درفک (۱)

    بابا بیا این بیل منم بزار تو ماشین
    باباجون عزیزم فدات شم چرا زودتر نیاوردی صندوق دیگه جا نداره بزار تاقچه عقب
    باشه بابا
    پسرم بود ده سالشه پیمان
    زنگ آیفونو زدم خانم پس چرا نمیای دیر شد به تاریکی میخوریما
    الان اومدم عجله نکن
    نشستم تو ماشین کار همیشگیش بود خیلی طولش میداد تا آماده بشه فلشو انداختم تو ضبط و دنبال آهنگایی که تازه دانلود کرده بودم گشتم تا پیداشون کنم و یه آهنگ خوب پیدا کنم تا نگار نشست پلی کنم حال کنه
    دوستش داشتم اونم منو دوست داشت همش میگفت عاشقتم
    دیدم اومد پایین دستاش کلا پر بود نشست وسایلو ریخت جلو پاش یه چندتام انداخت صندلی عقب
    خانم آماده ای بریم
    بریم میلاد جان
    استارتو زدمو حرکت به سوی شمال
    از عید به اینور مسافرت نرفته بودیم از بس سرم مشغول کار بود دوستم علی یه آدرس داد بهم که یه کلبه خرابه داره تو شمال بیا این کلیداش برو چند روزی حالو هوات عوض شه کلی ازش تشکر کردمو به نگار گفتم اونم قبول کرد بریم
    میلاد یه آهنگ بزار حداقل بعد یه ساعت همینجوری داریم میریم
    آهنگو پلی کردم یه موسیقی ملایم که نگار دوستش داشت برقو تو چشاش دیدم با شنیدن آهنگ میدونست حواسم به همه چی هست دوست داشتم همیشه به هر نحوی خوشحالش کنم اصلا نمیتونستم ناراحتیشو ببینم چون واقعا دوستش داشتم
    همیشه تو راه مسافرت همیشه حواسش به همه جا بود نمیدونم اونروز چرا همش تو گوشی بود
    نم بارون کم کم داشت بوش میومد ریز ریز شروع کرده بود به باریدن ولی قطرات اینقدر ریز بودنو خسته از مسیری طولانی که از آسمون پیموده بودن تا پایین که نای سر خوردن نداشتن از رو شیشه
    سیگاری در آووردم گذاشتم کنار لبم با صدای فنک نگار برگشت گقت بابا نکش تو ماشین بچه خوابیده
    گفتم تو این هوا میچسبه از تهران تا اینجا نکشیدم نگار جان کوتاه بیا.....
    یه پک‌ عمیق زدم ریه ها پر شد از دودو نیکوتینی که داشت جذبش میشد یه دود کمرنگی دادم بیرون معلوم بود کاملا جذب شد
    نگار گوشی دستته گوگل مپو بزن این آدرسو بزن ببین چقدر دیگه مونده که نگار گفت من کار دارم فعلا با گوشی خودت بزن
    یه چندتا پک زدم گوشیو برداشتم آدرسو زدم دیگه چیزی نمونده بود چند کیلومتر دیگه باید میرفتم تو یه فرعی
    رسیدم و پیچیدم تو فرعی تابلو که درست بود نگا کردم یه چند کیلومتری رفتم جاده خاکی شد و سربالا هوا کم کم داشت تاریک میشد و مه غلیظی همه جارو پوشونده بود بارونم دیگه شدت گرفته بود و چش چشو نمیدید به زور دوسه متر جلورو میدیدم یه مقدار که رفتم یه گوشه ای وایسادم دیکه نت نداشتم که مسیرو بدونم زنگ زدم علی که شماره عموشو بده تا باهاش هماهنگ شم شماررو اس کرد برام زنگ زدم الو الو سلام آقا مراد من دوست علیم آره رسیدیم فقط هوا مه آلوده جاییرو نمیبینم نمیدونم کجا برم .گفت همو نجایی که هستی باش میام دنبالت
    نیم ساعتی بود کنار جاده خاکی منتظر بودم اومدم پایین از شدت بارون کم شده بود دو طرف جاده جنگل بودو تاریک بوی بارون چه حالی میداد رفتم عقب ماشین زیپو کشیدم پایین و یه نفس راحت کشیدمو کلی شاشیدم آخیش ترکیدم از بس نگهش داشتم چشام نور دوباره گرفت
    برگشتم‌ دیدم یه نور ضعیفی ازدور داره نزدیک میشه اومدو اومد تا رسید به ماشین یه مرد خسته از دست روزگار با دستان پینه بسته دست دادم باهاش گفت آقا میلاد؟ گفتم خودمم من مرادم عموی علی .آقا مراد شرمنده شدیم بخدا تو این تاریکیو بارون مزاحمت شدیم گفت دشمنت پسر بشین بریم گفتم کجا آقا مراد بیا با ماشین بنده خدا روش نمیشد بشینه با اشاره من نگار اومد پایین سلامی کردو رفت پشت نشست آقا مرادم با کلی تعارف اومد جلو تا نشست چنان لباساش خیس بود کل شیشه ها عرق کرد شیشه سمت خودمو دادم پایین تا بخارا محو بشن بتونم جلومو ببینم باپشت دستم یخورده از شیشه جلورو پاک کردمو حرکت کردم
    اها رسیدیم همینجا بپیچ دست چپ یه راه باریک بود که اگه یه ماشین از روبرو میومد نمیدونم چجوری میخاستن از کنار هم رد بشن یه دوسه کیلومتری رفتم که رسیدیم به یه محیط باز و سه تا خونه که کنار هم با فاصله قرار داشتن دوتاش با چراغایی که روشن بود معلوم بود ساکنن توش یکیش که به سبک قدیم بودو چراغاش خاموش
    آقا میلاد برو سمت اون خونه همون خونرو که چراغاش خاموش بود میگفت رفتم جلوش پارک کردم ....
    آقا مراد پیاده شدو رفت کلیدو زد بالکن روشن شد اشاره کرد بیا پایین همینجاست
    رفتم پایین زمین گل بود کفشام کلا گلی شد تاریک بود ندیدم ولی حس کردم جورابام خیس شد پاور چین پاورچین رفتم تا ایوون آقا مراد گفت آبو برق داریم ولی گاز نداریم فعلا براتون کپسول گاز بستم اگه شبم سرد بود یه چراغ نفتی اونجا هست روشنش کن خونه گرم بشه گفتم چشم ببخشید باز اذیت شدین امشب کلی تعارف زد که فعلا بریم خونه ما شام حاظره بعد از شام میای جابجا میشی که قبول نکردم اونم خدافظی کرد و گفت چیزی لازم داشتی اون خونه اونوری مال منه بگو حتما
    گفتم چشم حتما و رفت......
    یه در چوبی رنگو رو رفته بازش کردم بوی فرشای کهنه قدیمی زد تو صورتم دنبال کلید برق کشتم پشت در یه کلید روکار قدیمی بود زدم روشن شد
    نگار گفت عجب جاییه انگار سالهاس خالی بوده،
    گفتم آره از بوی خونه معلومه خیلی وقته کسی توش نبوده
    وسایلوو به کمک نگار پیاده کردم پیامنو گرفتم بقلم گذاشتم تو ایوون کفشاشو در آوورد رفت تو،
    منم پشت سرش سرد بود چراغوو آووردم با هزار بدبختی روشنش کردم یه چراغ علا الدین کرم رنگ رنگو رو رفته عهد بوق.
    کتریو پر کردم گذاشتم روش تا یه چایی درست کنم
    نشستم بقل چراغ دستامو گرفتم دورش تا کمی گرم بشم،یه نگاه به سقف کردم تیرهای چوبی سیاه شده که نشون میداد خونه خیلی قدیمیه با پنجره های چوبی که به رنگای مختلف آبی،قرمز،صورتی نارنجی رنگ شده بودن
    فرشای قدیمی قرمز رنگ که خونرو پر کرده بود یه گنجه پر از لهاف که روش یه ملافه قرمز که پر بود از عکس گوزن،ناخوداگاه یاد ایام قدیم افتادم ,نگفتم بهتون40سالمه و خانم 36
    صدای کتری کم کم داشت در میومد،قوریو آووردم چایی ریختم توش آب جوش ریختم روش گذاشتم رو در کتری تا دم بکشه،خانم یه گوشه نشسته بود و تو فکر،نمیدونم تو فکر چی بود.نگار خوبی؟آره خوبم باشه چایی آمادس یه چندتا بریز من بساط شامو آماده کنم .باشه عزیزم الان.
    رفتم یه چندتا گوجه شستم آووردم خوردشون کردم تو ماهیتابه گذاشتم رو چراغ تا یه املت بزنیم.
    شامو خوردیم چه املتی شده بود همه موادشو از تهران آوورده بودم ولی نمیدونم چرا اونجا میپختم اینقدر خوشمزه نمیشد که اینجا شده بود احتمالا هوای تمیز باعثش بود .
    یه چایی ریختم تو استکان کمر باریک با نلبکی که دورش رنگای قرمز داشت وسطشم یه دختر که نشسته بود تو شالیزار،رفتم بالکن و چایو گذاشتم رو نیمکت کهنه تو ایوون نشتم و چاییو ریختم تو نعلبکی خیلی وقت بود تو نلبکی چایی نخورده بودم،همرو هورت کشیدم بالا.یه نخ سیگار گذاشتم گوشه لبم و فندک زدم ،سیگار تو این هوا از چلو کباب بیشتر حال میداد لعنتی.
    محو تماشای اطراف تو نور کمی که از بالکن به اطراف پخش میشد شدم.
    میلاد بیا تو بسه کم سیگار بکش
    باشه اومدم رفتم تو ،جاهارو پهن کرده بود کنار چراغ ،پیمان خوابیده بود،چنان خواب بود انگار کوه کنده،نگارم زیر لحاف بود ،چراغو خاموش کنم یا روشن باشه،آره خاموش کن فقط بالکن روشن باشه،چراغو خاموش کردمو سویشرتمو در آووردمو رفتم بقل نگار زیر پتو چه گرم شده بود دست راستمو گذاشتم زیر سرش و با دست چپم بقلش کردم و یه بوس از گردنش زدم.دست چپمو از زیر تیشرتش رسوندم به سینه های خوشگلش ،چه داغ بود دستم سوخت ،سوتینو باز کرده بود تا راحت باشه،شروع کردم مالیدن و آرروم آرروم دستمو بردم از زیر شلوار رسوندم به کوسش اوف نگار چه ترو تمیز کردی لامصب،برا تو تمیز کردم عشقم ،مرسی فدات شم ،کم کم شلوار راحتیشو دادم پایین ،کمرشو بلند کرد تا راحت بکشمش پایین،کشیدم پایین و کلا از پاش درآووردم شورتشم در آووردم ودستمو گذاشتم وسط پاش ،پای چپشو دادم بالا تا بهتر بتونم بمالمش،کاملا خیس شده بود با بوسه های ریزی که به گردن و لاله گوشش میزدم ،تیشرتشو در آووردم خودمم سریع لخت شدم چسبیدم بهش اوخ که چه حالی میداد زیر لحاف از پشت چسبیده بودم بهش و اونم کیر شق شدمو با دست چپش بالا پایین میکرد،یکم که مالید پای چپشو بلند کردم و از پشت مالیدم رو کوسش چنان خیس بود که صدای ملچ مولوچ میداد یه چند بار روش مالیدم که دیدم نکار کمرشو بیشتر داد تو و کونشو داد عقب تا کوسش بهتر بزنه بیرون،دیگه وقتش بود تنظیم کردم وسط کوسش و آروم فرستادمش تو و شروع کردم عقب جلو چنان داغ بود که نگوو،حین این که عقب جلو میکردم چوچولشم میمالیدم که گفت با دست نه با کیرت بمال در آووردم با کیرم مالیدم رو چوچولش چنان لیز میخورد از بس خیس بود کیرم یه چند دقیقه ای روش عقب جلو میکردم که گفت حالا بکن توش دارم میشم منم سریع کردم تو کوسش ،میلاد تندتر جون آخ تندتر عزیزم وای آی بدنش لرزید دستشو گذاشت رو کوسش و تو همون حال موندوو چشاشو بست یه سی ثانیه ای تو همون حال بود و کیر منم تو کوسش که داشت نبض میزد و کاملا داشتم حسش میکردم،آروم که شدگفت عشقم ادامه بده منم شروع کردم عقب جلو یه دو دقیقه ای طول کشید که تمام آبمو با فشار خالی کردم تو کوسش....
    صبح با صدای گنجشکا که سرو صدا میکردن بلند شدم ،نگارو پیمان خواب بودن هنوز،اومدم تو ایوون هوا هنوز صاف نشده بود و ابری بود چشمم اولین جاییو که دید یه کوه سر سبز بلند بود که رو قلش ابرای سفید در حال بالا رفتن ازش بودن و یه دشت و تقریبا وسیع سر سبز که تهش به جنگل میخورد........


    ادامه دارد...


    نوشته: میلاد

  • 8

  • 5




  • نظرات:
    •   Q.mars
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دست کردی تو سوتینش بعد ممه هاش چ داغ بود ، دستم سوخت ؟ کتری آب جوش ک تو سوتینش نبوده ، کص نگید ناموسن سر شبی حوصله کصشر خوندن نداریم خو


    •   کارخودشونه...
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • باید به اونی که تگ میزنه ، سختی کار بدی آدمین خان


      بنده خدا اینجوری دووم نمیاره ناموسن


    •   TheBitchKing
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • داستانت و توصیفات و نوع روایتت لایک داشت (سوتی اگه داشت نمیدونم دیگه)، ولی استفاده ریدمانت از علائم نگارشی لایق دیسلایک بود. و چون علاوه بر عمو کاندومی، سایت به یه ملا نقطه ای هم نیاز داره، بهت دیسلایک دادم.


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • فقط اومدم ببینم کامنت اول راست بوده یا نه؟ جدا "دستم سوخت" رو نوشتــــــــــــــی... باورم نمیشه


    •   Drax
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • عجب


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • من تعجب میکنم توی اون سرما که بخاطرش چسبیدید به چراق نفتی چجوری میشه که دست بکنی زیر سوتین از گرما دستت بسوزه؟
      مگه زن های شما توی سوتین شون هیتر برقی دارن که دست رو میسوزونه؟
      واقعا این جملات رو نگید داستانتون داستان نمیشه؟...


    •   Q.mars
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • Sexy mind داداش داستانو کامل بخون خدا شاهده کرکام ریخت دیدم جمله رو


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • دستت سوخت؟
      فک کنم زنه داشته شیر داغ میکرده بد موقع دست زدی
      لامصب یچی بگو بگنجه


    •   SexyMind
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • Q.mars
      همون یه جمله کفایت کرد دوست عزیز (biggrin)


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 11

    • شما احتمالا تو تاریکی چشت ندیده بخاری رو بغل کردی!!


      پی نوشت: میگما خوب شد لاسینه ای نزاشتی وگرنه الان وقت تعویض پانسمان چیزت بود!! (biggrin)


    •   خوشگلخانم
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • ۶۰بارگفتی چون خیلی دوسش دارم !


    •   Javadrst46
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • حرفی ندارم


    •   Cleverman1358
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • همه ایراداتی که دوستان گرفتن درسته ، فقط من موندم شما چجوری میتونید اونجا که نه حمومی هست نه دستشویی سکس کنید؟
      بعد سکس بدون اینکه حداقل برید دستشویی و خودتونو تمیز کنید گرفتید خوابیدید ؟
      النظافت من الایمان هیچی ، بابا عفونت میگیرید به گای عظمی میرید.


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • فعلا لایک تا ببینیم بعدا چی میشه.
      بقل غلط، بغل صحیح
      کوس غلط، کس صحیح


    •   mt5791
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • زیبا و روان و دلچسب
      سپاس


    •   Caboos1
    • 4 هفته
      • 4

    • نه به اینکه اینقد با احساس از حال و هوای جاده و بارون گفتی نه به اینکه یهو زیپو کشیدی پایین شاشیدی به اون طبیعت زیبا
      یعنی این پارادوکس و چرخش های ناگهانی توی داستانای شهوانی آسیبی که به مغز میزنه ماری‌جوانا نمیزنه
      گاهی تو جمع خانواده نشستم یهو ذل میزنم به سقف یه دفه چشم میدوزم به شلوار کردیه بابام یهو گریه میکنم


    •   zodiakxxx
    • 4 هفته
      • 0

    • لایک بخاطر دود حبس شده داخل ریه هات فقط


    •   Minow
    • 4 هفته
      • 1

    • بچت تو راه خواب بوده رسیدید هم خواب بوده ک اینجوری سکس کردید؟داستانارو باور پذیر تر بنویسید


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 1

    • بد نبود،فعلاً لایک
      امیدوارم قسمت بعدی بهتر باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو