دختر خالو

1390/12/27

سلام من اسمم یوسفه و اهل یکی از شهرهای بندری جنوب کشورم؛خاطره ای رو واستون میخام تعریف کنم مربوط میشه یک سال پیش؛من یه دایی دارم که در واقع بزرگ طایفه هستش؛یک آدم مذهبی و افراطی؛از اون مذهبیای همیشه تسبیح به دست؛داییم چهار تا پسر و سه تا دختر داره؛پسراش مثل باباشون مذهبی ان؛اما دختراش اولیشون ازدواج کرده و دومیش دانشگاه آزاد میخونه؛آخری هم الآن سال سوم دبیرستان هستش؛که داستانم مربوط به اونه؛راسیتش من زیاد اهل دختربازی و اینجور حرفا نبودم البته اون موقع؛درسم هم بگی نگی خوب بود؛ یه روز داییم اینا با خونوادشون رفتن عروسی بیرون از شهر؛به طبع اون خونواده منم با اونا رفتن؛و قرار بود تا نصف شب برگردن؛مینا دختر داییم به بهونه درس و امتحان و این کس و شعرا باهاشون نرفت؛ساعت سه بعد از ظهر بود که من عین آواره ها تازه از خواب پا شده بودم و گشنه بودم که تلفن خونه زنگ خورد؛برداشتم دیدم میناست؛سلام کردم و احوالپرسی با هم کردیم گفتش که یوسف میتونی واسم چندتا کاغذ کادو بگیری و بیاری خونه؟گفتم که مگه داداشات اونجا نیستن؟که گفتش نه رفتن عروسی؛گفتم باشه ناهار میخورم و میام؛که خیلی تند تند گفت نه نه نه نه بیا خونه ما ناهار هست بهت میدم بخور؛ماشینو بابام برده بود؛زنگ زدم آژانس رفتم خونه دایی؛اف اف رو زدم؛با صدای نازش گفت:کیه؟گفتم منم یوسف؛در رو باز کرد رفتم تو؛فکر کردم میاد دم در حال؛که دیدم نیومد؛رفتم تو صداش زدم؛تو اتاقش بود؛از همون تو که درش بسته بهم گفت چیزایی رو گفته بودمو خریدی؟گفتم آره حالا تو بیا بیرون؛که با صدای شیطنت آمیزی گفت:که مگه دنبال عروست اومدی؟از این حرفش خیلی شوکه شدم؛باورم نشد همچین حرفی رو زد؛منم پرروتر شدم بعد چند ثانیه سکوت گفتم:آره دنبال عروسم اومدم که نمیبینمش؛گفت بشین میام؛رو مبل نشستم؛مبلی که رو به رو اتاقش بود؛در رو باز کرد اومد بیرون؛وای خدای من!!!یعنی این مینا بود؟یه شلوارک مشکی که تا بالای زانوهاش که پاهای تپلیش رو بیشتر میشخص میکرد پوشیده بود؛با یه زیر پوش ورزشی تنگ و توری؛که سوتینش مشخص بود؛آرایشی کرده بود که تو عمرم ازش ندیده بودم؛مینا تو بین خواهراش از نظر سفیدی و خوشگلی سر بود؛اومد طرفم؛کیرم داشت میترکید از شق درد؛نشست رو مبلی که من نشسته بودم؛یهو کیرمو از رو شلوارم دست کشید؛گفت چته؟مگه جن دیدی؟گفتم ای کاش جن میدیدم؛اما پری دیدم که از خوشگلیش دارم سکته میکنم؛تا این حرفو زدم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و لباشو محکم به لبام چسبوند؛واااااای که چه شیرین بودن لباش؛دو دقیقه تو لب بودیم که گفت یوسف من دوست دارم؛خیلی وقته که میخامت؛اما از بابام میترسیدم؛بهش گفتم؛منم میخامت؛و دوباره لب تو لب شدیم؛اه اه اه اه که میمردم از مستی و شهوت؛اون اه و اوی کردنای مینا درحین مالوندن پستوناش میکرد دیوووونم کرده بود؛آروم دستامو رو پستوناش میمالوندم؛که صداش دوبرابر شد؛یه لحظه احساس کردم که پام درد میکنه؛نگاه کردم دیدم بلللللله همش خواب تشریف داشتیم؛و اونم داداشم بود که داشت بهم میگفت بسه دیگه پاشو خواب آلود؛الآن مهمونا میان؛در پایان از همتون ممنونم که به اراجیف و تخیلات من چشم دوختین؛درضمن من این داستانو فقط واسه تفریح تو سایت شهوانی عزیز گذاشتمش؛لطفأ مراتب شعور رو رعایت کنید و نظرات بد بهم ندین؛قربان شما؛یوسف


👍 0
👎 0
46577 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

314006
2012-03-18 01:34:04 +0330 +0330

فکر کنم یه الگو برداری خیلی تر و تمیز از داستان آس دانشگاه رو من کردم بود
آخه من چی بهت بگم
فحشم بدیم یه جوره
ندیم یه جوره
پس آق یوسف
حقوق مردمو رعایت کن بابا
کپی برداری هم یه مراحلی داره یه قانونی داره
شهر هرت که نیست

0 ❤️

314007
2012-03-18 02:01:10 +0330 +0330
NA

گیری کردیما یا داستانشون لهجه داره یا اسم داستان
منم با نظر قبلی موافقم ولی به نظر من یه الگو برداری خیلی خیلی مسخره و وضعیف از داستان آس دانشگاه بود
بعدش به تو چه که میگی مراتب شعور رو رعایت کنیم ما هر جور دلمون بخواد نظر میدیم به هیچ کسی هم ربط نداره فهمیدی ؟؟؟ دیگه نیای به ما امر و نهی کنی متوهم

0 ❤️

314008
2012-03-18 06:12:19 +0330 +0330
NA

سعی ک کم تر حرف بزنی!!!

0 ❤️

314009
2012-03-18 06:30:14 +0330 +0330
NA

واقعيت آخر داستان :: يه لخظه احساس كردم سوراخ كونم درد گرفت نگاه کردم دیدم بلللللله همش خواب تشریف داشتیم؛و اونم داييم كيرشو تا دسته ميكنه تو كونم خيلی خوشم آمد آخه كلا كونيم اونم خواب ديدم ميخوام بكنم كمی اونورترو نگاه كردم ديدم بله كير كلفتای شهوانی هم تو صف وايسادنو منتظرن خيلی خوشحال شدم… دزد كونی.

0 ❤️

314010
2012-03-18 06:45:22 +0330 +0330
NA

طنز هم که می نویسی حداقل طولانی تربنویس که خواننده لذت ببره.

0 ❤️

314011
2012-03-18 07:48:34 +0330 +0330
NA

ساعت سه پاشدی رفتی
نه نهار خوردی نه صبحونه مسواکم نزدی اونوقت بوی دهنت خفش نکرد؟ مرد تیکه چپ چس خالیبند

0 ❤️

314012
2012-03-18 12:46:06 +0330 +0330
NA

ای ناقلا…

0 ❤️

314013
2012-03-18 15:50:43 +0330 +0330
NA

گفتنیها را بچه های شهوانی لطف کر دن گفتن اما…ای شیطون…

0 ❤️

314014
2012-03-18 21:14:39 +0330 +0330
NA

یوسف من به پشتوانه این دوستان تودهنه تومیزنم ولی بهت فحش نمیدم چون بچه خوبی به نظر میای

0 ❤️

314015
2012-03-19 05:04:05 +0330 +0330
NA

خب اينو از اول بگوز كه همش تخيل و خوابه ديگه. مردمو مسخره خودت كردي بعد انتظار شعور داري بيشعور!

0 ❤️

314016
2012-03-20 05:10:06 +0330 +0330
NA

این کس شعرا چی بود بچه کونی بیسواد برو پیش شب کن مامانت تا دو کلاس درست بده کون گلابی

0 ❤️

314017
2012-03-23 01:25:15 +0430 +0430

تخیلاتت خیلی تخمی بود. کیر تو تخیلاتت.

0 ❤️

562106
2016-10-25 13:12:38 +0330 +0330

از سری داستان های تخمی تخیلی بود کیرم در نوشتارو دختر داییت اینقد جیندس

0 ❤️







Top Bottom