دختری به نام گلرخ

    در ماشین و محکم بستم و با حالتی عصبانی اومدم ‌‌کنار باک ماشین و بهش تکیه دادم. دست بردم توی جیب کاپشن جین پاره پوره ام و پاکت سیگارو از توی جیبش در آوردم که فقط تهش یکی مونده بود، نگاهم همش ته جاده ی سوتو کوری بود که ماشینمون توش خراب شده بود و کاری ازمون بر نمیومد، با حرص سیگارو گذاشتم روی لبمو فندک رو زیرش گرفتم، کام اول و کام دوم و بعد یه پک عمیق، انگار داشتم همه حرصمو سر سیگار در میاوردم که ساره از ماشین پیاده شد‌ و اومد کنارم با عشوه های همیشگیش سیگارو از دستم ربود و پکی به سیگار زد، با یه لحن مسخره‌‌ و طلبکار که آدامس از لای دندوناش معلوم بود شروع کرد به سیم جیم کردن من، اصلن حوصله شنیدن حرفاشو نداشتم لگدی به سنگ ریزهای کنار جاده زدمو ازش دور شدم دوباره اومدم کنار کاپوت ماشین و داد زدم؛
    _سارین کاپوتو بزن بالا ببینم!
    _با منی؟
    _پَ نَ پَ با عمه مرحومتم...
    _خب اینجا که چیزی نیس؟ چی رو بزنم؟
    _بابا بیا جلو پشت رول بشین اونجا زیر فرمون یه اهرمه اون بکش تا باز شه!
    با هزار ناز و عشوه از صندلیه عقب ماشین خودش رو انداخت روی صندلی جلو پشت رول و شروع کرد به درست کردن موهای درهم‌ ریخته توی شالش از آینه شیشه جلوی ماشین..!
    از شدت حرص داشتم دندونامو بهم فشار میدادم که اینبار با تمام خشمم داد زدم؛
    _ول کن اون موهایه....بجاش اون صاب مرده رو بکش سمت خودت.
    _یعنی الان اینجاس دقیقا؟
    _نه تا تو‌ بیای رفت مسافرت، بابا همون زیره دیگه!
    چندبار زور زد و تلاشش رو کرد و‌ موفق نشد؛
    _نیکا بخدا نمیشه من زورم نمیرسه بش!
    سرمو تکون دادم و با همه حرص و جوشی که میخوردم به سمت ماشین رفتم شروع کردم به غرولند کردن؛
    _خدایا چرا من با یه مشت گاگول تیتیش مامانی همسفر شدم آخه چرا؟بیا منو بکش که راحت شم، کم‌بدبختی داشتم حالا تو این هیری ویری باید این لگنم خراب میشد!
    سوده و نیلوفر هم که عقب جیپ نشسته بودن داشتن به زور خنده هاشونو میخوردن تا من متوجه خنده هاشون نشم با تمام زورم اهرم رو کشیدم صدای تق کاپوت خبر از باز شدنش داد، دوباره به سمت کاپوت برگشتم و با هر دو دست بسمت بالا هُلش دادم و ثابتش کردم.
    شروع کردم به وارسی قطعاتی که جلوم‌ بودن‌ و اما من حتی اسمشونم نمیدونستم کمی که تقلا کردم و راه بجایی نبردم با گفتن کلمه؛
    _فاک، فاک، فاک
    عصبانی شدم و با لگد به سپر جلوی‌ ماشین زدم که باعث شد پام درد بگیره و‌ دور خودم با یک لنگ در هوا بچرخم که بچه ها پقی زدن زیر خنده!!


    نیم ساعت بعد راننده سایپایی که از اهالی اون اطراف بود در حال گذر با دیدن ما نگه داشت و ماشین مارو بکسل کرد.
    طرفهای شب بود که مارو به یه مکانیکی توی یه روستای کوچیک ولی با صفا رسوند و بعد کلی تشکر از ما جدا شد و رفت.مکانیک بعد از وارسی ماشین گفت که الان دیر وقته و فردا سرش خلوت بشه حتما ماشینمون رو تعمیر میکنه و ازمون خواست که امشب برای موندن جایی رو‌ پیدا کنیم. وسایل هامون و برداشتیم ازش جویایه آدرس هتل یا مسافرخونه شدیم که گفت توی اون روستا فقط یه خونس که به مسافر جا میده و اسم صاحبش ننه اسمره و شروع به آدرس دادن کرد.
    یک ربعی تا خونه ننه اسمر راه بود وقتی رسیدیم همه دخترا از بس خسته بودن روی پله هایه جلویه ساختمان ولو شدن.
    همینطور که جلو میرفتم ننه اسمرو صدا میزدم که پیرزنی تقریبا ۷۰ ساله با لباس محلی و پشتی خمیده از پشت ساختمون با یک سبد تخم مرغ محلی در دست به طرفم اومد و گفت؛
    _سلام ننه اتاق میخواستین؟
    _سلام شما ننه اسمرین؟
    _بله خودمم تی بلا می سر چند نفرین؟
    __پنج نفر ننه اسمر
    _باشه از همون پله ها برین بالا منتهی کفشاتونو در بیارین ننه تا ناپاک نشه رو قالی ها آخه من نماز میخونم.
    _چش ننه جون شما نگران نباش فقط اتاق هاتون شبی چنده؟
    _ننه حالا خسته این برو تو در ضمن یه کلبه خرابس باهم میشینیم و یه لقمه میخوریم بعدا هرچی دادین خدا بده برکت فقط ننه همتون دخترین؟
    _آره ننه همه مون از دم دختریم
    _باشه ننه برین بالا تا منم بیام
    به سمت دخترا اومدم و گفتم؛
    _پاشین تنبلا پاشین خوبه همش یه ربع پیاده روی کردینااا یکی نفهمه فک میکنه کوه کندین.
    تا رسیدیم بالا منظره ی زیبای چراغ هایه روشن روستا توی شب نظرمو جلب کرد، کرم های شب تاب دور چراغ توری میرقصیدن و صدای تلویزیون از طبقه پایین به گوش میرسید که داشت ترانه ای گیلکی رو پخش میکرد، دخترا هم مشغول در آوردن کوله ها و وسیله هاشون بودن و در این بین فقط ساره بود که دراز کشیده بود و بیخیال سرگرم گوشیش بود.
    هوای مطبوع شمال و نسیم خنکش طوری بود که سیگاری رو طلب میکرد، دست بردم توی جیبم تا پاکت سیگارو در بیارم که دیدم پاکت خالیه، تازه یادم افتاد که آخریشو همراه با ساره شراکتی کشیدیم، از روی ایوان ننه اسمر رو دیدم که داشت به سمت قفس مرغ ها میرفت از همون بالا صداش زدم و ازش پرسیدم که اطراف سوپرمارکتی چیزی هست؟ و اون جواب داد که سر گذر دو تا کوچه بالاتر یه بقالی هس به اسم مشتی زیار و اگه سمت راست و بگیرم و برم پیداش میکنم.
    دوباره پوتین هامو پام کردم و از اونجا زدم بیرون با پرس و جو بلاخره به بقالی رسیدم و ازش دوتا پاکت سیگار با یکم تنقلات و‌ دوتا نوشابه بزرگ خانواده خریدم و برگشتم.
    سیگاره لای انگشتام رو پک میزدم و مشغول شمردن تیرهای چراغ برق که دختری با یه روسریه سفید و بزرگ با حاشیه هایی پر از گلهای سرخ و بلوز قرمز و دامن بلند چین دار مشکی وسبدی روی سر که داشت با صدایی زیبا به زبون گیلکی شعر میخوند نظرم رو به خودش جلب کرد.


    دخترک با شنیدن صدایه قدم هام سرشو به عقب‌ برگردوند و با دیدن من انگار لحظه ای ماتش برد، از دور قیافش برام قابل تشخیص نبود و بعد از کمی ازم دورتر شد و منم به راهم ادامه دادم وقتی به خونه ننه اسمر رسیدم بچه ها آهنگ گذاشته بودن و بالایه ایوان داشتن میرقصیدن و میخندیدن و باهم شوخی میکردن تا نیلوفر نگاهش به من افتاد از بالا دستی بهم تکون داد و با صدای بلند گفت؛
    _نیکا برگشتی بلاخره!! راستی پفکم گرفتی؟
    _خب اونو میمردین بگین؟
    _گوشیتو ‌نبرده بودی که!
    _خیلی خب حالا یه سری خرت و پرت گرفتم شاید بینشون پفکم باشه.
    جیغی زد و با گفتن "وییییی عاشقتم که" بسمت داخل رفت، سرمو تکون دادم‌ و بسمت پله ها رفتم.
    توی اتاقی که بیشتر به سرسرا شبیه بود و پنجره هایه بزرگی هم داشت نشسته بودم‌ و به تیرک هایه چوبیه سقف نگاه میکردم که سوده وارد شد و با لبخندی بهم گفت؛
    _خوب با خودت خلوت کردیا
    _آره دیگه اگه شماها بزارین!
    _بابا نیکا ضد حال نزن دیگه چرا اینهمه خلقت تنگه اینجا به این باحالی
    _باش دیگه پس لذت ببرین که فردا قراره را بیفتیم.
    _نمیشه یکی دو روز بمونیم؟
    _نه سوده خودت میدونی که ما برا چی اومدیم شمال!!
    _باشه ولی نیکا من عاشق این ننه اسمر شدم خیلی پیرزنه خوبیه خیلی باحاله
    _میخوای اونم بچپونیم‌ تو کوله با خودمون ببریم
    _اه دیوونه فقط حاله آدمو بگیرا خب
    سگرمه هایه سوده در هم رفته بود و من با جدیت تمام که سعی میکردم خنده ام‌ نگیره گفتم؛
    _خیلی خب حالا اخم نکن بهت نمیاد پاشو اون دوربینو بیار از این اتاق و وسایلاش چندتا عکس خوب بگیر لوکیشنش عالیه
    سوده به سراغ کوله اش رفت و دوربین به دست برگشت و مشغول عکاسی شد که سارین لای در بین دو اتاق قرار گرفت و گفت؛
    _نیکا مردیم از گشنگی پس کی غذا میخوریم؟
    _یه لحظه خواستم تنها باشم و استراحت کنما ببین اگه گذاشتین؟بعدم منکه تو جیبم غذا ندارم سارین جان بزا ببینم این ننه اسمر چیزی برا خوردن داره؟
    بلند شدمو به طرف پایین رفتم و دنبال ننه اسمر گشتم پایین پله ها سمت راست خونه یه اتاق کوچیکی بود که نور چراغ زنبوری از توش سوسو‌ میزد، با گفتن اهُم و ضربه ای به در آبی رنگش، سرمو تو بردم و ننه اسمرو در حال پخت نون تازه محلی پیدا کردم.
    _ببخشید ننه مزاحم‌ شدم شام اینجا چیزی پیدا میشه برا خوردن؟
    _تی قوربان چرا نیسه هیسه، تو برو بالا تا من براتون شام و آماده کنم، نوه ام‌ رفته خانه همسایه بیاد میگم سفره رو‌ پهن کنه براتون.
    _باشه ننه راستی کمک نمی خوای؟
    _نه تی‌ جانَ ‌‌قوربان... شما مهمانی برو‌ استراحت کن الاناس که نوه ام بیاد
    باز سیگاری روشن کردم‌ و توی محوطه حیاط میچرخیدم که دختری وارد شد، همون دختری بود که چند لحظه پیش دیده بودمش!!ایستاده بود و نگاهش روی من قفل شده بود با دیدنش سیگارو انداختم و با پام خاموشش کردم همراه با سرم سلامی دادم ‌که دخترک بدون جواب دادن از فرط خجالت به طرف اتاقی که ننه اسمر بود دوید
    نگاهم بی اختیار به سمت ایوان رفت، ساره رو دیدم‌ که داشت نگاهم میکرد.


    سفره پهن شد و بچه ها شروع کردن به کمک کردن من بالای اتاق نشسته بودم‌و فکرم مشغول بود که با صدایه سارین به خودم اومدم؛
    _حاج آقا لطف میکنی پاتو جمع کنی تا من سر سفره رو درست کنم؟
    _کم‌نمک بریز نمکدون
    _شما که تو‌این جمع زنونه از هر مردی مردتری نیکا خانم ماشالا دس به سیا و سفیدم‌که نمیزنی پس میشی حاج آقا دیگه (خندید)
    _خیلی مسخره ایه بخدا من مثلا ریس این گروه ام باید سفره رو‌ هم من بچینم؟
    _نه بابا تا ما هستیم شما چرا
    با پام بهش زدم و گفتم؛
    _بس کن دیگه بچه پررو ( و هردو خندیدیم)


    دخترک متین و آروم با سینی غذا وارد اتاق شد نگاهش به زمین بود و حرفی نمیزد و شروع به چیدن دیس غذاها شد. هرکسی با بغل دستیش مشغول صحبت بود و به بچه ها حسابی خوش میگذشت.ننه اسمر هم پیش نوه اش نشسته بود و گرم صحبت با اون بود که با صدای کف من همه به خودشون اومدن؛
    _ممنون ننه اسمر خیلی خوشمزه بود تا حالا میرزا قاسمی به این خوشمزه گی تو عمرم نخورده بودم اون نونانم خوشمزه بودن باقالاقاتوقاتونم خوشمزه بود اون آشه چی بود اونم خیلی خوشمزه بود کلا عالی ممنون که شبمونو ساختی.
    ننه اسمر از تعریفایه من خوشحال بود و لبخند میزد و هی قربون صدق امون میرفت که دوباره گفتم؛
    _راستی اسم این نوه ی خوشگل و خجالتیتون چیه؟
    _کنیزتون گلرخ ننه جان
    _خانمیه برا خودش خدا حفظش کنه فک کنم همسن ما باشه نه ننه؟
    _ننه ۱۹ سالشه،


    یعنی سه سال ازم کوچیکتر بود!! ولی زیبایش بکر و به دور از هر گونه تصنعی بود انگار خدا نقاشیش کرده بود یه دختر روستاییه زیبا با چشمایی مثل آهو و پوستی سفید، بینی قلمی و کوچیکی داشت که خدادادی بود و لبهایه سرخ و گوشتی، صورتش شبیه قلب بود و چشماش عسلی خیلی روشن...!!! یه قلپ از چاییمو خوردمو چشمکی به ساره زدم که سارین هم متوجه شد و خواست با ما بیاد (ساره و سارین باهم خواهر بودن و سارین یک سال از ما کوچیکتر بود و دانشجویه سال دوم رشته تئاتر و بازیگری ساره هم مثل من سال سومی بود و هردو دانشجویه رشته کارگردانی)
    _بشین سر جات سارین منو نیکا باهم کار داریم
    _بابا میرین سیگار بکشین دیگه غیر این مگه چه کاری میتونین شما باهم داشته باشین؟
    _گفتم بشین سر جات بچه پررو نمیخواد برا من زبون بریزی!!


    شب توی جام همش به گلرخ فکر میکردم به اینکه واقعا مثل معنیه اسمش زیبا و مثل یک گل بود اونم‌ توی روستایی دور افتاده!! روی پهلویه سمت چپم چرخیدم و صورته ساره رو روبروم پیدا کردم نگاهش به من بود و از چشماش شرارت توام با شهوت میبارید، از زیر لحاف دستش رو به روی دستم رسوند تا بزاره روی سینه هاش اما من دستم رو پس کشیدم و پشتم رو بهش کردم. دخترا همه خواب بودن، جز من و ساره، از پشت گرمایه تنشو احساس کردم که نفسهاش به گردنم میخورد، باز خودمو تکون دادم و سرمو به عقب برگردوندم و به علامت ”چته“ تکونش دادم. چشماشو با عشوه ای آروم باز و‌بسته کرد و‌ دم‌ گوشم گفت؛
    _حشری ام بدجور تورو میخوام میشه باز مثل قدیما....
    با دستم هلش دادم و با یه صدایه خفه گفتم؛
    _نه قدیمی برا من وجود داره و نه دلم میخواد چیزی بینمون باشه بعد از اون‌کاری که تو کردی الان ما فقط همکاریم و دوتا دوست معمولی همین.
    تا خواست دهن وا کنه گفتم هیــــسسسس و با شب بخیری، محکم لحاف و روی سرم کشیدم و به خواب فرو رفتم.


    صبح‌خیلی زود بود از تو کوله یه هودیه مشکی و گشاد با شلوار جین تنگ تیره که سر زانوهاش پاره بود و در آوردم‌و تنم کردم و تو آینه دستی به موهایه کوتاهم‌ که جلوهاش به رنگ یخی بود کشیدم و کلاه مشکیه آدیداسمو سرم گذاشتم، هنوز کسی بیدار نشده بود و برای همین پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفتم! با عجله از پله ها پایین اومدم و مشغول بستن بند کتونی هام شدم که با صدای دخترک سرمو بالا گرفتم، خودش بود با یه شال زرد رنگ خوشگل که زیبایشو دوچندان کرده بود و یه پیراهن بلند مشکی که زمینه اش پر بود از شکوفه های ریزِ سفید و صورتی با لبخندی جواب سلامشو دادم که دیدم با خنده های ریز و صورتی خجالتی به من نگاه میکنه تا نگاهم رو دید سرشو پایین انداخت و خواست ازم رد بشه که گفتم؛


    _اینجا جایی رو میشناسی که سنگگ بپزه؟
    سری تکون داد و حرفی نزد!! نگاهش همچنان به زمین بود،
    _غیر خجالت کشیدن چیزه دیگه ایم بلدی یا نه!؟
    نگاهش به سنگ ریزه هایه کف حیاط بود و با چشماش میخندید!
    _آدرس این نونوایی رو‌میدی بهم؟
    برای اولین بار بود که صداشو از نزدیک میشنیدم
    _خیلی دوره گم میشی...
    لبخندی به علامت رضایت روی چهره ام نشست
    _خب میای باهام بریم و برگردیم؟
    _نه نمیتونم
    _شِت برا چی آخه؟
    _آخه تیپت پسرونس، برام حرف در میارن...
    با اين حرفش بلند خندیدم..
    _باشه یه لحظه وایسا من یه شال بکنم سرم و یه مانتو بپوشم تا باهم بریم
    وقتی اومدم داشت با دستاش بازی میکرد و به اطراف چشم دوخته بود تا منو دید باز نگاهشو ازم دزدید
    _تيپم‌ الان خوبه؟ دیگه برات حرف در نمیارن که؟! (خندیدم)
    لای انگشتاش گلبرگ گل رزی بود، لای دندوناش گذاشت و باهاش ور میرفت که با خنده گفت؛
    _نوچ


    تویه صف نونوایی چند نفر مرد و یه زن با چادر سفیده گل گلی بودن، وقتی ما رسیدیم مردی از توی جمع به گلرخ سلام داد و به زبان محلی باهاش صحبت کرد. از اشاره دست و طرز حرف زدن گلرخ فهمیدم درباره من میپرسه و سرمو به اطراف چرخوندم وای چه منطقه با صفایی بود اگه به ماهان و حمیدرضا میگفتم که یه همچین جایی هس حتما عاشقش میشدن، کلا جووون میداد واسه فیلم بازی کردن.( ماهان دستیار کارگردان بود و حمیدرضا مدیر صحنه هردو هم از هم دانشگاهیامون بودن)
    همینطور داشتم اونجارو تو ذهنم قاب میگرفتم‌ که نوبتمون شد و شاطر صدامون زد و نون هارو‌گرفتیم و به سمت خونه برگشتیم تویه راه همش نگاهم به گلرخ و طرز راه رفتنش بود خدایا این دختر چقد ساده و بی تکلف بود که از جیبم پاکت سیگارو در آوردم و یکی روشن کردم نگاهش به سیگار توی دستم افتاد ولی چیزی نگفت و نگاهش رو به زمین دوخت. به زور میخواستم سر حرفو باهاش باز کنم، دلم میخواست ازش بیشتر سر در بیارم.
    _سیگار کشیدنم اذیتت میکنه؟
    _نه (با لبخند)
    _خیلی وقته اینجا زندگی میکنی؟
    _نه ۴ ساله اومدم اینجا
    _قبلا کجا بودی مگه؟
    _شیراز
    _جدی؟
    _آره
    _چرا پس الان اینجایی؟
    _پدر مادرم هردو توی تصادف مُردن، منم مجبور شدم بیام‌و با مادر بزرگم زندگی کنم
    _خدا بیامرزتشون پس برا شمال نیستی؟
    _نه شیرازیم
    _آها پس که اینطور، تو چه رشته ای درس خوندی؟
    _تجربی
    _پس چرا دانشگاه نرفتی؟
    _مادربزرگم دس تنهاس خرجمم نمیتونه بده میگه تا همینجام که خوندی بسه
    _خب اینکه نشد دلیل، بعدش چی؟
    _قراره آخرایه امسال وقتی آقا آیاز از سربازی برگشت باهم عقد کنیم
    _دوسش داری؟
    خنده ای کرد و دیگه حرفی نزد.


    وقتی رسیدیم ننه اسمر با یه سطل پر از شیر از تویله ته حیاط در اومده بود و به سمت آشپزخونه میرفت که متوجه ما شدو بعد از سلام و احوال پرسی بابت نون ها ازم گرفتشونو تشکر کرد، رفتم بالا تا بچه ها رو بیدار کنم که هنوز خواب بودن‌ و ساعت از ۸ کمی گذشته بود؛
    _دِ پا شین تنبلا تا کی میخوابین بخوابین پا شین که کلی کار داریم امروز.
    صدای اعتراض بچه ها و غرغراشون بلند شد.
    _ساره قبل از بقیه بیدار شد و با اخم بهم سلام داد منم همونطور خشک و بی روح سلامش رو جواب دادم که سارین و نیلوفر هم بیدار شدن و بعد از کمی سوده هم بیدار شد و بعد از مرتب کردن رختخواب ها مشغول خوردن صبحانه شدیم.


    ساعت ۱ ظهر بود و من و ساره بیرون مکانیکی وایساده بودیم‌و سیگار میکشیدم ‌که یهو با حالتی طلبکارنه ازم پرسید؛
    _چشتو‌ گرفته نه؟ ازش خوشت میاد آره؟
    _کی رو میگی؟!
    _خودتو نزن به اون راه دارم‌در مورد اون دختر دهاتیه حرف میزنم
    _اولا درست صحبت کن ساره دوما چشه منو هیشکی نگرفته سوما بجایه این حرفا فکرتو رو کار متمرکز کن،
    _کار کار کار همش همینو میگی پس من چی؟ احساساتم نسبت به تو چی؟
    _آهان خوب شد که گفتی، من بودم بهت خیانت کردم من بودم که با یمین نامزد کردم و حالا این منم موقعه هایی که اون نیس به تو پناه میارم!! بازم بگم ساره خانم یا بسه؟
    سرشو پایین انداخت و حرفی نزد مکاینک اومد و گفت که ماشین فردا حاضر میشه و ما یه روز دیگه هم موندنی هستیم، به محض اینکه رسیدیم با ناراحتی به طبقه بالا رفتمو در اتاقِ ته ایوان رو محکم بستم و به پشتیایه قرمزی که روشون با سلیقه توریایه سفید انداخته شده بود تکیه زدم.


    شب بعد شام به بهونه سیگار کشیدن به محوطه حیاط رفتم داشتم قدم ميزدم كه چراغ روشنه اتاق سمت راستیه حياط نظرمو جلب كرد که تا حالا بهش دقت نکرده بودم صدای گلرخ میومد که داشت همون شعرو میخوند کنجکاو شدم‌و به طرفش رفتم وقتی در و زدم گلرخ جوابمو داد و منم وارد شدم اول تعجب کرده بود ولی وقتی دید که به همه چیز با کنجکاوی نگاه میکنم منو به داخل دعوت کرد و باهام گرم گرفت یکم که گذشت و حرفامون گل انداخت خودمو راضی کردم تا سر حرفو باهاش باز کنم؛
    _یه چیزی بپرسم رُک جوابمو میدی؟
    _بله (با خجالت و خنده)
    _تو از دخترا خوشت میاد؟
    _یعنی چی؟
    _یعنی به یه دختر میتونی حس داشته باشی؟
    _خب دخترارو دوس دارم چون خودمم یه دخترم (خندید)
    _نه ببین، مثلا این آقا آیازتونو چه جوری دوس داری اونجوری؟
    _خب
    _خب به جمالت!!
    _یعنی عاشق یه دختر بشم؟
    _آره
    از خجالت سرشو پایین انداخت و بازم خندید و چیزی نگفت، این طفره رفتناش این خجالتاش با اون خنده هایه گاه و بیگاه منو دیوونه تر میکرد.مردد بودم اما خودمو مجاب کردمو به طرفش رفتم از شونه هاش گرفتم، محکم هلش دادم سمت دیوار، قدم ازش بلندتر بود و چند سانتی ازم کوتاه تر، سرش همونطور پایین بود با یه دست از زیر چونه اش گرفتم‌ و صورتشو بالا آوردم نگاهم به چشماش افتاد انگار ته چشماش پر بود از اشکو برق میزد. چشمامو بستم و بی معطلی لبامو روی لباش گذاشتم اولش با دست سعی کرد منو به عقب هل بده اما زورش نرسید و زورم بهش چربید و مانع کارش شدم با دست از کمرش گرفتم و محکم تنشو به تنم چسبوندم باز تقلا کرد وقتی دید باز بیفایدس خودشو تسلیمم کرد مثل قحطیه زده ها بودم، که بعد از مدت ها، یه تیکه‌ایه چرب و نرم گیرشون اومده بود، همونطور که لباش لای لبام بود آه و ناله هاش دهنم رو پر کرده بود و چشماش از فرط لذت باز نمیشد، لپاش گل انداخته بودن، ضربان قلبشو میتونستم بشنوم. بین منو دیوار گیر کرده بود داشت له میشد بدون اینکه مجالی بهش بدم دستمو بردم روی سینه هاش که سایز بزرگی داشتن و براحتی تو یه دست جا نمیشدن، تنش بکر بود و همین منو بیشتر راغب میکرد، دستمو گذاشتم روی سینه هاشو شروع کردم به مالیدن فهمیدم سوتین نبسته و سینه هاش آزادن سینه هاشو طوری فشار دادم که از رویه لباس گل گلیش نوک سینه هاش که مثل سنگ سفت شده بودن معلوم‌ شدن. لای لبام گرفتمو شروع کردم به خوردن، طوری گاز میگرفتم که از درد سعی میکرد از دست خلاص بشه اما راه بجایی نمیبرد، انگار داشتم دق و دلیلمو سرش خالی میکردم.اون قسمت از لباسش که روی نوک سینه هاش بود خیس شده بود، از آب دهنم. حالا نوک سینه هاش بهتر از قبل معلوم بودن، زبونمو روشون میلرزوندم و از ته دل گازشون میگرفتم، اختیارشو از دست داده بود و سعی میکرد ناله هاش ‌رو قورت بده اما نمیتونست، برای همین دستشو جلویه دهنش گرفته بود تا صداش در نیاد یکی از پاهاشو کمی به سمت بالا دادمو با دست دیگه ام از باسنش گرفتم که برجسته و بزرگ بود، با تمام قدرت رونه پامو به لای پاش میکشیدمو میکوبیدم جوری که میدونستم دردش گرفته و اشک از گوشه چشماش سرازیر شده، اما باز به کارم ادامه میدادم سرشو به شونه ام رسوند، از شدت خجالت نفسش بالا نمیومدو اشکاش با آب بینی و دهنش قاطی شده بود با همون حالت در گوشم بریده بریده گفت؛
    _آی یواش..دردم گرفـــته..آیـــــــی
    _توروخدا یواش تر...داری اذیتم میکنی...آخ
    وقتی درد کشیدنشو ‌میدم لذت میبردم هرچقدر اصرار میکرد من بیشتر خشن تر میشدم. با همون حالت گریه داشت التماس میکرد که محکم با سیلی به صورتش زدم و گفتم؛
    _خفه شو، خفه شو یا دوس داری خفت کنم؟
    از ترس صدای هق هق هاشو بلعید، از روی لباس چندتا سیلی محکم و آبدار روی لپایه باسنش زدم انگار از جنونِ شهوت چشمام سیاهی میرفت و حاله خودمو نمیفهمیدم و فقط فکر لذت بردن خودم بودم، با دستام از روی لباس لپای باسنش رو از هم وا میکردم و تا میتونستم محکم چنگشون میزدم عملا داشتم بهش تجاوز میکردم بلاخره با کلی تقلا لباسشو بالا دادم و دستم و بردم روی رون پاش، پاهاش سکسی و پر بود بعد از کلی چنگ زدنو مالیدنه پاهاش‌ بلاخره دستمو به شورتش بردم سه تا از انگشتامو از لای شورت به بین پاهاش رسوندم که کاملا خیس شده بود و داغ داغ بود دستمو لای پاش کشیدم و بعد با سرعت انگشتامو روی عضوش عقب جلو میکردم با اون یکی دستم دهنشو به زور وا کرده بودمو زبونم رو توی دهنش فرو‌ ميکردم. آب دهنمو ریختم تویه دهنشو ازش خواستم قورتش بده! انقد با خشونت رفتار میکردم که درد توام با لذت رو از توی چهره اش میتونستم تشخیص بدم، بعد از چند لحظه تو همون حالت احساس کردم عضله های شکمش منقبض شده و بعد چندتا تکون خفیف همونجا توی بغلم بیحس و شل شد، طوری که نای ایستادنو نداشت هردو به طرف زمین سُر خوردیمو کنار هم نشستیم. انگشت دستش رو به نشونه درد یا بُهت محکم لای دندوناش گرفته بودو لپاش از خجالت سرخ سرخ بودن و حرفی نمیزد، منم دستامو روی صورتم گذاشته بودم احساس کلافگی میکردم. كمى بعد خم شد تا لبامو ببوسه اما من نذاشتم و از جام بلند شدم،‌‌ لباسامو مرتب کردم و بدون هیچ حرفی از اتاقش زدم‌ ‌بیرون.


    فردای اون روز توی جاده همش به این فکر میکردم که چطور کاسه به دست و با چشمای گریون که دوخته شده بودن به من، داشت بدرقمون میکرد و دیگه خبری از اون خجالت ها و خنده هایه گاه و بیگاهش روی اون صورت زیبا و‌ معصومش نبود، که صدای ساره منو به خودم آورد؛


    _کی قراره گروه و با وسایلا‌ بیاریم تو اون روستا؟
    _هیچوقت!
    _یعنی چی؟! تو که گفتی عاشق اونجا شدی؟
    _من عاشق هیچ جا و هیشکی نیستم، اونجام یه جایه خیلی معمولی بود همین!!
    _باشه خب حالا چرا عصبانی میشی، پس یعنی قرار قبلیمون سرجاشه؟
    _آره


    ولوم موزیکو تا ته بلند کردم ‌و سیگاری لای لبام‌ گذاشتم که ساره فندک رو زیرش گرفت و لبخندی تحویلم داد.
    همونطور که سیگار لای لبم بود پک عمیقی بهش زدم و شروع کردم به حلاجی کردن اتفاقات این چند روز توی ذهنم.انگار وسط یه سکانس مهیج از یه فیلم پر از تراژدی و مبهم بودم صدا... رفت، نور... رفت، اکشن...
    پلان اول؛ سوزش بدی توی چشمام بودو سعی میکردم تا اشکامو قورت بدم که لب پایینم لرزید و سیگار از لای لبام غلت خورد و به روی پام افتاد لحظه ای کافی بود که نگاهم از جاده بلغزه و به سمت راست منحرف شیم، تا به خودم اومدم دیگه دیر شده بود.
    پلان دوم؛ همه زندگیم مثل یک فیلم بلند سینمایی شده بود و از مقابل چشمام عبور میکرد که پر بود از تروکاژهای بی رحم زندگی، نگاه معصوم و خجالتیش جلویه چشمام بود که وقتی به چشمهاش زل میزدی انگار عمق چشمهاش از شدت اشک برق میزد، و حالا گره خورده بود به ته فیلمم انگار کابوسم تمومی نداشت.در یک چشم بهم زدن سریع اتفاق افتاد، صدای ترمز و ساییده شدن لاستیک ها روی جاده....جیغ بچه ها....کمی بعد صدای برخورد شدید بین دو ماشین...
    و صدایه بوق ممتدی که از ماشین ما به گوش میرسیدو همه چیز تاریک شد!!
    ” کات “...!!


    نوشته: Nikan_a

  • 35

  • 8




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 7

    • خب قطعا باید تو چند قسمت مینوشتی ولی ب نظرم استعدادش رو داری


    •   Mr_gh99
    • 1 ماه
      • 5

    • جالب بود ولی زیادی سیگار کشیدن رو اوردی تو داستانت


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه
      • 3

    • چقد سيگار ميكشي از دكتر شريعتي هم بيشتر چون ايشون شبها بسيار سيگار ميكشيده و مي نوشته


      دست به قلمت خوبه و زحمت كشيدي


      در مورد جريان داستان نظري ندارم چون با پندارم سنخيتي نداشت


      در كل لايك


    •   Jeefri
    • 1 ماه
      • 4

    • نيكان جان داستانت خيلي روون و دلنشين بود جوري كه بدون خستگي خوندمش غلط املايي نداشت بار معنايي داشت و داستان جالبي بود با اين شرايط چاره اي جز لايك
      دادن ندارم
      فقط يك اشكال خيلي كوچيك كاش آخرش رو يكم خلاصه تموم كردي يكم طولاني ترش مي كردي بهتر بود به نظرم ولي در كل عالي قطعا ادامه بده


    •   mard_teh
    • 1 ماه
      • 2

    • دستتون درد نکنه. فقط یک غلط املایی: طویله. شرمنده که حساسم.


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه
      • 2

    • ادامه كامنت


      ولي چون مثل درختي كه سايه بر هر رهگذري ميافكني
      و مثل خورشيد كه به همه مي تابد


      تو به همه كامنت هاي اعضا لايك ميدي و تيك تاييد ميزني


      بخاطر همين خيلي لايك خواهي گرفت


      لايك مجدد


    •   Ehsanh17nu
    • 1 ماه
      • 2

    • نوشتنت عالی بود همین


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 4

    • چه خلاقیتی!


      داستان بسیار قشنگی بود


      استعداد خوبی داری تو نوشتن


      بیشتر بخونیم ازت


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 8

    • قشنگ بود.یه چیز دیگه بود اصلا.
      فقط اون "عضوش" یه کم تو ذوق میزد.
      6


    •   Shamim.20
    • 1 ماه
      • 3

    • به به
      نويسنده پر كار
      داستان قشنگي بود
      پايانش رو دوست نداشتم
      منتظر بعدي ام


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 5

    • like it my sweet heart :) (rose)


    •   asal173
    • 1 ماه
      • 2

    • باز با یک داستان قشنگ و زیبا از نیکا روبرو شدم
      عالی بود نیکا جان واقعا لذت بردم


    •   Mahdi2i
    • 1 ماه
      • 2

    • جالب و‌ روغن کاری شده. دمت گرم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 3

    • خوب بود لایک
      اگر میخوای خداحافظی کنی الان وقتشه نیکا کامل تو اوجی
      اون موقع زود بود


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه
      • 7

    • بر خلاف خانم لاولی گرل من عقیده دارم اندازه داستان به جا و درست بود و نیازی به چند قسمت شدن نداشت .وقتی داستانی جذاب باشه این اندازه حجم براش عادیه.
      نکته دوم برای چند قسمتی شدن داستان سیر حوادث مختلفه ،این داستان خط سیرش چسبیده به هم بود و دو قسمتی کردنش هم نابجا ،چه برسه چند قسمتی دیگه !
      نکته سوم برای چند قسمتی کردن داستان اینه که قسمت اول در جایی حساس تموم بشه که خواننده رو به دنبال خودش به قسمت دوم بکشه و در قسمت دوم اتفاقی که در قسمت قبل منتظرش بودیم رخ بده .که باز هم در این داستان این موضوع منتفیه. چون جز تصادف آخر داستان سیر حوادث یک دست بود .
      عجیبه برام داستان نویس ها هنوز این نکات رو نمی دونن ...حداقل باید نقد رو بلد باشن.
      من لایک دادم بهتون خانم نیکانا
      نگارش روون و جذابی داشتید فقط با اون حالت تجاوزگونه نتونستم ارتباط برقرار کنم
      پایان داستان هم خوب بود و پر هیجان .
      هر روز بهتر میشید
      باز هم بنویسید


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • نه نه خوب بود نیکا
      شخصیت اصلی خودت بودی؟


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • روم سیاه باهاش زدم
      چرا اولش نمیگید آدم شرمنده نشه
      حلال کن نبکا


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • تو منو نشناختی این مدت پای داستانا نظر میزارم؟؟
      این مدت نظرام رو ندیدی؟؟
      به دل نگیر
      اگر گرفتی من با صدای بلند اعلام میکنم عکسه خودمو تو مانیتور دیدم زدم


    •   poouya_3x
    • 1 ماه
      • 2

    • من 8ساله حداقل توی سایت هستم و دارم داستان ها رو میخونم
      خیلی وقت بودش که همچین داستان زیبایی نخونده بودم


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 4

    • خوب بود، فقط یه نکته، لطفا از ه کسره برای کلماتی که آخرش ی داره استفاده نکنید، مثلا دستی به موهای کوتاهم کشیدم رو نوشتین دستی به موهایه کوتاهم کشیدم که در فارسی کاملا اشتباهه و حتی ظاهر قشنگی هم نداره، برای بهتر شدن داستانهاتون این مورد رو حتما در نظر داشته باشید، چون کلمات شبیه به این خیلی تکرار شده بود
      لایک ۱۹ تقدیم شد


    •   Behzad3213
    • 1 ماه
      • 2

    • جالب بود ای کاش مثلا ادامه داشت ببینم‌سرنوشت اون دختر روستاییه چی میشه گلرخ


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 7

    • خیلی عالی و غمگین : (((((((
      لایک 20 برا من بود عزیزم
      هر روز بهتر از روز قبل میشی
      خوشحال کننده س ^_^


    •   رضاکافر
    • 1 ماه
      • 2

    • من نظر کارشناسی بلد نیستم بدم چون اصلا رشتم و تخصصم فنیه.نظر کارشناسی رو میزارم واسه دوستانی که تو مقوله نوشتن دستی بر اتش دارن.اما خب بهدل من نشست.یه جورایی انگار که توی همن روستا بودم و داشتم نامحسوس همراهیتون میکردم.مرسی


    •   _secretam_
    • 1 ماه
      • 5

    • داستان روون و جذابی بود
      من دوسش داشتم
      البته داستان تازه که دنباله دار بود یه چیز دیگس
      ادامه بده نیکای عزیز
      لایک ۲۴ (rose)


    •   محمد۲۱ساله
    • 1 ماه
      • 2

    • من کاری با راستی و دروغ داستان کاری ندارم‌ بابت نگارش و وصف داستان دمتگرم شیرمادر حلالت خدایش حال کردم لحظه لحظه های داستان خودمو اونجا میدیدم انگار باچشم خودم دیدمت و حال میکنم با اینجور دخترای که سیگار میکشن و تیپ پسرونه میزنن شاید بخاطر همین دلیل خوشم اومد مرسی نویسنده


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 3

    • خواهش میکنم


      افتخار از ماست


      اینطور که معلومه اولین بار نیس که مینویسی! ولی بقول خودت بعنوان اولین داستانت مشخصه که واقعا استعداد خوبی داری.


      اسم داستانای دیگتم بده لطفا


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 4

    • الان و قبل نداره عزیزم عالی بود و
      واقعا ازش خوشم اومد


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • ممنونم نیکان آ عزیز، در مقابل زحمتی که شما میکشین و وقتی که صرف نوشتن میکنید ، خوندنش و یه لایک ناقابل تنها کاریه که از ما برمیاد که اگه انجامش ندیم بی انصافیه.


    •   محمد۲۱ساله
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • ممنون نیکان جان واقعیت‌ها رو گفتم کاش میشد اسم داستانها رو جوری نشانه گذاری کنید برای امثال من که زیاد اهل داستان نیستن اینجور داستان ها رو مطالعه کنن این داستان شما رو من امروز شیش صبح خوندم وقتی داشتم میرفتم سرکار وافعا حالمو عوض کرد دگرگون شدم"خنده" ولی جدی گفتم


    •   محمد۲۱ساله
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • ممنون از لطفت ولی اگه خبربدین خوشحال میشم با کمال میخونم و حتما نظرمی م ولی اگه بعداز اسم داستان داخل پرانتز هم اسم خودتون روبنویسید متوجه میشم و میخونم اوقات فراغت تو سایتم زیاد میام تو سايت حتما میبینم من از سن سیزده سالگی تو ساین بودم ولی واین سومین اکانت بنده هست از سال نود ویک سومین باره شدم


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • نیکا جان مرسی بابت قلم خوب و جذابت و حس قشنگی که بهم هدیه کردی.
      خانوم خانوما حالا ما هوس شمال کردیم چیکار کنیم؟؟؟؟
      شوخی کردم.واقعا لذت بردم.لایک ۲۶ تقدیم شما دوست عزیز


    •   Gayaneh
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • نیکان جان یواش یواش داری به داستانهای لزبینت علاقمندم میکنی (biggrin) (inlove) البته یه حسی بهم میگه این داستان قبل از داستان دنباله دارت بوده چون هنوز ی های کسره دار رو با ه نوشتی (مثل موهایه=موهای)
      فضا سازیت عالی بود ،و دیگه اینکه زبونم لال مثل خدا بیامرز پاشایی که روزای آخر عمرش زیادی پر کار شده بود داری نور بالا میزنی (hypnotized) (biggrin) نکن خواهر من تازه داریم با هم میدوستیم (cry)


    •   miago
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • براي اينكه نويسنده اين داستان رو بهت بشناسيد كه قيافه روشن فكري گرفته ، براتون ايميل ايشون رو كه به من فرستاده عينا كپي مي كنم تا متوجه ادب و سواد ايشون بشيد


      من زير يه داستان خوب نوشتم خيليها الكي فحش مي دند ، يكي زير نوشته من شروع كرده بود به من فحش دادن ، اين نويسنده اينجا هم براي اقاي فحاش لايك زده بود


      براشون ايميل زدم كه يا اكانتت تقلبي يا عقلت معيوبه ، ايشون جواب اينجانب رو عينا در زير اينجوري دادند


      Nikan.a » <من> | 22 اکتبر 2019، ساعت 0:16 | در پاسخ: اكانت فيك


      کص میخ ننته جنده ی روانی گوه نخور باوو سیکتر کن چشتم در آورده الان میدم پارت کنن صب کن بی همه چیز اون اکانتم نه برا منه نه میشناسمش فقط چون حالتو گرفت حال کردم لایکش کردم سیک کن باو مادر جنده ریدم بهت


      خلاصه زياد گول ظاهرا كودب ايشون رو نخوريد


    •   Farzinx57
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • نيكان ،اين مياگو چي ميگه؟!!!!!؟؟!!؟


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • آقای میاگو از آمریکا
      این که این خانم جواب تو رو اونجور داده اصلا تایید نمیکنم ولی اینکه اشتباهشو تو جمع فریاد بزنی از کار اون بهتر که نیست خیلی هم بدتره
      و اما من الان اون توهینی که زیر اون داستان به همه کردی رو دیدم لطف کن زحمت بکش او فوشایی که بهت داده رو ضربدر 2 کن
      این که داستان خونها هیچی نمیفهمن و از این زرت و پرتا اندازه دهن تو نیست
      یه تعداد از دوستانی که زیر داستانها نظر میدن برای فان هستش یکم سرگرم بشیم و الا هم از تو هم از اون نویسنده ی کس مغز بیشتر میفهمن
      سعی کن اگر داستان نوشتی از داستان خودت دفاع کنی ابله سانفرانسیسکویی


    •   ali80xx
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • لذت بردم ممنون


    •   مردكوهستان
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • از كامنت مياگو در اينجا متعجب شدم كه يه مورد خصوصي رو توي جمع عنوان كرده


      ولي منم رفتم كامنت هاي مورد نظر زير داستان من و زنم سميه ١ خوندم


      ابتدا آقاي مياگو شما به فحش نويساي زير داستانها توهين كردي كه يك نفر بنام forever اومده جوابت رو داده و كسي هم لايك نكرده


      حالا توي خصوصي بين شما و نيكان چي گذشته و چي شده كه به فحش كاري رسيده نمي دونم


      ولي ادعاي اينكه در اون داستان نيكان forever رو كه جواب توهين شما رو با فحش داده لايك كرده دروغه


    •   Forever.Love
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • میاگو.
      اگه مشکلی داری بیا خصوصی من که کامنت گذاشتم تا مثل دوتا مرد مشکلمونو حل کنیم نرو خصوصی کس دیگه.
      زیر داستانام کمتر زرت رو زورت کن بیزحمت.
      از نویسنده داستانم عذر میخام نمیخوام اینجا باز بی ادبی کنم.


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • forever
      خصوصی رو بیخیال یا بهش آدرس بده بیاد یا تو با اولین پرواز برو قلعه حسنخان حضوری ببینش
      مردک جالبه همه رو فیک میدونه


    •   peyman61
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • بقیه داستانهای خانم نیکان رو چطوری پیدا کنم؟


    •   miago
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • شماها كه داريد جواب منو مي ديد ، همتون مي دونيد كه در اين سايت ميشه لايكتو عوض كني، در واقع لايكتو برداري


      ايشون از نرسش رفته لايكشو از كسي كه فحش داده برداشته ، حالا هم داره به صفات گوهر بارش (از نوع فحشاش معلومه) ، دروغگويي رو هم اضافه مي كنه


      داخل ايميلشم اشاره كرده كه لايك زده


      به هر حال خوبه خواننده ها روي ديگه سكه بعضي ادمها رو ببينند.


      در ضمن جناب نويسنده هي هم از طرف ادمين حرف مي زني و تهديد مي كني كه ريپورتت مي كنم يا به ادمين مي گم ببندتت ، اولا اكانت من جزو قديمي ترين اكانتهاي اين سايته ، دوما به تعداد موهاي سرت من اينجا داستان نوشتم و ادمين مي دونه


      سوما ااگه قرار به بستن باشه ، اكانتهاي فيكي مثل شما رو بايد بست كه مشوق فحاشي هستند نه من كه زير تمام داستانهاي خوب مشوق هستم


    •   miago
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • در ضمن من تين نويسنده رو كه بجد مطمئنم مرده ، از ديروز كه فحش داده بلاكش كردم ، اين جور ادمها ارزش دهن به دهن گذاشتن ندارند كه بخوام جوابشو بدم ،


      بازم داره دروغ ميگه كه از ديروز اذيتش مي كنم ،


      راست مي گي ، يكي از اين اذيتها رو بزار ! دروغگو فحاش


    •   محمد۲۱ساله
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • اسم داستانهای که قبلا نوشتین ومیشه بگین و ما بخونیم
      واینکه تو چه دسته بندی گذاشته شده ممنون


    •   miago
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اقاي نويسنده ، شرمنده
      اين دفه جاي سفت شاشيدي ، تا تو باشي واسه مردم قيافه مودب وارانه نگيري


      درسي شد برات كه نميشه هي دروغ بگي و فكر كني ملت خر تشريف دارند


      تا ابد اين نوشته ها زير داشتان تخميت مي مونه تا ادم شي


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • میاگو
      میدونم الان بخاطر اختلاف زمانی که داریم خوابی
      بیدار شدی بخون
      اصلا ایشون مرد با یه مشت ریش و سیبیل و یکی دو کیلو کیر خایه
      جواب ما رو بده چرا به کسایی که نظر میدن توهین میکنی؟
      مگه به تو چیزی گفتیم که دردت اومد؟
      اصلا بیدار شدی یه دقیقه بیا سر چهار راهه نیویورک یه قهوه بخوریم صحبت کنیم منم دارم با متروی صادقیه میام


    •   محمد۲۱ساله
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • متاسفانه داستان های شمارو نمیتونم پیدا کنم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو