دختر را همه نوع کیر خوش است (۱)

    جنگ شده بود و پدر فرناز که یک ارتشی بود باید می رفت به جبهه. پدر فرناز بغیر از یک پدر و مادر پیر و یک خواهر کسی رو نداشت تا خانواده اش را به انان بسپارد در ان هنگام فرناز9 سالش بود و قرار بود به کلاس سوم برود.
    به ناچار پدر فرناز او را به همراه مادر و برادرش پیش پدرشان گذاشت و راهی سفرکه سر نوشت ان با خدا بود شد.


    پدر بزرگ فرناز یک باغ بزرگ البالو داشت و خودش در یک خانه بزرگ زندگی می کرد که از شهر 5 کیلومتر فاصله داشت.
    فرناز را در مدرسه ده ثبت نام کردند و چون کلاسها به حد نصاب نمی رسید دختر و پسر مختلط بودند.فرناز دختری زیبا و درسخوانی بود برای همین مورد حسادت خیلی ها قرار می گرفت. دو تا از این نفرات اسدالله و ناصر بودند.که تنبل کلاس بودند.و هر کلاس را دوسال طی کرده بودند. فرناز بعد کلاس به خانه می امد و اوقات فراغت خود را به کار گل بازی پشت پرچین خانه پدر بزرگ می گذراند و همیشه
    کارش ساختن یک خانه کوچک با گل بود. یک روز مادر اسد الله پیش مادر بزرگ فرناز امد و از او درخواست کرد که به پسرش در درس هایش فرناز کمک نماید.مادر بزرگ هم به فرناز گفت و فرناز خیلی خوشحال شد که کار یکی از این پسرها که موج منفی بودند.پیش فرناز گیر است.اسد الله پسری سبزه و زشت بود
    فرناز داشت ریاضی با اسد الله کار می کرد و روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز اسد الله بدون مقدمه فرناز را از جلو بغل کرد.فرناز داد زد :بی شعور به مادرت می گم
    اسد الله:تو رو خدا ما که شلوارمون در نمی اریم بگذار از روی شلوار همدیگرو لمس کنیم
    فرناز احساس خوشایندی به این کار پیدا کرده بود ولی ماجرا را نمی دونست چیه.اسد الله مدتی خودشو به فرناز مالید و چون مطمئن شد فرناز دیگه به مادرش نمی گه رفت .فرداش که فرناز پشت پرچین داشت گل بازی می کرد اسدالله امد سر وقتش بدون اینکه کسی بفهمه.گفت فرناز می دونی دیروز به هم مالیدیم من ابم امد.
    فرناز:اب دیگه چی منظورت چیه؟
    اسدالله:همون چیزی که باعث میشه زن بچه به دنیا بیاره . می خواهی نشونت بدم
    فرناز با اشاره سر تایید کرد و اسدالله شلوارشو پایین کشید.فرنازهاچ و واچ مانده بود.هرچقدر اسد الله زشت بود کیر اسد الله سیاه بزرگ و قشنگ بود.اسدالله گفت:می خواهی بدون شلوار بمالیم بهم
    فرناز که دیروز احساس خوبی پیدا کرده بود.واز طرفی خودش خیلی خجالت می کشید گفت:فقط تو بدون شلوار تا من ببینم اب چیه؟
    اسدالله شلوارش کامل دراورد و فرناز را از جلو بغل نمود.اسدالله تند تند تلمبه می زد و فرناز هم احساسی بهتر از دیروز داشت
    تا اینکه اب اسد الله امد و به دیوار پرچین پاشید.فرنازخیره به این اب شد ابی لزج و غلیظ


    شب از مادرش می خواست بپرسد ولی راهش را نمی دانست با گوشه و کنایه ازش پرسید و اونم بهش گفت مرد و زن از انجایی که شاش می کنن بچه دار می شن و هرگز نباید اجازه بدی کسی کیرش را به کوس تو فرو کند .البته از فرداش قدغن کرد اسد الله به خانه انها بیاید.وبه مادر اسد الله ماجرا را گفت و اجازه نداد اسد الله دوباره به خانه انها بیاید


    شب صدای گوش خراش اسد الله می امد که زیر کمربند پدرش سیاه می شد و اگه پدر بزرگ فرناز نبود که از دست پدرش اسدالله را رها کند حتما کار اسد الله به بیمارستان می کشید.
    دو روز بعد عالم و ادم بر سر فرناز خراب شده بود چون خانه گلی که تمام ارزویش بود را خراب کرده بودند. کار کار اسد الله بود که انتقامش را از فرناز گرفته بود.
    بعد از ان روزدیگه فرناز با اسد الله حرف نزد و اسد الله در مدرسه به همه پسرها گفته بود که فرناز راکرده است.حالا نوبت ناصر بود تا شانس خودش را امتحان کند. گفتم پدر بزرگ فرناز باغ بزرگ البالو داشت و بچه ها برای چیدن انها کمکش می کردند و در عوض البالو می گرفتند و به خانه اشان می بردند.وسط باغ یک چادر بزرگ بود که البالو ها را نگه می داشتند.
    ناصرسعی می کرد به فرناز نزدیک شود. البالو های سر درخت را که شیرین تر بودند را دست چین می کرد و برای فرناز می اورد.وکم کم توانست در قلب فرناز جا باز کند.یک روز فرنازبه باغ امد و جز ناصر و دوسه پسر بچه کسی نبود. فرناز دلش می خواست ان لذتی که تجربه کرده بود را با ناصر هم تجربه کند.البالو ها را چیدند و خواستند بروند فرناز گفت به ناصر بمون تا در درسها بهت کمک کنم.ناصر هم از خدا خواسته قبول کرد و به درون چادر رفتند.ناصر دفترشو باز کرد و فرناز بهش دیکته می گفت.وگه گاه خودشو به زمین می مالید غافل از اینکه تحت نظر فرناز است.
    ناصر خواست تیری در تاریکی بیاندازد و ببیند فرناز راضی هست یا مثل اسد الله می شود.صحبت را به مسایل مرد و زن کشید و دید فرناز هم شناگر است .وشروع کرد کیرش را از روی شلوار مالیدن و دید فرناز خیلی مشتاقانه دارد نگاه می کند.که ناگهان...


    ادامه...


    نوشته: لبوفروش

  • 9

  • 14




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 2 ماه
      • 6

    • ادبیات فاریی به تو مدیونه لعنتی فقط تیترش (biggrin)


    •   mahdidl698547
    • 2 ماه
      • 3

    • یه لحظه فکر کردم فردوسی گل کشیده داستان نوشته


    •   shahx-1
    • 2 ماه
      • 4

    • گفتم امشب سعدی رو کردن!!! (biggrin)


    •   Artemisi
    • 2 ماه
      • 0

    • چه مسخره ننویس دیگه


    •   ماینر
    • 2 ماه
      • 3

    • البالوهایی ک سر درخت بودند وشیرینتربودند!!!احتمال یا مانمیدونیم البالو چیه یا توفرق البالو وگیلاس رونمیدانی وگرنه تا اونجا ک من میدونم البالومحبوبیتش بخاطر ترشیشه!!!سوتی نابودی دادی!


    •   ماینر
    • 2 ماه
      • 1

    • الان حسابی پیش خودت خر کیف شدی ک داستانت دنباله داره و مخاطب مونده توکف ک قسمت بعدی داستانت کی منتشرمیشه!
      دوستان والا ماهم انتظار نداریم داستانهایی ک تو این سایت منتشرمیشه درحد نوبل ادبیات باشه ولی باور کنید سطح داستانها خیلی پایین و بی مقداره!یا گی یامحارم یا بی غیرتی یا داستان دروغ!برخلاف دویتانی ک میگن داستان دروغ و راستش مهم نیست فقط مهم اینه قشنگ بیان بشه من اعتقاد دارم داستانهای سکسی ک اینجامنتشرمیشه واقعیت باشه!دلیلی نداره من بیام به خاطره ساختگی ازسکس بادختر همسایمون اینجا بیان کنم!!!البته یسری داستان غیر واقعی ازنویسنده های خوب تواین سایت منتشر میشه ک حسابشون کاملا با خاطرات دروغی وسراسربلوف فرق میکنه!


    •   Reza00777
    • 2 ماه
      • 1

    • که ناگهان به ارتفاع سه متر ونیم در طول 85000 متر ریدی که با کاردک که هیچ با لودر هم جمع نمیشود اری


    •   mostoufi
    • 2 ماه
      • 3

    • کص عمت را همه نوع کیر خوش است
      چاکت بدهم به سان شمشیر خوش است
      جون لبو هات تموم بکن این کصتان
      ورنه گایم کون تو تا که شوی پیر خوش است


      ها وولا کصکش لبوفروش


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه
      • 0

    • به به مستوفی جان
      چ عجب ما از قدیمی های سایت کسی رو دیدیم
      غیبت داشتی جای شعر هات خالی بود


    •   royaei
    • 2 ماه
      • 0

    • داستانتان زیاد جالب نبود ؛
      زیرا در افکارم اینطور متصورم که شما خیلی خیالباف هستید و این داستان زاییده تخیلاتتان میباشد ؛
      طوری داستان را نگارش کرده اید که انگار زنگ ادبیات است و معلم یک درس از ادبیات را برایمان رو خوانی میکند ؛
      شاید نتوانسته باشه بخوبی شما نظرم را تایپ کرده باشم ؛
      موفق باشی


    •   Siin-miim
    • 2 ماه
      • 1

    • با احترام ب نظرات دوستان ولی من خوشم اومد لایک 7 منتظر ادامشم


    •   Sh82
    • 2 ماه
      • 0

    • من نمیدونم چرا اینقدر دیس لایک گرفتی کارت عالیه بازم بنویس
      راستی تو همون لبو فروش جهنم نیستی


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 2 ماه
      • 1

    • آلبالو وسط تابستون می رسه، تو دهات کلاس فوق العاده یا ترم تابستونی برمیداشتی که می رفتین مدرسه ،؟


    •   kokarostam
    • 2 ماه
      • 4

    • افغانی


      با این لهجه افغانی شک نکن که کسی از این داستان تخمی تخیلیت خوشش بیاد. شاشیدم توی تخیلاتت. سکس را به بچه‌ها نکشونید کون‌کش‌ها


      لبویت میرود در کون ناصر
      خودت هم بر نشین بر کیر قاطر
      نباشد داستانت پر طرفدار
      بده کونی به این افراد فاکر


      ها کـُ کا


    •   Mj6633
    • 2 ماه
      • 3

    • فکر کنم افغان بوده داستان و نوشته قسمت جالبش مادره بود ببین دخترم نزاری کسی کوست بزاره کیر پسرا رو نخوری ها از کوسم نباید بدی آفرین بعد میره به مادر پسره میگه این پسر کیر کلفتت و جمع کن تا همه رو نکرده کوسکش و آنگاه اسدالله را از کون به دار مجازات آویختن در پشت پرچین


    •   I_am_not_big
    • 2 ماه
      • 0

    • داستانت عالیه ادامه بده


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • فقط کانت اول و دوم lovely_grl
      Mahdidi698547
      لایک طلاییی (biggrin) (ok)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو