درّه فراموشی

    یکی از مشکلات عمده ای که من توی نوشتن باهاش مواجه هستم، ایده داستانه. متاسفانه بعد از نوشتن چند صفحه ای از وام بلا عوض با این مشکل تو ادامه ی روند داستان مواجه شدم و مجبور به توقف شدم. از طرفی چون از شروع داستان خوشم اومده بود و براش زحمت کشیده بودم. حیفم اومد نصفه بمونه این شد که ادامه داستان رو به یکی از دوستانم واگذار کردم و خودم دیگه پیگیر ماجرا نشدم.
    و در آخر وام بلا عوض ارسالی از طرف یکی از دوستانم شد که بنا به دلایلی، که یکیش و عنوان کردم، به اسم من فرستاده شد. اما متاسفانه یا خوشبختانه من تصمیم به ادامه دادن نوشتم گرفتم و با یکم ویرایش بخش اول وام بلا عوض رو ضمیمه داستانم کرد.
    برای راحتی خواننده داستان رو پارت بندی کردم و امیدوارم حوصله کنید...
    ضمنا مطمئن باشید اگه اقتباسی صورت بگیره حتما منبع عنوان میشه. مگر اینکه به خواست خوده نویسنده و بنا به دلایل واضحی از ذکر نام امتناع بشه.




    پارت اوّل:
    رقص عربی بهترین گزینه برای شروع یک سکس ناب بود.
    لباس مخصوصمو پوشیدم...
    ی سوتین که زیرش حاشیه های آویزون داشت و دامن نرمی که وقتی شروع به راه رفتن میکردم، دوتا چاک طرفینش باعث میشد پاهام در معرض دید قرار بگیرن. تزئینات لباس سکه ها و پولک های نقره ای رنگش بود و رنگه خوده لباس ی صورتی ملایم و دخترونه بود.
    موهای لَختمو که محض اطمینان اتو کشیده بودم باز کردم؛ تا روی باسنم میرسید.
    تتوی روی ترقوه و لمس کردم و نگاهی گذرا به ناخنام انداختم که روشون لاک صورتی زده بودم.
    چشمای سبز روشنمو با رنگای خاکستری مشکی حسابی آرایش کرده بودم. تاثیر رنگ خاکستری باعث شده بود چشمامم همون رنگی بنظر برسن.
    " Chanel No5"
    عطر مورد علاقمو برداشتم و روی مچ دوتا دست و شاهرگ گردنم زدم.
    ی رژ قرمز آتیشی رو لبای برجستم کشیدم و با رضایت تو آینه به خودم چشمکی زدم..
    با پاهای برهنم سرامیکا رو لمس کردم و از اتاق بیرون رفتم.
    صهیب روی مبل نشسته بود و چون نیم رخش به طرف من بود متوجه اومدنم نشده بود.
    آروم خودمو کشیدم کنار و با صدای نسبتا بلندی بهش گفتم چشماشو ببنده و تا نگفتم باز نکنه.
    اطاعت کرد....
    جلو رفتم و آهنگ مورد نظرمو پلی کردم، ازش خواستم چشماشو باز کنه.
    به نرمی و با ضرب آهنگ شروع به رقصیدن کردم؛ هر لحظه چشماش یجایی از بدنم قفل میشد و حریصانه بدنمو ورانداز میکرد که با دلبری براش مشغول پیچ و تاب خوردن بود.
    زل زده بودم تو چشماش و با لبخندی که چاشنی صورتم کرده بودم آروم به بدنم موج میدادم و کمرم و به چپ و راست حرکت میدادم.
    پشت بهش ایستادم؛ موهامو با دوتا دستم بالای سرم جمع کردم. کمرمو قوس دادم و شروع به لرزوندن پایین تنم کردم.
    با طنازی رو بهش چرخیدم ، موهامو ول کردم و بهش چشمک زدم.
    مدام دستشو بین موهای خوش حالتش میبرد و چنگشون میزد. چشمای به خون نشستش از حال خرابش خبر میدادن.
    نیم رخ بهش ایستادم پای چپمو جلو گذاشتم. با سینه ی پام روی زمین ضربه زدم و آروم و با رقص کمرمو به سمت عقب خم کردم. موهام پشتم ریختن و تو هوا معلق شدن.
    آخرای آهنگ بود که رفتم نزیک و جلوش زانو زدم، یکم نشسته رقصیدم و دستمو زدم به زمین جلوی پاهاش... بعدم دستمو بوسیدم.
    آهنگ تموم شد....
    با تموم شدن آهنگ تازه متوجه شدم که فقط من نیستم که نفس نفس میزنم. قفسه سینه ی صهیب تند و محکم بالا پایین میشد و صدای نفسای سخت و سنگینش، تو نفس زدنای من گم شده بود.
    از جاش بلند شد... دستمو گرفت و سمت اتاق برد.
    جلوی آینه ایستادم. از پشت بهم چسبید؛ سفتی کیرشو از روی دامن نرمم به وضوح احساس میکردم، لبای خیس و تبدارش و روی گردنم گذاشت و پوست لطیفمو مکید. ی دستش دور کمرم حلقه شد و دست دیگش از بین چاک دامنم رسید لای پاهام...... شرتمو درآورده بودم و فقط دامن پام بود.
    از خیس بودن لای پاهام یکمی خجالت کشیدم و سرمو به شونش چسبوندم... عین دختر بچه ها از تصور سکس با صهیب خیس شده بودم.
    انگشتای مردونش مشغول ور رفتن با چوچول پف کردم شدن.
    ناله های ریزم دست خودم نبود. ناخودآگاه به کمرم قوس دادم تا اون سفتی بین شلوارشو لای کونم بفرستم.
    صهیب از تو آینه خیره شده بود بمن و هرم نفسای داغش پوستمو میسوزوند.
    انگشتاش مثل ی ماهی بین چاک کسم لیز میخوردن. کسمو چنگ زد و بهش سیلی زد که بخاطر خیسی زیادش صدای شلپ شلپش تو اتاق پیچید و "جووون" کشیده ای از بین لبای صهیب خارج شد.
    دستمو بردم پشتمو کیرشو از روی گرمکنش فشار دادم؛ گیره سوتین و باز کرد.
    رو بهش ایستادم و سینه های درشتمو از حصار سوتین آزاد کردم.
    جلوش زانو زدم و شلوار و شرتشو درآوردم، خودش تیشترشو از تنش بیرون کشید... موهامو چنگ زد و سرمو به طرف کیرش هدایت کرد.
    رگای متورم کیرش و پوست صورتیش که حالا روبه قرمزی میزد مهر تائیدی به شهوت زیادش بود.
    زبون خیسمو روی تخماش میکشیدم و آروم سرشو میک میزدم.
    نصف کیرشو تو دهنم میبردم و زبونمو دورش میچرخوندم.
    گاهی از تو آینه بی پروا به بدنم نگاه میکرد و من از این صحنه داغ میشدم.
    موهامو تو دستش جمع کرد و با فشار کمرش حجم بیشتری از کیرشو تو دهنم جا داد؛ ناخودآگاه چشمام قفل نگاش شده بود.
    با دهن نیمه باز آروم و مردونه ناله میکرد و تو دهنم کمر میزد.
    تا حد ممکن کیرشو تو دهنم چپوند و کمرشو ثابت نگه داشت؛ با دستام پاهاشو گرفته بودم. راه نفس کشیدن نداشتم...
    میخواستم تحمل کنم، ولی نمیشد و آخر با برخورد کیرش به ته حلقم اوق زدم و کیرشو بیرون کشید.
    فوری خواستم معذرت خواهی کنم، اما با دیدن لبخند کمرنگ و خمارش منم لبخند زدم.
    بلندم کرد و ازم خواست رو تخت دراز بکشم. دامنمو درآوردم و رفتم روی تخت.
    جلو اومد، مچ پای چپمو گرفت و منو لب تخت کشید. گاز آرومی از ساق پام گرفت و بعد جاشو مکید.
    با دستاش پاهامو باز کرد و لبای داغشو چفت کرد روی کسم. از فرط لذت موهاشو چنگ زدم و کمرمو از تخت بلند کردم.
    صدای ناله هام اتاق و پر کرد....
    با دوتا انگشتاش لای کسمو باز کرده بود و با زبون داغش چوچولمو چپ و راست میکرد.
    پاهامو به پشتش میکشیدم و با ناله ازش میخواستم تندتر ادامه بده.
    گاهی محکم چوچولمو میمکید و گاهی آروم گازش میگرفت که باعث میشد از شدت لذت جیغ بزنم.
    فشار دستاش مانع از این میشد که پاهامو ببندم...
    حس ته ریش زبرش که پوست لطیفمو خراش میداد، جای اینکه آزارم بده داشت دیوونه ترم میکرد.
    با حس نرمی زبونش که لای چاک کسم کشیده میشد و ضربه ی زبونش به چوچولم، دیگه نتونستم طاقت بیارم و با فشردن پاهام به سرش و ناله ای از ته دل شل شدم تو بغلش....
    با شستش دهنشو پاک کرد. شکممو بوسید و خودشو بالا تر کشید.
    سینه هامو تو دستش گرفت و محکم چنگ زد، جوری که رد انگشتاش رو پوست سفیدم قرمز شد و "آخ" آرومی از گلوم خارج شد. نوک یکی از سینه هامو برد تو دهنش و با زبونش بهش ضربه زد.
    عین ی بچه کوچیک سینه هامو به نوبت میک میزد و میخورد.
    وقتی خوب سیر شد کامل خودشو کشید روم.
    کیرش روی پوست کسم کشیده میشد و لای چاک نازم سر میخورد.
    پاهامو بیشتر باز کردم و بازوشو چنگ زدم.
    چند بار آروم سرشو فشار داد رو ورودی واژنم. بار آخر لبای خیسش روی گردنم چفت شد و همزمان با میکده شدن پوست گردنم سفتی کیرشو توی کسم حس کردم. لبمو از درد گاز گرفتم. با بی جونی پشتشو چنگ زدم و اسمشو صدا زدم... سرمو نوازش میکرد و مدام قربون صدقم میرفت؛ جای جای بدنمو غرق بوسه کرد و مکید تا دردم یادم بره...
    نمیدونم چقد گذشت....
    کمر زدن صهیب شدت و سرعت بیشتری گرفت... با ناله ای که شبیه نعره بود رو شکمم خالی شد و کنارم دراز کشید.
    لبمو بوسید و مشغول نوازش موهام شد؛ زمزمه حرفاشو ناواضح میشندم.
    از شدت ضعف خوابم برد...
    پارت دوّم:
    غلت زدم و سعی کردم تو قسمت خنک تری از ملافم فرو برم. اما با صدای تیز "سهیلا" و در زدنش مجبور شدم چشمام و باز کنم و تو تختم بشیم. با انگشت سبابه و شستم چشمام و مالیدم و سعی کردم به خاطر بیارم که چرا لخت خوابیده بودم؟
    با یادآوری سکس نابم با صهیب لبمو گاز گرفتم و ملافه رو تا روی سینم بالا کشیدم. به قصد پیدا کردن لباسام تو اتاق چشم چرخوندم و با دیدن لباس خواب مشکی رنگی از جنس ساتن، با بی حالی همون و تن کردم و از اتاق بیرون رفتم.
    آبی به دست و صورتم زدم و راهی آشپزخونه شدم. ظاهرا جز سهیلا کسی خونه نبود. حدس زدم که صبح صهیب درو براش باز کرده باشه. اگه هر شرایط دیگه ای بود امکان نداشت باهاش سر ی میز غذا بخورم، اما به حدی گرسنه بودم که وجود سهیلا رو فراموش کردم. بی توجه به سلامش پشت میز نشستم و برای خودم لقمه پر ملاتی از کره و عسل و گردو گرفتم.
    ی لیوان چایی برام ریخت و رو به روم نشست. گوشه لبم بالا رفت. با دیدن پوزخندم دوباره صدای پر از عشوش تو گوشم پیچید.
    _ای وای عزیزم ببخشید. باز فراموش کردم چایی نمیخوری. الان برات شیر میارم.
    _نمیخوام.
    چند لقمه ای نخورده بودم که دیدم داره برای گفتن حرفی دست دست میکنه. یکمی نگام کرد و با حالت نامطمئنی گفت: مستانه جون یچیزی بگم ناراحت نمیشی؟
    جدا انتظار داشت باور کنم که ناراحتیم براش مهمه؟
    بی تفاوت گفتم:میشنوم.
    _میدونم این چیزا بمن ربطی نداره ها، ولی بنظرم بهتره یذره تو لباس پوشیدنت دقت کنی. بهرحال صهیب جان برادرته، مجرده، زشته تو رو با این وضعیت ببینه حالا باز موقع هایی که ما هستیم اشکالی نداره ولی خب تو خلوت مراعات کنی به نفعته.
    زهرمارم شد. طبق معمول...
    دستامو رو میز گذاشتم و سریع از جام بلند شدم. خم شدم تو صورتش و گفتم: اولا همونطور که خودت گفتی بهت ربطی نداره. دوما بهتره به سر و وضع خودتم ی نگاهی بندازی. بابای بدبختم چی واست کم گذاشته که بند کردی به صهیب؟ خیال کردی نمیدونم صب تا شب اینجا پلاسی تا قاپش و بدزدی، بابام و از چنگم درآوردی چیزی بهت نگفتم عمرا اگه بزارم دستت به صهیب برسه.
    تا خواست دهنشو باز کنه و مزخرف تحویلم بده با قدمای بلندی رفتم تو اتاق و درو بستم. ناخودآگاه شروع کردم غش غش خندیدن.
    "ابله"
    ی سیگار آتیش زدم و به در بالکن تکیه دادم.
    پک عمیقی زدم و دود تلخ و گس سیگار و توی ریه هام فرستادم. سوز پاییزی شلاق زنان به صورتم میخورد و لرز بدی تو تنم افتاده بود، اما بی تفاوت به تماشای اطراف ایستادم.
    برعکس صهیب من حسابی مامانی بودم و اگه مامان رعنا هنوزم مجرد بود قطعا ترجیح میدادم پیش اون بمونم. ولی وقتی ازدواج کرد دیگه میلی به زندگی باهاشون نداشتم. مامانم وقتی متوجه شد بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره، برای همیشه از ایران رفت.
    به بابام گفته بودم که سهیلا رو توی این خونه نیاره تا آرامش من و صهیب بهم نخوره. ولی خانم واسه خود شیرینی هم که بود، حداقل هفته ای یکبار میومد تا مثلا بهمون سر بزنه و سوهان روحمون میشد.
    بهرحال هم من هم صهیب به داشتن مزاحم عادت کرده بودیم.
    بهش گفتم چشمش دنبال صهیب. اما چرت گفتم؛ سهیلا اونقدری زرنگ بود که با ی اشتباه زندگی شو بهم نریزه.
    اون به اندازه کافی از بابام بهش میرسید. اینکه بخواد به صهیب بند کنه ریسک بزرگی بود و با وجود زیرکی که داشت، من بعید میدونستم این کار و انجام بده. ولی این و مطمئن بودم که واسه صهیب نقشه کشیده و برنامه داره. جدیدا خیلی بیشتر از قبل میومد خونمون و خیلیم به صهیب توجه میکرد. واسه همین سعی کردم با زبون بی زبونی بهش بگم برعکس بابام، صهیب برام خیلی مهمه.
    به بابا گفته بودم دوست ندارم کلید خونه رو کسی داشته باشه و وقتی متوجه شدم سهیلا کلید داره، قفل در و عوض کردم تا بلکه فضولیاش کمتر بشه.
    بهتر هم شده بود. دیگه کسی نمیتونست بدون اجازه وارد خونه بشه.
    صدقه سری شیطتنای دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم. نمیدونم صهیب با چه جونی صبح زود رفته بود سرکار. آخرین پک و به سیگار زدم و در بالکن و بستم. عین ی جنازه افتادم رو تخت و برای اینکه از سهیلا فرار کنم خیلی زود خوابم برد.
    پارت دوّم:
    غلت زدم و سعی کردم تو قسمت خنک تری ازملافم فرو برم. اما با صدای تیز "سهیلا" و در زدنش مجبور شدم چشمام و باز کنم و تو تختم بشیم. با انگشت سبابه و شستم چشمام و مالیدم و سعی کردم به خاطر بیارم که چرا لخت خوابیده بودم؟
    با یادآوری سکس نابم با صهیب لبمو گاز گرفتم و ملافه رو تا روی سینم بالا کشیدم. به قصد پیدا کردن لباسام تو اتاق چشم چرخوندم و با دیدن لباس خواب مشکی رنگی از جنس ساتن، با بی حالی همون و تن کردم و از اتاق بیرون رفتم.
    آبی به دست و صورتم زدم و راهی آشپزخونه شدم. ظاهرا جز سهیلا کسی خونه نبود. حدس زدم که صبح صهیب درو براش باز کرده باشه. اگه هر شرایط دیگه ای بود امکان نداشت باهاش سر ی میز غذا بخورم، اما به حدی گرسنه بودم که وجود سهیلا رو فراموش کردم. بی توجه به سلامش پشت میز نشستم و برای خودم لقمه پر ملاتی از کره و عسل و گردو گرفتم.
    ی لیوان چایی برام ریخت و رو به روم نشست. گوشه لبم بالا رفت. با دیدن پوزخندم دوباره صدای پر از عشوش تو گوشم پیچید.
    _ای وای عزیزم ببخشید. باز فراموش کردم چایی نمیخوری الان برات شیر میارم.
    _نمیخوام.
    چند لقمه ای نخورده بودم که دیدم داره برای گفتن حرفی دست دست میکنه یکمی نگام کرد و با حالت نامطمئنی گفت: مستانه جون یچیزی بگم ناراحت نمیشی؟
    جدا انتظار داشت باور کنم که ناراحتیم براش مهمه؟
    بی تفاوت گفتم:میشنوم.
    _میدونم این چیزا بمن ربطی نداره ها، ولی بنظرم بهتره یذره تو لباس پوشیدنت دقت کنی. بهرحال صهیب جان برادرته، مجرده، زشته تو رو با این وضعیت ببینه حالا باز موقع هایی که ما هستیم اشکالی نداره ولی خب تو خلوت مراعات کنی به نفعته.
    زهرمارم شد. طبق معمول...
    دستامو رو میز گذاشتم و سریع از جام بلند شدم. خم شدم تو صورتش و گفتم: اولا همونطور که خودت گفتی بهت ربطی نداره. دوما بهتره به سر و وضع خودتم ی نگاهی بندازی. بابای بدبختم چی واست کم گذاشته که بند کردی به صهیب؟ خیال کردی نمیدونم صب تا شب اینجا پلاسی تا قاپش و بدزدی، بابام و از چنگم درآوردی چیزی بهت نگفتم عمرا اگه بزارم دستت به صهیب برسه.
    تا خواست دهنشو باز کنه و مزخرف تحویلم بده با قدمای بلندی رفتم تو اتاق و درو بستم. ناخودآگاه شروع کردم غش غش خندیدن.
    "ابله"
    ی سیگار آتیش زدم و به در بالکن تکیه دادم.
    پک عمیقی زدم و دود تلخ و گس سیگار و توی ریه هام فرستادم. سوز پاییزی شلاق زنان به صورتم میخورد و لرز بدی تو تنم افتاده بود، اما بی تفاوت به تماشای اطراف ایستادم.
    اگه مامان رعنا هنوزم مجرد بود قطعا هم من و هم صهیب ترجیح میدادیم پیش اون بمونیم. ولی وقتی ازدواج کرد دیگه میلی به زندگی باهاشون نداشتیم. مامانم وقتی متوجه شد بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره، برای همیشه از ایران رفت.
    به بابام گفته بودم که سهیلا رو توی این خونه نیاره تا آرامش من و صهیب بهم نخوره. ولی خانم واسه خود شیرینی هم که بود، هفته ای یکبار میومد تا مثلا بهمون سر بزنه و سوهان روحمون میشد.
    بهرحال هم من هم صهیب به داشتن مزاحم عادت کرده بودیم.
    بهش گفتم چشمش دنبال صهیب. اما چرت گفتم؛ سهیلا اونقدری زرنگ بود که با ی اشتباه زندگی شو بهم نریزه.
    اون به اندازه کافی از بابام بهش میرسید. اینکه بخواد به صهیب بند کنه ریسک بزرگی بود و با وجود زیرکی که داشت، من بعید میدونستم این کار و انجام بده. ولی این و مطمئن بودم که واسه صهیب نقشه کشیده و برنامه داره. جدیدا خیلی بیشتر از قبل میومد خونمون و خیلیم به صهیب توجه میکرد. واسه همین سعی کردم با زبون بی زبونی بهش بگم برعکس بابام، صهیب برام خیلی مهمه.
    به بابا گفته بودم دوست ندارم کلید خونه رو کسی داشته باشه و وقتی متوجه شدم سهیلا کلید داره، قفل در و عوض کردم تا بلکه فضولیاش کمتر بشه.
    بهتر هم شده بود. دیگه کسی نمیتونست بدون اجازه وارد خونه بشه.
    صدقه سری شیطتنای دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم. نمیدونم صهیب با چه جونی صبح زود رفته بود سرکار. آخرین پک و به سیگار زدم و در بالکن و بستم. عین ی جنازه افتادم رو تخت و برای اینکه از سهیلا فرار کنم خیلی زود خوابم برد.
    آلارم مبایلم منو متوجه گذر زمان کرد. چشم باز کردم و دیدم صهیب کنارم خوابیده. حتما سهیلا رفته بود. بچم انقد خسته بود که با صدای آلارم از جاش جم نخورده بود. دستم و بین موهاش بردم و به صورتش نگاه کردم. همه چیزش مثل رعناجون بود؛ پوست سفید، چشم و ابروی مشکی، مژه های پرپشت و بلند... هرچقدر تو بیداری اخمو بود تو خواب مثل ی پسر بچه مظلوم میشد.
    بوسه آرومی رو گونش گذاشتم و فوری لباس پوشیدم و راهی آموزشگاه شدم. هنرجوی ویلون و مدرس سنتور بودم. تنها مکان زندگیم که مطلق آرامش بود همین آموزشگاه بود و بس. با اینکه خیلی ازم انرژی میگرفت ی شادی خوبی بهم میداد و این منو آروم میکرد.
    ی حسن دیگه آموزشگاه "سیامک" بود. به جرات میتونستم بگم سیامک بهترین دوستم در طول زندگیمه. ی پسر شوخ که روانشناسی خونده بود و از شانس خوبه من تو آموزشگاه ساز کوبه ای تدریس میکرد. با اینکه میدونستم وضع زندگی جالبی نداره هیچ وقت بدون لبخند ندیده بودمش. گاهی وقتا که از چیزی ناراحت بودم دعوتش میکردم خونمون و باهم اونقدر ساز میزدیم و میخندیدیم که غمم یادم بره.
    کلاس جفتمون تو ی اتاق برگزار میشد و قبل از من سیامک تدریس داشت. معمولا همیشه اضافه تر میموند چون نه خودش دلش میومد از بچه ها دل بکنه و نه بچه ها ولش میکردن. وقتی وارد شدم با لودگی رو تنبک ضرب گرفت و با لهجه شیرین یزدی خوند:
    یَتا کوچه حالا دوتا کوچه
    چَش و چالش همه شد آلوچه
    هرجا میشینه جَم مِشه مورچه
    بس که شیرینی عَین کلوچه...


    لبام و جمع کردم تا نخندم و اخم تصنعی کردم. با اعتراض اسمش و صدا زدم که باعث شد قهقه بچه ها بلند تر بشه و دستای سیامک به نشونه تسلیم بالا بره...
    پارت سوّم:
    با شلوارک جین و نیم تنه گشاد سفید رنگی اومد روی مبل جلوی من دراز کشید و خودش و مشغول کار با گوشیش نشون داد. ساق پاهای خوش تراش و سفیدش و بهم میمالید و با یقه لباسش ور میرفت. پاهای کشیدش با لاک صورتی و پا بند ظریفش هزاران برابر جذابتر شده بودند.
    خوب میشناختمش مستیقما منو وادار نمیکرد از کارم دست بکشم ولی کاری میکرد که مجبور بشم برم طرفش و بعد اگه گلایه کردم بگه: "خو بمن چه به کارت میرسیدی مگه من دست و پاتو بسته بودم؟"
    دست برد توی یقه لباسش و گردنبد شو بیرون کشید ی زنجیر نازک که بجای پلاک، حلقه تعهدمون بهش آویخته شد بود. حلقه رو بین انگشت سبابه و شستش گرفت و روی لبای برجستش کشید ظاهرا قصد نداشت دست از بازی برداره...
    لپ تاپ و بستم و عینکم و روش گذاشتم. از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق، خیلی از زمان دراز کشیدنم روی تخت نگذشته بود که وارد اتاق شد و لب تخت نشست.
    چه بوی خوبی میدی...
    تک ابرویی بالا انداختم. همیشه از عطر ملایم بدش میومد و هر وقت استفاده میکردم تا یک هفته نق میزد. حالا شده بود بوی خوب؟
    خودش و کشید روی پام، موهای لخت خرمایشو ریخت ی طرف گردنش؛ کش گرمکنم و کشید پایین و کنجکاوانه توی شلوارم سرک کشید.
    دنبال چی میگردی؟
    لباشو جمع کرد و گفت: اوووم. یچیز خوشمزه.

    بازجویانه پرسیدم: پیش من چکار میکنه؟
    چشمای سبزشو ریز کرد و گفت: خودت گفتی که ماله منه، ولی امانت پیشت میمونه. هر وقتم خواستم بهم میدیش.
    خب؟
    کلافه و کمی معترضانه گفت: عه صهیب. میخوای حرف بکشی؟ اصن نمیخوام.
    داشت از تخت پایین میرفت که بازوش و گرفتم و طرف خودم کشیدمش. بدون مقاومتی تو بغلم ولو شد. بوسه آرومی رو لبش گذاشتم و گفتم: خیلی خستم. شیطونی نکن باشه؟
    با چشمای درشتش زل زد بهم و آروم سرشو تکون داد. دراز کشیدم و سرشو گذاشتم رو سینم. انگشتام و بین موهاش برده بودم و موهای بلندش و شونه میکردم؛ سرش و عقب کشید و رو بازوم گذاشت. میخواست نگام کنه...
    _چیزی شده؟
    چشمام و بستم و گفتم: نه.
    مطمئن بود بهش دروغ نمیگم و من از اطمینانش سو استفاده کرده بودم. دیگه ادامه نداد... خیلی خوب شد که ادامه نداد چون نمیخواستم بهش بگم که بهش شک کردم.
    سهیلا...
    سهیلا...
    سهیلا...
    اون زن لعنتی دست از سرم بر نمیداشت. انقدر مطمئن از رابطه مستانه با بقیه برام میگفت که هر کسی جای من بود قطعا حرفاش و باور میکرد. تا امروز مقاومت کرده بودم و برام مهم نبود چی میگه؛ ولی وقتی اسم "سیامک" و برد ناخودآگاه داغ کردم. تنها کسی که مستانه همیشه ازش تعریف میکرد و دوسش داشت سیامک بود. تنها کسی که باعث شده بود حسود بشم همون پسره بود.
    وقتی سهیلا گفت دیده که سیامک اومده تو خونمون ی صدایی ته ذهنم بهم گفت: اینبار سهیلا داره راست میگه. حسی باعث شده بود نتونم مستانه رو همراهی کنم. هم شک و هم شرمِ ناشی از شک باعث شده بود پسش بزنم.
    با انگشتش خطوط نا مفهمومی رو سینم میکشید. برخورد سر انگشتای سردش با سینه داغ و ملتهبم دوباره داشت حالم و بد میکرد. مچ دستش و گرفتم بوسه ای روش زدم.
    خیلی زود خوابم برد...
    پارت چهارم:
    صهیب برای کارش ی مدتی رفته بود شیراز و من تنها بودم. چند روزی میشد که سلیقه غذاییم برعکس شده بود. عطرایی که اذیتم میکردن بنظرم خیلی خوش بو میومدن و عطرای مورد علاقم برام تهوع آور بودن. با معده خالی انقد ترشی میخوردم که معدم به سوزش میوفتاد...
    با دیدن جواب آزمایش چشمام سیاهی رفت. حالا باید چه خاکی تو سرم میریختم؟ به بابام میگفتم این بچه پسرته که تو شکمم داره جون میگیره؟ بار آخری که قرص خورده بودم حالم بد شده بود و بالا آورده بودم؛ ولی اصلا فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیوفته.
    با حواسپرتی و درموندگی خودم و تا خونه رسوندم. به محض باز کردن در تمام محتویات معدم به دهنم هجوم آوردن بدون اینکه در و ببندم کیف و برگه آزمایش و پرت کردم رو زمین و دویدم سمت دستشوویی. اونقدر عق زدم که شکمم درد گرفته بود. با بی حالی مشتی آب رو صورتم ریختم که صدای گنگ پدرم باعث شد فوری برم بیرون. برگه آزمایش دست سهیلا بود و نگاه ناباورانه پدرم میخ برگه شده بود. سهیلا چشمش به من افتاد و با دست به طرفم اشاره کرد.
    _اونجاست منصور.
    پدرم با دو تا گام بلند خودش و بهم رسوند تو چشمام زل زد و پرسید: حامله ای؟
    دوتا قطره اشکی که از گوشه چشمم روان شد جواب مثبتی به سئوال پدرم بود. خیلی زود یک طرف صورتم سوخت. کنار دیوار سر خوردم رو زمین. اون زمان نگاه مفتخر سهیلا تنها چیزی بود که آزارم میداد. فریاد پدرم تو گوشم پییچید.
    _این تخم حرومی ماله کدوم حرومزاده ایه؟؟؟؟
    نالیدم: باباا
    عصبی تر از قبل داد زد: ببند دهنتو. توام مث مادرت پتیاره شدی؟ این همه خرجت کردم این جوابم بود؟
    گرمی خون و پشت لبم حس کردم. بازم حالت تهوع داشتم...
    تلفن پدرم زنگ خورد. زیر لب غرید: همین و کم داشتم.
    با چند جمله کوتاه مکالمه ش و تموم کرد. خم شد رو صورتم و گفت: انقدر زنده میمونی تا بهم بگی این حرومزاده از کیه. شیرفهم شد؟
    هق هق زنان سرم و تکون دادم. پدرم از خونه بیرون رفت و سهیلا با لبخند پیروزمندانه ای پشت سر پدرم رفت.
    حالم به قدری بد بود که نمیتونستم از زمین تکون بخورم. با دستای بیجونم دنبال مبایلم گشتم و شماره سیامک و گرفتم.
    _سلااام بر بانوی مستی آور...
    با بی حالی نالیدم: دارم میمیرم سیا.
    بعد از مکثی نسبتا طولانی با نگرانی پرسید: چیشده؟ کجایی الان؟
    _خونه
    خیلی خب. من الان خودم و میرسونم. میشه...
    هیچی نمیتونستم بگم. گوشی با صدای بدی رو زمین افتاد و فریاد خفه سیامک به گوشم رسید که سراسیمه اسمم و صدا میزد...
    شیرینی بیش از اندازه آب قند و تو دهنم حس کردم. به محض باز کردن پلکم قطره اشک درشتی از چشمم پایین چکید. روی تخت دراز کیشده بودم، قامت سیامک و تار میدیدم؛ باز هم پلک زدم تا دیدم بهتر بشه.
    نصفه عمر شدم دختر. چت شده تو؟ چه خبر بوده اینجا؟ صورتت چرا خونیه؟
    من حاملم.
    به وضوح رنگش پرید. با صدای خفه ای پرسید: قبول نمیکنه؟
    نمیتونه قبول کنه.
    _چرا؟
    درمونده گفتم: سیامک سئوال نپرس. فقط بگو چیکار کنم؟
    زنگ موبایلم به گوشم رسید.
    "صهیب"
    آروم گفتم: میشه تنهام بزاری؟
    با مکث کوتاهی از جاش بلند شد و با گفتن اینکه "میرم شام بگیرم" از خونه بیرون رفت.
    به محض برقراری ارتباط فریاد صهیب تنم و لرزوند: هرزه ی کثافت. اون حرومزاده ماله کیه؟؟
    شوک زده گفتم: ینی چی صهیب؟ معلومه که ماله توعه...
    _خفه شو... خفه شو. معلوم نیس زیر خواب کی شدی که الان میخوای ببندیش به ریش من. ماله اون سیامک آشغاله نه؟ سهیلا صدبار بهم گفته بود، ولی منه احمق باور نکرده بودم. دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی ازش بالا بری؟ خجالت نمیکشی میخوای بندازیش گردن من؟
    خیره به صفحه گوشی شدم. به گوشام شک داشتم. یعنی واقعا صهیبِ من این حرفارو بهم زد؟ چطور دلش اومد این اراجیف و بارم کنه؟...
    نمیدونم چقد تو فکر بودم که صدای زنگ در منو به خودم آورد. به زحمت از جام بلند شدم و در و باز کردم. سیامک با دوتا کیسه غذا تو دستش اومد داخل.
    احساس کثیف بودن داشتم. بی توجه به اصرار سیامک برای صرف شام به طرف حموم رفتم. بدون اینکه لباسمو دربیارم دوش آب سرد و باز کردم و زیرش ایستادم. آینه بهم دهن کجی میکرد. دستم و مشت کردم و با تمام توانم جیغ کشیدم و به آینه ضربه زدم.
    خورده های شیشه رو زمین ریختن. خون دستم با آب سرد قاطی شده بود و روی سرامیکای سفید روان بود. سیامک سراسیمه در حموم و باز کرد و اومد تو. جسم بی جون و یخ زدم و تو آغوش کشید، دندونام با صدای بدی بهم میخوردن و لرز تنم ی لحظه هم آروم نمیشد. انگار هیچ اکسیژنی وجود نداشت که من اونطور سخت نفس میکشیدم.
    انقدر گریه کردم که اشکم ته کشید. به سیامک اطمینان دادم بلایی سر خودم نمیارم و از حموم بیرونش کردم. دوش گرفتم و مرتب سر میز شامی که چیده بود حاضر شدم. با بی میلی با غذام بازی میکردم.
    هیچ وقت واسه بابام مهم نبودم. اگه کاری برام میکرد یا از ترس آبرو و اعتبارش بود و یا از سر لجبازی با مادرم. برام مهم نبود پدرم چه فکری راجبم میکنه، ولی صهیب مهم بود. وقتی به پدرم گفته بودم میخوام از ایران برم بهم دوتا گزینه داده بود. سلب حمایت مالیش و زندگی با مادرم. یا آسایس و آرامش تو ایران و زندگی با صهیب. احمق بودم که زندگی با صهیب و انتخاب کرده بودم. صهیب بدون اجازه پدرم آب نمیخورد و من علارغم دونستن این موضوع مهم، انتخابش کرده بودم...
    _دوسش داری؟
    سرم و بالا آوردم و به سیامک نگاه کردم.
    _کی و؟
    _باباشو.
    _دیگه نه.
    لباشو با زبون تر کرد و ادامه داد: میخوای نگهش داری؟ مطمئنی؟
    دوباره چشمام بارونی شدن.
    هی خانم فقط سئوال پرسیدم قرار نبود چشمای خوشگلت خیس بشن.
    _آره. میخوام نگهش دارم.
    _من گردن میگیرم.
    ناخودآگاه مستانه قهقهه زدم اونقدر که صورتم سرخ شد و دلم درد گرفت.
    سیامک بدون اینکه حتی پلک بزنه گفت: جدی گفتم. تو بی خیال بابای بچه میشی و من قبول میکنم بابای جدیدش باشم.
    _مگه مسخره بازیه؟
    _تو کاری به اینا نداشته باش. قبول میکنی یا نه؟
    ناباورانه زل زدم به سیامک اون واقعا میخواست همچین کاری کنه؟
    _نمیدونم...
    _خوبه. پس نظری نداری. چاره ایم نداری، در نتیجه جوابت مثبته. حالا به چیزی فکر نکن. شامت و بخور و بخواب. من فردا با پدرت حرف میزنم.
    _من میخوام برم.
    _کجا؟
    _مازندران. خونه مادربزرگ مادریم. به ذهن کسی نمیرسه اونجام.

    _وقتی به ذهن خودت رسیده مطمئن باش به ذهن بقیه هم میرسه.
    _نه. اونجا فرق داره. اصن کسی جز من خبر نداره مادرجون کجا زندگی میکنه.
    _تا کی میخوای فرار کنی و پنهون بمونی؟
    _تا آخر عمر. فک کردی اونا تا کی دنبال من میگردن؟ نهایتا یک ماهی دنبالم میگردن و بعد بیخیالم میشن...
    واقعا ارزشم همینقدر بود؟
    تمام مدارکم و جمع کردم. کارت بانکیم و برداشتم و سبک ترین چمدون سفر رو بستم. سیامک خیلی اصرار کرد که همرام بیاد ولی تا همینجاشم حسابی براش دردسر درست کرده بودم و دیگه دلم نمیخواست بیشتر از این به زحمت بیوفته.
    نگاه نگرانش و که دیدم با خنده بهش قول دادم زنده بمونم و راهی دریا شدم...


    پارت پنجم:
    مثلِ دخترم، پیرهن بلند و نخی به رنگ کرم با گل های ریز صورتی تنم بود و یک کلاه حصیری سرم گذاشته بودم. با پاهای برهنه تو ساحل دنبال "سِودا" میدویدم و نفس زنان میخندیدم. با دیدن صهیب که با گام های بلند بهم نزدیک میشد میخکوب شدم و نفس تو سینم گره خورد.
    صدای معترض سودا به گوشم رسید: مامی. بدو دیگه چقد تنبلی.
    وقتی جوابی ازم نشنید با قدمای کوچولوش به سمتم دوید. با دیدن صهیب لبای همیشه سرخش و جمع کرد. دست به کمر ایستاد و با لحن با مزه ای گفت: این آقای خوشتیپ کیه؟
    انگار تو چشمای صهیب چلچراغ روشن کرده بودن. رو شنای ساحل زانو زد تا همقد سودا بشه و گفت: من صهیبم خانم کوچولو. شما چی؟
    سودا که انگار از لفظ" خانم کوچولو" خوشش نیومده بود اخم نازی کرد و گفت: من سودام. ولی خانم کوچولو نیستم. مگه نه مامی؟
    به زحمت لبخندی رو لبم نشوندم و گفتم:آره عزیزم.
    صهیب دستای کوچیک و سفیدش و بوسید و گفت: مادمازل میشه من مامانتو یکم قرض بگیرم؟
    سودا نامطمئن نگام کرد.
    _اوووم. هرچی مامی بگه قبوله.
    ناچار رو کردم بهش و گفتم بره پیش مادرجون تا من برگردم.
    چشمِ بلندی گفت و دوباره دوان دوان ازمن فاصله گرفت. تا وقتی کامل از دید خارج نشد صهیب چشم ازش بر نداشت. روی شنای نرم نشستم و پاهامو تو شکمم جمع کردم.
    _بنظرت دخترمون زیادی شبیه من نیست؟
    _دخترمون نیست. دخترمه. شبیه تو نیست. شبیه مادرمه.
    _منم پسر همون مادرم...
    سکوت کردم.
    _دلم برات تنگ شده بود.
    چشم از دریا برنداشتم.
    _خوشگل شدی مستانه. خیلی خوشگلتر از قبل.
    گوشه لبم بالا رفت.
    _بابا 2 ماهه فوت شده. سهیلام حسابی به جیب زده و از ایران رفته. وقتی تو اومدی مازندران همه زورش و زد تا منو با خواهر زادش...
    کلافه پریدم وسط حرفش و گفتم: خب؟
    _برات مهم نیست؟
    _دیگه نه. حرفات تموم شد؟
    فوری بلند شدم برم که بغلم کرد. با حالتی که انگار چندشم شده باشه خودم و از بغلش بیرون کشیدم و داد زدم: بمن دست نزن.
    ناباورانه دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و نگام کرد.
    آروم و شمرده گفتم: تو خجالت نمیکشی از اینکه بعد 4 سال اومدی بمن میگی خوشگل شدی؟ همه حرفت همینه؟ کجا بودی اون موقعی که من آواره شده بودم؟ کجا بودی وقتی سودا رو به دنیا آوردم؟ کجا بودی اون یک سالی که هزینه زندگیم پای سیامک بود؟ مرد نبودی. جرات نداشتی پای کاری که کردی وایستی. سیامک باید اشتباه تو رو گردن میگرفت؟ میدونی چقد تو این مدت هوام و داشت؟
    تو چیکار کردی؟ فقط قضاوت کردی و خودت و کنار کشیدی. الان اومدی چیکار کنی؟ همه چیز مرتب شده تازه اومدی مردونگی کنی مثلا؟ من چی بگم به سودا؟ بگم باباشی؟ تا الان کجا بودی؟ کی براش پدری کردی که الان باورش بشه پدرشی؟ منم باور نمیکنم چه برسه به اون...
    سودا با این واقعیت کنار اومده که باباش مرده. همه کنار اومدن. دیگه اینجا جایی نداری، تو واسه هممون مردی...
    پا بزاری تو زندگیم پاتو قلم میکنم. این دفعه دیگه تنها نیستم صهیب. این دفعه اونیکه تنهاست تویی نه من.
    بهش پشت کردم و با قدم های تندی ازش دور شدم...
    پارت ششم:
    با سرعتی با سابقه و بی هدف رانندگی میکرد. به سوی مقصدی که حتی خودش هم نمیداست کجاست. دختر زیبا و کوچکش را دیده بود. امیدوار بود تنها زیبایی صورت را از او به ارث برده باشد و نه چیزی از سیرتش را...
    تصورش برای پیوند دادن این رابطه برباد رفته بود و فهمیده بود دیگر مستانه آن دختر کوچکی نیست که بتواند با زبان چرب و نرمش خامش کند. او حالا یک زن کامل بود. یک زن رنج کشیده که در سنی کم کوهی از تجربه شده بود.
    وقتی فهمید بیشتر از 7 ماه نمیتواند در این کره خاکی نفس بکشد تصمیم گرفته بود تنها دخترش را ملاقات کند و حالا پشیمان بود.
    او حتی طعم "پدر" خوانده شدن از طرف دخترش را نچشیده بود، اما در آن چند دقیقه طوری خنجر مهر دخترک در سینه اش فرو رفته بود که سوزش سینه اش لحظه ای آرام نمیگرفت.
    موهای خوش حالتش را چنگ زد و خیلی ناگهانی تصمیم گرفت زمان مرگش را کمی تغییر دهد. وجود او برای کسی مهم نبود. او همین حالا هم به فراموشی سپرده شده بود. انگشتان گره خورده اش را با بی رحمی روی فرمان زد و بی مهابا اتومبیل را به ته دره هدایت کرد...
    .......................................................................................................................
    مستانه با حس سوزش شدیدی میان سینه اش سراسیمه از خواب بیدار شد. در این 4 سال بیش از صد بار یک کابوس مشابه خواب شبانه اش را تلخ کرده بود. دلشوره عجییبی داشت و ندایی در ذهنش طنین انداخته بود که "این خواب عین حقیقت است".
    دست به سوی گردنش برد تا حلقه ی تعهدش را لمس کند. با خالی بودن گردنش عرق سردی پشت گردن و کتفش نشست. 4 سال پیش را به خاطر آورد. زمانی که تصمیم گرفته بود برای همیشه از خانه اش دور شود میان راه زنجیر را پاره کرده بود و آن را به ته دره پرت کرده بود...
    دره ای که مستانه حلقه ی تعهدش را در آن انداخته بود
    همان دره خواب او بود
    و همان دره ای بود که صهیب اتومبیلش را به آن هدایت کرده بود
    درّه فراموشی...


    بی هدف رانندگی میکرد. به سوی مقصدی که حتی خودش هم نمیداست کجاست. دختر زیبا و کوچکش را دیده بود. امیدوار بود تنها زیبایی صورت را از او به ارث برده باشد و ننه چیزی از سیرتش را. تصورش برای پیوند دادن این رابطه برباد رفته بود و فهمیده بود دیگر مستانه آن دختر کوچکی نیست که بتواند با زبان چرب و نرمش خامش کند. او حالا یک زن کامل بود. یک زن رنج کشیده که در سنی کم کوه تجربه را فتح کرده بود و روی قله ایستاده بود. وقتی فهمید بیشتر از 7 ماه نمیتواند در این کره خاکی نفس بکشد تصمیم گرفته بود تنها دخترش را ملاقات کند و حالا پشیمان بود.
    او حتی طعم "پدر" خوانده شدن از طرف دخترش را نچشیده بود اما در آن چند دقیقه طوری خنجر مهر دخترک در سینه اش فرو رفته بود که سوزش سینه اش لحظه ای آرام نمیگرفت.
    خیلی ناگهانی تصمیم گرفت زمان مرگش را کمی تغییر دهد. وجود او برای کسی مهم نبود او همین حالا هم به قراموشی سپرده شده بود از تصور "فراموشی" مشتی محکم روی فرمان زد و بی مهابا اتومبیل را به ته دره هدایت کرد...
    ..........................................................................................................................................................................
    مستانه با حس سوزش شدیدی میان سینه اش سراسیمه از خواب بیدار شد در این 4 سال بیش از صد بار یک کابوس مشابه خواب شبانه اش را تلخ میکرد دلشوره عجییبی داشت و ندایی در ذهنش طنین انداخته بود که این خواب عین حقیقت است.
    دست به سوی گردنش برد تا حلقه ی تعهدش را لمس کند با خالی بودن گردنش عرق سردی پشت گردن و کتفش نشست 4 سال پیش را به خاطر آورد زمانی که تصمیم گرفته بود برای همیشه از خانه اش دور شود میان راه زنجیر را پاره کرده بود و آن را به ته دره پرت کرده بود همان دره ای بود که مستانه حلقه ی تعهدش را در آن انداخته بود
    این دره همان دره خواب او بود
    و همان دره ای بود که صهیب اتومبیلش را به آن هدایت کرده بود
    دره فراموشی...


    نوشته: مستانه

  • 24

  • 13




  • نظرات:
    •   علی۱۳۶۰۱۷
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • دوم


    •   toolejen
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • اولم


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • همون اول تو مقدمه گوزپیچ شدم. دیگه باقیش رو نخوندم. ولی نثر پاراگراف آخری نشون میده که گویا ازین داستان کسشرا نیست که به درد من بخوره.


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • خب من اینجام که برای داستانتون دست بزنم و تمام قد بایستم موقق باشید روون و شیوا:)


    •   Clay0098
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • نویسنده عزیز داستان خوبی بود و شروعش رو ویرایش خوبی کرده بودید وب
      از قبلی بهتر بود.
      خلاصه لایک خدمت شما و امیدوارم به مخاطباتون احترام بزارید و بازم بنویسید که جای خوبان خالیه
      لایک۲


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • وقتی لاولی گرل و کلای عزیز میگن خوبه دیگه جای نقد برا ما نمیمونه ولی حقیقتا هم بخاطر طولانی بودن نتونستم تمومش کنم هم اینکه اون توصیفات مخصوصا تو پارت اول (با اینکه احتمالا از نظر دوستان جزو نقاط قوت کارتون هست) برای بنده خیلی مبهم بود نتونستم ارتباط برقرار کنم زین سبب دیس :)


    •   RADYABE KOS
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • حاجی رمان نوشتی؟جالب بود منو یاد زمانی انداختی که رمان میخوندم?


    •   masih_roma
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • چی بگیم والا بد بگم بد میشم خوب بگم بد میشم
      ولی خب از طرف من لایک


    •   _secretam_
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • آفرین
      ۴


    •   sasan-bi-mokh
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • من كه كلن با داستان حال نميكنم بيشتر خاطره دوس دارم حتى طرف الكى بنويسه تعريف كنه ولى چون ظاهرا خاطرس به دل ادم ميشينه ولى داستان نع


    •   Lili__
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • اخه خواهر و برادر لعنتی؟؟ چتونه شماها؟


    •   Mandil.hot
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خسته نباشيد. قابل توجه دخترخانم های محترم. و اینکه وقتی شکم بالا بیاد، معمولا کسی که بالا آورده زیر بار نمیره. و آن که آسیب میبینه همان است که 9 ماه و بعد درد زایمان و تمام مشکلات را تنهایی باید با خود به همراه بکشه. و احمق تر کسی است که به دلایل واهی بچه را نگه داره. خانم محترم، شکم که بالا آمد خودت را به گا دادی. پس ریسک نکن


      داستان،راستان بود. خیلی لایک. دها لایک


    •   esijooon
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • فقط میگم لایک داری !


    •   ali80xx
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • زیبا
      جذاب
      تلخ
      پشم ریخته
      لایک
      ما هیچ ما نگاه


    •   kose_topol
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • واقعا یکی از بهترین هایی
      امیدوارم‌باز هم داستان هات رو بخونم عزیزم
      بسیار دلچسب و زیبا بود
      داشتم موزیک گوش میدادم واقعا جالب بود اهنگه پرتقال من با صدای یه آقا که اسمشو نمیدونم دقیقا هم زمان شد با پارت اخر و ترکیب جالبی بود


    •   nadem74rozegar
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • اینقد نوشتی هوووووووووووووو سعی کن اینقد حرف نزنی
      دمت گرم


    •   Asim_Rastaan
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • تلاش کردم و تا جایی ک نوشتی «رقص عربی» خوندم ;)
      بعد بیشتر تلاش کردم و کامنتا رو هم خوندم(چون کم بود)
      در کل لایک، چون بقیه لایک!
      ولی اگه تخصصی بخوام نقد کنم ریدی


    •   Newah007
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • عااااااالی


      قلم شیوا و روان, داستانی محکم از نقطه شروع تا نقطه پایان.... تعلیق در داستان هوشمندانه و درست و به جا.,.


      بیگ لایک داری خودت و قلمت...


      Lor Boy


    •   آقای بلند
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خداشاهده اگر من می تونستم اینقدر وقت بذارم یه متن کیری رو بخونم تا الان phd داشتم


    •   Aktev
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خانمهای مطلقه ایی که دنبال شخص با اعتماد میگردند@maj560


    •   Winston991
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • داستان خوبی بود فقط دو جا بد کپی شده بود و تکراری بود
      به این چیزا کار ندارم فقط موندم این بی پدرایی که میان میگن اول و دوم فازشون چیه


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • دوست عزیز ویرایش کردن داستان احترام به خودت و مخاطبته
      وسط های داستان دوبار دوبار بود و تعجب میکنم نویسنده ای مثل لاولی گرل که تمام قد دست هم زد اما اشاره نکرد. امیدوارم هستم دوستانی که تعریف کردن حداقل خونده باشن ........
      بهر حال از لاولی گرا عزیز خورده نمیگیرم چون نقدی ندیدم از ایشون تا به حال .بهر حال .....
      نگارش داستان و قلم شما خیلی خوب بود اما موضوع انتخابی بسیار کلیشه ای بود دوست عزیز.
      انداختن گردن بند در دره و خودکشی صهیب در همون دره بشدت غیر قابل باور بود.
      اشکالات املایی هم توی داستان به چشم میخورد مثال میزنم:
      خودش و
      اشتباه محضه، شما یا باید بنویسی خودشو یا خودش رو
      بیشتر بخوانیم و کمتر بنویسیم تا دانا تر شویم
      خرد همراه شما


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • میگم خوبه ایده نداری،اینطوری اومدی تا آخر اگر ایده داشتی چی میشد؟ار این ببعد داستانهای دوستتو بگیر خودت تمومش کن من که دوست داشتم (ok)لایک۱۱
      ولی بهتره داستانی که میخواید آپ کنید یبار ادیت کنید از قلم به این خوبی بعیده چند جا پاراگراف های تکراری بذاره


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • لایک ۱۳ تقدیم شد، یکی دو پاراگراف تکرار شده بود و نمیدونم دلیلش اشتباه در ویرایشه یا سرورهای سایت،
      در مورد موضوع بشخصه سکس خواهر و برادر رو دوست نداشتم اما شخصیت سیامک رو پسندیدم و باهاش همذات پنداری داشتم
      ممنون که وقت گذاشتین، بیشتر بخونیم ازتون


    •   mariii_a
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • جالب بود ولي بعضي جاها متن دوبار تكرار شده بود مرسي


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • خسته نباشید ^_^
      لایک 18


    •   Scott12
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اصرار داری به مزخرف نوشتن نه؟ هرکی بهت گفته قلمت خوبه رسما قصد خراب کردنت رو داشته. جمع کن این بساط مسخره بازی رو.


    •   zamankhan400
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی طولانی بود ولی خوندم


      قشنگ بود


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • sex khahr v baradr
      ??????
      eshq
      ?????
      to mokhayele man in dastanaye fajee bar nmigonje
      mota@sfm


    •   ARAD_SM
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • داستان قشنگ بودولی دزدی بودکلک راستشوبگوازکجادزدیده بودیش


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • مستانه عزیز من بهت لایک دادم ولی چرا دروغ بنظرم اندازه ی خودت نبودی
      همچنان ویرایش نکردی،
      اول داستان رو خیلی آروم پیش بردی و زیادی از فضا و لباس و تتو و ناخن و فلان گفتی که باعث میشد خواننده از رقص عربی بیشتر نره.
      موضوع هم که خودت میدونی اینجا محارم (خواهر و برادر)نوشتن یه ریسک هستش و مخاطب چندانی نداره.
      و در آخر هم بنظرم بیش از حد طولانی بود و هر کسی به طول داستان نگاه کنه بیخیال میشه.
      ولی لایک دادم چون میدونم نویسنده ی خوبی هستی و داستان های خوبی خواهی نوشت و خواهیم خوند.لایک ۲۱ تقدیمت


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • نکته بعدی هم اینکه دوستان هرگز از پیش خودتون رو برنده ندونید و حتی تا بازی تموم نشده خودتون رو بازنده ندونید.
      اون دوتا کوچولوهای عزیزمون که نوشتن اول و دوم رو نگاه کنید.
      اولین نفر حتی فکرشم نمیکرده یروزی کامنت اول بشه و با اینکه اول شده اومده نوشته دوم.


      دومین نفر از اون آدم هایی هست که خودش رو از پیش برنده میدونه و با وجود اینکه یه چیزه کلفت خورده نوشته اول ولی در اصل دوم شده و جایزه ی ویژه که کیر عربی میباشد رو از دست داده.
      تا دیداری دوباره خدا یار و نگهدارتون


    •   raul14
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • بد نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو