در امتداد کویر

    هنوز فاصله ی زیادی تا مقصد بود و ماشینش به یاتاقان زدن افتاد، حس سوزش عجیبی سینه اش رو آزار میداد و به خِس خِس افتاده بود.
    خسته بود و میخواست توی حصار شیشه های ماشینش بمونه، در واقع این رو به بیرون رفتن از ماشین ترجیح میداد.
    هوا گرگ و میش بود و کم کم سایه ی شب داشت کویر و سنگلاخ هارو میبلعید، حتی آسفالت کهنه و پوسیده ی جاده هم خیلی واضح دیده نمیشد. مشتش رو محکم روی فرمون کوبید و توی دلش به شانسش لعنت فرستاد.
    اِنگار راه دیگه ای نداشت و با کلافگی دستگیره رو حرکت داد و پاش رو روی آسفالت گذاشت.
    هنوز گرمای آفتاب ظهر روی تن آسفالت جا خوش کرده بود.
    روزهای طولانی و داغ تیرماه همیشه براش عذاب آور بود.
    دستی به موهاش کشید و با عصبانیت دنبال پاکت سیگارش گشت.
    چند بار سراسیمه دستش رو به جیب پیرهنش زد ولی اثری از سیگار نبود.
    انگار همه ی اتفافات برای گند زدن به حالش دست به یکی کرده بودن.
    نا امیدانه به ماشین تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:
    - گندش بزنن! انگار وسط جهنم گیر افتادم.
    هرچقدر که هوا تاریک تر میشد، کمتر احساس امنیت میکرد.
    هیچ فکری به ذهنش نمیرسید و مستاصل بین حجم زیادی از غربت گیر افتاده بود.
    تنها تلاشش برای رهایی، زمزمه های زیر لبش بود، همیشه وقتی کم می آورد زیر لب دعا میخوند.
    هوا کاملا تاریک بود و بالای سرش قرص کامل ماه خودنمایی میکرد.
    سکوت سهمگین شب رو فقط صدای جیرجیرک ها میشکستن، جیرجیرک هایی که حتی نمیتونست حدس بزنه کجان؟
    کلافه شده بود، کم کم داشت کاسه ی صبرش لبریز میشد، بیشتر از چند ساعت بود که توی اون جاده ی لعنتی گیر افتاده بود و توی این مدت حتی یک ماشین کوفتی هم از کنارش رد نشده بود.
    چندبار به سرش زد که پیاده مسیر جاده رو ادامه بده، ولی هربار پاهاش سست میشد.
    اون میدونست که ممکنه حیوونای درنده بهش حمله کنن.
    میدونست که امن ترین جا کنار ماشینشه، جایی که حداقل یه سرپناه داره.
    صدای خفیفی از دور به گوشش رسید.
    کم کم‌ زبونه های اُمید توی وجودش شعله ور شد و لبخند محوی روی لباش شکل گرفت.
    هر ثانیه ای که میگذشت صدا واضح تر به گوشش میرسید.
    -آره خودشه! بالاخره یه ماشین داره میاد.
    نگاهش رو به نزدیک ترین پیچ جاده گره زد و تونست نور چراغ های یه ماشین رو ببینه.
    توی دلش خداروشکر کرد و قدم زنان رفت و وسط جاده ایستاد.
    چند دقیقه بعد، صدای ترمز ماشین تنها صدایی بود که توی اون لحظه میخواست به گوشش برسه.
    یه جوون تقریبا ۳۰ ساله از ماشین پیاده شد، به شکل و قیافش میخورد تهرانی باشه.
    قد تقریبا بلند و اندام لاغری داشت.
    موهای لخت و دماغ متناسب با چهره ش به مذاق پیرمرد خوش میومد.
    -خسته نباشی پدر جان! مشکلی پیش اومده؟!
    بدون اینکه جوابی بده، با انگشت اشاره ماشینش رو نشون داد. نگاه جوون در امتداد رد انگشت پیرمرد حرکت کرد.
    -پس حسابی بدشانسی آوردی.
    -آره، فکر کنم امروز روز شانسم نیست.
    جوون به طرف ماشین حرکت کرد، کاپوتش رو بالا داد و کنجکاوانه مشغول نگاه کردن شد.
    پیرمرد نگاهش به ماشین جوون افتاد و تازه تونست یه خانوم رو روی صندلی جلویی ماشین تشخیص بده. یه خانوم جوون. حدس زدن اینکه همسر اون مرده کار سختی نبود.
    خیره به اون زن جوون بود و اِنگار محو زیبایی اون شده بود، دقت بالایی داشت.
    اونقدر دقیق که حتی دید کمش هم مانع نمیشد تا جز به جزء اون چهره ی زیبارو نبینه.
    - انگار وضع ماشینت خرابه! کاری از من برنمیاد.
    صدای جوون مثل پتکی بود که روی لحظات خوشی که داشت با دیدن اون زن جوون تجربه میکرد فرود اومد.
    حالا اعصابش خراب شد، نه از وضعیت ماشینش، بلکه از صدای مزاحمی که مانع غرق شدن توی افکارش شده بود.
    سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده.
    به طرف مرد جوون برگشت و دستاش رو داخل جیب شلوارش فرو برد.
    - من و همسرم میتونیم شمارو تا یه جایی برسونیم، فکر کنم این بهترین کمکیه که از دستم برمیاد.
    این پیشنهاد بی نهایت خوشحالش کرد.
    انقدر خوشحال که نتونست لبخند کشیده ش رو پنهون کنه.
    -با کمال میل! این بهترین کمکه مرد جوون.
    نیم ساعت شایدم بیشتر بود که داشتن توی جاده حرکت میکردن. توی این مدت انگار اثری از هیچ جنبنده ای توی اون جاده ی کویری نبود.
    اصولا آدم پرحرفی نبود، حرف زدن زیاد اذیتش میکرد. حتی حوصله پرچونگی های مرد جوون رو هم نداشت.
    - من اسمم رضاست، ۲۸ سالمه. توی تهران زندگی میکنم و اینم همسرم مهسا. پا به ماهه و نمیتونید حدس بزنید چقدر برای به دنیا اومدن اون وروجک لحظه شماری میکنم.
    زن جوون‌ که حالا فهمیده بود اسمش مهساست برگشت و با همون‌چهره ی زیبا لبخند مودبانه ای تحویل پیرمرد داد.
    لبخندی که مثل یه میخ به ته قلب پیرمرد کوبیده شد.
    - شما معرفی نمیکنید؟
    پیرمرد به صندلی تکیه داد و با لحن آرومی گفت: اسماعیل هستم، اسماعیل احمدی، دوساله که بازنشسته شدم. الان تنها چیزی که با خودم یدک میکشم لقب یه معلم بازنشستش.
    چشمای جوون برقی زد و انگار فشار دستاش دور فرمون محکم تر شد.
    اشتیاقی که اسماعیل هم متوجه دلیلش نمیشد.
    -شماهم‌ مشخصه که اهل اینجا نیستی، از کجا میای؟ کار خاصی داری این اطراف؟
    اسماعیل در حالی که داشت آنتن دهی گوشیش رو چک میکرد جواب داد:
    - نه! کارم اینجا نیست، این فقط یه مسیر نزدیک تر بود که به جایی که میخواستم برسم که ماشین بدمصب خراب شد.
    حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد که اسماعیل احساس کرد پلکاش داره سنگین میشه.
    ۱ ساعت گذشته بود و دیگه حتی رضا هم حرفی نمیزد، مهسا چند دقیقه ای میشد خوابش برده بود و این سکوت چیزی بود که اسماعیل دنبالش میگشت.
    چند دقیقه ای میشد حس عجیبی سرتا پای وجود اسماعیل رو فراگرفته بود. حسی که نمیتونست درکش کنه. و این‌خیلی آزارش میداد.
    احساس میکرد هرچقدر که بیشتر پیش میرن این‌محیط و این جاده بیشتر براش آشنا میشه، انگار خیلی وقت پیش بازم اونجا بوده، ولی کی؟؟ اصلا چیزی رو به خاطر نمیاورد.
    - بدی جاده های کویری همینه که کمتر رستوران یا قهوه خونه ی بین راهی توشون پیدا میشه.
    اسماعیل به نشونه ی تایید سری تکون داد و به ماشینش فکر کرد، به نظر باید مسیر طولانی رو برگرده و بره سروقتش.
    - روستای مادری من همین نزدیکاس.
    الان دیروقته، به نظرم امشب رو اونجا بگذرونیم، فردا صبح یه مکانیک از روستا پیدا میکنیم میری سراغ ماشینت.
    پیرمرد سری تکون داد و لبخند زد و در جواب گفت :
    - چند ساله که نیومدی این اطراف؟
    - ۱۵ سالی میشه، ۱۳ سالم بود که مادرم عمرشو داد به شما.
    همراه داییم رفتیم تهران، تهران یه دریاس، پر از کار و درآمد، اونجا مشغول شدیم و کم کم کارمون‌گرفت، شکر خدا الان اوضاع خوبه و یه شرکت بازرگانی کوچیک زدیم. با خودم‌گفتم تا قبل از به دنیا اومدن بچه بیایم و مهسا جایی رو که توش بزرگ شدم ببینه.
    چند کیلومتر باقیمونده تا مقصد رو با خواب سنگین‌مهسا و اسماعیل گذشت و حواس جمع رضا موقع رانندگی.
    حس عجیبی اون رو به سمت پیرمرد مرموز سوق میداد و این چیزی بود که هیچ‌کنترلی روی اون‌نداشت.
    - بالاخره رسیدیم.
    اسماعیل چشماش رو باز کرد، درحالی که احساس میکرد هنوز به خوابیدن‌ نیاز داره. مهسا کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه ی عمیقی کشید، دستاش رو مشت کرد و تَتَمه ی خمیازه ش رو توی گلوش قورت داد.
    پیرمرد وقتی چشمش به تابلوی ورودی روستا افتاد، احساس کرد قلبش یخ زده.
    حتی برای نفس کشیدنش هم به تقلا افتاد و پاهاش سست شد، حس کرختی که کل وجودش رو در برگرفته بود و چند بار محکم چشماش رو مالید که شاید هنوز داره خواب میبینه.
    اسم روستا به طرز عجیبی براش آشنا بود.
    حتی اون تابلوی آهنی زنگ زده ای که یک لحظه هم تصویرش از جلوی چشمش کنار نمیرفت.
    حس آشنا بودن اون مکان و حتی اون جاده حالا داشت براش مثل یک کابوس میشد.
    -بعد اینهمه سال هنوز این تابلو رو عوضش نکردن.
    بعد این حرف رضا پوزخندی زد و بازوی مهسا رو گرفت و قدم زنان به سمت قهوه خونه ای که چراغش سوسو میزد حرکت کردن.
    اسماعیل با هرقدمی که برمیداشت دلهره ی شدیدتری روانش رو به بازی میگرفت.
    حتی حس میکرد سنگریزه های زیر پاش هم دارن بهش نیشخند میزنن.
    بهت زده و مثل مسخ شده ها مسیر منتهی به قهوه خونه رو حرکت کرد.
    خودشم نمیدونست چرا از اینجا سر درآورده و کل اتفاقاتی که باعث شده بود به طور کاملا تصادفی دوباره پای اون رو به اون روستا باز کنن رو توی ذهنش مرور کرد....




    سرم رو به پنجره ی مینی بوس تکیه
    داده بودم و بیرون رو نگاه میکردم، تا جایی که چشم کار میکرد کویر بود، گرمای داخل مینی بوس اذیتم میکرد و صدای موتور مینی بوس اجازه نمیداد بخوابم.
    صندلی های اطرافم رو افرادی تسخیر کرده بودن که هیچ شناختی ازشون نداشتم.
    اکثرا پیرمردا و پیرزنایی با چهره های آفتاب سوخته ای که با خودم فکر میکردم هیچ دلخوشی ندارن.
    چندصندلی جلوتر اما چشمم به یه دختر ساده ی روستایی و درعین حال زیبا افتاد.
    دیگه میلی به تماشای کویر نداشتم و فقط میخواستم با نگاهم چند صندلی جلوتر رو زیر نظر داشته باشم.
    جایی که یه دختر زیبا روی اون نشسته بود.
    برخلاف آدمای اطرافش رنگ پوست روشنی داشت، لباسای مرتب و تمیزی تنش بود و این تضاد خاصی با صندلی کهنه ای که روش نشسته بود داشت.
    نمیتونستم چهره ی دختررو دقیق ببینم ولی به نظرم اومد که مثل یک آهنربا دارم به سمتش جذب میشم.
    با صدای ترمز ماشین آدمای اطرافم با همون سکوت و حرکات سنگین یکی یکی پیاده شدن.
    دسته ی ساکم رو توی دست گرفتم و ایستادم، سقف مینی بوس کوتاه بود و مجبور شدم سرم رو خم کنم، کرایه م رو به راننده پرداخت کردم و پیاده شدم.
    به محض پیاده شدن باد گرمی روی صورتم سیلی انداخت و باعث شد برای چند ثانیه حتی نتونم نفس بکشم.
    چند قدم جلوتر اون دختر رو دیدم که دست یه پیرزن رو گرفته بود داشت به طرف روستا حرکت میکرد.
    نگاهم به تابلوی آهنی افتاد که اسم روستا روش حک شده بود.
    پس این اولین خوش شانسی من بود. شاید اگه لحظه ای که ابلاغ جدیدم رو دستم دادن و گفتن برای تدریس باید به این مکان دور افتاده بیام، اگر میدونستم اینجا یه همچین دخترایی رو هم داره توی اون لحظه کمتر عصبی میشدم.
    آدم هیز و وِلی نبودم، ولی این دختر من رو شدیدا به سمت خودش متمایل میکرد.
    پشت سر اون آدما حرکت کردم.
    چند ساعت بعد توی خونه ی کدخدای ده به پشتی لم داده بودم و کدخدا و خانواده ی گرم و صمیمیش انگار سالها بود که من رو میشناختن.
    -آقا معلم! ما اهالی روستا یه اتاق نقلی ولی تمیز کنار مدرسه ی ده براتون محیا کردیم.
    قرار شده که هر وعده ی غذایی رو یکی از اهالی براتون فراهم کنه.
    لبخندی زدم و تشکر نصف و نیمه ای کردم و حرف دیگه ای نزدم.
    نگاهم به یه دختر کوچولو که میخورد ۷یا۸ سالش باشه افتاد.
    چشمای آبی زیبایی داشت، بهش لبخند زدم و متقابلا جوابم رو داد. کدخدا متوجه این موضوع شد.
    -اسمش زهراس، دختر کوچیکمه و اگه خدا بخواد یکی از دانش آموزای شما.
    دختربچه ی شیرین و با نمکی بود، ولی خیلی خجالتی و کم حرف.
    کدخدا توی پذیرایی اونشب چیزی کم و کسر نذاشت و فردا صبحش همراه اون به سمت مدرسه و محل اقامتم حرکت کردیم.
    یه مدرسه ی کاهگلی و زهوار دررفته با نیمکتای شکسته و یه تخته سیاه رنگ و رفته، ولی خب بازم میشد اینجا تدریس کرد.
    اتاق خودم کنار کلاس درس ساخته شده بود و به نظر خیلی تلاش کرده بودن که بتونه رضایتم رو جلب کنه، حداقل از ظاهر مدرسه بهتر و قابل تحمل تر بود.....
    روزها به سرعت سپری میشدن و من با گذر زمان بیشتر و بهتر با اهالی روستا و بچه ها ارتباط میگرفتم، دیگه به اونجا عادت کرده بودم.
    هراز چندگاهی به قهوه خونه ی ده میرفتم و چای میخوردم و قلیون‌ میکشیدم. اینجوری زمان برام‌ میگذشت.
    اما تنها چیزی که باعث حس خوبم توی اون ده میشد دیدن رعنا بود.
    دختر زیبایی که روز اول توی مینی بوس دیده بودمش.
    گاهی اوقات که مسیرمون به هم‌میخورد بهم‌لبخند میزد و سلام میکرد. لپاش گل مینداخت و این من رو سرشار از انرژی میکرد.
    گاهی در اتاقم به صدا در میومد و پشت در، اندام ظریف و زیبای رعنا سینی به دست برام غذا میاورد.
    حالا دیگه ارتباطمون بیشتر از یه سلام و احوالپرسی رسمی بود.
    گاهی که برام غذا میاورد وقتی سینی رو از دستش میگرفتم یواشکی دستاشو لمس میکردم.
    اوائل مثل برق گرفته ها از جاش میپرید.
    حالا دیگه هروقت فرصتی پیش میومد باهاش خلوت میکردم، روی گونه هاش دست میکشیدم و پیشونیش رو میبوسیدم.
    اهالی ده به من اعتماد داشتن و خیلی روی ارتباط من و رعنا حساس نبودن.
    رعنای زیبای من، با چشمای درشت و رنگ‌پوست روشنش، لب های قرمز و خوشفرم و اون اندام بی نهایت زیباش.
    هربار که از روی لباس برجستگی های تنش رو شکار میکردم، حس عجیبی وجودم رو تسخیر میکرد. هربار دوست داشتم بیشتر و بیشتر داشته باشمش.
    محکم بغلش کنم و تا جایی که جون دارم ببوسمش.
    هیچوقت فرصت زیادی برای باهم بودن نداشتیم. غذارو که میاورد به اندازه ی چند دقیقه بهم فرصت میداد که باهاش ور برم و سریع چادر گلدارش رو سر میکرد و میرفت.
    بهم گفته بود عاشقم شده ولی از تفکرات عصرحجری که ذهن اهالی روستا رو مثل خوره تصاحب کرده بود میترسید.
    اون روز جمعه بود و قصد داشتم چند ساعت بیشتر به خودم استراحت بدم.
    باصدای ناله و شیونی که از بیرون میومد سراسیمه از خواب پریدم، دستپاچه پیرهنم رو پوشیدم و با عجله بیرون رفتم.
    یکی از مردای روستا باحالت تاسف باری روی زمین نشسته بود و مشتاش رو هربار پر از خاک میکرد و محکم میزد توی سرش.
    اهالی اطرافش رو گرفته بودن و کدخدا رفت و دستاش رو گرفت.
    چند قدم اونطرف تر زنای روستا به طرف خونه ی مرد رفتن.
    فضا سنگین بود و میشد حدس زد اتفاق بدی افتاده....


    -چرا اون زن خودش رو کشت؟؟
    درحالی که دستم رو توی موهای رعنا فرو کرده بودم و اون رو روی پاهام گذاشته بودم این سوال رو ازش پرسیدم.
    حالا که اهالی درگیر مراسم آسیه زن حیدر بودن، فرصت شیطنتای من و رعنا بیشتر شده بود.
    -من و آسیه دوست بودیم باهم، کسی از جریان خبر نداره ولی من فقط به تو میگم، چون آسیه همیشه باهام دردودل میکرد.
    مشتاق شنیدن قصه ی اون زن بودم.
    کنجکاوی عجیبی به این قضیه داشتم.
    رعنا ادامه داد: آسیه و حیدر زندگی بدی نداشتن، بد که نه! خیلی هم باهم خوب بودن.
    حیدر گاهی برای کار میره به شهر و هربار تا چندهفته یا حتی چندماه برنمیگرده. آسیه اغلب تو خونه تنها بود.
    تا اینکه اون وارد روستا شد.
    -اون؟ از کی حرف میزنی؟
    رعنا از روی پام بلند شد و چرخی توی اتاق زد، انگار گلوش خشک شده بود . بهش یه لیوان آب دادم، نفس عمیقی کشید.
    -حاج مصطفی!
    گیج شده بودم و منتظر ادامه ی حرف رعنا.
    -اون وقتی اومد، همه دوسش داشتن. یه روحانی که به عنوان یه مبلغ دینی و پیش نماز مسجد به اینجا اومد. جوون بود و قیافه ی بدی هم نداشت.
    نمیخوام ریز به ریز برات توضیح بدم ولی من از همون اول یه حس تنفر خاصی بهش داشتم.
    اسماعیل باورت میشه؟ من رد انگشتای اون رو روی تن سفید آسیه دیدم. من خیلی اتفاقی هیکل درشتش رو روی آسیه دیدم، لخت و پَتی، آسیه هیچوقت برام نگفت چی شد که به حاج مصطفی دل داد؟
    اصلا چرا راضی شد به حیدر خیانت کنه؟
    اونا بچه دار نمیشدن، حیدرم میدونست مشکل از خودشه نه آسیه، به خاطر همین اعتراضی به این قضیه نداشت.
    تا اینکه یه روز که با آسیه بودم گفت میترسه باردار شده باشه.
    با تعجب گفتم از کی؟؟
    گفت: از حاج مصطفی.
    اون لحظه خیلی به آسیه توپیدم و سرزنشش کردم ولی کار از کار گذشته بود.
    تا اینکه چند روز بعدش آسیه خودکشی کرد، یادته حیدر بینوا چقدر خودخوری کرد؟ نابود شد بیچاره.
    اسماعیل با همه ی اینا میدونی چی منو توی این ماجرا میسوزونه؟؟
    -اینکه حاج‌مصطفی نماز میت آسیه رو خوند و تلقینش رو در گوشش گفت.
    رعنا توی جوابم‌گفت: آره واقعا مسخرس.
    کاش میتونستم‌این آشغال رو رسوا کنم.
    - کاری ازت برنمیاد! اهالی به حاج‌مصطفی مثل چشمشون اعتماد دارن کسی حرف مارو باور نمیکنه. پیشنهاد میدم سکوت کنی.
    -اما..اما آخه چجوری؟؟؟
    نذاشتم‌حرف دیگه ای بزنه و لبام رو به لبای داغش چسبوندم.
    خیلی یهویی و بدون‌ مقدمه این کار رو انجام دادم.
    ولی میدونستم که باید انجامش بدم.
    تن ظریف رعنا رو توی حصار دستام گرفته بودم.
    اولش یه کم مقاومت کرد ولی بعد از اینکه نوازشش کردم انگار خودشم داشت رام میشد.
    روسریش رو از سرش برداشتم و دکمه های بلوزش رو دونه به دونه باز کردم.
    فقط میخواستم لبام رو روی لباش بذارم و خودم رو ازشون بی نیاز کنم.
    دستم که نرمی باسنشو لمس کرد، انگار دنیارو توی دستم گرفته بودم.
    حالا هیچ مانعی بین من و رعنا نبود و ترکیب رنگ پوستای ما تضاد جالبی باهم داشت. پوست تیره ی من و پوست سفید اون.
    از مالیدن کونش سیر نمیشدم، دامنش رو پایین آوردم، شلوار گشاد پاش رو تا زیر زانوهاش پایین دادم و وقتی از روی شورت کُسش رو لمس کردم نفس عمیقی کشید و پیچ و تابی به بدنش داد. به کارم ادامه دادم و حالا کاملا لختش کرده بودم. کُسش خیس شده بود و حسابی غرق شهوت شده بود.
    روش خیمه زدم و لبام رو روی لباش چسبوندم، دستم تمام برجستگی های تنش رو میکاوید.
    کمرش، روی شکمش، سینه های خوش فرم و کون تپلش رو. حالا کاملا دراختیارم بود، بدون هیچ دفاعی.
    توی ذهنم خودم رو سرزنش میکردم. من الان چه فرقی با کسی مثل مصطفی داشتم؟؟
    ولی با دیدن بدن زیبای رعنا باعث میشد وجدانم توانی برای اذیت کردنم نداشته باشه.
    آره باید گناه میکردم، چون زندگی بدون گناه لذتبخش نیست. باید تن سفید رعنارو دست میکشیدم. لباش رو میبوسیدم و هرثانیه شهوتش رو بیشتر میکردم.
    نفسای رعنا به شماره افتاده بود، دستش رو گرفتم و اون رو دور کیرم حلقه کردم.
    با دستش فشار خفیفی به کیرم وارد کرد که همین شهوتم رو بیشتر کرد.
    روش دراز کشیدم و پاهاش رو از هم باز کردم. پستونای سفتی که نوک صورتی رنگشون بهم چشمک میزد رو مثل یه نوازد توی دهنم بردم‌و مِک زدم. رعنا عرق کرده بود نفسای عمیقش قفسه ی سینه ش رو بالا و پایین میبرد.
    کیرم رو روی کُسش گذاشتم، روی کُسش بازیش دادم و این کارم رعنارو به مرز جنون میرسوند. ازم خواهش کرد که وجودش رو بشکافم.
    - اسماعیل! فقط مال خودتم. الان باید من رو زن کنی..زن خودت.
    وقتی شهوت کنترل مغز و روحت رو دراختیار بگیره ذهنت تعطیل میشه. مثل یه مدرسه توی روز تعطیل که هیچ خبری توش نیست. هیچ فکری از ذهنت نمیگذره. نه به اتفاقات بعدی و نه حتی به حرف مردم حریص؟ مردمی که منتظرن پات بلغزه که بدتر سنگ قلابت کنن.
    آروم و با احتیاط کیرم رو سُر دادم توی کُس دختری که آخرین لحظات دخترونگیش رو داشت سپری میکرد.
    این انتخاب خودش بود که با شهوت جفتمون آسون شده بود.
    احساس میکردم درد شدیدی رو داره تحمل میکنه ولی بازم ازم خواست به کارم ادامه بدم.....


    با دستمال، خون ریخته شده روی نمد رو تمیز کردم ولی خیلی موفق نبودم و اِ
    نگار خون با جنس نمد یکی شده بود.
    کلافه بودم و رعنا بیحال یه گوشه افتاده بود.
    بیشر از این اگه اینجا میموند ممکن بود گند همه چیز دربیاد.
    چندبار صداش کردم که با بیحالی بلند شد.
    -وقت رفتنه دختر عجله کن!
    ولی وقتی چشمم به هیکلش افتاد انگار دوباره حس شهوت توی وجودم بیدار شد.
    به طرفش رفتم و با دستام دوطرف سرش رو گرفتم و لبام رو قفل لباش کردم.
    با ولع و پرصدا لبای هم رو خوردیم.
    کیرم رو بین پاهای رعنا گذاشتم و کمر زدم، با دستام باسن خوش فرمش رو چنگ زدم و با هر تلمبه ی کیرم بین پاهاش حس لذت عجیب و غیرقابل وصفی بهم منتقل میشد‌.
    رعنا ایستاده بود، درحالی که داشتم لب هاش رو میخوردم، کونش زیر دستام داشت جر میخورد و کیرم بی وقفه بین رون های تپلش حرکت میکرد.
    احساس کردم خالی شدم، انگار وزن سنگینی یک کوه رو از روی دوشم برداشتم و با نهایت سرخوشی ارضا شدم.
    بیحال کف اتاق افتادم و حتی متوجه نشدم رعنا کی آماده ی رفتن شد؟
    فقط یادمه پیشونیم رو بوسید و رفت.
    ختم‌ آسیه که از تب و تاب افتاد دوباره اوضاع داشت به روال قبلی برمیگشت.
    روزا مشغول تدریس بودم و شبا کتاب میخوندم.
    کمتر رعنا رو میدیدم ولی هربار که میدیدمش، روحیه میگرفتم.
    شاید یکی دوبار دیگه باهم سکس داشتیم.
    دفعه ی آخر رو یادمه از فرط لذت قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت.......
    یادمه بعد اینکه ارضا شد، کنترلم‌ از دستم خارج شد و با فشار آبم رو توی کسش خالی کردم. نمیدونم شایدم ریختم روی کونش دقیقا یادم‌ نمیومد.
    اوائل تابستون بود و کم کم وقت خداحافظی از اون روستای پر از خاطره داشت میرسید.
    یه روز که مشغول جمع کردن وسایل و کتابام بودم یه نفر در زد.
    - بیا تو.
    در با صدای قیژ مانندی باز شد و رعنا غمگین و ناراحت آروم وارد اتاق شد.
    فکر کردم برای رفتن من ناراحته که با حرفی که زد انگار روی سرم آب یخ ریختن.
    -من... من..حامله ام..
    دستام سست شد و دسته ی ساک توی دستم سُر خورد و روی زمین افتاد.
    -تو..تو چی گفتی؟؟
    -من.. حاملم اسماعیل..از تو، تو پدر بچه ی تو شکممی.
    بلند شدم و پشت بهش ایستادم.
    -آخه مگه کشکه دختر؟ همینجوری که نمیشه. تو مطمئنی که اشتباه نمیکنی؟؟
    - اشتباه؟؟ چه اشتباهی اسماعیل؟؟ چند هفتس که از موعد عادت ماهیانم گذشته. حالت تهوعی که تا قبلش هیچ وقت نداشتم گه گاهی سردردای عجیب. چند وقت دیگه که شکمم بالا بیاد کی میخواد این‌گند رو جمع کنه؟؟
    اعصابم به شدت خورد بود و دوست داشتم توی همون لحظه دخل چندنفرو بیارم که شاید خودم رو اینجوری تخلیه کنم.
    - رعنا من باید برم، باید..باید برم.
    - بری؟ کجا بری؟؟ اسماعیل اینا سرمو میبرن.. پدرم.. مادرم دق میکنن.. توروخدا بمون و یه کاریش بکن.
    - آخه چه کاری از من برمیاد لعنتی . من نمیتونم‌اینجا بمونم. من مال اینجا نیستم.....
    هنوزم اشکا و ناله های رعنا مثل یه موسیقی ترسناک گوشم رو آزار میده.
    وقتی که به دست و پام افتاد و وقتی پسش زدم. حتی برای خدافظی از کدخداهم نرفتم.
    توی مینی بوس به رعنا فکر کردم و دعا کردم، بلایی سرش نیارن.
    دعا کردم یه جوری بچه رو سقط کنه.
    سکوت آزار دهنده ی داخل مینی بوس و گرمای کشنده ی کویر کافیه که یه نفررو به تنهایی از پا دربیاره.
    تا چند ساعت دیگه به تهران میرسیدم و میدونستم از اون به بعد باید با هیولایی که خودم از خودم ساخته بودم زندگی کنم.
    یه نامرد، یه بی رگ، یه رفیق نیمه راه.....




    هربار که میخواست بچه ی ناخواسته ی داخل شکمش رو سربه نیست کنه دستاش میلرزید. دستاش میلرزید و سنگ از دستش سُر میخورد. دستاش میلرزید و شربت زعفرون از دستش میریخت.
    میدونست که آینده ش تاریکه، تاریک تر از شب، تاریک تر از تخته سیاهی که به دیوار مدرسه آویزون بود.
    حتی وجودش رو نداشت خودکشی کنه. این باعث میشد به آسیه حسادت کنه.
    تنها کسی که بهش پناه برد کدخدا بود.
    راز دلش رو برای اون پیرمرد مهربون گفت و کدخدا سعی نکرد کتکش بزنه یا حتی مجبورش کنه که بچه رو سقط کنه.
    وقتی کدخدا ماجرارو برای پدر رعنا توضیح داد و راه چاره رو براش گفت. شاید فقط یه مرد میتونه درک کنه که پدر رعنا اونجا چجوری شکست و از درون نابود شد.
    مجبور شدن رعنا رو به عقد شعبون دربیارن. عقلش پاره سنگ برمیداشت و انگشت نمای ده بود. ولی میشد با کمک شعبون این گند رو جمعش کرد. حالا دیگه بچه ی داخل شکم رعنا نامشروع و حرومزاده نبود. اون پدر داشت، شاید یه پدر که هیچ بچه ای دوستش نداشته باشه.. ولی شعبون مهربون بود. از طرفی خودشم باورش نشده بود که دختری مثل رعنا قراره زنش بشه. خیلی درک درستی از ماجراهای پیش اومده نداشت و فقط به فکر سکس با زن ناخواسته ولی مثل جواهرش بود.
    چندماه بعد رعنا فارغ شد... یه پسر خوشگل و بانمک.
    شعبون درحالی که میخندید و بچه رو بغل کرده بود گفت: اسمشو چی بذاریم رعنا؟
    رعنا اشک پشت چشمش رو پاک کرد. احساس گناه لحظه ای رهاش نمیکرد. حس میکرد، شعبون و سادگیش قربونی دروغ بزرگی شدن، یه بازی کثیف. ولی هیج چاره ای نداشت.
    -اسمش رو میذاریم رضا! که انشالله خدا ازش راضی باشه.
    کدخدا این رو گفت و اومد و کنار شعبون نشست، بچه رو بغل کرد و به حاج مصطفی تعارف کرد که بره داخل.
    رعنا با دیدن حاج مصطفی سگرمه هاش رفت توی هم و به سختی میتونست اون حیوون رو تحمل کنه.
    حاج مصطفی دم گوش بچه قنداقی اذان گفت و زمزمه کرد: اسمش رو گذاشتیم رضا که انشالله خدا ازش راضی باشه.
    سال ها گذشت و رضا روز به روز بزرگ و بزرگتر شد. مثل چنار قد میکشید و فکرای بزرگی تو سرش داشت.
    یه روز جنازه ی شعبون رو از نزدیکی های ده پیدا کردن. هیچکس نفهمید چه اتفاقی براش افتاده و تنها میشد از زمزمه های اهالی روستا فهمید. " اون خل و چل بود. مشخص بود دیر یا زود کاری دست خودش میده، آخه رعنا با اینهمه کمالات چجوری حاضر شد با اون دیوونه ازدواج کنه؟".
    غبار سفیدی موهای رعنا رو بغل کرده بود.
    کنار سماور دراز کشیده بود حس میکرد سخت شده نفس کشیدنش. رضا درحالی که تنها ۱۳ سالش بود داشت اشک میریخت.
    رعنا به شعبون بیچاره فکر کرد.. به خودش و دروغی که گفته بود.. به اسماعیلی که هیچوقت نتونست حلالش کنه.. به رضایی که آینده براش لبخند میزد..حتی به کدخدا.. به مدرسه ی کاهگلی که تخته سیاه کهنه ای از دیوارش آویزون بود، به نیمکتای تق و لق و شکسته.. به آسیه... چشماش رو بست و برای همیشه خاموش شد.....


    چند ماه بعد رضا همراه یعقوب پسر بزرگ کدخدا که دایی صداش میکرد از اون روستا رفتن. یعقوب میگفت: این روستا جای زندگی نیست. تهران دریای کار و درآمده. یه سکوی پرتاب.......




    رضا و مهسا متوجه نشدن اسماعیل پشت سرشون نرفته..
    پیرمرد برگشت و توی تاریکی شب درامتداد جاده حرکت کرد.
    دیگه حتی از حیوونای وحشی هم نمیترسید.
    داشت فرار میکرد.. ولی از کی؟؟
    داشت فرار میکرد، تنها کسی که ازش فراری بود خودش بود. کسی که ازش متنفر بود.
    چهره ی رعنارو به خاطر آورد و لبخند زد. میدونست شاید بچه رو سقط کرده باشه و بعدش بی دردسر زندگیش رو ادامه داده.
    ولی بازم یه جایی ته قلبش گرفته بود و انگار ۲۸ سال بعد عذاب وجدان سراغش اومده بود.
    فقط میخواست تاجایی که ممکنه از اون روستای لعنتی دور بشه.
    دستاش رو بی هدف تکون میداد و توی تاریکی جاده گم شد.. مثل یه سایه...


    نوشته: lovely_grl

  • 73

  • 21




  • نظرات:
    •   407TT
    • 4 هفته
      • 12

    • فضا سازیت خوب بود ولی کاش 2 قسمت کرده بودیش:/


      پ.ن: دقعه بعد یکم درمورد اشکالات ماشیین مطالعه کن!


      پ.ن پلاس: فرست لایک


    •   407TT
    • 4 هفته
      • 8

    • طوسی بکش بیرون وگرنه ادمین میاد برات کلاس خصوصی می زاره ها!


      پ.ن: کان شیرازی اصیل بسیار گشاد می باشد یحتمل کیفی نخواهی برد، برو همون کون بچه های بسیجیتو بکن........


      طوسی برووووووووووووووو


    •   ariyaii-boy
    • 4 هفته
      • 4

    • من که تا اتوبوس خوندم،
      سر ماه کاملش میکنم.


    •   sj0087
    • 4 هفته
      • 6

    • خیلی زیبا و قشنگ بود لایک سوم


    •   19masoud13
    • 4 هفته
      • 5

    • خوب بود ولی خیلی زیاد بود
      دو تا قسمتش میکردی
      توصیف صحنه هم عالی


    •   M720
    • 4 هفته
      • 3

    • خیلی قشنگ بود واقعا هیو ایرادی نمیشه ازش گرفت


    •   HYPERMAN98
    • 4 هفته
      • 3

    • وااااااااااااووووو


      خییییییییلیییییی عاااااااللییییییی نوشتی!!!!!


      عوضی، هزار تا لایک داری


    •   ssonna
    • 4 هفته
      • 6

    • خوندمش،تاچند دیقه اتاقم انگار سرد و ترسناک شده بود و احساس خالی بودن میکردم.نمیدونم چرا اینجوری شدم!!


    •   Karenjon
    • 4 هفته
      • 3

    • داستانش خیلی قوی بود ولی اهداف ناپاکی رو دنبال میکرد
      مثلا اونجا که میگه زندگی بدون گناه لذتبخش نیست


    •   kokarostam
    • 4 هفته
      • 13

    • خوب بود


      دستت درد نکنه. خسته نباشی.


      ها کـُ‌کا


    •   +Seti-kuchulu+
    • 4 هفته
      • 2

    • خیلی خیلی غم انگیز بود :(


    •   its.nima
    • 4 هفته
      • 4

    • من فقط واسه خوندن کامنتا میام ولی ناموسا نمیشد از داستانت گذشت. عالی


    •   shohre@J
    • 4 هفته
      • 4

    • خوب بود تاثر اور وعبرت انگیز واینکه یک معلم هم میتونه درس شیطونی ونامردی بده وزندگی یک دختر معصوم رو اماج هوس های خودش قرار بده.....تاسف برای دختر


    •   Navid.master
    • 4 هفته
      • 3

    • منم كه هميشه شبا خوابم ميبره صب داستانارو ميخونم لايك١٧ مال من


    •   لاکغلطگیر
    • 4 هفته
      • 9

    • سیلی انداخت؟
      محیا؟
      کمر زد؟
      مگه میشه کسی که قیافه ی دوست دخترش یادشه،مسبر روستا یادش رفته باشه؟
      مگه نمیشد از اداره رد اسماعیلُ گرفت؟
      در ضمن تا می دونم،معلما توی مناطق محروم حدود ۵ سالی باید تدریس کنن.نه کسی پرسید چرا معلم رفت و برنگشت؟نه کسی جایگزینش شد
      یه کم این اشکالات توی ذوق می زنه ولی بد نبود.خوب بود


    •   لاکغلطگیر
    • 4 هفته
      • 7

    • اینم بگم چون یادم رفت
      یه جاهایی ش،فضاسازی ها یاد مدیرمدرسه ی جلال آل احمد انداخت
      اونجا که کمر و پهلوی مادر یکی از دانش آموزا رو می ماله و اونم میگه شما شهریا چه کارایی بلدین
      گفتم بگم.نمی دونم خوندی ش یا نه؟


    •   Mahan.king
    • 4 هفته
      • 6

    • مثل همیشه زیبا ولی چرا اینقدر دیر؟مارو دورننداز بیشتر برامون بنویس


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته
      • 9

    • کسی که معلم میشه باید بصورت محضری تعهد خدمت 5ساله بده برای هر جایی که آموزش و پرورش بهش پست بده .که همیشه هم مناطق محرومه و بعد از اون مدت باید درخواست انتقالی کنه که اگر موافقت شد میتونه جای دیگه ای خدمت کنه !
      پس:
      این آقا اسماعیل اگر به اون روستا برای تدریس رفته باشه حداقل 5 سال موندگار خواهد بود نه یک سال تحصیلی بعد هم زرت جمع کنه و بره.
      اگر میخواید داستان بنویسی لطفا اول مطالعه کنید بعد چیزی بنویسید این جوری یه سوتی بزرگ توی داستان محسوب میشه و روند داستان به کل تغییر میکنه !
      دوم اینکه :
      توی یه روستای کوچک با افکار بشدت بسته، کدوم دختر احمقی از مردی میخواد بکارتشو برداره ؟ و کدوم مرد احمق تری این ریسک رو قبول میکنه ؟
      اصلا این قسمت باور پذیر نبود حتی یک درصد !
      داستان سعی داشت پیام خوبی رو به خواننده انتقال بده اما سوتی ها آنقدر فاحش بود که تمام داستان رو به زیر سوال برد.
      غلط های املایی شما هم که همیشه چشمگیر بوده :-)
      تلاش کنید


    •   Nanaei
    • 4 هفته
      • 2

    • لاولی
      هیچ وقت فکر کردی بنویسی؟ چیزی بجز داستان با ته مایه سکس.....‌میتونی با چندتا داستان کوتاه شروع کنی،داستانهایی که هیچ ارتباطی به وقایع جامعه نداشته باشه....


    •   lovely_grl
    • 4 هفته
      • 7

    • در مورد ۵ سال تعهد توضیح دادم دوستانی که سوال براشون هست لطفا از دوست عزیزم لاکغلطگیر بپرسن، فقط ضمنی اشاره کنم این قانون صرفا برای افرادیه که تازه استخدام شدن ۵ سالم نیست ۸ ساله‌ . یادم نمیاد جایی توی داستان اشاره کرده باشم که اسماعیل همون سال استخدام شده. ضمنا بهتره مطالعه کنید این قانون ۵ و بعد۸سال از چه سالی به تصویب رسید‌. درحالی که این قسمت داستان برمیگرده به دهه ی ۷۰


    •   Nanaei
    • 4 هفته
      • 5

    • دوستانی که زوم مردن روی تعهد خدمت پنج ساله معلمان روستا،تصور مردن نویسنده خاطره ای از یکی از اقوامش رو تعریف کرده و در تلاش هستند که به بقیه ثابت کنند این متن واقعی نیست؟ یا فاز منتقد ادبی برداشتن که البته جای منتقد ادبی تو همچین سایتی نیست......


    •   +A
    • 4 هفته
      • 5

    • خیلی قشنگ; ولی تو ی روستا ازدواج ی دختر مثل رعنا با ی ناتوان ذهنی و بلافاصله علائم بارداری برای مردم کنجکاو روستا سوال برانگیزه.
      این پیرمرد تا چند دقیقه پیش چشمش دنبال زن بارداری بود که برای کمک بهش همراهیش کردن, یعنی بعد ی عمر هنوز ادم نشده که بدتر و هیزترم شده برخلاف تعریف اواسط داستان که ادم هیز و ول نبوده که این چیز عجیبی نیست نیست.
      این که اخر داستان گذاشت رفت اونم بدون هدف, یعنی یک دفعه چی شد ! چه حالی شد این پفیوز?!


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته
      • 6

    • خانم آوا !
      خواهر من معلمه و پارسال استخدام شده و تعهد 5 ساله داره این نکته اول
      نکته دوم و باز هم ایراد !
      کدوم آدم عاقلی یکسال میره در منطقه کویری و روستای دورافتاده تدریس کنه اونم از تهران بلند بشه و بره اونجا ؟ اگر دلیلی برای رفتن یکساله به اونجا داشته که اشاره نکردید باز هم نقص داستان محسوب میشه .
      اگر اواسط خدمت اسماعیل بوده پس با سابقه نسبتا خوب قطعا شهر خوبی تدریس میکرده .
      این رفتن به اون روستای کویری و محروم برای یکسال چه دلیلی داشته؟
      نکات بعدی که ایراد داستان بود جواب نداشت ؟ چرا پدر و یا حتی کدخدا از طریق آموزش و پرورش پیگیر نشدن ؟
      بهرحال توضیحتون هم اشتباه و غیر منطقی بود متاسفانه


    •   ariyaii-boy
    • 4 هفته
      • 2

    • واوووو بدون تعارف میگم
      عالیییییی بود.


    •   samin1616
    • 4 هفته
      • 6

    • کاربر زن اثیری عزیز


      درسته تعهد خدمت از ۵ سال تا ۷ ساله ولی اگه بخش مناطق محروم یه مطالعه بفرمایید متوجه میشید که هرچه منطقه محروم تر باشه میزان مدت این تعهد کمتر خواهد شد.


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته
      • 7

    • ثمین عزیز
      تعهد خدمت هیچ فرقی نمیکنه
      در آموزش و پرورش ذکر شده 5 سال تعهد خدمت هرجایی آموزش و پرورش انتخاب کنه .اینجوری نیست که چون منطقه خیلی محروم باشه میزانش کمتره. خانواده من از اوایل انقلاب معلم بودن تا بحال .
      خاله من سال 56معلم شد و چندین سال جنوب تدریس کرد آخرش با پارتی آوردنش شهر خودمون .


    •   _Mehraaan_
    • 4 هفته
      • 16

    • خسته نباشی.
      من بدون تعارف داستانت رو خیلی دوست داشتم. توصیفاتت و فضاسازیت خیلی بهتر از قبل بود. مثل اون قسمت توی مینی بوس که عالی توصیف شده بود. نگارشت روون و وصل این دو ماجرا و اتفاق بهم خلاقانه بود.


      ولی نمیشه از ایراداتش هم چشم پوشی کرد. اون قسمت اروتیک و پریدن بکارت رعنا! الحق باورپذیر نبود و بهتر بود لااقل رعنا رو اونجور مشتاق به اینکار نشون نمیدادی.
      درباره خودِ اروتیک نویسیت هم به نظرم دچار یکنواختی شدی. اصطلاحات و واژه هات تکرارین و توی اکثر داستانهات مشابه همین ها رو بکار میبری. (نذار اروتیک نویسی که قبلا به نظرم نقطه ی قوتت بود تبدیل به نقطه ضعفت بشه)
      غلط های نگارشیت هم با وجود کمتر شدن همچنان پابرجاست و گاهی تو ذوق میزنه مثل نوشتن محیا...
      چند تا ایراد ریز و درشت محتوایی دیگه هم داستانت داشت که ازش عبور میکنم.
      ولی با تمام این تفاسیر همونجوری که گفتم داستانت و ایده کلیت خیلی خوب بود و دوسش داشتم.
      لایک 21 (rose)


    •   pesarhotkavir
    • 4 هفته
      • 2

    • عالی و بی نقص


    •   Alfred_H
    • 4 هفته
      • 5

    • مشکلاتو دوستان گفتند و حرفی نمیمونه.
      به نظرم داستان قشنگی بود و ارزش لایکو داشت.


    •   Amiiwr
    • 4 هفته
      • 1

    • عالی


    •   felora_love
    • 4 هفته
      • 5

    • لاولی جون قلمتو دوس دارم و همیشه میخونمت. لایک عزیزم


    •   BangBangBang
    • 4 هفته
      • 3

    • نویسندگیت رو دوست داشتم. عالی توضیحات رو شرح دادی و آدم ها رو به خواننده معرفی کردی. ولی داستان تکراری، بی محتوا، خسته کننده و کلیشه ای بود ارزش نوشتن نداشت. انگار صد ها بار نظیرش رو خوندم.


    •   _No_name_
    • 4 هفته
      • 9

    • ایده خوب بود و من بعضی از توصیفات رو خیلی دوست داشتم.(به ویژه توصیفات اول داستان)
      به نظر منم نکته هایی که آقا مهران و زن.اثیری عزیز گفتن هم خیلی نکات درستی بودند که با رعایت کردن اونا مطمئنم موفق میشین.
      و نکته ی مهم اینکه واقعا یه جایی از داستانتون دیگه نمیشد ماجرا رو باور کرد.(همون ماجرای بکارت)
      در هر صورت موفق باشین و منم لایک کردم


    •   gaayandeh
    • 4 هفته
      • 3

    • میشد خلاصه ترم نوشت و اینقد طولانیش نکرد.
      نفهمیدم چرا مرده مهسا رو اونجوری با هیزی نگا میکرد؟
      لایک 29 از من.بازم بنویس


    •   badd_girll
    • 4 هفته
      • 2

    • دلم برای رعنا سووووخت :(
      اخه چرااااااااااااااااااااااااا


    •   ناژو
    • 4 هفته
      • 8

    • لاولی عزیزِ من....
      چقدر زیبا بود...لایک ۳۷ تقدیمت...چندتا ایراد جزئی رو دوستان گفتن ولی از قشنگ ترین داستانهای بود که خوندم... (rose)


    •   تولدی.دوباره
    • 4 هفته
      • 3

    • داستان عالی بود بنظرمن قلم قوی داری به نوشتن ادامه بده


    •   The.BitchKing
    • 4 هفته
      • 9

    • بانو لاولی، با این سایت مشکل دارم. مشکل دارم که چرا نویسنده رو مجبور میکنه حتما یه تیکه اروتیک زورچپون وسط داستانش داشته باشه. که سطح داستان رو بیاره پایین. اروتیک نویس خوب زیاد داریم، شما یکی از بهتریناشون، ولی اروتیک خوب نوشتن به معنی این نیست که حتما سطح داستان بالا میره با اون اروتیک. سطح داستانتون پایین اومده بخاطر اون تیکه‌ی کشداری که واقعا ـ برای من ـ ارزش خوندن نداشت. ولی از سر بیکاری خوندمش و به قول مهران خان، یخورده هم تکراری بود! (هیچکدوم از این دوتا تقصیر شما و داستانتون نیست. وجود اروتیک از سیاستای مسخره سایته، و تکراری بودنشم به ذاتش برمیگرده)


      زیاد از نکات تکنیکالی که دوستان گفتن سر در نمیارم و درموردشونم نظر نمیدم. گرچه یه سری ایرادات به منطق داستان و تصمیمای شخصیتا وارده که دوستان زودتر بهشون پرداختن. یه ایراد هم به نگارش و پاراگراف بندیش که میدونم بهترش ازتون بر میاد. (از استعاره‌های نامربوط هم ـ گرچه اینجا خیلی کمتر شدن ـ نمیگم، چون میدونم گوش نمیدین (biggrin) ) ولی با همه خوبی‌ها و بدی‌هاش، فضا سازی های ابتدایی بخش دوم داستانتون منو یاد بخشای ابتدایی کتاب تا گوهرآباد علی فرخ‌مهر انداخت. نوستالژی جالبی بود برام. بخاطر همینم شده لایک دادم بهش :)


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته
      • 4

    • زیبا بود
      لایک 41


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 6

    • لاولی عزیز از داستانت لذت بردم،فضاها بسیار خوب توصیف و چفت شده بودن،غیر از اینکه پیرمرد داستان حتی اگر به اون روستا یکبار هم رفته باشه با این اوصافی که ازش خوندیم محاله مسیرشو نشناسه،یا برق زدن چشم رضا برام خیلی نمودی نداشت مگر اینکه رعنا آخر عمرش براش از اسماعیل گفته باشه!!
      در مورد برداشتن بکارت من باور نمیکنم رعنا ازش خواسته باشه اینکارو بکنه چون همزمانی مرگ آسیه و دانستن رسومات بقول خودت عصر حجری روستاییان توسط رعنا اینکار رو غیر ممکن میساخت هرچند که تو حالت فضایی بودن.
      بهرحال لایک ناقابل من نثارت (ok)


    •   abi24000
    • 4 هفته
      • 2

    • فقط به این دلیل لایک میکنم که نشون دادی یه روحانی چقدر میتونه پَست و کثیف باشه


    •   ali80xx
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • برگهایم بسی ریخت
      تلخ و جالب بود


    •   saman_safa1
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • واقعا بعضی از توضیحات به نظر اضافه میرسید و فقط نوشتتون رو طولانیتر میکرد.
      اما داستان اونقدر جذاب بود که بشه تا اخرش رو خوند و خسته هم نشد فلذا لایک تقدیمتون. :)


    •   Yavvar
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • و.آخه این چه جمله ای بود!!!کدوم کص تپه ای میدونه جیر جیرکها کجان که باید اون بدونه .اصلا مگه تو میدونستی کجان؟!!! لابد جیرجیرکها سوراخ کونتو میخاریدن و فقط تو میدونستی و فاعدتا اون نباید هم حدس میزد دم سوراخ کونتن


    •   bel_oreo
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • بیشتر داستان ذو شق بودم و نفهمیدم چی شد ولی خیلی قشنگ بود دمت گرم. قلم خیلی خوبی داری. تیکه های سکس داستاناتو بیشتر کنی ممنون میشم


    •   sexybala
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود و زیبا


    •   Paria_1991
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود. یه


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک پنجاه و هشتم تقدیم قلم تواناتون خانوم گل


      خیلی لذت بردم.مرسی که مینویسید.


    •   مردتنها90
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود وبی نقص واقعاً فضا سازی عالی بود نگارش تمام و کمال وبدون هیچ غلط املایی، دمت گرم ای کاش میتونستم به تنهایی هزار تا لایک بدم دردوبلات بخوره توسر این کسایی که همش شروور مینویسن واسمش رو میزارن داستان لطفاً بازم بنویس (clap)


    •   همشهریکین2
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان بسیار خوب بود. پرش از سوم شخص به اول شخص در گذشته و دوباره سوم شخص هم ابتکار جالبی بود. نگارش دقیق و به نظرم داستان روایت رو بخوبی جلو میبرد. فکر نمیکنم جزئیات اینکه معلمها چند سال و چه جوری میرن طرح مهم باشه. این یک داستانه و حتی میتونه در زمان شاه اتفاق افتاده باشه. با این همه به نظرم آخر داستان یه کم هندی بود. شخصیت پردازی هم خوب نشده بود. با این همه دست پریزاد از داستان لذت بردم.


    •   rodrunner
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • این مدت رو نتونستم‌شهوانی بیام و با خودم گفتم یه سربزنم شاید لاولی گرل داستان نوشته باشه و خوشحالم که همینطورم شد. داستان فوق العاده بود، تو چطور میتونی انقدر خوب بنویسی دختر؟؟
      در مورد اون کسخل هایی که گیر دادن به تعهد خدمت معلما هم که خودت جوابشون رو دادی. اینجا یه عده آدم احمق داره که فکر میکنن با نقدای آبکی و بی محتواشون نسبت به داستانای تو خودشون رو گنده کنن. به این راسوها اهمیت نده. طرف خودش بلند نیست دوخط بنویسه میاد از تو ایراد میگیره. کون لقشون دریا با دهن امثال این سگا نجس نمیشه


    •   .Nazanin.
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • 63 (rose)


    •   Eldorado555
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • مثل همیشه عالی،کیف کردم، هزاران لایک به ذهن خلاق و قلم تواناتون.پاینده باشید حضرت دوست.


    •   شاکیر_Jamshid
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود زیبا نوشتی لایک


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • rodrunner
      اول که تو نویسنده سایت نیستی ! که اینجوری بخاطر نقد هایی که چند نفر زیر داستان گفتن و منطقی بوده اینجوری مثل اسپند روی آتش شدی
      دوم اینکه اینجا سایت آزاده زیر داستان هم کادری وجود داره که نظر رو پرسیده ! نگفته فقط بیاین تعریف کنید
      سوم اینکه خواستم جوابتو کامل بدم یه نگاه به تاپیکات کردم فهمیدم چی به چیه :-)
      پس انقد ارزش نداری که وقت تلف کنم برای تو ! توضیح بدم .
      سرت به کار خودت باشه .بلیس و برو !


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • Roadrunner
      اینکه اینجا داستان های مزخرف درصد بیشتری از فضای سایت رو اشغال کردن،حرفی نیست
      اینکه معدود نویسنده های خوب و مسلط داریم هم حرفی نیست
      بحث سر نقد داستان هاس.
      از هر نویسنده ای اندازه ی توانایی ش توقع داریم.اینکه سر موضوعات به نظر شما پیش پا افتاده بحث کردیم،به خاطر اینه که برای شما پیش پا افتاده س وگرنه برای ما مهمه.
      داستان باید علاوه بر داشتن چارچوب مشخص و قوی،الِمان های درستی هم داشته باشه
      اگه شما صرفا برای تایید یا تعریف یا هر چیز دیگه ای اومدی که نظر بدی،چیزی جز لیسیدن نیست ولی اگه منظورت نقد بود،حرفا و القابی که لیاقت خودته رو نمی گفتی
      خوش باشی!!


    •   rodrunner
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • میگن فحشو بندازی رو زمین صاحبش برش میداره.
      این دوتا دوست عزیزم فکر کنم این مثل شامل حالشونه. باور کنید نقدی رو که شماها به این داستان داشتید و اگه یه منتقد واقعی ببینه از خنده ریسه میره. من فقط میگم الکی احساس خودشاخ پنداری نکنید. من نه لاولی گرلو میشناسم و نه دیدمش و فقط داستانهاش رو دوست دارم.شماام‌اگه خیلی ادعا دارید بسم الله دوخط بنویسید ببینم چجوری مضحکه ی عام و خاص میشید. طبق منطق من درآوردی شما حتی اگه آثار شکسپیر و ویکتورهوگوروهم بهتون بدن صدتا ایراد ازش میگیرد البته میدونم که خودتون هیچی از نویسندگی بارتون نیست


    •   _No_name_
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • rodrunner عزیز
      اگه شما بتونی یک پاراگراف داستان بدون ایراد بنویسی من بین همه ی این آدما به شما قول میدم یک هفته آنتالیا مهمونت کنم.
      پس به خاطر سلامتتون هم که شده کمتر بلیس همیشه بلیس (rose)


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • Rodrunner
      بحث فحش و انداختن و برداشتن نیست
      شما اسم ما رو اوردی،من هم دفاع کردم
      اینکه به داستان های نویسنده های بزرگ هم ایراد وارده،یعنی ممکنه اونا هم اشتباه داشته باشن
      تعریف بیخودی مانع رشد میشه.از سر دلسوزی گفتم و ایشون در شخصی هم برای من توضیح دادن.لزومی هم نداره که به شما بگم ولی قصد و نیت شما کاملا مشخصه چیه!
      البته که نقد کردن نشونه ی توانایی داستان نوشتن نیست ولی شما که تایپیک میزنی و نقد می نویسی،یه داستان بنویس که کسی نتونه ایراد بگیره
      به توصیه دوستمون کم بلیس،همیشه بلیس


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • لاکغلطگیر دوست خوبم، زن اثیری خانومی و رودرانر دوست عزیز. میشه لطفا دعوا نکنید باهم؟! حداقل زیر این داستان؟؟ به نظرتون این جریان انقدر مهمه که به هم فحش بدین؟؟ بخدا هیچ چیز ارزش این رو نداره که دلخوری بین آدما پیش بیاد. من خودم متوجه شدم که دوستانی که داستان هام رو نقد میکنن حداقلش اینه که داستان رو خوندن و این ارزشمندتر از اونیه که نخونده به به چه چه میکنه. ممنونم ازتون باهم مهربون باشیم:)(rose)


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • خانم محترم لاولی گرل!
      بنده هیچ بی احترامی به ایشون نکردم و فحش و بی ادبی هم در متنم نبود و نیست
      حرف زیاده ولی به احترام شما و درخواست تون،دیگه ادامه نمیدم و این فرد معلوم الحال رو به ذهنیتش حواله میدم.
      شرمنده


    •   زن.اثیری
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • rodrunner
      حرفی که زدی در مورد نقدی بود که چند نفر از ما خواننده ها گفته بودیم که شما کاسه داغتر از آش شدی و در حین لیسیدن سعی کردی ما رو تخریب کنی که یکم خودشیرینی کنی .
      زیاد اررش نداری دهن به دهنت بشم فقط از نوشتن گقته بودی خواستم بهت بگم من یه داستان ۶ قسمتی توی همین سایت دارم بچه جان! چندین سال پیش قبل از حذف اکانتم نوشتم که بخاطر یه سری مسائل از سایت رفتم و داستانم نیمه تمام موند!
      پس حالا خودت یه پاراگراف بنویس ببینم چند مرده حلاجی در ضمن به به و چهچه نقد حساب نمیشه! نکات مثبت (اگر داشته باشه) و منفی داستان رو گفتن و راهکار دادن نقده مثل کامنت مهران!
      پس برو یکم یاد بگیر بعد حرف بزن !


    •   Reza18aa
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی حال کردم با داستانت


      بازم بنویس


    •   Ali246810
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • داستانتون عالی بود


    •   آرشام.آریایی
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • قشنگ بود (clap)


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • جالب بود برای کسایی که به مکافات عمل و کارما اعتقاد ندارن میتونست درس خوبی باشه همه ما نتیجه کارامون رو میبینیم فقط ملب بعضیا بیشتر طول میکشه لایک به قلم زیباتون. (rose)


    •   Lucky.man
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • لاولی عزیز
      مدتیه خیلی کم میای.
      داستانهات رو دوست دارم.


    •   Uniqueshadow
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • Benazare man ke shadidan say kardi har jomlat shabihe sadegh hedayato,Charles bukowski bashe
      Say kardi har halatio mesle una kheyli amigh tosif koni
      Albate una kojao to koja
      Kheyli zaif
      Albate in nazare mane


    •   espirolab
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • جالب ومعنی دار
      خوب بود شایسته لایک


    •   سارینا.م
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ و زیبا بود
      جای حرف باقی نمیمونه
      لایک 73 خانم خوش قلم (rose)


    •   سارینا.م
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود شاید قشنگ ترین داستانی که تو این سایت خوندم فضاسازی ها خیلی خوب بود قشنگ خودمو تو اون فضا حس میکردم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو