درست یا غلط؟

    خاطرات و داستانها چه خوب چه بد اگر نویسنده یه رهگذر ناآشنا باشه بازخوردش معلومه،بد وبیراه و چرت وپرت!
    برعکس اگر یکی از رفقای مجازی حضرات باشه،آروغ هم بزنه بازخورد این جمله است «باز هم مثل همیشه با قلم سحرامیزت همه را مسحور کردی و .....»مثل اون یارو که تو قالب یه شاعر معروف ظاهر شد،مردم لیست خریدی که تو جیبش بود به عنوان شاهکار ادبی تو محافل میخوندنب و به به و چه چه میکردن.
    بگذریم،مینویسم که بخونی و لذت ببری،بقیه اش اصلا مهم نیست.


    قبل از شروع مجبورم یه مختصری از زمان و مکان و جو اون وقتا بگم.


    سال 55من هجده سالم بود،پدرم یه مزرعه داشت شامل دهها هکتار زمین کشاورزی و دو حلقه چاه آب و یه دامداری سنتی و یه باغ میوه که رسیدگی به همه اینا میطلبید که چند تا کارگر دائمی داشته باشیم.چهار خانواده تو مزرعه ما مشغول کار بودن،از زن و مرد و پیر و جوون همه با هم کار میکردیم و خیلی با هم خوب بودیم.مخارج این چهار خانوار کلا با پدرم بود.از خورد و خوراک و پوشاک و مسکنشون گرفته تا هزینه تحصیل بچه هاشون.
    اون وقتا معمولا حمام خصوصی نبود،همه از حمام عمومی استفاده میکردن.پدرم گوشه حیاط خونه یه حمام ساخته بود شامل دو قسمت،یه قسمت کوچیک که مال خودمون بود و قسمت بزرگتر که باز خودش دو بخش بود برای کارگرا بود.معمولا جمعه ها مخزن حمام پر میشد و با هیزم گرم میشد تا همه بتونن خودشونو تمیز کنن.
    عمده تولید مزرعه ما یونجه بود که بخش عمده اون را خشک میکردیم و زمستون به فروش میرسوندیم.
    یکی از کارگرای ما یه دختر داشت بنام فاطی،یک سال از من بزرگتر بود و بسیار حشری.پدرش در واقع سرکارگر ما بود ولی تو مزرعه همه کار میکردیم،حتی من که مثلا پسر ارباب بودم.
    فاطی دختر خوشگلی نبود ولی برای من تنها گزینه بود.گاهی تو فرصتهای مقتضی یه حال کوچولو بمن میداد.در حد ماچ و مالوندن .بهم قول داده بود تو یه فرصت بهم کوس بده.منم منتظر روز موعود بودم .
    تا اینکه اواخر شهریور 55به اتفاق همه کارگرا صبح خروس خون تا غروب مشغول جمع اوری بیده ها«علوفه خشک»بودیم.بیده ها را بار وانت سیمرغ میکردیم و میبردیم انبار خالی میکردیم تا بارون نخوره،اون روز تو اون شیر تو شیر دوبار تونستم حسابی فاطی را بمالم،حتی یه بار دستم به کوس خیسش هم رسید که نزدیک بود مادرش ببینه و گندش در بیاد.


    به هر حال کار تمام شد و چون همه بدنمون پر از خاشاک و گرد وخاک بود،حمام را اماده کردیم تا بعد از دوش گرفتن هرکسی برای خواب بره خونه خودش،البته شام همه خونه ما بودن.مادر خدا بیامرزم برا کارگرا تو روزای برداشت گندم و جمع اوری بیده ها که همه از پیر و جوون و زن و مرد سر کار بودن غذای فراوونی میپخت که فاطی و مادرش هم کمک میکردن.
    اون روز فاطی بهم قول داده بود بعد از حمام خودشو دربست دراختیارم بذاره تا حسابی بکنمش .منم دل تو دلم نبود و داشتم به نحوه انجام نقشه فکر میکردم.


    خلاصه کارگرا یکی یکی یا دو تا دوتا رفتن حمام و طبق نقشه فاطی اخرین نفر بود.منم مثلا رفتم به انبار سر بزنم تا ببینم مشکلی نباشه.
    همه کارگرا تو حیاط خونه ما نشسته بودن و بساط تریاک و وافور هم برای مسن ترها به راه بود.هم با هم صحبتهای دوستانه داشتن هم چای میخوردن و هم از ترکیب بوی هیزم و پلو و گوشت قرمه و تریاک لذت میبردن.
    فاطی هم که حمام بود و من نیز مثلا رفتم به انبار سر بزنم،ولی در حقیقت،
    تو حمام با فاطی دل میدادیم قلوه میگرفتیم.
    مزرعه ما برق نداشت.حمام با نور دوتا فانوس روشن بود.لحظه‌ای که من تو حمام به فاطی ملحق شدم تازه تنو بدنشو صابون زده بود.
    با دیدن بدن لختش تو اون نیمه روشنایی یه حالی شدم که وصفش سخته،بدن سفید فاطی با اون پستونای فابریک و اون شکاف خوشگل زیر شکمش کیرمو حسابی راست کرده بود.


    فاطی پیشنهاد داد تا سزیع لخت شم و بکنمش و سریع بزنم بیرون.اینم خدمت سروران عزیز عرض کنم که من واقعا از چیزی بنام بکارت و پلمپ بودن دخترها خبر نداشتم.یا مزرعه بودم یا مدرسه،فضای مجازی هم نبود.سن ازدواج هم نبودم که کسی بهم بگه،


    بلاخره،وارد حمام شدم .اگر تا قبل از دیدن بدن لخت این دختر سی درصد تابع عقلم بودم ،بعد از ورود به اون فضا اون سی درصد هم خاموش شد و من کاملا مطیع شهوت شدم.


    خیلی سریع تمام لباسهامو دراوردم و فاطی را انچنان توبغلم گرفتم و تن داغشو به بدنم چسبوندم که انگار قراربود درهمدیگه حل بشیم.


    بوسیدن و لیسیدن نمیخواست .چون هردومون یکپارچه شهوت بودیم.بلافاصله خوابوندمش کف حمام و خوابیدم روش،
    آه و ناله شهوانی جفتمون تو فضای تاریک و خالی حمام یه پژواک ایجاد میکرد که بیشتر تحریکم میکرد


    ازتماس بدنم با تن عریان و مرطوبش خیلی لذت میبردم.پاهاشو باز و زانوهاشزانوهاشو.کیر شق من دم کوسش قرکوسشرفت.دستامو دو طرف تنش و چسبیده به بدن پرش ستون کردم .کیرمو بین انگشتاشانگشتاشمرتب به کوسش میکوسشد.چندباری بهم گفت مواظب باش ولی من متوجه منظورش نشدم.


    کیرمو گذاشت دم کوسش و گفت فقط کمی فشار بده.منم که به حکم غریضه دوست داشتم تمامشو تو کوس جابدم،اطاعت امر نموده کیر را به عمق کوسش فرستادم.


    به وضوح عبور کیرمو از پرده بکارتش حس کردم.


    فاطی بیچاره که تو اوج لذت بود یه آخ گفتو قبل از اینکه من متوجه درد کشیدنش بشوم در اوج شهوت چندباری
    کیر را داخل کوس تنگ و گرمش جلو و عقب کردم و درست در لحظه انزال کیرم را خارج کرده و درحالی که کنج لب فاطی را میبوسیدم و محکم بغلش کرده بودم،تمام آب کمرم را روی شکم صاف و سفیدش خالی کردم.
    کمی که بخود امدم،کنارفاطی دراز کشیدم و دستم را روی سینه درشت و نرمش قرار دادم و ضمن تشکر حالشو پرسیدم.


    اینجا بود که متوجه شدم فاطی حرف نمیزنه،تو حالت چهره اش دقیق که شدم
    متوجه بیحالیش شدم.


    خیلی ترسیدم.هرچه صداش کردم جواب نداد.لخت و عریان بودیم و فاطی از حال رفته بود.کمی آب سرد به صورتش زدم و مرتب صداش میکردم،


    بلاخره به هوش اومدو با کمک من نشست.دستشرا روی کوسش گذاشت وبرداشت،تو نور فانوس رنگ خون را که دیدم ترسم صدبرابر شد.


    با ناله گفت:چکار کردی؟


    گفتم :چت شده فاطی ؟چرا خون اومده؟حالا چکار کنیم؟


    درحالی که چشماش پر اشک بود
    گفت:بدبختم کردی.


    تو اون حال تنها راهکار را دراین دیدم سریع لباسمونو بپوشیم بزنیم بیرون.


    داشتم خونهای کف حمام و رونای فاطی را میشستم.مرتب میبوسیدم و ازش عذر خواهی میکردم.که صدای مادرش از پشت درب حمام شنیده شد.


    صدا میزد فاطی ، فاطی،چکار میکنی؟
    نزدیک بود سکته کنم


    دختر بیچاره جواب داد دارم لباس میپوشم،الام میام.
    بهم گفت تو بپوش برو بیرون،منم میام.
    فکر کردم مادرش برگشته،پوشیدم و ازش موقتا خداحافظی کردم و در حالی که اونم مشغول لباس پوشیدن بود درب رختکن را که باز کردم،مادر فاطی جلوم ظاهر شد.


    سیلی محکمی تو گوشم نواخت و گفت:
    ای بی شرف.


    فرار کردم،همون شب وانتوبرداشتم و رفتم شهر خونه داییم.از حال و
    روزم معلوم بود یه غلط سنگین ازم سرزده ولی اون شب هیچی بهم نگفت و
    چند ساعتی با ترس و اضطراب شدید سپری شد و بلاخره دم دمای صبح از شدت خستگی خوابم برد.
    همش تو ذهنو فکرم فرار بود،روی مواجه شدن با خانواده و کارگرا و فامیل را نداشتم.تو اون لحظات خودم را تنها و بی پشتیبان میدیدم.کاری که من کرده بودم کار وحشتناکی نبود شاید همه تو سن من این کار را کرده بودن ولی من فکر میکردم بزرگترین جنایت قرن را انجام دادم و قراره با بدترین شیوه ممکن کشته بشم.


    از مردن واهمه نداشتم ولی شرم و خجالت روبرو شدن با دیگران خیلی بیشتر از مرگ برام ترسناک بود.


    بلاخره صبح شد و دایی و زندایی شروع کردن به احوالپرسی و کنجکاوی،دفعات قبل اگر میامدم خونه دایی،مادرم کلی گوشت و میوه و خشکبارو نون محلی براشون میداد میاوردم ولی اینکه اینبار نصف شبی و دست خالی و داغون اومده بودم خونشون براشون سک برانگیز بود و سعی میکردن از اصل ماجرا مطلع بشن.


    اولین سوال کاراگاهی را زن دایی پرسید،
    _نکنه با بابات دعوات شده؟
    اینجا داییم به دادم رسید و با یه چشم غره و یه جمله«به تو چه زن؟»دهنشو بست.دایی صبر کرد تا دوسه لقمه صبحانه که به زور میخوردم تموم شه.
    بعد صبحونه به بهانه اینکه بیرون کارداره و حالا که وانت هست میخواد من با وانت برم کمکش،منو از خونه کشید بیرون و رفتیم نشستیم داخل وانت و شروع کرد به سین جین،بلاخره مجبورم کرد اصل ماجرا را براش توضیح بدم.


    دایی با تجربه من،بعد از شنیدن اظهاراتم چنان خنده‌ای سرداد و چنان مسئله را بی اهمیت جلوه داد که دل اومد تو دلم.ولی هنوز دلواپس بودم.
    تا اینکه دراومد و گفت:دایی جون کاری که تو کردی منم بودم میکردم،مطمئن باش بابات دهها خاطره از این دست داره،عزیز دلم دختره گفته بیا منو بکن تو هم به وظیفه انسانی و غریزی خودت عمل کردی،اگر نمیکردیش کارت خطا بود.و ....
    قبلا هرگز حتی یه جمله رکیک از دایی نشنیده بودم و شنیدن این جملات از زبون داییم برام عجیب بود.ولی دلم قرص شد.


    گفتم :دایی حالا چکار کنم؟


    _هیچی ماشینو سوار میشیم دوتایی میریم مزرعه من تو راه یادت میدم چکار کنی.


    تو مسیر برگشت ،کلیه دانستنیهای مربوط به کوس کنی و مخ زنی را برام توضیح داد.


    اونجا فهمیدم که من نباید کوس دختره را جر میدادم.بلکه درستش این بود که
    پرده را برا شوهر آیندش نگه میداشتم.


    البته دایی میگفت اگه فاطی خودش بهش دست نزنه و کیر کسی هم تو کوسش نره،پرده جوش میخوره.


    ساعتای ده صبح بود رسیدم مزرعه و رفتم خونه .همه چیز عادی بود .


    مادرم وقتی برادرشو دید از خوشحالی یادش رفت پسرش دیشب کجا بوده.


    مادرم و مادر فاطی داشتن یه مقدار انجیر را که کارگرا از باغ اورده بودن
    را پهن میکردن روی توری تا خشک بشه.


    فاطی هم داشت ظرفهای مهمونی دیشب را میشست.
    چند تا انجیر برداشتم و رفتم کنار فاطی که مثلا انجیر بشورم،پرسیدم:خوبی؟


    پشت چشمشو نازک کردو با عشوه گفت:دکتری؟


    مادرم گفت:برو سر مزرعه اونجا بابات وانتو لازم داره.


    سر مزرعه هم امن و امان بود.گویا


    تنها سوالی که پدرم پرسید،این بود که


    دیشب کدوم گوری بودی؟مادرت تا صبح


    چشمش به در بود.


    بدون اونکه جواب بدم ،رفتم خودمو مشغول کردم.


    اینکه بعد اون ماجرا چند بار فاطی را کردم بماند.ولی وقتی رئیس پاسگاه عقدش کرد و بردش خونه بخت من تازه
    فهمیدم فاطی چه نعمتی بود برای من و این کیر سربه هوای من.


    البته مادر فاطی سعی کرد جور دخترشو بکشه،ولی کوس فاطی یه چیز دیگه بود.


    نوشته: دنیا دیده

  • 23

  • 24




  • نظرات:
    •   کارخودشونه...
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • واقعا دوس داشتم
      بدون مسخره بازی
      لایک اول


    •   Q.mars
    • 3 هفته،5 روز
      • 10

    • دایی گفته پرده جوش میخوره ؟ دایی گوه خورد . امشب سیل داستان های کصشر و فانتزی های ذهنی مارو گاییدع اههه


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • همه کس کن قهارن
      این ماییم که په په ایم


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،5 روز
      • 7

    • در مورد بخش اول، لزوما همیشه درست نیست، ولی اکثرا چرا. در ضمن چند نفری هستن که پای ثابت بخش داستان ها ان، واقعا قلم جذابی دارن و اینطور بسط دادن موضوع به اونها، یکم کم لطفیه.


      در مورد داستان، تو دهات ما به یونجه خشک میگن بیده، نه علف خشک. جوش خوردن پرده هم اولین باره که میشنوم. در صمن شانس آوردی طرف بیهوش شد و کارتون نیمه تموم موند، وگرنه کف حموم، کمر اون و زانو های شما رو بگا میداد.


      در نهایت، کیرم دهن داییت.


    •   Ahvaz65
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • ای بابا من خودم بچه دهاتم و از بزرگترهامون می شنیدیم که کسی تخم نداشت سمت بافور و تریاک بره این ی نکته
      نکته دوم اون زمان همه مردم روستاهر کدوم ی اتاق کاه گلی داشتن که اون خانواده داخلش زندگی می کردن و همه اتاقها بهم جسبیده بودن و صفا و صمیمیت و حیا و خواهر برادری بین خانواده ها بود و مجوون ها اون هم بی غیرت نبودن پس لطفا اسم مردها و زن های قدیمی رو خراب کن نکن کس مغز


    •   یک.عدد.دهه.شصتی
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • فاطی فاطی فاطی، فاطی فاطی
      عروسی کردم قر و قاطی
      فاطی جوووون فاطی بغلم کوووون فااااطی بی پدرم کوووووون فاطی یه نگاه بما کووووووووون ای قربونت که داری با ریتم میخونی
      کل عمرش یبار از روستا رفته شهر اسمشو نوشته دنیا دیده خخخخ بهتر بود مینوشتی تو دنیا ریده (biggrin)


    •   ali80xx
    • 3 هفته،5 روز
      • 7

    • هعیی جالب بود بدک نبود
      ولی کلا حواستو بیشتر جمع کن دوران بزن درو خیلی وخته تموم شده.
      درضمن اون کصشراکه وسط داستان بود چی بود موقع جقیدن داشتی مینوشتی یا موقع سکس بامادر فاطی؟شایدم داشتی به داییت کون میدادی


    •   سارینااا
    • 3 هفته،5 روز
      • 7

    • چند خط اول مشخص بود که داری میگی داستانمو باور کنین تو پسر اربابی؟؟ حتما خیلی دلت میخواد ارباب باشی ولی کونی شدی
      برا چی مادر فاطی باید جور دخترشو بکشه؟ به جای سکس هر شب جوراب اربابت باید تو دهنت باشه
      نوشته: دنیا دیده مطمنم تا حالا عکس کونم ندیدی


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • اوایلش بد نبود اما از یه جا به بعد رفتی رو‌دور تند و مثل فیلمهای ایرانی آب بستی تو داستان!!! وسطهاش چند تا تکرار و مشکل ویرایشی داشت که به همین دلیل نه لایک و نه دیسلایک


    •   shahx-1
    • 3 هفته،5 روز
      • 18

    • پرده جوش میخوره؟؟ میشه بیزحمت بگی دهات شما تو کدوم سیاره بوده چون بیولوژی دخترای کره زمین اینجوری نیست!! الان درسته دخترا ول تر شدن اما قدیم دخترا خیلی بسته تر و محدود تر بودن اونم تو محیط بسته روستا غیر ممکن بود پرده یه دخترو بزنی مادرشم خبر دار بشه هیچی هم نشه!! رسم پارچه خونی و هزار کسشعر دیگه مال همون زموناست نه الان!!
      دوما کسی که شبا تریاک بکشه عملا معتاده بعد میتونه صبح تا شب تو مزرعه جون بکنه؟؟ بنده خدا ادمهای سالم شبا که از مزرعه بر میگردن دارن از خستگی میمیرن بعد معتاد مفنگی که هرشب پای منقل میشینه میتونه صبح زود افتاب نزده بره سر مزرعه بیل زدن؟؟
      کلام اخر :اگر کسی بگه کستانت چرند بود به خاطر این نیست که رفیقت نیست!! به خاطر اینه که روستای بوق ابادو با لوس انجلس عوضی گرفتی!!


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • آقای به اصطلاح دنیا دیده!!!
      داییت کسخلی چیزی نبوده احیانا؟ مگه پرده جوش میخوره ؟
      معلومه توی دهات بابای فاطی ترتیبتو داده که اومدی الان که بزرگ شدی این خزعبلات را سر هم کردی.
      ضمنا چون توی کستانت تفکر اینو داشتی که چون خونواده دختره فقر بودن و شما پولدار برای همین کاریت نداشتن دیس میدم باشد که رستگار شوی


    •   Javadrst46
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • خود دکترا پرده رو بزور یه کاری میکنن جوش بخوره
      بعد داییت گفت خودش دریت میشه


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • اگر نویسنده رهگذر و نا آشنا باشه بشرطی که گل واژه تلاوت نکنه خیلی ها ازش تعریف میکنن ممکنه داستانو باور نکنن ولی حداقل از قلمش تعریف میکنن
      جنابعالی میگی از پرده و پلمپ بودن خبر نداشتی ولی از این خبر داشتی که نباید آبتو بریزی تو دختره و ریختی رو شکمش (hypnotized)
      مادره میاد جلوی حموم میزنه تو گوشت و بهت میگه بی شرف ولی فرداش آب از آب تکون نخورده و زندگی عادی جریان داره و بعد ها خودشم میاد به اون بی شرف میده (dash)
      دائیت که دیگه انیشتینی بود واسه خودش و حرفشو باید با طلا نوشت و قاب کرد و جلوی ورودی شهر نصب کرد:
      پرده رو دست نزنه و کس دیگه ای نکنه توش جوش میخوره (rolling) بابا دستگاه جوش بابا جراح بکارت
      الان من رهگذر و تو خواننده ،خودت بودی چی میگفتی به نویسنده؟
      پ ن : دخترای گل سایت بابا اینقدر نترسید باید با هم خوش باشیم فوق فوقش قبل از ازدواج یکماه با هم ناخوش میشیم بعد شما هم دیگه بهش دست نمی زنید جوش میخوره دیگه ۱۰۰٪ تضمینی بالخره صاحبش دنیا دیدست


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،5 روز
      • 9

    • بد نبود من لایک کردم.
      البته گذشته از مقدمه داستانت.
      شک نکن هر چی دیسلایک هم گرفتی مال همونه.
      یه طرفه به قاضی نرو.
      پیش قضاوت هم نکن تا بد قضاوت نشی.


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • در مورد پرده هم که دوستان گفتن اگه مینوشتی داییم میخواست مثلا الکی دلداریم بده همه چی جفت و جور میشد.


    •   jalalmousavi123
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • سال ۵۵ .۱۸ سالت بود فااااااک کسکش چی زدی تو امشب یا طرف نداده رد دادی یا طرف کیری خوب داده رد دادی برو پدر بزرگ شما الا باید مورچه بکنی زیرخاک


    •   Asim_Rastaan
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • سمند مشکی پلاک ۹۳۶ب۶۷ جلو در پاکینگ همسایه‌س، مال کیه؟ لطفا بره جابجا کنه


    •   Artemisi
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • اگه قرار بود با هر بار دادن پرده جوش بخوره که کار نصف دکتر و ماما های مملکت نابود میشد (biggrin)


    •   fazi20
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • گفتنیا رو گفتن کع ولی در کل دوست عزیز کیرخر تو قلم سحر آمیز و مسحور کنندت :) موفق و موید باشی سری بعد انقدر جذاب ننویس ها زیادی سحر آمیز میشی از توان ما خارجه... خخ


    •   شبحسرگردان
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • این چی بود


    •   sexybala
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • بوی هیزم قورمه و برنج و تریاک هوایی شدم برم امروز سراغ وافور.


    •   esijooon
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • داداش داستانت جالب بود منتها اخرشو مثل سریالهای ایرانی یهو به آب بستی . کاش بیشتر توضیح میدادی ولی بازم دمت گرم ولایک


    •   Winston991
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • توصیف فضای روستا و مزرعه زیبا بود یاد حسنک کجایی افتادم.
      ولی تا حالا نشنیده بودم پرده جوش بخوره مگه میشه
      در کل داستان خوبی بود
      در ضمن داستان اگه خوب باشه و چرت و پرت و کپی برداری نباشه بازخوردش فحش نیس


    •   Sakopako
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • رئیس پاسگاه....


      رئیس پاسگاه


      اوه اوه.....،،، (clap)


    •   Real.Sina
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • درمورد حرفت :
      حالا جدا از اینکه بعضیا واقعا قلم خوبی دارند اما عده ای هم هستن که از سر عقده و کمبود هایی که دارند میان میبینن عقده ها و کمبود هاشون رو یه عده دیگه تجربه کردند حسابی کونشون میسوزه و هر طور شده میخوان باور کنن که داستان الکیه و دنبال اشتباه و اینا میگردن مثلاً یه غلط املایی طرف پیدا کنه تو کونش عروسی میشه بهرحال


      داستانت بد نبود،لایک.


    •   هیچکاک
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • سلام بر شما
      اولا فرض رو بر این میزاریم که این یک خاطره هستش و حقیقت داره
      اصولا مهم ترین رکن خاطره نویسی فضا سازی هستش و این موضوع در نوشتن خاطراتی که به زمان های دور تعلق دارن پررنگ تره.پس خیلی مهمه که نویسنده بتونه حس نوستالژیک اون دوران رو برای مخاطب تداعی کنه.
      با توجه به اینکه شما یک نویسنده غیر حرفه ای هستید،به نظرم داستانتون فضا سازی خیلی خوبی داشت.
      نکته دیگه اینکه کاش از آخر یه ویرایش انجام میدادین.
      خطاب به اون بزرگوارانی که از جمله ی دایی مبنی بر ترمیم پرده بکارت ایراد گرفتن باید عرض کنم که نویسنده این نطریه رو از داییش نقل کرده و اون رو تایید یا رد نکرده که ایراد گرفتین!


      پ.ن: با مقدمتون موافقم اما خب وقتی یک جریانی بر یک مکان حاکم میشه،افراد تمایل دارن در جهت اون جریان شنا کنن،خب طبیعیه!مسلما شنا در خلاف جهت آب سخت تره.


    •   saraTala5560
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • یعنی الان شصت سالته دیگه ؟ دمت گرم با این سن بالا خوب نوشتی، خخ لایک


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • خدایی خستم حال ندارم تایپ کنم
      دوستان این جناب دنیا ریده رو واگذار میکنم ب خودتون


    •   Mkbjo
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • ای دنیا دیده احمق
      تو به حکم غریضه کیرت را تا انتها در کوس ان بدبخت فرو نمودی ولی به حکم غریضه ابت را درون کصش نریختی عایا؟و ابت را مانند یک پورن استار بر روی شکم سفید فاطی ریختی؟
      کونی اگه چش گوش بسته بودی و بکارت حالیت نبود اون اب کمر کیریت رو هم میریختی تو
      بدبخت جقی الجقات


    •   esf20
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • پرده جوش میخوره؟ اون ستاره دریایه که خودش بدنشو ترمیم میکنه نه انسان! بحق چیزای نشنیده


    •   سیاه_مشق
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • نمی گم ننویس، نمیگم موضوعی اشتباه انتخاب کردی، نه موضوع و روند کلی داستان بدرد شهوانی میخوره، اما دور از واقعیت در کل بقول یکی از دوستان فعل کردن رو صرف کردی، سعی کن اگر استعدادی داری بدرستی استفاده کنی


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • انگار مزرعه حنا دختدری درمزرعه بود !


    •   koloft22cm
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • نکته جالبش این بود که مامان فاطی هم کس داده به ایشون....
      کاش مادرزن من هم منو درک میکرد و یک کس حسابی به من میداد آرزومه


    •   Dr.sooba
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • من کلن بخاطر خاطرات حقیقی میام اینجا
      کلمات سکسی و رکیک تا کمتر باشه، خاطه خوبتره.
      اینکه لایک و دیسلایک گفتی
      کاملن دقیق و به جا بود ....
      یه نکاتی کم بود از عادت های کاربران این سایت ،اینکه کافی عکس سکسی یه خانم باشه تا صد تا لایک بخوره .
      مورد دیگه ،همه از گی و از خیانت بدشون میاد ،اکثریت داستان هاشون هم همینه ،و یا دست به نصیحت و دست به فحاشی شون مثل شمشیر بران هستش.
      در باره فحش و فحاش ها بگم که کلمات
      (فحش و فحاش و فاحشه )
      هم خانواده هستن.
      پس کسانی که نمیخوان زاده از یک فاحشه محسوب بشن،بهتره فحاشی نکنن.
      میتونن در کمال وقار و متانت سکسی هم باشن


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • ديس ٢٢
      مگه شما از خواننده هاى داستان طلبكارى ؟؟؟؟
      وقتى از ابتداى داستان با لحن شاكى و كوبنده با مخاطب كه همون خواننده داستان باشه ارتباط برقرار ميكنى توقع به به و چه چه نداشته باش.
      شما اگر نويسنده توانا و حرفه اى باشى احتياجى به لايك دوست و رفيق و فيك ندارى چون خودت به تنهايى ميتونى با قلمت همرو جادو كنى اگرم انقدر خودتو ضعيف و داغون ميبينى كه به لايك فيك احتياج داشته باشى كلا ننويسى از نظر من سنگين ترى چون نه كسى بهت توهين ميكنه نه داستانت زير سوال ميره.
      اول سعی کن درست نوشتن رو یاد بگیری بعد پاسخگوی خواننده هات باش.
      ‎قرار نیست چون تصمیم به نوشتن گرفتى یک شبه کافکا بشى یا سر آرتور کانن دويل يا ویلیام شکسپیر ،گوته ،چارلز دیکنز ،مارک تواین،جین آستین،سیدنی شلدون،نوآم چامسکی،لوبسانگ رامپا،استيفت كينگ،ديويد نيون، وى اس نيپال ،مایکل لوسیر
      ‎باید برای خوب بودن و عالی شدن تلاش کرد.ياد بگير انتقاد پذير باشى و سعه صدر داشته باشى و نقد ها رو درست و منطقی جواب بدى.اون زمان نویسنده موفقی خواهى شد .فعلا که دارى خط خطی میکنى!


    •   مردكوهستان
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • ديس ٢٣
      اولش نبايد واسه خواننده ها خط و نشون كشيد چون بعدا حسابي از خجالتت در ميان و يا ديس ميدن يا فحش
      شما كه الان يه مرد ٦٠ ساله اي بعيده اينجوري قضاوت كردن چون اگه كسي داستان بذاره كه شرايط از جمله
      رعايت ويرايش
      روايي
      داشتن محتوي و پيام
      نتيجه درست
      عدم تكرار
      موضوع پيش پا افتاده نباشه
      خب ٩٠ درصد لايك مي كنن


      چرا مياي خط و نشون ميكشي و بعدش اسم روستا مياري كه به همه روستاييان توهين بشه


      خب نگفتي پسر چندم هستي چون يه ملاك معمولا پسر بزرگش رو واسه مديريت و اربابي تربيت مي كنه و از صب تا شب نميفرسته مثل خر كار كنه مگر اينكه پسر چندمي باشه يا از زن غير سوگلي باشه با داشتن اين همه كارگر


      بعيده كه فقط يونجه كاشته ميشد بالاخره محصولات ديگه چي


      توي حمام روي زمين سفت و سرد اصلا نميشه خوابيده سكس كرد حالا فشار با زانو و غيره هم هست


      چطور حواست بود كه آبت رو توش نريزي ولي پرده رو زدي


      اون زمان پرده دختر خيلي مهم بوده و حكم مرگ و زندگي داشته واسش چطور فرداش عادي بوده واسه دختر و مادر


      حرف داييت رو هم كاري ندارم نظر خودش بوده


      يدفعه ماشين رو برداشتي فرار كردي و فرداش امن و امان بود هم غير طبيعي هست بالاخره برخورد شديد پدر رو به دنبال خواهد داشت


      ميرسيم به رئيس پاسگاه
      مرد حسابي اون موقع ميگفتن ژاندارم كسي جرات نداشته بهشون بگه چپ و هفت خط روزگار بودن چطور يه دختر اوپن رو به عنوان زن عقدي گرفته


      اينكه توي چهار كلمه نوشتي بعدا مادرش جورشو كشيد اونم مادري كه شوهر داشته و اون زمان خيلي خيلي زن شوهر دار حرمت داشته نه مثل الان اصلا حرف جالبي نبود نوشتي


    •   Vashkin
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • پیرمرد دمت گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو