دختر خانوم ساعت چنده؟

    سلام اسمم امیر علی هست بیست سالمه داستان بر میگرده به دوران هجده سالگی زمانی که میخوندم برای دیپلم همیشه پی درس بودم اصلا تو کف دختر بازی کس کردن نبودم چرا بعضی وقتا شده بود بچه خوشگل میکردم اونم رفیقام میرفتن منم باشون میرفتم تنهایی نمیکردم تا اینکه به پیشنهاد یکی از بچه ها که خیلی تو فاز دختر بازی بود رفتیم دم مدرسه دخترونه هر کدوممون یکی رو سوژه انتخاب کردیم رفتیم پی شون انتخاب من یه دختر که میخورد شونزه هفده سنش باشه قیافش خوشگل بود منم رفتم دنبالش تا به کوچه خلوت رسیدیم دختره صداش زدم دخترخانوم ساعت چنده گفت یک ربع به یک همینو گفتو رفت منم چیزی نگفتم فرداش دوباره همونجا ازش ساعت پرسیدم ایندفعه اخماشو کرد تو هم که جذاب ترش میکرد گفت غیر ساعت پرسیدن کاردیگه نداری منم دلو زدم به دریا گفتم دارم اون مخ زنی از توعه که دختره یه عوضی گفت و رفت فرداش دوباره رفتم دنبالش ایندفعه یک نفر دیگه هم باش بود رفتم جلو دوباره همون سوالو پرسیدم که گفت بچه پرو گمشو وگرنه جیغ داد میکنم مردم بریزن سرت گفتم من میخوامت اصلا هم نمیتونم ازت بگذرم جدی نمیگفتم فقط میخواستم مخشو بزنم گفتم دوست دارم میخوامت هیچی نگفتو رفت تقریبا هفت هشت روز کارم شده بود ساعت پرسیدن از این دختره اونم دیگه عادی شده بود بدون اینکه چیزی بگه میرفت یه روز رفتم قایم شدم پشت دیوار وقتی اومد چند دقیقه وایساد تعجب کرده چرا من نیستم اونروز فهمیدم احتمالا دارم به هدف میرسم خودمم نمیدونستم چرا ولکنش نبودم شاید دختره یه جور لج منو درآورده بود روز بعدش رفتم دنبالش پشت دیوار مثل روز قبلش وایسادم ایندفعه هم چند لحظه مکث کرد انگار منتظر بود دوباره وقتی به نظرم یه لحظه مطمئن شد که من دوباره نیومدم به راهش ادامه داد من پریدم جلوش دوباره پرسیدم ساعت چنده شروع کرد خندیدن بعدش راشو کشید بره گفتم کجا من میخوامت کجا میری گفت بدرد هم نمیخوریم من از اون دخترا نیستنم که بتونی ازش سو استفاده کنی گفتم چرا قضاوت میکنی از کجا میدونی میخوام ازت سو استفاده کنم گفت بخوای یا نخوای دوست ندارم اعتماد کنم نترس من آدم بدی نیستم بامن هرکی باشه پشیمون نمیشه گفت چه از خود راضی گفتم ازخود راضی نیستم اما خودمو میشناسم خواست بره گفتم صبر کن گفت دیگه چیه یه کاغذ خودکار برداشتم شمارم رو نوشتم دادم بش گفتم اسمم امیر علیه اگه دلت رحم اومد یا زنگ بزن یا پی ام بده تلگرامم اومد چیزی بگه گفتم لطفا
    هیچی نگفت کاغذو گرفتو رفت از اون روز به بعد فقط میرفتم تو مسیرش وایمیستادم چیزی نمیگفتم فقط نگاش میکردم با یه حالت مظلوم خوبیش این بود مسیری که به خونشون میخورد یه مسیر پرت کسی سر خر نمیومد که بعد از ظهرا انگاری حکومت نظامی بود دیگه درس زیاد نمیخوندم دختره فکر ذکرم شده بود عموم هم فوت شده بود به خاطر عموم خونه عموم بودم کمک پسر عموم براهمین دوسه روز نرفتم دنبالش گفتم شاید اینجوری حداقل پی ام بده که حدسمم درست بود یه آیدی ناشناس بهم پی ام داد سلام کرد شک داشتم خودش باشه نوشت سلام،نوشتم شما نوشت دوروزی هست سر مسیر نمیبینمت نوشتم عموم فوت شده نتونستم بیام گفت خدا بیامرزه گفتم ممنون بعدش گفتم بالاخره پی ام دادی میدونی چقد از زندگیم زدم همش چشمم به گوشیه نوشت واقعا برات مهمم نوشتم حتما مهمی که برات وقت گذاشتم یه لحظه خودم به حرف خودم فکر کردم واقعا چرا این دختره برام مهمه مگه برا سکس نمیخواستم تو این مدت میتونستم چهار بار برم جنده بکنم ((موقعیت مالیم بد نبود کار میکردم هم درس میخوندم ))فکرامو پس زدم به اسم تلگرامش نگاه کردم اسمش پریا بود‌ دو دقیقه ای بود کسی چیزی ننوشت تا من سکوتو شکستم و نوشتم حاضری عشقم باشی نوشت برا عاشقی خیلی زوده اما برا آشنایی بیشتر باهات همراه میشم شاید یه روزی عاشق هم شدیم دختر منطقی بود اخلاقش برام مثل چهرش جذاب بود از طرفی عذاب داشتم خودم نمیدونستم حسم بهش چیه ترسم این شاید واقعا عاشقش شده باشم چند ماه از آشناییمون گذشت رو به روز به هم وابسته تر میشدیم دیگه مطمئن بودم این فقط یه حس هوس برای سکس نبود چون که یه روز نبود اگه باش قرار نداشتم بش زنگ نزده باشم ویه جورایی حتی صداش مسکن دردام شده بود هیچوقت فکر نمیکردم عاشق کسی بشم بعد چند وقت تصمیم گرفتم پریا رو برای سکس راضی کنم فکرم این بودبه سوراخش هم راضی نبودم پردش رو هم میزدم چون میدونستم یه روزی باش ازدواج میکنم مثل همیشه تو پارک باهم قرار گذاشتیم بش گفتم پری گفت جونم گفتم اولین بار که بم پی ام دادی پرسیدم حاضری عشقم بشی
    آره گفتم شاید درآینده عاشق هم شدیم
    گفتم من عاشقتم اولین روزا نه ولی الان چرا واقعا عاشقت شدم تو چی عاشقم شدی
    گفت آره امیرعلی عاشقت شدم برعکس تو من من همون اول عاشقت شدم همون موقع برای اولین بار نیومدی ازم ساعت بپرسی از مکثی که برای نیومدنت کردم متوجه این شدم واین حس پنج شیش ماهه هرروز بیشتر میشه اگه اول بهت نگفتم برا این بود که میخواستم بشناسمت

    گفتم پری جونم راستش من اولا تورو فقط براسکس میخواستم برا همین بود اما عذاب میکشیدم من نمیخواستم یه دختر پاکو ناپاک کنم برا همین این رابطه رو ادامه دادم اما فهمیدم این هوس تبدیل به عشق شده
    گفت میدونستم اما به خودم اطمینان داشتم درخواستت هیچوقت عملی نمیشه
    گفتم الان میدونم عاشقتم پری ویه سکس عاشقانه رو ازت میخوام اومد چیزی بگه گفتم صبر کن تو این مدت فهمیدی که قابل اعتمادم میدونی یه روز زن خودم میشی منم اینو میدونم پس دست رد به سینم نزن
    گفت امیرعلی نذاشتم ادامه بده یه بوسه رو لباش گذاشتم
    گفت زشته جلو مردم
    گفتم زنمی به کسی چه خندید سرشو انداخت پایین گفتم بریم بردمش خونمون ((پدرمادرم رفته بودن مشهد ))مقنعه شو از سرش برداشتم لباسشو کامل از تنش کندم لخت فقط با شرت گفت امیرعلی جان کوتاه بیا لطفا گفتم نمیتونم پری تشنه وجودتم امروز میخوام باهم یکی بشیم بردمش تو اتاقم رو تختم خوابوندمش شروع کردم خوردن ممه هاش خیلی آروم بدون هیچ عجله دوست داشتم پری هم لذت ببره دوس نداشتم بدون لذت براش باشه نوکشو آروم لیس میزدم لباسامو کلا درآوردم شرتم هم همینطور ((کیرم هیجده سانته))گفتم ساک بزن با اکراه گفت باشه کرد تو حلقش جلو عقب میکرد دو دقیقه زد دیگه دندوناش کیرمو اذیت نکرد آبم بعد یه ربع اومد ریختم تو صورتش خوابوندمش دوباره کیر خوابیدمو گذاشتم لا ممه های نسبتا خوبش نه کوچیکه نه بزرگ ((یه دختر هفده ساله پنجا کیلویی خودتون تصورش کنین ))کیرمو برداشتم دوباره راست راست شد شرتشو درآوردم گذاشتم روی کوسش گفت امیر علی خواهش میکنم گفتم نترس قربونت بشم من مال خودمی هیچوقت ولت نمیکنم بالا پایین میکردم رو درز کوسش اما فرو نمیکردم کوسش خیس خیس شد ارضا شده بود حالا نوبت من بود ارضا دوباره بشم کیرم یواش یواش تا ته فرو کردم آه بلند پری من وخون رو کیرم وکوسش نشون داد که پردشو زدم با دستمال خونو پاک کردم وشروع کردم تلمبه زدن پری اول اشک میریخت اما بعدش داشت لذت میبرد فقط آه ناله میکرد آبم اومد که درآوردم ریختم رو شکمش بغلش کردم سرشو گذاشتم رو سینم گفت امیرعلی من میترسم گفتم به من اعتقاد داری گفت معلومه دارم گفتم پس نترس قربونت برم تو دیگه الان به بعد همسرمی درسته نه خطبه خونده شده نه جایی ثبت شده اما ما دیگه باهم یکی شدیم با این کارمون خانوم شدنت مبارک باشه صورتش رو بوسیدم گفتم پاشو لباستو تنت کن لباسامونو تنمون کردیم رفتیم یه کافه دوتا قهوه
    خوردیم بعدش پری رفت خونشون


    دو سال گذشته پری زن عقدی من شد قرار شد برم خدمت بعد عروسی بگیریم دفترچمو پست کردم الانم مرخصی هستم بین آموزشی فقط یه بار میتونم مرخصی بگیرم از طریق یکی ازدوستان هم خدمت باسایت آشنا شدم تصمیم گرفتم داستانمو بنویسم
    ممنون بابت خوندن
    عذر میخوام بابت طولانی بودن


    نوشته: امیر علی

  • 33

  • 17




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 11

    • سولوقون بالا کنده!!!
      مرتیکه هم درس میخوندی هم کار میکردی هم تو خیابون دنبال بچه خوشگلا و دخترای مردم بودی روز 24 ساعت بیشتر نیستا!! نمیشه همه اینا رو با هم انجام داد!! درضمن بچه درس خون 18 سالگی باید دیپلمتو گرفته باشی نه اینکه تازه براش درس بخونی!!! حالا میری خدمت گروهبانها صبح تاشب ازت ساعت میپرسن دوزاریت میوفته!! (biggrin)


    •   ebrat65
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • قدیم یکی از بزرگترام بهم گفت قبل از ازدواج خوب چشماتُ باز کن ببین با کی و چه خانواده ای وصلت میکنی، بعد از عقد تا میتونی چشمات رو ببند که عیبهای همسرت رو نبینی یا کمتر به چشمت بیاند؛ حالا تو، توی مرحله دوم هستی؛ به حرفی که زدم خوب گوش کن و عمل کن....


    •   جان.کوچولو
    • 2 هفته،4 روز
      • 10

    • داداش ساعت چنده؟؟؟؟؟


    •   haji.mamad
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • آفرین خوب بود


    •   ک+ک+ک
    • 2 هفته،4 روز
      • 15

    • اون همه که امام رضا واسه ملت مکان جور کرده هیشکی نکرده


    •   king.artoor
    • 2 هفته،4 روز
      • 10

    • شهوانی جدیدا مد شده تو سربازخونه ها دست ب دست میشه...
      حاجی مگه ب شماها گافور نمیدن؟!!چقد سگ حشرید بابا


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،4 روز
      • 14

    • تو این مدت ک ازش ساعت میپرسیدی هیچوقت نسد بگه قدیم یا جدید؟؟ (biggrin)


    •   yousef_021
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خوب بود ولی نباید پردشو بعد 6 ماه میزدی.!!


      ادما زود عوض میشن شاید تو هم پشیمون میشدی!!!


    •   esiiishahi30cm
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • لایک کردم ، چون انقدر شرف داشتی که با آبروی دختر و خانواده ش بازی نکنی و اون دختر رو هم که امروز زن و شوهر هستین با اون عشق پاک ش ثابت کردی که اعتماد کردنش به تو اشتباه نبود ...


    •   javadfarah44
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • گفتم ساک بزن با اکراه گفت باشه!!


      من ۵ سال پیش آخرین بار داستان خونده بودم اینجا! هنوز این کسشعر رو میگید خب جقیا یه چیز جدید بگید.


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • قسمت آشنایی و عاشقانش خوب بود قسمت سکسش بول شیت


    •   kokarostam
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • کله‌کیری


      میدونی چرا آشغال هستی؟ چون اگر دختر پاکی بود و تو هم عاشقش بودی و بهت گفت اینکار را نکن، نباید باهاش سکس می‌کردی. یعنی شاشیدم توی استدلال کیری و تخمیت. کون‌مشنگ هر از گاهی با دوستات می‌رفتید کون پسرا می‌گذاشتید؟ پسرکونیخونه باز شده و ما خبر نداشتیم؟ لابد می‌رفتید کونکونک بازی می‌کردی. بوسش کردی گفت زشته جلوی مردم؟ مگه نگفتی خونه‌شون جای پرت بود و سگ هم پرسه نمیزد؟ مردم کجا بودن؟ در ضمن این چنین دختری یک جاش در رفته. در آخر اینکه بگو وقتی رفتی خواستگاری، باباش نگفت خونه، ماشین، حقوق، پول و سابقه چی داری؟ فقط گفت چه پسر رعنایی و بیا دختر مال تو؟ شاشیدم توی لایه خاکستری مغزت.


      ها کـُکا


    •   mohammadaziizii42
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • نوشته ذهن یه بچه جقی کون گشاد


    •   Alfaalfa
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • باز خوبه كه ازدواج كردين


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • همینکه نامردی نکردی و گرفتیش لایک داری
      ولی تا جایی که میتونید پرده دخترو قبل ازدواج نزنید چون یه وقت دیدید نمیشه ازدواج کنید اونوقت برا هردوتون داستان میشه.


    •   love.yavar500
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • سلام داش امیرعلی گلدن لایک هدیه من به شما ایشالا خوشبخت بشی و با پری خانم به پای هم پیر بشی داداش و دیگه این سایت وسایت های سکسی رو بزاری پشت سرت وهیچ وقت این طرف ها آفتابی نشی وبه خانمت وفا دار باشی. چون بهت اعتماد کرده وبدون عقد و هیچ حساب وکتابی خودش در اختیارت قرارداده وشماهم وظیفه داری هواشو داشته باشی مبارک باشه داداش.


    •   nilajooni
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • فقط چون مرام داشتی لایکو دادم
      نامردی خیلی بده خوبه ک مردی


    •   13alireza77
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • اقا منم هم درس میخونم هم کار میکنم ولی تایمم فقط به جق میرسه وجدانن
      بخاطر همینه که میگن ماها که دستمون تو جیب بابامون نیست دوست پسرای خوبی نمیشیم چون یا سرکاریم یا خسته ایم


    •   royaei
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • نمیدونم واقعیه یا نه ؛ ولی یکم با منطق جور در نمیاد ؛
      مردم مگه دخترشونو از سره راه آوردن که بهمین راحتی شوهرش بدن ؟
      اما چون عقدش کردی بقول داستانت آفرین داری ؛
      موفق باشی


    •   Shahvar54
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • تبریک و خوش بخت باشید


    •   mazhd
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود ولی مردی ک بعد سکسم باهاش ازدواج کردی ?????????


    •   Hamidarakii
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • بازم خدارو شکر مثل اکثر پسرای این مملکت جنده سازی نکردی...


    •   kiredivoone
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • کاش منم یه دونه ازین پسرا گیرم بیاد


    •   mynavar.m
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • معلومه رو از خودت دراوردی خیلی از واقعیت دور بود


    •   Dariush_gh
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ساعت تو کونت


    •   Mohammad_fmx
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • خب شاید یه جایی از داستان منطقی نباشه و اینکه اصلا صحنه سکسی خاصی نداشت اما
      دمت گرم با داستانت حال کردم چون اگه واقعی هم نباشه حداقل لاشی بازی توش نداشت...


    •   Eshghjanam
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • پری و‌پرده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو