردم و بهش گفتم کیرش رو بزاره تو سوراخِ کوسم. اومد جلو و براش کاندوم گذاشتم و کیرش رو فرو کرد تو کوسم. با احتیاط، جوری که کیرشون از سوراخام بیرون نیاد، به پهلو خوابیدیم و دو تاییشون همزمان شروع کردن به تلمبه زدن تو کوس و کونم. واسه اینکه طعم هر دو تا سوراخ منو چشیده باشن، چند دقیقه بعد ازشون خواستم که جابجا بشن. برای اولین بار تو زندگیم سوراخ کوس و کونم همزمان داشت گاییده می شد. تازه فهمیدم یه زن چه توانایی هایی میتونه داشته باشه و چه لذت هایی می تونه ببره. قبلش اصلا تصور نمی کردم کار به این خوبی پیش بره، اولش فقط می خواستم این حالت رو امتحان کنم اما حالا فهمیده بودم زنی که تو عمرش دو تا کیر رو همزمان نخورده باشه، همه یِ عمرش بر فنا بوده. پسر جوونه زودتر آبش اومد و کشید کنار ولی مَرده پاهامو کشید بالا تا جایی که زانوهام به گوشام چسبیده بود و یکی دو دقیقه تلمبه زد تا آبش اومد. هر دوتاییشون خیلی راضی بودن و ازم تشکر کردن. می دونستم با این کاری که کردم، دوباره برمی گردن پیشم. من از اینکه تونسته بودم دو نفر رو همزمان ارضا کنم، احساس غرور می کردم. احساس رضایت عجیبی می کردم و با خودم فکر کردم چه خوبه که بالاخره راه درست رو پیدا کردم. راه درست، همون راهیه که باطنِ آدم رو راضی و خوشحال می کنه. ظاهر قضیه اهمیتی نداره. اصل، قلب و باطنِ آدمه که سرزنده و خوشحال و راضی باشه.
    .
    .
    .
    خاله رعنا آخر هفته من و آیلین رو برای شام دعوت کرد به دربند. خاله رعنا کاملا عوض شده بود و با قبلش کلاً فرق داشت. داشتیم از پله ها می رفتیم بالا و خاله رعنا هم جلوتر از ما با اشتیاق داشت دنبال یه رستوران خوب می گشت. رو کردم به آیلین و گفتم: " آیلین راستی خیلی وقته می خوام ازت بپرسم که چی شده که خاله رعنا اینقدر مهربون شده، آخه چطوری میشه که یه آدم با اون اخلاق، ظرف چند ماه اینقدر عوض بشه؟" یهو قیافه خوشحال و سرِحال آیلین تو هم رفت و با ناراحتی گفت: " واسه ریحانه است دیگه." با تعجب گفتم: " مگه چی شده؟ ریحانه چی شده؟" گفت: " ریحانه یه ماه پیش سرِ چهار راه نزدیکِ خونه، خودشو انداخت زیر ماشین و در جا مُرد." من زبونم بند اومده بود و شوکه شده بودم. به خودم مسلط شدم و گفتم: " چرا آخه؟ نمی فهمم چرا آخه؟" آیلین که چشماش خیس شده بود، گفت: " این اواخر ریحانه خیلی افسرده شده بود. دیگه مشتری قبول نمی کرد و درِ اتاقو رو خودش می بست و بیشتر اوقات تنها بود و با کسی حرف نمی زد . ‌. . ریحانه یه یادداشت کوچیک هم واسه مون گذاشته بود." گفتم : یادداشت؟ چه یادداشتی؟" گفت: " نوشته بود : " نمیشه آدم هر روز گناه کنه و دوباره هر روز توبه کنه." "
    من اینو که شنیدم، سرم داغ شد و با چشم های متعجب و گرد شده، به آیلین خیره شدم و به فکر فرو رفتم. یادم به حرف هایی افتاد که اون شب به ریحانه گفته بودم. آیلین بهم نگاه کرد و گفت: " چرا رنگت پریده عزیزم؟، آخِی . . . می دونستم خیلی ریحانه رو دوست داشتی، آخه شما با همدیگه یه سال هم اتاقی بودین." بعد بغض گلومو گرفت و یه گوشه نشستم و گریه کردم. آیلین دلداریم داد و بعد از چند دقیقه زیر بغلم رو گرفت و پا شدیم و رفتیم دنبال خاله. یه کم دچار عذاب وجدان شده بودم و در حالی که کوچه های تنگ رو قدم می زدیم و مواظب بودیم که سُر نخوریم، به این فکر می کردم که آیا خودکشی ریحانه تقصیر من بوده یا اعتقادات خودش؟ من چه گناهی داشتم؟ من فقط اعتقادات خودشو بهتر به خودش نشون داده بودم. آخه این چه طرز فکریه که هر کاری رو بد و گناه جلوه میده؟
    ده بیست دقیقه بعد که با آیلین و خاله دورِ یه میز نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذامونو بیارن، خاله رعنا که می دید من خیلی تو خودم هستم، واسه اینکه فضا رو عوض کنه، رو کرد به منو گفت: " راستی خانم مهندس آخرش نگفتیا، تو مهندسِ چی هستی اصلاً؟ چی خوندی تو دانشگاه ؟ منم که هنوز داشتم به ریحانه فکر می کردم و چهره ام "تو رفته" و "درهم" بود، با بی حوصلگی رو کردم به خاله و گفتم: " الهیات . . ‌. " اینو که گفتم، آیلین که داشت قلیون می کشید، به سرفه افتاد و نی قلیون از دستش افتاد و پیشونیش رو گذاشت روی میز و دستش رو برد زیر شیکمش‌. از خنده روده بُر شده بود. صدای خندیدنش تا ته رستوران می رفت و همه برگشته بودن و داشتن به ما نگاه می کردن. از خنده های آیلین، کم کم منم به خنده افتادم. خاله رعنا هم که داشت می خندید، به من نگاه کرد و گفت: " خاک تو سر بی سوادت کنن."


    نوشته: little e

  • 25

  • 38




  • نظرات:
    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • اینم وضع شرکت و منشی و کارمندای خانوم کشور ما-__-


    •   kooos.topol
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عجبببببببب


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • تو سبک طنز کارات بهتره.


    •   Prince_y
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • این داستان هم به شدت منو یاد تئوری توطئه انداخت، با اینکه ذکر جزئیات باعث میشه اغلب کامنت ها از فحش خارج بشه و تقریبا اما باور کنن که این داستان ها به وضع امروز مملکت اشاره میکنه؛ منتها اگ تو جریان داستان غرق نمیشدین، متوجه میشدین سه چار جا تنها قصد داستان ایجاد نا امیدی نسبت ب دین و خداست. راجب اون مساله توبه ام عرض کنم که حرف کاراکتر اول دقیقا از حیله ه ای شیطانه!(اینکه نمیشه هر شب توبه کرد!) اتفاقا حدیث داریم فردی کا بعد از گناه یود خدا میفته و اظهار پشیمونی میکنه از توبا کننده نزد خدا عزیز تره(حالا خوبه خودگ اومدم جق بزنم:/)
      در مجموع خواستم بگم در جریان این داستانا غرق نشین:/


    •   sexybala
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • این حجم از کوس شعر را از مغازه خرید ی


    •   mmandanaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • خیلی خوب بود .. دوسش داشتم


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خیلی ممنون که اینهمه تایپ کردی و زحمت کشیدی دوست عزیز ولی ای کاش تو دو قسمت میفرستادی یا یکم خلاصه تر بود


    •   sadra5
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دیس واسه اینک تابلوئه ادم سالمی نیسی و منحرفی


    •   ........Ali
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • خداییش قشنگ بود لایک


    •   Mamad.kir.draz@16
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • عالی بود اگه تخیلی هم بود ولی عالی (rose)


    •   bitter_moon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • احساس میکنم نویسنده خیلی میخواست عقایدش رو تو بطن شخصیتای داستانش بیان کنه . یجورایی داد میزد . و این یه ضعفه که عقاید و تفکر نویسنده از شخصیتی که باید بهش جون داده بشه جلوتره .


      داستان خیلی خیلی از این شاخه به اون شاخه میپرید و انسجام نداشت ولی با این حال کشش داشت .


      در کل دوست داشتم و ممنون خصوصا برای قسمت تجاوزش .


    •   M4AW4
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اسم داستان خوندم گفتم کصشر داستان رو خوندم فهمیدم حدسم درست بوده ننویسید این کصشرات رو همه منشیا اگر جنده باشن دیگه دفتر ها هم جنده خونن
      دیس


    •   soan_bendiii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • گشنگ بود به عنوان داستان


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • افرین قشنم بود .


      پ.ن:برو بچ شاید اصلا باور نکنین ولی باید بدونین که امشب گی نداشتیم!!
      همه با هم دستو جیغو هوراااااا


    •   The.BitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • داستان میخواست حالت اپیزودیک داشته باشه، ولی قسمتای مختلفش خیلی بیربط به هم و غیر منسجم بودن؛ و هیچ خط روایی مستقیمی نداشت که کل داستان رو در بر بگیره. به عنوان "داستان" چنگی به دل نمیزد. ولی نگارش و روایت بدی نداشت.


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • دیدم نسبط به کسایی که تن فروشی یا همون جنده خودمون کاملا عوض شد
      خدایا توبه


    •   iraniact
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بد بود، طولانی بود،دوس نداشتم


    •   mrsx1100
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خوشم اومد ، هم واقعیتا رو گفتی هم فضا سازیت خوب بود ، سوژه هم جالب بود . لایک کردم


    •   Sepehr_2000
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • از نظر شخصیت پردازی واقعا قوی و فلسفی بود.
      یجورایی منو یاد فیلمای اسکورسیزی میندازه
      اونا هم انسجام ندارن


    •   666pesarbala
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بهترین کار ازدواجه


    •   keyser_soze
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی باحال بود


    •   Nanaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • نمیشه آدم هرروز گناه کنه و بعد هرروز توبه کنه...؟بهترین چیزی بود که تو داستانت وجود داشت


    •   qazedctgbplm
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • از اسمش معلوم بود یه جقی نوشته دیگه بقیش بماند


    •   دل_خسته
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود


    •   baran317
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • منتظر بودم تموم بشه بگم می‌زدی میکشتی زبون بسته رو ،که آخر داستان گفتی خودکشی کرد :)))


    •   mardekhashan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • واااآی یعنی میشه گفت خانمایی که با دک وپز رو تخت فرشای رستورانای دربند به قلیون پک میزنن وکباب بره و شیشلیک سفارش میدن بچه های جنده خونه ان


    •   amir_marali
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود


    •   تولدی.دوباره
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • داستان خوبی بود به نوشتن ادامه بده...


    •   sinax1988
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود ولی زیاد


    •   sh.kh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی داستان و روایت قشنگی داشت


    •   Akharin_majloogh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • مورد عجیب little e...
      تقریبا سه چهار ساله ک من فقط مصرف کننده بودم توی این سایت و حتی حیاب کاربری نداشتم.همیشه فکر میکردم تنها دلیلی ک باعث میشه من یه حیاب اینجاباز کنم اینه ک یا چند تا نقد اساسی ب داستانای شاه ایکس وارد کنم یا ازش خواهش کنم ی مجموعه جدید بده بیرون ک خبلی نسخه قلم طنزشم.،با این وجود مورد شمام بی ارتباط با ایشون نیست. میخوام بدونم شاه ایکسی ک حتی برا انشا رضا هشت ساله از سیراز کامنت میزاره و حد افل خوب تخریب میکنه، چرا هیچ کامنتی برا "مورد عجیب خانم رستمی" نذاشت. خب حدس اول این بود ک ازدستش در رفته، ولی با این داستانی ک امروز دیدم خیلی برام جالب شد از رار مورد عجیب شما و شاه ایکس در بیارم :$


      و اما داستان، بنظرم ب شدت ذهن خلاق و بازی داری و ب کمک قلم روون و سادت میتونی داستانا و ماجرا های زیادی خلق کنی.
      اینو ب عنوان یکی از عاشقان سینما میگم نوشته هات توانایی فیلم نامه شدن رو دارن


      انشالا راز بین شما و شاه ایکسم شفافسازی کنید :-))


    •   little.e
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جناب Akharin_majloogh باسلام. از کامنت مثبت و دلگرم کننده تون بسیار سپاسگزارم. عرض کنم خیالتون راحت باشه، هیچ رازی بین بنده و آقایِ محترمی که اسمشون رو اُوُردین وجود نداره.


    •   Amoporang
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Little عزیز ،داستانت بینهایت زیبا بود.خیلی کامل تونستی جو` جنده خونه های کشور و قوانینشون و بازگو کنی.اینکه همه جور دختر با شرایط مختلف مجبور یا با رضایت خودشون تن ب این کار میدن.چندروزی بود ک داستان خوب نخونده بودم.داستانی ک ب واقعیت نزدیک باشه.لایک ۱۵ تقدیم تو


    •   dani6262
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لعنت به نفت


    •   toloee
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • زندگی خیلی دردناکه که بعضیااا به خاطر پول مجبورن تن فروشی کنن با اینکه نه دوست دارند و هم اینکه یه سری اعتقادات دارن .... امیدوارم هیچ کس تو زندگیش به بن بستی نرسه که دنبال تن فروشی بره
      زیبا نوشتی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • little.eعزیز قبل از هرچیز بهت خسته نباشید میگم.
      اول از همه یه انتقاد ازت بکنم، اونم اینکه بعنوان یه رفیق باید بهت بگم که به انتقاد هایی که ازت میکنن توجه کن و سعی کن ایراداتی که بهت میگن رو رفع کنی.
      ما واسه مخاطب مینویسیم ولی وقتی مخاطب چند بار یه اشکال رو تو داستانت ببینه و بهت بگه ولی تو بهش توجه نکنی، دیگه کارات رو دنبال نمیکنه.
      نکته ی بعدی اینه که دفعه ی قبل هم بیشتر بچه ها بهت گفتن ولی بازم همون کار رو تکرار کردی، اونم انتخاب اسم داستانت هست، که بنظرم اسم های خوبی برای داستان هات انتخاب نمیکنی و هم به خودت و هم به داستان هات خیانت میکنی.
      داستان های ما مثل بچه هامون میمونن و بنظرم باید براشون با دقت اسم انتخاب کنیم.
      یه مثال بزنم، تو داستان قبلیت نگاه کنی بیشتر بچه ها بخاطر اسم داستانت یا نخونده دیس داده بودن یا توهین کرده بودن و یا اونایی که مثل من خونده بودن و لایک و تعریف کرده بودن از اسم داستانت ایراد گرفتن و گفتن اسمش جالب نبود، همین اسم باعث میشه بازدید داستانت خیلی میاد پایین و یکسری ها بخاطرش داستانت رو نخونده قضاوت بکنن و این بنظرم ظلم به خودت و داستانت و وقتی که براش گذاشتی حساب میشه.
      چون نویسنده ی خوب و بی حاشیه و دوست داشتنی هستی بهت گفتم، چون دوست دارم پیشرفت کنی.
      نکته ی بعدی درباره ی اپ کردنه داستانه که میخوام بهت بگم.
      بعنوان یه رفیق که تجربه ی بیشتری ازت داره بهت میگم که سعی کن بیشتر رو داستان هات وقت بذاری و برای آپ کردنشون عجله نکنی، چون هربار که داستانت میره تو برگزیده ها مخاطب توقعش ازت میره بالاتر و توقع داستان قوی تری رو ازت داره و اگر پیشرفت نکرده باشی ریزش هوادار پیدا میکنی.
      من به خیلی از دوستان نویسنده گفتم به تو هم میگم، سعی کن قلمت واسه مخاطب عادی و تکراری نشه ولی زود زود آپ کردن داستان علاوه بر افت کیفیت باعث میشه قلمت هم اون گیرایی و دلنشینی خودش رو پیش مخاطب از دست بده و به اصطلاح تکراری بشه و بازم نتیجه ریزش مخاطب هست.
      درمورد این داستان هم باید بگم علاوه بر اسمش که بنظرم دلنشین نبود، داستان خیلی یکنواخت بود و یجورایی حس مصنوعی بود بهم میداد و حداقل من توقع داشتم آخرش یه اتفاق خاص بی افته که خبری ازش نبود و میشه گفت یه داستان معمولی با نگارش خوب بود.
      لایک ۱۷ رو دادم به خاطر زحمتی که کشیدی و امیدوارم کامنتم تو داستان های بعدیت به دردت بخوره و کارهای قوی تری ازت بخونیم.
      موفق باشی؛ :)


    •   rosekosgol
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اولش که بحث دینی میکردین خواستم بگم چه جنده های فاطی کماندویی انگار از حوزه فارغ التحصیل شدین، یهو آخرش گفتی الهیات خوندی ، من حرفی ندارم


    •   حشر.چسبیده.به.سقف
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستانت کپیه یه فیلم سینمایی بود دقیقا عین اون نوشته بودی فقط اسم ها عوض شده بود :(


    •   poDc0
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • (rose)


    •   اژدرشب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دیس 23 تقدیمت
      نویسنده یی که واس مخاطب ارزش قائل نی و حتی کامنتاشون رو لایک نمیکنه سزاوار دیسلایکه و بس
      خیلی ادعات میشه و اینجا ادمایی مثه تو رو پشمم حساب نمیکنن


    •   كارآگاه.مخفى
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود. طولانى شد كاش دو قسمت ميكردى
      لايك


    •   Parsa_jamshidieng
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دختر جنده یه خوبی هایی داره باهاش ازدواج کنی یه بدیهایی


    •   little.e
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جناب hamid30gari با سلام- باز هم بنده رو شرمنده کردین و وقت گذاشنین و توصبه های ارزشمندی رو ارایه فرمودین. از شما متشکرم و مطمئن باشید به همه مواردی که جنابعالی و دوستان دیگر متذکر شدن، توجه خواهم کرد.
      البته ظاهرا دوست عزیز و محترمی وجود داره که اینقدر این تعداد لایک ها براش مهمه که از صبح تا الآن چند بار تعداد لایک ها رو از ۲۳ یا ۲۲ اُوُرده روی ۱۵ و ظاهرا علاقه ای به این داستان نداره، وگرنه فکر می کنم این داستان، به مذاق دوستان خیلی هم بد نیومده.


    •   forestgumpnew
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آیلین مگه اسم پسر نبود؟


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • جالب بود و خوندنی.این نوشته های درهای جدیدی رو بروی آدم باز میکنه و چیزهایی رو از جامعه میگه که تاحالا نشنیدیم.و مارو با دنیایی آشنا میکنه که تا الان از یه وجه دیگه بهش نگاه کردیم.لطفا بازهم بنویسید.لایک


    •   little.e
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • جناب Marshaall_Boss با سلام. متشکرم از نظرتون. از لایک تون هم متشکرم. اما ظاهرا کسی هست که چندین بار تعداد لایک ها رو ده تا و پنج تا و . . . کاهش میده و اجازه نمیده تعداد لایک های این داستان به جایی برسه. با ادمین صحبت کردم. گفت متاسفانه باگی وجود داره که بعضی از کاربرها سو استفاده می کنند. اما بنده بعید می دونم این یه کاربر عادی باشه. احتمالا با توجه به اینکه در داستان بعضی اعتقادات دینی به چالش کشیده شده، کاربرهای خاص از جاهای خاص سعی می کنن این شکل از داستان ها در معرض دیده شدن قرار نگیرن.


    •   منصور.دودول
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عجب


    •   تاکرتا
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • با سلطان جق ایران آشنا بشید


    •   shahin_sn
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دیس واسه ی داستان یه نواخت و بیخودت
      یه جوری نوشتی لایکامو کم کردن گفتم حالا چی نوشتی.
      خوبه حالا خواننده ها حرفه یی مثه بیچ کینگ و سپیده 58 گفتن داستانت ریدمان بودا
      به جای توجیح فکر درست کردن ضعفات باش
      ادعاتم کم کن


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • افرین، خیلی قشنگ نوشته بودی، خواننده رو دنبال خودت میکشوندی، در مورد توبه هم منظور نویسنده این بود که آدما بعضی وقتا از روی نادانی با عمل و رفتار و یا حرفشون تاثیر بد و مخربی بر زندگی دیگران میزارن.
      من که لذت بردم


    •   Eldorado555
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آفرین جنده،خوب به تو میگن،کارتو خوب بلدی،نوش جونت اون پولی که میگیری


    •   SinaSamani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود
      پسندیدم
      ادامه بده


    •   Kave_karaj_nafar3
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • صد بار اگر توبه شکستی باز آ


    •   hellboy9877
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • و اما اصل ماجرا: دختری در خانواده به شدت مذهبی که دوست دارد جنده باشد اما با وجود برادر های گولاخش و پدر رستم وارش حق گه خوری ندارد و در کودکی از پشت مورد تجاوز قرار گرفته بود (rolling)


    •   323Mazda
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اونجاش ک با چاقو سینرو بریدن و بعد کون پاره کردن بعدشم گاییدنش خیلی تخیلی بود. اونجا ی کم از داستان زده شدم. ولی باز ادامه دادم ب خوندن. کلا تا حدی راضی کننده بود.سوژه جقش کم بود. (biggrin)


    •   B-TO
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • زیبا بود
      اما کمی با عجله وتقریبا خلاصه نویسی بود و اون وسط هم ی داستان سکسی جا دادی که ازموضوع این سایت خارج نشی .مثل فیلمهای هندی که رقص و آواز رو جا میدن تو فیلم
      قبول دارم اینجا جای داستان بلند نیست
      اما در مجموع زیبا بود و قابل تأمل.
      نگاه جالبی بود


    •   سارینا.م
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی قشنگ بود اشکم در اومد ممنونم از نویسنده با این داستان زیبایشان

      فقط کاش قوانین این سایت جوری نبود که انقد باید وارد جزییات سکس و کلمات رکیک شد تا یه کم از جنبه ی سکسی داستانها کم میشد


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تا آخر داستان همش داشتم به این فکر می کردم که چه جوری یه جنده اینقدر دقیق درمورد مسائل مذهبی اطلاعات نگو که رشته دانشگاهیش بوده و درسشو خونده
      واقعا باید متأسف بود که توی جامعه ای زندگی می کنیم که یه دختر برای گزروندن زندگیش مجبور میشه چه کار هایی بکنه
      یکی که خودش دوست داره بده مشکلی نیست ولی چرا امثال ریحانه باید زیاد باشن
      موفق باشی جنده خانوم


    •   Omiiid265
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مجید چی شد؟


    •   Mazy1221
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عجب آ_آ


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو