درباره نلی (۱)

    به پهلو خوابیده بود.سر انگشتمو روی پوست سفید و نرمش میکشیدم.نگاهم‌ رفت سمت سینه هاش،انارهای شیرینی که روی هم افتاده بودن.وقتی چشماشو بسته بود مژه های بلندش و اَبروان رنگ‌شدش بیشتر نمایان بود. پلکاشو وا کنه دیگه نمیشه بجز اون چشمها به جای دیگه ای نگاه کرد.چشماش سبز بود،سبز مثل بهشت وعده داده شده ای که سهم من نیست،سبز مثل رگهای روی سینه هاش که انگشتم بعد از سکس روش میلغزید،سبز مثل موهای زیتونی رنگش لای انگشتان نوازشگرم بعد از عشقبازیهامون.توی خواب و بیداری بود،توی اون آرامش بعد از طوفان که رنگین کمون میزنه کنج آسمون پاک و تمیزش. تمیز مثل ناخن انگشتای دست و پاهای سفید و خوشفرمش.رون پاهاشو بهم چسبونده بود تا هوانکشه داخلش. بعد از یه سکس خشن حالی براش نمونده بود.بوسیدمش و غذایی که برام کنار گذاشته بود رو برداشتم و آروم از خونه ش خارج شدم.
    عصر یک روز پاییزی بود که خورشیدش در حال غروب، تا جاشو به سرمایی که از کوه پایین میاد بده،پشت چراغ قرمز بودم.ترب فروشی میانسال کنار خیابون بساط کرده و راه باریک رو باریکتر،اسپند دودکنی جوان اما خمیده از اعتیاد، لابلای ماشینها در حال عبور بود.هرکسی به دنبال یه لقمه نانی گرفتار.چشمای خسته ام به شمارش معکوس خیره و مشامم پر بود از بوی اسپند و عطر خوب قرمه سبزی لای شال بقچه شده برروی صندلی شاگرد که کمربندش را بسته بودم.آهنگی ملایم در حال پخش بود؛"من از دین دنیا چی میخوام..."
    چراغ که سبز شد.ماشینها یکی یکی حرکت کردن و من هم.چند زن جوان از لابلای سپرها اومدن رد بشن که رسیدن جلوی ماشین من.ترمز کردم و اخمی بر پیشانی و فحشی در دل از این رفتار زشت.این چراغ لعنتی همش ۳۰ثانیه سبزه.چهار نفر بودند که با خاطری آسوده انگار در پارک قدم‌میزنند آرام و بدون دغدغه از جلوم رد میشدن که نفر سوم به چشمم آشنا اومد.سرم رو پایینتر آوردم تا بهتر ببینم صورتشو،اون هم در همون لحظه نگاهم کرد.آره خودش بود،نلی بود.
    کمی لاغر کرده بود ،آرایش خیلی کمی داشت،مانتوی سرمه ای رنگی به تن ،شال چهارخونه ای روی سر.
    دلم میخواست به دور از تمام محدودیتها همونجا وسط همون چهارراه ساعت برنارد داشتم و متوقف میکردم‌زمان رو تا به آغوش بگیرمش و از ته قلبم بهش بگم خیلی دلم برات تنگ شده بود.دوباره نگاهم کرد و چشمهاشو ریز و درشت کرد که منو به خاطر بیاره.یعنی اونقدر تغییر کردم که منو باید بسختی بشناسه!لبخندی سردی بر لبانش نقش بست و دور شد.بوق ممتد ماشینهای پشتی رشته افکارمو درید.از چهار راه رد شدم اما سعی نکردم پارک کنم و به دنبالش برم.اون دیگه دِینی بهم نداشت.من هم شاید مهره ای سوخته بودم از نظرش یا شاید بالعکس .به خودم گفتم بذار اون دونفر خاطره،چه خوب و چه بد در لابلای پرپیچ و خم زندگی گذشته به حیات ابدی خودشون ادامه بدن.لبخند برلب و با زنده شدن انبوهی از خاطرات به مسیرم تا خونه ادامه دادم.با دیدنش روزم زیباتر شد،این دیدار بیادم آورد که قبلا کی بودم.منو برد به
    هفت سال قبل...
    دانشجو بودم.در رشته خوبی توی یه شهر نزدیک درس میخوندم.زرنگ بودم و محبوب استادها و منفور شاگرد تنبلها.
    غروب یه روز پاییزی بود و هوا خیلی سرد.ساعت آخر یه روز خسته کننده، با دانشجویانی بغایت بیحال و استادی که پیردختری بود سبزه با دماغی عقابی، قدی کوتاه و کفشی پاشنه دار برای جبران.
    آخرای کلاس حالم اصلا مساعد نبود،احساس تب و لرز باعث شده بود چیز زیادی از درس اونروز رو متوجه نشم.
    سر کلاس ساختمان داده احساس فشار بدی در کلیه و مثانه داشتم.استاد در حال توضیح مبحث پشته و صف بود دستمو بلند کردم و در کلاس رو نشون دادم؛
    همونطور که حرف میزد سرشو تکون داد که برو.توی توالت هرچی سعی کردم جز چند قطره زرد رنگِ همراه با سوزش نتونستم مثانه رو خالی کنم.دوباره برگشتم سر کلاس درس.رشته مطلب درس از دستم‌در رفته بود.از جزوه بغل دستیم نگاه میکردم و مینوشتم.حواسم مرتب پرت میشد بخاطر همهمه تعداد زیاد دانشجوها و البته نق و نوقشون.
    استاد خسته ایم
    توروخدا تمومش کن
    از صبح کلاس داشتیم و....
    والبته بخاطر سخت بودن مبحث اداره کلاس از دست استاد خارج شده بود.سرمون پایین بود و مینوشتیم.چند نفر انتهای کلاس مسخره بازی راه انداختن و بلند خندیدن که یهو استاد از کوره در رفت.
    صورت سبزه و استخونیش از عصبانیت کبود شده بود،
    _هرکسی دوست نداره بشینه میتونه کلاس رو ترک کنه.
    همه لال شدن.در حالی که ماژیک توی دستش میلرزید دوباره گفت؛
    _گفتم میتونین برید من غیبت نمیزنم دیگه.این چه وضعشه.شما بدترین دانشجویانی هستین که من تاحالا داشتم.
    دوتا دستمو به پهلوهام فشار دادم و از جام بلند شدم.همه کلاس نگاهشون برگشت سمت من
    _سری به نشونه تاسف تکون داد و با چشمای متعجب وق زده با ادای سریع کلمات گفت از شما انتظار نداشتم آقای غمگین...
    شما که دانشجوی ممتازم باشی چه توقعی میتونم از بقیه داشته باشم.
    خواستم بگم خودتون گفتین هرکی بخواد میتونه بره که صدام خروسی شد.کل کلاس خندیدن.
    دستپاچه با گوشهایی سرخ صدامو صاف کردمو گفتم حالم اصلا خوب نیست.نمیتونم صبر کنم‌تا پایان کلاس.باید برم دکتر.
    یکم حالت نگاهش عوض شد و نگاهشو ازم برگردوند و گفت میتونی بری.وسایلمو جمع کردم و اُورکتم رو از روی صندلی جلویی برداشتم و خمیده از دردی که برای اغنای خاطر استاد در نشون دادنش اغراق کردم از کلاس زدم بیرون‌.باد سردی به صورتم خورد و حالم کمی بهتر شد. بخاطر اینکه ۴۰۰تومن پول تاکسی پس انداز کنم پیاده از لابلای کوچه هایی تکراری عبور میکردم.تکراری مثل بوی فاضلاب خونگی،تکراری مثل چاله های پرآب توی تک تک اون کوچه های کثیف.
    سر خیابون اصلی رسیدم هوا خیلی سرد شده بود به جرم پسر بودن باید چند دقیقه ای بیشتر کنار خیابون صبر می کردم،از بین اونهمه ماشین یدونه هم سهم من نبود.چرا من باید پیاده باشم مگه اونها چقدر بیشتر از من زحمت کشیدن؟صدای عبور ماشینها مثل مرثیه ای سوزناک اشک در کاسه چشمانم جمع کرد.
    اون روزایی که ذره ذره جونم آب میشد زیر فشار کار زیر تیغ برّنده آفتاب و آبم میکرد رو بخاطرم آوردم.بغض کردم و آه کشیدم به پایین نگاه کردم.به کفشهای کثیفم.صدای ترمز یه ماشین عبوری نگاهمو از روی زمین بلند کرد.به راننده نگاه کردم،پیرمردی بود سپید موی و عینکی.صندلی جلو پر بود،عقب نشستم و به در تکیه دادم،بوی گند سیگار داشت خفم میکرد.کمی شیشه رو پایین دادم و به بیرونُ نگاه میکردم و به آهنگ سنتی قدیمی که پخش میشد گوش میدادم؛
    "اندک اندک جمع مستان میرسند،اندک اندک می پرستان می رسند"
    برای دقایقی چشمامو بستم و با صدای خواننده موقع خوندن تصویر سازی میکردم...
    از روی یه سرعتگیر که با سرعت رد شدیم و سرم خورد به سقف ماشین، با وحشت به بیرون پنجره عقبی نگاه کردم.
    راننده که دندون مصنوعیش توی دهنش لق میزد رو به مسافر جلویی گفت؛این یکیو کی دیگه ساختن بی پدر مادرا.جاده همش شده سرعتگیر،با اینهمه آسفالت میشد کل جاده های خاکی ایران رو آسفالت کرد.پکی به سیگارش زد و خاکشُ از لای شیشه به بیرون‌تکوند و از آینه بهم نگاه کرد تا حرفشو تایید کنم.بی تفاوت بهش دوباره به بیرون نگاه کردم.نزدیک مقصد به این فکر میکردم پیش کدوم دکتر برم .کرایه دادمو جلوی مطبی که دکترش توی سریع ویزیت کردن معروف بود پیاده شدم.از پله ها رفتم‌بالا و وارد مطب شدم.چشم چرخوندم تا بدونم چنر نفر توی نوبتن،سه نفر.دومرد جوان و یه زن میانسال.
    نگاهم رفت سمت منشی،مردمک چشمام گشادتر شد،مثل خورشید میدرخشید.سریع به انگشتاش نگاه کردم که حلقه داره یا نه.چیزی ندیدم.
    بور بود با صورتی کشیده،موهای خرمایی لخت و اندامی درشت،ابروانی تمیز و چشمان نافذ و لبانی متبسم بهم نگاه میکرد.زبونم نمیچرخید،باصدایی گیرا پرسید:
    آقا شما بیمار هستیدیا ویزیتور؟
    +ویزیتور؟!ویزیتور چرا،نه بیمارم من.
    کیفی که دستم بود شبیه کیف ویزیتورها بود.زوم بودم روی سفیدی دندوناش و زیبایی لبانش و البته گردن بلند و سفیدش،دست کردم توی جیبم.
    +چقدر میشه؟
    دوسالی بود که مریض نشده بودم.نرخ ویزیت رو نمیدونستم.
    ۱۳تومن.البته قابل شمارو نداره.شما آقای...؟
    اسممو گفتم.
    _دفترچه دارین؟
    +دارم اما همراهم نیست.از دانشگاه میام.
    لبخندی زد و شماره ای دستم داد و گفت:بشینین لطفا تا نوبتتون بشه.روبروش نشستم.زیر چشمی نگاهش میکردم و از اونهمه زیبایی لذت میبردم.گردنبندی به شکل خورشید گردنش بود،خورشید در گردن خورشید.خودکار بیک آبی لابلای انگشتای سفید و کشیده ای که با لاک گلبهی خوشگلشون کرده بود دلمو برده بود.سینه های درشتش از زیر مانتوی سرمه ای رنگش دلبری میکرد.
    -آقای غمگین
    _نوبت شماست بفرمایید
    توی چشماش نگاه کردم و لبخندی از ته دل نثارش کردم.
    دکتر آدم خوشرویی بود،قبلا توی ویلاش چاه برای آبیاری گل و گیاه کنده بودیم با نادر.نادر یه پیمانکار خرده پا بود،هم محلی بودیم.گاهی باهاش میرفتم کار میکردم تا بی پول نباشم.دکتر منو میشناخت.سلام و احوالپرسی کردیم و پرسید:
    -چیشده پهلوون؟
    از بالای عینکش بهم نگاه کرد تا جواب بدم.من و من کردم و گوشام قرمز شد.با خجالت گفتم چیزه....
    _بشین
    نشستم و گفتم:
    +احساس فشار میکنم اما نمیتونم دسشویی کوچیک انجام بدم‌.
    سریع لبخند از صورتش افتاد.پرسید:
    _چرا مگه چیکار کردی؟
    +من؟؟هیچی!...
    (به فکر فرو رفتم)
    +هیچکاری نکردم
    (واضح بود که دروغ میگم)
    _نه پسرجان یه کاری کردی که عفونت ادرار گرفتی.حتما شیطونی چیزی کردی.
    (نباید اینجا می اومدم.آبروم رفت.فهمید یه غلطی کردم)
    خودکارش روی کاغذ نسخه میچرخید و می نوشت.حرفی نزدم و چشمم به نوشتنش بود.
    نسخه رو دستم داد و گفت برو داروهارو بگیر بیار ببینم.یه آمپول هم نوشتم که همینجا میتونی بزنی.تشکر کردم و خارج شدم.یه نگاه به منشی انداختم که داشت به نفر بعدی میگفت میتونین برید داخل.رفتم داروهارو گرفتم و برگشتم.نشون دکتر دادم و تایید کرد.رفتم سمت منشی؛
    +ببخشید یه آمپول دارم میتونین زحمتشو بکشین الان؟
    _حتما چرا که نه.برید اتاق تزریقات آماده بشید الان میام.
    همینطور که اینارو میگفت با دستش نشونم داد اتاق رو.شالش باز بود و گردن خوشفرم و سفیدش پاهامو شل کرده بودزیر چشمی نگاهش میکردم و آروم راه می رفتم.دراز کشیدم و کیفمو روی بالش گذاشتم و صورتمو روی کیف، شلوارمو دادم پایین و منتظر شدم.توی دلم غوغایی بود.میخواستم بهش شماره بدم اما می ترسیدم داد و بیداد کنه و آبروریزی بشه.دکتر منو میشناخت و خیلی برام گرون تموم میشد.از طرفی نمیتونستم ازش بگذرم،بدجوری گلوم گیرکرده بود پیشش.وقتی اومد بالا سرم و آمپولو با سرنگ میکشید نگاهم کرد.قدی بلند داشت و اندام کشیده و خوشفرم.رنگ به رخسار نداشتم.میخواستم بگم ازتون خوشم اومده و میتونم شمارتونو داشته باشم اما میترسیدم.از دستپاچگیم و رفتارم مشخص بود یه چیزی میخوام بگم اما نمیتونم.خندید و گفت:
    -چیه؟!نکنه میترسین؟
    کمی چرخیدم و نگاهش کردم و با لکنت گفتم
    +ممم من؟نه نمیترسم
    _پس چرا بیقراری میکنین
    +بلدین خوب آمپول بزنین دیگه آره؟
    خندید و بلند گفت:
    دکتر یه مریض دیگه که از آمپول میترسه.
    بعد آرومتر گفت همین چند دقیقه قبل یکی هم اومده بود مثل شما از آمپول میترسید
    +من از آمپول نمیترسم
    مشخصه.میخوای بگم خود دکتر بیاد آمپولتو بزنه؟آقای دکتر،آق....
    پریدم توی حرفش؛نه بابا خودتون بزنین من نمیترسم.
    صورتمو اونوری کردمو آمپولمو زد.بد زد خیلی دردم اومد.اما جیکم درنیومد و هیچی نگفتم که ناراحت بشم.
    _خوب زدم؟
    +عع مگه زدین؟اصلا متوجه نشدم
    خندید و رفت بیرون
    آره ارواح اونجای عمت متوجه نشدی.یه ور کونت خشک شده
    کسشعر هم میگی.خاک توسرت بی عرضه بی لیاقت.جرات نداشتی بگی ازت خوشم اومده شمارشو بگیری.بمیری بهتره،به درد نخور بی مصرف؛اینارو وقتی دکمه شلوارمو می بستم به خودم گفتم.
    از خودم‌بدم میومد،دست کردم توی کیفمو شماره تلفنمو روی یه تیکه کاغذ نوشتم تا بدم بهش.آخه چجوری میدادم بهش!اینجا که کنارم بود باید میدادم بهش نه اونجا جلوی بیمارا.کاغذ رو روی میزی که توی اتاق تزریقات بود گذاشتم و رفتم بیرون.با لبخند ازش تشکر کردم و خداحافظی که...
    _آقای غمگین
    برگشتم
    +بله بفرمایید
    _قابل شمارو نداره اما هزینه تزریق یادتون رفت
    سرخ شدم رفتم‌سمتش.
    +ببخشید حالم خوب نیست.حواسم نبود.چقدر میشه؟
    قابلتونو نداره،۵تومن.البته این توی جیب من نمیره ها این پول مال دکترِ.من و همکاری که صبح ها میاد ماهیانه حقوق میگیریم.
    +چه بد.زحمتشو شما میکشین که اونوقت پولش سهم دکتر میشه.
    سرشو تکون داد به نشونه تاسف و مبلغ رو ثبت کرد توی دفترش.خداحافظی کردم و رفتم.


    ادامه...


    نوشته: مرد غمگین

  • 30

  • 6




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 3

    • معمولا مغزم کشش سوتی گرفتن نداره. ولی دوتا مورد (که به هیچ وجه سوتی نیستن) نظرم رو جلب کرد.
      یکی اینکه بخشی بیشتر از اونکه لازم باشه، صرف توصیف فیزیکی بانوی داستان شده.
      دوم اینکه نثر ادبی اون ابتدا، استعارات و تشبیهاتش، با مونولوگای درونی شخصیت مرد، که خیلی محاوره ای ان، همخونی نداره.
      بجز این دوتا، داستان خوندنی ای بود (البته شخصا علاقه ای به توصیف لفظی قیافه طرف ندارم. همون قسمتاش یکم برام کشدار بودن)


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 1 ماه
      • 2

    • نمیدونم چرا در حین خوندن داستان فک میکردم اصغر فرهادی با زیر شلواری نشسته داره داستان مینویسه از رو فیلم درباره الی


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 4

    • خب داستان قشنگی بود دوست داشتم:)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 3

    • داستان کشش لازم رو برای خوندن داشت، اول داستان تشبیهات خوبی بکار برده بودین و اون ربط بینشون که از قبلی به بعدی میرسید خیلی جالب بود، اما ویرایش ضعیف بود و ایرادات زیادی داشت، لایک چهارم
      منتظر ادامه هستم
      موفق باشی


    •   kave_dash
    • 1 ماه
      • 1

    • 6
      پرفکت (rose)


    •   Eshghiu
    • 1 ماه
      • 3

    • غمگین مرد عزیز لایک 8
      لذت بردم.


    •   _secretam_
    • 1 ماه
      • 1

    • 9 تقدیم شما
      قلمتون خیلی به نظرم آشنا میاد و هر بار بیشتر لذت میبرم
      موفق باشین


    •   Cleverman1358
    • 1 ماه
      • 2

    • چون برچسب دنباله دار داشت نخوندم ، ولی از نظرات پیداس که خوندنیه.
      بعدا میخونم و نظرمم میگم ، فعلا لایک میکنم


    •   حسام.کبیر2
    • 1 ماه
      • 1

    • فقط اسمش لایک داشت
      خود داستان که دیگه بیس بود


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه
      • 5

    • مرد غمگین عزیز داستانتون مثل همیشه جذاب بود و دوست داشتنی .
      خوبی داستان های شما اینه که شاید برای خیلی از ماها اتفاق افتاده باشه بنابر این قابل لمسه و دلی.
      بر دل مینشینه و خواننده باهاش همذات پنداری میکنه.
      باز هم بنویس .لایک


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 8

    • عجب داستان هایی امشب منتشر شده(عجیبه واقعا)
      نویسنده عزیز آفرین... قطعا قلم شما جز چند نفر خوب سایته(اگه با عجله خرابش نکنید) خوشحالم چندتا نویسنده عالی اضافه شده. خوشحالم نویسنده های جدیدی جای خاطره نویس ها رو گرفتن.
      لایک بی ارزش حقیر تقدیم شما
      شروع قوی با گذشته نمایی و فلاش بک به جاتون خودش لایق تشویق و احترامه ولی از اون مهمتر فضا سازی قدرتمند شماست.(درود بر شما)
      تاکسی و پیرمرد، مطب و رد و بدل کردن پیام با مخاطب به بهانه پرداخت ویزیت و استفاده از شبه توصیفاتی که کار هر کسی نیست.
      واقعا خسته نباشید.
      ایراداتی هم به نظرم بود که از نقاط قوت شما سرچشمه گرفت و اصلا مهم نیست و با یه ویرایش تخصصی تو قشمت دوم حل میشه
      مثلا: پرداخت به شخصیت های فرعی که هیچ نقشی در قوام داستان ندارند.(مثلا توصیف چهره پیر مرد که لازم نیست و زمانی مجازه که شما پیرمرد رو با ترسیم چهره برای یه کشش فرعی یا یه تعلیق خرد کنار بزارید که خب ازش استفاده نکردید و پیرمرد رها شد و رفت....)


      مشکل دیگه استفاده از افعال نیمه مرده در متن بود که نیاز داستانهای دهه ۲۰ تا ۳۰ هست و دیگه منسوخ شده.
      گاهی هم افعال در اواسط جمله میومد که میدونم از دستتون در رفته و چون سطح شما بالاست جسارت کردم و گفتم


      مثل: سرم رو پایین تر آوردم تا بهتر ببینم صورتشو( غلط)
      سرم رو پایین تر آوردم تا صورتشو بهتر ببینم(درست)
      و همیشه(اکثر مواقع) فعل باید آخر جمله بیاد‌
      جز این موارد ریز من فقط میتونم بگم درود بر شما و امیدوارم باشید چون واقعا کارتون خوب بود و لایق تحسین
      منتظر بعدی هستم


    •   Gayaneh
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • غمگین جان ،خیلی پیشرفتت تو نوشتن محسوسه،تبریک میگم (rose)


    •   sepideh58
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • لایک 20نویسنده گرامی
      داستانتون خیلی ساده و بی تکلف بود و روون. خسته نباشید


    •   Cleverman1358
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • خوب بود ، از معدود داستانهایی که میبردت توی هپروت ، یاد زمون دانشجویی خودم افتادم.
      دست مریزاد
      منتظرمون نذار و بقیشو زود آپ کن.


    •   Hdictator
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خیــــلی جالب بود حتما ادامشو بزار (rose) (rose)


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • زيادى از كل بدن طرف مقابل تعريف كردى،تو ذوق ميزد.
      لايك
      ادامه بديد (rose)


    •   SSAa699
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • مرد غمگین داستانتون قشنگ بود ارزش خوندن رو داشت .
      لطفا قسمت بعدی رو زود یزار ین منتظریم.


      ۲۳ (rose)


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • 24 (rose)


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 8

    • غمگین دیدی چقد پیشرفت کردی؟میخواستی ول کنی بری
      درسته ما دایره لغاتمون حدفاصل ناف تا بالای زانو میگرده ولی نیتمون پیشرفت نویسنده هاست شک نکن
      یه نویسنده میگفت سر داستان اولم بسیار فوش خوردم بسیار تعنه شنیدم بارها دوستانم مرا از خود راندند ولی من همچنان به نوشتم ادامه دادم و شب روز مرارت کشیدم تا فیلمنامه ی درخشان و فاخر ستایش متولد شد


    •   اشی۸۵مشی
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دستت طلا .
      خوب نوشتید


    •   Minow
    • 4 هفته
      • 1

    • بعضی جاهارو خیلی کش دادی و اینکه تو ی قسمت تموم میکردی دیگه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو