داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دستمالی که قرمز نشد

1399/07/08

قبل از هر چیز بگم که این داستان صرفا یه داستانه و حقیقت نداره
بریم سر اصل ماجرا
درست یادم نیست ساعت چند بود ، فقط میدونستم که باید طرف های بعد ظهر باشه همون موقعی هایی که گلی چادرش رو سر میکشید و هر بار به یه بهونه ای از خونه ی ارباب میزد بیرون و میومد پشت خرابه های ده تا به من خوندن و نوشتن بده .اما امروز دیر کرده بوده ، آروم ، آروم هوا داشت تاریک میشد بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن با خودم قبول کردم که گلی قرار نیست امروز بیاد ، بلند شدم و بساطم رو جمع کردم نامه ای که براش با دستخط خودم نوشته بودم تا هم ازش برای کمک کردنش به با سواد شدنم تشکر کنم هم ابراز علاقه ای کرده باشم ، رو هم برگردوندم به جعبه چوبی کوچیکی که مال مضراب های سنتور آقام خدا بیامرز بود . خوب که خیالم راحت شد همه چی رو برداشتم ، گونی وسایلم رو انداختم روی قاطر و افسارش رو گرفتم و راه افتادم سمت خونه ارباب .

حدودا نیم ساعت بعد رسیدم . دم در خونه یکم خون مالیده شده بود اولش جا خوردم ولی تا چشم چرخوندم و گوسفند پوست کنده ای که آویزون شده بود رو دیدم ،خیالم راحت شد و دوهزاریم افتاد که حتما مهمون عزیزی اومده دیدن ارباب ، سرم رو انداختم پایین و رفتم تو سه قدم بیشتر برنداشته بودم که پسر ارباب " احمد خان " صدام زد : محمد ؟
صدا از پشت سرم بود برگشتم و گفتم : بله آقا
طبق عادت همیشگیش که با عجله. تند تند حرف میزد گفت : بدو پسر جان ، کجا بودی تا حالا ؟ آقا جانم مهمان داره ، خیلی هم مهمان عزیزی هست ، زود قاطر رو ببند برو داخل ببین چیزی لازم دارن یا نه .
سری تکون دادم و گفتم : چشم آقا جان . و بعد راهم رو گرفتم و رفتم .

قاطر رو که بستم آبی به دست و صورتم زدم و رفتم سمت اتاق ارباب ، صدای خنده های مکررش میومد که با رفیقش گل میگفتند و میشنیدن. دو تا ضربه به در زدم که صدای خنده قطع شد .
صداش رو صاف کرد و گفت : بیا تو
درب رو باز کردم و ارباب رو کنار مرد میانسالی دیدم که لباس های تر و تمیزی به تن داشت
سریع سلام بلندی کردم و کمی مکث کردم وقتی جوابی نشنیدم شروع کردم به حرف زدن : ارباب ، احمد خان گفتن بیام ببینم چیزی لازم دارید بیارم خدمتتون یا نه !
سری چرخوند سمت مرد که به نظر نجیب زاده میومد و گفت : قبوله شازده ؟
" شازده" ابرویی بالا انداخت و با همزمان دست هاش رو آرود بالا و گفت : چی بگم حاجی !
ارباب ، تکونی به خودش داد و تسبیحش رو زمین گذاشت و به سمت شازده خم شد و گفت : چیزی که من زیاد دارم دختره ، با این وصلت یه تو دهنیه به همه اونایی که میگن ما با دستگاه حاکمه مشکل داریم . بعد با حالت خاصی گفت ، خیره ایشالله
جا خوردم ، همیشه حرف هایی پشت سر ارباب بود و میگفتن که با قجر ها مشکل داره و به مشروطه تمایل داره اما خودش هیچ وقت حتی این شایعه رو به زبون نمی آورد که هیچ برای اهل خونه هم ممنوع کرده بود با احدی راجبش حرف بزنن یا حتی پیش خودشون راجبش فکر کنن اما حالا …
ارباب برگشت سمت من و با چشم هایی که حالتی از خشم و خوشحالی رو با هم داشتن نگاهم کرد و گفت : برو بچه اینجا واینسا برو عاقد رو خبر کن واسه فردا صبح اینجا باشه به احمد هم بگو بساط عقد رو آماده کنه .
با تعجب پرسیدم : عاقد ؟ آقا عاقد برای کی ؟
اهمی کرد و گفت د برو پدسگ .
با دستپاچگی سریع از اتاق رفتم بیرون و در رو بستم .
یه راست رفتم پایین ، گیج گیج بودم و خدا خدا میکردم این عاقد برای گلی نباشه ، تو سرم پر شده بود سوال و دنبال یه نفر بودم تا بکشمش یه کنار و بپرسم از ظهر تا الان که نبودم چی شده تو این خونه .
اولین نفر صدیقه رو دیدم( صدیقه هم مثل من غلام خونه زاد آقا بود و ندیمه ی زن اول آقا ) تا دیدمش بازوش رو گرفتم و کشیدمش کناری . جیغ آرومی زد و گفت : چه کار میکنی ؟ دنبال دردسری؟ یادت رفته با آهو چه کار کردن ؟
_ساکت ، با تو چه کار دارم؟ بگو بینم اینجا چه خبره ؟
خودش رو جمع و جور کرد و با پر رویی گفت :چه خبره؟
صورتم رو جمع کردم و گفتم : تو نمیدونی؟ تو الان میدونی خان ده بالایی تو گوش زنش چی گفته بعد نمیدونی اینجا چه خبره؟
دوباره با پر رویی گفت : نه نمیدونم !
دستم رو به نشانه تهدید بردم بالا و گفتم : صدیقه دهن باز میکنی یا بزنم ناقصت کنم ؟
ترسید و سریع با من و من گفت : چی ب ب بگم آخه خانم گفته کسی نفهمه ، مکث کرد و یه نگاهی به صورتم انداخت و دوباره شروع کرد ، شایعه موافقت آقا با مشروطه خواها شدت گرفته خبرش به دربار هم رسیده اونا هم یه کسی رو به اسم شازده فرستادن برا تحقیق !
_ همین ؟ قضیه عقد و عاقد چیه ؟
ادامه داد : ارباب تصمیم گرفته دختر بده بهشون تا حسن نیتش رو ثابت کنه !
_ کدوم دخترش؟ چرا نسیه حرف میزنی ؟
اگه بگم عصبانی نمیشی ؟
_ نه بگو
قول دادیا !
با خشم گفتم : بگو
باشه باشه ، میگم یادت باشه قول دادی ، ارباب میخواد گلی رو عقد کنه ! گلی هم از وقتی فهمیده داره گریه میکنه.
انگار سطل آب یخ خالی شد رو سرم ، با دستام سرم رو گرفتم و نشستم زمین
با نگرانی گفت : محمد من برم ؟
_گمشو

اونقدر حالم خراب بود که یه راست رفتم توی اتاقکی که قبلا آقام با اذن ارباب گوشه حیاط ساخته بود تا شبا بدون مزاحمت بقیه با زنش خلوت کنه !!
نفهمیدم کی خوابم برد ، صبح با صدای داد و فریاد بیدار شدم احمدخان بود و داد میزد محمد گمشو بیا اینجا ، صدا هر لحظه نزدیک تر میشد تا رسید به در آلونک و تبدیل شد به کوبیده شدن به در .
خیال کردم حتما به خاطر اینه که یادم رفته برم دنبال عاقد با هراس در رو باز کردم که یه کشیده اومد توی صورتم و پشت بندش هم یه لگد توی شکمم زد و بعد اومد تو اتاق و باقی ماجرا ، یه دل سیر که کتکم زد رفت بیرون و گفت این بیشرف رو بیارید واسه چوب و فلک .
ربع ساعت بعد کف حیاط بودم و داشتم به اصطلاح فلک میشدم بدون اینکه خودم بدونم قضیه چیه ، احمد خان وسط حرفاش و داد و فریاد اش رو کرد به نوکر و خدم ها و گفت : اینه سزای نوکری که عاشق ناموس ارباب بشه _این رو بدون آوردن اسم گلی گفت _ و بعدش ادامه داد به زدن ، دیگه دردی حس نمیکردم و فقط دو تا فکر تو سرم بود کشتن صدیقه و خنده های گلی .
بعد فلک شدن بلندم کردنم و انداختنم توی اتاقم . تا شب خبری از عقد و عاقد نشد و شازده یه شب دیگه هم منتظر موند .
نیمه های شب بود که در اتاق باز شد ، به خودم زحمت ندادم سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم . فقط حس کردم که پتو از روی پاهام کنار رفته و ماده لرجی به کف پام مالیده میشه ، ماده ای که درد پام رو میگرفت !
صدیقه ، اگه تویی ولم کن ، برو بیرون که اگه بتونم رو پاهام وایسم میکشمت!
یه صدای آشنا و مهربون گفت : صدیقه نیست ، منم محمد !
پتو رو زدم کنار و خودم رو کشیدم بالا : گلی خآنم ؟
با صورت مهربونش نگاهم کرد و گفت : چرا زودتر نگفتی ؟
_ چ چ چیو خانم ؟
نگاهی به زمین انداخت و با دست با اشغال های کف اتاق ور رفت بعد سرش رو اورد بالا و گفت : راست میگن دل به دل راه داره
گفتم : یعنی شما هم منو… ؟
با خجالت و لپ های گل انداخته سری تکون داد !
قلبم داشت کنده میشد با ترس گفتم : صدیقه گفت؟ به احمد خان هم صدیقه گفت ؟
نه اون بی گناهه یکی از خدمت کارا تو رفته برا قاطرت غذا بریزه دیده یه گونی روی قاطره خلاصه نامت رو پیدا کرده و داه به خان داداشم !
تازه فهمیدم چه گندی زدم دو دستی سرم رو گرفتم و گفتم : خبر دارین میخوان عقد تون کنن ؟
آره ، برای همین اومدم اینجا ! باید بریم .
با عجله دست کرد زیر لباسش و چند تا تیکه طلا آورد بیرون و نشونم داد و گفت : با همینا میتونیم زندگی کنیم !
هاج و واج نگاهش کردم : ارباب پیدامون میکنه و سرمون رو میبره !
نمیکنه ، نترس باید بریم یه روستای دیگه شایدم ، شایدم بریم شهر
_نه خانم من به ارباب خیانت نمیکنم !
پاشد و حالت چهار دست و پا اومد جلو ، با اون چشم های خمار عسلی نگاهم کرد ، اونقدر بهم نزدیک بود که نفس های گرمش رو حس میکردم ، چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید و اومد جلو لب هاش رو گذاشت روی لب هام ، گرما و شیرینی وصف ناپذیری داشت دست هاش رو برد پشت سرم و خودش رو جلو کشید کنارم نشست و به بوسیدن ادامه دادیم .
بعد از یک دقیقه ای جدا شدیم ، هر دو عرق کرده بودیم و هر دو از هم خجالت میکشیدیم .
باز اومد جلو ، دستم رو اوردم بالا و گذاشتم روی قفسه سینش : نه خانم دیگه بسه این گناهه
دستش رو گذاشت روی دستم و هلش داد روی سینه هاش ، دیگه توی حال خودم نبودم نفهمیدم چی شد که شروع کردم به مالیدن سینه هاش زیر لب صدا هایی ازش میومد ، دنبال دردسر بیشتر از این نبودم ، کشیدمش جلو و شروع کردم بوسیدنش تا صداش قطع شه .
بعد از یه بوسه طولانی دیگه ، از هم جدا شدیم ، دستش رو برد سمت آلتم ، هر دو تردید داشتیم اما اون انگار تمام اعتقادات رو کنار گذاشته بود تا قبل از ازدواج اجباری طمع عشق رو بچشه .
دستش رو گذاشت روی آلتم و اول کمی مالشش داد ، بعد شلوار گشادی که پام بود رو کشید پایین ، آلتم مثل فنر افتاد بیرون
نگاهی بهم کرد و همون طور با دست هاش به تحریک کردنش ادامه داد ، چشم هام رو بستم چند دقیقه بعد دیگه دستش رو دور آلتم حس نمیکردم ، چشم هام رو باز کردم پیراهنش رو در آورده بود و لخته جلوم ایستاده بود اما هنوز روسری به سر داشت!!!
میتونی بلند شی ؟
_برای چی ؟
برای تموم کردن کاری که شروع کردیم!
_اما شما باکره ای و باید باکره بمونی ، احتمآل زیاد فردا عقدتون میکنن …
حرفم رو قطع کرد : من باکره نیستم ، چند سال پیش یکی از پسرای ده مجبورم کرد که …
اینبار من حرفش رو قطع کردم : نمیخوام باقیش رو بشنوم !
اومد سمتم و گفت : محمد ، من اول آخر فردا بعد عقد به سرنوشت آهو دچار میشم !
_باید فرار کنی !
میخواستم همین کارو کنم برای همین اومدم اینجا ولی با این وضع پاهای تو نمیشه !
این حرف رو زد و بدون دادن مجالی به من برای پاسخ دادن نشست روی آلتم .
چند دقیقه بعد با ارضا شدن من همه چیز تموم شد ، گلی لباس هاش رو پوشید و رفت ، بدون هیچ کلامی .
صبح ، با صدای دف زدن و کل کشیدن بیدار شدم ، ظهر بعد ناهار گلی رو عقد کردن و همچنان که مردم ده در حال شادی بودن ، فریاد داماد از حجله بلند شد !
دختره ی بی آبرو ! با چند نفر خوابیدی ؟
مجلس ملتهب شده بود و من محکوم بودم که همه چیز رو از دور تماشا کنم و به قول احمد خان زجر بکشم ! و بعد عقد گورم رو از روستا گم کنم بیرون !
صدای گریه گلی و پرت شدن وسایل و شکستن وسایل از اتاقی که به عنوان حجله در نظر گرفته شده بود میومد . داماد یا همون شازده درب رو باز کرد و با عصبانیت پارچه سفیدی که خونی نشده بود رو بالا گرفت و رو به ارباب داد زد: بی آبرو مردک بی آبرو کارت به جایی رسیده که جنس دست دوم میدی به قجر ها ؟
بعد هم پله ها رو دو تا یکی اومد پایین یقه ارباب رو گرفت و چسبوند به دیوار و تف کرد تو صورتش !
انتظار داشتم اربآب کتک هم بخوره ، اما شازده یقش رو ول کرد و گفت میره و با سرباز بر میگرده و بعد از خونه رفت بیرون !
احمدخان و ارباب بعد خروج شازده یه راست رفتن بالا توی اتاقی که گلی بود و در رو هم بستن ! باز صدای گریه و فریاد گلی که داشت کتک میخورد بلند شد .
نمیتونستم کتک خوردنش رو تحمل کنم بلند شدم و لنگ لنگون رفتم سمت اتاق ارباب و تپانچه رو از زیر رخت خوابش برداشتم و گذاشتم زیر لباسم و باز لنگ لنگان رفتم سمت اتاق گلی ، صدای پچ پچ مردم با وجود فریاد های گلی و ارباب و احمد خان هنوز میومد .
در اتاق رو باز کردم و لوله تپانچه رو گرفتم سمت احمدخان ، تهدیدش کردم اگه دست از کتک زدن برنداره میزنمش !
ارباب اومد سمتم .
_به خدا میزنم
فریاد کشید : بزززززن
لوله تپانچه رو گرفتم سمتش که دستی از پشت سر یقم رو گرفت و کشیدم ، افتادم زمین و تپانچه از دستم ول شد ، یکی دیگه از برادرای گلی بود .
ارباب تپانچه رو از دستم گرفت و داد زد ، انقد بزنید تا بمیره ، باقی برادرای گلی و خدمه ها ریختن سرم ، فقط برای یه لحظه گلی رو دیدم که از کنارم بردنش ، روسریش افتاده بود و لباسش پاره بود ، خون از همه جای صورتش راه گرفته بود .
چند دقیقه بعد ، صدای شلیک تپانچه همه رو ساکت و متوقف کرد !
گلی مرده بود ، اما کسی قرار نبود گریه کنه ، برادراش شروع کردن به دست زدن و سوت زدن !
ارباب و احمدخان با دست های خونی از پشت خونه اومدن و دست هاشون رو برده بودن بالا ، ارباب داد زد لکه ننگ رو از خاندان پاک کردم ، باقی هم حواسشون باشه که به همین سرنوشت دچار نشن .
هیچکس حتی مادر گلی گریه نمیکرد ، همه راضی بودن یا حداقل خودشون رو راضی نشون میدادن تا با خشم ارباب روبرو نشن!
سرنوشت من هم مشخص شد ، اول میخواستن به جرم زنا مجازاتم کنن ، اما با کمک آخوند ده تونستم زنده بمونم . به این استدلال که باید شاهدی مبنی بر این باشه که من و گلی با هم بودیم اما نیست .
از روستا انداختنم بیرون ، ناچارا به شهر اومدم و به کارگری مشغول شدم .
از اون روز 33 سال میگذره اما درد مرگ گلی هرگز از قلبم بیرون نرفته و نخواهد رفت .


مدیر نشریه دفترچه رو بست و یه نگاهی بهم انداخت ، این قضیه مال کیه ؟
_نمیدونم این خونه رو که خریدیم این دفترچه توی انبارش بود ، اما به ظاهر مربوط به اوایل جنبش مشروطه است !
خوبه همین رو با تغیر و جدا کردن قسمت های منشوری ، چاپ میکنیم .
بعد هم رفت سمت تلفن و شماره ای رو گرفت .
الو ؟ سلام از نشریه آفتاب تماس گرفتم ، خواستم به عرض شاهنشاه برسونيد مطلبی مثل اونی که خواسته بودن راجب حکومت قبلی پیدا کردیم ، بله ، بله. چشم .
خیال تون راحت باشه !
بعد هم تلفن رو گذاشت. دفترچه رو برداشت و به اتاقش رفت ، مسئولیت این یکی مستقیما با خودمه !!!


امیدوارم که داستان رو دوست داشته باشید .
رفقا اگر از داستان خوشتون نیومد دیس کنید ، انتقاد کنید اما فحاشی نکنید ممنون
خوشحال میشم کسایی که به خاطر داستان های خوبشون تو سایت معروف هستن(مثل شاه ایکس ) هم یه راهنمایی ای بهم کنن !

نوشته: شایان


👍 17
👎 4
13700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

920413
2020-09-29 01:51:48 +0330 +0330

یعنی خودت هم نفهمیدی چه کصی گفتی!!!
دهاتی کصخل!!!

0 ❤️

920419
2020-09-29 01:58:10 +0330 +0330

مرسی مه اولش گفتی خیالیه

0 ❤️

920428
2020-09-29 02:10:34 +0330 +0330

طمع یا طعم؟
مرد غلام و زن کنیز هست معمولا و انگار دوره ی قاجار زن و مرد رو غلام می گفتن!
روایت با نقایصی که داشت،خوب بود.با تمرین بیشتر،بهتر میشه
نگارش هم مشکل داشت که اونم‌ مثل روایت درست شدنیه.
غلطای املایی هم مثل نگارش!
دقت و دقت و بازخونی و عدم عجله برای ارسال داستان،از پیش زمینه هاشه.
موفق باشی!

4 ❤️

920452
2020-09-29 03:15:32 +0330 +0330

خسته نباشید دوست عزیز داستان خوبی بود اما غلط زیاد داشت از جمله
“به من خوندن و نوشتن بده”

“دم در خونه یه کم خون مالیده شده بود”

“اهمی کرد و گفت”

“پا شد و حالت چار دست و پا اومد جلو”

“لخته جلوم ایستاده بود”

من معروف نیستم اما به نظر من اگه داستانت رو با دقت چک کنی و غلط های از این قبیل رو اصلاح کنی داستان نویسه خوبی میشی.

باتشکر ممنون بابت داستان جالب و خوندنیت.

5 ❤️

920501
2020-09-29 08:32:36 +0330 +0330

دوست عزیز…
موضوع داستان خیلی جالب بود، اما حیف که خیلی با عجله نوشته بودی و تمومش کردی…

به نظرم این موضوع میتونه سوژه یه رمان خوب باشه…

لایک ۳ تقدیم شما

Lor Boy

3 ❤️

920519
2020-09-29 10:33:03 +0330 +0330

خوب بود فقط یه نکته،
مرد نوکر میشه و زن کنیز این رو فقط در نظر بگیر

0 ❤️

920524
2020-09-29 10:41:59 +0330 +0330

من متخصص نیستم که بخوام نظر تخصصی بدم ولی در کل خوشم اومد خوب بود

0 ❤️

920548
2020-09-29 13:41:22 +0330 +0330

زیبابود

0 ❤️

920549
2020-09-29 13:45:40 +0330 +0330

میتونست نگارش خیلی بهتری باشه
با این حال لایک
موفق باشی

0 ❤️

920632
2020-09-30 00:01:36 +0330 +0330

شایان

دوست عزیز شما که نیاز به راهنمایی نداری…داستانت خوب بود…لذت بردم.لطفا به نوشتن ادامه بده.لایک

0 ❤️

920949
2020-10-01 04:55:39 +0330 +0330

خوب بود افرین ادامه بده

0 ❤️







Top Bottom