داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دردسر مشترک من و خواهرشوهرم

1399/06/12

سلام. من بیتا هستم ۲۹ سال سن دارم این خاطره ای را که میخوام براتون بگم به تابستون پارسال برمیگرده .من با حمید شوهرم ۴ سال هست ازدواج کردیم تا الان هم بچه ای نداریم که معلوم نیست تا آینده همینجور ادامه بدیم. دلایلش هم زیاد هست خود حمید بخاطر کارش و پیشرفت فزاینده شغلی اش آمادگیش نداشت بچه باعث دردسر میدونست من هم بخاطر مشکلات اوایل زندگی بخاطر اینکه تمایل به جدایی داشتم بچه دار شدن بزرگترین مانع طلاق میدونستم که وبال من برای رهایی از زندگی نکبتم بشه هم اینده بچه مون تباه میشد ممکن بود زیر دست نامادری بزرگ بشه چون دخترخاله های خوم بچه طلاق بودند اینرا با چشمان خودم دیده بودم. بخاطر همین هر دو به دلایل شخصی خودمون بچه دار نشدیم . من به ورزش کردن از نوجوونیم زیاد علاقه داشتم مخصوصا به دوچرخه سواری ،اما بعد مدتی ورزش کردن از حالت حرفه ای کنار گذاشتم چون به یکی از مصیبت های من در آینده بخاطر یک اتفاق کوچیک تبدیل شد در ادامه میفهمید چرا . ۴ سال پیش بود حمید به خواستگاری ام آمد پسر خوبی بود وضعش هم خوب بود اون اوایل لحظات رویایی برای هر دو مون متصور بودیم با هم میگذروندیم تا اینکه دردسر مراسم عروسی رسید این لحظات بهاری زندگی خوش مشترک هر دو مون به خزان پاییزی تبدیل کرد. خانواده حمید رسمی داشتند که باید خون پاره شدن پرده بکارت شب زفاف را توی پارچه میدیدند به همه فامیل نشون میدادند .
من هم بخاطر همین رازم با حمید فاش کردم بهش گفتم : من بخاطر ورزش سنگین با دوچرخه داشتم توی نوجوانی پرده بکارتم پاره شده . فکر میکردم حمید منطقی برخورد میکنه اون چند ماه روابط عاشقونه نامزدی ،این پیش زمینه ذهنی خوب تو من ایجاد کرده بود ، اما حمید شوکه شده بود رنگ چهره اش سریع سفید شد بعد چند دقیقه قرمز شد. حرف نمیزد فقط دور خودش راه میرفت ضربه به دیوار میزد سیگارش درمیآورد روشن میکرد تابحال جلوی من نگفته بود سیگاری هست از من قایم کرده بود من هم از نوع واکنش های اون ترسیده بودم انتظار اون را نداشتم جا خوردم . حمید یک قیافه حق به جانب گرفت جوری نگام میکرد انگار دارم دروغ میگم . این سکوتش و نگاه غضب آلودش از هزار ناسزا برام بدتر بود میخواستم فرار کنم. اما بعد چند لحظه حرف زد، میدونم دروغ میگی، شب عروسی یذره خون روی پارچه میپاشیم ابرومون حفظ بشه . خانواده من تحمل چنین بی ابرویی ندارند توی کل فامیل دیگه نمیتونند سرشون بلند کنند بگن عروس حاج احمد باکره نیست، بخاطر آبرو و احترام خانوادم این مخفی میکنیم . همین جا بزرگترین ضربه خوردم فکر میکردم حمید پشتم هست اما اون ابروی خانوادش به احساست من بیشتر ترجیح میداد.
این خودش آب سردی روی عشق آتشین اولیه ما و رویا پردازی هام با اون شد نگاه منت بارش ، نیش کنایه هاش خاطره خوشی از شب عروسی برام نگذاشت این کینه توی دلم زنده موند بعد چندماه اوضاع عادی شد حمید هم دیر وقت خانه می اومد اکثر اوقات من تنها بودم گاهی مامانم پیشم می اومد اما فاصله خونه هامون زیاد بود. از مادر شوهرم هم نفرت داشتم اونو مسبب خرابی شب عروسیم میدونستم.

حمید هم شبها از شرکت دیر وقت می اومد ،مدام از اتفاقات شرکتش میگفت از آرزوی مدیر عامل شدنش از زرنگی ها و نقشه هاشو و … یا انقدر خسته بود که میرفت میخوابید .موقع حرف زدن و درد دل من هم گوشش با من بود اما ذهنش جای دیگه سیر میکرد میفهمیدم هیچکدوم نشنیده ،بعد میگفت عزیزم چی گفتی؟ این کارش بیشتر حرصم در می آورد یعنی با دیوار صحبت میکردم .
تا اینکه بعد ۲ سال همسایه جدیدی به نام ساناز خانوم اومد کم کم با هم دوست شدیم رفت و آمد هامون باهم بیشتر شد من از تنهایی در اومدم. ساناز زنی ۳۸ ساله بود مطلقه بود تابحال ۲ بار ازدواج کرده بود. خودش میگفت مردها از خودشون بهتر میشناسه .

اخلاق حمید بعد ۲ سال عوض شد بدتراز قبل شد قبلا بی تفاوت بود اما بعد اون بیشتر گیر میداد ، که بعد مدتی فهمیدم آرزوهاش تو شرکت برباد رفته، شخص دیگه ای جاش مدیرعاملی رسیده ،اونم بهم ریخته بود شب ها توی تراس بالکن مشغول سیگار کشیدن بود حساس شده بود مدام غر و ناله میکرد عصبانیت و خشمش روی من خالی میکرد ، بعد یه مدت داد میزد عزیزم میشه صدای برنامه مذخرفت ببندی؟ بعد میرفت میخوابید.من هم بخاطر همین سعی میکردم خودم جور دیگه ای مشغول کنم با ساناز به بازار و مکان های خرید میرفتیم بعد یه چند بار دیر آمدن دیدم حمید دم در وا می ایسته میگفت تا الان کجا بودی؟ ببین من مثل شوهر های بی غیرت دیگه نیستم.
بعد میگفت چرا آرایش کردی؟ فوش و ناسزاش بلند میشد هرزه، فاحشه، خیانتکار من از همون اول میدونستم تو چکاره ای ،من گول ظاهر خوب و زیبات خوردم خام شدم چشمم کور شده بود نمی دیدم ‌

. مدام شب عروسی منتش سرم میگذاشت که نگذاشته آبروم بره میگفت نمیدونه توی گذشته با چند نفر بودم و حتی خوابیدم! من هم مدام گریه ام میگرفت اون هم اینجوری خودش خالی میکرد. بهش میگفتم بیشعور ببین با کی صحبت میکنی این حرفها میزنی خجالت نمی کشی اینا رو به همسرت میگی ، دیگه کاری نبود نسبت به من نده اما بعد یکساعت آروم میشد سیگارش میکشید عذرخواهی میکرد میخوابید من هم اینو فهمیده بودم همیشه اینجور مواقع سیگارش می اوردم روابط زناشویی ما به کل سرد بود سردتر هم شد.

من دنبال یه همدرد بودم مشکلم برای ساناز صحبت کردم اما از راهنمایی اش یکه خوردم .ساناز: عزیزم مردا همه همینجور هستن تو که سرکوفت میخوری طلاق بگیر . یا واقعا خیانت کن، شروع کرد از خاطراتش گفت همین الان با چند نفر مرد دوست هستش احساس عذاب وجدانی نداره شاده . من عصبانی شدم رفتم تا اینکه همان ناسزا ها حرفها حمید باز تکرار شد ادامه داشت .

من چوب گناهای نکردم را داشتم میخوردم. حرف ساناز قبول کردم من که سرکوفت کار نکرده داشتم میخوردم پس چرا واقع انجام ندم ، اون منو با یکی از دوست پسر های قدیمیش بنام اردلان آشنا کرد مرد خوش برخورد مهربانی بود مدام برام کادو میخرید با هم گردش میرفتیم حالم مدام توی تلفن میپرسید بعد ۲ هفته شیفته اش شدم من هم حلقه ازدواجم در می اوردم تا نفهمه ولی انگار خودش میدونست متاهل هستم تا اینکه چند بار وارد معاشقه باهاش شدم زیاد میترسیدم که حمید نکنه یه روز مچم بگیره همیشه مواظب بودم اما بعد مدتی برام عادی شد اما هیچوقت اجازه ندادم باهم رابطه جنسی برقرار کنه چون ساناز همیشه اینو میگفت این سم هست تا اینکه یه کادوی بزرگ برات بگیره . اما من تصمیمم گرفته بود که حمید ترک کنم .

حمید تابستون پارسال از طرف شرکت مامور اجرای پروژه ای توی اصفهان شده بود حداقل دوماه طول میکشید اصرار میکرد دوماه اصفهان زندگی کنیم من هم بهانه اوردم بخاطر بیماری مامانم نمی تونم برگردم نیاز مراقبت داره بحث جدل در گرفت تا اینکه اجازه داد فقط خونه مامانش باشم. یکماه اول مثل زندان برام گذاشت ارتباط من با اردلان دوست پسرم کم شده بود .
خواهر شوهرم شیلا توی این مدت هم زبونم بود. شیلا یه دختر ۱۸ ساله بود ظاهر خوبی داشت اما کمی شیرین عقل بود بخاطر همین حالم بهم میزد مدام از شوهر ایده آل آینده اش میگفت از مراسم عروسی، لباس عروسیش فانتزی هایش را ،خلاصه آدم کلافه میکرد شیلا تازه نامزد شده بود. نامزدش هم از یه خانواده پولدار اما از سنتی های بازار بود.

یه روز دیدم شیلا ناراحت کنارم اومده داره گریه میکنه. گفتم چته؟چرا ابغوره گرفتی.
مدام منو قسم میداد زنداداش یه رازی را بهت میگم قول بده به کسی هیچوقت نگی. نمیدونم باید چیکار کنم دیگه بدبخت شدم. با افسوس از خراب شدن رویاهاش میگفت خل و چل بازیش باز گل گرفته بود .دو دقیقه بعد میگفت میخواد خودکشی کنه بعد برای نامزدش با قطره خون نامه خداحافظی بنویسه!! من دوباره تکونش دادم، گفتم : بسه دیگه بگو چت شده دیوونه؟ شیلا: ببین زنداداش من جز تو کسی نمیشناسم کمکم کنه مامان بابا داداشام میکشنم خواهرم هم که آلمانه.
تو تنها کسی هستی میتونی منو کمک کنی .من : خب چی هست؟ کشتی منو بگو. شیلا: من باکره نیستم !! بعد زیر گریه زد خودش توی بغل من انداخت هق هق میکرد. من یه احساس خوشحالی داشتم انتقامم از حمید میگیرم که آبروی خانوادش سرکوفتم میزد اینم از خواهرش هست ، توی دلم خندم گرفت اما چهره به ظاهر غمگین ناراحت براش گرفتم چی شد این اتفاق افتاد . اون هم کل روابط های جنسی اش گفت من دهنم باز مونده بود این لامصب دست همه با این سنش بسته ، مدام میگفت همش تقصیر رضا پسرعمومه اون زندگیم تباه کرد الان هم جوابم دیگه نمیده.
من رو به شیلا کردم گفتم اینجور تو میگی باید چند تا بچه انداخته باشی!! شیلا :نه همه شون نمیگذاشتم، بعد اون تعداد کم کاندوم استفاده میکردیم. من که فهمیدم انقدر ها هم شیرین عقل نیست، ترشی نخوره چیزی میشه برای خودش مارموزی هست. مدام میگفت تقصیر رضاست . گفتم مطمئنی؟ شاید پرده ات سالم هست. شیلا : دردش احساس کردم اما خونریزی زیاد نکرد. بعد گریه کرد. دلم براش سوخت ‏‎،همون دردسر من هم داشتم اما من با اون فرق داشتم اون خواسته اگاهانه این اتفاق براش افتاده بود، من گناه نکرده به پام میبستند.
توی دلم گفتم کمکش میکنم اینقدر هم بی رحم نامروت نیستم . از انتقام منصرف شدم یاد حال خودم توی اونزمان افتادم . گفتم پاشو ببینم شلوارت و شورتت دربیار ببینم با جراحی میشه کاریش کرد ترمیم بشه . شیلا: زنداداش بیتا ازتو خجالت میکشم گفتم ادای خوبا رو درنیار همه دیدن حالا من زنم نامحرم شدم.

رفتم یه چراغ قوه کوچیک با چوب بستنی از کمد برداشتم گفتم در اتاق ببند قفل کن با اینکه کسی خونه نبود ترسیدم یهو خانواده حمید برسند راز شیلا لو بره.با خجالت شلوارش درآورد شرتش را هم دراورد. کسش قشنگ برق انداخته بود بدون هیچ مویی بود با چوب بستنی و انگشتم چراغ قوه یه نگاه به داخل کوس شیلا انداختم پرده اش کامل پاره نشده بود امکان ترمیم با جراحی رو داشت بیشتر انگشتم فروبردم با چوب بستنی نگاه میکردم ،
شیلا نفس نفس میزد چشماش میبست گفتم شیلا چیکار میکنی دختر کم ادا اصول در بیار بگذار خوب ببینم اون هم میگفت باشه باز نفس نفس میزد افتاد زمین من خندم گرفت گفتم چیکار میکنی تو چرا اینجوری هستی .
شیلا خیلی تحریک پذیر بود من فهمیدم مشکلش چیه خواستم سربه سرش بگذارم بلند شد گفتم دختر تو همینجوری هم رفتی .مردها که هیچی زنها را هم میخوری. یه کم کرمم گرفت اذیتش کنم بیشتر مالوندمش اونم صدای آه آه اش بلند شد صداش منو تحریک میکرد اما اون جدی گرفت . با دستش سرمو هل داد سمت کوسش ، گفت زنداداش برام میلیسی ؟ جبران برات میکنم گفتم خجالت بکش روت زیاد باز شده ها حالا یکم بروت خندیدم پر رو نشو چه زود یادت رفت.
من اول قبول نمیکردم اما اصرارهاش زیاد شد گفت اون هم مال منو میلیسه من هم یکم حشر شده بودم. چند ماه بود خوب ارگاسم نشده بودم بیشتر توی معاشقه با اردلان دفعات اول اونهم به ارگاسم میرسیدم.
من اون لحظه خط قرمزام فراموش کردم بی خیال شدم. شروع به لیسیدن چوچول کلیتوریس شیلا کردم مدام ناله میکرد گاهی جیغ میزد. بعد دو دقیقه زبون زدن و لیسیدن من ارگاسم شد بی حال زمین افتاد کوسش حسابی خیس شده بود من هم ول کردم.
بلند شدم لباسم دراوردم کامل لخت شدم اون هم لباسش درآورد بلندش کرم بردم روی تخت انداختم پام باز کردم اون یه نگاه شهوت آلود انداخت یه بوس از چوچولم کرد من لرزه افتادم اما بلند شد شروع به مالیدن گردنم کرد اونو میلیسید بعد شروع به لب گرفتن از من کرد اول رغبت نداشتم اما بعد خودم هم با هاش همراهی کردم بعد شروع به خوردن سینه هام کردم سینه هام سفت شده بودند من با دستام سرش هل دادم پایین اونم مشغول لیسیدن کوسم شد نفسم تنگ شد بالا نمی اومد نفس نفس میزدم صدای ناله ام بلند تر میشد اونهم محکمتر میلیسید بعد انگشت میزد بعد چند دقیقه به ارگاسم رسیدم کوسم خیس شد به لرزه افتادم بی حال افتادم من تازه لذت برده بودم.فکر نمیکردم یه روز لز کنم ،چه برسه اونم با این شیلا چلغوز ، اما بعد این دوماه، اون منو ارگاسم اورده بود .

شروع به لیسیدن سینه ها شیلا کردم شیلا گفت ۶۹ بشیم من سختم بود ولی ادامه دادیم باز برای بار دوم ارگاسم شدیم آخر سر شروع به لب گرفتن از هم کردیم حسابی خسته شده بودیم سریع لباس هامون پوشیدیم فرداش من شیلا پیش یک جراح آشنا بردم پولش خودم دادم . اما شیلا با پسره صحبت کرده بود اون هم گفته بود حلقوی هست اون هم قبول کرده بود!!. جراحی منتفی شد.خدا شانس بده اینجور پپو هایی جلوی ادم میگذاره شیلا هم، چنین خرشانسی داشت چهره معصومانه ای که داره هرکسی فریب میده گول میزنه.

بعد اون به بهانه شیلا باهم به اجازه مادر شوهرم بیرون میرفتیم من اون دک میکردم پیش اردلان میرفتم بهش گفتم طلاق میگیرم بیا باهم ازدواج کنیم بعد شنیدن کلمه ازدواج باهام سرد شد خودش عقب کشید خودش بعد آروم آروم رابطه اش با من کم کرد. تا اینکه پیش ساناز رفتم پول احتیاج داشت ازم محترمانه باج میخواست تا به شوهرم حمید نگه .من هم برای اینکه فتنه نشه رفتم به حمید گفتم مورد مزاحمت قرار گرفتم یه مرده بنام اردلان میخواد به زور باهام دوست بشه من وادار به خیانت به تو بکنه

حمید هم جوش اورده بود دنبال این بود اردلان بکشه اما نگذاشتم گفتم آبرومون میره . کلا منو اخر زندانی ام کرد تا اینکه رفتم شکایت کردم مهریه ام برای اجرا گذاشتم حداقل ۵۰۰ سکه بود بعد اون چند مدت منت کشی منو میکرد .بعد اون دیر میامدم هر جا میرفتم از ترسش جرات نداشت چیزی نمیگفت تا مهریه اجرا نگذارم روشنفکر شده بود .حالا برعکس شده بود من بیشتر به اون گیر میدادم اذیتش میکردم کنترلش میکردن کجا میره تهدیدش میکردم همکارای خانمش چک میکردم تا اینکه بعد ۲ ماه کلافه شد گفت به درک به اجرا بگذار زندان بمونم شرف داره! میگفت گذشته ات یادت نره گفتم به تو چه من چقدر توضیح بدم من مگه کالام که پلمپ داشته باشم حالا میخواهی باورکن یا نکن

حمید میگفت :به این زندگی نمیگن. دیدم جدی جدی داره میگه. خودم هم از جنگ و جدل خسته شدم. خواسته هام بهش گفتم ازش خواستم تغییر کنه. از اون شرکت کوفتی بیاد بیرون یه جای بهتر بره . براش سخت بود اما بیرون امد توی شرکت دیگه رفت اونجا بعد مدت کوتاهی مدیر یکی از بخش های مهمش شد .رابطه ام با حمید بهتر شد وقت آزاد بیشتری باهم داشتیم خودش بعد مدتی ازم تشکر کرد گفت ادامه کار توی شرکت قبلی خرمالی بود دیگه حتی جوری شد خودش کارش تعطیل میکرد مرخصی میگرفت.
بمرور طرز صحبتش هم عوض شد اما باز گاهی مثل سابق عصبانی میشد. بعد اون چند ماه بعد ،اردلان دوباره سر کله اش پیداش شد اما دیگه محلش نگذاشتم، میخواستم گذشته بکل فراموش کنم چون فهمیدم اون بیشتر منو بخاطر لذت با خودش میخواد . حمید با آنکه بداخلاق بود اما روی من حساس بود فقط نوع عشقش فرق داشت .با اینکه اون چندماه اذیتش کردم میتونست طلاقم بده به شرط مهریه اما باز قبول نکرد اون منو واقعا میخواست. رابطه زناشویی مون اروم اروم گرمتر از سابق شد.
درحالیکه اردلان گاهی منو به سکس با دوستاش تشویق میکرد دیگه حالم ازش بهم میخورد .
شیلا خواهر شوهرم هم پاییز مراسم عقد عروسیش گرفت . بعد اون زیاد همدیگر ندیدیم اما شیرین عقلی سابق هنوز با خودش داشت . شیلا یه بار دیگه توی خونه حمید به من نزدیک شد خواست لز کنیم یه مدت کوتاهی معاشقه کردیم اما من گفتم لذت نمی برم قطع کردم . تا اینکه به بهانه حموم منو کشوند برد ،با دست همدیگر ارضا کردیم یه کم لاس کوچیک زدیم ، بوسه لب گرفتیم اما لذت سابق مثل دفعه پیش نداشت بعد اون رابطه لز با شیلا هم بکل قطع شد اما هنوز باهم توی تلگرام صحبت میکنیم ولی شیلا هنوز هم خل و چل سابق هست خودش با خنده خاطره لز مارا میگه،

بعد مدتها با حمید به توافق رسیدم بچه دار بشیم اما اون بیشتر ترس داره اما به هر صورت راضیش کردم .

ساناز دوست نامرد سابقم هم بکل باهاش کات کردم بعد چند ماه زیرآبش پیش خانم صاحبخونه زدم اونم جوابش کرد ساناز اسباب کشی کرد رفت. اما بعضی اتفاقات آثارشون تا آخر با انسان میمونه. من خط های قرمز شخصی زیادی را طی این ۴ سال برای خودم شکوندم که بعضی انها پشیمانم چون عبث بودند. تیری که رها بشه گاهی اوقات به کمان دیگه برنمیگرده.

نوشته: بیتا


👍 41
👎 28
113000 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

913325
2020-09-02 00:23:40 +0430 +0430

امشب همه داستانها شده خیانت
اصلا دوست ندارم

1 ❤️

913338
2020-09-02 00:29:09 +0430 +0430

شاید ندونی ،ولی جدا این موضوع که بچه داری یا نداری بکیرمونه.


913344
2020-09-02 00:34:09 +0430 +0430

چرا انقدر اسم ها باکلاسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی سکینه و خدیجه ها هنوز گوشی نگرفتن؟


913350
2020-09-02 00:37:03 +0430 +0430

ناموسا خلاصه بنویسید یادو قسمتش کنید

2 ❤️

913354
2020-09-02 00:38:13 +0430 +0430

هر گوهی دلت خواست خوردی با نهایت پررویی مهریتم گذاشتی اجرا بعدش راجع ب خط قرمز ها صحبت میکنی؟؟؟

خیلی دریده ای

6 ❤️

913355
2020-09-02 00:38:21 +0430 +0430

عجب جالب بود واقعا همه جوره کون دادی اخر بخاطر مهریه حرف شد حرف تو بد بخت مردها

1 ❤️

913366
2020-09-02 00:43:40 +0430 +0430

گاهی اوقات؟!!!
خانم محترم هیچ وقت بر نمی‌گرده.
کاش دختر خانومای جوون از این نوشته درس بگیرن.

0 ❤️

913387
2020-09-02 01:07:39 +0430 +0430

پسرک نادان ابله چه خبرته ،چه خبرتونه …

عمو گاوه اینا چیه بلغور کردی . یه مشت تخیلات مسخره و مزخرف .

شیرین عقل تویی . کسخول تویی.

ننویس دیگه انتر . بخدا که اگه برای کسی مهم باشه تو چه عنی تو خونت میخوری ، میکنی یا میدی
به یه ور قفل فرمون ماشین مشتی ممدلی هم نیست بخدا

تنها چیزی که مهمه اینه که دیگه ننویسی گاو مُراد . لطفا

5 ❤️

913391
2020-09-02 01:13:29 +0430 +0430

این شبیه فیلم سینمایی بود کاراکترهای همه رو تکمیل کرد انگار زیاد جم میبینی

0 ❤️

913392
2020-09-02 01:13:51 +0430 +0430

زیبا و آموزنده

0 ❤️

913394
2020-09-02 01:15:57 +0430 +0430

ولی ریدم به شانس پسرا
باید خیانت ببینن،مهریه هم بدن ککشون نگزه

1 ❤️

913395
2020-09-02 01:15:59 +0430 +0430

خواهر شوهرت خیلی کارکشته ست

1 ❤️

913408
2020-09-02 01:33:55 +0430 +0430

خیانت ، خیانت ، خیانت ، و با هم خیانت ، آدم دیگه به کی میتونه اعتماد کنه .پوففف ، تف

0 ❤️

913413
2020-09-02 01:51:11 +0430 +0430

لز طلایی باعث شد من به زندگی برگردم😂😂

0 ❤️

913419
2020-09-02 02:01:25 +0430 +0430

کلا نفهمیدم هدفت از نوشتن چی بود چون هنوز با خودت بلاتکلیفی و خط قرمزی هم وجود نداره ساخته ذهن خودته یه تلقینه باورش کردی

1 ❤️

913423
2020-09-02 02:05:04 +0430 +0430

اول تکلیفتو با خودت روشن کن از خط قرمز هم بیا بیرون . بخون خودت ببین میفهمی چی نوشتی

0 ❤️

913424
2020-09-02 02:06:08 +0430 +0430

خیلی طولانیش کرده بودی جوری که آدم حوصلش سر میره موقع خوندن.

1 ❤️

913425
2020-09-02 02:08:00 +0430 +0430

وقتی نوشتی در دوچرخه سواری دسته دوچرخه رفت اونجات و بکارتت به دونیم شد
از شدت گریه دیگه نتوستم داستان رو ادامه بدم …
تو و امثال چقدر بد شانسن …
باز خدا رو شکر که ما پسرها از این بابت خوش شانس بودیم و هستیم چون از زمانی که دوچرخه اختراع شده هیچ مدلی از دسته هاش تولیدیش تا بحال تو کونمون نرفته .

5 ❤️

913426
2020-09-02 02:08:04 +0430 +0430

باسلام یه شوگر مامی مشهدی بیاد 25سالمه خوشتیپ خوش اخلاق و مهربان هستم لطفا به آیدی تلگرامم پیام بدین
https://t.me/Reza8241

0 ❤️

913450
2020-09-02 02:46:11 +0430 +0430

شما میگی دوچرخه
ماهم میگیم سیبیل بابات میچرخه
این داستان ه دوچرخه سااااااالهاست تکراری شده
با افتخار بگو دادم.نمیگی نگو
اما ادا نازوکارم در نیار

2 ❤️

913452
2020-09-02 02:57:53 +0430 +0430

کردم کردی کرد. کردی کردن کرد کونی کانی کین هانی هونی هین . بینگو 💀

3 ❤️

913456
2020-09-02 03:04:50 +0430 +0430

چقد لاشی

0 ❤️

913478
2020-09-02 06:54:48 +0430 +0430

اصل جنده که میگن توییا 😁

0 ❤️

913483
2020-09-02 08:30:27 +0430 +0430

دوچرخه پردتو زد😂😂😂
توکه پردتو دوچرخه زده بود و میدونستی شوهرت حساسه
خب چرا گذاشتی شب عروسی بهش بگی
قبل از ازدواج بهش میگفتی
ملت جنده شدن به خدا😂😂😂

2 ❤️

913508
2020-09-02 10:24:46 +0430 +0430

داستانت رو همون که در کامنت قبلی نوشتم تا جایی که دسته دوچرخه رفت بهت خوندم …بعدا که کامنت های بچه هارو خوندم …گفتم برم ببینم چه چاخانهایی سرهم کرده این کسمغز…
خوندم و همون جواب بچه ها بنظرم کافیت بود
اما وقتی اخرین جمله رو خوندم
به خارش افتادم…
باید بگم دست مریزاد …هر کسی مثل تو نمیتونه عصمت ادبیات پارسی رو با نوشتن چنین ضرب المثلی بگای عظمی بده…
چطور ممکنه ذهنت جمله رو بخونه و انگشت های دستت تایپ کنند اما متوجه نشی که جمله از بیخ غلط و اشتباهه…اونم یه ضرب المثل.
مگر اینکه پردازش گر مغرت به کس گیجی دچار شده باشه…
این یعنی چی؟
“تیری که رها بشه گاهی اوقات به کمان دیگه برنمیگرده.”!!!
این (گاهی اوقات )ضرب المثل رو از تو کون عرفان بهنگام ساک زدن از مغزش میک زدی کشیدی بیرون؟ مگه تابحال چند بار کیر …نه ببخشید تیر دیدی که از کمان رها بشه و دوباره به کمان برگرده دودول طلا؟!!

3 ❤️

913510
2020-09-02 11:37:35 +0430 +0430

آره عزیزم همه یا از پله میافتن یا زین دوچرخه پارشون میکنه، اگرم خوش شانس باشن بالاخره دوستشون از روی بدذاتی هلشون میده تو استخر و بکارتشون رو از دست میدن
فکر کردی با گله گاومیش طرفی؟
دیس

1 ❤️

913511
2020-09-02 11:44:00 +0430 +0430

آفرین مشق تورو باز کی خط زده

0 ❤️

913513
2020-09-02 12:02:59 +0430 +0430

همه اینا به کنار . چوب بستنی رو تو کمد خونه از کجا آوردی 😕

1 ❤️

913521
2020-09-02 13:04:50 +0430 +0430

خوب بود

0 ❤️

913523
2020-09-02 13:09:53 +0430 +0430

اینجور وقتها اول میرن دکتر و دکتر کاغذ باکرگی رو میده و یا حلقوی بودن نظر من به نظر اردلان نزدیکتره😉

0 ❤️

913531
2020-09-02 14:28:02 +0430 +0430

کس نگو لاشی جن ده پرده کس کجا تو ورزش پاره میشه
پاره شده ا ن کس توئه که از بچگی زیر هر سگی خوابیدی مادر گا ییده
کس دست اول پرده ش هم پاره شده باشه انقده تنگ و نو نوار هست که انگشت هم توش نمیره البته اگه اونم جراحی نکرده باشن
من جای شوهرت بودم همون لحظه سرتو انقده به دیوار میکوبیدم سرت بترکه سر بچه گول میماله

0 ❤️

913532
2020-09-02 14:38:19 +0430 +0430

شما زنا همتون جنده ایین

0 ❤️

913533
2020-09-02 14:40:46 +0430 +0430

مهریتون فقط باید کیر باشه کونیا

0 ❤️

913562
2020-09-02 21:08:22 +0430 +0430

لز دوس😍

0 ❤️

913605
2020-09-03 00:12:34 +0430 +0430

خانمها درس عبرت بگیرند دیگه دوچرخه سوارنشن… دوچرخه سواری باعث پارگی میشه… اگر خدایی نکرده خواستید سوار بشید قبلش 4 تا کوک به کس بزنین که اگه خواست پاره بشه کوکها پاره بشه

2 ❤️

913621
2020-09-03 00:21:40 +0430 +0430

گاهی اوقات که نه
هیچوقت به کمان برنمیگرده
چرا قبل از عقد و دقیقا شب عروسی بهش گفتی پرده ات سالم نیست
اگه واقعا انسان پاکی بودی همون موقع بهش میگفتی
با یه آزمایش ساده مشخص میشه دلیل پارگیش چی بوده
ولی این زندگی ای که درست کردی رو سفت و سخت بچسب
از این اردلان ها زیاده تو جامعه
شلش کنی سفت کردنت
اونوقت دیگه نه جا پشیمونی داری نه راه برگشت

0 ❤️

913728
2020-09-03 03:49:15 +0430 +0430

عین یه سریآل بود. خوبه که سر به راه شدی. آفرین :)

0 ❤️

913733
2020-09-03 04:34:21 +0430 +0430

هیچ وقت دیگه به کمون برنمیگرده. فقط در بهترین حالت میشه یه تیر مشابه دیگه رو جایگزینش کرد.
امیدوارم ازاین به بعد زندگی خوبی داشته باشی و شوهرت هم درکت کنه

0 ❤️

913746
2020-09-03 07:32:48 +0430 +0430

توو کمدتون چوب بستنی دارید 😳

0 ❤️

913803
2020-09-03 13:24:31 +0430 +0430

قشنگ بود

0 ❤️

913828
2020-09-03 15:06:07 +0430 +0430

پرده حلقویا تنگترن 🤤

0 ❤️

913832
2020-09-03 15:22:43 +0430 +0430

باز گلی به جمالت که پشیمونی

0 ❤️

913851
2020-09-03 17:17:01 +0430 +0430

نکنه رو دوچرخه بدون زین نشستی

0 ❤️

913954
2020-09-04 00:32:07 +0430 +0430

جنده ای یا کونی نمیدونم ولی دم از خط قرمز نزن
ارزو های بچه مردمو به گاسگ دادی بعد پررو پررو مهریه هم میخای اون باید تورو میکشت نه اردلانو

0 ❤️

914101
2020-09-04 04:59:03 +0430 +0430

اخرش یاد فیلم و سریال های ایرانی انداخت معلومه زیاد فیلم میبینی

0 ❤️

914328
2020-09-05 04:29:14 +0430 +0430

ممنون که نوشتی.امیدوارم تو تمام مراحل زندگی موفق باشید و هوای همدیگرو بیشتر داشته باشید.

0 ❤️

914760
2020-09-06 23:51:01 +0430 +0430

داستان زندگیتو اینجا نباید بنویسی بکیرمونه ک چ گوهی خوردیو شوهره کصکشت چ گوهی خورده جکی خانوم

0 ❤️

915975
2020-09-11 17:31:25 +0430 +0430

خوب بود دوست دارم

0 ❤️

916543
2020-09-13 20:48:18 +0430 +0430

ای بابا چه لیزی

0 ❤️

916649
2020-09-14 01:26:46 +0430 +0430

تا چوب بستنی با دقت میخوندم ولی بعد اون تمام ارزوهام بر باد رفت اخه دییییوث چرا چرا چرا

0 ❤️

916652
2020-09-14 01:28:26 +0430 +0430

چوب بستنی چراغ قوه شیرین عقل بیتا نکن با ما اینکارارو کاش حداقل تو یکی به حرف زینب گوش میکردی میرفتی

0 ❤️

916738
2020-09-14 07:12:21 +0430 +0430

شوهرت دم دمی مزاجه اگه بتونی با این اخلاقش کنار بیای میتونی باهاش زندگی کنی

0 ❤️

917265
2020-09-16 03:37:14 +0430 +0430

معلومه خیلی دادی لاشی شمازنها همه مثل هم هستین تا شوهر بدبخت خسته اعصاب خراب ازسرکار میاد میگین بدرفتاره سرد بوده میرین سراق یکی مثل اردلان که اونم کیرش حسابتون نمیکنه

0 ❤️

917267
2020-09-16 03:38:25 +0430 +0430

معلومه خیلی دادی لاشی شمازنها همه مثل هم هستین تا شوهر بدبخت خسته اعصاب خراب ازسرکار میاد میگین بدرفتاره سرد بوده میرین سراق یکی مثل اردلان که اونم کیرش حسابتون نمیکنه شوهرت نمیگفت این همه کادو روکی میخره برات کانی اوبی

0 ❤️







Top Bottom