دروازه غار

    سیصد بار تو اتاق شش متری قدم زدم .
    به اندازه ای نگران و کلافه بودم که یادم رفته بود کلا دیشب چیزی نخوردم و نخوابیدم !
    یک هفته بود که سودا تو آگاهی بازداشت بود .میخواستم برم خودمو به جاش معرفی کنم ولی قدرتشو نداشتم . خیلی میترسیدم .
    از اولشم ترسو به بار اومده بودم . قدرت و اراده دفاع از عشقمو نداشتم .
    کلافه و خسته بودم و به خاطر اعصبانیت نمیتونستم درست و حسابی فکر کنم فقط با خودم حرف میزدم و به موهام چنگ میزدم .
    تصمیممو گرفتم برم دنبال سودا . رفتم اداره ی آگاهی . تا بفهمم سرنوشت سودا چی میشه .
    سرباز آگاهی کلاهشو بالا کشید و بعد از نگاه کردن به دفتر ورود و خروج ،با طعنه نگاهی بهم انداخت و گفت : همه ی جرمشو قبول کرده ؛ یکم پیش بردنش دادسرا تا قاضی حکمشو بده . جوری حرف میزد و نگاه میکرد که انگار صاحبِ آگاهیه .


    شش ماه بعد ...
    بعد کلی دویدن و پیدا کردن آشنا بالاخره تونستم یه ربع ملاقات تلفنی باهاش بگیرم .
    مادرش نشسته بود رو صندلی پلاستیکی و من با استرس قدم میزدم . منتظر بودیم تا بیاد .
    از دور زنی با چادر گل گلی آبی به سمتم نزدیک تر میشد . تا منو و مادرشو دید از پشت شیشه نتونست جلوی اشکاشو بگیره . مو های یک دست سیاهش یکمی از چادرش بیرون زده بود . چشای گرد و خستش از شدت اشک ریختن قرمز شده بود . صورتش هنوزم معصوم بود . معصوم تر از همه ؛ معصوم تر از همیشه . با پشتِ دستش کشید رو بینی کوچیکش ، گوشه ی چادرشو کشید رو نمِ چشاش و تلفن رو گرفت به سمتِ گوشش .
    مادرش همون اول بعد از قربون صدقه رفتن از شدت گریه نتونست حرف بزنه و گوشی رو به سمتم گرفت .
    سودا چشاشو ازم دزدید و با بغض گفت : ببخش منو که نتونستم پای قولم بمونم . بغض صداشو فرا گرفت و با صدایی که به شدت میلرزید گفت : ببخش که نتونستم مال تو بشم ؛ منو ببخش صدرا هر اتفاقی هم بیفته منو ببخش . گوشیو گذاشت سر جاش ؛ چادرشو رو سرش جا به جا کرد و گل های روی چادرش رفته رفته کوچیک تر شد .
    بغض راه گلومو بست با چشایی خیره به قد بلندش سرنوشتمو نفرین کردم .




    دایی جان تنها کسی بود که تو دنیا داشتم . تو خراب شده ای که ما زندگی میکردیم اکثر زنان یا فاحشه بودند یا گدایی میکردند .
    دخترای کوچیک صبحا با مامانشون میرفتن گدایی یا فروختن جنس تو مترو و پسرای کوچیک سر چهار راه ها شیشه های ماشین تمیز میکردند .
    اگه یک نفر اراده ی فرهاد رو هم داشت باز به احتمال زیاد دچار اعتیاد و فحشا میشد .
    دایی جان مردی ۴۲ ساله ، خیلی کم حرف و به شدت موزی بود . به خاطر پول تن به هر کاری میداد نه از خدا میترسید نه از بنده ی خدا . انگار تو زندگی این مرد فقط یک هدف بود . پول ...
    از یه کانکس برای خودش کاخی ساخته بود و اونجا برای خودش حکومت میکرد .
    مشخص نبود این همه عقده رو تو دلش چطور میتونست انبار بکنه .
    منو همیشه بغل دستش نگه میداشت و هر کسی راجب من اعتراضی میکرد . با خشم میگفت : یادگارِ خواهرمه به هیشکی مربوط نیست سرتون تو کار خودتون باشه.
    شب که میشد دستشو میکشید رو سرِ کم پشتش نیششو باز میکرد و با دندون های زرد و کرم خورده ی نفرت انگیزش پول های رو میز رو تا صبح پنجاه بار میشمرد .
    آرزوم این بود که بزرگ بشم و از این خراب شده گورمو گم کنم فقط به فکر فرار بودم . گیر افتاده بودم لای آدمایی که نه هدفی براشون مونده بود نه آرزویی . ولی افسوس که بزرگ شدن سنم شد بزرگترین اشتباهِ زندگیم .
    لباس های بچه های کوچیک پاره و چرک بود . دخترای بیچاره فقط تو خوابشون عروسک بازی میکردند . پدر و مادراشون به خاطر چند گرم مواد تن به هر کاری میدادند .
    یه شب دایی جان با نیش باز مادر و دختری رو آورد تو ساختمون نیمه کاره .
    دای جان آدم تنوع طلبی بود . با اشاره انگشت و چشای قهوه ای پر از طمعش فهمیدم باید دست دختر کوچولو رو بگیرم و برم لا به لای اون همه خاک و نجسی سرشو مشغول کنم .
    مادر بخت برگشته از عرش به فرش رسیده بود و مجبور بود تن فروشی کنه تا شکم بچش سیر بشه .
    مهر این دختر همون اول افتاد به دلم با همون خالصی بچگانه مجذوب چهره ی معصومش شدم.
    تو وجودم تصادف شد . چشاش زد به سرم ...
    ازش اسمشو پرسیدم و از نه جیبم چند دانه بادام هندی بهش دادم . ازم پرسید اینا چین ؟؟
    تعجب کردم و با نیشخندی جواب دادم بادام هندی . دستمو تو دستاش قفل کرده بود و ول نمیکرد . با اخم بهم گفت : تو چرا اسمتو بهم نمیگی میترسی اسمتو بخورم ؟ با خنده ای کنج لبام جواب دادم اسم صدراس اون مرد هم داییمه بهش میگم دایی جان .
    از فردای اونروز سودا و مادرش هم شده بودند مثل بقیه صبح میرفتند تو مترو جنس میفروختند و شب با پول برمیگشتند پیش دایی جان .
    سودا ترسی از هیشکی نداشت و حرفاشو خیلی رک و راست به روی طرف میزد . چند باری سرِ تیکه انداختن بهش کم مونده بود پسرا رو بکشه که به زور جلوشو میگرفتم .
    یه روز دلمو زدم به دریا و رفتم جلوی دایی جان ؛ ازش خواستم سودا رو دیگه نفرسته سره کار . اولش قبول نمیکرد ولی بعدا تونستم راضیش کنم .
    سودا به قدی دوسم داشت که حتی یک دقیقه هم نمیتونست بی من بمونه . هر دومون به هم وابسته شده بودیم .
    روز به روز رشد میکردیم و حس توی دلمون بهم بیشتر میشد و رفته رفته همدیگرو به آغوش میکشیدیم .
    وقتی معنی دوست داشتنو فهمیدیم هر دومون به بلوغ جنسی و فکری رسیده بودیم .
    سودا خیلی خوشگلتر تر شده بود و هر روز تو محل سر تیکه انداختن به سودا با ده نفر دعوا میکردم .
    اولین بار که پشتِ کانکس دایی جان یواشکی لب گرفتیم از همدیگه ، به حدی شیرینی مزش به دلم نشست که نمیخواستم کسی منو از لباش جدا کنه . با صدا زدن مامانش زود از بغل هم جدا شدیم و هُل رفت سراغ مادرش .
    همون شب با هم قرار گذاشتیم وقتی دایی جان و مادرش نیستند به کانکس دایی جان بیاد .
    واردِ کانکس شد و هل دستشو گرفتم و کشوندمش سمت اتاق کوچیک توی کانکس . از ترس و استرش پشتشو به در چسبوند و چشاشو بست . تو اون سکوت صدای تپش قلبش به وضوح به گوشم میرسید . رفتم جلو تر و دستمو ستون کردم به در . قدش به قدم نمیریسید و نوک انگشت های پاهاشو کمی بالاتر برد تا لبامون بهم بچسبه . هر دومون چشامونو بستیم و به آرومی زبونمونو تو دهن یکدیگه چرخوندیم . صدای نفس هامون عمیق تر شده بود و زبونمون مدام تو دهن همدیگه میچرخید . جرئت کردم دستمو ببرم زیر بلوزش و سینه هایی که تازه فرم میگرفتند رو تو دستم مچاله کردم . نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت به این که دستم کجای بدنش رو لمس میکنه لبامو دوباره به دندون گرفت . شدت گرفتن نوک سینه هاشو تو دستم بیشتر کرده بودم و نفس های نا منظمش بغل گوشم گوشمو نوازش میکرد .
    با زبون زدن به لاله ی گوشم سر جام میخکوب شدم . خشکم زد ؛ عین گربه ای که مادرش از گردنش میگیره و از سر جاش نمیتونه تکون بخوره .
    تا دهنمو باز کردم حرفی بزنم فشار لباشو رو لبام بیشتر کرد . پیراهنمو در آوردم و مانتو و پیراهنشو با کمک من از تنش در آورد .
    شلوار جین آبیش و سوتین مشکیش برجستگی اندامشو به رخم میکشید و منو وادار به تحریک بیشتر میکرد .
    کیرم کاملا بلند شده بود و تنگی شلوارم بهش فشار میورد . بغل دیوار سوتینشو به بالا دادم و نوک سینه های صورتیشو به دهن گرفتم . سینه هاشو میخوردم و سرمو به سمت سینه هاش فشار میدادم ؛ وقتی از شدت درد آه میکشید سرمو کمی عقب تر میورد و باز سرمو به روی سینه هاش فشار میداد .
    دستشو گذاشت رو بر جستگی شلوارم و کیر بلند شدمو از روی شلوار لمس میکرد . هنوزم لبامون چفت و قفل هم بود . لباشو از لبام جدا کرد و زانو هاشو به زمین گذاشت . زیپ و کمربندمو با وسواس باز کرد و دهنشو روی سرِ کیرم گذاشت . آروم و حساب شده تو دهنش میکرد و در میورد نفس میکشید و بازم وارد دهنش میکرد . هر از گاهی دندوناش به کیرم میخورد و کمی اذیتم میکرد .
    ازش خواستم رو زمین بخوابه . دکمه ی شلوارشو باز کردم و شورت و شلوارو تا زانوش پایین کشیدم و زبونمو روی کسِ خیس و گرمش گذاشتم . سرعت زبونمو بین پاش بیشتر کردم و سرمو بین پاهاش فشار دادم .
    به قدی تحریک شده بود که چشاش به زور باز میشد با دستش فشار سرمو روی کسش بیشتر کرد و بعدِ چند لحظه پاهاشو بهم جمع کرد . کل بدنش برای ثانیه ای به لرزه افتاد . لبای سردشو رو لبام گذاشت . به پشت برگشت و کیرمو به دستش گرفت . کیرمو بین پاهاش جا داد . با چند کمر ، همه ی آبی که تو آلتم جمع شده بود رو به کمرش پاشیدم .
    چند روز بعد تولد سودا بود . میخواستم همه چی عالی پیش بره . صبح زود آماده شدم تا برم براش کادو بخرم . دوست داشتم انتخابی بکنم که به چشم سودا ارزشمند باشه . از صبح تا شب کل بازارو زیرو رو کردم و بالاخره تونستم با پولی که دارم حلقه ی بدل قشنگی براش بخرم . الانا که فکرشو میکنم تو نظرم اون حلقه هیچ ارزشی نداشت ولی من کلِ پولامو بابتِ اون حلقه خرج کردم .


    دلم شور میزد . وقتی رسیدم و شلوغی دور کانکس دایی جان رو دیدم حسابی شوکه شدم و به تندی سمت کانکس دویدم .
    چند ماشین یگان امداد نیروی انتظامی و آمبولانس اطراف کانکس دور کانکس بودند .
    انگار اتفاق مهمی افتاده بود که دور ساختمان رو نوار کشی کرده بودند .
    وقتی سودا رو تو ماشین آگاهی دیدم دست و پام سست شد و برای لحظه ای چشام سیاهی رفت .
    به سمت ماشین آگاهی قدم برداشتم تا بپرسم ماجرا چیه ولی سرباز آگاهی اجازه نداد به ماشین نزدیک بشم .
    مادر سودا یه گوشه ای فقط گریه و زاری میکرد و با دستاش به سر خودش میکوبید و مدام میگفت : بد بخت شدم ای خداا دخترمو بردند .
    چشامو برگردوندم و جنازه ای رو برانکارد دیدم . با پرس و جو فهمیدم سودا دو نفرو به قتل رسونده . دایی جان و همکارشو .
    سرباز آگاهی میگفت : انگار از ترسش با شیشه خرده به همه جای بدنشون کشیده و اونقدر ازشون خون رفته تا تموم کردند .
    افسر آگاهی ازم درخواست کرد باهاش برم و جنازه ی دایی جان رو شناسایی بکنم .


    سودا با اون چشمای زیباش تو ماشین آگاهی گریه میکرد و من نمیتونستم نزدیک تر برم .
    سیصد بار تو اتاق شش متری قدم زدم ... اونشب سرنوشتنو نفرین کردم




    آخرین ملاقات سودا بود قبل از اعدام ... خانواده ی همکارِ دایی از دادگاه قصاص میخواستند .
    بعد از کلی تجدید نظر رای قاضی همون رای بود که بار اول به اجرای احکام فرستاده بود .
    سودا تو برگه ی وصیتش خواسته بود ، قبل از اعدامش منو ببینه .
    با اون چادر گل گلی آبی روبه روم نشست .
    هیچ حرفی نزد و فقط به چشام نگاه کرد . سرشو پایین انداخت . با دستم چونشو به بالا کشیدم و ازش خواستم برای آخرین بار عمیق نگاهم کنه . میخواستم تصویر چشماشو برای همیشه توی ذهنم داشته باشم . با اون نگاهِ خالص تو وجودم تصادف شد . چشاش زد به سرم ...
    ازم معذرت خواست و با بغض که از صداش میشد فهمید گفت : قسمت نشد مالِ همدیگه بشیم . بهم گفت : زنِ یه نفر دیگه شده . ازم خواست مواظب مادرش باشم .
    با خشم و اعصبانیت و بُهت گفتم : چی داری میگی سودا . میخوای منم بمیرم . این حرفا چیه ؟؟
    بدون هیچ حرفی برگه ی مهریشو از جلوش به سمتم هل داد .
    از چشمم قطره ای روی برگه افتاد و برگه رو تار دیدم .
    سودا تو زندان با آخوندی عقد کرده بود و بابت عقدش ۱۴ سکه مهریه گرفته بود .
    سرمو به بالا آوردم و با اشک صورتشو نگاه کردم
    صورتشو ازم دزدید و گفت صدرا من به خاطر تو هر کاری میکنم ... فقط مواظب مادرم باش .
    برگه ی وصیت رو نگاه کردم . نصف مهریشو به من بخشیده بود و نصف دیگشو به مادرش .
    برای همیشه با اون چادر گل گلی از جلوی چشام محو شد . با چشایی خیره به گل های کوچیک شده ی چادرش سرنوشتمو نفرین کردم .


    پایان


    نوشته: secretam

  • 56

  • 16




  • نظرات:
    •   lezatbebarim
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • لایک اول یا دوم و دادم چون فوق العاده بود ممنونم


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • بسیار زیبا و خوندنی و غمگین.


      فقط تا جایی که خبر دارم، کسی نمیتونه بیشتر از یک سوم مالش رو وصیت کنه. شاید اشتباه میکنم.


    •   فرفريسم
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • اصلا نفهميدم تو چند سالت بود اون چن سالش بود ؟
      اگه روز تولدش بود كه اون دونفرو كشت كه يعني نوجوون بوده يني در حد ١٥ بعد چطور عقلش رسيد عقد كنه كه مهريشو بگيره بده به شما؟اين فكر فكر ي ادم بالغه
      بعد عصن مگه ممكنه كسي ك اعداميه تو زندان عقد كنه و مهريه بگيره و ....
      قشنگ نوشتي ولي ب جزييات دقت كن لطفا


    •   سارینااا
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • خوب بود ولی میتونستی بیشتر توضیح بدی


    •   Amir_65_lover
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • عالی عالی خداوکیلی
      نزدیک بود گریه کنم


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،1 روز
      • 9

    • @فرفریسم


      جسارتا، دختر باکره رو نمیشه اعدام کرد. حتما ابتدا عقدش میکنن بعد حکم روش اجرا میشه. این قضیه سوتی نیست. ولی اینکه فرمودین در حد 15 سال بوده، اجرای حکم قصاص روی فرد زیر سن قانونی رو میشه ریز شد. البته شاید بازم من اشتباه میکنم.


    •   الهه.همیشه.سبز
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • بیا منم لایک ششم رو دادم


      یه جورایی احساس می کنم روایت زندگی یکی از اقوام نزدیک خودم رو نوشتی متن بدی نبود همین که استاندارد ها و المان های شهوانی مثل شربت ، ماساژ ، ماموریت خونه خالی ، دیدن سکس با کیفیت فول اچ دی از سوراخ کلید ، خراب شدن سینک ظرف شویی توش نبود لایک داشت


    •   saeedno15
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • عالی بود,قلم روان و خوبی داری, هرچی رفتیم جلوتر سلیقه ادمین توی آپلود کردن داستانا بهتر شد


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • داستان قشنگی بود.. خوبه ک بالاخره آپش کردی


    •   Hdictator
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • واقعا قشنگ بود (rose)


    •   علیبرقی
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • دختره باکره را نمیشه اعدام کرد همون جا توزندون عقدشون میکنند پرده را میزنن


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،1 روز
      • 12

    • یک بار داستانی خوندم که طرف رو میخواستن اعدام کنن از خانوادش پول فشنگ ها رو گرفتن و فردای اعدام یک سکه طلا به عنوان مهریه بردن درب خونه دختره که اعدام شده بود.
      این قانون این قوم وحشی هست که اول مجبور میکنه از فشار گشنگی و بیچارگی دست به هر کاری بزنی بعد به گناهی که خودشون باعث هستن نابودت میکنن اما نه به راحتی! در آخرین لحظات هم از جسمت بهره میبرند و خوی حیوانی خودشون رو ارضا میکنن.
      نفرین به این چنین قانون و قانون گذار.


    •   لاولی_شر
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • با تموم وجود حسش کردم (rose)


      لایک من تقدیمت.


      موفق باشی رفیق


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،1 روز
      • 10

    • لایک به داستان قشنگت


      و امیدوارم فقط داستان باشه


      من که از پژمردن یک شاخه گل
      از نگاه ساکت یک کودک بیمار
      از فغان یک قناری در قفس
      از غم یک مرد در زنجیر
      حتی قاتلی بر دار
      اشک در چشمان و بغضم در گلوست
      وندرین ایام،زهرم در پیاله،زهرمارم در سبوست


    •   arya2020a
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • محشر بود دمت گرم


    •   SattarMP
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • ماساژورم
      ? خدمات ماساژ در منزل ?


      ✅  ماساژ ریلکسی روغنی   
      ✅  ماساژ ارگاسم
      ✅  ماساژ درمانی 
      ✅  ماساژ تای
      ✅ ماساژ رگ گیری پا
      ✅ ماساژ گودی کمر
      ✅ ماساژ لیفتینگ صورت
      ✅ ماساژ فرم دهی شکم


      ?  فواید ماساژ و ارگاسم :
      ?  شادابی پوست بدن
      ?  تقویت سیستم ایمنی بدن
      ?  رفع خستگی از بدن
      ? افزایش احساس خوشی و آرامش


      ✅  بانوان متاهل یا مجرد که دنبال ماساژور مهربون، قابل اعتماد و مطمئن هستن پیوی پیام بفرستین.
      با هزینه خیلی کم و جلسه سوم کاملاً رایگان ?


      ☑️ بنده ارومیه ام
      خانمها از ارومیه ،تبریز و اطراف ، ....پیام بفرستید?یا تلگرام sattar_mp77


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • نصف شب چه غم نامه ای بابا اه دیس


    •   _secretam_
    • 3 هفته،1 روز
      • 12

    • با سلام خدمت همه ی عزیزانی که لطف دارند به من
      پ ن ۱ : این داستان ایده یکی از دوستام بود که ازم خواست تمومش کنم و منم به خاطرش تموم کردم


      پ ن ۲: منم شنیدم زمانای قدیم دخترای باکره رو اعدام نکردند ولی از اینترنت خوندم که این قانون کاملا اشتباهه دقیقا میخواستم به این موضوع اشاره کنم ولی بعدش فکر کردم ایراد میشه


      بازم ممنون از تک تک کامنتاتون


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • لايك (rose)


    •   ناصر39
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • خوب علیرغم اینکه قلم خوبی دارید اما من دیسکلایک می کنم
      اول اینکه قصاص نفس به جز در موارد استثنائی حداقل ۳ سال طول می کشد
      دوم اینکه چیزی به نام وصیت برای افرادی اتفاق می افتد که زمان مرگ خودشون رو نمی دونند و تمایل دارند بعد از مرگ این وصیت صورت بگیره
      برای یک اعدامی هیچ نیازی به وصیت نیست و می تونه که اما دلش رو هر طور دلش می خواد خرج کنه
      سوم چطور ممکنه که یک دختر بتونه چنین فاجعه ای رو به بار بیاره ؟ صرفا به خاطر اینکه چی متهور هست !
      نویسنده قلم خوبی داره اما نه سوژه رو بدرستی درک کرده و به واسطه‌ی همین کج فهمی کلا به بیراهه رفته
      به نظرم دیسکلایک تلنگری هست که چنین نویسندگانی راه خودش رو مجدد پیدا کنه


    •   royaei
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • نگارش و موضوع داستانت خیلی عالی بود اما به نظر من میتونستی خیلی بهتر از این بنویسی و یه سری توضیحات اضافه رو حذف کنی و به داستانت توضیحاتی اضافه کنی که بیشتر خواننده رو جذب کنه ؛
      مثلا میتونستی به علت حادثه و چگونگی حادثه قتل بیشتر بپردازی ؛
      این نظر منه و لزوما نمیتونه ایرادی برای داستان شما باشه ؛
      اما هم نگارش و هم ویرایش خیلی عالی بود ؛
      ممنون ؛
      موفق باشی


    •   Tirаss
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • خوب نوشتید
      رگه های روشنی از خلاقیت و استعداد تو نگارشتون به چشم میخوره ،امیدوارم اونقدر نوشتنو دوس داشته باشی که بتونی ازکار،استراحت و تفریحات و خلاصه همه چیزت بزنی و واسش وقت بگذاری
      گذشتن از اینا یعنی پرداختن بهای موفقیت فقط دراین صورته که شاهد موفقیت را دراغوش خواهی گرفت
      امااگه دوسش نداری زیاد درگیرش نشو ... عمر ما آدما اونقدری نیست که بشه واسه موفقیت توی دوتا هدف خرجش کرد نه اینکه عمرمون کوتاه باشه ها ...نه موفقیته که ته نداره .


    •   master.sam
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • سیکرت سعید برادر تبریک میگم.
      داستانت دیگه تلخ نبود کاسه زهر بود.
      خواستم دیس بدم چون قول نوشتن داستان درباره ترنس ها رو بهم دادی اما این دله لامصب ما ناغافل عاشق تو شده.
      13 سعید عشق منحوس من ;)


    •   1372Farid
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • عالی بود همین


    •   _secretam_
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • ناصر عزیزم واقعا کامنتت هر چند منفی به دلم نشست واقعا ممنون که مثل یک منتقد برای دیسلایکتون دلیل آوردید مرسی و واقعا مرسی


      فقط یک نقطه تو بخش آخر داستان من از سال حرفی نزدم و فقط گفتم آخرین ملاقات بود . اعدامی قبل از اعدام حق داره هر کیو خواست ببینه .


      شاید یک زن نتونه دو تا مرد رو بکشه ولی ترس بلای جونه . کسی که بترسه هر کاری که بلد نیست رو انجام میده .


      سوم تو موارد خاصی قاضی پرونده اجازه میده وصیت نامه اعدامی منتشر بشه این موضوع رو به چشم دیدم که میگم .
      بازم ممنون به خاطر نقد قشنگتون جناب ناصر که من نتونستم تو داستان توضیح بیشتر بدم صرفا که متن طولانی بشه . (rose)


    •   اژدرشب
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • اعصبانیت=عصبانیت
      موزی= موذی
      از نه جیب= از ته جیب
      به قدی دوسم = به قدری دوستم
      دای جان... خوشگلترتر...
      ببین نخوندم کامل غمنامتو فقط بگم که اساسی تو جمله بندی و نگارش مشکل داری. مثل جمله
      تصمیممو گرفتم= تصمیم گرفتم
      60تا این مدلی واست رو میکنم اگه فکر میکنی بیخود میگم.


    •   Hamidarakii
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • نگارشت عالی بود. مرررسی.... دمت جییییز


    •   Clay0098
    • 3 هفته،1 روز
      • 10

    • نویسنده عزیز
      لایک۱۰ تقدیم قلم توانای شما
      قبلا نظر بی ارزشم رو خدمتتون گفتم
      خوشحالم موندگار شدید و هر داستان بهتر از قبل...
      موفق باشید


    •   Clay0098
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • ببخشید ۲۱


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • چرا اینجوری می نویسید
      دست و بال آدم رو میبندید خوب مینویسید
      لایک برادر
      یه ماساژ ارگاسم مهمون من حاجی
      به این پسره که زیر داستانت آگهی داده بگو مهمون کابوسم


      Sexybreasts جان
      بابا شوخی کردم
      نظراتت هی داره آب میره
      هر جوری دوست داری بنویس
      نظرمون رو نسبت بهت زیر داستان معلمه گفتم برو بخون


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • گاهی وقت ها داستان هایی نوشته میشه که تا عمق وجود خواننده رو میسوزونه. داستان بدبختی آدمها تموم نمیشه.زندگی همیشه هزار رنگ داره که جز سیاهیش نصیب کسی نمی کنه .
      آقای سیکرتم عزیز !
      این داستان شما صرف نظر از ایراد های نگارشی و تایپی بسیار عالی بود .
      قطعا ایرادات و نواقصی داشت اما داستان به حدی عمیق بود که نیازی به برشمردن ایرادات نیست
      آفرین به قلم شما.
      لایک تقدیمتون


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • لایک من ۲۱ شد


    •   SSAa699
    • 3 هفته،1 روز
      • 9

    • دستت درد نکنه عزیزم داستان جذابی نوشتین ارزش خوندنشو داشت
      درسته که این داستانه و واقعیت نداره اما مشابه قسمت پایانی داستان. رو کاملا حس کردم میدونم دل کندن همیشگی از کسی که دوسش داری خیلی
      سخته ..منم وقتی مادرمو از دست دادم واز تنها غمخوارم جداشدم و میدونستم که راه باز گشتش دیگه نیست اون لحظه خداحافظی همیشگی ازش واقعا برام سخت بود و دردناک اصلا نمیتونم توصیفش کنم ///
      لایک 23 (rose)


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • CaboOs1 دوست خوب و مهربون و شيطون خودمى :-*
      حالم خوب نبود نتونستم كامنت بزارم :(


    •   ناصر39
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • پیشرفت برای چنین نویسندگانی قطعا متصور هست
      وقتی که یک نویسنده به تک تک کامنت ها دقت می کنه و حتی برای کسانی که منصفانه به نقد داستان می پردازند. توضیح می دهد این یعنی کمال .
      من کماکان به موضوعاتی که نوشتم اعتقاد دارم اما مطمن هم هستم که اگر اطلاعات من در زمینه موضوع این داستان ها زیاد نبود قطعا لایک می کردم
      نویسنده از دوستان بسیار خوب من خواهند بود و من مطمن هستم که ایشان راه درست را طی می کنند


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • داستان قشنگی بود.ممنون از زحمتی که کشیدین (clap)


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • الهی من تو رو بیمیرم sexy
      خدا بد نده
      الان بهتری؟زودتر میگفتی تو کامنت اولم اسم یه کمپوت آلبالویی سیبی چیزی میبردم
      تو واقعیت که کاری از دستم بر نمیاد


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • CaboOs1
      نه خوب نيستم
      ممنون لطف دارى


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • در کل خوب بود.
      سه نکته به نظرم رسید برای بهتر شدن داستانهات:
      اول لرزش موقع ارضا شدن ، مگه رو ویبره بود مثل اینکه داستانهای شهوانی روت تاثیر گذاشته
      دوم چجوری یه دختر جوون دو تا مرد را میکشه؟ تازه بدون اینکه آسیبب ببینه
      و سوم در درونم تصادف شد یعنی چی ؟!!!
      لایک میکنم باشد که رستگار شوید


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • رسما بغضم گرفت عالی بود
      واقعا همچین چیزایی زیاد پیش میاد فقط اکثر وقتا دور از چشم ما و بقیه
      امیدوارم هرچه زودتر مشکلات قشر ضعیف جامعه ریشه کن شه و همه یه نفس راحت بکشن از دست این لاشخورایی ک از ضعف این قشر اینجوری سواستفاده میکنن


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • صدرا جان عالی بود.من که خیلی حال کردم.
      دیگه به درجه ای از عرفان رسیدم از روی اسم داستان ها میفهمم نویسنده کیه.
      داداشی ۲۷منم.
      خوب داری پیش میری،بیشتر ازت بخونیم.لایک


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • Parto جان
      خوبی؟


      حمید سیگاری
      سایه ت سنگین شده داداش
      کلاس میزاری واسه ما یا داری رمان جدید مینویسی؟
      میخواستم بنویسم سایت سنگین شده گفتم سوتفاوت میشه


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • فرفريسم عزیز مسلمان ها میگن نباید دختر باکره رو اعدام کرد،قبل اعدام حتما باید با یه نفر که چه بهتر یه آخونده شکم گنده باشه عقد کنه و طرف باهاش سکس کنه بعد اعدامش کنن.


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • حقیقتهای تلخ زندگی


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • :-( چقدر قشنگ بود داستان! :-( (rose) (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • کابوس عزیز هستم،چند روزه به سختی وارد سایت میشم.اونم به عشق تو و ددستای خوبمونه.
      Sexybreasts عزیز شما هم ایشالا یک هفته دیگه خوبه خوب میشی غصه نخور عزیز.
      به منم نزدیک نیستی چهار تا دمنوش بدم سرحال بیای.


    •   Man.to.ok
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • سلام قشنگ بود اره دختر اگر باکره باشه میتونه تو زندان عقد کنه وبه کلبه بره کلبه تو زندان جای که زندانیها میتونن ماهی یبار زن یا شوهر خودشون ویه شب داشته باشن ولی دفاع از خود بود اثباتش سخته نباید اعدام بشه ولی میشه چون اینجا ایرانه


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • به عشق من که نیست
      یه چی بگو بگنجه
      نکنه به sexy مشاوره دادی چی بخوره
      حالش خوب قبل از ظهر میگفت میخندید یه دفه دیدی چه جوری جواب داد؟
      چی گفتی بخوره؟
      حمید سیگاری دارم میرم گوشیمو عوض کنم Apple بگیرم


    •   Ehsanr9
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • با این گرونی بنزین و باخت تیم ملی به عراق اینا چیه مینویسین
      یه کس مشهدی هم نیست کونش بزاریم
      اصلا اوضاع خوب نیست


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • داستان خوبی بود، خیلی جا داشت که در مورد شخصیت های اصلی پردازش بیشتری بشه و اگر نگرانی از طولانی شدن بود میتونست دو یا چند قسمتی باشه، قلمتون رو دوست دارم، موفق باشی دوست عزیز، لایک سی و پنجم تقدیم شد


      در ضمن عصبانیت نیازی به الف در اولش نداره، این تنها مورد ویرایشی بود که به چشمم اومد.


    •   ahmadza60
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کوس تفت دادن هنره


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • دوست من ایکاش یک بار قبل از ارسال داستان،اونو بخونی و ادیت نهایی رو روش انجام بدی، حیف از قلم و موضوع قشنگت هست که با این چیزا بچشم نیاد.
      داستان به داستان بهتر میشی (rose) (rose)


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته
      • 2

    • دمت گرم فووقالهاده بود


    •   آقای بلند
    • 3 هفته
      • 1

    • چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   SSAa699
    • 3 هفته
      • 2

    • Teymyr9898 جان عزیزم :
      ممنونم از لطفت عزیز دلم
      آرزو میکنم همیشه سایه پدر مادرت بالای
      سرت باشه و عمری طولانی داشته باشن عزیزم
      مرسی گلم .. (rose)


    •   Adolph
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی
      عالی
      عالی
      عالی
      عالی
      عالی


    •   Farzadfateh
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • بسيار زيبا و عالي بود . تك تك لحظه هاش رو ميشد عين يه فيلم ديد ???


    •   Joker1996
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • من کاری ندارم به نوع نوشته که در حد خودش مطلوب بود ولی واقعیت های زندگی ما هستن خیلی ها رو امثال دایی جان به بدبختی کشوندن امیدوارم در صلح و ارامش به کوس و کیر مورد نظر برسید ??


    •   خسته+
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • گلومو بغض گرفت ای تو روحت
      انگار منم پیش شما بودم در لحظه لحظه کلمات (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو