درباره نلی (۲)

    ...قسمت قبل


    عطر کوکو سیب زمینی رو از سر کوچه حس میکردم.گرسنه بودم.سر سفره شام‌ باهر لقمه ای که میخوردم نگاهی هم به گوشی مینداختم.خواهرم آروم خندید و گفت؛
    داداش اگه یچیزی بگم عصبانی نمیشی؟
    +حالا بگو بدونم چی میخوای بگی
    تو خودت مگه دعوام نمیکردی که گوشیو نیارم‌سر سفره؟یادته چقدر سر این موضوع سرکوفتم زدی؟
    شرمنده و سرخ شدم اما نمیتونستم اجازه بدم گستاخیش بی جواب بمونه؛
    +حالا یبار من منتظر زنگ دوستم ارسلانم،شما لازم‌نیست حرفامو بهم یادآوری کنی.توی کار بزرگترت دخالت نکن عه!
    مادرم سرفه ای مصنوعی کرد و گفت؛بسه دیگه حرف نزنین الان سرفه تون میگیره. شامتونو بخورین پاشین.
    بعد از شام دراز کشیدم.انگشتای پاهای یخ زدمو زیر پتو بردم و به دیوار تکیه دادم.از شماره ای ناشناس پیام اومد؛
    _شما؟
    با ذوق و شوق جواب دادم:
    +سلام.منم دیگه
    _پرسیدم شما؟
    +بابا همونی ام که قدبلند بود آمپول زدی بهم.از آمپول میترسیدم
    _حدس می زدم
    +حدس میزدی؟مگه چندنفر شماره دادن که حدس میزدی؟!
    _ای بابا، میخواستم مطمئن بشم که خودتی، پلیس بازی درنیار.از کجا میدونستی که من شماره رو برمیدارم؟
    +خب کسی جز تو اونجا نمیرفت کاغذای روی میزو برداره نگاه کنه.راستی من اشکانم
    _منم نلی هستم
    +خوشوقتم نلی جان،مجردی؟
    _نه
    +متاهلی؟!
    _نه
    +مسخره کردی(ایموجی خنده)؟اذیت نکن دیگه، بگو بدونم، برام مهمه
    _چرا مهمه؟
    +خب باید بدونم این چیزارو دیگه
    _بعدا میگم
    +پس جدا شدی
    جواب نداد، دوباره نوشتم:
    + مطلقه ای؟
    بعد از مکثی چند دقیقه ای جواب داد:
    _آره
    +متاسفم، ولی بهت میومد دختر باشی، تیپت دخترونه بود.
    _چون فکرکردی دخترم بهم شماره دادی؟متاسفانه به کاهدون زدی!
    +نه من منظوری نداشتم، حدسم این بود که دختری و ...
    _شرمنده که زنم
    +ای بابا...
    من امروز مریضم بخدا، اینقدر روی کلماتم حساس نباش.ازت خوشم‌اومده، تنها چیزی که اهمیت داره اینه.
    _باشه، اما دوسال دیر اومدی.
    +آره خب، حیف...
    لبخند تلخی روی لبم نشست. به خودم که نمیتونستم‌ دروغ بگم؛ غم عجیبی قلبمو تسخیر کرد. توی دلم گفتم الانشم اگه دختر بودی من نمیتونستم خوشبختت کنم. باکدوم پول، باکدوم کار، با کدوم پشتوانه...
    حقیقتش، دوس نداشتم اصلا دختر باشه. نمیتونستم یه دختر دیگه رو بخاطر نداشتن شرایط ازدواج بسوزونم. بیزار بودم از خودم و این زندگی نکبت فلاکت بار، از این دورهای باطل و تکراری...
    +میتونی حرف بزنی؟
    _میتونم اما زیاد راحت نیستم، چند نفر روبروم نشستن.
    +اشکال نداره، دوس دارم صداتو بشنوم. جواب بده و نقش بازی کن که فکر کنن دوستتم.
    زنگ زدم بعد از چند تا بوق جواب داد:
    _سلام مینا جان خوبی؟
    خندیدم و گفتم:
    +مرسی، من الان مینا جووووون هستم؟
    اونم اونور میخندید:
    _آره دیگه هستی.
    واسه شروع بدنبود، با شیطنت هاش روحیه ام بهتر شد. دیگه احساس مریضی نمیکردم.
    ۱۱شب اس دادم‌ میتونی حرف بزنی؟گفت آره.
    زنگ زدم و کلی از کمالاتش تعریف کردم و خوشحالیمو از این آشنایی بروز دادم. نه اینکه دروغ گفته باشم و خودشیرینی کرده باشم، واقعا از ته قلبم خوشحال بودم و حس خوبی بهش داشتم. بدون غلو و چاپلوسی حرف دلمو بهش گفتم.
    _راستشو بگم منم ازت خوشم اومده بود، از قد بلندت، از تیپت؛ از عطری که زده بودی.
    +چقدر درس خوندی؟
    _دیپلم! دلم میخواست منم دانشگاه برم که نشد، ازدواج کردم.
    +خودت خواستی دیگه مگه به زور دادنت؟!
    _درسته که تصمیم آخرو من گرفتم، اما بچه بودم، اونموقع فکر میکردم کار درستی میکنم...اشتباه کردم!
    +چه بد، حیف شد...
    از ته دل متاثر شده بودم از حرفاش، حرفهاش بوی خفقان میداد، طعم تلخ شکست از یکایک واژگانی که می فرستاد حس میشد.
    صدای شرشر بارون روی سقف شیروونی خونمون لالایی اون شبم بود، مفتون صدای قطرات بارونی بودم که سقف خونه رو به جرم ایستادگی شلاق میزدند.
    روزها گذشت و من حالم کاملا بهبود پیدا کرده بود.
    تلفنی حرف میزدیم و وجودم پرمیشد از عاشقانه هایی که خلق میشد، حرفاش قوت قلبم بود.
    بهش پیشنهاد دادم بریم کافی شاپی یا جایی که راحت باشیم اما قبول نکرد، چون ماشین نداشتم میگفت نمیشه. از طرفی اون میگفت که خانواده سختگیری داره و برای بیرون رفتن کلی باید سوال جواب پس بده.
    خونه ی ما بزرگ اما قدیمی و ساده بود، حیاطش پر از گلهای رنگارنگ ارزون قیمت که مادرم عاشقانه از اونها نگهداری میکرد، مثل بچه هاش دوستشون داشت، حوضی مرده در وسط حیاط داشتیم که زخم عمیقی برپیکر داشت. وقتی قرار بود مهمون بیاد من غیب میشدم. نگاهشون رو دوس نداشتم. نگاههایی تکراری که معناش برام غریب بود، هیچوقت اونطرف رودخونه نبودم تا بدونم منظره اینطرف چه شکلیه. دوس نداشتم وقتی وارد میشن و سادگی خونمون رو میبینن من اونجا باشم. دوس نداشتم ترک روی دیوار رو نگاه میکنن من اونجا باشم، دوس نداشتم درهای قدیمی و داغون خونمون رو میبینن من اونجا باشم. بخاطر همین هیچوقت دوس دخترامو نمی بردم خونه، ولی برای عادی جلوه دادن همه چیز باید پیشنهاد میدادم، که خوشبختانه قبول نکرد.
    طبق تجربه ای که از قبل داشتم بهش گفتم زودتر بیا درِ مطب رو باز کن تا اونجا بیام باهم باشیم، که با کلی اصرار تونستم قانعش کنم.
    فردای اونروز کلاس نداشتم؛ بهترین لباسهامو پوشیدم و به ظاهرم رسیدم. شیشه عطر کولوواتر رو روی زیر پیرهنم خالی کردم.
    _کجا میری مادر؟
    +میرم بیرون
    _مگه دانشگاه داری؟
    +نه میرم کافی نت، تحقیق درسی دارم
    با چشمهای دلواپس مادرانه ش نگاهم‌کرد و گفت:
    _ناهارتم که درست حسابی نخوردی، اونجا گرسنه ت میشه!
    اشتیاق قرار اول اشتهامو کور کرده بود و میلی به غذا نداشتم.
    +وقتی برگشتم میخورم.
    دستای پینه بسته مهربونش رو به سمت آسمون بلند کرد و گفت:
    _ایشالا توی درسات موفق باشی مادر، خدا پشت و پناهت.
    از خودم خجالت کشیدم...چطور دلت میاد به این فرشته خدا دروغ بگی؟!
    از در خونه زدم بیرون،عذاب وجدانم کمرنگ شد، همه جا رو رنگی می دیدم،ملودی خوشآهنگ طبیعت توی گوشم زمزمه میشد، رهگذر مدهوشی بودم درمیان سمفونی باد و برگهای رقصنده درختان چنار روی سنگفرش خیابون؛ خیابونی که به نلی ختم میشد؛ خیابونی که برای من انتهاش، شروع خوشبختی بود. هوا هوای مطبوعی بود. خیابون پربود از سیل خروشان دانش آموزان پسر و دختری که از مدرسه مرخص به سمت خونه هاشون درحرکت بودند.احساس میکردم در این موج خروشان به سمت مخالف در حال شنا هستم، دخترکان تازه به سن بلوغ رسیده و پسران پشت لب سبز شده رو میشکافتم و به جلو حرکت میکردم.اونها رو که می دیدم، یاد خودم افتادم؛ من کی اینقدر بزرگ شدم؟!
    طبق عادت همیشگی من اولین نفری بودم که سر قرار میرسیدم، همیشه در طول زندگی موقع قرار زودتر میرفتم تا مبادا لحظه ای از فرصت باهم بودن رو ازدست بدم.
    در مطب بسته بود، چند پله بالاتر رفتم و توی پاگرد منتظر شدم. با اینکه مسواک زده بودم اما بر حسب وسواس آدامس نعنایی رو باز کردم و شروع به جویدن کردم. میخواستم بی نقص باشم، اولین قرار همیشه مهمترین قراره، اینو علی میگفت؛ همیشه ادعاهاش توی دختربازی گوش فلک رو کر میکرد؛ علی همکلاسی دانشگاهم بود.
    باید حواسم می بود که کسی شک نکنه. چون توی اون ساختمون تجاری نوساز تعداد زیادی واحد فعال بود از دفتر فنی مهندسی گرفته تا آرایشگاه زنونه،دندونپزشکی،رادیولوژی،فیزیوتراپی و ...
    با رفتن دانش آموزان خیابان خلوت شده بود. نگاهی به ساعتم کردم، دقیقا سر ساعت ۲که قرارمون بود بهش زنگ‌زدم که رد تماس کردبعدش سریع پیام داد که توی تاکسی نشستم و بزودی میرسم.
    حال عجیبی وجودمو تسخیر کرد.
    دلهره، اشتیاق، شهوت، عشق، هرچی که بود خالص نبود؛ تلفیقی از همه اینها بود که در دیگ دلم میجوشید.از بالا دیدم که پیاده شد و به اینطرف خیابون اومد.طپش قلبم بالاتر رفت. خودمو کنار کشیدم و از لابلای نرده ها نگاه میکردم. وقتی از آسانسور خارج شد و کلیدهارو توی دستش میچرخوند دیدم که نفس عمیقی کشید، ریه هاشو پرکرد از عطری که توی هوا بود. کل اون طبقه پر بود از عطری که زده بودم.
    در رو که باز کرد داخل شد، پشت سرش حرکت کردم که برم داخل، صدای چند نفر که از راه پله بالا می اومدن رو شنیدم. چرخیدم و برگشتم به بیرون نگاه کردم.گوشیمو از جیبم در آوردم و روی گوشم‌گذاشتم و بلند بلند شروع به حرف زدن کردم:
    +آره مجتبی جان، میام تا چند دقیقه دیگه، آره...منتظر حسینم که بیاد باهم راه بیوفتیم...
    از کنارم رد شدن و بالا رفتن.
    نفس راحتی کشیدم و رفتم داخل مطب و به اتاق دکتر سرک‌کشیدم دیدم اونجا نیست، رفتم سمت اتاق تزریقات که اومد بیرون و منو دید. گل از گلمون شکفت؛ با آغوش باز رفتم سمتش و بغلش کردم، بردمش توی اتاق، دستامو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشار میدادم.دوتا دستاشو روی شونه هام گذاشت، لبهامون بهم چسبید، توی همون حالت آروم جای پاهامون رو تغییر میدادیم. تانگو میرقصیدیم میون اون تالار خالی از آدمها، تالار مملو از دلشوره ها...
    بدون هیچ مزاحمی توی بغل هم بودیم، بلندش کردم و از فاصله نزدیک توی چشمای قشنگش نگاه میکردم، لبخند از لبانش دور نمیشد.نگاهش پراز از محبت بود؛ توی هوا لبهاشو بوسیدم نلی کلی ذوق می کرد از ازین کارم.
    _نندازیم
    +نه عشقجانم، جونمو میدم برات، خودم پیش مرگت میشم.
    _خدانکنه!
    +میشه بری در رو قفل کنی؟
    _نه میترسم.
    +از چی؟
    _کسی بیاد پشت در بمونه چی؟
    +چی میگی نلی، کی بیاد؟خر پر نمیزنه توی خیابون.
    خندش گرفت و رفت در رو قفل کرد و برگشت.
    عمق چشماش پر از دلشوره و نگرانی بود.
    _ببین من خیلی میترسم. میشه برم در رو باز کنم؟
    +بازکنی یکی بیاد چی؟اینجوری که بدتره.
    _ببین اگه کسی بیاد در صدا میخوره، ما تا اونموقع خودمونو جمع و جور میکنیم توهم همینجا قایم میشی تا من بگم دکتر امروز دیرتر میاد و ردش کنم.
    دستمو روی چونه ام کشیدم و گفتم:
    +ای بابا، برو باز کن
    _ناراحت شدی؟
    +مگه مهمه؟
    _الان برمیگردم از دلت در میارم.
    با عجله رفت و با لبی خندون برگشت. خودشو با ذوق و شوق توی بغلم پرت کرد.
    _میشه بازم منو بغل کنی ببری بالا؟
    یجوری با لحن بچگونه، مثل دختر بچه ای که پدرش از سرکار میاد خونه و میخواد خودشو لوس کنه براش
    مبهوت بودم،دوباره گفت:میشه بغلم کنی منو ببری اون بالا، میخوام پاهام‌روی زمین‌نباشه.
    از ته قلبم عاشقش شدم، عاشق اون نگاه، عاشق اون لبخند، عاشق صورت زیباش، عاشق دلبری کردنش شدم. ازم سر بود اما خاکی بود، محبتش انتها نداشت.
    به آغوش کشیدمش و از زمین بلندش کردم و دور خودم چرخیدم. دستاشو دور سرم گرفت و به سینه ش فشار داد. دستامو بردم زیر باسنش و دوتا لپ تپل باسنش رو به چنگ کشیدم و لمبر هاشو از هم باز کردم؛ نگاهش عوض شد و از بغلم به پایین سرخورد و با لحنی کودکانه گفت:
    _امروز فقط بغلم کن.
    ترسیدم ماهی قرمز کوچولو از دستم لیز بخوره.نگاهی از جنس اطاعت بهش تحویل دادم و چشمامو بستم و باز کردم.
    +هرچی تو بگی پرنسسم
    _حالا میشه بچرخی جلوم
    آروم چرخید و خندید.
    _دوباره بچرخ
    درحال چرخش دوم از پشت بغلش کردم.وجودم پرشده بود از شهوت، کیر شق شده ام رو بهش چسبوندم و دستامو از زیر بغلش رد کردمو سینه هاش رو گرفتم توی دستام و میچرخوندمشون و فشار میدادمآه میکشید. لبمو به صورت گر گرفتش رسوندم و بوسیدمش،چشمااسو بسته بود و صورتش گلگون شده بود، کیرمو روی کونش فشار دادم و لای شکاف کونش به بالا و پایین کشیدم.یکم توی شورتم جابجاش کردم و سرشو زیر کونش قرار دادم. دست راستمو از روی سینه ش برداشتم و سمت کسش بردم. آه کشید و پاهاشو از هم فاصله داد.مثل تنور گرم بود،دستمو پهن کرده بودم روش و انگشتامو روی شکافش مالش میدادم، بیتاب بودیم؛ بیتاب مثل موج رویِ تنِ لخت صخره برای خیس شدن، بی تاب مثل ریشه ای تشنه به آب، بی تاب مثل ...
    بی تاب مثل من برای وارد شدن به شدن به تن داغ نلی...
    _دیگه باید بری
    چشمهای ملتمسم میل به جدایی نداشت، بغض کردم و بهش خیره شدم.
    +یکم می مونم بعد میرم. دلم نمیاد از پیشت برم
    با نگرانی گفت میترسم.برای اولین بار خوب بود دیگه، لبمو بوسید و گفت:
    _برو باز هم همدیگه رو میبینیم.
    +با تو بودن اونقدر برام لذتبخش و قشنگه که دوس ندارم این لحظات تموم بشه.کاش با تو بودن ابدی بود.
    ایناروکه از ته قلبم میگفتم توی چشماش خیره بودم.
    چاره چی بود، باید میرفتم. بوسیدمش و از مطب زدم بیرون.
    خیابون همچنان خلوت، هوا عالی، سرمست از این عشقبازی زیر لب زمزمه میکردم آهنگی رو که به تازگی شنیده بودم:
    "پاییز آمد در میان درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران می‌گریزد
    خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه می‌نشیند..."


    .............................................................................


    چند روز بعد؛ قرار چندم...


    از باغچه خونمون غنچه گل رز صورتی رو با وسواس انتخاب کردم و توی کیفم گذاشتم تا همسفر کادویی که برای نلی گرفته بودم بشه. شال مشکی با نقشهای قرمز لای کاغذ کادویی زیبای طلایی، که با عدم مهارتم در کادوکردن بدجور توی ذوق میزد.اونقدر چسب کاری کرده بودمش که بعید میدونستم‌ بدون استفاده از قیچی بتونه بازش کنه. عادتم بود که همه چیز رو زیاد از حد محکم ببندم.
    لبِ خیابون ایستاده بودم و منتظر تاکسی خطی، ساعت ۲ظهر توی اون بیغوله نفرین شده خبری از ماشین نبود.
    دوباره همون مسیر نحس خلوت، دوباره انتظار، دوباره ها و دوبارها...
    نگران بودم دیر برسم. همیشه بدشانسی دوقدم جلوتر از خودم حرکت میکرد.با خودم میگفتم امروز که قراره با نلی سکس کنم قحطی شده؛ دریغ از یه جنبنده توی اون جاده...
    انگار خاک مرده ریخته بودند.حاضربودم یه کامیونی نیسانی چیزی بیاد تا التماسش کنم سوارم کنه و به قرارم برسم اما خبری نبود...
    به ناچار قدم زنان به راه افتادم، چندقدمی که برمیداشتم به پشت سرم نگاه میکردم. لازم نبود که نگاه کنم اما نگاه میکردم، خب ماشینی اگه میومد از دور صداش رو میشنیدم اما نگاه میکردم...
    به گوشهام اعتباری نبود، گوشهایی که اون روزها خیلی از صداهارو نمی شنید، ممکن بود ماشینی بیاد و بره و من فرصت رو از دست بدم.
    لعنت به این جایی که ما زندگی میکنیم، لعنت به من که با نزدیک دومتر قد یه ماشین ولو زوار در رفته، ولو درب و داغون ندارم.
    به خودم نهیب میزدم؛ چرا زنده ای پسر، چرا ...
    بالاخره سروکله یه قارقارک زرد پیدا شد و نشستم و حرکت کردیم. اونقدر آروم حرکت میکرد و دنده عوض میکرد که دوست داشتم خفه اش کنم و خودم بشینم پشت فرمون.بهش گفتم: میشه لطفا یکم تندتر برید؟دیرم شده باید برسم‌ سرکلاسم.
    با چهره ای بیتفاوت نگاهم کرد و زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم،حرفی نزدم فقط نگاهش کردم. یکم بیشتر گاز داد اما نه اونقدری که من دلم میخواست.برای من زمان به تندی میگذشت دیرم شده بود،دقایق با نلی بودن بود که مدام آب میرفت.
    پیاده که شدم با پاهای درازم و قدمهایی سریع، خودمو به مطب رسوندم.توی آینه داخل آسانسور خودمو نگاه و مرتب کردم. انگار این بار نلی زودتر از من رسیده بود.در باز بود، نفس عمیقی کشیدم تا تند تند نفس نکشم و دستپاچه به نظر نیام.
    وارد که شدم دیدم داره چایی دم میکنه، سلام و عذر خواهی کردم و رفتم توی اتاق تزریقات...اونجا راحت میتونستیم خلوت کنیم، اونجا احساس آرامش و راحتی میکردیم.انگار اتاق خوابمون بود...
    نلی اومد و خودشو با لبخندی که به لب داشت به آغوشم پرت کرد. توی سینه فشارش دادم و لباشو بوسیدم.
    +نلی جان برو در رو قفل کن بعدش بیا.
    _رفت و در رو بست و اومد.صدای چرخش کلید در رو که شنیدم
    احساس آرامش وامنیت اومد به سراغم، بغلش کردم و روی تخت نشوندمش.
    +زیاد وقت نداریم نفسم.
    دستامو روی دوتا سینه هاش گذاشتم و مالیدم و چشماشو بست و خودشو بدستم سپرد. توی مشتم گرفتم و فشار میدادم، آه میکشید و من رو دیوونه تر میکرد.دکمه های مانتوی مشکیش رو باز کردم و بدن سفیدش رو برای اولین بار دیدم. سینه های درشتش رو از زیر سوتین قرمزش بیرون آوردم، هنوز خجالتی بود و اولش مخالفت میکرد اما تسلیمم شد.
    سینه های گردش نوک گرد صورتی برجسته داشتن، با تمام وجودم به دهن گرفتمشون و خوردم. اونقدر حشری بودم که میلرزیدم، بالشتی که روی تخت بود رو روی زمین انداختم متعجب نگاهم میکرد.
    _چیکار میکنی؟بالشتو چرا انداختی روی زمین؟
    +پاشو بیا پایین.
    سینه هاشو توی سوتینش جاداد و اومد پایین
    _زانو بزن
    +چرا؟
    _روی این بالش زانو بزن میخوام بخوریش
    به اطرافش نگاه کرد و با صورتی نگران زانو زد.
    کمربند و دکمه شلوارمو باز کردم و کیر شق شدمو بیرون آوردم.
    صورتی و سفت بود با رگهایی بیرون زده که چشمهای نلی از فاصله ای خیلی نزدیک بهش خیره شده بود. نگاهم کرد و با دست خیسی سوراخشو پاک کرد، آروم وارد دهنش کرد و حرکت داد.چشمهامو بستم و وارد دنیایی دیگه شدم‌.دنیایی مثل یه جزیره؛ یه جزیره مثل جزیره در فیلم "دور افتاده".
    اما من تنها نبودم نلی با من بود،کاش هیچوقت کشتی از کنار این جزیره نگذره،کاش دنیا نتونه مادوتا رو پیدا کنه. کیرمو تا نصف توی دهنش فرو میکرد و تا سر کلاهکش عقب میکشید.
    دست راستمو روی سرش گذاشتم و نوازش کردم، دلم نمیخواست زمان بگذره کاش این حس ابدی بود.دستم چپم رو با آرومی زیر چونه اش کشیدم و نوازش میکردم.کم کم کیرم رو بیشتر فشار دادم، احساس کردم سرش وارد گلوش شد، صورتش قرمز شد و عق زد.اشکی از گوشه چشمش لغزید.
    کمی خودم رو عقب کشیدم و دستور دادم فقط سرش رو بمک، نه بیشتر...مثل بچه ای که از سینه مادرش شیرمیخوره، سرش رو میمکید.لبانش برجسته میشد وقتی اون مخروط کلفت وارد دهنش میشد.
    نتونستم بیشتر این صحنه رو نگاه کنم، به گوشه بالای دیوار نگاه کردم و به چیزایی فکر کردم که آبم نیاد، به مشکلات و بدبختیها، به مصیبتهایی که از بچگی توی حافظه م‌ بایگانی شده بود فکر میکردم،
    به تابوها فکر میکردم...
    اونقدر خورد تا دهنش خسته شد.
    دستاشو گرفتم و بلندش کردم. روی تخت خوابوندمش و شلوار جین مشکیش رو تا زانو کشیدم پایین شورت قرمز توری پوشیده بود که از روش هم میشد کس تپلشو تجسم کرد.رونهای سفیدش هوش از سرم می برد. دستمو دراز کردم که شورتشو پایین بکشم که دستمو گرفت و مانع شد.
    +نلی جان زیاد،خانومی،برای ناز کردن و ناز کشیدن وقت نداریما!
    _خجالت میکشم خب چیکار کنم؟
    +چشاتو ببند
    چشاشو بست و دستهاشو شل کرد. شورتش رو تا زانو کشیدم پایین.
    دستشو روی کسش گذاشت و پاهاشو بست.
    پاهای بسته رو بالا بردم و کس تپلش مثل کلوچه از زیر زد بیرون؛ پاهاشو باز کردم و نگاه کردم. منظره بینظیری بود لابلای دوقله صاف و پوشیده از برف، دشتی بود از شکوفه های گیلاس؛ دره ای بود از شقایق های وحشی قرمز، چشمه ای بود با آبی زلال و گوارا
    دوس داشتم واژنش کاسه ای باشه که ازش آب میخورم، دوس داشتم بلیسمش اما مانع شد.
    کاندومی از کیفم برداشتم و با دستهای لرزونم به روی آلتم کشیدم‌.
    پاهاشو بالا دادم و روی سوراخ تمیز صورتیش گذاشتم و فشار دادم به آرومی ناله میکرد،جوابم به هر آهش "جان" بود.کشیدمش به سمت لبه تخت تا بتونم تمام کیرمو وارد کسش کنم. قسمتی از کونش از لبه تخت بیرون زده بود.
    تلنبه می زدم و توی صورتش که گل انداخته بود نگاه میکردم.با دستهای لطیف و لاک زدش چنگ میزد به روتختی سفید و گاهی سرشو بلند میکرد تا فرو رفتن کیرم رو توی کسش ببینه،پاهاشو جفت کردم و به طرف شونه چپم گذاشتم.تنگتر شد و بیشتر روش خم شدم. با تمام وجودم میکردمش،تنگی کسش کیرمو میدوشید. صورتم داغ شده بود.
    ازم میترسید..
    _صورتتو اونجوری نکن میترسم!
    +چجوری؟
    _چشمات درشت و پر از خون شده،الان میتونم تصور کنم وقتی توی باشگاه وزنه سنگین میزنی چه شکلی میشی.
    لبخند زدم و به صورتش خیره شدم.تلنبه هام محکم و منظم بود. به صدایی که از برخورد خایه هام به زیر کونش ایجاد میشد گوش میدادم،بیحال شده بود،آه میکشید و با دستش لبه تخت رو گرفته بود تا باضربه هام از تخت نیوفته.از اونطرف تخت سرش آویزون شده بود و سفیدی چشماش رو میدیدم.ناخودآگاه مجموعه ای حرکات رو انجام میداد که تلاشم برای دیر انزال شدن رو بی اثر میکرد. نزدیک ارضا شدنم ازش پرسیدم؛
    +تو شدی؟
    _من؟نه بابا، توی این اوضاع؟اصلا وقتی استرس دارم نمیتونم.تو آبتو بیار باید زودتر بری
    +باشه خانومی...الان میاد.
    ضرباتم رو سریعتر کردم و آبم توی کاندوم خالی شد و خالی شدم از همچیز،خالی شدم از جرات. از روش بلند شدم.
    سریع پاشد و شورت و شلوارشو کشید بالا و خودشو مرتب کرد.
    کاندوم رو بیرون کشیدم و درش رو گره زدم انداختم توی سطل زباله بزرگی که نیمه پر بود؛ رفت لای بقیه آشغالا.بوسیدمش و نازش کردم.چشماشو بست صورتشو روی سینم گذاشت. نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد و گفت؛
    _خیلی خوشبویی،از همون اول که دیدمت عطرت تحریکم میکرد؛ برم درو باز کنم ممکنه کسی بیاد پشت در بمونه.
    +باشه برو عزیزم
    خودمو مرتب میکردم که خدافظی کنم و برم که دوباره اومد و بهم چسبید.
    +نلی جان
    _جونم آقایی
    +خیلی دوستت دارم..
    وجودم پرشده بود از عشقش
    _من بیشتر اشکانم
    لب و گردنشو بوسیدم که برم،
    ناگهان صدای باز شدن درِ مطب رو شنیدیم...


    ادامه دارد...


    نوشته: مرد غمگین

  • 15

  • 1




  • نظرات:
    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • انقدر روون می نویسی و انقدر جذاب و ساده با کلمات بازی میکنی که ناخودآگاه خواننده رو به همراه خودت میبری .دلهره دیر رسیدن، اولین قرار، اولین سکس با استرس،هر‌چیزی‌در این داستان_خاطره در جای خودش بود .شخصیت داستان بسیار مهربون و بی تکلف بود و ساده در بست و ساده با خواننده درد دل کرد همین ها کشش داستان‌رو زیاد کرد .
      حرف بسیاره اما تو بنویس
      چراغ اول رو من‌روشن کردم. بزن‌زنگ رو :)


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • دل بست


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • روان، زیبا و دلنشین (rose)
      ساده و بی تکلُّف،سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
      ۲ تقدیم‌ به شما


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب نوشتی و انصافا هم خوب به تصویر کشیدی ولی فقط البته نظر شخصی ام اینکه یه کوچولو طولانیش کردی.
      در نهایت خوب و عالی بود .دستت طلا


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • عالی بود
      مثل همیشه
      منتظر نذارمون
      ادامشو زودتر آپ کن


    •   Caboos1
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خوب بود مرد غمگین
      لایک


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 5

    • نویسنده عزیز مرسی که زود آپش کردید
      اینکه تو قسمت دوم علایم ویرایشی رو چسبوندید( هر چند اوایل خیلی دقیق نبود) نشون میده خواننده براتون مهمه
      منتظر قسمت سوم یا چهارم هستم چون اونجا قسمت نتیجه گیری و تقاطع گیری اتفاقات هست و اوج کار.
      فقط اومدم بگم لایک ۶ تقدیم قلم تواناتون
      موفق باشید


    •   Caboos1
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • چقد تو خوبی clay
      اونی که به تو حرف زده از حیوون پستتره
      امیدوارم اون کامنت منو خونده باشه ازگل
      البته با این شرایط که من میبینم معرفت و مرام حیوانات از یه سری آدما بیشتره
      این که مرده غمگینه بچه خوبیه یه کیاشاه هست رسما گاییده جان من برو یه فوشه کش دار بهش بده دله جفتمون خنک شه


    •   Ramin_sabeti2019
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی و بدون اسکال.واقعا ممنون. منتظر قسمت بعد هستیم همگی.


    •   SSAa699
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • وای غمگین جان چقدر قشنگ و جذاب
      نوشتی روون وپر کشش افرین بهت
      خواهش میکنم قسمت بعدی رو زود بزار
      دل تو دلم نیست ..
      کی درو باز کرد یعنی ؟؟؟؟
      8 (rose)


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • همچنان خوندنی و درگیر کننده. ولی اون چیزی که تو قسمت اول گفتم (دیالوگ ها و مونولوگ های محاوره ای، در کنار توصیفات ادبی) اینجا هم گاها دیده میشه.
      لایک داشتید، لایک کردیم.


    •   Changiz_big_dick
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • دمت گرم خیلی قشنگ بود فقط همینو میتونم بگم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو