داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

در حسرت زلیخا

1399/07/18

با احمد رو نیمکت وسط پارک نشسته بودیم و از عصر پاییزی لذت میبردیم، یهو احمد شروع کرد به تکون دادنم و گفت: "وای اصغر اون داف تپل رو ببین! "
چشم غره رفتم و خطاب بهش گفتم: “من به زنم قول دادم به هیچ زنی نگاه نکنم!”
چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: “کص نگو مومن، ۲۰ ساله که زنت مرده، داف رو ببین بابا.”
به دافِ خیره شدم و گفتم: “اوووف چه چیزیه، دلم میخواد برم دندون های مصنوعیش رو لیس بزنم وای!”
خندید و گفت: “سر جور کردنش شرط ببندیم؟”
پوزخند زدم و گفتم: “چه شرطی؟”
گفت: “اگر من جورش کردم به یاد دوران جوانی کونت میزارم و اگر هم تو جورش کردی من واست ساک میزنم، البته بدون دندون مصنوعی.”
گفتم: “حله حاجی بریم تو کارش.”
ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم، من اصغر هستم ۷۰ ساله، ۲۰ ساله که زنم فوت شده و سالار ۲۰ سالی میشه که سرش پایینه و دیگه مثل قدیم خوشحال و سربلند نیست، من‌ پیش پسر بزرگم زندگی میکنم، عصر ها رو هم پیش دوست قدیمیم احمد میگذرونم.
پیرزن مورد نظر که که سرش شرط بسته بودیم رفت و کنار نوه اش نشست و اول احمد رفت تو کار مخ زدنش، بعد چند دقیقه نا امید برگشت و گفت: “زنیکه ی جنده رید بهم، میگه از پیر مرد های چاق و کچل خوشش نمیاد و پیش نوه اش حسابی کیرم کرد!”
خندیدم و گفتم: “خب حق داره طفلی، منم صدتا دختر کر و کور و لال داشته باشم یکیش رو نمیدم به تو بکنی.”
فکر کنم ناراحت شد ولی به تخمم هم نبود، خلاصه دستی به سر و روم کشیدم و قدم قدم به سمت داف مورد نظر رفتم، نشستم کنار نوه اش و خطاب به پیرزن جذاب گفتم: “این مرتیکه ی کچل مزاحمتون شد؟”
یکم ناز کرد و با یه حالت دلبرانه گفت: “اره مرتیکه ی کج و کوله خجالت نمی‌کشه اومده جلوی نوه ام بهم پیشنهاد دوستی میده.”
گفتم: “میخوای برم بزنم دندون های مصنوعیش رو بریزم پایین از اینی که هست کج و کوله تر بشه؟!”
یه لبخند ملیح زد و گفت: “وای نه ممنون ارزشش رو نداره، شما چقدر مرد خوب و مهربونی هستید.”
ذوق کردم و بهش خیره شدم و گفتم: “شما هم وقتی میخندی مثل فرشته ها میشی، نگفتید اسم قشنگتون چیه؟!”
گفت: “زلیخا، اسم شما چیه؟!”
خندیدم و گفتم: “منم یوزارسیف هستم خوشبختم بانوی من.”
خندید و گفت: “بی مزه، جدی اسمت چیه؟!”
گفتم: “اصغر هستم، رفیقام بهم میگن اصغر شاه لیس.”
گفت: “چرا بهت میگن شاه لیس؟!”
گفتم: “حالا خودت بعدا میفهمی، حالا جدی اسمت زلیخاست یا مستعاره؟!”
گفت: “نه بابا مستعاره، مگه نمی‌دونی قراره این داستان تو شهوانی آپ بشه!”
گفتم: “آهان یادم نبود! حالا کی بریم سراغ شربت خوردن و لرزیدن و اینجور چیزا؟!”
صورت چروکش از شدت خجالت سرخ شد و با چشم هایی که با سرمه مشکی شده بود بهم فهموند که پیش نوه اش ادامه ندم، معلوم بود نوه اش از اون بچه های دیوث دهن لقِ که همه چی رو ضبط میکنن و بعد گزارش میدن، خلاصه بهم فهموند که فردا همین ساعت تو پارک باشم، تو کونم عروسی بود و سریع پیش احمد رفتم و گفتم: “مخش رو زدم واسه فردا همین جا باهاش قرار گذاشتم.”
اخم کرد و بهم خیره شد و با مکث گفت: “شک ندارم مثل همیشه مثل خیار من رو فروختی پیرمرد خرفت خود شیرین کس لیس.”
خندیدم و گفتم: “عجب حس ششم قوی داری پسر، عیبی نداره خدا بزرگه یکی از دوستاشم برای تو جور میکنم نگران نباش، حالا کی واسم ساک میزنی؟!”
از حرص دندون هاشُ رو هم فشار داد و گفت: “اصغر خیلی لاشی تو، آخه پیرمرد حسابی من لب گورم باید به فکر سنگ قبر باشم تو ازم میخوای واست ساک بزنم؟ اصلا مگه کیرت بلند میشه که بخوام واست ساک بزنم؟”
آب دهنم خشک شد و با تعجب به احمد خیره شدم و گفتم: “حاجی راست میگی، خیلی وقته کیرم راست نمیشه، اگه این داف خوشگله ازم سکس بخواد چیکار کنم، حسابی ضایع میشم خاک تو سرم، احمد سر جدت یه کاری بکن.”
روش رو ازم برگردوند و گفت: “به من چه برو به همون پیرزنِ خرفت که بخاطرش من رو فروختی بگو کمکت کنه.”
نزدیکش شدم و با خنده گفتم: “من قربون اون سر کچلت بشم، من یه تار موی کونت رو به صد تا داف پیر نمیدم، رفیق جون جونی خودم.”
اخماش رو تو هم کرد و گفت: “آره ارواح عمه ات.”
خلاصه به هر زحمت و بدبختی و خایه مالی که بود راضیش کردم به بلند شدن کیرم کمک کنه، اون روز رفتیم دم در منزلشون و کلی قرص آورد واسم و گفت: “این هارو وقتی که میخوام جق بزنم میخورم و به نعوظم کمک میکنه، توام مرتب بخورشون حتما جواب میده.”
خندیدم و گفتم: “حالا فهمیدم چرا کچلی، چشم هاتم ضعیفه نه؟ کمتر جق بزن عزیز من به خودت رحم نمیکنی به کف دستت رحم کن، به اون پیر پلاسیده زحمت کش رحم کن…!”
اخم کرد و گفت: “به تو خوبی نیومده اصلا قرص هارو پس بده.”
گفتم: “حاجی به مولا خاک پاتم، اصلا جق بزن انقدر بزن تا کور بشی، دمت گرم واسه قرصا، فردا میبینمت.”
سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: “تو یکی درست بشو نیستی که نیستی.”
شنگول و خندان به طرف خونه راه افتادم، تو راه همه اش تو فکر چین و چروک وصف ناپذیر صورت زلیخا بودم، وقتی به سینه های آویزون و شلش فکر میکردم دلم هوری میریخت، وقتی به دندون های مصنوعیش فکر میکردم چشم هام از شدت لذت خمار میشد…
وقتی رسیدم خونه بعد از شام رفتم تو اتاقم و شروع کردم به خوردن قرصا، یهو نوه ام اومد بالا سرم و گفت: “چی چی میخوری پدربزرگ؟!”
بهش لبخند زدم و گفتم: “اسمارتیز میخورم نوه ی گلم.”
گفت: “میشه منم بخورم؟!”
گفتم: “نه این اسمارتیز ها مخصوص آدم بزرگ هاست واسه بچه ها نیست!”

صبح اون روز با داد و هوار پسرم از خواب بیدار شدم، گفتم: “چیه چرا لنگ ظهری عَر عَر میکنی کُره خر؟!”
با یه نگاه گله مندانه بهم خیره شد و گفت: “بابا چی به خورد این بچه دادی؟! از صبح که از خواب بیدار شده کیرش راسته هرکاری میکنیم نمیخوابه!”
گفتم: “یا حسین فکر کنم اسمارتیز خورده!”
بلند شدم برم ازش بپرسم ببینم قرص هارو خورده یا نه یهو پسرم زد زیر خنده و سرش رو پایین انداخت، گفتم: “چیه به چی میخندی؟!”
به کیرم اشاره کرد و گفت: “فکر کنم شما هم اسمارتیز خوردی حاجی!”
آب دهنم رو قورت دادم و به کیرم خیره شدم، چشمتون روز بد نبینه بلند شده بود، بعد از ۲۰ سال بازنشستگی مثل شیر گرسنه بلند شده بود و به فکر شکار بود، از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف خجالت میکشیدم، خلاصه دستم رو کردم تو شلوار کُردیم و کیرم رو گذاشتم زیر کش شورتم که کمتر خودنمایی کنه، بعد همراه با پسرم رفتیم پیش نوه ام که دودولش رو بخوابونیم.
دست نوه ام رو گرفتم و دو نفری به سمت حمام راهی شدیم، دستام رو تفی کردم و شروع کردم به جق زدن براش، گفت: “پدر بزرگ داری چیکار میکنی؟!”
گفتم: “دارم دودولت رو میخوابونم!”
خندید و گفت: “فایده نداره حاجی از صبح چند بار جق زدم نمیخوابه، قرص ها خیلی قوین ناموسا!”
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: “ریدم به قبر بابات واسه پسر تربیت کردنش.”
خواستم بلند بشم برم که یهو دستم رو گرفت و گفت: “حالا شما هم امتحان کن ضرر نداره که شاید ایندفعه خوابید!”
از حرص دندون هامُ روی هم فشار دادم و جلوش زانو زدم و به جق زدن براش ادامه دادم، چند دقیقه بعد چشم هاش خمار شد و گفت: “میشه برام ساک بزنی؟!”
هیچی دیگه تا تونستم و انرژی داشتم مثل سگ زدمش انقدر زدمش که دودولش خوابید، بعد از حمام بیرونش کردم و گفتم بره تو اتاقش و به کارای بدش فکر کنه.
بعد از عملیات خوابوندن دودول نوه، شیو کردم، بعد با ژله ی نوه ام موهام رو تیفوسی حالت دادم و رفتم تو اتاق پسرم و عروسم، یه پیراهن گل گلی با یه پاپیون قرمز از تو کمد لباس های پسرم کش رفتم و پوشیدم، بین دو راهی شلوار مجلسی و شلوار کُردی گیر کرده بودم، بعد از کلی کلنجار شلوار کُردی رو انتخاب کردم، دلیل انتخابم هم زیبا و جادار و مطمئن بودن شلوار کُردی بود، بعد یکی از لوسیون های خوشبو کننده ی عروسم رو برداشتم و به گردنم و زیر بغلم مالیدم، شلوار کُردیم رو پایین کشیدم و لوسیون رو مالیدم به کیر و خایه هام و بین کونم، یهو عروسم اومد تو اتاق و شروع کرد به جیغ کشیدن، سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و گفتم: “ببین واسه یه لوسیون چیکار میکنی، خودم بعدا عینش رو واست میخرم ندید بدید!”
شلوارم رو کشیدم بالا و بدون اعتنا به عروسم زدم بیرون، واقعا عروس هم عروس های قدیم…

طبق قرار سر ساعت معیین تو پارک بودم، زلیخا رو دیدم که رو یه نیمکت کنار نوه اش نشسته بود، منم شاد و شنگول رفتم کنارشون نشستم، لبخند زدم و به زلیخا گفتم: “سلام زلیخا جان.”
بدون اینکه جواب سلامم رو بده اخم کرد و گفت: “شما؟! زلیخا کیه؟!”
با تعجب گفتم: “اصغر! اصغر شاه لیس!؟ دیروز با هم آشنا شدیم یادتون نیست؟!”
نوه اش با یه حالت پوکر بهم نگاه کرد و گفت: “خودت رو خسته نکن آلزایمر داره، باید دوباره مخش رو بزنی!”
تو کل عمرم تا حالا اینجوری کیر نشده بودم، باید چیکار میکردم؟ احمدم نبود جلو چشم پیرزنِ خرابش کنم، یهو از دور احمد رو دیدم که با یه عینک دودی و شلوار کُردی به سمتمون اومد، رفتم جلو و جریان رو بهش گفتم، خندید و گفت زمین گرده رفیق حالا نوبت منه مخشُ بزنم و کیرت کنم، بعد خطاب به پیرزنِ گفت: “ببخشید خانوم شما کرونا دارید؟!”
پیرزنِ تعجب کرد و گفت: “نه چطور مگه!؟”
احمد گفت: “آخه تا دیدمتون نفسم گرفت!”
پیرزنِ خندید و آروم گفت: “با این مخ زنیت مرز های کُس لیسی کیلومتر ها جا به جا شد!”
خلاصه جواب مثبت رو از زلیخا گرفت و باهم جور شدن و سر من بی کلاه موند، نمی‌دونم چی گفت و چیکار کرد ولی زلیخا رو راضی کرد و باهم رفتن به سمت خونه خالی، نوه اش اومد جلو زد رو شونه ام گفت: “به روت نمیارم که بد جور کیر شدی، ولی یه فکر خوب واست دارم!”
گفتم: “چه فکری؟!”
گفت: “اینا که دارن میرن خونه خالی، توام که با احمد رفیقی، توام برو یه تریسام بزنین دیگه، کی به کیه مادربزرگمم که آلزایمر داره صبح نشده یادش میره!”
درسته بچه بود ولی خیلی باهوش بود، سریع احمد رو صدا زدم و تُن صدام رو بالا بردم و گفتم: “فقط ببین الان من نمی‌دونم خوابم یا بیدارم تو این کار هارو باهام میکنی، ولی اگه بیدارم و تو داری این بلاها رو سر من میاری، باید تا آخر عمرت بترسی، باید وحشت داشته باشی!”
یه لبخند تمسخر آمیز زد و گفت: “از تو!”
گفتم: “نه، من که دیگه کارم تمومه، از همه چی، حتی دیگه باید از سایه خودتم بترسی!”
گفت: “برو گمشو بابا، فاز نوید محمد زاده برداشته واسه من.”
گفتم: “باشه ببخشید احمد جان، به مولا من خاک پاتم تو که اینقدر بامرامی اینقدر مرد خوب و مهربونی هستی بزار منم باهاتون بیام و یه تریسام خفن بزنیم!”
گفت: “برو دیوث برو فکر کردی ما از اوناشیم؟! بی غیرتی تو مرام ما نیست، برو تا جلو چشم زلیخا بانو کیرت نکردم.”
بعد اومد جلو دم گوشم گفت: “دیس به بی غیرتی!”
شروع کرد به خندیدن و دست زلیخا رو گرفت و کم کم ازم دور شدن، منم به افق خیره شدم و با خودم گفتم دارم برات چاقال!
یهو از دور نوه ی زلیخا داد زد و گفت: “مثل اینکه دوباره کیر شدی، آره؟!”
خواستم برم به ۷۲ روش سامورایی مورد گایش قرارش بدم ولی دلم نیومد، خلاصه نا امید به سمت خونه راه افتادم، به محض اینکه به خونه رسیدم رفتم تو اتاقم و هرچی قرص نعوظ داشتم خوردم و عکس حاج خانوم رو برداشتم و شروع کردم به جق زدن، گاهی اوقات هم به یاد حاج خانوم انگشتم رو میکردم تو کونم و بو میکردم، طفلی یکی از فانتزیاش این بود که من رو انگشت کنه و بعد انگشتش رو بو کنه، نزدیک بود ارضا بشم که یهو گوشیم زنگ خورد، احمد بود:

  • سلام رفیق شفیقم خوبی عزیز دلم؟!
  • ببین اگه واسه قرص های نعوظ داری خایه مالی میکنی باید بهت بگم که همه اش رو خوردم و دارم جق میزنم، تو ام به کُس زلیخا نگاه کن و حسرت بخور تخمی فیس!
  • لعنت بهت اصغر لعنت…
    خندیدم و گفتم: “دیس به نا رفیقی!”
    گوشی رو قطع کردم و شاد و شنگول به جق زدنم ادامه دادم، نزدیک بود آبم بپاشه رو عکس حاج خانوم که یهو نوه ام اومد تو اتاق، سریع شلوارم رو بالا کشیدم و گفتم: “چی میخوای تُخمِ سگ!؟”
    اومد کنارم نشست و خیلی مودبانه گفت: “ببخشید که مزاحم جق زدنتون شدم، ولی میخوام دوست دختر جدیدم رو بهتون معرفی کنم، ریحانه میتونی بیای تو!”
    بعد نوه ی زلیخا اومد تو اتاق و گفت: “از آشناییتون خوشبختم اصغر خان، من ریحانه ام دوست دختر جدید نوه تون!”
    دستی به سر و ریشم کشیدم و گفتم: “لابد توام مثل مادربزرگت اسمت مستعاره؟!”
    خندید و گفت: “نه بابا اسم مستعارم سامانِ، ریحون اسم واقعیمه.”
    سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم و خطاب به رضا (نوه ام) گفتم: “چند وقتِ باهاشی؟!”
    رضا دستپاچه شد و گفت: “نمی‌دونم والا من خودمم صبح جمعه فهمیدم دوست دخترمه!”
    گفتم: “خب حالا از من چی میخواید؟!”
    رضا به ریحون نگاه کرد و خطاب به من گفت: “ریحون امسال کنکور داره، اومده اینجا تو مبحث ریاضی بهش کمک کنم، اگر امکانش هست شما برید بیرون و چند ساعت اتاقتون رو به ما قرض بدید!”
    خندیدم و گفتم: “صورت در مخرج دیگه آره؟!”
    لپاش از خجالت سرخ شد و گفت: “شایدم مخرج در مخرج، حالا ببینیم خدا چی میخواد!”
    در حالی که خایه هام رو میخواروندم گفتم: “خیر… اتاقم رو بهتون قرض نمیدم!”
    ریحون عصبی شد و گفت: “مادربزرگم و رفیقت ریدن بهت چرا تلافیشو سر ما در میاری؟!”
    انگشت اشاره ام رو بلند کردم و گفتم: “وقتی که همه ی زندگیت میشه یه پیرزن، من ۲۴ ساعت عمرم رو‌ گذاشتم پاش، من میدونم با یکی دیگه ست، من میدونم اون منو به رفیقم فروخته، من میدونم اون منو به رفیقم فروخته، میدونم دیگه من رو نمیخواد، ولی من الان دلم پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه ببینمش!”
    ریحون با دستش زد تو سرش و گفت: “سر جدت بکش بیرون از نوید محمدزاده، اون با من مادربزرگم رو میارم واست فقط بزار الان رو با رضا تنها باشیم.”
    خندیدم و گفتم: “تو کمد کاندوم هست، چند تا قرصم زیر فرش گذاشتم واسه روز مبادا، صداتون بیرون نیاد، خوش بگذره!”
    ریحون خوشحال شد و گفت: “زلیخا جلو در منتظرته، دوتا از قرص هارو بردار واسه خودت، ولی کاندوم رو با خودت نبر!”
    از حق نگذریم دختر خوبیه، سریع شلوار کردیم رو پوشیدم و کراواتم رو بستم، هرچی عطر رو کمد عروسم بود رو سر و صورت و خایه هام خالی کردم، رفتم بیرون، زلیخا با یه حالت شرمگین و پشیمون پشت در بود، من رو دید سرش رو پایین انداخت و گفت: “راستش جریان آلزایمر دروغ بود و من آلزایمر ندارم، من از پیرمرد های چاق و کچل خوشم میاد، تو چاق هستی ولی کچل نیستی، همین باعث شد تو رو بپیچونم و با احمد بریزم رو هم…!”
    خندیدم و کلاه گیسم رو برداشتم و سر کچلم رو نمایان کردم و گفتم: “میبخشم ولی فراموش نمیکنم!”
    زلیخا از شدت خوشحالی چشم هاش برق زد و گفت: “قرصا باهاته؟!”
    گفتم: “آره.”
    گفت: “پس بزن بریم که دیگه طاقت ندارم!”
    هیچی دیگه، باهم دیگه رفتیم خونه ی احمد قرص هارو بهش پس دادیم، بعد زلیخا رو رسوندم خونه ی خودشون و خودمم برگشتم خونه، ریحونم بحث شیرین ریاضی رو خوب یاد گرفته بود و از رضا تشکر کرد و برگشت خونه شون و قصه ی ما به خوبی و خوشی تموم شد، شما هم یه فکری به حال ذهن منحرفت بکن، سکس با پیرزن؟! تریسام؟! برو مومن برو از خدا بترس اینا تو مرام ما نیست!

نوشته: سفید دندون


👍 39
👎 4
16500 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

922796
2020-10-09 02:27:53 +0330 +0330

حس خوندنش نی متاسفانه 😂

2 ❤️

922804
2020-10-09 02:33:16 +0330 +0330

خاک تووووسرت نصف شبی کلی خندیدم


922807
2020-10-09 02:35:11 +0330 +0330

امیدوارم که خوشتون اومده باشه❤


922808
2020-10-09 02:36:19 +0330 +0330

آقا آفرین خندیدم…

5 ❤️

922809
2020-10-09 02:38:13 +0330 +0330

سفید جووووووووووووووووون دست گلت درد نکنه یعنی عالی عالی


922813
2020-10-09 02:43:29 +0330 +0330

بد نبود و گاه خنده ای مرحمت فرمودیم لذا کماکان اغلاط نوشتاری اون جانب در داستان کانّهُ سنگلاخی عظیم و دست اندازی در میان آزادراه است، به گونه ای که باید معکوس کشیده و از سرعت خود می کاهیدیم.کاش به سفارشات پلیس املایی بیشتر توجه و عنایت کرده تا مشمول جریمه و تنبیه نشوید
زیاده فرمایشی نیست


922814
2020-10-09 02:44:21 +0330 +0330

آقا ایده ی جالبی بود . خیلی عالی 😂😂😂😂😂


922817
2020-10-09 02:48:41 +0330 +0330

لاکغلطگیر عزیز
رفیق خودت میدونی دارم سعی میکنم ایرادات املایی رو بر طرف کنم ولی یه سری از غلط ها صرفا برای خودمونی نوشتنه، چون خیلی رسمی بنویسم یه خورده تو ذوق میزنه، همینکه خندیدی و بجز غلط املایی به چیز دیگه ای اشاره نکردی خودش پیشرفت محسوب میشه😁

5 ❤️

922818
2020-10-09 02:51:12 +0330 +0330

خوب نوشته بودی سفید دندون عزیز دمت گرم. 👍 ❤️ 🌹


922821
2020-10-09 02:55:09 +0330 +0330

این از اون بهونه هاس.
یکی میگه با گوشی تایپ کردم، یکی میگه خسته بودم، یکی میگه زبون لاتی همینه، یکی میگه عامیانه س و…
نه داداچ! برای بازخونی و تصحیح، زمان زیاده. چه عجله ایه که تموم نشده، فرستاده شه؟
میخواروندم؟
کص؟
بازم هست، حالش نیست
موفق باشی. کار درستی و بلد. اینا هم راهنماییه، دلخور نشو😶😀


922833
2020-10-09 03:10:36 +0330 +0330

آش شله قلمکار درست کردی که 😂
وااااای فقط اون قسمت ساااامان و ریحووووون
از صاحابش اجازه گرفته بودی؟ 😂 😂 😂


922851
2020-10-09 04:24:32 +0330 +0330

جالب بود
یه جاهاییش خوب بود خندیدم

آفرین🌹🌹🧡


922861
2020-10-09 05:47:25 +0330 +0330

میتونم بگم واقعا شاهکار بود …تازه جق زده بودم و بیحال که کلی با این داستانت خندیدم …از الان منتظر داستان های بعدیتم …
فقط یه سوال من سامان رو متوجه نشدم جریان چی بود ؟

3 ❤️

922866
2020-10-09 06:44:51 +0330 +0330

پاراگراف آخر رو ترجمه کن

2 ❤️

922871
2020-10-09 07:24:52 +0330 +0330

جالب بود

ایده‌ی جالبی بود، خوشم اومد و خیلی خندیدم. موفق باشی. شاشیدم توی آلزایمر.

ها کـُ‌کا


922875
2020-10-09 09:25:14 +0330 +0330

من معذرت میخوام چون پاراگراف آخر رو یه سری کلمات بیمعنی دیدم ولی الان درست شد . چرا اینجوری شده بود،
نمیدونم
در کل دمت گرم

3 ❤️

922880
2020-10-09 09:49:03 +0330 +0330

خوشمان امد ادمه بدی میتونی قشنگتر و طنز تر بنویسی

5 ❤️

922895
2020-10-09 10:59:30 +0330 +0330

عزیز دل، طنز نوشتن به این راحتیا که یه سری فحش مربوط و نامربوط قطار بشن، نیست. به این راحتی که قیافه و واکنشای مسخره شخصیتا رو تعریف کنی نیست. به این راحتی که شخصیتا رو بذاری وسط یه سری اتفاقات غافلگیر کننده ی یهویی، نیست.

طنز واقعی اونه که بتونی با یه موقعیت “واقعی”، خنده ایجاد کنی. نه اینکه یه سری اتفاقاتی که با هیچ عقل و منطقی جور در نمیان رو، اتفاقاتی که شاید 99 درصدشون جک و میمای تاریخ گذشته تـ.ـلـ.ـگـ.ـر.امـ.ـی ان رو، با دیالوگای غیر واقعی تبدیل کنی به داستان! و انتظار خندیدن داشته باشی. این کار اسمش هجو هم نیست حتی؛ چه برسه به طنز. (چرا! اونجاهایی که ارجاع دادی به داستانای شهوانی، اونو میشه هجو دونست. ولی از بس تکراری شدن دیگه آدم نمیدونه چی درموردشون فکر کنه)
دلیل اینکه داستانت برا من حتی ذره ای باعث خنده یا حتی کوچکترین لبخند هم نشد، همینه. اونقدری که لازم بوده زمان خودشون به این جکا خندیدم.

از پراکنده و بی منطق بودن خط داستانیش هم چشم بپوشیم (با این بهونه اشتباه که داستان [مثلا] طنزه، در حالی که منطق داستانی با هیچ بهونه ای نباید زیر پا گذاشته بشه)، حرف آخرم اینه که طنز نوشتن استعداد و ذوق میخواد. نمیگم ندارین اینا رو. ولی تو این داستان خبری ازشون نیست. پیشنهادم اینه که چنتا از طنزای خوب سایت، نوشته های عزیزانی مثل شاه ایکس، دیکرمن و کیر ابن آدم رو بخونین. طنز خوب و واقعی اونا ان.


922896
2020-10-09 11:04:39 +0330 +0330

کیرم دهنت دندون مصنوعیاشو لیس بزنم چه کسشری بود دیگه حالم بهم خورد باقیشو نخوندم

4 ❤️

922908
2020-10-09 12:35:24 +0330 +0330

خسته نباشی
میدونی به نظرم چیزی که نوشتی طنز نیست.
یه فانتزیه که چهارتا شوخی دم دستی بهش اضافه شده .
به همین خاطر من اصلا باهاش نخندیدم . نویسنده عزیز طنز مفهومش با چیزی که نوشتی کلا فرق داره اگر این ذوق نویسندگی رو در مفهوم درست و موضوع پردازی خوب به کار ببری کار خیلی قوی تری خواهی داشت .
اگر دوست داری بازم طنز بنویسی قبلش بیشتر داستان های طنز خوب بخون.
از لحاظ نگارش کامل و درست بود.
امیدوارم بیشتر ازت بخونم


922918
2020-10-09 14:23:31 +0330 +0330

همون اوایل داستان متوجه شدم که نوشته‌ی خودته.
تو با اون حالِ خوشِت باید الان زرت زرت عاشقانه بنویسی نه طنز!
ریتمِ کند داستان به خصوص نیمه‌ی اول اون که نتیجه‌ی زیاده‌گویی بیش از حد و غیرضروری بود، باعث شده بود که طنزِ داستان خیلی ملموس نباشه و توی شلوغی روایت محو بشه.
داستان یه ایده‌ی واحد نداشت و شاخه‌های فرعی بی مورد و استفاده‌ی نابجا ازشون باعث شده بود که ذهن خواننده مدام دچار پرش بشه و این داستان رو دچار شلختگی کرده بود. پیرزن، قرص، نوه، ریحون و…

تکرار کلیشه‌ها و حرفایی که بارها و بارها توی داستان‌ها و حتی کامنت‌های دوستان خوندیم سطح نوشته رو پایین میاره. گفتن از شربت و ابر و لرزش به نظرم دیگه جذابیتی نداره.
به لحاظ نگارشی اما، پیشرفتت نسبت به نوشته‌های قبلیت مشهود بود و آباریکلا.

لایک از آن تو باد.


922919
2020-10-09 14:32:18 +0330 +0330

اساتید گویند که طنز نبود. عالم اند و به این مسائل واقف!
ما که خندیدیم؛ خوشمان آمد و از شما تشکر می‌نماییم که لحظاتی چند این هورمون‌های شادی مان را تحریک نمودی.
لایک شانزدهم از آن ماست.


922920
2020-10-09 14:39:24 +0330 +0330

چه عجب
یه داستان باحال خوندیم
ولی بازم کیرم دهنت
نصفه شب مردم از خنده

6 ❤️

922925
2020-10-09 15:25:47 +0330 +0330

رضا جان دمت گرم
همین که موقع خوندن داستان نیشم باز بود یعنی کارت درسته ،
فقط یه پیشنهاد دارم ، قبل از بکار بردن اسامی شخصیت های حقیقی ، حتما ازشون اجازه بگیر .
موفق باشی دوست عزیز .


922931
2020-10-09 15:58:29 +0330 +0330

کیری بود
اگ فک میکنی نمک هسی بیا بمالمت ب خیارم

1 ❤️

922935
2020-10-09 16:10:08 +0330 +0330

عالی بود

4 ❤️

922943
2020-10-09 16:38:00 +0330 +0330

خوب بود
خندیدم

4 ❤️

922952
2020-10-09 17:31:53 +0330 +0330

احیانا اسمت عباس نیست؟ 😂

2 ❤️

922959
2020-10-09 18:02:27 +0330 +0330
+A

مگه چند تا قرص بود که هم تو خوردی هم نوه ات هم بردی پس دادی !

2 ❤️

922964
2020-10-09 18:24:36 +0330 +0330

بد نبودمیشد بهترم باشه 👍

5 ❤️

922969
2020-10-09 18:44:16 +0330 +0330

خوشم اومد… 🙂🙂🙂


922977
2020-10-09 21:47:30 +0330 +0330

خوب بود موفق باشی

5 ❤️

922981
2020-10-09 22:25:51 +0330 +0330

خنده دار و تازه بود
لایکککک


922987
2020-10-09 23:44:59 +0330 +0330

خوب بود… 😀😀😀

4 ❤️

922992
2020-10-10 00:59:34 +0330 +0330

کیر تو دهنت با حال بود🤩

1 ❤️

923021
2020-10-10 01:43:15 +0330 +0330

سفید دندون عزیز
با اینکه از این شاخه به اون شاخه زیاد پریده بودی و انسجام یک مطلب طنز رو نداشت ولی بامزه بود.خسته نباشی 🌹


923047
2020-10-10 02:19:23 +0330 +0330

عالی کص شعر خوبی بود کمی خندیدیم

4 ❤️

923098
2020-10-10 06:37:18 +0330 +0330

با اینکه ازت خوشم نمیاد ولی چیکار کنم، داداشمی دیگه.
لایکه واقعی تقدیمت عوضیه دوست داشتنی.


923378
2020-10-11 18:09:24 +0330 +0330

قشنگ بود .عالی بود

3 ❤️

924994
2020-10-18 06:23:38 +0330 +0330

این چیه دیگه

0 ❤️

925304
2020-10-19 18:19:14 +0330 +0330

یعنی دیوووص کیری ترین داستان سکسی رو هم که میخوندم یه جریان کوچیکی حداقل تو دولمون پیدا میشد ولی خدایی از اول داستان تا اخرش خواب بود
تنها داستان سکسی که راست نکردیم 😂😂😂

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom