داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دختر عمویی که حامله از آب در آمد

1399/01/27

با سلام خدمت شما دوستان عزیز شهوانی.
قبل از شروع داستان میخواهم چند کلامی با اعضاء محترم سایت شهوانی داشته باشم.
نمی دانم چرا بعضی ها هم داستان می خونند و هم شروع می کنند به فحاشی. عزیزان اگر شما آدم حسابی هستی تو سایت شهوانی چکار داری ویا اگر عضو سایت شهوانی هستی درک کن اینجا قرآن تفسیر نمی کنند. اینجا سایتی هست که اسمش رو شه. هر کسی یک غلطی کرده مثل من و آومده اینجا توضیح میده. من فکر می‌کنم که هیچ وقت یه آدم عاقل نمیاد یک گناه را با یک گناه بزرگتر از آن توضیح بده و آن دروغ که بزرگترین گناه ها هستش.
بعضی ها اگر جلوی چشمشان هم سکس بکنی و باز گو کنی باز هم باور نمی کنند و جنبه اون هم ندارن میگن سحره کاری ندارم فقط یا از شهوانی برید بیرون و یا اگر اومدید اینجا وقت گذاشتید دیگر با فحاشی ادب خود را نشان ندهید.
من اسمم سعیده از یکی از استانهای غربی کشور می باشم. قبلا یک توضیح در مورد عوامل سکس دهاتیها بدم. ببینید در دهات نه فیلم سکسی هست نه سینما؛ فقط تنها عامل اصلی انحراف و تحریک جنسی و مبتلا شدن به سکس با محارم و یا دیگران هم خوابگی پدر و مادر واکثرا بی توجهی و بی خیالی آنها نسبت به بچه‌ها شون می باشد.
مخصوصا در قدیم الایام که چند تا برادر با چند سر عائله سالها باهم یک جا زندگی می کردند. نهایتش برای هر کدام یک اتاق کوچک با چند تا بچه بزرگ و کوچک و دختر و پسر میدادن و اونا هم تو اون اتاق پیش بچه‌ها شون هر کاری را انجام می دادند. و بچه‌ها هم اکثرا شاهد و ناظر کارای پدر و مادر بودند. و فردا که بلند می شدند بچه‌ها اکثرا با هم همبازی بودند. دختر و پسر قاطی هم؛ که اینجا بعضی پسرا و دخترا ی بزرگ با هم شیطونیهایی می کردند. یکی نقش پدر و یکی نقش مادر رو بازی می کردند. ولی خداییش بودن پدر و مادرها یی که مواظب بچه‌ها شون بودن زیاد هم بودن. چون همه دختران و پسران که خدای نکرده جنده یا کونی نبودن که. ولی متاسفانه بعضی پدر و مادرها هم بودن که اصلا به بچه‌ها شون بی تفاوت و بی خیال بودن. که یکی از اینها عمو و زن عموی من بودند که نسبت به بچه‌ها شون اصلا توجهی نداشتن.
خاطره ای میخواهم بنویسم در مورد دختر همان عموی با چند تا از پسر عموها و نهایتا ًبا خودم.
دقیقا یادمه وقتی 6 7 سالم بود و خیلی وابسته به این دختر عموم بودم تا جایی که شبها پیشش میخوابیدم و اگر بیدار می شدم می دیدم نیستش داد و بیداد می کردم. وهر جا می رفت منم باهش بودم. و عموی وسطی یک پسری داشت بنام صفر که سه چهار سالی از این دختر عموم بزرگتر بود و دختر عمو که اسمش رقیه بود و من آبجی رقیه صداش می کردم.
و پسر عمومو داداش صفر خطابش میکردم. یعنی همه بچه‌ها همدیگر رو آبجی و داداش صدا می کردند.
از این پسر عموم بگم که توی پسرای خانواده از همه پسرای برادرا زرنگتر و قلدر بچه ها بود.
پدر من با دو تا از داداشای مادری خود که از پدر ناتنی بودند با هم توی یک خانواده زندگی می کردند . و دو برادر دیگر که با اینها از مادر ناتنی بودند با هم توی یک خانواده زندگی می کردند. ولی کارای بیرون از خانه شان را با هم انجام می دادند. که اونها هم چند تا پسر و دختر؛ ولی یکیش اصلا دختر نداشت.
و اول داستان با آبجی رقیه و داداش صفر شروع شد.
گفتم چون داداش صفر زبر زرنگ بود .در ماههای سرد سال که احشام باید تو طویله نگهداری می شدند. و از آنجایی که منطقه ما منطقه ی سردسیریه حداقل 6 ماه مخصوصا گاوها رو باید تو طویله نگهداری می کردند. که مسئول علوفه دادن احشام بعهده داداش صفر بود. و چون تنها روشنایی در دهات یک چراغ گرد سوز و فانوس بود.
یکی هم شبها باید فانوس رو می گرفت که مسئول فانوس گرفتن هم آبجی رقیه بود.
بالاخره هر شب که وارد طویله می شدیم منم که ینگه اینا بودم ؛داداش صفر تا وارد می شدیم فانوس رو از دست آبجی رقیه میگرفت و میداد دست من و خودش آبجی رو از پشت بغلش می کرد وخودش رو تکون می داد و اون هم خم می شد و دستاشو رو آخور میذاشت. وداداشی هم خودشو تکون می داد. ولی من واقعا نمی دونستم چکار می کنند چون تا به حال نه دیده بودم و نه کس دیگری در این مورد چیزی گفته بود. فقط بعضی وقتها می دیدم که آبجی تقریبا داره گریه می کنه.
بالاخره این کار هر روز شون بود. حداقل هر شب نیم ساعت این کارو انجام می دادند. حتی یک بار هم یکی نمی اومد ببینه اینا چکار میخوان بکنند.
بالاخره روزها و شبها سپری شد. تا اینکه یک شب داداش صفر! نمیدونم می خواست رد گم کنه و یا نظری داشت؛ به آبجی بزرگ خود من گفت که امشب فانوس گرفتن نوبت توه. پاشو بریم. یادمه مادر من پاشد با عصبانیت فانوس رو از دست خواهرم گرفت. گفت من خودم میام این نمیتونه بره . که بحث چهار تا جاری بالا گرفت . (عموی وسطی دو تا زن داشت که اولیش مادر داداش صفر بود ).
که بعله از این کارها نکنید. این کار رو بکنید بچه‌ها نسبت به هم نظر بد پیدا می کنند اینها خواهر برادرند و از این حرفها.
مخصوصا مادر بزرگم که خاله زن عمو بزرگه بود و باعث اصلی همه این کارها مادر بزرگم بود. و کسی از ترس اون از گل کمتر به دختر خواهرش نمیتونست بگه. فورا پاشد با عصبانیت فانوس رو از دست مادر من گرفت و داد دست دخترش گفت بیا برو بذار تو را بخورند و دختر این سالم بمونه. منم که مال آبجی رقیه بودم.
و از طرفی چون من با اونا بودم خیالشون راحت بود؛ که پیش من کاری نمی کنند. غافل از اینکه اصلا بود و نبود من یه ذره هم برای اونا تاثیری نداشت.
بالاخره رفتیم تا داخل طویله شدیم داداشی فانوس رو از دست آبجی گرفت به جای اینکه به من بده. آویزونش کرد از یک میخی که رو ستون چوبی بود. وسایه ستون که افتاده بود اون ور دست آبجی رقیه رو گرفت برد اون ور و شلوارشو کشید پایین و بغلش کرد برد پشت ستون و چسبید بهش و تند تند خودش رو تکون می داد. و یه چیزی بگم که من تو این مدت اصلا یک بار هم کیر داداشی رو ندیده بودم. بالاخره داداشی خودشو تکون می داد. من دیدم آبجی واقعا داره گریه می کنه منم گریم گرفت و گفتم چرا آبجی رو اذیت می کنی. آبجی هم یک دستشو باز کرد و کشید بغلش گفت گریه نکن داداشی داره با من شوخی می کنه منم الکی گریه میکنم. بالاخره منو آرومم کرد داداش صفر هم کار خودش رو میکرد. آبجی هم به من گفت این چیزایی که میبینی به کسی بگی دیگه با خودم نمیارم منم گفتم باشه.
گاهی اوقات مادرم منوبغل می کرد و از من میخواست از کارهایی که اونا تو طویله انجام می دادند؛ بگم. منم اولش چیزی نمی گفتم فقط میگفتم داداش صفر خیلی آبجی رو دوستش داره اونو بغلش میکنه و بوسش میکنه. اونم میگفت باز چی منم بعضی چیزها را که متوجه میشدم بهش می گفتم. ولی مادرم از ترسش جیکش در نمی اومد. تا اینکه نگو داداش صفر در مورد کارهایی که با آبجی رقیه انجام می داده با دو تا از پسر عموها که جدا از ما زندگی می کردند. و یکی دو سال از دادش صفر بزرگتر بود و تقریبا یک سال بود که عروسی کرده بود و زن داشت. و اون یکی که تقریبا همسن داداش صفر بود؛ که بعدا برادر خانم داداش صفر هم شد. در میان میذاره. واونا هم میافتن تو کف آبجی رقیه.
و از اونجایی که نمیتونستن بیان تو خونه ما با آبجی رقیه سکس بکنند. لذا یواش یواش میرن تو مخ آبجی رقیه .مخصوصا اون پسر عموی متاهل.
تا اینکه داداش صفر با یکی دیگر از دختر عموها نامزد شدن. ولی باز دست از سر این آبجی رقیه برداشت. ولی بعضی وقتها می دیدم که آبجی داره مخالفت می کنه. میگفت چرا منو عقد نکردی.
واز اون به بعد آبجی رقیه با اون یکی پسر عمو که متاهل بود؛ ایاق شدن. منم که دیگه بزرگ می شدم و بعضی چیزها رو می فهمیدم. ولی وابستگی من به آبجی رقیه همچنان ادامه داشت. همه جا با اون بودم. حتی شبها با هم میخوابیدیم. من متوجه می شدم که آبجی با دودولم داره بازی می کنه منم خوشم میامد. شلوارشو زیر لحاف در میآورد وشلوار منم میداد پایین و پاهاشو باز می کرد منو میکشید رو خودش وکیرمو به خودش می مالید. منم واقعا خوشم میامد.
در این میان خواهر بزرگ من که نامزد بود؛ عروسی کرد. وبرای خواهر کوچک من هم خواستگار اومد. نمی دانم چرا ولی پدرم راضی نشد. ولی خواستگار دست بردار نبود.
بالاخره هر کاری کردند پدرم نداد. تا اینکه یادمه زن عمو بزرگه اومد نشست جلوی پدرم و با گریه گفت خوب دختر خودتو نمی دی بهش بگو بیان دختر منو بگیرند. بابام هم گفت زنداداش من چطوری بگم مگر دختر تورو نمی بینند بیان بگیرند. قشنگ یادمه که خودم شنیدم مادرم یواشکی میگفت مگر دیوانه اند بیان جنده بگیرند. بالاخره اون خواستگاررفت و یکی دیگر اومد بعد چند روز خواهر دوم منم نامزد شد.
بعد نامزدی خواهر دوم من که 5 6 سال از آبجی رقیه کوچکتر بود و خواهر بزرگ من هم دو سال از آبجی رقیه کوچکتر بود؛ زن عمو ومادر بزرگ چند روز خونه رو به عزا خانه تبدیلش کرده بودند.
تا اینکه عمو وسطی؛ که همه از او می ترسیدن؛ قضیه رو فیصله داد. حتی یادمه سر این مسئله زن عمو بزرگه رو یک کتک مفصلی هم زد. مادر بزرگ برگشته بود به داداش صفر گفته بود که چرا تو این خونه با دختر عموت عقد نمیکنی. اونم رک و راست بهش گفته بود. من چطور با کسی که خودم جنده اش کرده ام عقد می کردم. وهر روز دارم می بینم زیر یکی میخوابه؟ .
بالاخره هر کسی جای خودش رو پیدا کرد موندم منو آبجی رقیه و پدر و مادر نادانش و یک پیر زن نادان و قلدر؛ که با این کارش رسما نوه خود را جنده کرد.
از اول شروع قضیه سه چهار سالی گذشت منم دیگه کاملا متوجه بودم که آبجی رقیه چه کارهایی می کنه. وچرا همیشه اجازه میده من پیشش باشم.
تا اینکه یک روز که من با آبجی رقیه از سر چشمه داشتیم بر میگشتیم. از اونجایی ساختمان قدیمی ما دور و برش باغه . دیدم که اون پسر عموی متاهل از پشت دیوار باغ داره آبجی رقیه رو صدا می کنه . و بادستش اشاره به باغ میکنه. آبجی هم ؛هم به من و هم به کوزه رو دوشش اشاره کرد. رفتیم خونه دیدیم مادر بزرگ و زن عمو نشستن در مورد ازدواج خواهرای من وخونه ماندن آبجی رقیه صحبت می کنند.
بالاخره دیدم آبجی میخواست منو بپیچونه بره منم حواسم بهش بود. گفتم کجا می خوای بری اگر منو نبری میرم به مادر بزرگ میگم. گفت پس بیا بریم و به کسی چیزی نگو گفتم باشه. انگار مجبور بود. بالاخره رفتیم بیرون و خیلی با احتیاط همه جا را می پایید تا از دیوار افتاد تو باغ و دست منو گرفت و آرام تو بغلش گرفت و گذاشت زمین و دستمو گرفت بدوبدو رفتیم . جایی که قبلا در یک گوشه باغ درست کرده بودند. طوری که اگر کل باغ هم پر از آدم بود اونجا رو نمی دیدند. دیدم پسر عمو نشسته اونجا تا منو دید گفت اینو چرا آوردی. گفت هر چه کردم خودش آمد. پسر عمو هم مثلا میخواست بترسونه گفت صبر کن الان کیرتو ببرم. چون همه میدونستن از وقتی که کیرمو ختنه کردن از بریدن کیر می ترسیدم ولی نمی دونست من دیگه بزرگ شدم و میدونم اینا چکار میخوان بکنند. آبجی بر گشت گفت کارت نباشه به هیشکی نمیگه. داداش خودمه. مثلا سر منو شیره می مالید.
بعله دیدم آبجی زود شلوارشو درآورد. به پشت خوابید رو علفها و پسر عمو هم شلوارشو تا زانو کشید پایین و رفت نشست جلوی پاهای آبجی رقیه. من برای اولین بار کیر یک مردو از نزدیک دیدم. واقعا اون موقع بنظر من خیلی بزرگ بود واقعا ترسیدم با خودم میگفتم آبجی با این کیر چکار خواهد کرد. ولی دیدم وقتی پسر عمو کیرشو کرد تو کس آبجی رقیه و شروع کرد به تلمبه زدن دیدم آبجی پاهاشو قلاب کرد به کمر پسر عمو و قفلش کرد. اونم افتاد رو آبجی ومثل سگ داشت تلمبه میزد و لباشو داشت میخورد. و آخ و اوخ آبجی کل باغ رو برداشته بود. منم با وجود اینکه بچه‌ بودم ولی چون چند سالی بود که حداقل بیش از 100 یا بگم 200 بار سکس آبجی رو دیده بودم خیلی زودتر از سنم با سکس آشنا شده بودم. لذا برای اولین بار تو این سکس احساس کردم کیر منم داره سیخ میشه واقعا حال میکردم. یه وقت دیدم اول صدای آبجی و بعد صدای پسر عمو بلند شد و همدیگر را در آغوش گرفتن و لبای همدیگر رو می خوردند. ولی باز نمدونستم که چرا این جوری میشن. یعنی از ارضاء شدن و اینا چیزی سر در نمی آوردم.
بالاخره آبجی رو دیدم پاشد و شلوارشو پوشید. پسر عمو هم شلوارشو کشید بالا و کمربندشو بست. اون از یک طرف باغ و ما دو تا از طرف دیگر باغ رفتیم. تو راه برگشت ؛آبجی به من گفت ببین اگر به کسی نگی وقتی بزرگ شدی میذارم تو هم بکنی تو کسم. من تا اون موقع اسم کس رو هم نمی دونستم (ما تو آذری بهش میگیم آمجیغ ).
گفتم مگه تو خواهر من نیستی مگر میشه باخواهر این کار رو کرد. گفت نه درسته تو به من میگی آبجی ولی من دختر عموی تو هستم و دختر عمو و پسر عمو میتونن با هم بخوابن. مثل الآن که دیدی چقدر راحت من زیر پسر عمو (کریم )خوابیدم. گفتم آبجی اگر اینطوریه الآن نمیشه منم بکنم تو کست گفت نه الان مال تو دودوله و بلند نمیشه. هر وقت مثل مال کریم و داداش صفر شد. گفتم آبجی یه چیزی بگم. گفت بگو. گفتم وقتی پسر عمو داشت تو رو میکرد منم کیرم سفت شده بود و از سرش یه جوری آب لزج میامد. گفت واقعا گفتم بخدا. گفت پس صداشو در نیار. شب وقت خواب خودم کیرتو می کنم تو کسم. من واقعا از این حرفش خوشحال شدم.
دل تو دلم نبود کی شب میشه بخوابیم. بالاخره شب شد همه جمع شدن شام خوردیم. که تعداد مون بیش از 25 نفر می شد.
تا شام خوردیم من گفتم آبجی پس کی می خوابیم. کم مونده بود لو بریم چون داداش صفر یواش گفت چیه این بار هم رفتی تو قلق این بچه. آبجی هم با اخم بهش گفت تو گه اضافی نخور بتو هم مربوط نیست. بالاخره یک جوری جمعش کرد و یواش در گوشم گفت حرف نزن می فهمند.
بالاخره چون فصل کار بود و همه خسته از سر کار در صحرا آومده بودن .همه بعد از شام دست بچه‌ها شون رو گرفتند و رفتن تو اتاق های خودشان. فقط بچه های عموی بزرگم پیش مادر بزرگم می خوابیدند و منم که دائم با آبجی رقیه میخوابیدم.
رختخواب انداختن. عموم سه پسر داشت وسه دختر که فقط دختر بزرگش ازدواج کرده بود. پسراش هم یکی تقریبا همسن داداش صفر بود و او دو تا ی دیگر یکی همسن من و یکی دو سال از من کوچکتر بود (خدا بیامرزه ).
پسر بزرگ عمو هم لکنت زبان داشت و نمیتونست درست حرف بزنه. فقط مادر من از حرف زدنش سر در می آورد.
بالاخره آبجی طبق هر شب به بهانه دستشویی منو برد بیرون بافانوس! چون حیاط بزرگ بود و دستشویی یه گوشه حیاط. منو برد اونجا بعد دستشویی که اون هم پیش من دستشویی کرد. شلوار منو کشید پایین و گفت بذار ببینم دودولت چطور بلند میشه.
وشروع کرد با دودولم بازی کردن من احساس کردم که کیرم سفت میشه. گفتم آبجی پاشو بریم. گفت ببین باید قول بدی.
اولا در این مورد به کسی چیزی نمیگی. دوما وقتی رفتیم تو رختخواب من خودم کیرتو می کنم تو کسم. تو اصلا صدات در نمیاد. گفتم باشه.
پاشدیم رفتیم. تو خونه دیدیم همه خوابیدن. تنها مادر بزرگم نشسته روی رختخواب و منتظر ما بود. گفت دختر یه ساعته چیکار می کنی. زود باش خوابم میاد.
منتظر بود ما بخوابیم چراغ گرد سوز رو خاموش کنه. گفت فانوس رو بگذارید بیرون. چون حیاط تاریک بود. فانوس رو می گذاشتند تو حیاط که شبها هر کسی می خواست بره دستشویی با فانوس میرفت.
بالاخره اومدیم تو رختخواب مثل همیشه منو بغل کرد. مادر بزرگ هم چراغو خاموش کرد و خوابید. تا وارد رختخواب شدیم اول شلوار خودشو در آورد بعد هم شلوار منو و منو محکم بغل کرد و به خودش فشار میداد و کیرمو به کسش می مالید تا اینکه مادر بزرگ گفت دختر تو چیکار میکنی گفت من اینقدر اینو دوسش دارم میخواهم بخورمش. گفت دختر بگیر بخواب. برادرای اون هم داشتن خروپف می کردند.
بعله اینقدر آبجی با کیرم بازی کرد دوباره کیرم سفت شد. قسمت پایین هر دو مون لخت به هم چسبیده بود و آبجی کیر منو به کسش می مالید.
تا اینکه دیدیم خروپف مادر بزرگ هم شروع شد.
تا آبجی صدای خروپف مادر بزرگ را شنید. لحافو انداخت کنار و پاهاشو بلند کرد و منو عین پسر عمو کشید وسط پاهاش و دوتا پاشو به دور کمرم قلاب کرد. و با دستش کیرمو با کسش میزان کرد یواش گفت فشار بده منم گفتم باشه وخیلی خوشحال شدم. بدنم داشت می لرزید. خودش با پاهاش کمک کرد منم فشار دادم کیرم رفت تو کسش. یواش گفت حالا مثل پسر عمو خودتو تکون بده. منم شروع کردم به تلمبه زدن. خیلی حال میکردم که اصلا نمیتونم اون حالمو توصیف کنم. و تا اون موقع اصلا نمی دونستم ارضاء شدن چجوریه.
بالاخره حدود یک ربع تلمبه زدم. یک وقت احساس کردم حالم طوری شد. کل بدنم؛ گوشام؛ پاهام و همه اعضای بدنم انگار جم شدن سر کیرم. میخواستم داد بزنم محکم با یه دستش از پس گردنم و با یه دستش دهنم رو گرفت و نذاشت صدام در بیاد. و من اولین مزه ارضاء شدن را در سن 12 سالگی کاملا حس کردم. واین کار آنقدر برام لذت داشت که منو بیش از پیش وابسته آبجی کرد. وهر روز دل دل میکردم کی شب میشه بخوابیم.
بعله حدود یک ماه بعد از اولین سکسمون یک روز که رفته بودم بیرون برگشتم خونه دیدم اوضاع خیلی خرابه زن عمو تو اتاق خودشان داره گریه می کنه مادر بزرگم نشسته در خونه خودش داره گریه می کنه پدر من نشسته عصبانی رو پله های بالا خانه. اون یکی زن عمو ها هر کدام یک جا سراشونو انداختن پایین. فقط این وسط مادر من بود که داشت جولان می داد اومد دو دستی زد رو سر زن عمو و گفت اجرته بکشی خدا بکشه مادری مثل تو و مادر بزرگی مثل اینو که خالت باشه. برگشت طرف مادر بزرگ هم گفت تو ی کفتار باعث همه این کارها هستی. جالب اینکه مادر بزرگ وحتی پدرم هم چیزی به مادرم نگفت. چراکه اگر کسی چپ به مادر بزرگ نگاه می کرد هر دو چشمش رو در میآورد ند.
منم مات و مبهوت سراغ آبجی رقیه رو گرفتم مادرم گفت آبجیت مرده. منم واقعا فکر کردم مرده بدوبدو رفتم تو اتاقشون دیدم آبجی نشسته یک گوشه و سرشو انداخته پایین داره گریه می کنه. مادرش هم هر دم با دو دست محکم می زنه تو سرش. هی می گفت دختر ایکاش می مردی. مادر دوباره اومد واقعا تف کرد تو صورت زن عمو و گفت اجرته بکشی تو باید میمردی که صد بار گفتم مواظب دخترت باش. گفتی اینا خواهر برادرن این حرفها باعث میشه بچه‌ها نظر بد به هم پیدا می کنند. حالا بکِش تا عمر داری. چند بار بهت گفتم دخترت از فلان باغ داشت میامد گفتی بتو مربوط نیست. چند بار گفتم وقتی دخترت یک ساعت با یک پسر جوان میره تو طویله؛ پاشو یک بار سر زده برو ببین چیکار میکنند. گفتی ولش کن.
اینجا مادر بزرگم می خواست چیزی بگه مادر من (واقعا شیر زنه )برگشت گفت کفتار لال والا خودم لالت می کنم. اونم از ترسش چیزی نگفت ورفت تو لونه خودش.
حالا چی شده، آبجی رقیه حامله شده بود اونم تقریبا میگفتن 6 ماهو رد کرده.
بالاخره آبجی گریه می کرد منم گریه می کردم و نمی دونستم که حامله شدن دختر مجرد عیبه.
تا فردا سه تا جاری آبجی رقیه رو اندآخته بودن! به پشت می خوابوندن رو زمین و سنگ آسیاب دستی رو که بیشتر از سی کیلو وزن داشت میذاشتن رو شکمش و فشار میدادن تا اینکه بچه سقط بشه .بیچاره اینقدر درد و عذاب می کشید منم گریه میکردم. (الآن خانما تا ده روز از وقت عادت ماهانه شون میگذره میگن دکتر گفته تکون نخور بچه ات سقط میشه ).درست یادمه حداقل 10 15 روز کارشون همین بود حتی خون ریزی شدیدی داشت که فکر کردن دیگه بچه تو شکمش مرده و ولش کردند. ولی بچه سالم ماند. وچون همه ذهنشون به داداش صفر می رفت که بچه از اون باشه. از ترس عموی وسطی پنهان کاری میکردن. فقط پدر من میدونست. تا اینکه بعد 15 روز عمو بزرگه یعنی پدر آبجی رقیه قضیه رو فهمید. و مثلا غیرتی شد و قیل و قال راه افتاد. و به عمو وسطی گفت کار پسر شماست و باید دختر منو بگیره.
تا اینکه مرد احمق دخترشو برداشت و برد تو شهر و شکایت کرد و بعد از تحقیق و آزمایش معلوم شد که از پسر عموی متاهله یعنی آقا کریمه. که اونم زن داشت. حالا زیاد طولانی نکنم. پسر عمو کریم رو انداختن تو زندان وآبجی رقیه رو تو خونه قرنطینه اش کردن تا اینکه بعد دو ماه یک پسری کاکل زری بدنیا آورد. و یک سال بچه رو نگه داشتن، بعد یک سال از طرف دولت اومدن و بچه رو بردن.
و آبجی رقیه تقریبا از قرنطینه در اومد ودوباره با مادر بزرگ با هم میخوابیدیم منم دیگه حدود 14 ساله شده بودم و قشنگ با آبجی رقیه سکس می کردم. تا اینکه یک شب که داشتیم سکس از عقب میکردیم (از وقتی به آبجی گفتم آبی که از کیرم میاد غلیظ و رنگش شیری شده. گفت دیگه نباید از کس بکنی چون دوباره بچه دار میشم. منم اون موقع کس وکون حالیم نبود فقط یک سوراخ میخواستم که بکنم توش )بعله شیرین داشتم از کون می کردم خونه هم تاریک و خاموش بود. نگو که از صدای ما مادر بزرگ بیدار میشه و یواش یواش از پشت میاد.
یه وقت دیدم از پشت دستشو گذاشت رو دوشم وآروم یه دستش رو آورد و کیرمو تو کون آبجی گرفت و کشید بیرون و محکم پیچوندش منم از ترس زبانم بند اومده بود .اصلا نمی تونستم حرف بزنم. آبجی هم از همه جا بی خبر گفت چرا کیرتو در آوردی. مادر بزرگ هم با دست دیگرش یک نیشگون حسابی از کس پف کرده اش گرفت گفت جنده خجالت نمی کشی. حالا بذار شرم اون یکی از دلمون پاک بشه بعدا یکی دیگر بذار تو شکمت.
آبجی هم لحافو کشید سرش وخوابید.
مادر بزرگ هم منو برد پیش خودش و چند تا از روی لحاف به من زد گفت بخواب تا فردا صبح حسابتو می رسم. منم سرمو کشیدم و نمیدونم کی خوابم گرفت صبح بیدار شدم دیدم از ترس و استرس ادرار کردم تو رختخواب مادر بزرگم. خودمو بخواب زدم. دیدم مادر بزرگ وقتی متوجه خیسی تشکش شد. منو با مشت و لگد که خودم را بخواب زده بودم بیدار کرد و گفت پاشو بریم هنوز نمی تونه شاشیدن خودشو نگه داره فکر کس میکنه.
دستمو گرفت دنبال خودش کشید برد تو حیاط و مادر مو صدا کرد گفت بیا جمش کن. مادرم بهش گفت حتما شب از چیزی ترسیده. چون میدونست اگر شب بترسم شب ادراری دارم. خوشبختانه مادر بزرگم چیزی در مورد شب گذشته به کسی نگفت چون می خواست مثلا آبروداری بکنه. ولی از اون روز به بعد نذاشت پیش آبجی بخوابم و خیلی مواظبم بود.
ولی آبجی غیر قابل کنترل بود یک جای خلوتی گیر می آورد فوری شلوارشو می کشید پایین و میگفت بکن تو کونم.
تا اینکه مادر بزرگم بعد سه ماه فوت کرد. مراسم ختم تمام شد. مهمانها رفتند. و مادوباره با شبها با هم میخوابیدیم.
و راحت هر شب بدون استثنا سکس داشتیم وکسی هم به من شک نمیکرد. چون همسن و سالای من اصلا شاششون هم کف نمیکرد چه رسد به سکس.
بالاخره بعد از سالگرد مادر بزرگ از هم جدا شدند و عموی بزرگم از شرمش نتونست دهات بمونه و به تهران مهاجرت کرد و منو با خاطرات آبجی رقیه تنها گذاشت. و این در سرنوشت من خیلی اثر گذاشت که لازم به توضیح نیست.
بعله رفتند تهران و بعد از چند سال شنیدم آبجی رقیه ازدواج کرده.
شاید حدود ده دوازده سال همدیگر رو اصلا ندیدیم. بعد از چند سال یک بار که رفته بودم تهران خونه عموم به مدت چند دقیقه اونجا دیدم. گه گداری تو ختمها ومجالس میدیدم تا اینکه دو سال پیش شوهرش فوت کرد.
زندگی خوبی داشتند دو تا پسر و دو تا دختر دارند. خیلی کم همدیگر رو می دیدیم و اصلا هم هیچ رابطه‌ای نداشتیم.
ولی تقریبا بعد رمضان سال 98 بود که برای ختم یکی از وابستگان رفته بودم تهران اتفاقی جلوی مسجد دیدمش! بعد چندین سال برای اولین بار از نزدیک سلام و علیک کردیم. واقعا خیلی افتاده است. گفتم سلام آبجی رقیه حالت چطوره. گفت از احوال پرسی های شما! بد نیستم گفتم ببخشید دیگه همه گرفتارن.
برگشت گفت تا گفتی آبجی رقیه، یاد دوران جوانی افتادم. منم گفتم آره یادش بخیر اون روز ا دیدم یه کم خندید وگفت باز مثل اون زمان آبجی رو دوست داری منم گفتم شایدم بیشتر. یه وقت متوجه شدم همینطوری داریم حرف میزنیم یواش یواش داره ازتو جمع دور میشه منم افتادم دنبالش یه کمی ازجلو مسجد دور شدیم. کنار یک تابلوی برق وایستاد و شروع کرد از خودش ازبرادراش از بچه هاش صحبت و درد دل کردن.
تا متوجه شدم دیگه مردم کم کم متفرق میشن وهر کسی از کنار ما رد می شد تعارف می کرد بفرمایید بریم خونه ما. که من گفتم آبجی با کی اومدی گفت با ماشین بیرون اومدم. منم میخواستم برم خونه آبجی دومم که با اینها توی یک محل می نشستند گفتم بیا با بریم من میرسونمت.
گفت ماشین داری گفتم آره گفت چه خوب پس بریم.
اومدیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .تقریبا خیابان ها شلوغ بود نزدیک 45 دقیقه تو راه بودیم. شروع کرد از خاطرات قدیم صحبت کردن. منم واقعا خجالت می کشیدم. گفتم آبجی ولش کن دوران نادانی و جوانی بود. گفت ببینم الآن هم اون حس و نسبت به من داری. گفتم بی خیال آبجی دیگه سنی از منو تو گذشته دیگه یدونه موی سیاه تو سر و صورت نداریم (اون 65 سالشه حساب کنید من چند ساله میشم ).
بالاخره هی بشوخی یه چیزی می گفت منم یجوری دکش میکردم.
تا اینکه یک مرتبه بر گشت گفت اگه موقعیتش باشه دوست داری باز هم با من بخوابی. منم فکر کردم شوخی میکنه. گفتم چرا که نه. گفت واقعا گفتم بخدا. دیدم بابا این جدی داره صحبت می کنه. گفتم آبجی ولمون کن ترا خدا. من تا بحال خونه شما نیومدم الان یکی اونجا منو ببینه چی میگه. گفت قرار نیست کسی تو رو ببینه. گفت ببین بچه‌ها که دیگه خونه من نمیان منم تو یک واحد تنها در طبقه سوم تک واحدی دارم زندگی می کنم. به ذوقمون نزن حالا که خاطراتو زنده کردیم بیا یک شب خوش باشیم.
هر کاری کردم دیدم دست بردار نیست. گفتم پس اجازه بده صیغه بخونیم. گفت هر کاری دوست داری بکن ولی شب بیا.
منم یه 10 15 روزی تهران بودم و تقریبا کمرم پر بود. رسیدیم کوچه و خونشون و حتی زنگشون را به من نشون داد و پیاده شد رفت. منم رفتم خونه آبجی خودم. تقریبا ساعت 2 ظهر بود. زنگ زدم تو شهر خودمون یک آخوند آشنا داشتم. مشخصات آبجی رو گفتم وازش خواستم یه صیغه عقد واسه ما بمدت یک ماه بخونه. اون هم گفت وقتی دو تا تون با بودید زنگ بزن از خودش اجازه بگیرم. گفتم بابا شب دیر وقت میرم خونشون. گفت باشه هر وقت رفتی زنگ بزن.
بالاخره رفتم خونه آبجی و ماشینمو گذاشتم تو پارکینگ اونا ویه ساعت گرفتم خوابیدم.
بعد یک ساعت بلند شدم رفتم تو خیابان حدود یک و نیم ساعت پرسه زدم و رفتم یک ساعت هم تو مغازه دامادمون نشستم. ولی خبری از زنگ دختر عموم نشد. تا اینکه اومدیم خونه و شام خوردیم.
من وسط شام ضمن صحبت خواستم پیش بینی کرده باشم. گفتم شاید یکی از دوستان من زنگ بزنه برم پیشش گفتند کیه گفتم نمی شناسید. بالاخره ساعت 10.30 زنگ زد گفت برنامه ردیفه میتونی بیایی. من گفتم من دارم میرم ماشین هم نمی برم چون اونا پارکینگ ندارن بذار ماشین بمونه تو پارکینگ شما دربست میگیرم. پسر آبجی گفت دایی من میام میرسونمت. باهزار بهانه پیچوندمش و پاشدم رفتم. فقط پنج دقیقه پیاده راه داشت.
رسیدم سر کوچشون وشمارشو گرفتم! گفتم سر کوچه ام. گفت در بازه بیا با آسانسور بیا طبقه سوم در واحد هم بازه کفشات بردار بیا تو.
آقا گفتند "سرِپیری معرکه گیری "واقعا همینطور شد رفتم تو دیدم خانم انگار میخواد عروس بشه اینقدر به خودش رسیده انگار نه انگار که همون پیر زنیه که ظهر دیدم. گفتم آبجی رقیه چه خبره مگه می خوای عروس بشی خندید و گفت پس چی بعد از چهل سال دوباره اونی که چهل سال حسرتشو می کشیدم بدست آوردم.
یه نگاه کردم دیدم با اون سنش یک بلوز دگمه ای یقه باز پوشیده با یک دامن بلند بدون روسری موهاش هم دم اسبی بسته با هزار قلم آرایش.
دیدم چه میوه هایی رو عسلی مبلاست.
خونه هم عین اتاق عروس بوی ادکلن از یه طرف و بوی ادات آرایشی از طرف دیگر واقعا مدهوشم کرد. تعارف کرد نشستم رو مبل دو نفر ه خودش هم اومد نشست بغل من طوری که ران پاش کاملا چسبید به ران من. گفتم حاج خانم یذره رعایت کن. گفت مگه صیغه نخوندن گفتم نه هنوز. گفت پس چرا گفتم صبر کن الان درست میشه.
زنگ زدم به آخونده گوشی رو برداشت گفت بفرمایید :گفتم فلانی هستم گفت پیش خانم هستی گفتم بعله گفت گوشی بده دست خانم. گفتم میزنم رو آیفون بپرس. زدم رو آیفون سلام علیک کردن. گفت حاج خانم وکیلم.
گفت حاج آقا ما پسر عمو؛ دختر عمو هستیم عقد ما تو آسمان ها بسته شده. حاج آقا هم یذره شوخی کردو خندید یم وصیغه عقد و بخواسته دختر عمو به مدت یک سال جاری کرد گفت انشاءالله که مبارکه و تلفنو قطع کردم.
تا قطع کردم بر گشت طرف من و گفت ببین دیگر به من آبجی نگو من حالا شدم رسما زن تو. دیگه خوب نیست به من بگی آبجی. منم گفتم باشه حاج خانم. دیگه فرصت نداد حتی یه میوه پوست بکَنم. دستاشو انداخت به گردنم و لباشو گذاشت رو لبام. همچنین می مکید کم مونده بود خون از لبام بریزه. گفتم بابا چه خبره. صبر کن لباسامونو در بیاریم. گفت من که لباس ندارم. دگمه های پیراهنشو باز ودامنشو کشید پایین دیدم هیچ زیر نپوشیده و اصلا یک تار مو هم نداره.
گفتم حاج خانم چته گفت پسر عمو ببین بخاطر تو امروز 500 تومن دادم آرایشگر و آوردم خونه گریمم بکنه و کل بدنم رو اپیلاسیون کرده تا حالشو ببری. گفتم این همه کار فقط 500 تومن. خندید و گفت 500 تومن فقط هزینه خونه اومدنه. بقیه هزینه خودشو داره. گفتم والله خدا شانس بده مردم پولدارن دیگه. دوباره خندید و گفت دارندگی و برازندگی. نباشه حقوق ده روز شوهر خدا بیامرزم.
گفتم خدا بیامرزه چقدر حقوق داره گفت ماهی 3و600 حقوق بازنشستگی وبعلاوه اجاره پنج واحد خونه بعلاوه 500 میلیون سپرده تو بانک.
گفتم بسه حاج خانم دهن مونو آب نیانداز. دوباره خندید و دست برد به شلوار من و از رو شلوار کیر منو گرفت و گفت همه اینها فدای یه سیخ شدن این. و شروع کرد به باز کردن زیپ شلوارم و کمربندم. گفتم حاج خانم حداقل اجازه می دادی یک میوه ای می خوردیم. با خنده گفت میوه قبل از سانس بعدی. گفتم دلت خوشه ها من همین یه بارم بزور می تونم. گفت تو کارت نباشه بسپارش به من و شلوار و شورت منو با هم کشید پایین و از پام درآورد. وکیرم افتاد بیرون.
اتفاقا من هر وقت بخوام برم مسافرت حتما باید کاملا اصلاح بکنم. لذا موهای کیرم تازه در میامدن. کیرم خیلی بلند نیست تقریبا 15 سانته ولی خداییش کلفتیش حرف نداره.
تا کیرمو دید گفت وای چی اینجا قایمش کردی من فکر می کردم همان دودول 40 سال پیشه. این بره تو کسم من باید برم بیمارستان. گفتم تورو که من می شناسم ده تا از اینها هم بره تو کست باز کم نمیاری.
خندید و گفت میشه دیگه گذشته رو فراموش کنیم من خجالت می کشم. گفتم خودت یاد می کنی.
بالاخره شروع کرد به لخت کردن من کاملا منو لخت کرد و عین کَنه چسبید به کیر من همچنان ساک میزد نزدیک بود جونم از سر کیرم دربیاد
این اولین بار بود که که یک زن داشت کیر منو می خورد. وبعد از آن هم یک بار دیگر زن برادر خانمم خورد که داستان شو نوشتم. چون خانمم اصلا اینکار رو نمی کرد.
گفتم حاج خانم بسه دیگه بذار کارمونو بکنیم. سانس بعدی می خوری. الآن آمادگیشو دارم سری بعد شاید کم آوردم. گفت یعنی تو نمیخوایی بخوری. گفتم من عمرا ًاین کار رو بکنم. گفت باشه.
بالاخره پاشد دست منو گرفت برد تو اتاق خواب و گفت حجله اینجاست دیدم یه تخت دو نفره چه تزیینی کرده. گفت آقا داماد از حجله ات خوشت میاد گفتم عالیه. گفت پس مبارکه و دراز کشید رو تخت منم افتادم روش و شروع کردم به چلوندن ممه هاش. هر چند مثل ممه های یک زن 40 ساله بود اما من نمی تونستم بکنم تو دهنم حتی لباشو هم زیاد نمی تونستم بخورم. خودش هم متوجه شد. گفت پسر عمو چرا نمی خوری چندشت میشه. گفتم خدا نکنه:من کلا دوست ندارم. می دونست دروغ میگم ولی گفت باشه.
بالاخره پاهاشو دادم بالا گذاشتم رو دوشم و یذره کیرمو خیسش کردم گذاشتم رو سوراخ کسش که تقریبا بسیاه می زد و چوچولش یذره زده بود بیرون. خودش هم ریزه میزه بود ولی کاملا تو پر کونش هم گرد و قلنبه.
گذاشتم رو چاک کسش و خیلی با احتیاط کردم تو دیدم چشماشو بست و گفت بکن پسر عمو فدای کیر کلفتت بشم. و شروع کردم به تلمبه زدن حالا نزن کی بزن. واقعا کسش قالب کیرم بود. حدود ده دقیقه تلمبه زدم و همینجوری پاهاشو با دستم گرفته بودم. و گاها ًبا دستام ممه هاشو می مالیدم.
یه وقت دیدم با ناخناش بازوها و پشتمو چنگ زد و زبون خودش گاز می گرفت وداخل کسش شروع کرد به نبض زدن. فهمیدم که ارضاء شد منم سرعتمو زیاد کردم آبم اومد پاهاشو ول کردم افتادم روش و اصلا نفهمیدم چی شد. یک مرتبه دیدم دارم لباشو می خورم. ژوژی زد بود واقعا خوش مزه بود طعم لیمو بود.
قبلا دستمال آماده کرده بود. دو تا اون خودشو با یه دستمال منم با یه دستمال دیگه خودمو تمیز کردیم. پاشد رفت دستشویی خودش رو شست اومد بیرون منم رفتم خودمو بامایع شستم اومدیم نشستیم. شروع کرد دوباره از قدیم گفتن. گفتم باز شروع کردی. گفت می خواهم امروز یه حالی بهت بدم که تا عمر داری فراموش نکنی. گفتم چه ربطی داره. گفت فقط گوش کن.
گفت تو که می دونی من چقدر دادم چون 80 در صدش پیش تو بود. و حدود 38 سال با شوهر خدا بیامرزم، فقط در ایام عادت ماهانه تعطیل می کردیم. خیلی کم اتفاق می افتاد به دو روز یا سه روز بکشه. ولی همه اونا یه طرف :فقط امروز تو یک طرف. گفتم چرا این حرف رو میزنی. گفت آخه میدونی چیه گفتم چیه. گفت به چهار تا پسر عمو دادم تو فقط دو تاشو دیدی. همشون اولش بزور منو کردن اولین نفر هم داداش صفر بود که چند مدت از کون منو می کرد تو هم اکثرا بودی. ولی وقتی پردمو تو باغ زد تو نبودی. من خیلی گریه کردم. چون بزور کیرشو کرد تو کسم. …وبعد از آن کریم یک روز بزور دستمو گرفت برد تو باغ همانجایی تو یک بار دیدی و بعد دو تا پسر عمو ی دیگر یکی یکی اسماشو گفت.

گفت همان موقع هم با دودول تو حال می کردم. میدونی چرا؟ گفتم نه. گفت چون از کودکیت عاشق تو بودم. و گریه کرد. گفت خدا لعنت کنه پدر و مادر مو که منو راحت به دست گرگها می سپردن. اینقدر آدم بی تفاوت.
فدای زن عموم بشم (مادر منو میگفت که هنوز هم هستش ).
گفتم چطور، گفت حداقل ده بار دیده بود، منو میزد نیشگونم میگرفت ولی به کسی چیزی نمی گفت.
گفتم از ترس مادر بزرگ بود گفت خدا لعنتش کنه.
گفتم بابا نگو تو خودت می دادی. گفت اولش مجبورم کردن بعداًهم عادت کرده بودم نمی تونستم خودمو نگه دارم.
گفتم یه سوال، تو که همه رو گفتی. گفت چیه.
گفتم از مادرم شنیدم با برادرت هم بودی. سرشو انداخت پایین. گفت پسر عمو بی خیال شو. گفتم جون من اگر منو دوست داری راستشو بگو. گفت حد اقل بیست بار شبها وقتی که تو تو بغلم می خوابیدی یواش تورو میذاشتم سر جات و داداشم منو میکشید تو رخت خواب خودش وکارشو می کرد.
گفتم تو دیگه اهل بهشتی چون دل هیچ کسی رو نشکوندی. گفت کافیه.
ساعت حدود 12 شب بود. پاشد همین طوری لخت نشست رو مبل منم رفتم بغل دستش دستمو انداختم گردنش و بوس از لپش گرفتم شروع کردیم به پوست کندن میوه چند تا موز خودش پوست کند داد من خورد م و چند تا شلیل و زردآلو خوردیم. و حدود یک ساعت از هر دری صحبت کردیم.
حتی ازش در مورد، بعد از ازدواجش که آیا بعد از ازدواجشون هم، با کسی بوده. قسم خورد اصلا و ابدا.
گفتم با شوهرت چرا حال نمی کردی گفت پسر عمو همسن پدرم بود.
اونم تو این مدت فقط با کیر من بازی می کرد. وکیر من دوباره تقریبا سیخ شد. گفتم بذار باشه برای صبح. گفت نمی تونم. گفتم ضرر می کنی. پرسید چرا گفتم اون موقع باید بذاری از کون بکنم. گفت بابا اینکه از خدامه من اولین سکسمو با کون دادن شروع کردم. ولی فکر نمی کنم بتونم طاقت کیر کلفتت را بیارم. گفتم تو میتوانی. هر دو باصدای بلند خندیدم و شروع کرد به خوردن کیرم. همچین ساک میزد انگار دستگاه مکنده تو دهانش بود اینقدر با مکش کیرمو ساک میزد. چون دندان هم نداشت (مصنوعی بود در آورده بود ).
سر کیرم دو برابر اندازه خودش شده بود.
گفت تو بازم نمی خوری گفتم معذرت میخوام گفت باشه اشکالی نداره.
گفتم حاج خانم اینها رو از کجا یاد گرفتی گفت از تو فیلم‌های سکسی. قبل از مکه مون حاجی هر روز یک فیلم سوپر میآورد میذاشتیم اونا هر کاری می کردند ما تقلید میکردیم.
گفتم خدا بگم چیکارت کنه یه کاری نیست که انجام نداده باشی. گفت بی خیال.
کیرمو ول کرد دوباره رفتیم تو اتاق خواب انداختمش رو تخت کونش رو بطرف من قنبل کرد گفت پسر عمو اول از پشت بکن تو کسم بذار باد کیرت بخوابه والا راس راستی پارم می کنه. گفتم باشه و از پشت گذاشتم تو کسش واقعا نمی رفت تو. یذره با تف سرشو خیس کردم :و تا ته کردم تو کسش یه آخ از درد کشید. گفت تورو خدا یواش. نگهدار بذار جا باز کنه منم بدون حرکت بغلش کردم و دستامو از دو طرف بغلش بردم جلو و ممه هاشو گرفتم و چند دقیقه ای تکون نخوردم تا خودش گفت شروع کن شروع کردم به تلمبه زدن اولش واقعا درد می کشید ولی بعدا دیدم داره حال میکنه هی میگه بکن بکن بکن بکن تند تند بکن قربون کیر کلفت پسر عموم بشم من.منم کیرمو در می آوردم دوباره با فشار می کردم تو کسش. یه ده دقیقه ای کردم دیدم کونش رو تکون می ده و صداش کل خونه رو برداشته گفتم بابا یذره یواش همسایه ها میشنوند.
بالاخره ارضاء شد گفت کافیه گفتم خوب گفت خوب به جمالت. حالا بکن تو کونم.
گفتم اول باید بری خودتو تمیز کنی گفت چکار کنم. گفتم برو دستشویی و شلنگ ابو چند بار از زیر به خودت بگیر و فشار بده بذار بریزه بیرون. رفت اومد گفت اینو دیگه ندیده بودم که دیدم.
گفتم حالا کرمی چیزی نداری. گفت بابا تف بزن.
چون من قبلا تجربه داشتم. گفتم اگر می خواهی دردش کم بشه اگر داری کره بیار گفت دارم ولی آخه. گفتم تو کارت نباشه بیار.
رفت از تو یخچال کره آورد داد به من و خودش به شکم افتاد رو تخت گفت خدایا از دست کیر پسر عمو جونمو به تو سپردم. منم با کره کاملا هم کون اونو و هم کیرمو لیزش کردم و خیلی با احتیاط گذاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم خیلی راحت رفت تو. فقط اولش گفت تورو خدا پسر عمو یواشتر کونم پاره شد نگه دار.
گفتم حالا تا صبح هم بگی نگه میدارم. دستاشو گذاشته بود زیر سرش ولب پایینشو گاز میگرفت چشماشو هم بسته بود.
دیدم واقعا خیلی درد میکشه ولی بخاطر من خودشو نگه داشته. کشیدم بیرون دوباره یذره کره زدم وچون هم کون اون و هم کیر من گرم بود کره شل شد این دفعه کیرم راحتتر از اول رفت تو اونم دستاشو از زیر سرش برداشت و گذاشت رو تخت و کونش رو بیشتر قنبل کرد گفت حالا شد یه چیزی.
گفتم درد داری در بیارم گفت بی خیال بکن. منم شروع کردم به تلمبه زدن حدودا 15 دقیقه از کون کردمش واقعا دیگه از نفس افتاده بود دیگه ناله هاش شبیه گریه بود
بالاخره دیدم آبم داره میاد گفتم دارم میام گفت بریز تو کونم یک فشار دادم و آبمو ریختم تو کونش و ولو شدم روش ولحظاتی بی حرکت موندم و کیرم خود به خود از کونش در اومد. تمام آبم به همراه کره ریخت رو ملافه.
اونم افتاد رو تخت حدود ده دقیقه نمیتونست بلند بشه. منم نشستم پیشش و مو هاشو نوازش می دادم و بشوخی بهش میگفتم چیه تا بحال به همچین کیری کون نداده بودی. گفت نه دیگه فهمیدم که پیر شدم.
بلندش کردم ملافه رو جمع کرد لنگان لنگان رفتیم حمام ملافه رو انداخت یه گوشه گفت بذار باشه فردا میشورمش.
خودمون رو شستیم آمدیم بیرون. اون با یه حوله منم با یه حوله دیگر خودمونو خشک کردیم. یه نگاه به بدنش و صورتش کردم گفتم کاش حمام نمی کردیم. گفت چرا گفتم حاج خانم خیلی پیر شدی چروک های صورتش و بدنش افتضاح بود. واقعا چندشم اومد ولی برویش نیاوردم رفتیم رو تخت خوابیدیم منو بغل می کرد وهی می خواست منم بغلش بکنم ولی دستم روش نمیرفت.
گفت چیه چرا اینجوری میکنی خستگی رو بهانه کردم. ولی لامذهب زرنگتر از اینها بود فهمیده بود. چیزی نگفت. خوابمون برد صبح ساعت 9 بیدار شدم دیدم رفته بربری کله پاچه خریده نشستیم سرمیز صبحانه خوردیم.
گفت پسر عمو میدونم من پیر شدم. تو دلت نمیاد منو ببوسی؛،بغل کنی ولی خدا رو شاهد میگیرم من قلباً دوست دارم و عاشقت بودم، هستم و خواهم بود فقط بخاطر امشب تو 1.5 میلیون خرج کرده بودم. حتی شده تمام اعضای بدنمو بخاطر تو عمل زیبایی میکنم ولی قول بده هر وقت اومدی تهران به من سر بزنی. منم واقعا دلم براش سوخت هر چند با اکراه ولی دست انداختم گردنش و بخودم فشارش دادم و چند تا بوس از لپش بر داشتم. گفتم ناراحت نباش تا تو هستی منم هستم تنها ت نمیذارم.
پاشدم خدا حافظی کردم رفتم گفت هر وقت هم پولی چیزی لازم داشتی رو من حساب کن.
هنوز هم صیغه ای زنمه وحدود سه ماه از مدتش مانده فقط یک بار دیگر رفتم خونش که بازم از پولش و خودش برام سنگ تمام گذاشت. خسته نباشید ببخشید داستان طولانی شد.
داستان کلش واقعی بود حتی یک نقطه هم اضافه نشده لازم هم نمی دانم قسم بخورم می خواهید باور بکنید نمی خواهید باور نکنید در هر صورت ممنونم که داستانم را خواندید.

نوشته: سعید. مستعار


👍 22
👎 38
61203 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

867742
2020-04-15 19:24:15 +0430 +0430

اولا زیادی زر نزن فقط تو مونده بود نصیحت مون کنه دوما خدایی چقد زمان گذاشتی مومن قصه اصحاب کهف رو نوشتی چقد طولانی بود بدون خوندن یه ساعت طول کشید بیام قسمت نظرات

6 ❤️

867744
2020-04-15 19:24:44 +0430 +0430

ایناکه فحش میدن یه مشت جقی حسود تشریف دارن که تاحالا به این چیزا برنخوردن

2 ❤️

867747
2020-04-15 19:26:57 +0430 +0430
NA

مالک شهوانی هم پیدا شد. میگه برین بیرون از سایت.
نکنه ادمین باباته؟
کسوشر ننویس فحش نخوری.
برا وقت بقیه ارزش قایل شو فحش نخوری
مقدمه کیری قبل داستانت ننویس فحش نخوری

3 ❤️

867753
2020-04-15 19:30:09 +0430 +0430

خدایی ننویس

1 ❤️

867754
2020-04-15 19:30:29 +0430 +0430

عزیزم بزار همین اول بگم
عوامل سکس در دهات که توضیح دادی برای قدیم الایام بود
الان در دهات اینترنت هست

با همراه اول هیجا تنها نیستی
اینم پیام تبلیغاتی

3 ❤️

867764
2020-04-15 19:33:54 +0430 +0430

الان از برازرس زنگ زدن گفتن بپرسم داهاتتون پناهندگی نمیده؟؟ 😁


867773
2020-04-15 19:37:39 +0430 +0430

شاه ایکس حاضر در صحنه 👌

2 ❤️

867803
2020-04-15 19:55:37 +0430 +0430
NA

ناموسا نشستید خوندید این طومارو؟؟

2 ❤️

867810
2020-04-15 19:59:30 +0430 +0430

لاشی با پنجاهو چندسال سن دوبار سکس کردی تو ی شب
گاییده شدیم تا کستانت تموم شد با اینهمه سن تو این سایتا چیکار میکنی الان باید فکر قبرت باشی

2 ❤️

867821
2020-04-15 20:08:06 +0430 +0430

حاجی شیافت کردی
این چیه؟
دهنم سرویس شد خوندم
تازه به ربعش هم نرسیدم
ول‌کن بابا

3 ❤️

867835
2020-04-15 20:14:54 +0430 +0430

با داستان کوستانت کاری ندارم ، بچه ها میان نقدش می کنن ولی تو مارو چی حساب کردی آخه آمجیخ 65 ساله ؟؟!!! کردن اینقدر توصیف داره ؟ نکنه اون… بعدش هم اون مخت هم خیلی ایراد داره … از حاج آخوندی که دوردورا برات صیغه می خونه … از خودت خجالت نمی کشی اینا رو برای اغلب بچه هایی که حتی در سن قانونی هم نیستند قصه کرده ای آخه مگه خوابیدن با 65 ساله نیاز به صیغه هم داره ؟؟؟؟!!! خوب با کله میرفتی توش … از طرف دیگه اون ذهن ملجوق و بیمارت از بس تو را با الاغ طویله دیده که فکر می کنه اقلا صیغه ای بخوانی تا حلال بیفتد خیانت کردن خیانت کردن فرقی نمی کنه با صیغه یا بی صیغه حقا که اونی که باهاش بوده ای نه مادیان که در طویله قاطر می کرده ای !!! قاطر قویروغی قووزیان ایندی ناغیل یازان اولوپ!!!

2 ❤️

867852
2020-04-15 20:35:15 +0430 +0430

چه فامیل پر افتخاری دارین!!!
همه فقط فکر کردن و دادن هستن ، جاری ها هم که ماشاالله جلوی شوهراشون از همدیگه خجالت نمیکشن!!
نقطه اوج داستانتم سن خودتو دختر عموی … بود.
۵۵ سال و ۶۵ سال ، خوبه ساک نزدی والا علت مرگتو باید خوردن کس فاسد اعلام می‌کردند.

6 ❤️

867858
2020-04-15 20:42:50 +0430 +0430

سرگیجه گرفتم اصلا معلوم نبود کی به کیه

3 ❤️

867861
2020-04-15 20:44:03 +0430 +0430

کصتانی از یک جقول
دهاتیا رو بدنام نکن تخم حروم بخاطر جق زدنت

6 ❤️

867872
2020-04-15 20:53:26 +0430 +0430

آخرای داستان که استفاده از کره رو آوردی،شناختمت (dash) لامصب چرا هرجا میرسی سکس کنی،کره گیاهی و حیوانی دارن؟؟؟

6 ❤️

867892
2020-04-15 21:17:07 +0430 +0430
NA

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود بر روح مطهر مادرت و با سلام به کس خواهرت

ومن الله توفیق

فی امان الله

1 ❤️

867907
2020-04-15 21:54:00 +0430 +0430

کصکش این داستان بود یا شجره نامه خاندانت

ماشاله کل خاندان کصباز بودن و آبجی رقیه هم یدونه جنده روستا

1 ❤️

867909
2020-04-15 21:55:58 +0430 +0430
NA

کصکش کتاب نوشتی فقط کامنتا رو خوندم

0 ❤️

867912
2020-04-15 22:05:55 +0430 +0430

آخه قرم دنگ‌ عالم! تو استان غربی،به دختر شک کنن،سرشو میبرن،چه برسه به این که به کل پسر عموهاش سیصد چهارصد بار داده بود و همه هم میدنستن…پدسگ چه قدر هم پسر عمو داشت،هرچی میداد،یکی کیر بدست تو صف بود(بابای منم حزو پسرعموها ازش اسم برده بودی)،اولین کسی هستی که بهش دیس میدم,یکبار دیگه بیای اینورا میام دولتو میبرمااااا

3 ❤️

867913
2020-04-15 22:10:21 +0430 +0430

پسر عمو کریم،همچین سیخ زده بوده،کره خر با سنگ سی کیلویی آسیاب هم رحم رو ول نکرده
شنیدین میگن مرد باید که در کشاکش دهر،سنگ زیرین آسیا باشد، همین پدسگ رو میگفتن

2 ❤️

867914
2020-04-15 22:10:43 +0430 +0430

میگه اگه آدم‌حسابی هستی،اینجا چی کار میکنی؟
من که نیستم،تو که هستی اینجا چیکار می کنی؟
اصلا حوصله ی خوندن مزخرفاتت رو نداشتم.
ترجیحا همون میخ طویله با پای چپ گاو تو کونت

بروعمو،برو

3 ❤️

867918
2020-04-15 22:17:46 +0430 +0430

کسخل مجبورت کردن کس شعر تف بدی ؟
کس مغز کسشعر‌نگی‌ که فحش‌ نمیدن ننه پاکتی

1 ❤️

867919
2020-04-15 22:22:05 +0430 +0430

راستش اولش نخواستم فحش رکیک بدم، یعنی هیچ وقت نخواستم ولی الان متوجه شدم تو همون دیوثی هسته که اتفاقی کره زدی در کون زن داداشت و اتفاقی صیغه خوندی و بعدش اتفاقی کردیش و بعد اتفاقی خودشو شست و باز مجددا اتفاقی توی آشپرخونه کردیش.
اتفاقا خواستم بگم کیر اسب اصیل عرب صاف تو شجره نامتون. اون پدر بزرگ تخم حرومت عمو جانی بود و مادربزرگت الکسیس تگزاس بود و کلهم اجمعین ولدزنا بودین و از کونش میومدین بیرون، آیندتون باید از این بهتر میشد.
هر بار بنوسی همین فحشا رو میخوری، کس‌کش، برو برای انتشارت امیرکبیر بنویس، این سایت برات کمه.

0 ❤️

867921
2020-04-15 22:23:07 +0430 +0430

ااااااااا،الان فهمیدم این کیه…این دبوثِ همونه که خونوادگی سرخور بودن،زناشون رو میکشتن انقدر زنش و از کون کرده بود،افسرده شده بود،با کره کون میکرد…دیوث اگر به رقیه نگفته بودی از تو یخچال کره بیاره،عمرا نمیفهمیدم خودتی،قبلا نگفته بودی یه خروار پسرعمو داری،مرتیکه سرخور

0 ❤️

867952
2020-04-16 00:32:12 +0430 +0430

حاجی این سری به جای کره سرشیر یا خامه بزن بالاخره تنوع لازمه!

2 ❤️

867959
2020-04-16 01:17:17 +0430 +0430

خب منطقیش اینه ک الان بگیرمت ب باد فحش ولی ولی ولی… عمیقا قلبم شکست ، بخاطر شخصیت رقیه ک واقعا لایق ترحمه.
یه قربانی که زورش به گرگا نمیرسید. توهم خیلی پستی

4 ❤️

867967
2020-04-16 01:51:15 +0430 +0430

عجب شصت سالت است برو یک میلیون بده کفن بخر

1 ❤️

867982
2020-04-16 03:13:56 +0430 +0430

چه دهاتیه که زن و مرد همه جنده و کونین. کم مونده بود یه کونی توهمی ننه خراب ملت رو نصیحت کنه

2 ❤️

867984
2020-04-16 03:29:14 +0430 +0430

یعنی یه همچین آدمای پست فطرتی هم هستن؟ فقط اونجا که اومدن از طرف نمی‌دونم کجا بچه رو بردن بنظرم غیرواقعی بود چون همچین مسئولیتی در این مملکت احساس نمیشه

3 ❤️

867985
2020-04-16 03:32:03 +0430 +0430

نمیدونم چند نفر مثل من صبر و تحمل داشتن که تا آخر بخونن، ولی واقعا چرند محض بود داستان و بسیار مشمئزکننده.
من اصولا سعی می کنم دید و ذهن باز داشته باشم و بدون پیش قضاوت تا آخر بخونم کار رو و بعد نظر بدم، ولی این مورد واقعا عذاب الیم بود و چند بار داشتم وسط کار رها می کردم بس که چرند بود و به نظرم اتلاف وقت.

1 ❤️

867986
2020-04-16 03:34:31 +0430 +0430

خاطرات قشنگی بودش سعید جان فقط نمیدونم چرا این خاطره منو ناخودآگاه به یاد روستای امین آباد (قمراباد) انداخت!!! ‎;-)‎

1 ❤️

867993
2020-04-16 04:35:18 +0430 +0430

حاج سعید، خسته نباشی، خیلی وقت گذاشتی برای نوشتن،

به احترام سن و پیشکسوتی، لایییییک

0 ❤️

867997
2020-04-16 05:37:05 +0430 +0430

دو ساعت فقط داشتم نسبتای فامیلیتونو انالیز میکردم که خودتم هی اشتباه میزدی بینشون

2 ❤️

867998
2020-04-16 05:52:57 +0430 +0430

والاهه من نفهمیدم چی شد، کی بود، کی نبود
نمیدونم من کسخلم یا تاثیرات گرمی زاده دوران قرنتینه ست
کی توضیح بده این مشنگ خان می تلاوت کرد

0 ❤️

867999
2020-04-16 05:55:24 +0430 +0430

اقای samin1616 برادر ارجمند خیلی پشت کار داری جدیدا نظرات پر گوهرتون همیشه در رتبه اول قرار داره
درود بر این پشت کار و فعالیتتون (clap)

0 ❤️

868008
2020-04-16 07:29:00 +0430 +0430

خوانندگان عزیز و گرامی من نظرمو در مورد این داستان میگم و خواهش دارم بگین ایا درست میگم یا نه
نظر من اینه که از اول مادر نویسنده بین عموها و پسر عموها دست به دست میشده( البته از همه مادران کره خاکی معذرت میخوام چون کلمه مادر خیلی مقدسه) و علت هم خواست زن عموی بزرگه و طرفداری مادر بزرگ بوده و زمانی که نویسنده ک س خل بزرگ شده از دختر عمو خواستگاری کرده بهش گفتن به پسر یه جنده زن نمیدیم، دختر عموش هم داده دوس پسر محترم یه حال اساسی به کون ای طفلی داده. اینم برداشته این داستان رو نوشته برا خالی کردن عقده های گذشته تا حالا (که مثلا من نبودم)

0 ❤️

868039
2020-04-16 10:10:11 +0430 +0430

استان های غربی کردن دیگه؟ ینی کردا این قد بی غیرت شدن ک ی دختر حامله شه بعد راست راست راه بره؟ اونم با توجه ب توصیفات خود نویسنده حداقل ۳۰ ۴۰سال پیش
چرت نگو جانم

0 ❤️

868044
2020-04-16 10:33:10 +0430 +0430

نصفشو خوندم به این نتیجه رسیدم که صد رحمت به الکسیس و همکارهاش (dash) دختر عموی این دیگه خار جنده گریو گاییده (hypnotized) (hypnotized)

0 ❤️

868046
2020-04-16 10:39:36 +0430 +0430

همون جایی که رقیه ازدواج کرد تمومش میکردی خیلی بهتر بود، بقیه داستان و سکس با پیرزن ۶۵ ساله زد رید تو داستان سکس بچه ها که خیلی جالب و باحال بود.
دیس لایک

0 ❤️

868050
2020-04-16 11:00:05 +0430 +0430

Ridi ya dastan neveshti?
Koskhol

0 ❤️

868052
2020-04-16 11:05:14 +0430 +0430

طوماری نوشتی درحد طومار مختارسقفی به ابراهیم نخعی.من که نفهمیدم کیرصفرتوکون کی بود کیر کریم تو کص کی.فک کنم یروزی وقت گذاشتی برا نوشتن داستانت.چون گفتی فحش نده نمیدم.کیرخشایارشاه تو کونت.

1 ❤️

868056
2020-04-16 11:26:29 +0430 +0430

تک و طایفه و قبیله این اقا همه کونی و کوسو و جنده بودن تمام،،،، از اول میگفتی

1 ❤️

868064
2020-04-16 12:15:01 +0430 +0430

دهنت سرویس از امروز هر وقت کره میخورم یاد کون کردن تو میفتم

3 ❤️

868067
2020-04-16 12:31:54 +0430 +0430

اول از همه واژن ننت.کسی که فحش دلش نخواد به این موضوع اشاره نمیکنه. دوم اینکه واژن خواهرت چون همون اول به هممون فحش دادی بی ناموس، پدرت ادم حسابی نیست عمه ننه.
سوم اینکه پدر داگ داستانی که تو نوشتی حدودا مال دهه چهل میشه. اون موقع تو خود امریکا هنوز لب گرفتن اینقد باب نشده بود چه طور تو دهات تخمی شما پسرعموهات و اون جنده خانوم لب میگرفتن از هم؟ این مدل لب خوردن معروف بود به اب امریکایی که بعد از تو فیلم سوپر ها و هالیوود یاد گرفتن ملت.
پیرزن شصت و پنج ساله با عمل هم نمیتونه خودش رو یهو جوون کنه تو واژن کش بعد حموم متوجه چروکاش شدی؟
اون جنده از بدو تولد به هیچ کیری نه نگفته بعد تو هفتاد سالگیش هنوز کصش فیت کیر تو بود و داگ استایل میکردی درد داشت؟؟؟؟
خب زن باره اون مادرت که صد بار مچ دخترعموی جنده ات و گرفته بود چرا میزاشت شبا تو بغل اون جنده بخوابی؟
بی پدر الان تو دهه نود اگه دختر مجرد حامله بشه یا خودکشی می‌کنه یا خانواده اش میکشنش.
اونوقت تو اون دوران خفقان و تعصب های وحشتناک حامله شد بچشم به دنیا آورد فقط یکم همه گریه کردن؟؟؟؟

و نهایتا اینکه عجب بالا و پایین داره دنیا.یه عمر کس و کون داد اخرشم خدا بهش یک شوهر پولدار مقبول ارزانی داشت.
تو بی پدرم که همه اولین هاتو با اون تجربه کردی اولین سکس اولین کون کردن و بعد پنجاه سال اولین ساک زدن

من تعمدا همه داستان تخمیت رو خوندم که بتونم برای بند به بندش فحشت بدم.تا دیگه قبل شروع کسشعر نوشتنات توهین نکنی.

اونایی که میان تو این سایت طبق گفته خودت برای تفسیر قران نمیان. میان داستان بخونن ، داستان سکسی.واقعیت یا غیر واقعیت بودنش مهم نیست.مهم اینه نویسنده شعور خواننده رو در نظر بگیره و کسشعر ننویسه.

ضمنن فحش باد هواست.اولا ننویس دیگه در ثانی نوشتی نصیحت و توهین نکن ادم حسابی

2 ❤️

868069
2020-04-16 12:35:03 +0430 +0430

زارت این که گفتی نبوسیدیش و غیره
واسه این بود که بگی جغی و تو کفی نیستی
دیس لایک

0 ❤️

868081
2020-04-16 13:48:23 +0430 +0430

داستانت در حین سادگی رسای ساده ای هم داشت و ادم می برد به زندگی ساده و روستایی قدیم …در کل به چرندیات یه مشت بچه سال گوش نده چون ویکتور هوگو هم بیاد اینجا داستان بنویسه اونا با مغز انبر نسایی خودشون اون داستانو میخونن و ازش برداش میکنن 😁

0 ❤️

868100
2020-04-16 16:02:03 +0430 +0430

این چی بود، کتاب نوشتی یا داستان؟

از اینکه نحوه کون کردن یادمون دادی ازت ممنونم. جدن که ما تا حالا با کره کون نکرده بودیم که چشم. البته اونجا که گفتی هم کون اون هم کیر من داغ شده بود و کره آب شد، یه دوتا تخم مرغ مینداختی یه نیمرو هم درست میکردی.

2 ❤️

868111
2020-04-16 17:01:53 +0430 +0430

اگه آدم حسابی هستین اینجا چیکارمیکنین؟
الان توهین کردی آب کون بز؟
فاک یو و دیس.

1 ❤️

868128
2020-04-16 18:51:48 +0430 +0430

تو دهاتتون یاد ندادن زیاد زر نزنی؟؟؟

2 ❤️

868245
2020-04-16 20:10:26 +0430 +0430

دهنت سرویس خرچنگ

0 ❤️

868334
2020-04-16 21:49:28 +0430 +0430

داستانت رو واقعا نفهمیدم راست بود یا نبود مطمین نیستم یعنی ولی تو لحنت صداقت بود یا دروغ گویه خیلی خوبی هستی یا واقعا داستانت راست بود . یچیزایی نمی خونه که مثلا یه ادم پنجاه ساله چجوری حوصله داره اینقدر بنویسه و یا اینکه داستان های حقیقی معمولا کوتاهند و توصیفات صحنه های سکسی کمه توشون ولی چیزای قشنگیم تو داستانت بود که حس و بوی صداقت میداد و واقعا یجورایی واقعی بود بنظر من که قشنگ بود

0 ❤️

868351
2020-04-16 22:20:56 +0430 +0430

داستان سکسی سیاه سفید نخونده بودیم که خوندیم

0 ❤️

868355
2020-04-16 22:42:18 +0430 +0430

من می دانم چرا بعضی هم داستان می خوانند و هم شروع می کنند به فحاشی
چون پس از خواندن داستان می توجه می شوند که به جای خواندن یک داستان سکسی، وقتشان برای اراجیف کسمغزی چون شما طلف شده است کونی خان

0 ❤️

868380
2020-04-16 23:55:59 +0430 +0430
NA

تو باید سریال بسازی پسر خوب راستی سگ اصحاف کهف نر بود یا ماده حاج آقا دودل کوچولو

0 ❤️

868408
2020-04-17 02:50:22 +0430 +0430

اولا زیادی زر نزن فقط تو مونده بود نصیحت مون کنه دوما خدایی چقد زمان گذاشتی مومن قصه اصحاب کهف رو نوشتی چقد طولانی بود بدون خوندن یه ساعت طول کشید بیام قسمت نظرات

مالک شهوانی هم پیدا شد. میگه برین بیرون از سایت.
نکنه ادمین باباته؟
کسوشر ننویس فحش نخوری.
برا وقت بقیه ارزش قایل شو فحش نخوری
مقدمه کیری قبل داستانت ننویس فحش نخوری

0 ❤️

868492
2020-04-17 09:15:32 +0430 +0430

خیلی قشنگ و واقعی بود بعد از مدتها کیف کردم سر داستانت

0 ❤️

868556
2020-04-17 13:30:36 +0430 +0430
NA

خیلی ریز به جزییات اشاره کردی به نظر واقعی میومد هر کیم فوش میده به دودولت حاجی فقظ شانس آوردی داداش صفرت بچه باز نبوده وگرنه کونی محل میشدی ;) 🌹

0 ❤️

868574
2020-04-17 16:32:04 +0430 +0430
NA

چه حالی داشتی اینقد نوشتی

0 ❤️

868575
2020-04-17 16:33:53 +0430 +0430

ديوس خاطرات خاندان کسکشتو ب جاي داستان سکسي ننويس اولشو خوندم فقط

0 ❤️

868578
2020-04-17 16:52:15 +0430 +0430

به نظر من داستان خیلی واقعی میومد! من تجربه دهات رو داشتم همچین موقعیت و فضاهایی که ترسیم کردی رو کاملا با پوست و گوشت و استخوان تجربه کردم و دیدم ومیدونم همچین اتفاقاتی اون زمان می افتاد.
فکر نکنم دروغ باشه چون جزئیاتی که من خوندم فقط از یه داستان واقعی و کسی که در اون موقعیت زندگی کرده برمیاد و ساخته ذهن نویسنده نیست.

0 ❤️

906084
2020-08-05 17:58:48 +0430 +0430

****کصکش ۱ساعت داشتم میخوندم فک کنم ۳.۴سال شد نوشتنش با اون طایفه جندت

ناموسن انقد نوشتی تا فحش بخوری؟؟؟
خو یه تاپیک میزدی میگفتی فحش لازمم 😐****

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom