دل آرام

    از دوران کودکی با هم بزرگ شده بودیم ، همیشه به من مثل یک برادر نگاه می کرد اما حس من نصبت به اون چیز دیگه ای بود . دل آرام دختر یکی از دوستای نزدیک پدرم بود که طبقه بالایی ما زندگی می کردند که همیشه یا من خونه اونا بودم یا دل آرام میومد خونه ما ، وقتی بزرگ تر شده بودیم بیشتر وقتمونو بیرون از خونه می گذروندیم و همون حس خواهرو برادری بینمون بود ولی من هر کاری می کردم تا متوجه حس عشقم نسبت به خودش بشه مثلا بعضی روزا براش گل می خریدم یا به مناسبت های مختلف براش کادو می گرفتم اما همیشه می گفت فدای داداشی خوشگلم بشم ، دستت درد نکنه عزیزم . وقتی ۱۸ سالمون شده بود رابطه ما به همون شکل ادامه داشتو اون از پسری حرف میزد که دوستش داشتو از من کمک می خواست ، حرفاش قلب منو به درد میاوردو حالمو خراب می کرد ، با خودم کلنجار می رفتم که حرف دلمو بهش بزنمو بگم که چقدر دوستش دارم اما هر دفعه با کلمه داداشی که از زبونش خارج می شد منو منصرف می کرد . روزها می گذشتو اون هر روز سرشو روی شونه من می گذاشتو درباره خوبی های اون پسر تعریف می کرد که من بی صدا اشک می ریختمو سرشو نوازش می کردم تا اینکه یک روز خودمو آماده کرده بودم تا همه چیزو بهش بگم ، بهش بگم که چقدر عاشقشمو نمیخوام فقط یه داداشی باشم ، مثل همیشه صدای مادرم اومد که گفت ایمان جان دل آرام جلوی در منتظرته ، یه نفس عمیق کشیدمو با سرعت خودمو به جلوی در رسوندم که دل آرام خودشو انداخت تو بغلم ، با تعجب پرسیدم چته دختر که سرشو آورد بالا و گفت مهدی بهم پیشنهاد دوستی داد ، تو یه لحظه تمام جهان جلوی چشمام تیره و تار شد ، پاهام شل شدو حالم بد شد ، با یه خنده مصنوعی گفتم واقعان ؟ چقدر خوب ، تو اون لحظه دیگه هیچ چیزو نمی شنیدمو کلمات برام بی معنا بود . از اون لحظه به بعد ازش دوری می کردم ، هر وقت میومد دنبالم مادرمو میفرستادم تا دست به سرش کنه ، دیگه به ندیدنش عادت کرده بودم اما شبا بدون یاد خاطراتم با اون خواب به چشمام نمیومد . دو ماه از اون ماجرا گذشته بودو آخرای فصل پاییز بود که زنگ در به صدا در اومد ، مثل همیشه مادرمو فرستادم تا دست به سرش کنه ، صداشونو می شنیدم که اصرار می کرد تا منو ببینه ، میگفت خاله زهرا میدونم خونست اگه میشه بگید یه لحظه بیاد جلوی در کار واجب دارم . اینقد اصرار کرد که مادرم گفت باشه ، تو اتاقشه ولی حوصله نداره ، وقتی در اتاقمو باز کرد دلم ریختو دوست داشتم در آغوشش بگیرم خودمو کنترل کردمو با بی حوصلگی گفتم چی می خوای که گفت داداشی ... که اعصابم خورد شدو بلند گفتم به من نگو داداشی که چشاش پر اشک شدو با بغض گفت ایمان چرا اینجوری می کنی ، من تورو مثل داداش خودم دوست دارم که گفتم لازم نکرده ، کارتو بگو از این جا برو . گفت امروز تولدمه ، می خواستم واسه شب دعوتت کنم ، بعد اشکاشو پاک کردو رفت . وای پسر چم شده ! حتی تولدشم یادم رفته بود ، تو همین فکرا بودم که مادرم در اتاقو باز کردو گفت چیکارش کردی ؟ چرا با چشم گریون فرستادیش رفت !؟ مثلا برادر بزرگشی که اعصابم خورد شدو از خونه زدم بیرون ، تا ساعتای هشت تو خیابون قدم زدم ، با خودم گفتم عجب اشتباهی کردی پسر ! باید از دلش در بیاری ناسلامتی اون بهترین دوستته . تو راه براش یه شاخه گل و یه عطر خوش بو خریدمو راه افتادم سمت خونه ، وقتی زنگ خونشونو زدم خودش درو باز کرد ، خدا میدونه چقدر خوشگل شده بود . تا منو دید سرشو انداخت پایینو گفت سلام ایمان چیزی شده ، گلی که خریده بودمو گرفتم سمتشو گفتم دل آرام منو ببخش ، این چند روز یه مشکلی داشتم که اعصابمو بهم ریخته بودو کنترلم دست خودم نبود که دیدم هنوز سرش پایینه و حرف نمی زنه که گفتم ببخشید آجیو لپشو بوس کردم که سرشو آورد بالا و گلو ازم گرفتو لپمو بوس کرد ، گفت بخشیدمت ...


    وقتی رفتیم داخل با مهمونا گپ زدمو کلی حال کردم ، بعد دو سه ساعت بساط مشروبم رو برا شدو زدیم به بدن ، وقتی مهمونا رفتن منو دل آرام چنتا پیک دیگه خوردیم که دل آرام از خود بی خود شده بودو خودشو می چسبوند به منو تو عالم مستی چرتو پرت می گفت منم که دیدم حالش خرابه بلندش کردمو بردمش بزارمش رو تخت که می گفت می خوای چیکار کنی ، دوست داری لختم کنی که پیشونیشو بوسیدمو گفتم خوشگلم حالت خوب نیست بهتره استراحت کنی ، وقتی گذاشتمش رو تخت دستمو کشیدو شروع کرد مالیدن کیرم که گفتم دل آرام نکن حالت خوب نیستا که گفت حالم خوبه خوبه ، بلند شدو هولم داد رو تختو شروع کرد در آوردن لباساش که بلند شدمو گفتم این چه کاریه دل آرام مستی نمی فهمی که داد زد باید منو بکنی که گفتم باشه یکم پیشت میمونم ولی سکس نه ، خوابیدیم رو تختو پتو رو کشیدم رو خودمون تا آروم شه ، همش دستشو میاوردو کیرمو فشار میداد که دستشو پس می زدم که لباشو گذاشت رو لبام که دیگه من هوایی شدمو شروع کردم خوردن لباش ، بلندش کردمو تمام لباسای اونو خودمو در آوردمو شروع کردم خوردن کسش که جیغو داد می کرد به شکم خوابوندمشو شروع کردم ماساژ دادن کمرو کپل های کونش که جیغ زد بکن بکن منو که از پشت بغلش کردمو شروع کردم با یه دستم سینه هاشو مالیدن که دوباره جیغ زد زود باش عوضی که در گوشش گفتم عشق من یکم صبر کن چشم که داد زد بکن تو کصم که اول فکر کردم به خاطر مستیه ، در گوشش گفتم تو دختری نمیشه که گفت بکن لامصب پرده ندارم ، مهدی منو اوپن کرده . تو یه لحظه تمام دنیا برام تیره و تار شدو چشمام سیاهی رفت ، احساس می کردم قلبم از حرکت ایستاده که دوباره جیغ زد بکن تو کصم منم از پشت بغلش کردمو شروع کردم بی صدا گریه کردن که کیرمو گرفتو با سوراخش تنظیم کردو وادارم کرد تا تلمبه بزنم ، من از پشت سفت بغلش کردمو فقط گریه می کردم ، برای اینکه متوجه اشک های من نشه آروم تلمبه می زدمو با اشکام بدن لطیفشو خیس می کردم ، زمان برام بی ارزش ترین دارایی دنیا بود ، نمیدونم تا چه مدت این کارو انجام دادم اما وقتی فهمیدم که ارضا شده بلند شدمو از اونجا رفتم . توی خیابونای سرد تهران قدم می زدمو گریه می کردم ، با خودم می گفتم خدایا چرا من چراااااا ، به پارک مرودشت رسیدمو روی یکی از نیمکت های پارک شروع کردم به گریه کردن تا اینکه خوابم برد . صبح با صدای گوشیم بلند شدم که دیدم دل آرامه ، گوشیو پرت کردم تو سطل آشغالو راه افتادم سمت ... راستم خودمم نمیدونستم کجا میرم فقط می خواستم جایی برم که دیگه هیچ وقت نبینمش ، الان بعد بیست سال دوباره به یادش افتادمو تمام اون خاطرات برام زنده شده . (پایان)


    امیدوارم دوست داشته باشید نظرات و انتقاداتتون خیلی برام مهمه تا دلتونم خواست فهش بدید (بجز فهش ناموس ) " موفق و پیروز باشید "


    نوشته: عاشق مغرور

  • 6

  • 17




  • نظرات:
    •   vatovato2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • این دفعه نوبت منه


    •   .Goodnight.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • باز هم یک آدم جقی و آرزوی خواهرش


    •   iraniact
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خاک بر سرت با این داستانت کمتر جق بزن


    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • دهنت سرویس (biggrin)


      دوساعت مخ دختررو کار گزفته بودم که مخشو بزنم آخرش برگشت بهم گفت داداشی!!


      در جا بلاکش کردم خدانشناسو! (ok)


      پ.ن: تو هنوز یادته؟! دمت گرم که جق نمی زنی!


      والا من ناهار امروزو هم یادم نمیاد!!


    •   M.bay
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • به نظرم خیلی بهتر می‌تونستی توضیح بدی اما زود باز کردی بحث رو


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • فحشت نمیدم تا بری حال کنی


    •   Sykiii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • تورو بردتواتاقش وبقول خودت اون همه جیغ وسروصداکرد پدرمادرشم ک اصلا کاری نداشتن،اونم بیس سال پیش،داداش سانفرانسیسکو زندگی میکنین؟


    •   barbod2575
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بیست سال ؟چه تحملی ؟ادم همیشه سر این چند راهی زندگی خودشم گم می‌کنه !بازم صبوری کن عاشق مغرور


    •   sj0087
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • دوستان به خدمتت میرسند حیف که وقتم بخوام‌برات تلف کنم


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • چیزی در مورد داستانت نمیگم چون خودتم میدونی که چی پست کردی ولی خدایش بیست سال پیش تو موبایل داشتی که تعداد محدودی موبایل داشتن و توی پارک خوابیدی و هیشکی جیباتو خالی که نکرد هیچ بعد با زنگ دختره اون موقعه موبایلو انداختی تو سطل آشغال؟!
      حاتم طایی کی بودی تو!؟


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • چه دختر هولی بوده با اولین کسی که دوست شده یهش داده و پردشو زده
      توی اون خونه ی بی صاخب هیچکسی نبود که تو بردیش توی اتاقش و کردیش؟؟؟
      ننه و بابا نداشت؟یا اینکه ننه باباش بعد از جشن خونه رو خالی کردن تا تو بتونی راحت دخترشون رو بکنی؟
      20 سال پیش چقدر خونواده های روشن فکری داشتین که اینقدر راحت بودید با هم دیگه
      کونی 20سال پیش میشه سال 79 اون موقع هنوز توی ایران موبایل نیومده بود چجوری توی بچه کونی موبایل داشتی که بهت زنگ زد؟


    •   ح.ا۱۲۳۴۵
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آخرش دختره چه بلایی سرش اومد؟


    •   Bad.booy7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • کیرم تو تخم چشای مشتاقت که این جفنگیاتو نشستی نوشتی و آپ کردی تا مخ ما بگوزه گوه خوردی با ننت بیشرف ۲۰ سال پیش هرکسی موبایل داشت که توی چهل پدر بتونی داشته باشی؟!
      حالا بخوای بندازیش دور؟


    •   ali80xx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ب نظر من کصخولیت کردی که بش نگفتی عاشقشی
      حتی بعد از اوپن شدنشم میگفتی شاید بازم تأثیر داش


    •   منیر۶۵
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نمیدونم همه نویسنده ها امیرند یا امیرها همه نویسنده شدند


    •   mehdize3
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بیست سال پیش گوشی داشتی تو ?


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • گوشیتو انداختی سطل آشغال!!!!!!!


      با تمام احترام، انگشت شصتم رو به حالت احترام تقدیمت میکنم


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آقا منکه درحال سکس به هیچ عنوان نمیتونم گریه کنم، گریه درحال سکس مثل خوردن بستنی با جایی یه، مگه میشه؟؟ مگه داریم؟؟ (dash)


    •   Mahsatt78
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • این داستان تلمبه همراه با گریه


    •   Meh Run
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس گفتی آی کی گفتی ...
      آخه کسمشنگ، بیست سال پیش گوشی کجا بود ؟
      حتما هوآوی هم داشتی ؟ (rolling) (erection)


    •   Alijahan64
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالبه بیست سال پیش موبایل داشتی اونم یه بچه
      تو پارک هم خوابیدی کسی کاریت نداشته
      کیرم لا لنگای مامانت که تورو ریده


    •   ساکروخجان
    • 1 ماه
      • 0

    • تازگیا برا اینکه فوش نخورن تو داستانشون به مظلوم نمایی میزنن جیغ زد بیا بکن


    •   alan hetfield
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • عشق اول=عشق آخر


    •   سیا۲۵۳۵
    • 4 روز،7 ساعت
      • 0

    • به نسبت شروورای دیگران این خوب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو