درد دوست داشتنی

    1398/6/6

    در خونه رو باز کردم هنوزم درگیر حرفای آقای حبیبی بودم
    منه ۲۲ ساله رو چه به این حرفا؟ شقیقم نبض میزد
    وارد خونه شدم با دیدنش شوکه ایستادم
    مگه الان نباید سرکار باشه؟
    جوری سمتم هجوم اورد که با جیغ رفتم عقب
    یقه مانتومو گرفتم کشید جلو
    زیر چشمش میپرید هنوز پیشونیش کبود بود
    حامد:کدوم گوری بودی این وقت صبح؟
    با بغض ناشی از ترس گفتم:رفتم قدم بزنم
    مشتش و زد به در از ترس به سکسکه افتادم
    _مثه سگ داری دروغ میگی اعصابه منو نریز بهم کدوم قبرستونی بودی
    سعی میکردم گریه نکنم میدونستم گریه کنم اوضاع بدتر میشه ولی باز چونم میلرزید
    لرزش فکو چونمو که دید تقریبا نعره زد:گریه نمیکنیا از اشکات استفاده نکن
    _بخدا رفتم قدم زدم
    _تو گوه خوردی که رفتی قدم زدی مگه من در خونه رو قفل نکرده بودم؟ چجوری بازش کردی؟ داری زیرزیرکی چه گوهی میخوری آهو
    زدم زیر گریه ؛اوضاع بد بود بدتر شد
    _گریه نکن گریه کنی سرمو میزنم به دیوارا
    حامد تنها کسی بود که نمیدونستی باید چیکار کنی اروم شه
    سرشو کوبوند به دیوار جیغ زدم:نکن روانی پیشونیت هنوز کبوده
    اما تو این شش ماه فهمیده بودم جیغ و داد من باعث نمیشه دست بکشه
    اینقدر وحشیانه سرشو میکوبید به دیوار که حس کردم قلبم داره وایمیسته
    با گریه گفتم:بیا منو بزن چرا فقط خودتو میزنی
    اینقدر سرشو زد به دیوار تا خودش بی جون شد
    هق هق کنان نشستم کنارش از سرو صورتش خون میومد به رسم این چندماه دیوونه وار گفتم:گوه خوردم دیگه نمیرم بیرون اشتباه کردم ببخشید
    سرشو تکیه داد به شونم:من‌میدونم تو میخوای منو سکته بدی میخوای منو بکشی و راحت شی ،کی اینارو بهت یاد میده ؟ پیشه کدوم بی ناموسی میری


    خودش از فکر خودش عصبی شد و منو وحشیانه کشید سمت خودش ...طبق عادتی که دستم اومده بود بعد هر دعوا یه سکس وحشیانه اس که جسم منو داغون میکنه و بعدش قراره قربون صدقم بره
    مکش های طولانی و وحشتناکش روی گردنم شروع شد دستمو توی موهاش کردم و زمزمه کردم:بخدا تو تنها مردی هستی که میخوامش
    هولم داد رو کاناپه و گفت:غیر این باشه جنازتو تحویل کسه دیگه میدم
    بوسه ها و حرکات دستش درد وحشتناکی داشت
    اما جالب بود به من علاوه بر درد حس لذت میداد
    نکنه منم مشکل روانی دارم؟ یادمه دکتر گفته بود اگه بیماری حامد درمان نشه باعث میشه من بیمار شم
    عادت کنم به کاراش ....گفته بود باید ازش فاصله بگیرم‌
    دکتر جان شرمنده من خودم معتاد این مردم!
    سرشو از روی شکمم برداشتم و لبشو بوسیدم دستمو تو موهای کوتاهش فرو بردم
    ضربه های سخت و اذیت کنندش رو با فشردن سرم به کوسن تحمل کردم
    کارش که تموم شد دوباره همون حامد سابق شد ...همون که عاشقش بودم
    سوت زنان لباسشو عوض کرد و به منکه دراز کشیده نگاش میکردم چشمک زد :میرم سرکار ناهار نمیام بخوریا چشات گود رفته بچه
    گودی چشام از تحمل این وضعیته نه غذا نخوردن
    نگامو ازش گرفتم _درو قفل میکنم به همسایه سپردم کسی بیاد و بره منو میدونمو تو آهو حواست باشه چوب خطات پره
    رومو ازش گرفتم
    صدای در میگفت رفته
    پارسال حامدو تو محل کارم دیده بودم اون مدیر بخش مالیاتی بود و من منشی شرکت
    نمیدونم‌چرا عجیب به دلم مینشست
    یادمه اولین بار که خواست باهام حرف بزنه تو یه اس ام اس گفت:میخوامت زیاد ،بم زل میزنی قلبم میخواد از سینم بزنه بیرون بچه ..مال من میشی؟
    همین پیام کافی بود که تا صبح مثه دیوونه ها بچرخم دور خودم و صبح تو شرکت بهش بگم میخوامش تا ابد
    خیلی سریع به خواستگاری اومد و پدرمم و درجا گفت نه
    میگفت:چشماش حالت طبیعی نداره رفتارش عصبیه و همش میخواد چیزیو پنهون کنه
    تحقیقاتی هم کرده بود که فهمیده بود خانواده ی درست و حسابی نداره
    اما مگه دله عاشق یه دختر بچه این چیزا حالیشه؟
    هر چی پدرم حرف زد التماس کرد دعوا کرد حرف من همین بود و بس
    به قول عمم اسمم آهو بود ولی وقتی لجباز میشدم ،میرفتم رو دور گوسفندی!
    بابا قبول کرد اما بهم گفت :رفتی دیگه برنگرد
    منم برنگشتم...یعنی نمیشد برگردم...خونه ای که همیشه درش قفل بود تلفن نداشت اینترنت نداشت چجوری میخواستم ارتباط داشته باشم باهاش؟
    شش ماهه عروسی کرده برگردم بگم چی؟ عمر این عشق طوفانی شش ماه بود بس؟
    دکتر گفته بود حامد مشکل داره باید دارو مصرف کنه تحت نظر پزشک باشه ولی مگه میشد اینارو به حامد گفت؟ که باز بگه با دکتر حبیبی ریختی رو هم منو دست به سرکنی؟
    برای شب شام پختم ارایش کردم موهامو بافتم لباس شیک پوشیدم
    میخواستم درستش کنم میخواستم این زندگیو دوباره بسازم
    با ورودش لبخند زدم دلخوری و فراموش کردم
    _سلام عزیزم خسته نباشی
    چشاش برق زد... عادت داشت بعد دعوامون دو سه روز قهر باشم
    کمرمو گرفت نشوندم رو اپن: توله سگ چی شدی امشب
    گونشو بوسیدم:منکه همیشه خوشگلم
    کمرمو فشار داد:نه موهاتو از بالا میبندی چشمات به اسمت میگه زکی
    خندیدم :اخه می...
    با دیدنش اخم وحشتناکش با ترس گفتم:چیه؟
    _پرده رو براچی زدی کنار؟
    قلبم به شدت کوبید... _من نزدم
    بلند شد پرده رو کشید:تو نزدی؟ غیر منو تو کی تو این خونس؟
    صدام لرزید:نمیدونم بخدا اصلایادم نمیاد
    بیچاره وار گفتم:حامد توروخدا یه دعوادیگه درست نکن هنوز سر و صورتت کبوده
    لیوان اب و از رو میز برداشت:تو لیاقت نداری کره خر باید باتو فقط با داد وتشر رفتارکرد
    لرزش دستش شروع شده بود....
    با بغض گفتم: این الان موضوعیه که بخوایم بخاطرش دعوا کنیم؟ داری دیوونم میکنی خسته شدم بس فکر کردم چیکار کنم تو رو ناراحت نکنم حامد من دارم خسته میشم
    و کاش لال میشدم و نمیگفتم دارم خسته میشم همین جمله کافی بود که دوباره نمایش ظهر تکرار بشه
    خودزنی خودش آزار جنسی من و بعدش پشیمونی!
    انگشت کشید به پوست یخ زدم کبودی وحشتناک گردن و سینم که به سیاهی میزد
    گوشه لبم و زبونم به شدت زخم شده بود
    وقتی اونجوری زبونمو گاز گرفته بودم انتظار داشتم زبونم قطع شده باشه
    زمزمه کرد:ببخشید
    منو کشید سمت خودش:نگام نمیکنی نه؟
    انگشت کشید به لبم:الهی دندونام بشکنه اینجوری لبتو زخم نمیکردم
    سرشو فرو کرد تو موهام صدای هق هقش میومد...
    تو که کار خودتو کردی جانان گریه ات واسه چیه؟
    _حامد بریم دکتر؟
    وحشت زده گفت:جان...درد داری اره؟ سریع ازروتخت بلند شد شلوارشو پوشید:الان میبرمت
    نشستم روتخت:نه بریم پیشه روانشناس ...حامد تویکم اعصابت بهم ریخته من با دکتر حرف زدم میریم چند جلسه خوبه خوب میشی باشه؟
    از تموم حرفام فقط شنیده بود با دکتر حرف زدم!
    نشسترو تخت دست کشید به صورتش:با دکتر حرف زدی؟ کجا دیدیش؟ میومده خونه ؟ عاشقت شده میخواین منو به بهونه دیوونگی از سرتون وا کنید؟
    با گریه چنگ زدم به موهام:وای خدایا
    نشست جلوم:دوستش داری؟
    به حالت گریه گفتم:بس کن دیگه داری خستم میکنی بخدا خودمو میکشم دیگه باورت شه به جز تو دست کسی بهم نمیخوره
    چونمو فشار داد:چه غلطا باز بت خندیدیم دور برداشتی یه وجبی
    جواب ندادم درست نمیشد دلم دیگه بحث نمیخواست دلم یه زندگی عاشقانه اروم میخواست اینقدر خواسته ی زیادیه؟
    اون خوابید من تا نزدیک صبح بالاسرش نشسته بودم
    گوشیشو اروم از رو اپن برداشتم خدا خدا میکردم بیدار نشه
    شماره ی بابا رو گرفتم هر بوقی که میشنیدم تپش قلبم بیشتر میشد با صدای الو گفتن خواب الودش دلم ریخت بابا چقدر دلتنگتم من ....
    با بغض گفتم:بیا
    سکوت کرد صدای نفساش میومد:آهو تویی؟
    با گریه اروم تعریف کردم همه چیزو ازش کمک خواستم
    جوابی نداد و من از هول اینکه حامد بیدار نشه سریع قطع کردم
    بابا قدیما نه نمیگفت بهم ...چقدر ازم متنفر شده بود...
    حامد که رفت تقریبا دو ساعت بعدش بابا اومد
    صورتشو از پشت ایفون دیدم قلبم ریخت الهی فداش بشم بازم ولم نکرده بود با اینکه گفته بود بری دیگه برنگرد ولی اومده بود
    درو شکوندن که بتونن منو بیارن بیرون بادیدنم فقط گفت:دیدی بت گفتم بابا؟ چقدر گفتم گوش نکردی
    و من فقط تونستم گریه کنم و بس!
    با رفتن من حالا کاره دکتر حبیبی شروع میشد بهم گفته بود فقط یه اس ام اس بدم به حامد و بگم تا درمان نشی سراغم نیا و اون وقت دکتر باهاش تماس بگیره
    همین کارو کردم و فقط تو دلم خدا خدا میکردم بره پیشه دکتر و نذاره این عشق راحت از بین بره
    دو هفته گذشته بود و خبری ازش نبود ...روزای اول چقدر اومد با بابا دعوا کرد به زور خواست بیاد داخل تا منو ببره ولی خودمو بهش نشون ندادم
    اونم دیگه نیومد...
    نمیدونستم چی میخوره چی کار میکنه نکنه باز بلایی سر خودش بیاره ...اون اعصاب نداره باز خودزنی نکنه
    به غلط کردن افتاده بودم کاش نمیرفتم اصلا


    اما تو همون اوج ناامیدی و استرس با پیام دکتر قلبم هری ریخت پایین نفسم از نو شروع شد و این پایان سختیا و شروع دوباره ما بود.
    (یه هفته اس داروهاشو شروع کرده زمان میبره اما قابل درمانه فقط باید پیشش باشی)
    گرچه شب تاریک است دل قوی دار که سحر نزدیک است


    داستان های من:
    این داستان واقعیست(۱)(۲)
    مردسوخته
    سنت شکن


    نوشته: Aram375

  • 43

  • 12




  • نظرات:
    •   royaei
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود ؛ همیشه موفق باشی


    •   nima58teh
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • اگر واقعیت داشته باشه که نداره اول میگم خدا بهت صبر بده و دوم اینکه تو از اون روانی روانی تری ، قبل اون باید خودتو نشون روانپزشک میدادی.
      حالم بد شد
      دیس


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود و مبین واقعیتی که کم نیست تو جامعه. زندگی کردن با شخصی که بیماری پارانویا داشته باشه فاجعه س. منتظر ادامه ش هستم.


    •   lezat19
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • بسیار زیبا درود


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • داستان خوبی بود
      ولی ایراد ها و نواقصی هم داشت
      من خودم از این همه خشن بودن خوشم نمیاد


    •   Artemisi
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • قلمت ماندگار آرام بانو


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • این بهتر از خوب بود.
      خیلی خوب سادومازوخیزم رو شرح دادی.
      داستانتم به جز یه واو که جا انداخته بودی بی نقص بود(:
      لایک


    •   داریوشم
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • سلام،بد نبود،دوستی داشتم که این جهنمی که تعریف کردی دقیقا زندگیش بود،ناچار شد جدا بشه،انشاالله که واقعی نبوده باشه چون در زندگی مشترک،شک،بد کوفتیه و ... مرسی


    •   Fe4rless
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • درسته کمی نقص هایی وجود داشت در داستانی که نوشتی ولی در کل خوب بود اگه همینجوری ادامه بدی موفق میشی قطعا
      برخلاف اکثر داستان های امشب که مضخرف بودن
      این داستان بنظرم خیلی خوب نوشته شده بود.
      لایک ;)


    •   Adtenos35
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • والا کم کم همه افراد حامعه روانی میشن


    •   MFM_iran
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • اگه منبع داستان و ذکر میکردی لایک میکردم.


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • مشخصه بیماران مبتلا به اختلال شخصیت بدگمان ( پارانوئید به انگلیسی:(Paranoid personality disorder (PPD)، شکاکیت و بی اعتمادی دیرپا به همه افراد است. مسئولیت این احساسات از نظر آن‌ها نه به عهده خود آنها، که بر دوش دیگران است. این بیماران اغلب متخاصم، تحریک پذیر و خشمگین‌اند. افراد متعصب و جزم اندیش، کسانی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون جمع می‌کنند، افرادی که به همسر خود سوءظن دارند، و اشخاص بدعنقی که اهل دعوا و مرافعه اند، اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند. از آنجایی که تنها اندیشه‌های شخص پارانوید تحت تأثیر این بیماری قرار می‌گیرند، فرد مبتلا به این اختلال معمولاً می‌تواند زندگی روزمره خود را پیش ببرد اما زندگی آن‌ها ممکن است محدود و منزوی باشد.


    •   no-roots
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • نانم چرا خوشم اومد لایک دادم:///


      ولی خوشم اومد:/


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • توی این کویر داستانا لنگه کفش غنیمته


    •   sepideh58
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • دوسش داشتم .حسش کردم...قلمت قشنگه و جذاب ...از اول تا آخر رو بی مکث خوندم !چقدر بده عاشق همچین آدمی شد ...نه میشه رفت و نه موند ...لایک


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • اگه واقعی باشه عالی نوشتی گر چه سکسی نبود ولی واقعیت رو نوشتی و بنظرم تحمل همین شرایطی که با امید بهبودی همراه باشه بعد از خوب شدن اوضاع آون زندگی هالیهعالی میشه
      چون سختی هاشو کشیدی حالا لذت هاشو خواهی دید و چشید .
      شرایطی که داری رو دقیقا با فرق اینکه نه زدنی در کار بودو نه زندانی کردنی و قطع ارتباط با دنیای بیرون رو من هم به سر خانومم با مواد و داستانهای مواد کشیدن سرش بمدت ۱۱ سال آوردم و خدا بهش عمر با عزت بده با تحمل همه یع سختی ها و خرد شدنها کمکم کرد تا بهبودی و سلامتی ام رو بدست آوردم که طوری خوبم کرده که ۴ ماه دیگه با اقامتی که گرفتیم که قسمت همه یع بچه های شهوانی بشه به ....مهاجرت میکنیم.


      آرزوی روزها خوب برای زندگیت میکنم .


    •   toolejen
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • حالا خوبه شوهرت اینطوریه و دسترسی به تلفن و نت نداری وگرنه نمیدونم به جای شهوانی سر از کجا در میاوردی!!!!


    •   Sina9_7
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود فقط سکس رو با جزئیات بیشتری بنویس ناسلامتی دارین داستان سکسی مینویسید ها ! لایک


    •   Shanen
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • لایک ... عاشق همچین ادمی بودن واقعا سخته و از اون سخت ترموندن به پاش و ادامه ی زندگی هس ... زجر کُش میشی :(


    •   miago
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • داستانت اروتيك نيست ، پس هيچ ربطي به اينجا نداره


      اگه داستانات رو اينجا مي گذاري ، فقط به فط معلومه تشنه لايك گرفتن و كامنت ها قربرونت برم هستي ، به اطلاح گداي محبت


      هر چدرم داستان خوب بنويسي ، اگه سكسي نباشه ، هيچ ربطي به اينجا نداره


    •   Aram375.1
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • سلام به همگی بازم کلی انرژی مثبت ولی اینبار کمی انرژی منفی هم داشتم متاسفانه
      من متوجه اون دوست عزیز نشدم که گفت منبع ذکر میکردی
      منبع چی؟ داستان از خودمه چه منبعی منظورتونه؟
      اون دوست دیگه ای هم که گفتن گدای لایک هستی
      باید بگم اره چون بابت هر لایک قراره پولی بهم بدن واسه همین جون میکنم بابت لایک گرفتن!!!
      داستان واقعی نیست دوستان
      ولی چنین بیمارهایی وجود دارند
      مخلص همگی


    •   mistress.f
    • 3 هفته
      • 0

    • بیمار پارانوئیدی سالها باید داروهای سنگین مصرف کنه. حتی تا پایان عمرش. باید بجای روانشناس می نوشتی روانپزشک. حتی چند سال طول میکشه تا دیگه دست بزن نداشته باشه. جالب و کمی غیر واقعی بود که گفته بودی خودشو میزد نه خانومشو. داستانت ولی خیلی تاریک بود. خیلی انرژی منفی بهم داد. از اون دسته داستان هایی بود که با خودت میگی کاش نمی خوندمش. بهمین دلیل دیسلایک. امیدوارم بهتر بنویسی. می تونستی همین داستان و طوری بنویسی که عشق بیشتر و اعصاب خردی کمتر داشته باشه


    •   Aram375.1
    • 3 هفته
      • 1

    • حامد توی داستان اختلال دو قطبی داشت ‌ . و من شخصیتشو از تو جیبم نیاوردم بیرون .دقیقا بیمار یکی از دوستام بود و همین رفتارو داشت


    •   amir.ymcmb1
    • 3 هفته
      • 0

    • فکر نکنم واقعیت داشته باشه ولی اگه داره فقط بدون که از همچین آدم حقیری نمیتونی زندگی خوب و سالم دربیاری. تو از گوسفند توقع داری شیر باشه که این خودش خیلی مسخره و خنده داره


    •   miago
    • 3 هفته
      • 0

    • جناب نويسنده كه جواب منو دادي


      احتراما ، خودتم مي دوني سفسطه كردي و جواب درست ندادي ، كسي كه نياز به جلب توجه داره ، پول نمي گيره واسه جلب توجه ، اتفاقا پول هم بابت توجه بهش پرداخت مي كنه


      بنابر اين نگو لايك مي گيري كه پول بهت بدهند


      هزار هزار سايت داستان نويسي ديگه هست كه تو مي توني اونجا داستانتو بگذاري ، اما ميايي اينجا مي گذاري و خودت هم مي دوني چرا


      اولا ، اينجا سايت داستان سكسيه ، پس مثل داستان بي ربط تو ، كمتر پيدا ميشه ، اما جاي ديگه بايد با هزار تا داستان نويس واقعي ديگه ، رقابت كني كه با توجه به سطح متوسط به خوب داستان نويسيت ، انچنان جلب توجه نمي كني


      دوم اينكه ، يه عده ادم جقي اينجا هستند ، كه بعد از جق عذاب وجدان مي گيرند ، يهو واسه جبران كمبود نفسشون ، ميان مي شند عاشق داستانهاي غير اروتيك و بي ربط به اينجا ،


      يهو مي بيني از پونزده تا داستان برتر سكسي ، چهار ده تاشو ميشد تو روزنامه همشهري تهران هم چاپ كرد


    •   mha_1996
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • احساس میکنم شوهر روانیت دکترو کشته یا حداقل گوشیشو دزدیده ک تورو بکشومه خونه دهنتو سرویس کنه!!!یا میتونی ازین ایده روان پریشامه استفاده کنی ?


    •   Aram375.1
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • عجب ایده ای :)


    •   darya54
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • عالی بود.
      کاراکترها،نگارش،فضا سازی،دیالوگها و شخصیت سازی اینقدر عالی بود که آدم احساس می کرد داره یک فیلم خوب و استخوون دار میبینه .
      دستتون درد نکنه قلمتون مانا
      موفق باشید.


    •   nilajooni
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • وای خدایا منم از این مدلیا دیدم
      بیچاره زن و دختر و خواهرشون


      خیلی خوب ب تحریر درآوردیش


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • چرا امروز همه داستانا اعصاب خورد کن شدن؟! ولی بدک نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو