داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

دنباله‌ی یک رؤیا (۱)

1399/05/18

سلام خدمت خواننده ها
این داستان بصورت دنباله دار هست و یک آشنایی و سپس رابطه رو روایت می کنه و با توجه به همین موضوع در بخش های ابتدایی خیلی صحنه های سکس در داستان وجود نداره.
هر بخش داستان یک بخش مجزا از رابطه رو بررسی می کنه اما در واقع همه‌ی این داستان ها یک رابطه‌ی کامله

بخش اول : آشنایی
هفته‌ی اول ترم بود
اسم ۵۰ نفر توی لیست بود ولی فکر نمی کردم تعداد زیادی بیان سر کلاس! قدم زنان راهروی دانشکده رو طی کردم و به کلاس رسیدم. در رو که باز کردم همه بلند شدن.
تعجب کردم!
حدودا ۱۵ نفری بودن. بدون معطلی وارد کلاس شدم و روی صندلی خودم نشستم. کیفم رو باز کردم و لیست اسامی رو درآوردم. اما حوصله‌ی خوندن اسم ها رو نداشتم. یه جورایی دوست داشتم کسی نمی اومد و می رفتم به کارای عقب مونده می رسیدم ولی خوب، نمی شد کاریش کرد.
یه برگه‌ کاغذ سفید در آوردم و به نزدیک ترین دانشجو دادم. گفتم : اسامی رو بنویسید و نفر آخر لیست رو بهم بده. خودمم مشغول مرتب کردن کاغذایی که همراه با لیست اسامی از کیفم در اومده بود شدم.
چند دقیقه‌ای گذشت تا یه نفر از آخر کلاس بلند شد و خرامان خرامان اومد و خودش رو به من رسوند تا لیست رو بهم بده.
لیست رو گرفتم و گذاشتم کنار لیست اسامی که از آموزش دانشکده گرفته بودم. حدس می زدم اسم دوستاشون رو هم نوشته باشن تا براشون حضوری بزنن برای همین شروع کردم به خوندن اسامی که نوشته بودن و همزمان اسم ها رو از روی لیست چاپی هم بررسی می کردم و یه تیک به نشانه‌ی حضور می ذاشتم براشون.
_الهام امینی

  • حاضر
    _رضا باقرپور
  • حاضر
    

همینطور رفتم جلو تا رسیدم به یه اسم
_رؤیا رضایی

  • حاضر
    

فامیلش توی لیست “رضائی” بود اما روی کاغذ اسامی “رضایی” و همین موضوع شک منو برانگیخت که نکنه خودش نیست و یکی اسمش رو بجاش نوشته. متاسفانه اینا دانشجوهای سال اولی بودن و بار اولی بود که باهاشون درس داشتم و درست نمی شناختمشون، برای همین مجبور بودم مَته به خَشخاش بذارم و با دقت و سخت گیری باهاشون برخورد کنم تا از همین اول کار سعی نکنن رو دوشم سوار شن!
_خانوم چرا فامیل شما تو لیست با حمزه است ولی خودتون با ی نوشتین؟

  • خوب هست که هست، چه عیبی داره؟
    

یهو جا خودم! توقع همچین جوابی رو نداشتم!
تو دلم گفتم : این دانشجوهای جدید چقدر پررو شدن. هرچی جلوتر می ره دانشجوها پرروتر می شن!
ولی خوب، چیزی هم نمی تونستم بگم. بدجور خراب کرده بودم. اومدم خودم رو سختگیر نشون بدم، بدتر ضایع شده بودم.
بغل دستیش که معلوم بود متوجه لحن بد دوستش شده سریع گفت من اسمش رو نوشتم، برای همین اینجوری شده. منم بدون اینکه واکنش خاصی داشته باشم ادامه‌ی اسامی رو خوندم.کلاس تموم شد ولی این اتفاق کل روز ذهن منو درگیر کرده بود.
جلسه‌ی بعد سعی کردم بیشتر حواسم بهش باشه و یه جوری با کوچک ترین اشتباهی که می کنه، مُچش رو بگیرم و رفتار جلسه‌ی قبلش رو جبران کنم. هرچند کار مهمی نبود و یه شیطنت بچه گانه بود که می شد خیلی راحت فراموشش کرد ولی نمی دونم چرا من یادم نمی رفت.
از رفتار جلسه‌ی بعدش فهمیدم از اون شیطوناست. همش با بغل دستش حرف می زد و هم حواس اونو پرت می کرد هم حواس بقیه رو. بعضی وقت ها اینقدر بلند حرف می زد که حتی حواس منم پرت می شد! منم کم کاری نکردم و سر کلاس چند بار بهش تذکر دادم و آخرین بار گفتم بیا پای تخته و این سؤال رو حل کن.
این روش خیلی تو دانشگاه مرسوم نیست ولی خوب ، برای گرفتن حال دانشجو خیلی کاربرد داره.
ناگفته نماند که جلسه‌ی اول هم همین رفتار ها رو داشت ولی گذاشته بودم به هوای اینکه جلسه‌ی اوله و هیچکس بصورت عادی حواسش نیست.
با زَهر چشمی که ازش گرفتم کمی آروم تر شد و جلسات بعد قایمکی حرف می زد. اما من سعی می کردم بازم حالش رو بگیرم. کلا یه حسی بهم می گفت باید حسابش رو برسی!
آخرای ترم که شد یه پروژه‌ی حسابی به بچه ها دادم. با خودم گفتم این دختره هم تنبله هم شیطون ، احتمال اینکه بتونه بنویسه خیلی کمه و اینجوری یکمی هم سر پروژه حالش رو می گیرم.
یکی دو هفته مونده بود به موعد تحویل سرم شلوغ شده بود و هرکی هرجا منو می دید از پروژه سؤال می کرد. یه روز که بیکارتر بودم برای دانشجو ها وقت گذاشتم و گفتم می تونید در مورد پروژه سؤال کنید.
کلاس حسابی شلوغ شده بود. سؤالا که تموم شد، دختر شیطون کلاس ما اومد جلو و گفت : می شه به منم کمک کنید؟
تا اومدم حرفی بزنم چشمم به سینه هاش افتاد. چون چادری بود و منم همیشه سر کلاس حواسم به دانشجو ها بود تا حالا به اندام این دختر دقت نکرده بودم و چندان امکان دیدی هم روی بدنش نداشتم ولی الان نه دانشجویی سر کلاس بود نه من کار دیگه‌ای جز نگاه کردن به اون دختر داشتم.
سایز سینه هاش حدودا ۸۵ بود. خیلی تعجب کردم یه دختر ۱۸-۱۹ ساله همچین سینه هایی داره. یه لحظه خودم رو در حال خوردن سینه هاش فرض کردم و در یک لحظه همه چی تو نظرم در موردش عوض شد. کلا آدم هیزی نبودم ولی نمی دونم چی شد که یهو دلم رفت.
یه نگاهی به ساعت کردم و گفتم یه ربع دیگه کلاس بعدی شروع می شه و اتاق رو لازم دارن، بیاین بریم اتاق من تا کمکتون کنم. و این شروع رفت و آمد رؤیا به اتاق من بود. اون روز سؤالاش رو پرسید و رفت اما دوباره ذهن منو مشغول خودش گذاشت.
پروژه خیلی سخت تر از این حرفا بود که با یه بار سؤال کردن بشه نوشتش و رؤیا هر چند روز میومد و گاهی تا دو ساعت اتاق من بود. منم سعی می کردم جواب رو یکجا بهش نگم تا بیشتر بتونم باهاش حرف بزنم. یه روز اون بخشی از پروژه رو که نوشته بود برام آورد و بهم نشون داد منم شروع کردم به بررسی و یسری ایراد توش پیدا کردم.
ازش خواستم بیاد سمتی از میز که من نشسته بودم تا براش ایرادات رو توضیح بدم اونم بدون نگرانی اومد. شاید به من به عنوان استاد اعتماد کامل داشت. فکر می کنم اگه یه مرد دیگه بود به همین راحتی قبول نمی کرد.
صندلی رو آورد و نشست کنار من و منم شروع کردم توضیح دادن بهش تا اینکه یهو چشمم به پاش افتاد. یه کفش کتونی سفید با نوارهای طلایی داشت که خیلی به نظرم قشنگ میومد. یه شلوار چسبان داشت که همچین بگی نگی با چادرش همخوانی نداشت و یه جوراب ساق کوتاه که ترکیب اینا با هم باعث می شد ساق پاش کاملا تو دید باشه.
یهو تو ذهنم اومد که این ترکیب یه پابند طلایی کم داره و چه دافی می شد اگه این یه قلم رو می داشت!
در همین حین که ترم داشت تموم می شد و مهلت تحویل پروژه سر می رسید ، سر منم شلوغ تر می شد و مراجعات به من زیادتر می شدن. گاهی دانشجوها از من وقت می گرفتن و من یادم می رفت و به یه دانشجوی دیگه هم همون ساعت وقت می دادم.
یکی از همین دفعات که به رؤیا وقت داده بودم ، یه دانشجوی دیگه هم اومد و گفت که این ساعت قرار بوده سؤالاتش رو جواب بدم. خلاصه هرجور بود ردش کردم رفت.
رؤیا که این موضوع رو دید بهم پیشنهاد داد قرار ملاقات ها رو یه جا یادداشت کنم و منم در جواب گفتم : متاسفانه حتی همین یادداشت کردنش رو هم فراموش می کنم. کاش می شد یه نفر این کار ها رو برای من انجام بده.
بلافاصله یه نگاه معنادار بهش کردم که یه جورایی متوجه شد منظورم از یه نفر ، خودشه.
اونم همچین فرصتی رو از دست نداد.
برای دانشجوی سال اول چی بهتر از اینکه به یه استاد درس تخصصی نزدیک بشه؟
در جواب گفت : می خواین من این کارا رو براتون انجام بدم؟
منم با کمال میل پذیرفتم و یه جورایی رؤیا شد منشی من. منشی که چی بگم البته!
توی یکی از همین جلساتی که با هم داشتیم ، بهم گفت من نمره‌ام خیلی خوب می شه از این درس. منم گفتم : اگه خوب شد من یه بستنی مهمونت می کنم.
ترم تموم شد و رؤیا با نمره‌ی خوبی پاس شد که البته دسترنج تلاش خودم تو درس دادن بهش بود. نمره رو خودش گرفت ولی بدون کمک من نمی تونست بگیره و خودشم اینو می دونست.
تو این مدت چند باری تا سر کوچه‌ی خونه شون رسونده بودمش ، بهم اعتماد داشت و سوار ماشینم می شد.
بعد از تموم شدن ترم ، بهش پیشنهاد دادم یه روز بیاد تا من به قولی که راجب بستنی داده بودم عمل کنم. اولش یه کم ناز و تعارف کرد اما بعد قبول کرد. اما بنظر من خودش هم از ته دل می خواست که بیاد.
اون روز یسری صحبت در مورد رابطه و دوستی و ازدواج و اینجور حرفا داشتیم، کشوندن بحث به اون سمت کار من بود تا مزه‌ی دهنش دستم بیاد.‌ نه اینکه به زبون بیاریم قراره رابطه‌ی عاشقانه داشته باشیم و بیشتر تبادل نظر بود اما در کنارش هر دومون می دونستیم که قراره چه اتفاقی بیوفته و این حرفا برای چیه!!!
این شد شروع اولین رابطه بین من و رؤیا.

نوشته: SinaSamani


👍 7
👎 0
3200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906636
2020-08-08 00:13:28 +0430 +0430

ادامه بده جالبه

0 ❤️

906678
2020-08-08 00:57:57 +0430 +0430

معمولا استادا برای کردن دانشجوها اینقدر وقت نمیزارن می اندازنشون دختر میاد التماس نمره…پیشنهاد بی شرمانه… دختر قبول میشه!!

3 ❤️

906718
2020-08-08 01:37:38 +0430 +0430

قلمت روان بود و جذابیت و کشش خوب بود برای خواننده امیدوارم که قسمت بعدی هم همینجور روان باشه و از جذابیتش کاسته نشه

1 ❤️

906776
2020-08-08 07:26:24 +0430 +0430

داستانت خوب بود . انشاالله بازم بنویسی چون قلمت خوبه

1 ❤️







Top Bottom