دختر آبی (۱)

    این قسمت فاقد صحنه های سکسی میباشد در صورت عدم تمایل صفحه را ترک کنید


    "انگشتای پای راستشو روی چپ گذاشت و مچاله کرد؛پاهای خوشگل سفیدش قرمز شده بود و ناخن های بی لاکش بنفش!حالم بهم میخورد تو این حالت ببینمش، دستش رفت توی موهای قهوه ایش و همرو داد بالا؛دلم میخواست از پشت خودم براش بگیرم تا اون دندونای سفیدشو بشوره از توی آینه به مژه های بلندش نگاه کنم؛ سرشو بیاره بالا و قطره ی آب از روی لب قرمزش بریزه روی چونش و نگاهشو گره بزنه به نگاهم و اینه اینبار واسطه شه!واسطه شه که من لبخند شیرینش رو ببینم..."
    برگه ی بعدی...
    "از حموم اومد موهای بلند قهوه ایش وقتی خیس میشد فر میخورد و من لای اون پیچ و تاباش میخواستم خودم رو غرق کنم؛مثل یه ماهی که خودش رو توی آغوش اقیانوس گم میکنه،با اینکه نمیدونه چند سال اونو توی بغلش نگه میداره؟ چند سال بدون اینکه دلشو بزنه تحملش میکنه؟چند وقت دیگه با یه موج عصبانی میندازتش توی اون سرمای ساحل؟ به نظر من ماهی دلش از بی وفاییه اقیانوسش میسوزه که جون میده وگرنه اون بالا پایین شدنا دلیل هیچی به جز تیکه تیکه شدن قلب نیست...!
    حوله ی صورتیش رو روی پوست سفیدش حرکت میداد و قطره های کوچیک و بزرگ اب رو از روی پوست سفیدش پاک میکرد."
    چند برگه بعد...
    "خوشگل بود! به خصوص وقتی موهاشو میریخت دورش ،وقتی لباس ابی میپوشید،اصلا همیشه خوشگل بود؛حتی وقتایی که ارایش نصفه نیمه رو صورتش بود.
    رقصیدنش و پیچیدن صدای خنده هاش قشنگترین چیزای زندگیو واسم یاداوری میکرد.
    وقتی میرسیدیم خونه کفشای ابیشو در میاورد و خطای قرمز روی پاهاش نشون میداد چقدر درد دارن بعد در حالی که ابروهاش تو هم گره میخورد به سختی خودشو سمت اتاق خواب میکشوند... بعد که میخوابید من تک تک اون خطای قرمز روی پاهاش رو میبوسیدم. "
    دفترو بستم ، خط به خطشو توی ذهنم مرور میکردم.دلم میخواست ببینمش. ببینم واقعا اینارو خودش نوشته؟
    طبق معمول با صدای در رشته ی افکارم پاره شد.
    +اقای سارمی اگه میخواین میتونین بخش رو ببینین.
    -خانوم معصومی این دفتری که روی میزم بود امروز،گفتین برای کیه؟
    -براتون اسمشو پیدا میکنم. اگه خوندین دفترو بدین که من ضمیمه ی پرونده کنم
    نگاهمو نمیتونستم از اون جلد ابی بردارم سرماش دلچسب بود.
    -نه اگه مشکلی نیست دست من باشه باید بیشتر بخونم شما لطفا اسم بیمار رو پیدا کنین
    +چشم.
    -خسته نباشید
    +شماهم دکتر
    روپوشم رو تنم کردم و میخواستم برای اولین بار توی محل کار جدیدم گشت بزنم!
    نم نم بارون روی شیشه ی اتاقم جا خوش کرده بود دلم سیگار میخواست از همون پک عمیقایی تا ته جونمو اتیش میزنه ولی "سیگار اینجا ممنوعه!" پس بهتره به یه لیوان چای قانع باشم.
    قدم زنان خودمو به ابدار خونه رسوندم.
    صدای جیغ یه زن کل سالن رو برداشته بود...
    نمیدونم چقد سریع ولی با تمام سرعتم خودم رو بهش رسوندم
    -شوهر منو ندیدی؟؟
    بهت زده نگاش میکردم پرستارا بدون گفتن من ارامبخش رو تزریق کردن ارامبخش اینجا مثل یه چسب روی لبای گروگانه، مثل حیا برای یه دختر،مثل آبرو برای یک مرد،مثل پستونک برای نوزاد،جنساشون فرق داره ولی کار همشون یکیه "خفه کردن!"
    خوابش برد و من توی درگاهی وایساده بودم معصومی باز اومد


    +عادی میشه براتون اقای سارمی!
    واقعا میشه؟ اصلا عادی شدن ینی چی؟ ینی بی حس شدن؟ ینی حس هم دردی از بین میره؟
    نفس عمیقی کشیدم..چجوری بدون هیچ احساسی انقدر راحت با این قضیه کنار میومد،حتی یکم ناراحتی توی صداش نبود. بعد اینکه گفت با اجازه فهمیدم جلوم نیست!
    لیوان چاییمو پر کردم و با مغزی که پر بود خودمو به حیاط رسوندم اصلا نمیدونم انتخاب این شغل درسته یا نه؟ اصلا نمیدونم من ادم این کار هستم یا نه!
    +ببین پرهام تو میگی بارون قشنگ نیست ولی خیلی قشنگه ببین چقدر رنگ برگای این درخته قشنگه!!اینجوری که بارون میاد انگار همه ی دنیا تمیز میشه..انگار، میدونی انگار همه چیو بارون میشوره میبره... نه نه دلیل دوست داشتن من فقط یه درخت نیست که همین بوی خاک نم خورده هم...
    سرمو چرخوندم...روی صندلی وسط حیاط نشسته بود...
    موهای مشکیش از زیر شالش بیرون زده بود خیره به رو به رو بود و صحبت میکرد
    "اسکیزوفرنی"!
    اولینچ کلمه ای که به ذهنم اومد همین بود!
    یکی از بدترین بیماری هاست.
    +تو چرا هر چی که من دوست دارمو دوست نداری؟.....به چی حسودی میکنی؟؟....بارون که حسودی نداره...!!
    لبخند تلخی روی لبام جاخوش کرد...تردید داشتم که برم کنارش یا نه....دلم میخواست یکم از این حالت بیرون بیاد البته اگه خفیف باشه در غیر این صورت باید با کسی که نمیبینمش حرف برنم!!!
    قطره های بارون روی تنم میشست بوی تازگی حس عجیبی بهم میداد بوی تازگی زندگیم میومد اینو مطمئن بودم که با اومدنم اینجا کل زندگیم عوض میشه...!
    با قدم های مردد خودمو سمت ساختمون بردم همون ساختمون سبزی که سبز نبود!
    که حتی اگه هم ظاهرش سبز بود ولی باطنش ابی بود
    هر قدم که برمیداشتم نمیدونستم که دارم بیشتر دور میشدم از اینده ی رویاییم!
    وارد اتاقم شدم یه عالمه پرونده بود که حتی اسم بیمار رو هم نمیدونستم و فقط من جذب دفتر ابی روی میزم بودم و مطمئنا تا وقتی که این دفتر ابیو زیر و رو نکرده باشم نمیتوتم پرونده ی دیگه ای روبخونم!
    "پایان قسمت اول"


    نوشته: معلق

  • 11

  • 4




  • نظرات:
    •   Lover_boy007
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • ?همون اولش ک گفتی صحنه نداره فهمیدم دیگ سایت اون صفای سابق رو نداره


    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • برای یک قسمت خیلی کوتاه بود میتونستی دوبرابر این مطلب بزاری...


    •   a.4247
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • از این ک چیز خاصی نفهمیدم بقیشو بنویس ببینیم چی میشه
      موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • دو صفحه از دفتر خاطرات منو یاد زمانی انداخت که ساده ترین و سردستی ترین نامه های عاشقانه هم از خیلی از مثلا داستانایی که امروز میخونم هم قشنگتر بودن.
      خوب بود وحتما ادامشو بنویس.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اینایی که اول داستان مینویسن این داستان فاقد صحنه سکسی میباشد یاد این فیلمای ویدئویی میوفتم اولش میگه هرگونه کپی برداری از این اثر پیگرد قانونی دارد.


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • نوشتت گنگ بود یاد صادق هدایت افتادم ولی کلی به دلم چسبید


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • یاد صادق هدایت افتادم
      موفق باشی


    •   Artemisi
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خوب نوشتی بهتر از کس شعرای دیگه هست


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اعلامزه اول داستانت فقط


    •   Hana95
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یه مدل شایع کامنت ها که جدیدا وحشتناک مد شده اینه که هرمتن گنگ و مبهمی رو سریعااا مینویسن اااا یاد صادق هدایت مرحوم افتادیم : D


    •   royaei
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • نگارشت خوبه ؛ ولی یه جورایی گنگ و مبهم شروع کردی ؛
      خواننده یکم گیج و سردر گم میشه ؛
      مطمنا" تو ادامه حتما بهتر میشه ولی شروعش خوب نبود به نظرم ؛
      ولی فکر کنم نسبتا" بهترین داستان امشب بود ؛
      موفق باشی


    •   Minow
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • ادامش لطفا


    •   Minow
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • ادامش لطفا


    •   ali80xx
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • بسیار گنگ


    •   Javane.jahel
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • دمت گرم که گفتی من صفحه‌رو ترک کردم


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • دوست عزیز و همکار گرامی!! احتمالا شما یا تو بخش اعصاب و روان که همون روانپزشکیه خودمونه هستی،داستان خوب بود ولی کشش لازم رو به خاطر مبهم بودن از دست داده بود، و اینکه آبی زیباس...لایک 10


    •   R.m1383.m
    • 12 ساعت،22 دقیقه
      • 0

    • نشد ما یه جا بریم و خبری از این دختره ی جنده ی آبی نباشه ، (dash) (dash) (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو