خاطرات دخترک (۳)

    ...قسمت قبل


    روزها گذشت و رابطه ى شاهين و سارا تقريباً شكل گرفته بود. سارا آخر هفته ها به اسم خونه روژان، پيش شاهين ميرفت تا باهم تنها باشند. اخلاق شاهين هر روز بهتر ميشد، اما هنوز با چيزى كه سارا ميخواست خيلى فاصله داشت. از دوستاش وقتى كه راجع به دوست پسراشون ميشنيد، كمى حسودى ميكرد. پسرايى كه هميشه انگار نگران از دست دادن دوست دختراشون بودند و هميشه مثل ملكه ها باهاشون رفتار ميكردند، شاهين اما اينطورى نبود. شايد غرور و يا شايد هم اطمينان از اينكه سارا مال خودشه باعث شده بود كه خيلى بهش محبت نكنه و به قول معروف نازشو نخره. سارا كمى ناراضى بود ولى قلبش اين حرف ها حاليش نميشد و انگار تمام سلول هاى بدنش بى وقفه اسم شاهين رو صدا ميزدند.
    براش درس خوندن سخت شده بود، چون كه تو طول هفته فقط به گذروندون وقت با شاهين فكر ميكرد. نميتونست خيلى تمركز كنه و با جون كندن درس ميخوند، تا اينكه بالاخره زمان كنكورش رسيد و با استرس و ذهنى مشغول كنكور داد. فكر ميكرد كه گند زده و آينده اش خراب شده، براى همين خيلى حالش خوب نبود. اما حُسنى كه داشت، اين بود كه وقتش آزاد شده بود و با خيال راحت ميتونست با عشقش وقت بگذرونه. بيشتر روزها به خونه اَمنشون ميرفت تا با شاهين باشه. روز هاشون رو با فيلم ديدن و حرف زدن ميگذروندند. شاهين براش خاطره تعريف ميكرد و سارا هم محو، با جون و دل گوش ميداد. نقاشى تمرين ميكردند و شاهين بهش تو يادگيرى زبان كمكـ ميكرد. گاهى هم عشق بازى ميكردند، ولى هيچوقت به سكس كامل نميرسيدند. چون هم سارا ميترسيد، هم شاهين فكر ميكرد كه زن شدن براى سارا خيلى زوده.
    روز اعلام نتايج كنكور كه رسيد، دل سارا مثل سير و سركه ميجوشيد. نميخواست شرمنده خودش و پدر مادرش بشه. سايت كه باز شد، سارا از خوشحالى جيغ كشيد. نتيجه خيلى بهتر از چيزى بود كه فكر ميكرد، دانشگاه سراسرى هنر قبول شده بود. تا به حال تو زندگيش اينقدر خوشحال نشده بود، پدر و مادرش رو به آغوش كشيد و بعد به شاهين زنگ زد. شاهين هم خوشحال شد و بهش تبريكـ گفت. بالاخره با تمام وجود اميد به روزهاى خوب رو حس ميكرد.
    .
    يكـ روز از روز هاى قبل از شروع دانشگاه، توى خونه اَمنشون مشغول فيلم نگاه كردن بودند. سارا نيمه لخت توى بغل شاهين لم داده بود، باد كولر پوستش رو نوازش ميكرد. پوست سبزه شاهين زير نورى كه از پنجره تو ميومد، برق ميزد. سارا محو تماشاى عشقش بود.
    -شاهين...
    +هيش! فيلم جاى حساسشه.
    -شاهين!
    شاهين فيلم رو نگه داشت. به چشم هاى سارا نگاه كرد.
    -چيه؟
    +ميدونى من خيلى تورو دوست دارم؟
    -چى شد حالا وسط فيلم يادت افتاد؟
    +نميدونم، حس كردم بايد بهت بگم!
    شاهين لبخندى محو زد و پيشونيش رو بوسيد. دوباره فيلم رو شروع كرد و با دقت به تماشا كردن ادامه داد. سارا حرصى شد، كنترل رو از دستش گرفت و فيلم رو قطع كرد.
    -عه!داشتم نگاه ميكردما چرا اينجورى ميكنى؟!
    +حوصلم سر رفت، فيلمش تخميه.
    -ولى من داشتم نگاه ميكردم. بده من كنترلو!
    +نه ديگه! بيا حرف بزنيم يكم!
    -بعد فيلم حرف ميزنيم بده من اونو!
    +نميدم!
    بلند شد و فرار كرد. شاهين دنبالش كرد و مثل بچه ها دور خونه دنبال بازى ميكردند. تا اينكه بالاخره شاهين گرفتتش، سارا با خنده جيغ زد:
    -به خدا گازت ميگيرم ولم كن!
    +منو اذيت ميكنى؟ الان نشونت ميدم!
    سارا رو از جا بلند كرد و به سمت اتاق برد. سارا با خنده با مشت به شاهين ميزد و تقلا ميكرد تا فرار كنه، اما حريفش نميشد. روى تخت پرتش كرد و رفت روش، لباشو آروم روى لباى سارا گذاشت. سارا با تماس لب هاش، دست از تقلا كردن كشيد. با لبخندى سر خوش از پيروزى مشغول بوسيدن لب هاى عشقش شد.
    -همينو ميخواستى بچه پرو؟
    +نه...ولى اينم بد نيست!
    -بد نيست؟
    +هيش! فيلم جاى حساسشه!
    شاهين دوباره شروع به كشتى گرفتن با سارا كرد.
    -ادا منو در ميارى؟!
    +غلط كردم، غلط كردم! دردم مياد وحشى!
    -هم نميزارى فيلم ببينم، هم ادامو در ميارى؟
    سارا صداش رو بچه گونه كرد و با لحن مظلوم گفت:
    -آقا گرگه دلت مياد بره كوچولو رو بخورى؟!
    +چرا دلم نياد؟ الان اتفاقاً يه لقمه چپش ميكنم!
    محكم لپ سارا رو گاز گرفت. سارا جيغش هوا رفت و خودشو به موش مردگى زد. شاهين ولش كرد و با تعجب پرسيد:
    -واقعاً دردت اومد؟!
    +آره لپمو كندى وحشى!
    شاهين از روش بلند شد و نشست روى تخت.
    -ببينم چى شد لپت.
    سارا يكدفعه دوباره از جاش بلند شد و فرار كرد. دوباره دنبال بازى شروع شد. اينبار شاهين نتونست بگيرتش، نفسش بند اومده بود. سارا با خوشحالى گفت:
    -من بردم! پس فيلمو بعداً نگاه ميكنيم!
    +تو ميدونى من نفسم بند مياد...عمداً اينجورى ميكنى!
    -بالاخره كه من بردم! حالا بايد بشينى همش به من توجه كنى!
    شاهين با نفسى بريده روى صندلى آشپزخونه نشست. كمى نفس تازه كرد و گفت:
    -باشه كوچولو تو بردى! اون سيگار فندكه منو بردار بيار بشين اينجا ببينم.
    سارا با خوشحالى سيگار و فندكـ رو برداشت و به سمت شاهين رفت. محكم اول لپش رو بوسيد و بعد نشست رو به روش.
    -خب تعريف كن برام!
    شاهين سيگارش رو روشن كرد و كامى سنگين گرفت.
    -چيزى نمونده تعريف نكرده باشم، بگو چى ميخواى اونو تعريف كنم.
    +كلى چيز هست هنوز! مثلاً...چيز...تو چرا اينهمه تَتو دارى؟
    -اينم شد سوال آخه؟
    +خب نگفتى تا حالا، بعدشم من تا حالا نديدم آدم حسابيا اينقدر تَتو بزنن!
    شاهين پوزخندى زد و با تمسخر گفت:
    -كى گفته حالا من آدم حسابيم؟
    +قربونت بشم من تو آدم حسابى نباشى كى باشه؟ تحصيل كرده كه هستى، با شخصيت كه هستى، دنيا ديده كه هستى، ديگه چى واقعاً؟!
    -اينا الان همش منم؟!
    +آره عشقم همش خودتى! خب بگو ديگه!
    -آخه چيزى واسه گفتن نيست! دوست داشتم زدم، دليل خاصى نداره.
    +خب كى زدى، مثلاً عقاب روى سينتو؟
    -عقاب نيست، شاهينه.
    +حالا هرچى، خيلى دوسش دارم.
    -فكر كنم ٢٠-٢٢ سالم بود.
    +درد داشت؟
    -چيه ميخواى بزنى؟
    +تو فكرم هست يدونه شاهين كوچولو بزنم زير سينم!
    شاهين كمى نگاهش كرد. خواست چيزى بگه كه ناگهان در خونه رو زدند. شاهين كه انگار برق گرفته باشدش به سمت در برگشت. سارا هم كمى ترسيد، چون تا اون موقع كسى در اون خونه رو نزده بود. شاهين سيگارش رو خاموش كرد و به سمت در رفت. در حينى كه داشت به سمت در ميرفت با لحنى جدى گفت:
    -بشين همينجا، هرچى ام شنيدى نيا جلو در.
    سارا سر جاش خشكـ شد. با استرس منتظر بود كه ببينه چه اتفاقى قراره بيوفته. صداى محوى ميشنيد، صداى يكـ زن كه داشت حرف ميزد. نميتونست بفهمه كه چى داره ميگه، گوشش رو تيز كرد. فضوليش گل كرد، از جاش بلند شد و آروم نزديكـ در رفت. صداى زن واضحتر شد. با گريه داشت ميگفت:
    -...تورو خدا شاهين! من دارم ديوونه ميشم!
    +نگفتم اينورا ديگه پيدات نشه؟!
    -تورو خدا يه فرصت به من بده!
    +ستاره برو، ميزنم يه كارى دستت ميدما!
    سارا داغ شد، تمام وجودش از حسادت داشت آتيش ميگرفت. با عصبانيت به سمت در رفت. شاهين با اخمى ترسناكـ بهش نگاه كرد و با عصبانيت سرش داد زد:
    -مگه نگفتم نيا جلوى در؟!
    سارا اما توجه نكرد، شاهين رو كنار زد تا صاحب صدا رو با چشماش ببينه. دخترى جوون با صورت عمل كرده و آرايش غليظى كه با اشكـ روى صورتش پخش شده بود، جلوى در ايستاده بود. ستاره با ديدن سارا جا خورد. با بغض و ناراحتى گفت:
    -به خاطر اين بچه جواب تلفن منو نميدى؟! خاكـ بر سرت شاهين لياقت ندارى!
    با گريه به سمت آسانسور دويد. شاهين سارا رو كشيد تو و هولش داد. دوباره با عصبانيت داد زد:
    -نميفهمى بهت ميگم نيا جلو در؟!
    سارا بغضش گرفت. با ناراحتى گفت:
    -اين كى بود ها؟! كثافت كارى ميكنى شاهين؟!
    شاهين ناگهان ديوانه شد، چند بار محكم به ديوار مشت كوبيد. با مشت به ديوار ميزد و فرياد ميكشيد:
    -مگه نگفتم نيا جلو در؟! تو چرا زبون آدم حاليت نميشه؟!
    سارا از ناراحتى و كمى ترس گريه اش گرفت. با گريه فرياد زد:
    -خيلى كثافتى! ميرى با هركى دلت ميخواد، هركار بخواى ميكنى، بعد من اعتراض ميكنم سرم داد ميزنى؟!
    شاهين دست از مشت كوبيدن برداشت. با چشم هاى قرمز شده از عصبانيت و مشت هاى خون آلود به سمت سارا رفت. از ترس عقب رفت، اما پاش گير كرد و زمين خورد. شاهين از شونه هاش گرفتتش و تو صورتش نگاه كرد، سارا نميتونست به صورت عصبانيش نگاه كنه. شاهين با لحنى آروم ولى خشمناكـ گفت:
    -تو از كجا ميدونى كه من با اون دختره رابطه دارم؟!
    +يارو كسخله با گريه بياد جلو در خونت گريه كنه؟ ولم كن كثافت، تو خيانت كارى!
    -ببين، آره اصن كردمش! زيادم كردمش، به تو چه ربطى داره؟! تو كى هستى كه به من بگى چيكار كنم چيكار نكنم؟!
    سارا خشكـ شد، انگار كه سطل آب يخ روى سرش خالى كرده باشند. كل تنش سرد شد، نميتونست حرف بزنه. اينقدر عصبانى شد كه تمام قدرتش رو جمع كرد و با مشت زد تو صورتش. شاهين كمى به عقب پرت شد، صورتش رو گرفت و كمى ماليد. سارا با خشم به شاهين خيره شد، تو يكـ لحظه ازش متنفر شد. با عصبانيت گفت:
    -خيلى كثافتى! ازت متنفرم، نميخوام ديگه ريختت رو ببينم!
    از جاش بلند شد و لباسش رو پوشيد و كيفش رو برداشت. شاهين هنوز داشت صورتش رو ميماليد و با نگاهش سارا رو تعقيب ميكرد. سارا بدون هيچ حرفى به سمت در رفت و خارج شد. همينكه بيرون رفت، دوباره بغضش تركيد. انگار با چاقو چند بار به قلبش زده بودند. با حالى خراب و گريه به سمت خونه به راه افتاد.
    .
    چند ماه گذشت و دانشگاه ها شروع شد. سارا خبرى از شاهين نداشت، حتى روژان هم انگار غيب شده بود. دلش ميخواست به خونه شاهين بره و باهاش آشتى كنه، اما غرورش اجازه نميداد. حال روحى خرابى داشت و نميدونست كه چيكار بايد بكنه. شب ها با گريه ميخوابيد و عكس هاى كمى كه با شاهين داشت رو روزى صد بار نگاه ميكرد. توى دانشگاه با كسى حرف نميزد، يعنى حوصله حرف زدن با هيچكس رو نداشت. تو دنياى خودش غرق بود و با خودش ميجنگيد.
    يكـ روز توى محوطه دانشگاه نشسته بود و تو فكر غرق بود كه صداى يكـ پسر از افكار بيرونش آورد. به پسر نگاه كرد. پسر قد بلندى داشت و لاغر بود، پوست سفيد و موهاى بور داشت. چشم هاش روشن بود و توى صورتش شايد به اندازه انگشت هاى يكـ دست مو بود. با اضطراب گفت:
    -ببخشيد خانوم ميتونم وقتتون رو چند لحظه بگيرم؟!
    سارا كمى خودش رو جمع و جور كرد و صداش رو صاف كرد:
    -بفرماييد؟
    پسر با خجالت ادامه داد:
    -حقيقتش من از اول ترم شمارو زير نظر دارم، اگر امكان داره...ميخواستم كه...
    زبونش بند اومد. سارا به صورت پسر كه پوست سفيدش از خجالت قرمز شده بود نگاه ميكرد. با بى حوصلگى گفت:
    -خب؟!
    پسر نفس عميقى كشيد و ادامه داد:
    -ميخواستم اگر ميشه شمارتون رو داشته باشم!
    سارا كمى به پسر نگاه كرد. كمى دلش به حال پسر سوخت، معلوم بود خيلى براش سخت بوده كه حرفش رو بزنه.
    -اسمت چيه؟
    +من...سامان هستم.
    -هميشه اينقدر استرس دارى وقتى با دخترا حرف ميزنى سامان؟
    +من نه...يعنى بله! من كلاً از اون پسرا نيستم كه خيلى سمت دخترا برم، شمارو خيلى...خوشم مياد ازتون!
    سارا كمى با بى حوصلگى به سامان نگاه كرد. هيچكدوم از چيزهايى كه يكـ مرد رو براش جذاب ميكرد، توى سامان نميديد. از طرفى هم نميخواست دل پسر رو بشكونه، ميفهميد كه چقدر سخته كه حست رو بخواى به زبون بيارى.
    -باشه بزن شمارمو.
    سامان انگار بال در آورده بود. باورش نميشد كه موفق شده باشه. با خوشحالى تلفنش رو در آورد و به سارا داد. شمارش رو كه گرفت، خداحافظى كرد و سرخوش دور شد. سارا به دور شدنش نگاه كرد و فكر كرد، چقدر خوب ميشد اگر شاهين هم يكم مثل اين پسر محجوب بود و دوباره توى افكارش غرق شد.
    حرف زدن با سامان براش جالب بود، احساس عجيبى بهش ميداد. خيلى احساساتى و مهربون بود، حال بد سارا با مهربونى سامان كمى بهتر ميشد. توى دانشگاه كه هم رو ميديدند يا وقتى كه بيرون ميرفتند، سامان هميشه با كمى فاصله با سارا ميايستاد و مينشست. رفتارش براى سارا عجيب بود، با رفتار شاهين زمين تا آسمون فرق ميكرد. براى سارا هديه ميخريد و هميشه با احترام باهاش صحبت ميكرد. سارا وقتى باهاش بود، احساس ملكه بودن بهش دست ميداد. كم كم داشت به سامان حس پيدا ميكرد، اما هنوز فكر شاهين ديوونش كوده بود.
    يكـ روز پاييزى با سامان مشغول قدم زدن و صحبت كردن بودند. هوا سرد بود و نسيم خنكى پوستشون رو قلقلكـ ميداد. سامان مثل هميشه با كمى فاصله مشغول راه رفتن بود.
    -من خيلى پاييز رو دوست دارم.
    +آره فصل قشنگيه.
    -مثل چشمات! خيلى رمانتيكه.
    +مرسى عزيزم.
    سامان از حركت ايستاد. كمى من و من كرد، ميخواست چيزى بگه اما روش نميشد. سارا با مهربونى گفت:
    -چى شده؟
    سامان آب دهنش رو قورت داد و نفس عميقى كشيد. آروم گفت:
    -ناراحت نميشى...اگه...دستت رو بگيرم؟
    سارا كمى بهش نگاه كرد. معصوميتش مثل بچه هاى كوچيكـ بود. لبخندى زد و دست سامان رو گرفت، دست هاش داغ و نرم بود. سامان خوشحال و خندان به راه رفتن ادامه داد. دست توى دست در حال قدم زدن بودند و از باهم بودن لذت ميبردند.
    -هوا واقعاً دو نفرس، خيلى...
    يكـ دفعه صدايى آشنا از پشت سر، حرف سامان رو قطع كرد. صدايى مردونه كه با شنيدنش قلب سارا ريخت.
    -نه پسرم، هوا واسه تو يه نفرس!
    سارا به سمت صدا برگشت، شاهين بود. با همون لباس هاى سر تا پا مشكى و عينكـ آفتابى بزرگ به چشمش، فقط كمى ريش و موهاش بلند شده بود. با ديدنش دوباره از سر تا پاش داغ شد، انگار مواد مذاب توى رگاش بود. دست سارا رو گرفت و كشيد سمت خودش. با لحنى عصبى به سامان كه با تعجب بهش خيره شده بود گفت:
    -خوش اومدى! از سايه برو،به خانواده ام سلام برسون.
    سامان با هاج و واج به سارا كه خودش هم داشت شاخ در مياورد نگاه كرد.
    -باباته؟!
    شاهين صورت سامان رو گرفت و چرخوند سمت خودش. عينكش رو از صورتش برداشت و با اخم بهش خيره شد.
    -نه خوشگله، دوست پسرشم!
    سارا با شنيدن اين حرف، توى دلش قند آب شد. دلش ميخواست شاهين رو محكم بغل كنه و سفت ببوستش. سامان كمى خودش رو عقب كشيد. نميتونست چيزى كه داشت اتفاق ميافتاد رو توى مغزش پردازش كنه، گيج و منگ به سارا و شاهين خيره شده بود.
    -يعنى...يعنى چى؟!
    +نشنيدى؟ گفتم دوست پسرشم! كَرى چيزى هستى؟
    سامان يكـ دفعه قاطى كرد و يقه شاهين رو گرفت.
    با عصبانيت داد زد:
    -چى دارى ميگى مرتيكه؟! حرف دهنتو بفهم!
    شاهين پوزخندى زد و با خنده گفت:
    -من جات بودم اصلاً دست به كسى شكل خودم نميزدم!
    +ميزنم دندوناتو خورد ميكنم كسكش!
    سارا يكـ دفعه خودش رو وسط انداخت با زور از هم جداشون كرد.
    -بسه اَه! ديوونه بازى چرا در مياريد!
    +چى ميگه اين مرتيكه سارا؟ از كجا پيداش شد يدفعه؟!
    شاهين زد زير خنده. با تمسخر گفت:
    -جوجه طلايى، اونى كه يدفعه پيداش شد توئى نه من! عاقل باش، به جا آمبولانس با پاى خودت برو.
    دست سارا رو كشيد و دوباره بردتش سمت خودش. سامان عصبانى و گيج به صورت شاهين زل زده بود. سارا بين دو راهى گير كرده بود و نميدونست كه بايد چكار بكنه. از يكـ طرف نميخواست قلب سامان رو بشكنه، از يكـ طرف هم قلبش داشت سرش داد ميزد كه با شاهين برو. بالاخره تصميمش رو گرفت و به آرومى گفت:
    -سامان...من زنگ ميزنم بهت خب؟ الان يكم سخت توضيح دادنش...
    سامان خشمگين و ناراحت به سارا نگاه كرد. شاهين چشمكى به سامان زد و گفت:
    -خوش گذشت، يادت نره سلام برسونى!
    خنديد و دست سارا رو كشيد و با خودش برد. سارا به صورت غمگين سامان كه نگاه كرد، كل تنش سرد شد. دلش نميخواست كه ناراحتش كنه، اما شاهين براش اون لحظه مثل مواد مخدر بود، بهش نياز داشت و نميتونست بهش نه بگه. سوار ماشين كه شدند، سارا با لحن شاكى گفت:
    -كجا بودى تا حالا؟ رفتى عشق و حالاتو كردى تازه ياد من افتادى؟!
    +فعلاً كه شما مشغول عشق و حال بودى دختر خوب!
    -چيه من حق ندارم زندگى كنم؟ سه ماهه معلوم نيست خودت و روژان كجا غيب شديد، انتظار دارى بشينم خونه گريه كنم وقتى با اون پلنگا ميپرى؟!
    شاهين نگاهى به سارا كرد، يكـ دفعه لبشو روى لباش گذاشت. برق از سر سارا پريد، مثل روز اول شوكه شد. به رفتار محافظه كارانه ى سامان عادت كرده بود، يادش رفته بود كه شاهين چقدر غير قابل پيش بينيه. گرماى لب هاى شاهين روى قلبش نشست. شاهين وقتى لب هاش رو جدا كرد، سيگارى روشن كرد و آروم راه افتاد. با لحن عاشقانه اى كه براى سارا عجيب بود، گفت:
    -مگه ميشه غير از تو با كسى بپرم؟!
    +عه نه بابا؟ چى شده مهربون شدى آقاى راوى؟!
    -دلم واسه مشتات تنگ شده آخه!
    +شاهين از اين ادا ها در نيار، به تو يكى نمياد اين مدلى حرف زدن! بعدشم مگه تو نگفتى كه من كسى نيستم تو زندگيت، واسه چى به سامان گفتى دوست پسرشم؟!
    -چه اسم كونى ام داره، سامان! از كى تا حالا با اين بچه خوشگلا ميپرى؟
    +خيليم پسر خوبيه، برعكس بعضيا، يجورى رفتار ميكنه كه حس خوب به آدم بده! يجورى ام باهام حرف ميزنه فكر ميكنم ملكم، بعدشم نپيچون سوال منو!
    -اينقدر اگه خوبه، پس چرا الان نشستى تو ماشين من؟
    سارا ساكت شد، جواب سوالش رو خودش هم نميدونست. شاهين نگاهى به سارا انداخت و چشمكى زد.
    -ميخوايم بريم خونه ى من، به مادرت زنگ بزن بگو دير ميرى خونه!
    +من نميام شاهين! فكر نكن بخشيدمت!
    -مشخصه از نيش بازت كه نبخشيدى! زنگ بزن نگرانت ميشن.
    +گفتم نميام! اصن منو پياده كن همينجا!
    -خودتم ميدونى كه ميبرمت، توام مياى. پس الكى ادا در نيار، دختر خوبى باش!
    سارا حرصى شده بود، ولى كمى هم از سلطه گرى شاهين خوشش ميومد. رفتارش ولى عجيب بود، لحن و حرفاش خيلى عوض شده بود.
    -شاهين، كجا بودى؟
    +همين ورا.
    -مسخره نكن، جدى دارم ميپرسم!
    +منم جدى گفتم، همين ورا.
    -روژان ام همون ورا بود؟
    +نه روژان اون وراس الان.
    -اون ورا كجاس؟
    +فرستادمش رفت فرانسه پيش عموش.
    -چى؟! بدون خدافظى با من رفت؟!
    +آره حالش خوب نبود زياد، افسردگى گرفته بود.
    -كى برميگرده؟!
    +نمياد ديگه، راحت تره اونور باشه.
    سارا خيلى قلبش شكست. روژان رو خيلى دوست داشت، فكر نميكرد كه بدون خداحافظى بره. ولى يكـ دفعه جرقه اى تو ذهنش زد.
    -ببينم...يعنى الان خونه بزرگه خاليه؟
    شاهين نيشخندى زد و دستش رو روى پاى سارا گذاشت.
    -چيه خوشحال شدى؟
    +نه! واسه چى؟ فقط سوال شد برام.
    شاهين آروم رونشو فشار داد. فشارى كه به رونش وارد شد، كمى شهوتيش كرد.
    -آره عزيزم، خاليه.
    +ولى من دلم واسه خونه اَمنمون تنگ شده.
    -اونجا ام ميريم. فعلاً بريم خونه، يه چيزى ميخوام نشونت بدم.
    سارا با اينكه دلش ميخواست، اما ميخواست خودش رو ناراضى نشون بده. به مادرش زنگ زد و بهونه آورد تا بتونه با شاهين بره. بعد از كمى رانندگى بالاخره به خونه رسيدند. باغ مثل هميشه قشنگ و چشمنواز بود. برگ زرد درخت ها روى زمين ريخته بود زير كفش هاشون صداى خورد شدن ميدادند. داخل كه شدند دسته گل رزى كه روى ميز جلوى در بود، نظر سارا رو جلب كرد. با ترديد به شاهين كه با لبخند بهش زل زده بود نگاه كرد.
    -مال توعه، برو برشدار.
    سارا خوشحال شد، دلش ميخواست محكم شاهين رو بغل كنه. ولى خودش رو كنترل كرد و به سمت دسته گل رفت. وقتى برش داشت، جعبه كوچيكـ نقره اى رنگ با روبان صورتى زيرش بود. تو دل سارا خالى شد، شاهين به سمتش اومد و از پشت بغلش كرد.
    -بازش كن.
    سارا به آرومى روبان رو باز كرد. در جعبه كه باز شد، سارا با ديدن گردنبند بزرگ و طلايى كه روش اول اسم خودش و شاهين با خط قشنگى حكـ شد بود، تمام تنش از خوشحالى داغ شد. شاهين گردنبند رو از سارا گرفت، موهاش رو جمع كرد و براش گردنبند رو بست.
    -ميخوام برات يه شاهين جديد باشم! اين چند وقت خيلى فكر كردم، فهميدم كه دوستت دارم!
    سارا زبونش بند اومده بود. قلبش تند ميزد و خون توى رگاش داشت جوش ميومد. حسى كه داشت غير قابل توصيف بود. شاهين محكم توى بغلش فشارش داد و آروم لب هاى داغش رو روى گردن سارا گذاشت و بوسيد. سارا شل توى بغلش افتاد. بوسه هاى شاهين محكم تر شد و كم كم به مكيدن تبديل شد، دست هاش رو از روى كمرش به سمت سينه هاش برد و سفت ممه هاش رو توى دستاش گرفت. آهى بلند از دهن سارا بيرون اومد. شروع كرد به ماليدن سينه هاش، همزمان گردنش رو محكم ميمكيد. سارا تحملش تموم شد و به سمت شاهين برگشت. لب هاش رو روى لب هاى سرخ شاهين گذاشت و با تمام وجود شروع به خوردن كرد. دست هاى شاهين روى بدنش كشيده ميشد و حس شهوتش رو صد چندان ميكرد. ناگهان شاهين از زمين بلندش كرد و لب توى لب به سمت ديوار رفتند. به ديوار چسبوندتش و وحشيانه تر از قبل ميبوسيدش. دست هاى سارا رو محكم با يكـ دست گرفت و برد بالاى سرش، دست ديگشو برد لاى پاش. قدرت انگشت هاش از روى شلوار هم باعث ميشد كه كامل مالش رو حس كنه. به نفس نفس افتاده بود و با تمام وجود از عشقبازى لذت ميبرد. دست هاش رو آزاد كرد و شاهين رو به عقب هول داد. دكمه هاى پيراهنش رو جر داد، دوباره شاهين با زور به ديوار چسبوندتش و لباس سارا رو از تنش در آورد. پوست داغ تن هاى لختشون كه بهم خورد، شاهين ديوانه وار شروع كرد به بوسيدن و مكيدن گردنش. از روى گردنش به سمت سينه هاش رفت و زبونش رو بين ممه هاى سارا كشيد. سارا محكم سرش رو سينه هاش فشار داد و شروع به ناله كرد. همزمان كه سينه هاش رو ميمكيد، سوتينش رو باز كرد. نوكـ سينه هاى سفت شده ى سارا رو بين لباش گذاشت و با قدرت شروع به مكيدن كرد. سارا رو از رون هاش گرفت و بالا كشيد، پاهاش رو دور كمر شاهين حلقه كرد. كير سفت شده ى شاهين روى كسش فشار مياورد و مكش لب هاش روى سينه هاش كل تنش رو به لرزش انداخته بود. به سمت اتاق خواب رفتند، بين راه شاهين پيراهنش رو از تنش در آورد. به اتاق كه رسيدند، شاهين رو روى تخت هول داد و روى شكمش نشست. شروع كرد به عقب و جلو كردن كسش روى كير شاهين، سينه هاش توى دست هاى شاهين داشت له ميشد. موقعى كه با سرعت عقب و جلو ميشد، شاهين گردنش رو محكم گرفت و روى تخت انداختتش. دكمه هاى شلوار سارا رو باز كرد و با شرتش پايين كشيد، دستش رو روى كس خيس و داغ سارا گذاشت و همزمان با مكيدن لب هاش شروع به ماليدن كرد. سارا شل روى تخت افتاده بود و از مالش دست هاى زبر شاهين روى كسش نهايت لذت رو ميبرد. توى لذت و شهوت غرق بود و نميتونست جلوى ناله هاش رو بگيره. شاهين شلوار خودش هم در آورد و روى سارا اومد. سارا ناگهان به خودش اومد و دست نگه داشت. با صدايى گرفته گفت:
    -چيكار...ميكنى؟
    +هيشش! نگران نباش.
    صورت شاهين جدى و مصمم بود، سارا فهميد كه ميخواد چكار كنه. وحشت كرد و به عقب هولش داد.
    -نكن شاهين!
    +آروم باش، زود تموم ميشه!
    -نه اصلاً فكرشم نكن!
    +سارا كسشعر بازى در نيار، وقتش شده ديگه.
    -آخه...نه...من بايد فكر كنم!
    +فكر كردن داره مگه؟ بخواب بزار كارمو بكنم.
    -شاهين، من مطمئن نيستم آخه!
    شاهين با چشم هاى خمارش با عصبانيت به سارا زل زد. با اخم كمى بهش نگاه كرد ولى بعد از چند لحظه لبخندى كوچيكـ روى لب هاش اومد. با صداى آروم و لحنى مهربون گفت:
    -باشه خوشگلم، مجبور نيستى كارى كه نميخواى رو بكنى.
    بلند شد و از اتاق بيرون رفت. سارا با زحمت نفس هاش رو منظم كرد و پتوى تخت رو، روى بدن لختش كشيد. به درخت هاى حياط كه پر از برگ هاى زرد بودند خيره شد، ضربان قلبش آروم شد و دماى بدنش رفته رفته پايين اومد. دستش رو روى گردنبند طلاى گردنش گذاشت و به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه بلند شد و شلوارش رو پوشيد و از اتاق بيرون رفت. شاهين رو نديد، به سمت آشپز خونه رفت. پشت ميز نشسته بود و با اخم به زير سيگاريش نگاه ميكرد. ليوان توى دستش خالى بود. به آرومى به سمتش رفت و سرش رو توى بغلش گرفت.
    -ناراحتى از دستم؟
    كمى سكوت كرد و بعد با لحنى مهربون گفت:
    -نه عزيزم ناراحت نيستم.
    +ميدونى كه من از ته دلم ميخوام كه همه چيزو باهات تجربه كنم، ولى الان واقعاً مطمئن نيستم! وقتى يدفعه غيب شدى، من چجورى بدونم كه دوباره غيب نميشى؟!
    شاهين نفس عميقى كشيد. سرش رو از بغل سارا بيرون آورد و كام سنگينى از سيگارش گرفت. با همون نگاهى كه سارا رو ديوونه ميكرد به چشماش نگاه كرد. لبخندى زد و گفت:
    -گردنبندرو دوست دارى؟
    +عاشقشم!
    -خودمم خيلى دوسش دارم.
    شاهين زير چشمى نگاهى به بدن نيمه لخت سارا انداخت و با لحن خاصى گفت:
    -هر روز بدنت قشنگ تر ميشه، دوست دارم نقاشيش كنم...
    سارا توى دلش قند آب شد. نتونست جلوى لبخندش رو بگيره.
    -دوست دارى بدنمو؟
    +مگه ميشه دوست نداشته باشم؟ شبيه نقاشى ماجاى برهنه ميمونه.
    سارا ذوق زده كمى سينه هاش رو جلو داد تا بيشتر به چشم بياد. شاهين خنديد:
    -چه ذوقى ام ميكنه!
    +ايش خيلى ام دلت بخواد!
    با خنده و شوخى مشغول حرف زدن بودند كه تلفن سارا زنگ خورد. وقتى به صفحه نگاه كرد ناگهان دلش ريخت، سامان بود. نفس عميقى كشيد و جواب داد:
    -الو بله؟
    كمى سكوت شد. بالاخره سامان با صداى گرفته به حرف اومد:
    -سارا...خيلى كثافتى!
    +درست حرف بزن! يعنى چى؟!
    -اون مرتيكه كى بود ها؟
    +به تو چه ربطى داره؟ بابامى يا داداشمى؟
    -من هيچكس نيستم پس...جالبه!
    +آره هيچكس نيستى! زنگ نزن به من ديگه.
    تلفن رو قطع كرد. چند بار ديگه هم زنگ زد، اما سارا رد تماس داد. دلش نميخواست كه قلبش رو بشكنه اما حالا كه شاهين با اخلاق جديدش برگشته بود، نيازى به سامان نداشت. تا نزديكاى غروب با شاهين بود، تلافى چند وقتى كه هم رو نديده بودند رو درآوردند. وقت رفتن كه شد، شاهين با ماشين رسوندتش دم خونه، با بوسه از هم جدا شدند. سارا انگار كه روى ابرها راه ميرفت، وارد خونه شد. مادرش كمى با تعجب نگاهش كرد، بعد از مدتى طولانى دخترش رو اينقدر شاد ميديد. مادرش رو بوسيد و به حمام رفت. تمام مدت تو فكر شاهين و اتفاقات اون روز بود. توى پوست خودش نميگنجيد، چون كه شاهينش برگشته بود اونم با حرف ها و اخلاق صد برابر بهتر. تا نيمه هاى شب با شاهين چت كرد، تا اين كه از خستگى تلفن به دست خوابش برد.

    ادامه...


    نوشته: دخترک

  • 44

  • 5




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • داستان روند خوب و قابل باوری داره ادامه بده......


    •   f.a.65
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • به تو چه ربطی داره ؟ بابامی یا داداشمی؟
      عاشق این دیالوگ شدم،
      منم یک نفر هست که دوستمه ، ولی من واسش هیچکسم


    •   .Goodnight.
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • چه عجب یه نوشته درستو حسابی دیدیم......


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • ننویس بابا
      طومار ننویس
      کس شر ننویس
      این کس داد اون کس داد


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • دخترکِ خوب،داستانت تم باور پذیری داره ولی تو دوراهیِ ادبیات نوشتاری و ادبیات گفتاری (یا شاید اروتیک) گیر کردی،گاهی این و گاهی اون یکی..
      یه راه رو انتخاب کن و اونو ادامه بده (rose) (rose)


    •   Lucky.man
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • داستان خیلی طولانی شده. اما از یک فاز منطقی برخورداره. اما بهتره نوع ادبیات را تعیین کنی


    •   Esfandiar134949
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • ععههههه


    •   Parsamoradiiii
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • خوب بود ولی نسبت به بقیه محتواش کمتر بود


    •   saeedno15
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • داستانت رفته رفته داره قشنگتر میشه پس ادامه بده...


    •   Mamadorg88
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • چیزی بدون عیب وجود نداره. کارت 20
      ادامه بده


    •   Gozaran
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • از نظر من بد نبود
      اما گیرا هم نبود
      خیلی معمولی و کش دار
      پر از احساسات معمولی و درجه ۳
      تعابیر و تشبیهات تکراری مثل راه رفتن روی ابرها که حال من یکی رو بد میکنه


    •   Gozaran
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • ولی وقتی شاه ایکس میگه بنویس
      بنویس
      شاید از دل این .... یک بادوم زمینی در بیاد


    •   Saman._.ss
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • از نظره من قشنگه
      همینطوری ادامه بده واسم جذاب شده (rose)


    •   کاکتوس123
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • عزیزداستانت عالیه به کوس شعرهای بعضیا گوش نده اونایی کهانتقاد میکنن خودشون حتی سواد نوشتن ندارن داستانیکه عالیه عالیه دیگه ازحسودی ایراد گرفتن نداره ..بنویس گلم تو 20 هستی اوکی


    •   Alouche
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • خیلی قشنگ بود دوس دارم موضوعشو زود تمومش نکننن لطفاا تهش بد تموم نشه..زود زود بزار ادامشو لایک عزیزم


    •   sepideh58
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • لایک ۱۱
      اخه چرا من این شاهین رو دوس دارم --
      با اینکه میدونم اشغاله!اما خودمو قانع میکنم که میشه درستش کرد. اما آیا توبه گرگ مرگه؟
      سامان محجوب ..همیشه این آدما قربانی میشن..
      این قسمت جذاب ترین قسمت بود !
      سلطه گری و هر بازی های شاهین رو دوس دارم اما ازش متنفرم-
      -


    •   arsh2452
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • خوب بود . لایک میدم


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • این قسمت واقعا بهتر از قبل بود، خسته نباشی، منتظر ادامه ش هستم، لایک ۱۴ تقدیم شد.


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،3 روز
      • 13

    • عرض شود که سه قسمت رو الان خوندم و نظر سه تایی رو همین الانن میدم!
      قسمت اول که آدم حس میکرد ورداشتی یه گونی غلط املایی رو با سرتاس ریختی وسط داستان! اونو به همین دلیل دیسلایک دادم.
      قسمت دوم واقعا پیشرفت زیادی داشت. ولی هنوزم یه سری مشکلات نگارشی و ویرایشی درش به چشم میومد. با این حال لایک دادم بهش.


      میرسیم به قسمت سوم که نحوه روایتش واقعا پیشرفت کرده و لایق تعریفه. ولی خط اصلی داستان داره وارد فضای کلیشه ای میشه. کلیشه پسر خوب - پسر بد و دوراهی احساس - منطق. این مسیر کلا وارد شدن بهش اشتباهه. چون در حالت عادی، هر دو مقصدش تکراری ان! اگه نهایتا پسر خوب انتخاب بشه میشه پایان خوب تکراری ای که به مضاق اکثریت خوش بیاد. اگه پسر بد انتخاب بشه، میشه واقعیت و تکرار مکرراتی که تو زندگیمون میبینیم!


      لذا، واقعا منتظر یه پایان غافلگیر کننده ام (گرچه امیدوار نیستم). چیزی که هم با عقل جور در بیاد و هم با دنیا و طرز فکر شخصیت ها. هنر واقعی نویسنده تو پایان بندی مشخص میشه. پایان بندی ای که عرض کردم، در حال حاضر، هر دو مقصدش، تاثیر هردوتا، و تا حدی حتی مسیر رسیدن به دوتا مقصد مخالف، قابل پیش بینیه!


      لایک 18ام


    •   mahsabano
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • بیچاره سامان :(((


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 16

    • پیشرفتت قابل تقدیره و اینکه به توصیه های ماها گوش دادی، قابل تقدیرتر. یکی دوتا اشکال کوچیک داشت که برای بهتر شدن کارت میگم.


      چسبوندتش غلطه، باید بگی چسبوندش. سه چهار بار ایراد رو دیدم. کسره اضافه باز هم یه جا از دستت در رفته بود! روایت داستان بهتر شده بود ولی هنوزم نه کاملا کتابیه، نه کاملا عامیانه.


      این رو نمیشه نگم (biggrin) بدبختِ داستان باید اسمش سامان باشه، اسمشم به کونی بودن متهم بشه؟! (biggrin)


      لایک ۲۱ تقدیمت. منتظر ادامه اش هستم.


    •   SSAa699
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • وای وای چه داستان قشنگی من چقدراین داستانو دوس دارم .افرین عزیزم افرین خواهش میکنم ادامه بده دیر نکن لطفا ..لایک 20 (rose)


      بالاخره من این شاهینو میدزدمش و پیش خودم نگهش میدارم ،،،ای جااان
      عاشق سلطه گری و غیر قابل پیش بینیشم. (drooling) (drooling)


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • خیلی خوب بود
      داستان خوب باشه ادم تا تهشو میخونه
      هر چقدم طولانی


      پ ن
      همونی که سپیده بانو گفت


    •   امیر1000000000
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • عالیه فقط چون نوع نوشتن متنت بیشتر ادبی هست ، بجا کیر یا کس از وارژن و آلت استفاده کن :)


    •   امیر1000000000
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالیه فقط چون نوع نوشتن متنت بیشتر ادبی هست ، بجا کیر یا کس از وارژن و آلت استفاده کن :)
      فقط یه خواهش اخرش قشنگ تموم شه
      لایک 24


    •   MamalSparow
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • این یکی از قبلی ها بهتر بود


      منتظرم بعدی بیاد ببینم چی میشه تهش


    •   Scott12
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لاولی دارن جاتو میگیرن.فکر کنم اسم لاولی از دور خارج بشه.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • حالا دیگه میشه گفت داستان عالی بود و همه چیز رو رعایت کرده بودی.
      آفرین
      لایک۲۸
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • Gayanehجان روت رو ببینیم داداش


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • حمید سیگاری عزیز هستم داداش،داستانا دیگه بی محتوی شدن خودت که خوب میدونی (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • داداش ایشالا پنجشنبه داستانم رو آپ میکنم بخونی خوشحال میشم.
      تغییر سبک دادم
      فحش نخورم صلوات (biggrin)


    •   Vashkin
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • همه چیه عالی
      فکر کنم اسم پسره رو واسه این گذاشتی سامان که از این سامانِ معلم ادبیات ما که گیر میده و غلط‌املایی میگیره انتقام بگیری! لقب کونی هم که بهش چسبوندی!


    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • Vashkin داداش دهنت سرویس (rolling) ما اگر نقد میکنیم، واسه پیشرفت ایشونه.


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،2 روز
      • 8

    • از نظر من علاوه بر اینکه شاهین (خر پیر قصه مون) قراره سارا جون رو به سی روش سامورایی بگائه و عقب جلوشو یکی کنه،سامان و رفیقاش هم (به تلافی دیوث بازی ای که سارا درآورد سر سامان بیچاره،و اونطور شکستَش،) باید سارا رو ببرن تو مکان و خلاصه یه ظهر تا شب باهاش گروپ بزنن تا عدالت برقرار بشه.
      چون وقتی آدم خودشو جای سامان مفلوک میذاره،احساس فوق العاده بدی بهش دست میده.احساسی که امکان داره آدمو به سمت خودکشی سوق بده.
      البته متاسفانه اکثر خانوما همین خصلت رو دارن.و همینه که آقایون معمولا پیش دستی میکنن و خانومارو قال میذارن میرن.
      قلمتون تواناست.لایک تقدیمتون.


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • Sepideh58


      سلام.
      آدمایی مثل شاهین رو به کرّات دیدم...در یک نگاه اخلاق این دسته آدمها همونقدر که واسه خانوما جذاب و دوس داشتنیه،همونقدر هم خطرناک و کشنده س.اینجور آدمها تا اونجا که از رابطه لذت میبرند همراه هستند.اما وقتی که لذتشون کم میشه،یا منافعشون تو رابطه به خطر میفته یا حتی اگه پیشنهاد و کِیس بهتری گیرشون بیاد،چنان با بیرحمی تمام طرف مقابلشون رو قال میذارن میرن که،اونیکه جا میمونه تا آخر عمرش درد میکشه و دیگه اون آدم سابق نمیشه.
      پس خانوما بدونن یه عاشق ساده تر و آرومتر و بی ریاتر،میتونه به مراتب بهتر از چنین عشاقی باشه.


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • دنیا پره از سامانهای مفلوک و شاهین های کونده صاحب همه‌چیز،واقعیت هم اینه که زنها جذب شاهینها میشن نه سامانها
      از بیچ کینگ عزیز هم انتظار نداشتم بنویسه مضاق!


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • منم سه قسمتو الان با هم خوندم :-) داستان جالبیه... اما این دختره بد رو اعصابمه! متنفرم از اینکه از یکی استفاده کنی که یکی دیگه رو یادت بره! بعد هم زرتی برگردی بری پیش همون قبلیه که رید بهت!


      وضعیت ایرانی‌های خارج از کشور هم همینه! میان اینجا از آزادی و تمام امکانات این بدبختی‌های اسکاندیناوی استفاده میکنن، بعدشم در نهایت بی شرمی بر میگردن قایمکی یواشکی با پاس ایرانیشون میرن به قول خودشون وطنشون!


      خوب تو اگه وطنت اینقدر تحفه اس برای چی نموندی همونجا؟ اگه اینقدر عاشق وطنتی با تمام بدبختی‌هاش سیکتیر همونجا بمون!


    •   navida.x
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • داستان پردازیت و ایجاد کشش و جذابیت تو داستانت خوبه اما یه نکته منفیش به نظرم اینه که برنده داستان اونیه که همه چی داره و جذاب پول ، خونه، ماشینو....
      همین یکم وارد کلیشه میکنه داستانتو


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • پروفسور بالتازار
      عارضم که یه عزیز دیگه ای هم اومد تو خصوصی سر همین بیسوادی، خجالت داد ما رو! بعدشم، چرا انتظار نداشتین؟ سواد نمدار همینه دیگه <img class=" />


    •   sepideh58
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • Marshaall_Boss
      کاملا باهاتون موافقم ...یه سری رفتارها و اخلاق های خاص در این شخصیت بود که دوستش داشتم و بر عکس یه سری خصایص که نام بردین هم وجود داشت ک ازش متنفر بودم
      بخاطر همین دوست داشتن و تنفر رو با هم بکار بردم.
      تنها مزیت اخلاقیش حداقل برای من همین سلطه گریش هست با اینکه میدونم قطعا هرزس!
      و آزموده را آزمودن خطاست !


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • اوووووومممممم يه لايك خوشگل برا يه داستان خوشگل كمه ولى كاريش نميشه كرد (rose)
      مرسى كه ذهن منو درگير ميكنى :)
      فقط اميدوارم اون اتفاقى كه حدسشو ميزنم نيفته ;)
      پر قدرت ادامه بده


    •   مردتنها90
    • 3 هفته
      • 0

    • عالی بود قلمت حرف نداره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو