دُردونه

    آدم که دلش میگیره،به یه کسی یا جایی یا چیزی رو میاره.
    منم پناهم رو تو راه رفتن و هواخوری دیده بودم.


    تو کوچه ها را میرفتم.
    خونه ها خاموووش و ساکت.....همه خواب بودن.
    اونوقت من تو کوچه ها قدم میزدم.
    صدای ساییده شدن کف کفش هام،با زمین تنها صدایی بود که به گوش میخورد.
    اونم ناخواسته و به خاطر خستگی بود.خستگی کاری که همون روز ردم کرده بودن.


    اواسط آبان ماه.....اما نسبت به پاییز هوا وحشتناک سرد بود.
    از زمستان هم سردتر.
    یه سرمای ساکن بود.....به خاطر باد نبود.
    گوش هام به خصوص لاله گوش هام که انگار منجمد شده باشن،هر بار با چسپاندن کف دستهام،بهشون،،،جون تازه ای میگرفتن.


    دستهامو تو جیبای کاپشنم فرو کردم و مشت کردم.بعد به دیوار های کوچه ها نگاه میکردم.
    نوشته هایی از قبیل:
    لعنت بر هر کس آشغال بریزد و تعمیر یخچال شماره:....داربست فلزی،شماره:...،زیر نور کم جون تیر برق ها،،با زحمت خونده میشدن.


    این وسط یه صدای عجیب البته نه اون قدر بلند،،توجهمو جلب کرد.
    یه گربه بود.
    خودشو تو یه پلاستیک آشغال،که سر یکی از بن بست ها گذاشته بودن،فرو کرده بود.
    صدای کف پام با زمین،،توجهش رو جلب کرد
    آرزوم بود که ازم نترسه!
    حتما گشنش بود!تنها کاری که میتونستم بکنم،لعنت فرستادن به کفش هام بود.


    همزمان با راه رفتن من،شروع کرد به ریز دویدن،،البته زیر چشم آمارمو داشت!


    گربه کپلی بود...خیلی بامزه بود.
    دُم کلفتش،شبیه سیبیل اکثر مردای محله بود.
    چشماش که بیشتر از هر چیزی میدرخشید رو دوس داشتم.
    بالاخره دویدنش تندتر شد و چپید زیر فضای خالی یه در.
    میشناختمش!یه ویرانه بود.با یه در زنگ زده که قسمتهایی از پوستش کنده کنده شده بود و رنگش میشه گفت دو تا رنگ شده بود.
    لابد جای گربه های دیگه هم بود.
    به خاطر کپلی بیش از حد،با زحمت از زیر در،رفت تو و.....رفت.


    به خودم که اومدم،،،رسیده بودم به جاده ای که سمت چپش یه پارک بود.
    انتهای جاده هم وصل میشد به جاده ای دیگه.


    همونطور که به سمت پارک میرفتم...پاکت سیگار رو در اوردم به سمت راست و چپ تکانش دادم.و صدای تق و لقش تو گوشم پیچید...
    یکی رو بیرون کشیدمش و فندکمو زیرش گرفتم.آتیش زدم و همزمان پاکت رو مچاله کردم.بعد از صدای خرد شدنش،دور انداختم.


    کام محکمی گرفتم و پشت به جاده،نشستم روی یکی از نیمکت ها.
    به آسمون نگاه کردم.
    مثل یه نایلون سیاهه سوراخ سوراخ شده بود.
    ماهه زرد رنگ....زرد کمرنگ..یا سفید...یا کرمی؛هیچوقت نفهمیدم ماه چه رنگه دقیق؛نورشو روی پارک پخش میکرد.
    یه پارک سوت و کور!
    وسطش یه حوض خالی قرار داشت.
    درخت های نصفه جون و پاییزی،،که توی بغل تیر برق های خاموش لم داده بودن.
    چن وسیله واسه ورزش.
    دو تا تاب نصفه جون و قراضه هم دست چپم قرار داشت.
    معلوم بود خستن....اما اسیر زنجیر بودن.


    سیگارو گذاشتم کنج لبم.دست به سینه شدم و پای راستمو انداختم رو پای دیگم.و به دور تا دور پارک نگاهی انداختم.
    ماشینی توجهم رو جلب کرد.
    میتونستم ببینم یکی توش تکان میخوره.
    اما فضا انقد روشن نبود که دقیقتر ببینم.حتی میتونست یه توهم باشه.
    اما نبود!چون امکان نداشت کسی ماشینش رو محدوده همچین پارکی پارک کنه و بره دنبال کارهاش.


    در ماشین باز شد.
    سرمو به طرف راست چرخوندم.
    نخواستم طرف بدونه دارم دید میزنم.
    چشمم رو تو جاده سُر دادم.
    رسیدم به میدانی که وسط جاده متصل به جاده پشت سرم،قرار داشت.
    دور تا دور میدان رو چراغون کرده بودن.چراغهایی با روکش بنفش و قرمز و...
    روی یکی از چراغها قفل کردم.
    هر چی خواستم چشم ازش بردارم،نمیشد.
    دو قطره اشک که به خاطر خیره شدن تو چشمام جمع شده بودن،از سوی چشماش به طرف پایین سُر خوردن.
    قلقلکم اومد و خط کنار بینیم به خارش افتاد.
    حالا چشمم پیش چراغ بود اما فکرم پیش طعم شور اشکم بود که به لبام رسیده بود.
    آب دهنم رو به همراه ته مانده سیگار محکم تف کردم.
    محکمتر به خودم بغل زدم و نفس عمیقی کشیدم.


    بازم ماشین توجهم رو جلب کرد.
    انگار یارو سوار شده بود.
    اما دیگه حوصله هم نداشتم.
    سرد هم بود...تصمیم گرفتم برگردم.


    بلند شدم و بعد از مرتب کردن یقه و پاچه کاپشنم،راه افتادم.


    چند قدم برداشتم که بازم در ماشین باز شد.
    فضا به قدری ساکت بود،که ضعیفترین صداها هم شنیده میشد.
    نمیدونم چم شده بود.کنجکاویم بدجوری بهم غلبه کرده بود.
    با برگردم یا برم گفتنهای ته دلم کلنجار میرفتم.
    بالاخره برگشتم.
    برگشتم و اولین جایی که چشمم خورد،دو تا پای سفید بود.
    توی اون تاریکی،راحت دیده میشد...یکی از سینه هاش،از یقه تاپ جر خوردش بیرون زده بود.
    ریز ریز میدوید و به عقب نگاه میکرد،که ببینه پسرک چقد باهاش فاصله داره.


    بالاخره پسرک بهش رسید و پشت گردنشو چنگ زد.
    تا کمر خمش کرد و به سمت ماشین فشارش میداد...و بالاخره دخترک رو چپوند توی ماشین.


    بی معطلی ریتم نفسهام بالاتر رفت.
    از بیرون حرکتی نداشتم،ولی از درون چرا!
    درونم به هم ریخت.


    نمیدونم چطور،اما خودمو رسونده بودم کنار ماشین.
    روی دختره دراز کشیده بود.
    مقداری از پاهای هردوشون از ماشین


    بیرون زده بود.و پسرک بی توجه به التمسهای دخترک،عقب جلو میکرد.


    دخترک که معلوم بود؛البته که معلوم بود؛درد میکشه،ریتم التماس هاش هربار تغییر میکرد.
    یه بار همراه درد....یه بار با التماس؛
    -آخ کمک
    -آی...کمکم کنید!
    -آخ....تو رو خدا ولم کن....خواهش میکنم....بسه!


    سرشو توی گردن دخترک،گم کرده بود و با صدای خفه ای میگفت:
    -جوووون.....کمک کمک نکن....اووووف....اره....کونت مال منه....اینجا کسی نمیاد...
    -فقط لذت ببر....آهخ...تو جنده منی!!!!
    و بی اعتنا به گریه و درد دخترک،کمر میزد!


    بیشتر از همه چیز،توهین هایی که به زبون میاورد اعصاب خرد کن بود.
    یکی نبود بگه اخه پست فطرت،اگه جنده بود که الان راحت با این وضعیت کنار میومد و به خاطر گشادی باسنش به جای درد حال میکرد.کجاش جنده بود؟!!
    واسم خیلی عجیب بود.


    پشت گردنشو چنگ زدم و با همه خشم و نفرتم،کشیدمش بیرون و بعد از ول کردنش،خود به خود نقش زمین شد.


    خم شدم تو ماشین.
    دنبال یه چیزی میگشتم که بزنم روی این بیچاره.
    پایین تنه سفیدش،توی اون تاریکی،مثل ماه تو آسمون میدرخشید.
    اما برای من هیچ جوره شهوت انگیز نبود.


    چشمم به یه پالتوی مشکی افتاد،که بین فضای خالی صندلی راننده با صندلی بغل،مچاله شده بود.
    برداشتمش.
    -هییششش،،تموم شد،تموم شد دیگه،،لطفا گریه نکن.
    پالتو رو انداختم روی پایین تنش.
    اما بلافاصله،نفسم بند اومد.
    بند اومده بود و توی حلقومم گیر کرده بود.


    با چشمای ریز شدم و دستی که رو پشتم گذاشته بودم،برگشتم سمت پسرک.
    به سختی نفسمو بیرون دادم.
    با پوزخند،،تیکه مزایکی که معلوم بود با قسمت نوک تیزش ضربه زده رو پرت کرد یه طرف.
    کشیده ای رو هم روانه صورتم کرد.
    ضربه ای که به پشتم زده بود،یه جورایی ناقصم کرده بود.
    به سختی موفق شدم بهش کله ای بزنم.
    همونطور که دستشو به دماغش چسپونده بود،کمی عقب عقب رفت.اما اینبار با خشم بیشتر،و به سرعت به طرفم حمله ور شد.
    جا خالی دادم و همزمان یقه شو گرفتم و درازش کردم روی عرض صندوق عقب.
    با یه دست نگهش داشتم با دست دیگم شروع کردم به زدن.


    انقد زدم که نفرتم تبدیل شد به ترحم!
    دستی رو روی شانم حس کردم.
    راه دست رو دنبال کردم و رسیدم به چهره دخترک.
    خیلی تُخس بود!
    چهره استثنایی ای داشت.
    -خوا...خواهش میکنم...ول...ولش کنید....بــَ بسه!
    بی چون و چرا،از پسرک جدا شدم.
    زیر چشم طوری که متوجه نشه،نگاهی به اندامش انداختم و خوشبختانه لباسهاشو پوشیده بود.
    شلوار لی رعد و برقی ای رو،پرت کرد تو صورت پسرک و گفت:
    -گورتو گم کن اشغال عوضی...
    و بعد با خجالتی که به خاطر تند برخورد کردنش،تو چهرش مشخص بود نگاهم کرد.
    اما کارش خیلی هم به دلم نشست.


    پسرک با شلوار توی بغلش،خود به خود از روی صندوق عقب سُر خورد و افتاد زمین.


    +ماشین مال کیه؟
    -مال منه!
    +اوکی....سوار شو.


    ماشین رو دور زدم و در راننده رو باز کردم.
    -صبر کنید!
    +فقط سوار شو.


    سوار شدم و استارت زدم.
    کنارم نشست و در رو بست.
    سنگینی نگاهشو حس میکردم.
    بی اعتنا دستمالی رو از جعبه دستمال کاغذی جلو شیشه بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم.
    +سیاهی زیر چشماتو پاک کن....یکی ندونه فکر میکنه جنی چیزی هستی!


    دستمال رو ازم گرفت و از رو صندلی یه کم بلند شد و اومد جلوی اینه.
    عطر تنش....تنها اتفاق خوبه کل روزم بود.


    مثل حالت قبل،نشست رو صندلی و گفت:میشه بگید الان خوب شدم یا نه؟
    به اوهومی بسنده کردم و راه افتادم.


    وقتی که تو باتلاق افکارم غرق بودم،صدای برخورد دندوناش به همدیگه،از فکر درم آورد.
    نگاهش کردم،،شانه هاشو کمی بالا داده بود و دست به سینه به رو به رور نگاه میکرد.و هر چند لحظه یه بار دندوناش از سرما،محکم به هم برخورد میکرد.


    بخاری رو بیشتر کردم و بعد فرمان رو ول کردم به حال خودش .کاپشنمو کمی به زحمت در اوردم.
    پرت کردم روی پاهاش.
    +بپوشش.
    -مرسی...سردم نیست!
    +گفتم بپوشش.
    -چشم.


    کاپشن رو که تنش میکرد:
    +چرا؟چرا واقعا؟
    -ببخشید؟
    +با چه جراتی این موقع شب...؟
    +پوووفففف.....حتی اگه زیدت هم باشه،نباید این موقع شب باهاش بیای بیرون!!چرا سهل انگاری؟


    خنده ریزی کرد...


    +به چی میخندی؟
    -چون اون دوس پسرم نبود!!یه آشنا بود!یه امانتی پیشش داشتم،اومدم ازش بگیرم،اما...
    +آها....اونوقت چرا تنهایی اومدی؟
    صدامو بالاتر بردم:
    +پرسیدم چرا تنهایی اومدی؟
    ساکت بود.
    یا از ترس یا خجالت یا هر چی،زبونش بند اومده بود.
    +حالا خونتون کدوم سمته؟
    +حرف بزن!


    با بغض خفیفی گفت:
    -خو خونه نمیرم...
    +چرا؟منو نگا کن؛دستمو به نشانه بالا آور ن سرش بردم نزدیک چانش:چرا نمیری؟
    -چون حالم بده!چون باید هر جور شده گیر بیارم امشب...


    از حرفاش سر در نمیاوردم!!اما چیزی که فهمیدم،درد بیش از حد تو صداش بود.
    +نمیفهمم!!واضح حرف بزن...
    در داشبورد رو محکم باز کرد. و چشمم به پاکت سیگار و فندک و یه زرورق با یه لوله افتاد.


    باور کردنی نبود.
    نبود.شوخی هم نبود.
    واقعیت بود و چقدر دلم میخواست حقیقت نباشه و گرفتار دود و دم نباشه.


    با فشردن دندونام به همدیگه،محکم زدم رو فرمان،که باعث شد تعادل ماشین یه کم به هم بخوره.
    و بعد ترمز رو فشار دادم.


    بهش نگاه کردم...تخس ترین بود.
    تخسه دلنشین.اخم کردن به هر کسی نمیاد،اما به اون میومد.فوق العاده جذاب میشد لحظه های اخم و عصبانیتش.
    نمیدونم از خماری حالش بود،یا از خماری چشماش....ولی خمار کننده بود.


    +چه مدته؟؟!
    نگاهشو به سمت پنجره کنارش چرخاند و بعد از بیرون دادن چند نفس محکم،گفت:
    -چند ماهی هست.
    +حیفه دختر جون!!حیفی!!حیفته!!نکن...عاقبت خوبی نداری.
    سرشو انداخت پایین:ببخشید....ولی این دیگه به خودم مربوطه.


    متعجب بودم،که همچین دختر جوونی،با مواد چیکار داره آخه؟
    فرمان رو تو دو دستم گرفتم و پیشانیم رو گذاشتم وسطش.اما بلافاصله با صدای بوق،ناخواسته تکانی خوردم و سرم رو سریع برداشتم.که به خندیدن دوبارش ختم شد.
    اینبار کمی بیشتر خندید.
    چپ نگاهش کردم،که خندیدنش قطع شد.


    تصمیم گرفتم زیاد کشش ندم.
    +کجا میکشی جنستو؟خونه تون؟!!
    خیلی آروم و معمولی گفت:ماشینم هست!!همیشه تو ماشین میکشم.هر چند اول باید دنبال یه جایی بگردم که بخرم.چون اون آشغال تو پارک تنها کسی بود که میشناختم!


    کمی فکر کردم.
    میتونستم کمکش کنم.بحث و نصیحت فایده ای نداشت.از چشماش میخوندم که تازه آتیشش روشن شده.هنوز زوده که از مواد دست بکشه.
    چاره رو در این دیدم که حداقل کمکش کنم.


    در داشبورد رو محکم بستم.
    ماشین رو سر ته کردم و با صدای جیغه لاستیک ها به قصد تنها جایی که به ذهنم میرسید،حرکت کردم.


    وقتی رسیدیم دم خونه،از سوال های تکراریش که کجا میریم،گوشم پر بود.
    یدکی ای که بهم داده بود رو یادم رفته بود،حوصله هم نداشتم که صبر کنم تا دل از زرورقش بکنه و بیاد در رو باز کنه.


    از در بالا رفتم و بعد از باز کردنش راهنماییش کردم داخل.
    وارد حیاط بزرگ شدیم.
    دقیقا وسط دیوار رو به رو،یه پنجره بزرگ قرار داشت.و زیرش هم چند پنجره کوچیک که به زیر زمین دید داشت.
    دست چپ گوشه بالایی،کمد کوچیک،چوبی و پوسیده ای قرار داشت ،و روش،یه گونی سفید،که نان های خشک داخلش،از اندک قسمت های پوسیدش،بیرون زده بود و روی کمد و کف زمین ریخته شده بود.


    دست راست؛گوشه بالایی حیاط،چند پله فلزی و سبز رنگ که به در هال وصل بود.
    و گوشه پایینی حیاط،یه در کرمی رنگ قرار داشت،که ورودی زیر زمین بود و کنار دسشویی قرار داشت.
    کفش های تو در توی جلوی در زیر زمین،خبر از شلوغی زیر زمین رو میداد.


    رفتم سمت پله ها،،خم شدم و از پنجره کوچیک که قسمتی ازش باز بود،نگاهی انداختم.
    دود وحشتناکی،فضای زیر زمین رو پر کرده بود.
    جمع معتاد ها بین اون دود به سختی دیده میشدن.اما سر و صدای پیچیدشون،کامل آشکار بود.


    دستمو به سمت در هال،دراز کردم و گفتم که بره بالا.
    بعد از نگاهای کنجکاوانش به اطراف،،کیفشو از روی شانش پایین اورد و دو دستی گرفتش.و بعد کفشهاشو کند،بالا رفت و داخل شد...


    منم کفش هامو که بیرون میاوردم،صدای به هم خوردن در زیرزمین توجهم رو جلب کرد.


    همونطور که با ذوق و لبخند به سمتم میومد،دستشو به نشانه سلام بالا برده بود:پ پ.....پسرررر
    دستشو گرفتم و بغلش کردم.
    طبق عادتم سرش رو بوسیدم.
    +قوربونت برم....حالت چطوره؟
    از هم جداشدیم:
    -م م من که توتوپه تو توپم....ماشالا جنسشم که دیگه غو غو غوغا کرده امشب.تو چطوری؟
    +بدک نیستم...


    با سر به سمت پنجره های کوچیک اشاره کردم:چه خبره؟بدجور نق میزنن.
    -اینا که کاکا کارشون همینه!حالا بیخیال...
    چشمکی زد:ا از این ورا؟
    +آ....چیزه،یه دختری هست،بنده خدا جا نداشت،گفتم بیارم یه دودی بگیره و بره رد کارش.
    لباش تا بناگوش باز شد:وا وا وای وای.وا وا وای وای....پ پس با معتادام میپری،الان ک کیفش به اینه که با بانو رو خبر کنم بیاد ببینه م مجنونش چه گلی به س سرش زده.
    +هیسسس،چرت و پرت نگو با اون حرف زدنت.نیم ساعت نیست که همدیگرو میشناسیم.
    -بی بیشتر توضیح بده.
    از رو کلافگی پوفی کشیدم:
    +بابا اومده بود از یه بابایی جنس بگیره طرف بهش گیر داده بود...داشت اذیتش میکرد...دیگه همین دیگه
    +آ تو با باز ف فردین شدی وا واسه ما؟
    -چه فردینی بابا...آدم یه چیزایی میبینه حالش از فردینم بدتر میشه...حالا چته تو؟مشکلی داره؟
    -نه نه،فقط جون من آروم سی سیخ بزنی ها،این الدنگای زیر زمین رو به جونمون ن نندازی!!
    بی اعتنا هُلش دادم عقب: نه نه سی سی...خجالت بکش مرد مومن بس که کشیدی نمیدونی چی میگی...برو به گردی هات برس...برو


    همونطور که از پله ها بالا میرفتم از پشت خنده ای کرد.
    در رو بستم.
    نگاهی به هال تر و تمیز انداختم.
    تنها خصوصیتی که سیاوش به خاطر اعتیاد از دست نداده بود،پاکیزگی بود.همیشه وسایلش برق میزد و همیشه هم توی دلم تحسینش میکردم.
    هال و تک اتاق خونه،سر هم شبیه ال انگلیسی بود.


    وارد اتاق شدم.
    روی تختی که اون بالا قرار داشت و از دیوار راست تا نزدیک پنجره رو اشغال کرده بود،نشسته بود.
    روی دیوار پشت سرش ساعت طرح مرغابی طلایی رنگی قرار داشت که کمی از دوازده گذشته بود.و البته چند عکس از خوانندهای معروف کُرد،از جمله رزازی،زیرک و...
    بین دیوار راست،دو طاقچه وجود داشت.
    روی قسمتی از طاقچه پایینی،بالش های با طرح پلنگی رو روی هم چیده بود و روی فضای خالی کنارش هم جارو برقی جگری-مشکی رنگ رو به دیوار تکیه داده بود.
    کارتون DVD سفید-قرمزی که به خاطر کهنه بودنش،گوشه هاش ترک خورده بود،به همراه چند ادکلن خالی هم روی طاقچه بالایی.


    پایین اتاق هم سمت دیوار راست،زیر تلویزیونی فلزیه کوتاه قدی با روکش مشکی و نقطه های جگری داخلش،قرار داشت.
    تلویزیون نقره ای رنگی که بالای دکمه هاش،مارک سامسونگ زرد رنگ خود نمایی میکرد.
    دی وی دیه مشکی رنگی هم روی شیشه طبقه پایینی جا خوش کرده بود.و دیسک های روش،که طرف اصلیشون نمایان بود،داد میزدن که نمیخوان خطی روشون بشینه!


    و در آخر پتوهایی که کنار زیر تلویزیونی مرتب روی هم چیده شده بودند.


    رفتم سمت بخاری که دست چپ،نزدیک پنجره قرار داشت.
    نشستم روی کف پاهام جلوی بخاری.
    شعله های آبی رنگش که هر بار بعضی هاشون به نارنجی تغییر میکردن،کم جون بودن.
    در کوچیکش رو گرفتم و با یه صدای عجیب و البته مخصوص خودش،بازش کردم.و همونطور که شعله رو بالا میبردم از پشت گفت:میخوری؟!
    تو همون حالت سرم رو به سمتش کج کردم.
    بسته بیسکویتی رو به سمتم دراز کرده بود.
    چهرش پر بود از گرسنگی.هیکل نسبتا درشتی هم داشت و میشد فهمید که دختر شکموییه.
    جواب منفی دادم و ازش خواستم صبر کنه تا چیزی آماده کنم.
    با اصرار قبول کرد.
    کمی دستهامو روی بخاری گرفتم تا گرم شه و بعد سریع رفتم تو آشپزخانه
    در یخچال کوتاه قد و قدیمی رو باز کردم.
    جز چند عدد تخم مرغ،چیزی واسه خوردن نداشت.
    دستم رو که توی سینک ظرفشویی شستم،گرمی آب از طریق دستم،کل وجودم رو گرم کرد.
    بعد از شکستن و هم زدن چندتاشون تو یه کاسه،پختمشون.
    شیشه ترشی ای که ته یخچال خودنمایی میکرد رو بیرون کشیدم و مقداری ازش رو تو کاسه ای ریختم.و همراه با بشقاب حاوی تخم مرغ روی سینی ای گذاشتم.
    نان ها رو هم تو سفره گذاشتم و همه رو با هم به اتاق بردم.


    لبخندی زد و شروع کرد به تشکر کردن.و بعد همونطور که سینی رو از دستم میگرفت با شیطنت و تمسخر گفت:ماشالا چه کدبانویی و بعد به حرف خودش خندید.


    سفره رو گذاشتم روی تخت.
    بی معطلی شروع کرد به خوردن.
    چقد حرکاتش تند بود.چقد تند تند میخورد.چقد تند تند منو ناراحت میکرد.حقش این وضعیت؛تو این وضعیت غذا خوردن نبود!
    فقط زیر لب به کسی که این بلا رو به جونش انداخته بود فحش میدادم و بس.
    نگاهی به بالا انداخت و همونطور که یه لپی میجوید با شیطنت گفت:لقمه میخواید؟
    پوزخندی زدم :نه...نوش جونت،پام خواب رفت یهو...


    برگشتم توی هال و چای رو هم دم کردم و برگشتم پیشش.
    غذاشو کامل خورده بود.و سینی و سفره رو گذاشته بود کمی دورتر از خودش؛روی تخت.
    نشستم کنار بخاری و شروع کردم به ریختن چای ها.
    بوش تو اون وضعیت خیلی دلچسپ بود.
    از پنجره سیاوش رو صدا زدم.
    یه کم بعد اومد پیشمون.
    شروع کرد به احوال پرسی و دلیل صدا کردنش رو پرسید.
    ازش خواستم کمی جنس به دخترک بده.
    رو بهش گفت:چی چی میکشی خا خانوم؟
    با کمی خجالت جوابش رو داد.
    سیاوش قبول کرد اما منتظر پول بود.
    دخترک متوجه شد و دست برد تو کیفش.سیاوش با دیدن تراول ها آب دهنشو قورت داد و چشمای نیمه بازش از ذوق چهار تا شد.
    پول جنس ها رو بهش داد و سیاوش بعد از تحویل دادن جنس ها رفت توی هال و صدام زد.
    بلند شدم و رفتم پیشش.
    لبهاش تا بناگوش باز بود.
    شانم رو گرفت و آروم چسپاندم به دیوار.
    با صدای خیلی آرومی گفت:
    -پ پسر....ای این که خیلی پو پولداره؟
    +هیییسسس،،خفه خون بگیر بینم منظورت چیه؟
    -ن ندیدی تراول ها رو؟
    +خب منم میگم منظورت چیه؟به تو چه اصن؟
    -بی بیا
    سرم رو تو دستش گرفت و کشید سمت خودش و بعد تو گوشم گفت:
    -ب ببین،می میتونیم پول ها رو ازش بگیریم و...ت تیک پاش بزنیم!!
    از سرم فاصله گرفت و بعد از چشمکی که زد:خ خلاص!!
    یقشو جر دادم.تو چشمای سیاهش که لامپ بالای سرمون نقطه نوری رو توش ایجاد کرده بود،نگاه کردم.
    +دفعه بعد این حرفو بزنی...
    محکم ولش کردم و به اتاق برگشتم.


    با لبخند تصنوعی ای برگشتم سر جای قبلیم.
    خوشحالی تو چهرش نمایان بود.
    زرورقش رو با انگشتای ظریفش تاب میداد و صافش میکرد.
    با احتیاط بسته ها رو باز کرد و بعد از خالی کردن روی زرورق،ته مانده جنس ها رو با دماغ و صدایی شبیه مووفف بالا کشید.


    فندکش رو زیر زرورق گرفت و بلافاصله رنگ سفید مانند مواد به رنگی سیاهه خونی تغییر کرد.
    با حالت های عجیبی که تو چهرش به رقص میاورد،دود رو بیرون میفرستاد.و بعد هم از سیگار کام میگرفت.


    تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشتم.انگار که نه چند ماه،بلکه چند سالی میشد که این کارست.


    چرخیدم و به لبه تخت پشت دادم و بعد چشمام رو بستم.
    با یه آه از روی لذت گفت:جنس دوستتون واقعا عالیه.


    با خودم کلنجار میرفتم که تشکر کنم؟مرده شور همچین تشکراتی رو ببرن.


    +واست لذتبخشه؟!مگه نه؟!ولی این لذتِ واقعی نیست!لذت واقعی اینه که الان تو بغل مادرت خوابیده باشی،نه اینکه واسه این لذت پوچ بیدار باشی.


    زیر لب کلمه مادر رو تمسخر کرد و باد با یه حالت خاصی گفت:عههه...اذیت نکنید دیگه،یه امشب پیش همیم.بذار حالشو ببریم...


    بدون جواب دادن،دست بردم و استکان چای رو برداشتم.
    چای دلچسپی بود.کاملا حس میکردم که داره خستگی رو از تنم بیرون میکنه.


    -ببخشید اینو میپرسم،شما مجردید؟
    +اوهوم...
    -اونوقت چرا؟
    +هنوز سنی ندارم که...بدبخت به اون کسی هم که میخواد زن کسی مث من بشه...
    ته دلم گفت:اون دوردونمم به زور قبول کرده که باهام باشه،زن شدن که پیشکش!


    -وا چرا؟خوشتیپ و خوشکل!!دوستام آرزوشونه یکی مثل شما شوهرشون باشه.
    پوزخندی زدم.و به حالش افسوس خوردم...
    +میدونی،مشکل تو همینه.همه چیزو از رو ظاهر قضاوت میکنی...به درون هیچی دقت نمیکنی.مثلا به اینکه چجور آدمی هستم و چی کارم و چی میکنم و چی نمیکنم توجه نمیکنی،فقط چشمت به ظاهرم افتاده.
    -نع....من مطمئنم همه جوره خوب هستید،اگه خوب نبودید اینقد در حقم خوبی نمیکردید!


    نفس عمیقی کشیدم و اینبار با قاطعیت پرسیدم:آخه تو با مواد چیکار داری؟
    -مواد همه زندگی منه!شوهرمه دوستمه یارمه یاورمه....همیشه باهام بوده و هست.با دستای سفیدش موهامو نوازش میکنه،وقتی درد دارم درکم میکنه.وقتی...
    +بسه...یه جوری میگه انگار...
    -من حقیقتو میگم...
    +حقیقت اینه که تو باید دور مواد رو خط بکشی.
    خنده تمسخر آمیزی کرد و ساکت شد.
    یه لحظه به ذهنم رسید که خانوادش این وسط چیکارن
    عجول شدم:زود به خانوادت زنگ بزن...بهشون خبر بده.
    -هه خانواده؟منظورت زن بابامه یا بابای زن ذلیلم؟نترس اونا الان آه و ناله هاشون گوش فلک رو کر کرده...به تنها چیزی که فکر نمیکنن منم...اصلا واسشون مهم نیستم.


    دیگه داشتم کلافه میشدم.
    واسه هر حرفم جوابی داشت.
    دلمم به حالش میسوخت.
    با یه کم اطلاعاتی که ازش به دستم رسید،یه جورایی بهش حق دادم که به مواد پناه آورده!


    استکان خالی ای که یه کم قبل خالی شده بود رو روی سینی گذاشتم.
    جسمم رو طوری تنظیم کردم که سرم روی لبه تخت قرار بگیره.کمی به سقف خیره بودم که با وجود سر و صدای فندکی که اجازه نمیداد بخوابم،خوابم برد.


    صدای اذان که به خاطر فاصله کم،راحت به خونه سیاوش میرسید،توی سرم پیچیده بود.
    و با هر بار اوج گرفتن صدای موذن،بیشتر هشیارتر میشدم.
    چشمای ریز شدم رو که خواستم بمالم،دستم به چیزی خورد.
    خوب که دقت کردم،متوجه شدم حین خواب سرم رو به پاش تکیه دادم.
    با یه کم دردی که توی تمام نقاط بالا تنم در جریان بود،از پاش فاصله گرفتم و به بالا نگاهی انداختم.
    سیگار رو بین انگشتاش گرفته بود و با حالت منگ چشماشو بسته بود.
    خمیازه نسبتا صداداری کشیدم و دستی هم کشیدم تو موهام.
    کمی گیج بودم.نگاهی به اطراف انداختم و بعد پرده پنجره رو کنار زدم.
    هنوز یه کم تا روشنایی مونده بود.


    بهش نگاه کردم و گفتم:
    +بیداری هنوز؟
    -اوهوم،خوابم نمیاد.
    +شغلی؟چیزی؟چیکاره ای تو؟
    -یه مغازه عطر فروشی دارم.
    +اونوقت چطور میتونی کار کنی؟اذیت نمیشی تو؟
    -اذیت نه....زیاد هم اذیت بشم یه کم توی مغازه میخوابم.
    مثل همیشه قانعم کرد.


    آسمون حالا دیگه روشن بود.
    به آرومی جاده رو به قصد مغازش طی میکردم.
    کیفش روی پاهاش بود و چرت میزد؛سرش رو به پایین خم بود و به همین خاطر مقنعه ش،کمی عقب رفته بود و موهای مشکیش در معرض دید بود.
    تلفنم زنگ خورد.
    از جلوی شیشه برداشتم و جواب دادم:
    -صبح بخیر،خوبی؟
    خوشبختی چند شکل داره،یکیش آغاز کردن روزت با صدای عشقته.
    با عصبانیت تقلبی آروم داد زدم:
    صد بار گفتم وقتی با هم صحبت میکنیم نپرس خوبی یا بد!!


    کمی مکث کردم.


    +مگه میشه صداتو بشنوم و خوب نباشم؟
    با خنده دلنشینش،آرامبخشش،احساسی کنندش و...
    گفت:وای یه لحظه گفتم چیزی شده!نمیای دنبالم؟


    یه لحظه یادم افتاد که باید میرسوندمش مدرسه.
    دست پاچه شدم و به دخترک نگاهی انداختم.
    +اِ....چیزه،تو،تو امروز تنها برو من یه کم کار دارم.
    با ناراحتی گفت:عه...چرا؟
    +غروب حرف میزنیم!
    -واقعا که یعنی ظهرم نمیای؟...خب بیا دیگه مگه چیکار داری؟
    +به خدا گیرم!!یه مورد اضطراریه!!کی میشد ببینم این پیشتم تموم کردی تا دیگه از دستت راحت شم.بابا بیس سالت شده دیگه هنوز...
    -باش خدافظ...
    خواستم حرفی بزنم که بی فایده بود.قبل از من قط کرده بود.
    گوشی رو که خواستم بذارم جلوی شیشه آستینم به خاطر دراز کردن دستم کمی بالا رفت.
    بازم لبخند زدم.
    مچ دستم رو جلوی دماغم گرفتم و بو کشیدم.
    ناخواسته چشمام بسته شد.
    سیر نمیشدم از بوی اون یه مقدار موی سیاه رنگش.
    ازش گرفته بودم تا هر وقت دلتنگش میشم بو بکشم و کمی از دلتنگیم کم بشه.


    -دوس دختر داری؟


    نگاهش کردم که با دقت به مچ دستم نگاه میکرد.
    +آ راستی رفتی خونه پدرت بهت گیر نداد که کجا بودی؟
    -گفتم که من واسه اونا مهم نیستم.جواب سوالم رو بده.
    تعجب کردم که لحنش از حالت رسمی تغییر کرده بود.
    +بله
    -خب پس چرا دیشب که پرسیدم نگفتی دارم؟
    +دیشب پرسیدی زن داری یا نه!!نگفتی که عشقی داری یا نه!!
    سنگینی نگاهشو روی نیم رخم حس میکردم.
    مجدد نگاه کردم.
    سرش رو به پنجره تکیه داد.و ساکت شد.


    رسیدیم.
    رو به روی مغازش توقف کردم.
    پیاده شد.چند قدم که برداشت،بلافاصله برگشت.
    تا کمر خم شد و اشاره کرد شیشه رو پایین بزنم.
    -ببین،من به ماشین احتیاجی ندارم،اگه کاری چیزی داری ماشین پیشت باشه،غروب بیا دنبالم...از اونجام میرم خونه دوستت!تو میای؟
    خونه سیاوش رو یاد گرفته بود و اینطور که بوش میومد،قرار بود هرشب رو اونجا بگذرونه.حق هم داشت!مکان گرم و نرم و ارزان.دیگه چی از این بهتر!!
    اما بیشتر به این فکر میکردم که چطور بین اون همه گرگه اطراف سیاوش ولش کنم.
    +اوکی با هم میریم.
    -باشه هر وقت زنگ زدم بیا دنبالم...بای
    +در امان خدا...


    حرکت کردم و یه کم توی شهر چرخیدم.
    کمی هم خرید کردم و به سمت خونه حرکت کردم.که بعد از رسیدن کلید انداختم و وارد شدم.


    خرید ها رو روی اپن گذاشتم و رفتم به اتاق مادر.
    کنار بخاری به پهلوی راست افتاده بود و کف دستشو زیر سرش گذاشته بود.
    پتو رو تا زیر گردنش بالا بردم و سرش رو بوسیدم که باعث شد بیدار بشه.
    +صبح بخیر سلطان من
    لبخندی زد و گفت:صبح تو هم بخیر پسرم،کی برگشتی؟
    +یه دوری زدم و برگشتم عزیزم الانم با اجازت میرم یه دوش بگیرم و بعد هم کمی بخوابم،،،خرید کردم،گذاشتم روی اپن.
    با همون لبخند ارزشمندش چشماشو بست و گفت:اوهوم.


    یه دوش گرفتم و رفتم تو اتاقم.
    ولو شدم روی تخت و بلافاصله خوابم برد.


    با زنگ گوشی بیدار شدم.
    +هوووممم؟
    -الو،بیا دنبالم.
    با بیحالی گفتم میام الان و قط کردم...


    نشستم لبه ی تخت.
    ساعت گوشی رو دید زدم.کمی از شش گذشته بود.
    تماسهای از دست رفته به اسم بانوی من روی صفحه نمایش،نمایان بود.
    بوی قورمه سبزی تا هفت آسمون رفته بود.با بو کشیدن های طولانی ریه هام رو حسابی اذیت میکردم.
    از اتاق خارج شدم.
    توی آشپزخانه بود.
    بعد از هم زدن محتوای قابلمه،کفگیر چوبی رو چند باری به لبه قابلمه زد و بعد گذاشتش روی بشقاب دم دستش.
    +میبینم که بازم گل کاشتی...
    پارچ آب رو از روی اپن برداشتم و لیوان کنارش رو پر کردم.


    و سر کشیدم.
    خیلی دلم میخواست شام رو با هم بخوریم ولی وقت نداشتم.اما میتونستم مقداری ازش بگیرم.
    گفتم که اندازه شکم دو نفر بکشه.
    بی چون و چرا و با کمال میل قبول کرد.
    با یه ظرف از خونه بیرون زدم.
    تیغ سرما روی پوستم خراش کشید.
    سوار شدم و حرکت کردم.


    جلوی مغازه پارک کردم و یه تک زنگی بهش انداختم.
    چند لحظه بعد،بعد از پایین آوردن کرکره و بعد از بستن قفل هاش و بعد از ریز دویدن به سمت ماشین و بعد از سوار شدن و بعد از بستن کمربند،،،،سلامی کرد و از سردی هوا گلایه ای کرد.
    با بالا پایین کردن سرم جواب سلامش رو دادم و خسته نباشی ای گفتم.بعد ماشین رو روشن کردم.
    نفس عمیقی کشید و گفت:به به،این بوی قورمه سبزی از کجا میاد.
    +اون پشته
    نگاهی به عقب انداخت و گفت:وای چه شود امشب.هوووف،برو دیگه،تا بریم یه شام درست و حسابی بخوریم و یه دود حسابی هم بگیریم.
    چپ چپ نگاهش کردم.
    با لبخند شیطنت آمیزش بی توجه به سنگینی نگاهم روش،به رو به رو نگاه میکرد.
    آهی کشیدم و حرکت کردم.بعد از چند دقیقه هم به خونه سیاوش رسیدیم.
    درو باز کردم.و مستقیم به سمت پله ها راه افتادیم.
    صدای سیاوش از پشت اومد.
    گلبرگ با ظرف توی دستش از بالای پله ها نگاهی انداخت.
    طبق معمول حالت نعشگی تو چهرش مشخص بود.
    -شما برو داخل،من با این داداشم یه کم کار دارم.
    بعد ازم خواست به زیر زمین برم.
    گلبرگ رفت تو و منم پشت سر سیاوش راه افتادم و وارد زیر زمین شدیم.
    دقیقا زیر زمینی هم شبیه ال انگلیسی بود.اما فرقش این بود که نه دیواری داشت و نه دری.
    به محل اصلی زیر زمین رسیدیم.
    کاپشن های آویزون روی چوب لباسی،وسط دیوار بالایی،تنها چیزی بود که روی دیوار ها نمایان بود.
    شلنگ گاز مشکی رنگی که از پنجره کوچیک وارد زیر زمین میشد رو دنبال کردم و رسیدم به اجاق کوچیک.
    روی سینی بزرگی جا خوش کرده بود،که پر بود از فیلتر سیگار ها و پس مانده های دستمال جیبی های پیچ خورده و سوخته شده.


    دو نفر اون بالا روی دو تا بالش،لم داده بودن و دو تا هم لیوان و یه دلستر،جلو دستشون بود.
    یه نفر هم سمت چپ و یکی هم سمت راست زیر زمین در حال کشیدن بودن.
    دستمال پیچ خورده بین انگشتای اونی که سمت راست بود،افتاد روی موکت بنفش رنگ کف زیر زمین که بلافاصله برش داشت.


    بدون دست دادن،سلامی کردم و نشستم پایینتر از مرد سمت چپی.
    سیاوش هم رو به روم نشست.
    -ببین،او اون مرد بالایی که پیرهن سفید تنشه:نگاهی به بالا انداختم،توی چرت بود:خ خ خیلی پولداره.
    بازم داشت موج منفی میفرستاد.هر وقت حرف از پول میشد،منتظر یه فاجعه از جانب سیاوش بودم.
    +خب که چی؟
    -قضیه دو دو دوستت رو بهش گُ گفتم،وا واسه یه یه شب سیصد تومن می میده...
    زمان به عقب برگشت.
    به جایی که بچه بودیم.
    همیشه با هم بودیم و همیشه راهمون یکی بود.
    همیشه قلبهامون با هم بود.
    همیشه راه اون یکی رو در پیش میگرفتیم.
    اما چرا حالا سیاوش با من نبود!
    چرا قلبش از من جدا بود!
    چرا راهش مخالف من بود!


    مجدد نگاهی به مرد پیرهن سفید انداختم.باید از اون بدم میومد!اما نه.اون که تقصیری نداشت.
    باید از سیاوش بدم میومد!اونم نه.
    مگه از یه معتاد بدبخت،انتظار دیگه ای هم میشه داشت!
    از خودم بدم اومد!که اون دختر بیچاره رو به این خونه آوردم و هنوزم توی این خونه لجن نگهش داشته بودم.
    بلند شدم و با گامهای بلند و محکم از زیر زمین بیرون زدم.


    به سمت پله ها رفتم که سیاوش از پشت سر گفت:هی چی شد؟جوابت چیه؟ای این مرده منتطره ها...
    برگشتم سمتش و دقیقا رو به روش وایسادم.
    -به خدا خ خ خیلی پولدار میشم...م م من یکی که،خیلی پولدار میشم.
    نگاهم روی چشمای نیمه بازش بود.
    پشت گردنشو گرفتم و با یه کم خم کردن سرم،توی گوشش گفتم:
    +تو کی هستی؟هم؟یه کیسه طمع!یکی که فقط به فکر خودش و پوله...میدونی اون دختر قراره یه روز عاشق شه؟پس اینم میدونی که قراره با عشقش ازدواج کنه!قراره عشقش پرده شو بزنه،نه یه آدم هوس ران.قراره یه طفل پاک و مقدس رو به دنیا بیاره.نه یه حرومزاده کثیف رو!اصن تو میدونی عشق چیه؟مهر ورزیدن چیه؟نمیدونی!چون انقد پولی شدی که قلبی برات نمونده!هر وقت قلبی داشتی،میفهمی عشق و مهر ورزیدن،چیه.


    با لبخندم که تلخی کامم رو فریاد میزد.پشت گردنش رو ول کردم و مجددبه سمت پله ها برگشتم.
    -وا وا وایسا.
    شانمو کشید و خودم رو تو بغل کم جونش پیدا کردم.
    -م منو ببخش دا داداشم.
    تبدیل شد به یک گلوله هق هق.
    بلافاصله از روی ناتوانی پخش شد روی سیمان کف حیاط.
    با هق هق های بم و کلفتش،آروم روی سیمان مشت میکوبید و پشت سر هم میگفت:منو ببخش.
    +ای بابا پاشو بینیم بابا...ریششو نگاه کن تو رو خدا!شبیه زمین گندم یه آدم بدبخت میمونه که ده ساله آبیاری نشده...پاشو گفتم.
    مچ دستشو گرفتم و بلندش کردم.
    پشت سرش رو گرفتم و پیشانیش رو بوسیدم:قبل از هر کاری قلب داشته باش.


    اینبار دیگه موفق شدم از پله ها بالا برم و وارد هال شدم.
    گوشیم رو در آوردم و شماره بانو رو گرفتم.چقد بهش احتیاج داشتم.فقط خودم میدونستم!حتی خدا هم نمیدونست.
    اما اشغال کرد.
    با اینکه به خاطر بدقولی هام بهش حق میدادم اما زیر لب گفتم:
    این همه به فکر اینو اونم،کاش یکی هم فکر خودم بود.


    گوشی رو چپوندم تو جیبم.و وارد اتاق شدم.
    در حال آماده کردن بساط دود و دمش بود.
    با شوق و ذوقی که تو چهرش بود،گفت:واقعا خوشمزه بود.دست اونی که پخته درد نکنه.


    نشستم لبه تخت و زیر چشم به حرکاتش نگاه میکردم.
    جنس رو روی زرورق ریخت و طبق عادتش ته ماندش رو با دماغش بالا کشید.
    و بعد هم کشید.
    کشید و کشید.ساعت ها کشید.روزها کشید...تا جایی که به دی ماه رسیدیم.
    حدودا یک هفته ای میشد که مغازه رو ول کرده بود به حال خودش.
    نمیتونست!کارش این بود مثل جنازه روی تخت دراز بکشه.
    از پیش بانو برمیگشتم.
    رفته بودیم خرید کنیم.
    به خونه سیاوش که رسیدم،خرید های نچندان زیاد رو روی کابینت گذاشتم.
    بطری شیشه ای رو از یخچال بیرون کشیدم و سر کشیدم.
    همونطور که آب میخوردم،صدای ضعیفی به گوشم خورد.صدایی شبیه درد و ناله.
    بی اعتنا بطری رو سر جاش گذاشتم و به سمت اتاق راه افتادم.
    هر قدم که نزدیکتر میشدم،ناله ها هم بیشتر میشد.
    وارد اتاق شدم و...


    به حالت سگی،روی تخت قرارش داده بود و با گفتن کلماتی مثل جوون عقب جلو میکرد.
    با خودم فکر کردم،یعنی سکس با یه معتاد،یه دختر که از فرط مواد و لاغری،کس و باسنش تفاوتی با هم ندارند،هم لذت بخشه؟
    لذتش کجا بود؟
    دلم از دنیا گرفت.از روزگار وحشی.از این همه حیوانیت.از آدم نبودن آدما.


    پشت گردنش رو چنگ زدم و نقش زمینش کردم.
    زدمش...محکم...محکمتر،با گلایه با خشم با دلخوری با اعتراض با...
    صدام در اومد...انقد نعره هام بلند بود که سیاوش هم اومد.
    با زور موفق شد جدام کنه.


    جدا شدم اما چسپیدم به سیاوش.
    یقشو جر دادم و چسپاندمش به بخاری.طوری که یه جورایی روی بخاری نشست.
    وحشت کرده بود و با حالت چرت میگفت که ولش کنم.
    +بالاخره کار خودت رو کردی؟بالاخره زهرت رو به این دختر ریختی؟مگه نگفتم نه!!گفتم باهاش کاری نداشته باش!!چرا گوش ندادی...
    پرید تو حرفم و با گریه و زاری گفت:به حضرت عباس من نبودم،به امام رضا من از هیچی خبر ندارم،اصن نمیدونم کی و چجوری این اومده سراغ دوستت...
    گریه هاش مانع ادامه دادنش شد.


    ولش کردم و رفتم سراغ گلبرگ.
    شلوارش،که تا روی ران هاش پایین اومده بود رو بالا دادم.
    خدا رو شکر گفتم که مثل قبل فقط باسنش آسیب دیده.
    شلوارش رو که مرتب کردم،از حالت سگی به پهلوی چپ انداختمش و پتو رو تا شانش کشیدم بالا.


    چهرش اون دختر قبلی نبود.
    اون گلبرگ سابق نبود.
    لبهای قلوه ای و زیباش،به لبهایی باریک و سیاه مبدل شده بود.
    گونه های برجسته تپل مانندش لاغر شده بود.
    کمی از آب دماغش،به سمت لبهاش سرازیر بود.
    اطراف چشمش رو هاله سیاهی پوشانده بود.ابروهای کمانی و کشیدش کم پشت شده بود.
    و همه و همه اینا روی زمینه زرد رنگ صورتش جا خوش کرده بودن.
    با یه دستم دستشو گرفتم و با دست دیگم شروع کردم به نوازش کردن موهاش.
    +گلبرگ....عزیزم...گلبرگ....پیشش...خوبی
    لبخند و بغضم با هم ترکیب شد.
    +...نمیخوای پا شی؟...هی گلبرگ...با توام ها...پاشو
    دست لاغر استخوانی و سیاه شدش رو بوسیدم.
    بغضم بدجور اذیت میکرد.
    صدای سیاوش از پشت به گوشم خورد.
    همونطور که نشسته بودم روی کف پاهام،سرمو چرخوندم و دیدم داره طرف رو با لگد میزنه.
    -آشغال....عوضی...بی ناموس!!با اجازه کی اومدی اینجا؟حرومزاده...برو بیرون...گم شو.
    یارو رو بلند کرد و از اتاق بیرونش برد.
    بعد هم صدای به هم خوردن در هال اومد.


    همچنان گلبرگ رو صدا میزدم.
    اما بس که کشیده بود...


    نزدیکای نصفه شب بود.
    به لبه ی تخت تکیه داده بودم.
    حس کردم گلبرگ بیدار شد.
    چون یه صداهایی رو میشنیدم.ریز ریز ناله میکرد.
    شروع کرد به صدا زدنم.
    جنبیدم و رفتم بالا سرش.
    +جانم گلبرگ...عزیزم؟چیه؟چی میخوای؟
    با چشمای بسته و صدایی از ته چاه:خُ خمارم...خمارم یه چیزی بیار بکشم خواهش میکنم...
    کمکش کردم تا بشینه روی تخت.
    همش بیقراری میکرد و مواد میخواست.


    سیاوش رو صدا زدم.
    بساط دود و دمش رو آماده کرد.
    از اونجایی که گلبرگ توان کافی نداشت از سیاوش خواستم که زرورق و فندک رو براش نگه داره تا راحتتر بکشه.


    تا اونها کارشون رو انجام بدن یه زنگ به خونه زدم و خیال مادر رو راحت کردم.و ازش خواستم آسوده بخوابه...
    بعد از زنگ،از روی کابینت بلندش کردم و رفتم تو اتاق.
    از سیاوش خواستم که بره بیرون.
    بدون هیچ حرفی بیرون رفت.
    با احتیاط نشستم لبه تخت و با احتیاط گذاشتمش کنار خودم.


    داشت میکشید.
    میتونستم تو چهرش ببینم که دیگه واسه لذت و نعشگی نمیکشه،میکشید تا دردش ساکت بشه!


    +گلبرگ تو بیشتر پسر دوس داری یا دختر؟
    کمی معطل کرد و بعد گفت:چطور مگه؟
    +بگو
    -پسر...
    +اسمشو چی میذاری؟
    -اسم تو
    ناخواسته لبخندی زدم.
    +عاشق کسی بودی تا حالا؟
    -اوهوم
    +کی؟
    -عاشق پسر عمومم!خیلی دوسش دارم.آرزوم اینه خانومش بشم.مال هم بشیم.
    +اونوقت با یه همچین وضعی؟اگه این ریخت و قیافتو ببینه،به نطرت رویاهات بازم تبدیل میشن به واقعیت؟به نظرت اون عاشقت میشه؟به نطرت میتونی خانومش بشی؟
    +نچ!فکر نکنم حتی بهت نگاه کنه چه برسه به اینکه عاشقت بشه،فکر نکنم حتی دستت رو بگیره،چه برسه به اینکه باهات هم آغوشی کنه،پس فکر هم نمیکنم بتونی اسم من رو روی بچت بذاری!
    -بسه!من که چیزیم نشده!م من خیلی هم خوبم!
    دوربین جلویی گوشیم رو فعال کردم و جلوی صورتش گرفتم.
    +این تویی!شدی یه کوهه لجن!هنوزم میگی خوبی؟باشه!گیریم که الان خوبی،چند ماه دیگه که دندونات نابود شدن چی؟لذت دیگه بسه!حتی اگه هر روز و هرشب غذای مورد علاقتو بخوری بازم واست ضرر داره و زده میشی.اصن نمیگم ترک کن!هی یه نفسی بکش!یه استراحتی به وجودت بده!
    صدای پر از عجز و دردش همراه با گریه ش بلند شد:م من نمیتونم!اگه یه لحظه نکشم،میمیرم!
    +میتونی!من باهاتم.تا آخرش باهاتم.درد میکشی..زجر میکشی،اما نمیمیری.هر چند بمیری هم بهتر از این وضعته.
    بیا!بیا شروع کنیم.از امشب.از همین الان.بیست و یک سالگیت رو با پاکی شروع کن.بیا گلبرگ.بیا شروع کنیم...


    یهو صدایی به گوشم خورد.
    صدایی مثل صدای رعد و برق وسط خشکسالی.
    صدایی مثل در زدن امید،وسط ناامیدی؛
    صدای خرد شدن زرورقش بود.
    محکم پرتش کرد به سمت پایین اتاق و پرید توی بغلم.
    انقد لاغر و ضعیف شده بود که محکم بغل کردنش میتونست بهش آسیب بزنه.پس تنها کاری که کردم،نوازش کردن موهاش بود.توی بغلم با صدایی دو رگه مانند زار میزد.
    منم بغض کرده بودم.اما اشکی نبود.خیلی دلم میخواست گریه کنم اما هر کاری کردم،نشد.
    کیک رو برداشتم.
    شمع های دو و یک رو روشن کردم.
    همونطور که کیک توی دست چپم بود،با دست دیگم پرده رو کنار زدم و با صدای بلند پشت سر هم سیاوش و بقیه افراد زیر زمین رو صدا کردم.
    با گیر کردن هاشون بین چارچوب در زیر زمین وارد حیاط شدن.
    با دست اشاره کردم بیان بالا.
    چند لحظه بعد وارد اتاق شدن.
    با بالاتنه های یه کم خم شده و چشمای نیمه باز،پایین اتاق مرتب کنار هم وایساده بودن و منتظر بودن.


    سیاوش؛که با بقیه پنج نفر میشدن؛یه کم از بقیه سروحال تر بود.
    +امشب تولده.الان لحظه فوت کردن شمع هاست.
    کیک رو تا جلوی صورتش بالا بردم.
    شنیده بودم قبل از فوت کردن آرزو میکنن.ازش خواستم آرزو کنه.اما تو دلم ازش خواستم آرزو کنه پاک شه!
    گلبرگ همونطور که چرت میزد لحظه ای چشمهاشو کامل بست و بعد فوت کرد.
    صدای چپ های بی جون و تبریک های نه چندان معلوم بلند شد.
    -تبلیک میگم علوس خانوم...خوشبخت بشید انشالا.


    نگاهم رفت سمت کسی که این جمله رو گفت.
    همونطور که شقیقه راستش رو میخاروند با انگشت اشاره دست دیگش هم دماغش رو میجونبوند و توی چرت بود.
    سیاوش با همون حالش زد روی کتف یارو و از خواب درش آورد.
    -د آخه اوشکول،علوس کجا بوده؟تولده ها،تولد!غیر از اون گلی که بهت دادم دیگه چی زدی؟


    با خنده از سیاوش خواستم چاقویی از آشپزخانه بیاره.
    بعد از آوردن چاقو مقداری از کیک رو بریدم و به دهن گلبرگ رسوندم.
    و بعد کیک رو به سیاوش دادم و دسته جمعی از اتاق بیرون رفتن.


    حالا سه هفته گذشته بود.
    توی این سه هفته،بی رحم ترین آدم دنیا بودم.
    روی دراز کردن دستهاش؛به نشانه التماس برای مواد؛چشمهامو بسته بودم.
    روی ضجه هاش گوشهامو بسته بودم.
    به سیاوش تاکید کرده بودم بهش مواد نده.
    گوشیش رو خاموش کرده بودم.
    فقط لحظات اضطراری؛مثل توالت؛اجازه میدادم پاش رو از هال و اتاق بیرون بذاره.
    یک بار تلاش کرد خودکشی کنه.
    موقعی که توی حموم؛که با دسشویی یکی بود؛پاهاش رو توی تشت آب سرد گذاشته بودم؛برای دم و بازدم های محکمی که درد رو تا حدودی از بدنش بیرون میکرد؛تیغ رو برداشته بود لحظه آخر متوجه شدم و مانع شدم.


    بیشتر از یه ماه از شب تولدش گذشته بود.
    حالش بهتر بود.نسبتا رنگ و رویی گرفته بود.اما هنوزم بیرون رفتنش ممنوع بود.
    از روی بیکاری با ماشینش مسافری کشی میکردم.تا زمانی که کاری گیرم بیاد.


    روی تخت دراز کشیده بود.و منم در حال گذاشتن فیلمی بودم.


    فیلم که پخش شد به قصد دسشویی راه افتادم.


    از پله ها پایین رفتم و بلافاصله دونه های برف به پشت گردنم و داخل بقیه فضای یقه م،حمله ورد شدن و ناخواسته لرزشی تو بدنم افتاد.
    چشمم به دمپایی هایی افتاد که برف سفید،روشون رو پوشانده بود.روی کمد گوشه حیاط و روی سقف حمام و دسشوی و روی لبه های سقف خونه هم همین وضع رو داشتن.


    بقیه راه رو دست به سینه رفتم.و بعد از انجام دادن کارم،برگشتم.


    متوجه شدم که گوشیم روی دی وی دی جا مونده بود.
    بلافاصله نگاهی به گلبرگ انداختم.که بی اعتنا داشت فیلم رو دنبال میکرد.
    بیخیال شدم.
    رفتم سمت تخت و خواستم بشینم لبه ش،که صدای پیام به گوش رسید.


    بازش کردم.
    -چه عجب!شماره ما رو هم داشتی؟پس چرا زودتر پیام ندادی؟چی میخوای؟جنس؟


    با کنجکاوی پرسید:کیه پیام داده؟
    با لبخندی تصنوعی بدون اینکه بهش نگاه کنم:مادرمه...چطور مگه؟
    -ها؟هیچی!همینجوری پرسیدم.
    +اوهوم.


    انگشت شصتم رو محکم روی صفحه کلید میکوبیدم:
    +نه،همینجوری گفتم یه احوالی بپرسم!
    یه کم بعد:
    -اوه...پس دل تنگم بودی ناناز؟ولی پشیمون میشی ها،جنسش ماشالا درجه یکه یکه!نگیری از دستت رفته ها!از ما گفتن بود.


    تو دلم چند فحش رو نثارش کردم.که اگه این ها رو خود گلبرگ میخوند،خدا میدونست چقد وسوسه میشد و بعدش چیکار میکرد!


    تایپ کردم:
    +من تو ترکم،جنس نمیخوام،ممنون.
    -خب اشکالی نداره که!با یه بار که چیزی نمیشه!بیارم کجا واست؟
    +باشه...خودم میام.
    -خب خب،کی و کجا؟چقد بیارم.
    +همین الان.برو پارک شهدا...منم الان میام...فعلا
    +اوکی...پول یادت نره.


    گوشی رو چپوندم توی جیبم و بعد از برداشتن کاپشنم از روی میخ کوبیده شده به دیوار پشت بخاری،به سمت هال حرکت کردم.
    -چی شد کجا میری؟
    بدون اینکه برگردم:میرم یه سر به مادرم بزنم و بعد هم برمیگردم...


    کنار پارک شهدا؛آستانه بزرگراه امام خمینی؛پارک کردم.
    رفتم توی پارک.
    پسری رو دیدم که کنار سنگهای نسبتا بزرگ و کنار هم چیده شده،دست تو جیب وایساده بود.
    یه جفت کفش zx،یه شلوار لی پاچه کِشی،سویشرت خاکستری رنگی که مقداری از یقش باز بود،ریش کله قندی،و موهای مدل خامه ای.
    گوشی رو از جیبم در آوردم و شمارش رو گرفتم.
    وقتی مطمئن شدم که خودشه،به سمتش رفتم.


    متوجهم که شد گفت:چیزی شده؟
    +از طرف گلبرگ اومدم...واسه جنس.
    -آها،خودش کجاست؟
    +خودش نتونست بیاد.
    دست کرد تو جیب شلوارش و گفت:باشه،پول آوردی که؟
    مچ دستش رو گرفتم:هیششش،رفیق بریم یه جای خلوت.
    نگاهی به اطراف انداخت.
    -اینجا که خلوته!نکنه میترسی این برف ها لومون بدن؟
    +مزه نریز برادره من،بریم تو اون زمین.
    یه زمین خالی که توش فقط درخت به چشم میخورد،کنار پارک قرار داشت.


    دیوار کوتاه قدی بین پارک و زمین خالی وجود داشت.که قسمتی ازش به عنوان ورودی زمین،باز بود.


    از ورودی گذشتیم و بلافاصله با چسپاندنش به دیوار و ضربه ای که با پا،به زیر پاهاش زدم نقش زمین شد و درگیری شروع شد.


    در خونه رو باز کردم و حیاط رو به قصد پله ها طی کردم.
    بعد از وارد شدن به هال،کاپشنم رو که روی بازوی چپش چاک خورده بود رو در آوردم.
    ژاکت سفید رنگمم که چاک خورده بود،یه دایره قرمز رنگ دور قسمت چاک خورده رو در بر گرفته بود.
    با انگشت شصت و اشاره چاک رو از هم باز کردم و چشمم به داخل زخم افتاد.


    از ترس نفس صداداری توی سینش حبس کرد و گفت:چی شده؟
    نگاهمو از بازوم گرفتم و نگاهش کردم،که توی چارچوب در اتاق وایساده بود.بدون جواب دادن رفتم سمت ظرفشویی و بعد از بالا دادن آستینم تا شانم،بازوم رو زیر آب گرم گرفتم.


    دستش رو گذاشت روی شانم و با بغض گفت:تو رو خدا حرف بزن.چی شده؟!
    آب که به داخل زخم نفوذ میکرد،درد هم تا استخوانم نفوذ میکرد.
    +چیزی نیست.
    اینبار با صدای بلندتر گفت:گفتم چی شده؟
    آب رو بستم و با برخورد آرومی که باهاش کردم،به اتاق رفتم.


    نشستم لبه تخت و بتادینی که خریده بودم رو روی زخم ریختم.
    میسوخت.لبمو گاز گرفتم و چشمامو به هم فشار دادم از درد و سوزش.
    روی زانوهاش نشسته بود و با اشکی که توی چشماش برق میزد حرکاتم رو دنبال میکرد.
    دستهاشو روی زانو هام گذاشت و گفت:ین باید بخیه شه...زخم بدیه،تو تو رو خدا بگو چی شده.


    همونطور که بازوم رو پانسمان میکردم:
    +میدونی،این زخمی که بازوم خورده،بدتر از زخم قلبم نیست.
    این رو با مرهم و دوا میشه درمان کرد،ولی قلبم رو چیکار کنم؟
    زخمی که به قلبم زدی رو چیکار کنم؟


    انگار که بو برده باشه،گوشیم رو از روی تخت برداشت.
    بعد از چند لحظه ای که سرش تو گوشی بود بازم نفس صداداری رو تو سینش حبس کرد.


    گریه ش در اومد.
    +مگه قرار نذاشتیم؟
    بین گریه هاش گفت:
    به خدا دیگه تکرار نمیشه.من من فقط هوس کردم یه کم بکشم.اما نمیخوام.غلط کردم.گوه خوردم.دیگه تکرار نمیشه.خواهش میکنم منو ببخش...به خدا دیگه تکرار نمیشه.به خدا تکرار نمیشه.قول میدم.
    +هیششش،باشه.گریه نکن...
    اومد روی رانهام و توی بغلم نشست و محکم بغلم کرد.
    +این کارت رو تکرار نکن.
    میتونستم تحویل پلیسش بدم،ولی نتونستم.چون بیشتر تو خطاکار بودی.
    میون هق هق هاش گفت:
    خواهش میکنم منو ببخش...دیگه بهش هیچ زنگ و پیامی نمیدم.دیگه تموم شد.
    شروع کردم به نوازش موهاش،که حالا از اون موهای بد و به هم ریخته،تبدیل شده بودن به موهایی نرم و دوس داشتنی.
    +عه....گریه نکن دیگه.جون تو دیگه پیام هم بدی اون جوابت رو نمیده!با اون دعوایی که ما کردیم...
    با شنیدن لحن گرمم کمی جون گرفت و با حالت قهر و اخم گفت:
    من اصلا از کسایی که دعوا میکنن خوشم نمیاد..یه جور بی فرهنگیه...تو هم دیگه دعوا نکن.باشه؟
    آروم آروم از روی پاهام،به نشانه نشستن روی تخت هلش دادم عقب.
    خودش فهمید و نشست روی تخت.
    بهش نگاه کردم.
    +هیچوقت فرهنگ رو با غیرت قاطی نکن.وقتی غیرت به صدا در میاد،دیگه فرهنگی نمیمونه.
    پس وقتی ببینم خطری از جانب یکی،خواهر نداشتم که تو باشی رو تهدید میکنه،حق دارم که ازت محافظت کنم!پس فرهنگ رو با غیرت قاطی نکن.
    نگاهی به بازوی پانسمان شدم انداخت و بازم با بغض گفت:درد داره؟
    +نه.
    -میشه منو ببخشی؟خواهش میکنم ببخش
    خواهش میکنم
    خواهش میکنم
    خواهش میکنم
    خواهش میکنم.


    +خواهش میکنم این حرف رو نزن.من که کاری نکردم؟!بیخودی بزرگش نکن.
    -نه من مدیونتم،یه زندگی بهت بدهکارم،خیلی دوس دارم جبران کنم،اما هر چی فکر میکنم،کاری نیست که باهاش دینم رو کامل ادا کنم.
    +میتونی یه کار رو انجام بدی؟
    -با همه وجودم آمادم که هر چی بگی رو انجام بدم.
    +پاک باش.همین.دیگه طرفش نرو.ببین بازم رنگ و رو گرفتی.بازم شدی همون گلبرگ سابق.فقط همین یه کار رو انجام بده...همین.


    هوا آفتابی بود و البته خنک.
    یه روز بهاری.
    بیشتر از پنج ماه گذشته بود.
    دیگه به اندازه کافی پاک شده بود.برای همین در حال بدرقه کردنش بودم،برای رفتن به خونه خودشون.
    توی این پنج ماه خیلی زجر کشید.بدون هیچ دارو و قرصی.اما خوبیش این بود رو پاهای خودش وایساده بود و دست دارو و قرص های بازار رو نگرفته بود.قرص هایی که بعد از یه مدت مطمئنن به اونام دچار میشد و قوز بالا قوز میشد.
    آستانه بلوار بهشتی پارک کرده بودم.
    مرکز شهر مثل همیشه شلوغ بود.
    پیاده شدیم.
    از بین تجمع تاکسی های زرد رنگ،یکی به سمتمون اومد و وایساد.
    +پس دیگه کم کم با پسر عموت دست به کار بشید تا بیایم تو عروسیتون یه قر و فری بدیم.
    ریز خنده ای کرد و گفت:
    حالا تا ببینم چی میشه...
    +ایشالا که همه چی مطابق میلت پیش میره عزیزم...فقط من نگرانم که بعد از این همه غیبتت برخورد خانوادت چطور خواهد بود.
    با حرص تو صداش گفت:هیچ کاری نمیکنن...کسی چه میدونه!شایدم بابام از اینکه میخوام برگردم پیشش ناراحت بشه!
    +نگو اینو لطفا...اون پدرته،شاید یه کم باهات سرد باشه،اما تو همیشه جگر گوشه شی اینو فراموش نکن...سعی کن باهاش کنار بیای.


    در عقب رو باز کردم و با اشاره انگشت شصت و کوچیک که روی لب و گوشم گذاشته بودم:در ارتباط باش...
    با بستن چشماش اوهومی گفت و سوار شد.
    یه لحظه بغضم گرفت.
    نفس هام سنگین شد.با اینکه قرار بود در ارتباط باشیم اما خداحافظی گفتن رو دوس نداشتم.
    چون یه جورایی به همیشه بودنش عادت کرده بودم.
    کرایه رو به صاحب تاکسی دادم و بعد دستم رو به نشانه خداحافظی بلند کردم.....و رفت...


    سریع سوار ماشین شدم.
    میدان آزادی رو به قصد فردوسی دور زدم.
    باید بانو رو میدیدم.
    چند روزی میشد که قهر کرده بود.
    بعد از اینکه دوست بانو منو گلبرگ رو تو ماشین با هم دیده بود بهش خبر داده بود و بانو رو دیوونه کرده بود...
    با وجود توضیح دادن کل جریانات،بازم رام نشد...


    +اون دختر رفت به خدا...بیا پایین دلم برات یه ذره شده...
    -دروغ نگو!پس ماشینش پیش تو چیکار میکنه؟
    +ماشین رو به عنوان یه یادگاری بهم داده...با هزار جنگ و دعوا و قسم قرآن قبول کردم...بیا پایین...
    -دروغ میگی!


    از روی کاپوت ماشین،که روش دراز کشیده بودم پریدم پایین.
    به بالا نگاه کردم.پشت پنجره اتاقش وایساده بود.
    انگشت تهدید بالا آوردم.
    +ببین به تار موت قسم همین الان نیای بریم یه دوری بزنیم از دیوار بالا میکشم و میام تو اتاقت اونوقت یکی باید منو پدرتو از هم جدا کنه!!...هاع آ...زود باش.
    با ترس و نگرانی که تو صداش مشخص بود:نمیام...گفتم برو.
    +نمیای؟اوکی!


    همونطور که تلفن رو روی گوشم نگه داشته بودم،و به بالا نگاه میکردم،به سمت تیر برقی که با بالا رفتن ازش میشد به اتاق بانو رسید،آروم آروم راه افتادم.
    نقشم رو فهمید.
    چند قدم برنداشته بودم که با حرص گفت:باشه میام...میام...خدا بگم چیکارت نکنه دیوونه....اینجا که نمیشه برو سر کوچه یه کم دیگه میام.
    +بجمب بانوی من.سر کوچم.


    قط کردم و بعد از سوار ماشین شدن سر کوچه پارک کردم.
    چند دقیقه بعد در بغلی باز شد و یه کوهه آرامش نشست روی صندلی.
    با اخمی که بهش نمیومد با گوشیش ور میرفت.
    چند بار آروم زدم روی شانش.
    +آرایشت خیلی بهت میادا؟!
    بی اعتنا و باز هم با اخم سرش تو گوشیش بود.
    پوفی از رو کلافگی کشیدم.
    رفتم تو گالری گوشیم و عکسهای گلبرگ رو باز کردم.
    بردم جلو روش.
    +من با این روزگار رو سر کردم!!ببینش!!
    با دقت نگاه میکرد.
    با انگشتای ظریفش عکسی رو زوم کرد.یکی از فجیع ترین عکسای گلبرگ بود.
    خودم که به اون نگاه میکردم بدجور اذیت میشدم.
    با چشمای پر از اشکش نگاهم کرد و با صدای لرزان گفت:ای این بوده؟
    +اوهوم...گفتم که معتاد بود تو باور نمیکردی.البته الان خیلی بهتر شده...


    بازم روی گوشی قفل کرد.
    وقتی که اشکش روی صفحه گوشی چکید،بلافاصله بهم نگاه کرد و بعد از اینکه دستی کشید زیر چشماش گوشی رو به سمتم دراز کرد.
    گوشی رو ازش گرفتم بعد از اینکه جلوی شیشه گذاشتمش آستین تیشرتم بالا رفت و بازم موهاش بود که...
    +ببینش!من هر شب و هر روز موهاتو بو میکشیدم.تو همیشه باهام بودی،اجازه نمیدادی به اون دختر،جز به چشم خواهر نگاه کنم.چون دوردونه من فقط تویی.هر چند اصن خودم راضی نبودم از اون وضعیت سواستفاده کنم.با وجود تو من بازم نتونستم به حال خودش ولش کنم.چون اونم یه دختر مثل تو بود.اونم یه عشقی داشت،آینده ای داشت،زندگی پاکی داشت،نتونستم بذارم نابود شه...


    یه کم با سکوت گذشت.
    آهی کشیدم و گفتم:
    +من نمیدونم دوستت چه حرفی زده یا تو چه فکری کردی که باعث شده ده روز باهام قهر کنی،ولی کل ماجرای من و اون دختر همونی بود که تعریف کردم.
    بازم سکوت شد و فقط صدای ضعیف آهنگی که گذاشته بودم شنیده میشد.
    بعد دستم رو گرفت و با ناراحتی گفت:میشه ببخشی؟عذر میخوام.
    یه کم با چشمای ریز شده فکر کردم.
    +به شرط اینکه شعرمون رو بخونیم و بعد هم یه سر به پاتوقمون بزنیم...دلم واسه کافه هم خیلی تنگ شده!
    با اخم مصنوعی،و با عشوه مخصوصش،که فقط و فقط مخصوص خودش بود،گفت:مسیحا تو رو خدا...نخونیم دیگه!
    بی اعتنا شروع کردم:
    +اینجاس...
    -سکوت...
    +اینجاس...
    -بازم سکوت...
    +اینجاس
    -دوردونه مسیحاس
    +یه فرشته
    -از آسموناس
    +چهرش
    -دستخط خداس
    +موهاش
    -طلاس
    +طلای
    -سیاهس
    +بوش
    -عین هو یاس
    +بو کنندش
    -قطعا رو اَبراس
    +دل کوچیکش
    -مثل یه دریاس
    +درد وجودش
    -از دلنشینترین تو سری هاس
    +خلاصه روزگار
    -بگم رک و راس
    +آسمونتم بیاد زمین
    -این بانوی خاص
    +همیشه و هر جا
    -مال مسیحاس


    کل شعر رو از خجالت سرش پایین بود.دستش رو محکم بوسیدم و با گذاشتن انگشتم زیر چانش سرش رو بالا آوردم:
    -حالا بخشیدی؟
    +ببخشم؟چیزی نشده که عزیز دلم...با اینکه نباید فکر میکردی دارم دروغ میگم،اما خب یه کمم حق داشتی که شک کنی!ولی در کل با اینکه این یه مدت اذیتم کردی بازم خدا رو شکر که همه چیز درست شد.
    دستمو تو دستش فشار داد و گفت:میدونی من چقد دوسِت دارم؟
    همین کافی بود.
    کافی بود تا قوت قلب بگیرم.
    کافی بود تا خستگی ای که به خاطر گلبرگ،بند بندم رو فراگرفته بود،کاملا از بین بره.
    آروم دستم رو از دستش جدا کردم و عینک خلبانی متصل به آینه رو پایین آوردم.
    همونطور که چشمم تو آینه بود،آروم گذاشتم روی چشمام و بعد با یه ژس خاصی سرمو به سمتش کج کردم:
    +من نمیدونم چقد دوسم داری،ولی هر اندازه ای که هست،بگم که،حق داری...
    با همون ژس پوزخندی زدم.
    با لبخند نچندان غلیظش،که تلاش هاش واسه پنهان کردنش ناموفق بود،گفت:دیوونه...
    احمدوند از اون پشت گفت:احساساتی میشم تو رو میبینمت...
    با انگشت شصتم به طرف عقب اشاره کردم:اون مربوط به خودشه،من میگم،روانی میشم وقتی میبینمت...
    باز هم با همون حالتش که اینبار به رو به رو خیره بود گفت:به خدا تو دیوونه ای مسیحا...دیوونه شدی!
    لپش رو آروم بین دو انگشت اشاره و میانی گرفتم:مگه نمیگم روانی ام؟روانی این چشماتم که وقتی میخندی مثل چشم بادومی های شرقی میشه!!
    همونطور که لپش بین انگشتام بود،نگاهی انداخت.
    لپش رو آروم کشیدم:روانیتم خب بانوی من...
    لب پایینیش رو،با همون لبخند نصفه نیمش،آروم گاز گرفت...
    سرم رو به سمتش بردم.
    +یه ماچم کن تا بریم ببینیم دنیا دست کیه.
    یه بوس محکم روی لپم جا گذاشت.
    بعد از اینکه دستش رو محکم بوسیدم،استارت زدم،ولوم آهنگ رو بردم بالا.با اعتراض های بانو و با جیغه لاستیک ها به قصد پاتوق حرکت کردم...


    نوشته: مسیحا

  • 47

  • 5




  • نظرات:
    •   r.shahvani
    • 2 سال،4 ماه
      • 3

    • کسکش اگه این همه وقت که گذاشتی اینو بنویسی پا زندگیت گذاشته بودی الان به جا ترامپ تو کاخ سفید بودی :|


    •   bache.sefid
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • من اصلا حوصله نکردم بخونم


    •   Ramtin34
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • اخه داداش من مگه کسی مجبورت کرده بنویسی؟خوب نبود اصلا .از انواع و اقسام غلطای املایی هم که بگذریم داستان از نطر دستوری هم خیلی مشکل داشت . توصیه میکنم اگه میخوای بنویسی اول یه کم بیشتر داستان بخون تا دستت بیاد میخوای چیکار کنی . فیلم فارسی هم کمتر ببین . سریالای روزهم همینطور . موفق باشی


    •   pepsi1975
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • دهنت از شش جهت اصلی و فرعی سرویس جناب مسیحا . لایک هفتم از طرف من.
      فضا سازی داستانت نصبت به قبلی خیلی بهتر بود . از اینکه میبینم پیشرفت کردی خوشحالم ولی تا رسیدن به نویسنده خوب هنوز راه درازی درپیش داری .
      توصیه دوستان رو هم جدی بگیر و بیشتر مطالعه کن . بهت پیشنهاد میکنم برای اینکه با فن نوشتن فضای محیط بیشتر اشنا بشی چند کتاب از امیل زولا بخونی . مخصوصا کتاب سهم سگان شکاری .


    •   rose.hot
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • (rose)بابا فردیییییین....
      فضا سازی داستان رو دوس میداشتم...
      اسم داستان رو باید میزاشتی گلبرگ !
      یه دست مشت شده که شستش به سمت بالاس! :)


    •   Mani_blackrose
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • لايك نهم مال منه مسيحا جان ولي از اونجايي كه تنبلم كامل نخوندم:(


    •   فرهاد.60
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • مسیحای عزیز. این لایک رو فعلا داشته باش. طومارت رو در اولین فرصت میخونم!


    •   _SEXIRO_
    • 2 سال،4 ماه
      • 2

    • طولانی ولی بسیار عالی همونجا که پاکتو تکون دادی گفتم یا تیراسه یا مسیحا :)


    •   K.K
    • 2 سال،4 ماه
      • 2

    • مثل همیشه
      جان من برو داستان کوتاه چاپ کن


    •   گوندگپ
    • 2 سال،4 ماه
      • 2

    • فقط یه کلی طول کشید تا بیام این پایین نظر بدم خسته نباشم رمان چند جلدی نگاشتی نخوندم ولی به خاطر زحمت تایپت لایکیدم


    •   راهبه
    • 2 سال،4 ماه
      • 2

    • مسیحا جان فعلا وقت نداشتم، ایشالله سر فرصت می خونم نظر می دم...
      سامی عزیز مرسی که به یادم بودی، شرمنده که نتونستم لایک دوازده به علاوه یک به یاد تو بزنم


    •   آئورت21
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • خیلی عالی بود مسیحای عزیز.قلمت تحسین برانگیز و محتوا هم عالی.خوشبخت باشید.باز هم منتظر قلم خوبت هستم


    •   فرهاد.60
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • مسیحاا یه چه بی ؟! یه عالمه افکار و جملات متفرقه رو به هم وصله زدی. از تو بعید بود. بد نبود خیلی هم خوب بود ولی سطح توقع ما از تو خیلی بالاتر از اینهاس. یعنی خودت توقع ما رو بالا بردی برا! از نقد ناراحت نشی داداش. خاطره دوقسمتی من هم الان یک ماهه تو صف انتظاره. منتظر نقد و راهنماییت هستم.


    •   shadow69
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • khyli khob bod in dastant
      fazasazishm ke awli bod
      like 16 taqdim masihaye aziz :)


    •   فرهاد.60
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • داداش خدا بد نده..ریشه من یه رگ کرد داره ولی در کمال شرمساری زبون کردی را اونطور که باید بلد نیستم. میتونم صحبت کنم و دیگران بفهمن چی میگم ولی وقتی کردی اصیل را بشنوم هنگ میکنم و نیاز به مترجم دارم! آمیخته به فارسی باشه متوجه میشم تا حدود زیادی.


    •   MohamadReza77
    • 2 سال،4 ماه
      • 2

    • "ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻏﯿﺮﺕ
      ﻗﺎﻃﯽ ﻧﮑﻦ.ﻭﻗﺘﯽ ﻏﯿﺮﺕ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ
      ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ،ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ
      نمیمونه." خیلی وقت بود دنبال یه جمله ی خوب واسه بیا این حس میگشتم ، عالی بود . البته به نظر من فقط محدود به فرهنگ نمیشه ...
      داستانت به دلم نشست . احیانا بچه جاده ساوه یا اسلامشهر نیستی؟ فوضولی نباشه محض اطلاع پرسیدم . :ا
      فقط نمیدونم چرا نمیتونم لایک کنم :/ ؟ نیم ساعت باهاش ور رفتم اخر هم نشد . خلاصه ببخش دیگه ...
      امیدوارم موفق باشی ...


    •   parsa_cs
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • عالی بود (clap)


    •   hot_top_boy
    • 2 سال،4 ماه
      • 1

    • عالی عالی عالی


    •   TIRASS
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • وقتی که تو نیستی
      دنیا
      چیزی کم دارد
      مثلِ کم داشتنِ یک وزیدن
      یک واژه
      یک ماه!!


      من فکر می کنم
      در غیابِ تو
      همه یِ خانه هایِ جهان
      خالیست!
      همه یِ پنجره ها
      بسته است!


      وقتی که تو نیستی
      من هم
      تنهاترین اتفاقِ بی دلیلِ زمین ام!!


      واقعا...
      وقتی که تو نیستی
      من نمی دانم
      برای گم و گور شدن
      به کدام جانبِ جهان
      بگریزم...


       *         *          *

      رگبار و بارونو تحمل کن
      وقتی دلت رنگین کمون می خواد


      با چوب خیس آتیش روشن کن
      خب عاشقی کردن جنون می خواد


      *           *             *

      عالی بود دوست خوبم
      لایکمو با نهایت احترام تقدیم میکنم


    •   TIRASS
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • دیشب داستانتو خوندم و کامنت گذاشتم اما گویا لایکم ثبت نشده بود آخه الان که چک کردم دیدم هنوز مث قبل از لایک کردنم تعداد لایکها بیست و نه تاست تعجب کردم و البته درستش کردم و سی امین مهر تایید رو پای عاشقانه ات نشاندم


    •   vitamin4rooh
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • مسیحای عزیز داستان قشنگت رو الان به پایان رسوندم و 31 امین لایک رو تقدیمت میکنم.


    •   ermax
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • با سلام.... چرند بود


    •   راهبه
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • بالاخره خوندمش! باریک...


    •   aidin-tabriz
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • لایک 34 از طرف من...دیر اومدم شرمنده...مسیحا جان قشنگ بود ولی به قشنگی داستانای دیگت نبود...


      از شما انتظار بیشتری داشتم برادر...


      متن داستان عاااالی بود و فضا سازی هم حرف نداشت...فقط من منتظر یه نکته آموزنده توش بودم که البته اونم بود ولی خب به قول دوستمون خودت توقعمونو بردی بالا!


      موفق باشی


    •   kourosh97
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • زیبــــا بود
      لایک مسیحا جان


    •   مسیحـا
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • ممنون از نظراتتون عزیزان.


    •   Nokhoodi
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • داستان زیبایی بود
      فضا سازیش عالی بود...
      منم با نظر دوستان بابت داستان نویسی موافقم
      قلم شیوایی دارید...
      44


    •   Zxb
    • 1 سال
      • 0

    • مسیحا شوهر آیندمو میفرستم پیشت یکم احساس یاد بگیره بعد زنش میشم ????????????
      بابا ایول عالیه ولی به نظرم میتونی از این فضا بالاتر هم بنویسی
      مثلا یه رمان خوب که بتونی چاپش کنی!
      موفق باشی فقط هر وقت خاستگار اومد بهت اطلاع میدم یه وقت خالی کن براش ????????????????


    •   iamnadia
    • 4 هفته
      • 0

    • اینه هنر نویسندگی من عاشق نوشته های نابت شدم


    •   iamnadia
    • 4 هفته
      • 0

    • اینه هنر نویسندگی من عاشق نوشته های نابت شدم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو