دختری از کرانه خلیج همیشه فارس (۱)

    دوستان سلام
    یکی از خاطرات واقعیمو براتون مینویسم و چون وقت خودم برام باارزش است پس به وقت شماهم احترام میزارم و میگم که این خاطره را در دو قسمت آپلود میکنم بخش اول سکس ندارد!


    غروب یکی از روزهای زمستان با یکی از بچه ها که ماشین داشت از دانشگاه بندرعباس زدیم بیرون تازه ترم دو را شروع کرده بودیم، با امین از سال چهارم دبیرستان همکلاس بودم توی خانم بازی و مخ زنی کارش حرف نداشت البته فقط زن ها و اگه با یه دختر ساعتها توی اتاق تنهاش میزاشتیم فقط عین بز نگاهش میکرد
    امتحان کردم که اینو میگم، از اصل ماجرا دور نشیم
    چیز زیادی از دانشگاه دور نشده بودیم که کنار خیابون چشممون به یه دختر هجده نوزده ساله افتاد که البته چون بدن توپری داشت ما فکر کردیم بزرگتره
    بعدا فهمیدیم فقط 16سالشه
    امین رفت جلوش ترمز کرد و من به دختره گفتم خانم بفرمایید بالا برسونیمتون جمله ی دیگری هم بلد نبودم
    هنوزم بلد نیستم خخخخخ
    نمیدونم شما ها چی میگید به این پلنگ ملنگ ها که سوار میشن، تا اینو بهش گفتم دختره با لهجه جنوبی بهم گفت دست از سرم بردارید منم زدم رو فرمون و به امین گفتم حرکت کن
    یه کمی تو خیابون کوس چرخ زدیم شاید یه مورد دیگه ای به تورمون بخوره
    خداییش وقتی از دانشگاه زدیم بیرون اصلا تو فکر خانم بلند کردن نبودیم ولی وقتی این خانم تپلی را دیدیم شاخکامون به کار افتاد
    خلاصه بعد بیست دقیقه شایدم کمتر یا بیشتر یه میدان بالاتر همون دختره رو دیدیم به دوستم گفتم بایست و از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفش
    گفتم خانم ما منظوری نداشتیم فقط خواستیم برسونیمتون اگه ناراحتتون کردیم معذرت میخوام
    برگشت گفت نه خواهش میکنم اشکالی نداره تو هم مثل کاکامی
    پرسیدم حالا کجا میخوای بری لهجه ت که به بندری ها نمیخوره
    گفت من از خونه فرار کردم میخوام برم فلان جا و اسم یکی از روستاهای اطراف بندرعباس رو آورد
    گفتم این موقع شب که فکر نمی‌کنم ماشین گیرت بیاد حالا بیا سوار شو یه کاری میکنیم آخه
    اومد سوار شد و بعد از سلام به دوستم بهش گفت آهنگ شاد نزار، داریوش نداری؟
    رفیقمم براش داریوش گذاشت که الان یادم نیست چه آهنگی بود و دختره شروع کرد باهاش زمزمه کردن بعد به عربی به دوستم گفت مااسمک؟ دوستمم بهش گفت امین
    بعد رو کرد به من و پرسید توماره نام کیاهه؟ منم گفتم مرا نام هومن
    بواسطه شبکه های تلویزیونی عربی
    و فیلم‌هایی که پخش میکرد
    بچه های اونجا هرکدوم یه ذره عربی
    یه ذره اردو و یه کم انگلیسی را بلد بودند
    البته این دختر عربی و اردوش خیلی قوی‌تر از ما بود. بعد که حرف زد اینو فهمیدیم
    خلاصه بهش گفتم من تنها زندگی میکنم میخوای شب بیای پیش من و صبح بری؟ اولش گفت میترسم
    بعد که بهش گفتم توی خیابون تا صبح ترسناک تره یا پیش من
    گفت پیش تو ترسناک نیست بستگی داره به اینکه واقعا تنها باشی یا نه
    گفتم خوب میای میبینی اگه راست نگفته بودم برو
    خلاصه سرکوچه بهش گفتم سرتو بگیر پایین همسایه ها نبینند
    و بعد ازینکه در حیاط و باز کردم دوستم با ماشین اومد داخل و دختره یه نگاهی به حیاط کرد و پیاده شد گفت تشنه ام
    رفتم از داخل یه بطری آب آوردم
    با لیوان بهش دادم ریخت و گفت اول خودت بخور
    گفتم آب از کوچیکه
    نون از بزرگ
    گفت میخوام مطمئن بشم چیزی تو آب نریختی، آب و سرکشیدم و اینبار من برای اون ریختم آب و که خورد تازه یادم افتاد اسمش را نپرسیدم
    چون گفته بود انگلیسی هم بلدم
    به انگلیسی ازش پرسیدم


    گفت my name is maryam
    بعدا که شناسنامه ش را نشونم داد
    دیدم راست گفته
    گفتم چرا از خونه فرار کردی
    اهل کجایی؟ اسم یکی از شهرهای استان مجاور یعنی استان بوشهر و آورد
    و
    بعد هم تعریف کرد که با یه درجه دار نیروی انتظامی که در همسایگیشون بوده دوست شده بوده
    ظاهرا آش نذری برده در خونه یارو
    طرف هم موقع پس دادن کاسه یه گل گذاشته بوده توش و گفته این گل و واسه خودت گذاشتم
    و ابراز علاقه کرده بوده
    دوستان باتجربه میدونن که دختر توی اون سن را چقدر راحت میشه برد توی عالم هپروت
    خلاصه یه مدت نامه و چشمک بازی و کار به قرار توی خونه رسیده بود و مرتیکه نامرد توی شربت آلبالو قرص خواب حل کرده بوده


    خخخخخخ بازهم این شربت نامرد


    و این دختر و بیهوش میکنه و بهش تجاوز میکنه
    بعدم که دختره بهوش میاد و متوجه میشه چه بلایی سرش میاد گریه زاری میکنه و میگه یا باید بیای خواستگاریم یا خودمو میکشم و وصیت میکنم که تو باهام این کار و کردی
    طرفم قول میده که خانواده ش را از شمال خبر کنه که بیان خواستگاریش
    خلاصه یه مدت دختر بیچاره را دست به سر میکنه تا منتقل میشه و برای همیشه از اون جا میره
    دختر بیچاره هم وقتی میبینه دستش دیگه به یارو نمیرسه موضوع را مسکوت میزاره تا وقتی که پسر عموش میاد خواستگاریش
    وقتی میبینه خانواده ش قبول کردن ناچار میشه شناسنامه ش را برداره و از خونه فرار کنه
    بقیه ش را خیلی زود براتون میگم در ادامه اتفاقای جالبی میوفته که توصیه میکنم حتما بخونید.
    ممنون که وقت گذاشتید و خوندید.


    نوشته: هومن

  • 7

  • 11




  • نظرات:
    •   Kosdat
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عجب


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • pleaseeeee هومن ننویس.
      به جاش بزن تو کار تدریس خصوصی زبان و عربی. تسلطت به عربی و انگلیسی تو حلقم لامصب. بچه 5 ساله هم الان بیشتر زبان حالیشه.


    •   @shab
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • کونی هم عربی هم اردو فارسی انگلیسی هندی بلد بود دختر ۱۶ ساله


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • یعنی زبانو آسفالت کردی تو پسر چجوری ب ذهنت رسید اسمشو انگلیسی بپرسی؟؟؟ یعنی خار تموم روشای مخ زنی بود


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • من بهت لایک دادم فقط لطف کن و ندید پدید بازی در نیار فهمیدیم زبان بلدی.
      توکه اسم شربت میاد میخندی نمیدونی با این کارت بچه ها ایستگاهت میکنن؟؟؟
      هومن جان منتظر ادامش هستم.
      موفق باشی


    •   Clay0098
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • دوست عزیز زحمت کشیده بودید ولی خیلی کوتاه بود.از علائم نگارشی هم که اصلا استفاده نکردید
      ولی چون صمیمانه بود لایک رو میدم
      امیدوارم خاطره بعدی بهتر و اصولی تر باشه


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • سلام دوستان مرسی که خاطره منو خوندید
      اگه تعداد لایک ها بیشتر شد ادامشو مینویسم
      من خودم چون خاطرات واقعی را به داستان‌های جقی ترجیح میدم واستون یکی از خاطراتم را نوشتم
      وگرنه بلدم داستان بنویسم بجقید
      ولی اینجا به اندازه کافی سوژه واسه جق تون هست نیازی به من ندارید.


      Clay@ جان چشم اگه ادامشو نوشتم حتما نکته ای که فرمودید را سعی میکنم رعایت کنم.


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • Lovely@ رها جان بخاطر مخ زنی نبود
      چون خودش گفت عربی و انگلیسی و اردو بلدم، خواستم ببینم راست گفته یا خالی بسته؟


    •   rezahot1981
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • نخوندم، فقط برای اینکه بینصیب نمونی و مدیونت نشم، کس نن. ت


    •   esiiishahi30cm
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • lovely_grl دلم می خواد واقعیت ش رو بگی ...
      مخ خودت رو اولین بار با چه زبونی زدن ؟؟؟؟
      هومن جان ، شما هم از انتقاد های دوستان دلخور نشو !!
      اینجا شما اگر بهترین داستان رو هم بنویسی ، فقط داستان ت باید یه سبک و سیاق خاصی داشته باشه که دوستان شما رو مورد لطف و عنایت خودشون قرار ندن .....
      در غیر اینصورت یا ننویس و حالا که نوشتی به نکته نظرات اساتیر بزرگوار گوش کن .....


    •   mohsen_bokon_1245
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • فقط تا اونجا خوندم که گفتی قسمت اول سکس نداره


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • rezahot1981@ و متقابلا سلام آتشین سالار بنده را به مامان و خواهر نامحترم تون برسونید
      چون دیدم خیلی با فرهنگی خواستم خواهر گرامی هم بی نصیب نماند.
      اگه خیلی فحش دوست داری بگو تا سایر وابستگان
      شیر خوار تا ک. ی. ر خوار راهم بدم دم فحش که حالشو ببری.


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اول داستانت گفتی واقعیه...برا همین شک دارم واقعی باشه...در ضمن مگه میشه دختر به همین راحتی بگه من فراریم؟؟کاری با پا دادنش ندارم...دیسلایک


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • M. H. A@آره دقیقا به همین سادگی گفت من از خونه فرار کردم
      این داستان نیست خاطره س


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • یعنی شک ندارم اغلب اینا که دیس میدن و فحاشی می‌کنند همونایی هستن که قبلا بخاطر جق نوشته ها و سوتی هاشون و داستان‌های چرتشون قهوه ای شون کردم.
      حالا مثلا میخوان تلافی کنند.
      ولی بازم چرت بنویسید و داستان دروغ تحویل خلایق بدید قهوه ای تون میکنم با شدت بیشتر


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • هومن جان امیدوارم هرجا که هستی سالم و سلامت باشی.
      من خودم به داستانت لایک دادم.این رو گفتم بدونی که حرفی که میزنم بخاطر کامنت ها و فحاشی به کسانی که داستانت انتقاد کردن نیست چون جزء اونا نیستم و شامل من نمیشه.
      ولی بنظرم شما که عضوی از این سایت هستی و با فضاش آشنایی یا نباید داستان بنویسی یا وقتی نوشتی باید انتظار هر کامنتی رو داشته باشی.بنظرم اینکه بیای در مقابل فحاشی کنی کاره درستی نیست.چون همونطور که خودت اشاره کردی شما هم همین کار رو با داستان بقیه کردی و کامنت های نامناسب نوشتی.
      امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشی و به دل نگیری.
      همونطور که تو کامنت قبلیم نوشتم امیدوارم ادامه داستان رو خیلی قوی تر از این بنویسی و بی صبرانه منتظر ادامه داستانت هستم.
      موفق باشی؛


    •   mrchicco
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • منم همه اونا که حمید گفت و بهت میگم مضاف بر اینکه برات ارزوی موفقیت هم دارم و صبور باش پسر جان خاطره داستان دروغ راست اینجا شهوانیه یعنی جایی که هر داستانی باعث تحریک نیست و برای فحشه


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • حمید جان شما درست میگی ولی کسی که اونقدر شعور نداره که دروغ و راست را ازهم تشخیص بده بعد بیاد به دیگران تهمت دروغ بزنه لایق فحش خوردن است آخه این خاطره چه چیز عجیب و غریبی توش هست که کسی باور نکنه نه سایز غیر واقعی نه لاکچری بازی های دروغکی نه آدما و اماکن دور از ماها
      یه کلمه هم بهش اضافه نکردم که بخوان برچسب دروغ بهش بزنن


      ولی‌ انگاری اشتباه کردم باید یه مشت دروغ تحویلشون میدادم.


    •   MFM_iran
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • دوست دارم ادامشو بخونم هومن جان
      با شناختی که من ازت دارم شک ندارم که داستانت واقعی است.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو