در خیال بودن با او

    سلام، اسم من علیه سالمه ساکن شهر تهران هستم و داستانی که براتون تعریف کنم مربوط میشه به این سه، چهار ساله اخیر؛ راستش من تا حالا با کسی سکس نکردم اما از ماجرایی که توجهم به سمت خالم جلب شد و خیلی وقت ها باهاش جق میزدم و حتی چند بار اقدام کردم برای مخ زنیش که هیچ کدوم موفقیت آمیز نبود براتون تعریف میکنم، امید وارم خوشتون بیاد و این رو هم بگم که لااقل دارم حقیقت میگم و از خودم داستان سر هم نمیکنم و اگه کم کاستی بود به بزرگی خودتون ببخشید. و در ضمن لَحن داستان نویسیم هم محاوره ای هستش.


    من پنج تا خاله دارم که به ترتیب سنشون از 60 سال که خاله بزرگم هست شروع میشه تا 32 سال که خاله کوچیکم هست، میرسه. این وسط یه خاله دارم به اسم رباب که دو تا پسر داره. بزرگه سه سال از من بزرگتره کوچیکه هم که تازه 12 سالشه، نمیدونم چرا؟ ولی هرکسی تو یه برهه ای از زندگیش نسبت به محارمش نظر داشته که خودم این مسئله رو جالب نمیدونم از اولش نظرم به دختر خالم ساناز جلب شد دختری نسبتا قد بلند و کمری که به طرز عجیبی باریک بود البته هیکلش گوشتی نبود ولی استایل بدنش و دخترونگی 18، 19 سالگیش واقعا عقل از سر آدم میپروند تا توهماتم که به خواهرمم رسید و بعد از اون به خاله هام؛ اما خدا رو شکر هر طوری بود از این توهماتم بیرون اومدم و دیگه حتی روی دختر خالمم نظر خاصی نداشتم شاید این بخاطر بالا رفتن سنم بود اما گاهی اوقات حسم نسبت به خاله ربابم خیلی بیشتر از قبل می شد با اینکه کمی غیر منطقی میدونستمش. خالم تا قبل از اینکه بیان تهران زندگی کنن و مدام به ما سر بزنن زیاد توجهم جلب نکرده بود تا اینکه یه روز که با پسر کوچیکش بعد از مدرسه اومده بود خونمون توجهم جلب کرد یا یه جورایی من توجهش جلب کردم. از مدرسه تازه رسیده بودم خونه دیدم خالمینا خونمونن طبق معمول پسر کوچیکه خالم داره با کامپیوترم وَر میره رفتم تو اتاق گفتم:
    -حسام برو بیرون میخوام لباس عوض کنم.
    که البته به جمال مبارکش نیاورد داشتم شلوارم در می آوردم که یهو خالم با چادر نماز اومد تو اتاق و وقتی نگاهش به پاهای برهنم افتاد لبخند غلیضی رو لباش نشست و چشماش تنگ شد. گذشت اون روز ولی اون حرکتش بدجور رو مخم رفت و تازه شروع کردم به برانداز کردن هیکل خالم(این برای برهه ای بود که از کف دختر خاله و خواهرم اومده بودم بیرون) خالم به نسبت بقیه خاله هام پوست تیره و سرخی داره و موهای قهوه ای پر پشتی که واقعا بهش میاد و صورتش کمی لاغر ابروهای پر پشتی بلندی داره مثل خودم. خالم چهره قشنگ و دلنشینی داره. اما هیکلش، واقعا بینظیره یعنی از دستای کَت و پهن درازش که حالتی زنونه دارن تا بازوهاش و سینه هاش واقعا پِرفکته ولی حیف که شوهرش واقعا آدم سردیه و برعکث خالم خیلیم پشمالوعه و این فکر که واقعا خاله بینظیر من چه در اخلاق چه در گفتار و چه در ظاهر که حتی اگه 40،50 سالش بشه باز هم من رو تحت تاثیر قرار میده میتونست شریک بهتری داشته باشه گاهی اوقات اعصابم میریخت به هم. اتفاق بعدی که باعث شد تا بفهمم این خالم نه تنها با بقیه خاله هام بلکه حتی با بقیه زن ها هم برای من فرق داره براتون نقل میکنم. یادمه اول دبیرستان بودم و تعطیلات تابستون تازه شروع شده بود من خیلی وقت ها پیش پسر خالم مهرداد (که در واقع تنها پسر خاله نزدیک به سن من هست) میرفتم. مهرداد به طرز عجیبی خوشگله یعنی نه تنها قیافش بلکه هیکلش ماهیچه ای خیلی خوبی داره موهای روشن و چشمای سبزی داره و به نسبت بقیه مرد ها خیلی خیلی کم موهه چون وقتی از بچگی میدیدمش به نسبش من و همسنام که در پشم و ریش رقیب نداشتیم خیلی کم مو بود و این واقعا برای من مورد عجیبی بود. وقتی خالمینا شهرستان زندگی میکردن یادمه که خالم زیاد موهای بدنش نمیزد دستاش موهای نسبتا بلندی داشت و موهای پشت لبِ بلندی هم داشت که این باعث می شد ازش چندشم بشه آخه تا حالا هیچ زنی رو ندیده بودم که انقدر مو داشته باشه هر چند که زن ها هم مثل مردا مو دارن (اما نباید توقعمون زیاد باشه نظر خودم اینه، البته اونی که اهل دل باشه میفهمه چی میگم) و این به این معنی بود که خالم اصلا اصلاح نمیکرد. به هر حال از اتفاقات اومدنشون به تهران یکی از خوبی هاش این بود که خالم خیلی به خودش میرسید و دیگه از اون موقعی که اومدن تهران یادم نمیاد که موهاش بلند باشه چه دستاش که من واضخ میتونستم ببینم یا چه ساق پا به بالاش که از آرایش موهای پاهاش حدس میزدم که بالاتر هم کوتاه هستش و مثل قبل جنگل آمازون نیست -_- .
    برگردم به همون اول تابستون. اول تابستون بود و با مهرداد تو اتاق داشتیم با کامپیوترشون وَر میرفتیم که خالم من و حسام رو صدا زد که بیایم چایی بخوریم (چون من و حسام به شدت چایی خور بودیم برعکث مهرداد) رفتیم نشستیم تو پذیرایی خالم داشت برای حسام چایی میریخت و این اولین دفعه ای بود که داشتم بازو های برهنه خالم از نزدیک میدیدم اونم بازوهایی که دیگه مویی روشون نبود. لباسش طوری بود که نه میشد گفت رکابیه نه آستین کوتاه، بلند بود و تا سر بازوهاش می پوشوند ولی کمی هم حلقه هاش گشاد بود که وقتی دولا شد تا قندون بَر داره تقریبا بخش قابل توجهی از سینه هاش معلوم شد سینه هایی بین سایز 75 تا 80 که حالت ژله ای نرمی داشتن به طوری که واقعا از رو نمیشد سایزش و حدس زد. فکر کنم سوتین هم تنش نبود و این اطلاعاتی بود که تنها در 5 ثانیه از خالم به دست اومد. (یعنی زنی با این خوش قد بالایی بینظیر بود) بازوهاش رنگش به سفیدی میزد و با فرم خوش تراش اوس کریم و نبود حتی یه تار مو خیلی، خیلی قشنگ شده بودن از نیم رخ موهای سر خالم که دم اسبی بسته شده بودن هم خودنمایی میکرد و من بعد از دیدن این تصاویر نتونستم تحمل کنم و به بهونه ای رفتم دستشویی و دوبار بخاطر همون صحنه هایی که نزدیک دیدم جق زدم شاید برای بعضی های عجیب باشه اما دیدن تصاویر برهنه تو مانیتور کجا دیدن بازو های یه زن و بخش توجهی از سینه هاش از نزدیک کجا ....
    وقتی از دستشویی اومدم بیرون حسام رفته بود پیش مهرداد و خالم داشت تلوزیون نگاه میکرد سینی چایی هم روی زمین بود هم خودش داشت چایی میخورد و هم منتظر من بود تا من هم بیام و لیوان چاییم رو هم بردارم وقتی ازش قندون خواستم تا بهم قندون بده متوجه دستاش و فرم انگشتاش شدم که دراز بودن اما استخون بندیشون کمی کت پهن بود و دست ها و انگشتای من که کمی کوچیک هستن جلوش مثل دستاش یه بچه بود. دستاش زمخت نبود و حالت زنونه ای داشت که همین زیباییش دو چندان میکرد و تصور اینکه که همچین زنی با همچین دستایی صورت آدم نواش کنه دیوانه کنندس . گذشت اون روز و من داشتم به این پی میبردم که این خالم واقعا با بقیه خاله هام فرق داره البته یه خاله کوچیکتر هم داره که فرم دست هاش مثل خاله ربابم هست اما واسه اون پر رگه و کمی ظریف ترن مثل دستای سارا بهرامی. گذشت اون تابستون ما هم زیاد چشمامون به جمال مبارک خالمون روشن میشد. یکسالی گذشت من هم دیگه از کف خاله ربابم اومده بودم بیرون تا اینکه وسط های فصل بهار خاله کوچیکم به اتفاق خاله ربابم اومده بودن سری به مادرم بزنن و خواهرمم خونمون بود اون موقع مامانم میگفت مثل اینکه آبجیت بارداره و خواهرم داشت به همراه دوتا خاله هام با دستگاه بِیبی چک این مهم رو پیگیری میکرد. تو اتاقم نشسته بودم در اتاقمم که به سمت حیات بود باز بود و داشم درسم میخوندم که خالم ربابم با شلوار نازک صورتی رنگش و لباس رکابی مانندش داشت تو حیاط با مادرم صحبت میکرد که یهو خم شد تا چیزی از رو زمین بر داره و باسن و عضله های پاهاش جلوم نمایان شد با لباس نازکش کاری ندارم ولی شلوارش رنگ صورتی داشت ولی به شدت نازک بود و و پاهای قشنگ خالم زیرش معلوم بود بعلاوه شرت سفید زیرشم معلوم بود تا حالا همچین نمایی تو واقعیت و از نزدیک ندیده بودم باسنش بزرگ اما خوش فرم بود و یه جورایی انگار خالم با شورت از پشت دیده بودم، یعنی انقدر شلوارش نازک بود. (که شرط میبندم جلو پچه هاشم همیچن شلواری رو نمی
    پوشید) خالم بعد از بلند شدنش رفت سمت مادرم و اصلا حواسش نبود که من از پشت دارم دید میزنمش اون لباس پوشیدنش خیلی عجیب بود البته اینکه جو کاملا زنونه بود من هم تو اتاق بودم هم بی تاثیر نبود به هر حال فکر اینکه این زن همچین سیستم خفنی داره و مَنُ تا ساعت ها بهم ریخته بود از اون شب به بعد خیلی تو کف خالم رفتم با خوندن این داستان های "سکس با خاله" خیلی انگیزه گرفتم برای اینکه یکبار با خالم سکس کنم اما هیچ وقت نه فرصتی پیش اومد و نه حتی اون من جدی گرفت و یکبار هم نزدیک بود آبروریزی گسترده ای در سطح فامیل و حتی منطقه بشه. به هر حال بهم ثابت شد که تقریبا همه ی داستان های سکس با محارم علمی تخیلین ولی با اینکه دیگه خدا رو شکر روی هیچ کدوم از زنای فامیل نظری ندارم اما فک میکنم یه جورایی عاشق خالم شدم. از ماه رمضون که وقتی خونه خالمینا بودم پسرخالم تو پذیرایی خوابیده بود و داشت افطار می شد خالم هر طوری بود میخواست بیدارش کنه من هم با حالت معترضه ای گفتم:
    -خب بزار بخوابه چیکارش داری؟
    اَخم ریزی بهم کرد با کمی شوخ طبعی بهم گفت:
    + لازم نکرده تا الان بخوابه.
    تا خیلی وقت های دیگه که حتی اخماش هم برام جالب بود و واقعا فکر نمیکردم یه زن انقدر بتونه یه پسر تحت تاثیر قرار بده از طرفی هم خودم مَلامَت میکردم که اوایل نگاهم به خالم فقط نگاه جنسی بود در حالی که خالم چه در رفتار و چه در اخلاق واقعا زن عالی بود کمی هم مثل خودم خجالتیه هر چند که ایدئولوژی های مزحکی هم داره(آخه خیلی مذهبیه) ولی واقعا نه پسرش و نه شوهرش لایق این زن نیستن نه اینکه شوهرش آدم بدی باشه ولی خیلی میتونست مرد بهتری برای خالم باشه و از پسرخاله بی عقلم بگم که با کارهاش اعصاب برای خالم نذاشته و کل فامیل سرزنشش میکنن و شده مَثَل برای نصیحت های برادرم در کل فک کنم آدمای مثل خاله من کم نباشن که هم خاصن و هم واقعا تقریبا تو هر زمینه ای بینظیرن به هر حال این یه جورایی یه داستان کوتاه در مورد خالم بود که سعی کردم واقعیت بگم و یه جورایی شرح حال بود میدونم شاید خیلیا خوششون نیومده باشه اما سعی میکنم دفعه بعدی بهترش کنم. مرسی از وقتی که گذاشتین.


    نوشته: علیرام

  • 3

  • 8




  • نظرات:
    •   oscar_kir_kaj
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • برعکث آخه؟؟! مرزهای غلط املایی رو جابجا کرد جلقوز


    •   بچه-ای-خوب
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • کمبود امکانات برای تخلیه جوونا ببین چیکار کرده با روح و روان اون ها!
      دیدن یک تیکه از بازو و بغل سینه خاله باعث دوبار جلق زدن میشه!
      بدا به حال این جوونا که محدود شدن کار رو به کجا میرسونه!
      اون وقت میگن چرا این همه فهشای پنهان توی این جامعه هست؟!؟


    •   mrsmith
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • فقط اونجاش که گفتی سارا بهرامی دیگه به اون چیکار داری خخخه


    •   Ms.Marjan
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • از داستان سکس با خاله انگیزه گرفتی :|


    •   ممدپالیس
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • کیر اون شوهر پشمالوی خاله ربابت تو اون دهن کت پهنت.بچه مزلف.


    •   jerard96
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • دو تا خواهش:
      1:یه نفر بهم بگه دستگاه بی بی چک چجور دستگاهیه؟؟
      2: یه نفر بهم بگه ک کلیت داستان راج ب چی بود ؟؟


    •   Abnabatam
    • 11 ماه،3 هفته
      • 1

    • جدی جدی با یه تاپ آستین حلقه ای دو دست زدی؟


      مملکتی که فاحشه خونه نداشته باشه،عاشق زیاد داره :D


      تو عاشق نشدی پسرم،راست کردی :D


    •   mahdid1380
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • ..........؟؟؟!!!


    •   mamadkaraji
    • 11 ماه،3 هفته
      • 0

    • کس شعره محض
      به مادرت سلام برسون


    •   farhad.ghahar1368
    • 11 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسکش با این کسشعرت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو