دختری که به ناحق نام پاک عشق را بر وی گذاشتم! (۱)

    هرز گاهی از خودم میپرسم چرا وفاداری برای بعضی ها اینقدر سخته ! چرا شما بگید؟
    من کاوه هستم از اهواز . یه سری خاطرات از دوران نوجوانی دارم که همیشه مثل یه توف سر بالاست برای من . متولد ۶۵ هستم .بعد از سر کار آمدن دولت اصلاحات از سال ۷۶ در ایران و گرم شدن موزیک پاپ در ایران ‌یه سری از خواننده ها اومدن مثل آقای اصفهانی و افشار و شادمهر عقیلی و.....
    موزیک پاپ بازارش داغ شد و بعضا موزیک خارجی هم در بازار اومد مثل بون جووی و برایان آدامز و علی الخصوص گروه پینک فلوید .
    من هم شروع کردم به گوش این ۳ و سوگلی این سه گروه شد پینک فلوید و تا الان هم دارم گوش میدم یعنی ۱۹ سال دارم گوش میدم .
    ولی به این هم بسنده نکردم و رفتم دنبال یادگیری کلاس گیتار کلاسیک .
    داخل اهواز فقط اون موقع پاساژ قیصریه و چند مغازه جزئی در چند پاساژ دیگه کلاس می گذاشتن. و من هم رفتم و شروع کردم به یادگیری و کاملا فکر و ذهنم شده بود یاد گیری نت و خواندن چند ترانه با آکورد . و همینطور رفتم جلو .در کلاس ها هرز گاهی میشد که مثلا نفر بعدی و قبلی من دختر میشد و منم بالطبع کم کم اونا رو می شناختم.! یه دختر خیلی ساکت همیشه بعد از من می اومد که خیلی برام جالب بود اون شیرین بودنش و ساکت بودن مخصوص خودش که همیشه منو مجذوب خودش میکرد و جالبه که استاد من و اون میگفت تو شاگردهای این ترم همه شوت تشریف دارن و تو و اون که بعد ها فهمیدم اسمش نسرین است یه کمی خوب هستید تا اینکه یه روز استاد به من گفت :کاوه از فردا تو و نسرین و بهزاد رو با هم درس میدم .
    من تعجب کردم اول اون موقع سال ۷۹ خیلی اماکن و پلیس به این چیز ها گیر میداد یعنی می اومدن و میگفتن آقا چرا اینجا یه خانم با ۳ تا آقا دارن ساز میزنن .حالا تو بیا بگو والله این جا کلاسه و ما هم داریم درس میدیم اون موقع ست که سر از کلانتری ۱۳ باغ معین اهواز در می آوردین و بابا و ننه و تعهد و.....؟
    ولی‌ما درس رو که موزیک بود فرا می گرفتیم البته نسرین از من یک سال بزرگتر بود و استادم از ما فکر کنم ۱۲ سال بزرگتر بود . ۶ ماه این‌کار ما بود . تا اینکه من رفتم تهران و نسرین رو ندیدم .موبایل که نداشتیم یه تلفن بود که هر موقع زنگ میزدم پدرش بر میداشت و منم کلا بعدش بیخیالش شدم . برای مهر برگشتم و شروع کردم به درس خواندن و در کنار اون کلاس هم‌ میرفتم . برای گرفتن مدرک دیپلم پدرم یه گیتار آیبانز آر جی ۳۵۰ خرید و در مقطع دانشگاه همزمان با درس خواندن کلاس گیتار برقی هم میرفتم و ۵ سال کامل درگیر فراگیری اون ساز بودم . بعد از اخذ مدرک لیسانس و رفتن به سربازی و برگشتن در شرکت شوهر عمه م به عنوان مهندس عمران شروع کردم به کار کردن .یه روز یکی از دوستام که خیلی من دوستش دارم حتی تا الان منو دعوت کرد که کاوه بیا و داخل مجلس خونمون ساز بزن منم گیتار رو آوردم گفت یکی از دوستام میاد بیاین و با هم ساز بزنین .من گفتم باشه . رفتیم خونشون در کوی سلطان منش . خلاصه اومدیم داخل از داخل ماشین سازم رو آوردم و اومدم داخل و با پدر و مادره دوستم سلام و علیک کردم و مصداق عادت همیشگی خودم دست مادر دوستم رو بوسیدم و اون هم بهم خوش آمد گفت . یه مجلس خانوادگی خیلی خوب که واقعا تا الان هر موقع بگن میرم ولی با یه سری شروط که در ادامه بهش میرسم . !
    به دوستم گفتم ؛ امیر نکبت زود باش من شب باید برم خونه که اگه دیر برم این سری بابام من رو صلیب می کشه چون سه روزه نرفتم خونه قول امروز رو دادم که بعد جشن امیر برم خونه .امیر گفت بزار دوست خواهرم بیاد چون گفتم یه گیتاریست میخوام بیارم امشب یه فضای جالب بسازیم .
    تا اینکه زنگ خونه زده شد و مخم سوت کشید .نسرین اون دختری که ۶ ماهه با هم بودیم در کلاس با گیتارش اومد داخل وای خدا این همونه اومد پیش من گفت تو رو می شناسم گفتم کاوه سال ۷۹ کلاس گیتار پاساژ قیصریه تازه دو زاریش افتاد . البته از اینکه من اون موقع من بهش زنگ نزدم از دستم شاکی بود ولی بعدها بهش قضیه رو گفتم و اون هم مجاب شد .
    تو مجلس من نت زدم‌ و اون آکورد و شروع کردیم به خواندن چند تا آهنگ همه حال کردن پدرش عشق ستار و منم آهنگ آخری آهنگ زیبای شام آخر رو خوندم .


    آهنگ شام آخر رو برای پدر امیر زدیم من به عنوان سولو زن و لید گیتاریست و نسرین به عنوان گیتار آکورد و همراه .
    در طول جشن من همواره به امیر نگاه میکردم که با تعجب به هماهنگی من و نسرین داره نگاه میکنه .
    آهنگ شام آخر ستار رو که تمام کردیم دیگه من از همه عذر خواهی کردم و گفتم که باید زود برم .البته چند تا آهنگ خوندیم ولی باید میرفتم چون بابام گفت :اگه امشب نیومدی خونه دیگه نیا الان ۴ شبه خونه نمیای نمیگی ما هم شاید بخوایم ببینیمت گفتم به خدا گیرم بابا گفت :اگه نیومدی امشب فردا یه کارتن یخچال پیدا کن . !
    این یعنی کاوه جون دمه در باید بخوابی و این یه تهدیده .
    خلاصه تا من گفتم که باید برم مهمانی هم کم کم داشت تمام میشد ،نسرین هم گفت :من هم دیگه برم .
    منم گفتم : خودم میرسونمت گفت نه زحمتت میشه گفتم :این حرفا چیه بیا تو راهم یه کم حرف میزنیم ببینم چه کردی این چند وقت .
    خدا حافظی کردیم و سوار ماشین شدیم .داخل ماشین یه کم از خودم گفتم که بعد از اون چه کردم دیدم گفت :ازت ناراحت شدم کاوه اون موقع چرا زنگ‌نزدی بهم .گفتم : اولا من هر موقع زنگ زدم پدرت بر میداشت یا برادر ت خب بعد من چی بگم بهشون بگم کی نسرین هستم بعد اون موقع جفت مون نوجوان بودیم گفت.: ربطی نداره گفتم :چطور گفت : از دل برود هر آنکه از دیده برفت. کاوه این حرفا نیست تو که موهات خرمایی گیتار هم‌خو میزنی دانشگاه هم رفتی الانم احتمالا به عنوان موزیسین در یه آموزشکده در کیانپارس یا زیتون داری تدریس میکنی دختره که دور و برت داره رژه میره نسرین رو از یاد بردی . منم بهش گفتم اول کی اومد بهت سلام کرد من یا تو . من تا دیدمت شناختمت .
    به شوخی گفتم :به نیم رخم خوب نگاه کن بهم میخوره .
    گفت : بابا شوخی کردم گفتم چطور شد یهویی ۱۸۰ درجه تغییر کردی گفت تقریبا بلوغ فکری من اون موقع اینطور بود و من زیاد حرف نمیزدم .
    راستم میگفت تو کلاس فقط گوش میداد خیلی برام جالب بود و همین صفت نسرین من رو جذب خودش کرد اون موقع. کلا همین طور بود شعارش این بود :کم گوی و گزیده گوی .
    جذب هم شده بودیم طوری که نمیتونستم چشم ازش بردارم حتی پشت فرمان اتوموبیل .
    کلی حرف زدیم تا رسوندمش دم در خونشون خیابون ۱۴ پاداد .
    کلی اسرار کرد که بیا خونمون منم گفتم :بعدا حتما میام بعدشم الان بیام کیه تو هستم یه نگاه متعجب به من کرد و گفت : راست میگی بهش اصلا فکر نکردم . گفت به مامانم میگم استاد سابق گیتارمه منم گفتم بزار بعدا الان باید برم و گرنه شب باید دنبال یه کارتن خالی یخچال بگردم که شب روش بخوابم داخل خیابون?.
    گفت باشه . گفت خو بیا این شماره ی منه. منم گفتم با خنده و تعجب:شماره تو داری میدی به یه غریبه . گفت باشه بیخیال منم پریدم تو حرفش این شماره منه ۰۹۱۶ و ازش خدا حافظی کردم .
    تا رسیدم خونه دیدم پیام داد بهم گفت : غریبه اینم شماره ی منه .
    شروع کردیم چت کردن از طریق پیامک و در آخر به من گفت :در ضمن آهنگ ایلیا منفرد ۲/۴ راکه نه ۴/۴ رامبا گفتم :منظورت آهنگ گل ارکیده ست گفت : آره گفتم :معمولا این که ریتم یک کار رو چطور باید نواخت بستگی به سولو زن یا لید گیتاریست نه آکورد زن .
    آقا من این رو به شوخی گفتم نسرین بد جور ازم ناراحت شد . دقیقا ۵ روز بهش پیام معذرت دادم بابا ببخشید اشتباه کردم. ولی مرغ نسرین همیشه یه پا داشت.
    البته بعدا بهم گفت :دوست داشتم که هی ناز کنم برات و منم هی نازش رو خریدار باشم حالا معذرت خواهی هم جز این ناز کردن ها بود . تا اینکه نسرین رو مجاب کردم که بیایم بیرون و من رسما ازش دلجویی کنم .
    قرار گذاشتیم که بیایم آخر خیابون ۷ شرقی کیانپارس بازارچه ساحلی یه کافی شاپ داشت مال دوستم حسین بود که من خیلی خاطرش رو میخواستم .
    البته یه چیز جالب هم بگم بدانید که من در رابطه های قبلی اصلا حال و حوصله ناز کردن رو نداشتم و اگر دختری ناز میکرد مساوی بود : اون رو بخیر و من رو بسلامت .
    ولی نسرین اصلا یه کی دیگه بود . نمیتونستم ببینم غم تو چشماشه اگه شده به زور خودم رو جر میدادم تا با من حرف بزنه و از انجام دادن این کار هیچ ابعایی نداشتم .
    اولین بار که رفتیم بیرون کلی حرف زدیم براش توضیح دادم که چه کارها کردم و اونم گوش میداد . جالب بود برام نسرین سال ۷۹ الان داره باهام حرف میزنه و اونم خیلی شیرین به حرفا م گوش میداد .ولی یه ضعف داشت در باب موزیک اصلا انتقاد پذیر نبود البته چون همکلاسی من بود و در اون کلاس خداییش از منم بهتر بود .
    ولی الان من خیلی بهتر از اون بودم و اون براش سخت بود ولی من هیچ موقع به رخ اون نمی آوردم .
    بیرون کافی شاپ‌یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم الهام که دوست دختر سابق پسر عمه ی خدا بیامرزم بود .
    خلاصه ایستادیم حرف زدیم الهام کلی خندید بس که خندودمش از خاطرات گفتم و اونم کاملا هی میگفت یادته فلان کار رو کردیم و دیدم نسرین یه طوری داره نگاه میکنه و هی میگفت کاوه بریم .
    منم گفتم باشه البته چند بار گفتم باشه که نسرین من رو مجاب کرد بریم و منم گفتم باشه بریم الهام عزیزم خداحافظ .
    الهام بعد از چند دقیقه به خط دائمی من پیام داد و یه چیز بهم گفت که خیلی خوشحال شدم و البته بازم متعجب شدم .گفت :کاوه این دختره کیه باهات بود خیلی حسوده کاوه انگار بهت علاقه داره دختره خوبیه قدرش رو بدان. منم گفتم مطمئنی. گفت :من همجنس خودم از تو بهتر می شناسم.!؟


    بعد از حرف الهام من مدتی کلا یادم مونده بود ولی به رخ نسرین نمیکشیدم .چون احتمالا خجالت کشیدن نسرین رو من مشاهده میکردم و دلم نمی اومد نسرین خجالت بکشه .
    روزها و شب ها گذشت تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد و شدت عشق ما از اون روز بیشتر شد .
    نسرین در جاده ساحلی دعوتی داشت همه دوستاش بودن منم اونجا بودم و داشتم ساز میزدم و قرار بود زود برم چون شبش باید میرفتم آبادان چون حال یکی از فامیلامون بد بود و با پدر م میخواستم برم اونجا به دیدنش ولی کنسل شد تو راه که داشتم برمی گشتم پدرم زنگ زد که با برادرت رفتم تو راحت باش شبم میرم خونه پدر زن برادرم . هیچ برگشتم و دیدم نسرین بغض داره . منم ایستادم پیشش گفتم :چی شده .چرا حالت گرفته ست .
    گفت : چرا برگشتی مگه قرار نبود بری آبادان گفتم :پدرم با برادرم رفت و بهم زنگ‌زد گفت تو راحت باش ما داریم می ریم آبادان .
    منم برگشتم پیش تو .
    گفت کاوه دیگه نمیتونم گفتم چی رو خو بگو چی شده بزار کمکت کنم .
    بعد از چند دقیقه روش اون ور بود بهم گفت :کاوه من وقتی نباشی احساس بدی دارم وقتی با یه دختری شوخی میکنی یا می خندی دلم میخواد زمین دهن باز کنه و من برم داخل زمین .من گفتم خب چه کار کنم؟
    نسرین منم وقتی ناراحتی همین حس و حال رو دارم ولی به نحوی که به طور غیر مستقیم میشه بهت همیشه دلداری میدادم که برداشت بدی از رفتارم نکنی .
    چون نمیدونم چه حسی بهم داری یاد حرف الهام افتادم و بهش گفتم که چرا نسبت به دوستام یا آشنا هام مثل الهام حسادت میکنی بهش گفتم خیال میکنی نمیفهمم .ولی چرا خو بگو ؟
    گفت : چون دوستت دارم نفهمیدی احمق مو بور .
    گفتم :چی گفت :همون که شنیدی .
    چند دقیقه دست پاچه شدم تا الان هم نفهمیدم برای چی دستپاچه شدم ولی یه طوره بودم که خیلی تابلو بود و با همون حال برگشتیم خونه تو راه بعد از چند دقیقه باهاش همصحبت شدم .!
    و بهش یه چیزی رو گفتم که فقط دو نفر میدونستن این خصوصیات من رو یکی امیر دوست چندین چند ساله ی من و حالا هم نسرین . بهش گفتم نسرین فقط باهام صادق باش صداقت برای من از نون شب واجب تره و اکثر رفیق های این اخلاق من رو میدونن البته نه به اندازه ی امیر چون امیر خیلی کامل تر این اخلاق من رو میدونه و الانم نسرین میدونه. نسرین هیچی نگفت تا دم در خونمون .
    آوردمش دم در خونمون و جالبه چشمهای نسرین پر از اشک شده بود و من تازه فهمیدم که یه بغضی وحشت ناکی در چشماش هست و من تازه فهمیدم . حرف بدی زدم یا ناراحتت کردم گفت :نه اینقدر زیبا حرف زدی که گریه م گرفت منم با دستمال اشکاشو پاک کردم و گفتم بسه دیگه بریم بالا یه نفر رو میخوام بهت معرفی کنم که میدونم خوشحال میشی!
    احساس کردم تعجب کرده ولی به روش نیاوردم.؟!
    و بعد گوشیم زنگ خورد و منم گفتم دارم میام !
    مادرم منتظره من و نسرین بود و منم نسرین رو بهش معرفی کردم و بهش گفتم :مامان این دختره نسرین منه .
    مامانم با یه خنده ای حاکی از رضایت و شادی درونش بود گفت : فداش بشم من عزیزم ماشالله هفت الله اکبر و بعدش من تعجب کردم دیدم بابام هم از اتاق در اومد و گفتم بابا تو که قرار بود بری آبادان .........! خو نرفتم تو نگو با مامانم قبلا هماهنگ‌کردن که به کاوه بگو دختره رو بیاره و همه ببیننش .
    بابام تا ۱ ساعت اینقدر باهاش گرم گرفت و خندوندش که فکر کنم همون شب افت فشار گرفت نسرین.
    راجب بابام باید بگم که پدرم کاملا شوخ و امروزی ست ایشون یک رکعت نماز بدهکار خدا نیست ولی امروزی فکر می کنه از اون جوان های زمان شاهی که هم نماز میخونه و هم ستار و ابی و کوروش یغمایی ش رو گوش میده . همه نسرین رو پسندیدن حتی برادرم من هم که خواهر ندارم البته از این بابت هم نسرین خیلی خوشحال بود و بعدا چند بار هم گفت .
    مادرم گفت منتظره چی هستی کاوه عروس گلم رو بیارش تو خونه ی من منم گفتم والله موقعیت مناسبش باید پیش بیاد نمیشه که یهویی بهش بگم .بابام گفت فعلا برو حلقه ی پیشنهاد ازدواج رو بخر تا بعدشم خدا بزرگه .
    جمعه شب این اتفاق افتاد که بابام نسرین رو دیدن و منم یک شنبه رفتم حلقه ی پیشنهاد رو گرفتم.
    قرار شد که جمعه من بهش پیشنهاد رو بدم و بعدش بریم خونه پدرم اینا.
    و اونجا یه جشنه کوچیک بگیرم دور همی فقط هم خانواده ی ما . چهار شنبه صبح اومدم بیرون و یکی از دوستام بهم‌زنگ زد راجب کلاس گیتار برای پسر و دختر دوقلوش منم گفتم: من که تدریس نمیکنم ولی در فلان جا که نزدیک خونه تون هست یه آموزشکده هست که میرم و ازش قیمت میگیریم رفتم سمت آموزشکده که چه کسی رو دیدم اونجا بهزاد همدوره من و نسرین در قیصریه کلی گفتیم و خندیدیم و ساز هم زدیم نشد حرفی از نسرین بزنیم تا اینکه وقتی خواستم حرف از نسرین یهویی یه چیزی گفت که همون لحظه من رو نابود کرد با حرفش ؟!گفت راستی کاوه نسرین دختره بود که با هم همدوره بود یم گفتم خب گفت بعد لز اینکه تو رفتی من باهاش دوست شدم و مخش رو زدم گفتم :چی مطمئنی با صدای لرزان گفتم گفت اگه من اسمم بهزاده و تو کاوه ایی کاملا مطمئنم که اون نسرینه فامیلش رو گفت و تازه یه چیز دیگه که من رو دیوانه کرد و کاریم کرد که زدمش زمین و بامشت محکم زدم تو دهنش .
    گفت : بین ناف و دوتا سینه ش یه ماه گرفتگی کم رنگ است که من رو دیوانه کرد . سرم گیج شد اینقدر عصبی شدم و اینقدر داد زدم تو اتاق که همه اومدن و ما را جدا کردن تا جا داشت کتک خورد . دنیا برام بیرنگ بود دیگه معنی برام نداشت دنیا چطور شد که اینطور شد چرا من اینقدر بدبختم.
    یعنی با هیچکس حرف نزدم همون شب و تماس های نسرین رو جواب نمی دادم همش حرف های بهزاد تو سرم بود ولی باید اول می دیدم تا ثابت بهم بشه .یه اصطلاحی هست که به مادر دوماد میگن برو طرف رو برانداز کن ببین مشکلی نداره طرف و قدیمی ها در این کار خبره هستن و منم به طور غیر مستقیم گفتم که ببین طرف مشکله خط و خالی نداره که خدایی نکرده بعد از ازدواج زده نشیم از زندگی زناشویی .
    اومدیم خونه و مادرم شربت آورد و بهش داد این وسط یه کم سینی رو لیز داد و نسرین کاملا مانتوش شربتی شد و پیرهن نسرین هم همینطور .


    مادرم ازش معذرت خواست و بردش تو اتاقم و کمکش کرد که لباساشرو درمیا ره از تیشرت های من یه دونه بهش داد و لباساش رو در ماشین لباس شویی گذاشت و اومد پیش من گفت هیچ مشکلی نداره فقط یه ماه گرفتگی کم رنگ بین ناف و دوتا سینه هاش هست .
    این که گفت دنیا رو سرم ریخت . اینقدر بهم فشار اومد افتادم .چشمام رو که باز کردم دیدم تو کلینیک هستم .
    چرا من نمیمیرم . حتی تو صورت نسرین دیگه نگاه نمیکردم چرا بهم نگفت من که بهش گفتم حتی اگه گناه کردی بهم بگو .!آخه چرا من اینقدر بدبختم چرا بهم نگفت من که گفتم صداقت داشته باش پس چرا نگفت ! چرا .چرا به من نگفت من که بهش گفتم باهام صادق باش .
    حتی نرفتم مخش رو بزنم تا خودم ببینم نه مادرم ببینه خیلی راحت میتونستم مخش رو بزنم ولی دلم نیومد. دنیا ش خیلی کثیفه خیلی . دیگه با نسرین هیچ حرفی نزدم . و تا الان ۲ ساله که باهاش حرفی نزدم .
    چرا خو آخه به من میگفت ! دیگه نام هیچ دختری رو به زبان نمیارم .


    نوشته: کاوه

  • 4

  • 2




  • نظرات:
    •   Hana95
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • دیوانه شدیم چقدر حاشیه!مثه دستگاه گوارش گاو هی نشخوار کردی کلامو :)


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • با یکی اشنا شدم چند سال بعد دوباره دیدمش عاشق شدیم رفتم خواستگاری بعدش معلوم شد قبلا به رفیقم داده!! خلاص!! مرتیکه شهرک میخوان بسازن اینهمه ملاط خالی نمیکنن که تو کسشعر خالی کردی وسط کستانت!!! (biggrin)


    •   Adtenos35
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • وقتی یه دختر رو بدنش ماه گرفتگی داره ،خیلی ها میدونن
      دوستای دییرستانش ، خاله هاش ،عمه هاش ،دختر خاله ها و عمه هاش افرادی که باشون استخر رفته ،اینکه یکی بدون کحای بدن یه دختر ماه گرفتگی داره ،دلیل اینکه خودش دیده نیست.
      تصمیم شخصیت داستان نه عاقلانه بوده ،نه عاشقانه ،یه تصمیم احساسی بچه گانه


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • همون گیتار از پهنا تو کیونت خواستم یادآوری کنم اینجا ایرانه مهمونی میرن دست خانومارو نمیبوسن نهایتش ی سلام و علیکیه و آخرش تعارفا الکی


    •   ماینر
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عشق چیه باو.بنظرمن چیزی ب اسم عشق وجودنداره .چرا میگن خوبی عشق ب اینه ک دوطرف بهمدیگه نرسن.چون وقتی بهم برسن بعد یه مدت ازهم زده میشن و هیچ حسی نسبت ب همدیگه ندارنوقتی رو ک برا این مزخرفات عشقولانه میزاری بزار برا یادگیری حرفه وفنی وکار بدردبخوری.یه توصیه ب دوستانی ک کامنتم رومیخونن دارم.هروقت حس کردین عاشق کسی شدین وباهاش رابطع داشتین حتما وحتما ددسال درهفته دوروزباطرفتون ک مثلا عاشقشین سکس کنین اگه بعد ازدوسال ازهن زده نشدین وکسل کننده وتکراری نشدین واسه هم اونوقت باهم ازدواج کنین وگرنه بیخودی خودتونو نندازین تودردسر مهریه ودادگاه وطلاق وعصاب خوردی


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • بابات که سورپرایزت کرد و بلای شربتی که مامانت سر نسرین اورد و بوسیدن دست یه خانوم فقط از جنوبیا برمیاد.
      با وجودی که داستانت فقط یه خاطره بود که سکسی هم نبود ولی من لایکت میکنم.


    •   اسکلخان
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • منو مجاب کردی که بگم ریدی


    •   diioorre
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • اون دختر دل نداره ینی..واقعا ک سنگدل و بی محبتی


    •   Alone_sesd
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • نه خوشم اومد کسشر خوبی نوشته بودی


    •   mamadkaraji
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ولله خاطرت سکس نبود
      ولی قلمت بدک نیست
      می لایکمت
      ولی ای کاش موضوع رو بهش میگفتی
      این یهو رفتنت اون رو نابود میکنه


    •   iamzeus
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • یعنی قسمت بعدی داستانت میشه ، دختری که به ناحق نام پاک عشق را بر وی گذاشتم ! (۲)


    •   Artemisi
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • عشق نبوده برادر من 99درصد ادما تو زندگی گذشتشون یکی بوده یا بیشتر این وسط یه کارایی هم کردن این که دیگه این ادا اصولا نداره


    •   jerard96
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • چقده چرت بود


    •   ali80xx
    • 1 هفته
      • 0

    • داداش تو اگه با وجود گذشته خرابش باهاش ازداواج میکردی مرد بودی.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو