در به در ، در جستجوی کوسی برای پدر (۲)

1399/11/04

...قسمت قبل

ناگهان صدایی از بالای سرم شنیدم که می گفت برتران کوچولو فوری به طبقه اول گیت چهار مراجعه کند! پس مادر بزرگ حق داشت که میگفت خدا همیشه و همه جا از آسمان ما را میبیند! حتما این هم صدای خدا بود! نتیجه گرفتم خدا هم مثل مامان بزرگ نمیخواهد پدرم با خانمها بازی کند! در حالی که به سمت گیت میرفتم خدا گفت: برتران کوچولو پالتوی آبی پوشیده و یک کلاه کوچولوی سفید به سر دارد. بلافاصله کلاه از سرم برداشتم و در جیبم قایم کردم تا خدا نتواند مرا بشناسد و در حال دویدن از گالری خارج شدم. کمی بعد وقتی خودم را چند خیابان آنطرف تر در تاریکی پیدا کردم تازه فهمیدم گم شده ام! برای پیدا کردن یک منظره آشنا به اطراف نگاه میکردم که ناگهان با چیز گرمو نرمی برخورد کردم! آن چیز گرمو نرم یک خانم بود که بر اثر برخورد ناخواسته صورتم لای پایش فرو رفته بود! اینقدر بی حرکت ماندم تا برای بار چندم صدایم زد سرم را با بی میلی عقب بردم و صورتش را دیدم. موطلائی بود و پوستی صورتی رنگ داشت چشمان درشت سبز رنگ و عطری که بدون تردید از گرانترین اسانسها ساخته شده بود. با صدایی گرم و صمیمی پرسید چه شده آقا کوچولو؟ صدامو نازک کردم گفتم یه آقا ندیدین که پسر کوچولوشو گم کرده باشه؟ خانم با تعجب گفت نه! این آقا کجاست؟ گفتم منم نمیدونم! پسر کوچولوئی که گم شده منم! دختر گفت آهان پدرت را گم کردی؟ جواب دادم نخیر! اون منو گم کرده! و حتما خیلی نگرانمه! دختر پرسید تو نگران نیستی؟ جواب دادم معلومه که نه! من پیش خانومی به خوشگلی شمام ولی اون بدبخت جقی تنهاست! پرسید مگر راه خانه ات را بلد نیستی؟ جواب دادم من خیلی کوچولو تر از اونم که راه خونمون رو بلد باشم! دختر گفت پس تو را به آن آقائی که یونیفرم زیبا با دکمه های طلائی دارد میسپارم تا تو را به خانه برساند. داد زدم نه! دوست دارم پیش شما بمونم آخه شما اینقدر خوشگلین که حتما یه فرشته اید!! دختر گفت تورو خدا راست میگوئی؟ جواب دادم بله اسمتون چیه؟ گفت کلوتیلد و ادامه داد متاسفم ولی با کسی قرار دارم. گفتم پس اول بریم سر قرار شما بعد بریم پیش بابای من! و با معصومانه ترین شکل ممکن دستش را گرفتم و به او لبخند زدم! وقتی به رستوران رسیدیم مردی خوش پوش را پشت یک میز دیدم که مشغول مزه کردن گیلاس شرابش بود. مرد پرسید این بچه دیگر چه صیغه ای است؟ کلوتیلد آهی کشید و گفت هنری خوب من، دیگر وقتش بود پسرم را ملاقات کنی! بالاخره که میفهمیدی بچه دارم چه اشکالی دارد همین امشب بفهمی!! چشمان مرد گشاد شد قیافه احمقانه ای به خود گرفت و شرابش را یکجا سر کشید!! کلوتیلد قهقهه ای زد و گفت پناه بر خدا باور کردی؟؟ مرد غریبه گفت آدم چه میداند! از کار شما زنها که نمیشود سر در آورد! بعد به من نگاهی کرد و با لبخندی که انگار وسط کون دادن مجبورش کرده بودند بزند پرسید خانه تان تلفن دارد؟ بوی خطر را حس کردم! او ادامه داد ساده است تلفن میزنیم می آیند او را میبرند ما هم به برنامه امشب مان میرسیم. سپس به اتاقک تلفن رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت آقای هوترر به مرکز تلفن دستور داده اند که شماره شان به کسی داده نشود بهتر است به پلیس زنگ بزنیم بیایند او را ببرند . کلوتیلد گفت خیلی طول میکشد میدانی ساعت چند است؟ این بچه الان باید خوابیده باشد! بنده نیز از فرصت سوء استفاده کرده خودم را حسابی به سینه هایش چسباندم و چشمانم را روی هم گذاشتم. بعد از کمی جرو بحث و یک دعوای مختصر دختر به حالت قهر مرا بغل کرد از رستوران بیرون آمد و سوار تاکسی شدیم. او در تمام طول مسیر در حالی که سرم روی سینه هایش بود مرا نوازش کرد و بعد از یک سواری رویایی بالاخره به خانه رسیدیم. پدرم وقتی کلوتیلد را دید رنگش اول کبود بعد سرخ و بعد صورتی شد ، جلوی شلوارش باد کرد و لبخندی که مدتها ندیده بودم به صورتش برگشت ! آنجا بود که فهمیدم زحمات بزرگتر هایم را جبران کرده و وظیفه فرزندی ام را به جا آورده ام و دیگر بجز گرفتن مراسم ختم برایش دینی بر گردنم نیست!! در سه سالی که کلوتیلد با ما زندگی کرد پدرم لبخند های بسیاری زد ، لباس های سفید بسیاری برای او و شلوارک های گشاد بسیاری هم برای خودش خرید! سه سال بعد یک روز غروب که بعد از یک دکتر بازی حسابی با دخترهای همسایه به خانه برگشتم پدر را دیدم که کیر به دست در تاریکی نشسته است. از او سراغ کلوتیلد را گرفتم پدر با صدای پر از اندوهی گفت برای همیشه رفته است. اما من نگران نبودم چون در مورد زنها به این نتیجه رسیده بودم که همیشه می شود یک خوشگل تر و بهترشان را خرید! وقتی پرسیدم چرا رفت پدر جواب داد چون نمی توانستم با هم ازدواج کنم. پرسیدم چرا؟ بلافاصله جواب نداد زیرا توضیح قوانین کلیسای کاتولیک در مبحث طلاق برای یک پسر یازده ساله آسان نبود. به علاوه مادر بزرگ هم اجازه نمی داد و اگر بر خلاف میلش رفتار می کردیم ما را از ارث محروم می کرد.
ژوئن ماه بعد بعد از پایان ساعات مدرسه در حالی که سعی میکردم با رفتن از هزار بیراهه تا میتوانم دخترهای بیشتری را دید بزنم به سمت خانه می رفتم که جلوی یک آرایشگاه دختری را دیدم که داشت به زور زانو کتاب کلفتی را در کیفش فرو میکرد طبیعتا به امید دیدن لای پایش ترمز دستی کونم را کشیده و توقف کردم. بعد از اینکه به زور تف و عقب جلو کردن های بسیار کتاب را داخل کیفش جا داد بالاخره پایش را روی زمین گذاشت برای جبران منظره از دست رفته نگاهم به سمت سینه هایش دوید و در انتهای چشم چرانی ام روی صورتش توقف کرد. تازه آنجا بود که فهمیدم به چه زن فوق العاده زیبایی برخورده ام! جذابتیش طوری مرا گرفت که فکر نمیکردم هیچ زنی هرگز اینجوری مرا بگیرد. پاهایی به بلندی لک لک ، موهایی طلائی و کوتاه با تاب ملایم، کمر باریک و پاهایش مرا به یاد هلن و موهای همچون آبشار طلائی و رنگ پوستش مرا به یاد کلوتیلد می انداخت اما او از همه آنها روی هم خوشگلتر بود! بی اراده به دنبالش راه افتادم شکارچی خود شکار شده بود! سر انجام به پارکی رسید روی نیمکتی نشست و مشغول خواندن کتابش شد. در حالی که دستم در شلوارم بود از لای درختها او را میپاییدم که دیدم مردی قد بلند و آفتاب سوخته با صدایی جذاب و چشمانی گیرا جلوی او ایستاد کلاهش را از سر برداشت و چیزی گفت. دختر خندید مرد کنار او نشست و چیز دیگری گفت دختر بلند تر خندید این دیگر خیلی زور داشت! کلی لنگ زده بودم یکی دیگه خانم رو بلند کنه! به سمت او دویدم و بازوانم را دور گردنش حلقه کردم گفتم مامان مامان کجا بودی؟ مامان عزیزم با بابا همه جا دنبالت گشتیم! همه جا رو! قبلا هرگز کسی را مامان صدا نکرده بودم اما حالا هق هق گریه میکردم و ضمن فشار دادن عمدی خودم به سینه هایش التماس میکردم مامان خواهش میکنم دیگه مارو تنها نزار!! آقای سیه چرده با لحنی جدی گفت بچه ات چه مشکلی دارد؟ بلند تر گفتم برین! لطفا برین! مامان منو برا خودمون بزارین! مرد با لحن سردی گفت غصه نخور کوچولو مامانت مال خودت! دختر بیچاره که زبانش بند آمده بود با دستپاچگی گفت این بچه من نیست اصلا تا حالا ندیدمش! مرد با تمسخر گفت تو که راست میگی!! و رفت! زن جوان ناگهان دریافت بچه هایی که آن اطراف مشغول بازی بودند ، پیرمرد ها ، کلاغ های سر درخت ، مورچه ها و کلا تمام موجودات زنده پارک همگی به ما زل زده اند! ناچار مرا بغل کرد و گفت آروم بگیر بچه. تازه به نرمی سینه های برجسته اش روی صورتم عادت کرده بودم که خروس بی محل مرا از خود جدا کرد و گفت بچه جان این چه بساطی بود راه انداختی؟ جواب دادم خودمم نمیدونم! شما رو جلوی آرایشگاه دیدم اینقدر خوشگل شده بودین نتونستم جلوی خودمو بگیرم محو زیباییتون شدم دنبالتون اومدم و یه وقت دیدم اینجام. تا خواستم بیام جلو حرفای خوب خوب بزنم اون گنده بک ته گرفته اومد تلپ شد رو نیمکت! از من پرسید چند سال داری؟ گفتم یازده گفت بچه زود رسی هستی! اسمت چیست؟ گفتم برتران هوترر دختر گفت چقدر اسمت آشناست. گفتم پدرم بسیار معروف است ، کلی پول دارد بارها هم عکسش در روزنامه ها چاپ شده! بعد به کنارش رفتم دستم را دور گردنش انداختم و گفتم شما خیلی خوشگلین کاش میشد به خونه ما بیایید و با هم زندگی کنیم چند سال بعد هم عروسی! دختر گفت من 23 سال دارم برای تو خیلی پیرم میترسم این یکی دیگر ممکن نباشد! گفتم منم زیاد اهل عروسی نیستم ولی همینجوری که میتوانید به خانه ما بیائید! تازه بابام هم هست 36 سالش است. گفت تو دلت میخواهد من زن او بشوم؟ و بلند خندید نمیدانستم چرا حرفم خنده دار است ولی هیچ دلم نمیخواست زنی که با این همه بدبختی تور کردم نصیب پدرم شود! در میان خنده هایش گفت آخر از کجا میدانی شوهر ندارم؟ گفتم دارید؟ گفت با یک پسر زندگی میکردم ولی ترکم کرد. ناگاه رنگین کمانی از امید بر افق آسمان کونم طلوع کرد ، پس یک پسر هم میتواند با او زندگی کند!! به او گفتم اگر به خانه ما بیائید قول میدهم هرگز شما را ترک نکنم!! دختر گفت چقدر تو خوبی!! بلافاصله از مزرعه بادمجون ماهی گرفتم و گفتم پس میتونم ببوسمتون؟ آهی کشید و گفت حد اقل تو میدانی چه میخواهی! سرش را جلو آورد و گونه ام را بوسید! اما من لبهایش را میخواستم او صورتش را برگرداند و گونه اش را در دسترس لبهایم گذاشت چند دقیقه بعد وقتی دید اگر یه کم دیگر لفتش بدهد دستی دستی همانجا او را خواهم کرد از جایش برخاست و گفت دیگه باید بروم! در حالی که بغض کرده بودم گفتم حداقل میتوانم به شما تلفن کنم و صدای آسمانی تان را بشنوم؟ لبخندی زد و کارتش را به من داد! آن شب به پدرم گفتم میدانم تو نمیتوانی ازدواج کنی ولی اگر من بخواهم با یک زن زندگی کنم چه؟ پدر که فکر میکرد کدام دختر بچه کم عقلی ممکن است بخواهد با این جانور زندگی کند به تمسخر گفت اجازه دارم بپرسم این زن خوشبخت کیست؟ گفتم نامش ادیت است! پرسید چند سالش است؟ گفتم 23 سال! پدر فریاد کشید تو میخواهی با یک زن 23 ساله زندگی کنی؟ چقدر زود بالغ شدی بچه!! گفتم اتفاقا او هم همین را گفت! پدر بیچاره ام که بدجوری ترسیده بود زیر لب گفت نیم وجبی ما رو نکنه خوبه! سپس در حالتی که انگار ناگهان چیزی را فهمیده باشد با وحشت پرسید از کجا فهمید که بالغ شده ای؟؟ گفتم شاید به خاطر اینکه برایش ممنوع کردم با مردان دیگر معاشرت کند! او مال من است و باید فقط با خودم باشد! پدر گفت ببینم اصلا کجا با هم آشنا شدید؟ نکند مادر یکی از شاگردهای مدرسه تان است؟ گفتم خیر هنوز عروسی نکرده بچه هم ندارد پدر گفت به قدری بهت افتخار میکنم که دلم میخواهد بغلت کنم ولی اینقدر سگ حشر شده ای که از عواقبش میترسم!! راستش قبلا بابت رشد کند تو و ببو گلابی بودنت نگران بودم ولی اگر به این سن دختر 23 ساله تور میکنی پس کارت از من هم درست تر است و باید یواش یواش به فکر خرید شورت آهنی باشم!!

ادامه...

نوشته: شاه ایکس


👍 16
👎 2
7901 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787899
2021-01-23 00:22:17 +0330 +0330

توبه کن برادر دینی ! توبه …

4 ❤️

787906
2021-01-23 00:32:38 +0330 +0330

😀
این قسمت با حال تر از قبلی بود

5 ❤️

787907
2021-01-23 00:33:15 +0330 +0330

من خیلی فرد متقی به قوانینم افراد زیر ۱۸ منفی بود یه سال صبر کردم بعد اکانت ساختم😅😅

5 ❤️

787909
2021-01-23 00:35:13 +0330 +0330

چند نکته خیلی ریز اما خیلی با حال داشت که به شیرین شدن این قسمت خیلی کمک کرد و بقولا مادر تمام‌ اون نکته های ریز همین بزرگتر و بالا رفتن سن پسرک کوچولو بود. منتظر قسمت بعدی هستم.

4 ❤️

787943
2021-01-23 01:19:12 +0330 +0330

همیشه داستاناتا خوندم و نوشتنتو دوس داشتم حتا چندسالی که اصن اکانت نداشتم . اینم خیلی قشنگ نوشته بودی .
فقد برام سوال بوده و هست چجوری بعد نوشتن پنجاه تا داستان هنوز پاراگراف بندی بلد نیستی ؟ همش مثه قطار دنبال هم مینویسی شاه ایکس جان دلیلش چی هست نمیدونم واقعن .

1 ❤️

787955
2021-01-23 01:53:43 +0330 +0330

دوست عزیزم شاه ایکس جان لایک برای دست نوشته ات ❤️

3 ❤️

787967
2021-01-23 04:25:00 +0330 +0330

😂😂😂😂خیلی حال کردم خدایش 😂😂

2 ❤️

787968
2021-01-23 04:32:30 +0330 +0330

نه قبلی بهتر بود💔

2 ❤️

788166
2021-01-24 12:39:21 +0330 +0330

خیلی خوب بود … 😂 😂 😂

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom