دردسر شیرین

1399/11/08

خسته و کوفته داشتم از سرکار بر می گشتم، همیشه توی راه برگشت، یه سر به دکه حسن آقا میزدم و چند دیقه ای با هم صحبت می کردیم…
_سلام حسن آقا، اوضاع چجوره؟…
+سلام، هیچی؛ داریم میگذرونیم دیگه…چند دقیقه ای مشغول صحبت با حسن آقا بودم که صدای جیغ یه دختر ما رو به خودمون آورد، همزمان که من صورتم رو برگردوندم، دو تا مرد که سوار موتور بودن سریع از کوچه زدن بیرون، خودم رو به کوچه رسوندم و دیدم دختره روی زمین ولو شده، سر و صورتش خونی بود و اصلا حال مناسبی نداشت…
_فقط پنج دقیقه اجازه بدین باهاش صحبت بکنم…
+باشه ولی فقط پنج دقیقه…
_ممنونم خانم پرستار…
نمیدونستم چی بگم، وارد اتاق شدم و ظاهرا تازه به هوش اومده بود؛ روی صندلی نشستم و نگاهش کردم…
_نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم آقا، لطف بزرگی در حقم کردین…
+تشکر لازم نیست، خداروشکر صدمه جدی بهتون وارد نشده…
_بله، ولی تهدید به مرگ شدن هم کم چیزی نیست…
+چی گفتی؟ تهدید به مرگ؟…
_نمیخوام وارد این بازی کثیف بشی تا اینجا هم ممکنه تو رو توی دردسر انداخته باشم…
با یه فکر کلافه وارد حیاط بیمارستان شدم، تنها چیزی که ازش مطمعن بودم این بود که یه کیف قاپی ساده نیست؛ تصمیم داشتم شب رو توی بیمارستان بخوابم، دلم نمیومد یه دختر رو تنها بزارم؛ اونم توی این شرایط سختی که توش گرفتار شده بود، قرار بود فردا ظهر مرخص بشه از بیمارستان و دیگه وظیفه من هم در قبالش تموم میشد…
لب هاش رو روی لب هام گره زده بود و از پایین کیرم رو توی دستش گرفته بود و داشت، بالا و پایینش میکرد؛ دستام رو رسوندم به باسنش و بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار، لب هاش رو وحشیانه تر میخوردم و اون موهای سرم رو چنگ میزد، لب هامون رو از هم جدا کردیم و روی تخت ولو شدیم، انگار از چشم هاش حشر می بارید و من رو هم بدتر وسوسه میکرد، اومد روی من و دوباره از لبام شروع کرد به خوردن همونطور که به هم گره خورده بودیم، دستاش رو به کیرم رسوند، رفت پایین و کیرم رو گذاشت دهنش، اشتیاق خوردنش بی نظیر بود، موهاش رو چنگ زدم و محکمتر به سمت کیرم فشار دادم، خودش میدونست که دوست دارم وقتی داره برام ساک میزنه، بهم نگاه کنه، آوردمش بالا و خودم رو انداختم روش، گردنش رو با زبونم خیس می کردم و با دست هام، سینه هاش رو فشار میدادم، از روی سوتین سینه های سفید و بلوری خوشگلش رو بوس کردم و با کمک خودش سوتین رو از تنش درآوردم، با ولع خاصی سینه هاش رو به ترتیب میخوردم و صدای ملچ و مولوچ خوردن من و آه و ناله های اون کل اتاق رو پر کرده بود، یکمی خودم رو پایین تر کشیدم و زبونم رو روی نافش حرکت میدادم، شورتش رو با دندونم درآوردم و افتادم به جون کسش، پاهاش رو از هم باز کرده بود و سرم رو به سمت کسش فشار میداد؛ همزمان هم داشت سینه هاش رو میمالید و ناله میکرد، بلند شدم و کیرم رو روی کسش بالا و پایین می بردم و داشت التماس میکرد که بکنمش، از شدت حشری بودن توی خودش داشت میپیچید، کیرم رو کردم تو کسش و محکم توی کسش تلمبه میزدم، با هر عمل رفت و برگشت من، صداش بیشتر میشد و با تکون خوردن سینه هاش، باعث میشد منم وحشیانه تر تلمبه بعدی رو بزنم، پاهاش رو دور کمرم قفل کرد و داشت من رو به خودش فشار میداد، با آخرین ضربه ارضا شدم و روی تخت خودم رو ولو کردم؛ همه آبم رو توی کسش ریخته بودم و این اولین باری بود که داشتیم بدون کاندوم سکس میکردیم، میدونستم که هنوز ارضا نشده، به سمت خودم کشیدمش و کیرم رو توی چاک کونش جا دادم، محکم به خودم فشارش میدادم و دستم رو از جلو به کسش رسوندم داشتم میمالیدم؛ زبونم رو روی لاله گوشش میکشیدم و در گوشش حرف میزدم…کست مال خودمه عشقم…هر روز و هر شب باید طعم لبات روی لبم باشه…بعد چند دقیقه یه آهی بلندی کشید و ارضا شد، برگشت و لبام رو بوس کرد و خودش رو توی بغلم جا داد…
با ضربه محکم مشت به شکمم از خواب بیدار شدم، گیج و منگ بودم و نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته، از گوشم محکم گرفت و کشید بالا…
_ روز مَرگَت مبارک
از درد به خودم پیچیده بودم، همه چیز توی چند ثانیه و بدون اینکه کسی متوجه بشه اتفاق افتاده بود، اولین باری بود که همسرم رو توی خواب میدیدم، همه چیز برام عجیب بود، فکر میکردم هنوز دارم خواب میبینم ولی با صدای پرستار بخش به خودم اومدم…
_حالتون خوبه آقا؟ دل درد دارین…
+ممنونم؛ من خوبم…
رفتم داخل سرویس بهداشتی بیمارستان و چند بار آب سرد زدم به صورتم، یکمی حالم جا اومد و تازه داشتم میفهمیدم چه اتفاقی افتاده، دوباره با اجازه پرستار وارد اتاق شدم، سر پا ایستاده بودم کنار تختش و داشتم فکر میکردم؛ دست هام گذاشته بودم روی پیشونی ام…
_سلام، صبحت بخیر…
وقت برای گفتن این چیز ها نداریم، باید همه چی رو بهم بگی، از همون کیف قاپی به ظاهر ساده تا همین که الآن با ضربه مشت از خواب بیدار شدم و یکی در گوشم روز مرگم رو تبریک گفته، اصلا تو کی هستی؟ چرا باید این همه آدم دنبالت باشن…
بغض کرد و با صدای گرفته بهم گفت: اسمم پریسا هست، من قبلا با یه باند قاچاقِ دختر کار می کردم، تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم از اون ها جدا بشم به خاطر بعضی مسائل شخصی، تصمیم داشتم با جمع کردن مدرک باعث انهدام این باند بشم، تا اینکه بالاخره تونستم یه فلش از همه جزئیات کار ها و دختر های به فروش رفته به کشور های عربی به دست بیارم، اون ها روز و شب دنبالم میگشتن؛ دیروز هم فکر کردن که فلش داخل کیف هست و به همین خاطر دست به قاچاق کیف زدن؛ وقتی من زمین خورده بودم بهم گفتن که رئیس گفته اگه فلش توی این کیف باشه که کاریت نداره ولی اگه نباشه میاد سراغ خودم و همه آدم هایی که باهاشون در ارتباط بودم، تو رو هم چون داخل بیمارستان بودی کاری نکردن، وگرنه بیرون بیمارستان هر بلایی میتونستن سرت بیارن…
بلند شدم و از پنجره اتاق، بیرون رو نگاه کردم، آشفته بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم، هیشکی رو نداشتم که بهش بتونم اعتماد کنم و این داشت حالم رو بدتر میکرد، برگشتم به سمتش و خواستم با یه لحن طلبکارانه باهاش حرف بزنم که دیدم داره گریه میکنه، ازش خوشم میومد و دوست نداشتم که اشک هاش رو ببینم…
_خب حالا، گریه نکن، یه کاریش میکنیم…
هیچ کاری نمیتونیم بکنیم…
_ پدر من یه دوست صمیمی داشت که توی نیروی انتظامی کار میکنه، میتونیم ازش کمک بگیریم…
+مطمعنم الآن بیرون بیمارستان هستن و منتظرمونن…
_یه فکری دارم، ازشون شماره داری؟…
شماره یکی از آدم های نزدیک به رئیس باند رو دارم…
_خیلی خوبه، بهش زنگ بزن و بگو که فلش رو دادی به دوستت و باید بهمون فرصت بدن که بریم از دوستت بگیریم و بعد یه جا که بعدا بهش پیام میدی و میگی، قرار میزاریم، منم الآن به دوست پدرم زنگ میزنم و قضیه رو میگم، هم بهش میگم که قبل ما توی خونه دوستت باشه و محل قرار رو هم اون بگه برامون، فقط با دوستت هم باید هماهنگ کنی…
همه چی به ظاهر داشت خوب پیش میرفت و هماهنگ شده کار می کردیم، از بیمارستان که مرخص شدیم، سریع با ماشین من راه افتادیم به سمت خونه دوستش، توی راه یک پژوی نوک مدادی داشت ما رو تعقیب میکرد، فهمیدم که خودشونن ولی تا زمان اعلام قرار باهامون نمیتونستن کاری داشته باشن، وقتی وارد خونه شدیم، رفیق پدرم هم اونجا بود و سریع بهمون خبر داد که باید چی کار کنیم، پریسا هم جای واقعی فلش رو بهمون گفت و محل قرار هم پیامک کرد و اون ها هم قبول کردن، توی محل قرار میخواستیم غافل گیرشون بکنیم، بعد چند دقیقه از خونه زدیم بیرون و با سرعت پایین داشتیم به سمت محل قرار میرفتیم، یه فلش خالی هم از دوست پریسا قرض گرفته بودیم که بهشون نشون بدیم، رفیق پدرم میگفت که وقتی توی بیمارستان بودیم اون همه چی رو هماهنگ کرده و فقط ما باید برسیم محل قرار، پریسا استرس خیلی شدیدی داشت و دستاش میلرزید، با دستم، دستش رو گرفتم و یه بوس آروم از پشت دستش کردم، شوکه شده بود و یه خنده ریزی کرد…
وقتی به محل قرار رسیدیم، هیچ ماشینی نبود و همراه ما یه ماشین که داشت دنبال میکرد پشت سرمون نگه داشت، منم دور زدم و روبروی همون ماشین نگه داشتم، بعد چند دقیقه هم یه سمند اومد، همشون هیکل های درشتی داشتن و ترسناک به نظر می اومدن، یکیشون داشت میومد جلو و تمام وجود من رو ترس برداشته بود، توی چند قدمی پریسا ایستاد و بهش گفت: فلش…پریسا هم آب گلوش رو قورت داد و فلش خالی رو پرت کرد سمتش، خیلی زرنگ تر از این حرف ها بودن و میخواستن اونجا امتحان کنن؛ حتی یکی از ماشین ها روشن بود و راننده هم توش نشسته بود که وقتی خواستیم فرار کنیم، جلومون رو بگیرن…
_کره خر عوضی، این که خالیه، حالا میاین با ما میریم، میفهمین که سر به سر گذاشتن با یه نفر چه حالی داره…
توی همین لحظه بود که صدای سه تا از ماشین های پلیس پشت سرشون شنیده شد و بقیه مامور ها هم از ساختمون و بوته های کناری سریع زدن بیرون، همشون دستگیر شدن و قرار بود ازشون بازجویی بکنن…
در خونه رو باز کردم و رفتیم داخل خونه، حالا که همه چی خوب تموم شده بود باید یه شب خاطره انگیز رو ثبت میکردیم…
_اینجا رو مثل خونه خودت بدون، راحت باش…
شام رو خوردیم و مشغول دیدن فیلم بودیم که خودش رو بهم چسبوند و لباش رو روی لبام گذاشت و بعد یه بوس محکم ولی کوتاه لباش رو جدا کرد و بهم گفت اگه نبودی نمیدونم باید چی کار میکردم، پیرهنم رو با زور از تنم در آورد و سرش رو گذاشت روی سینه ام…
خیلی بده پیش کسی احساس آرامش و امنیت بکنی که حتی اسمش رو هم نمیدونی…
سرم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم: یه آرازِ عاشق…
پایان

نوشته :Deadly_Pink


👍 11
👎 10
9401 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

788551
2021-01-27 01:48:13 +0330 +0330

نمیدونم این چه کاریه مد شده میرن سطل آشغالای جلوی بالیوود و هم میزنن سناریو های ته سطلو ور میدارن تایپ میکنن میزارن اینجا! 😁

5 ❤️

788565
2021-01-27 02:26:07 +0330 +0330

منطق رئیس یه باند خفن قاچاق انسان:یه نفر از ما اطلاعاتی داره که گیر پلیس بیفته هممونو میگیرن!پس اول بریم کیفشو بزنیم!ایشالا که اونجاس!ما پول شام اضافه که نداریم از اول خودشو بیاریم مجبورش کنیم جای فلش اصلی رو بگه😐😀

5 ❤️

788569
2021-01-27 02:50:55 +0330 +0330

بسیار تخمی
بروگمشو
اینجا جای داستان نویسای خوبی مثل آرش/فرهاد/سفید دندون و… هست نه تو

0 ❤️

788581
2021-01-27 03:57:28 +0330 +0330

شد مث فیلم های ابدوغ خیاری سینما ایران ولی به سبک شهوانی حداقل از فضا و لوکیشن یه نمه توضیح وصف میکردی و قبل دیالوگ اسم طرف و مینوشتی مخمون گوزپیچ نشه

0 ❤️

788618
2021-01-27 10:44:05 +0330 +0330

ادامه دادن روایت از سر دیالوگ بدون جداسازی
استفاده افتضاح از علائم نگارشی
داستان بی منطق و آبدوغ خیاری
اروتیک بیخود و وصله نچسب
سیر روایی پراکنده

بماند که مسیر اتفاقاتشم نشون از بی اطلاعی وحشتناک نویسنده داره. داد میزنه که تموم اطلاعاتی که داشته برای نوشتن این داستان رو از نهایتا دو تا سریال صدا سیما گرفته.

نهایتا لازم به ذکره که این داستان تو مسابقه آخر شد.

4 ❤️

788649
2021-01-27 17:21:52 +0330 +0330

خیلی عجله ای شروع و با کمترین جزئیات خیلی زود هم تموم شد.ولی حداقل بد نبود.مرسی…لایک

0 ❤️

788656
2021-01-27 17:46:46 +0330 +0330

به نظر من شما استعداد نویسندگی رو خیلی خوب دارید. فقط یه مقدار باید بیشتر تمرین کنید. و یه کم پخته تر سیر داستان و اتفاقها رو بیان کنید. و یادتون باشه خواننده ها همیشه خیلی باهوش و خیلی بی رحم هستند. پس طوری بنویسید که آتو دستشون ندی. اینطوری نوشته هات جذاب تر و پخته تر میشن.
من‌لایک دادم

0 ❤️

788663
2021-01-27 19:59:34 +0330 +0330

ی بیغیرت بیاد پی وی

0 ❤️

788804
2021-01-28 13:44:44 +0330 +0330

دست به قاچاق کیف زدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قاچاق کیف؟؟؟؟؟؟؟
قاچاق؟؟؟؟؟؟
کیف؟؟؟؟
لامصب یه لحظه فک کردی جمشیدهاشم پوری آرازکسخول

1 ❤️

789021
2021-01-29 23:43:51 +0330 +0330

چی شوده

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom