دنیای تازه سهیل (۱)

    من سهیل 33 ساله در سال 1986 در کالیفورنیا امریکا به دنیا امدم تک فرزند یک خانواده ایرانی- روسی هستم پدر دکتر حسین فوق دکترا انرژِی های نو و استاد دانشگاه میشیگان امریکا و مادرم آنا فوق لیسانس روابط بین المل از دانشگاه مسکو و کارمند وزارت خارجه روسیه در امریکا است منم فوق لیسانس مدیریت مالی و دکترا مهندسی مالی هستم ، این یک بیو کوچیک از من بود .
    از 15 سالگی در زمینه خرید و فروش سهام در بورس وال استریت کار میکردم حدودا سال 2000-2001 بود که دولت بوش وارد دنیای سیاست شده بود حباب شرکتهای دات کام ترکیده بود و بازارهای مالی در کف قیمتی خود بود من از بچگی به بورس و یک شبه پول دار شدن علاقه داشتم از همون سالها وارد دنیا معامله گری شدم و تقریبا براساس یک منطق و یک الگوریتم ریاضی شروع به خرید کردم اولین سودی که کردم در بازار 1500 دلار در یک مدت زمان 3 ماه بود که فوق العاده بود وانگیزه ام را برای موفقیت بیشتر میکرد ،از 26 سالگی تا 30 سالگی مشاور مالی بانک امریکا بودم در باند و ارزشگذاری اوراق قرضه 10 ساله و 30 ساله . در سن 18 سالگی وارد دنیای جدیدی شدم و می تونستم ادعا کنم که یک تریدر بورس هستم تقریبا 30 هزار دلار پس انداز داشتم از پدر و مادرم جدا شدم و به شیکاگو رفتم قبل از 18 سالگی یک بچه لوس بودم که هرچی میخواستم باید به دست می اوردم ولی وقتی وارد دانشگاه شدم کمی منطقی تر شدم مستقل شده بودم دیدم نمیشه با قدرت یا زرنگی خیلی چیزها را مال خود کنم اما با تلاش میشه .تا اون سن ارتباطی با دختر نداشتم فقط درس و بورس زندگی من بود دخترها وقتی نزدیکم میشدن خیلی سریع دست به سرشون میکردم یا تو ذوقشون میزدم از من دور میشدم ولی وقتی وارد دانشگاه شدم یکی عین خودم نقطه مقابل خودم که پسر ها را فراری میداد دیدم اونم مثل من درگیر درس بود و کارکردن ولی کار اون با من فرق میکرد بعد از درس یا در کانتر فرودگاه شیکاگو تو خطوط ایرلاین قسمت چک کردن چمدان کار میکرد به عنوان کاره پاره وقت دو روز در هفته هم مسئول بار یک کلوپ بود شب اخر هفته بود که با دوستان به کلوپ رفته بودیم که دیدم سارا قصه ما اونجا بود و مشغول سرویس دادن به مشتری ها بود دوستان یکی پس از دیگری شات های خود را از سارا گرفتن و نوبت رسید به من سارا و من یکهو عین برق گرفته ها همدیگر را دیدیم من انتظار نداشتم اونجا ببینمش و اونم انتظار نداشت خیلی سرد ولی با ترس یک سودا برام ریخت (من مشروب نمیخورم چون دوست ندارم ) یک نگاهی عمیقی با هم برقرار کردیم ولی خیلی زود پیتر اومد سراغم که بریم یک جای خلوت بابت سهام یک شرکت از من اطلاعات بگیره پیتر مشغول حرف زدن بود که من چشمم دنبال سارا بود سارا هم اول دنبال من در کنار دوستام بود اینو میشه از نگاهش فهمید ولی وقتی دید من نیستم خیلی تابلو دنبالم میگشت وقتی خودم را با پتر در معرض دید قرار دادم یهو نگاهش را از من دزدید اون شب تمام شد و همه ذهن من رفت پیش سارا . سارا را فردا در دانشگاه دیدم یک حال احوال کردین و رفت اما از پشت نگاهش میکردم که یهو برگشت منو نگاه کنه که سریع تو نگاهم را به اسمان برم اما زیر چشمی میدیم که دیدم یک لبخندی زد و رفت چراغ اول را سارا روشن کرد منی که تا به حال به دختر فکر نمیکردم حالا یک دختر چشم من را گرفته بود فردا شب و پس فردا شب به کلوب رفتم ولی نبود اما برای شب سوم رفتم دیدم بلاخره سارا اونجا هست جلو رفتم وقتی منو دید سلام و احوال پرسی جالبی کرد با لهجه بریتیش فهمیدم که انکلیسی هست طبق معمول سودا را گرفتم و جلوش نشستم کمی سودا خوردم وسرم پایین بود داشتم به این فکر میکردم که چه طوری سر صحبت را باز کنم سرم را که بالا اوردم دیدم بالا سر من ایستاده و من را نگاه میکنه یک لبخند زد گفت سهیل ! تعجب کردم که اسم من را از کجا میدادند بعدا فهمیدم که اون شب پیتر که صدام کرده فهمیده ، گفت چرا فقط سودا میخوری منم گفتم یا اب میوه طبیعی یا سودا بقیه چیزها رو دوست ندارم بهم گفت مذهبی هستم گفتم نه ولی چیزی که حال طبیعی ام را ازم بگیره دوست ندارم کمی تعجب کرد ولی کم کم صحبتمون گل کرد در حین این که سوال می پرسید جواب مشتری هاشم میداد اون شب هم تمام شد و من برگشتم خونه تا صبح به اتفاقات هفته اخیر فکر میکردم که چی شده منی که از دختر بزار بودم یهو سارا چشمم را گرفته یهو به خودم اومدم و گفتم باید سارا را به دست بیارم تو عالم 18 سالگی یک چیز بزرگ بود برام فرداش دوباره در دانشگاه دیدمش این بار اومد جلو دست داد کمی در حیاط قدم زدیم دوستان من و دوستان سارا شاخ در اورده بودن که این دوتا که همه را فراری میدادن باهم صحبت میکنند خودمون هم متوجه شدیم و خنده ایی سر دادیم این بود اشنایی من و سارا تقریبا دوتا دوست معمولی اما همه فهمیده بودیم که یک خبرهایی هست .
    یک شب در کلوب بودم که دیدم سارا شیفتش را داره تحویل میده کمی مضطرب بود البته اون شب با دوستانم بودم و خیلی نمی تونستم اطراف سارا باشم رفتم جلو گفتم مشکلی پیش امده که گفت سرم درد میکنه و بدنم درد دارم نمی تونم کار کنم باید برم دکتر گفتم صبر کن خودم می برمت با کمی من من قبول کرد رفتیم دکتر معاینه کرد گفت تب داره و باید سرم بزنه و دارو مصرف بکنه دکتر گفت باید 2 روزی استراحت مطلق کنه و حتما سوپ چیکن بخوره حدودا ساعت 1 شب بود که از بیمارستان اومدیم بیرون که دیدم داره تشکر میکنه که سوار تاکسی بشه بره خونشون ناراحت شدم گفتم خودم میرسونمت کمی تعارف کرد ولی بازم سوار ماشین شد و رفتیم خونشون یک خونه شیک دوطبقه بود که رسیدیم دم در اومدم که خداحافظی کنم برم دیدم تعارف کرد برم داخل قهوه بخوریم منم چون معذب بودم کمی من من کردم گفتم دیر وقت هست گفت کسی خونه نیست پدر مادرش انگلیس هستن با تعجب گفتم مگه انگلیسی هستی که خندید (یعنی تو با این لهجه تابلو من نمی دونستی )گفت بله من به دنیا اومده بندر لیورپول هستم و از14 سالگی اومدیم شیکاگو تو همین صحبت ها بودیم که یهو دیدم وسط خونه اش هستم وقتی اطراف را نگاه کردم دیدم یک دکوراسیون انگلیسی اصیل در یک اپارتمان متوسط چیده شده برام جالب بود کمی از خودش پرسیدم از خانواده اش فهمیدم که 1 خواهر داره به نام امیلی که اون 25 سالش هست و در منچستر زندگی میکنه و سارا و خانواده در امریکا هستن تو همین صحبت ها بودیم که دیدم ساعت 1:30 دقیقه شده است از اونجا تا خونه من حدودا 30 دقیقه راه بود همین فکر ها بودم که با دوتا قهوه اومد قهوه را خوردیم مشغول صحبت بودم در مورد بورس می پرسید کمی توضیح دادم که وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 2:15 دقیقه بود از یک طرف خسته از یک طرف قهوه خورده بودم خواب رو پرانده بود دیدم کمی به خودش اومد گفت خیلی لطف کردی که امشب وقتت را به من دادی تا به حال کسی این کار را برای من نکرده بود بعدش توضیح داد که انگلیسی ها معمولا خیلی بسته هستن از این فداکاری ها ندارند دیدم دستشویی داره فشار میاره پرسیدم کجاست که گفت انتهای خونه دست راست وقتی رفتم اونجا یهو میخ کوب شدم دیدم دوتا اتاق هست یکی برای پدرش تخت دونفره و یکی هم تخت یک نفره بزرگ و دکور دخترانه خیلی زیبا که پشت سرم اومد گفت این اتاق من هست که یهو با انگشت زد به پهلوها دو مترپریدم هوا گفت دستشویی داشتی ها سریع رفتم داخل یک 15 دقیقه ایی نشسته بودم و به اتفاقات امشب فکر میکردم که با در زدن سارا به خودم اومدم گفت حالت خوبه که گفتم اوکی هستم و اومدم بیرون تقریبا ساعت 2:45 دقیقه بود دیدم لباس هاش رو عوض کرده یک تاپ صورتی و شلوارک صورتی کوتاه جلوم وایساده از پایین اومدم بالا که دیدم دستش یک شلوارک و یک تیشرت هست که فکر کنم مال پدرش بود کمی خندید منم حجالت کشیدم بهم داد گفت دیر وقت هست امشب اینجا بمون اتاق خودش را داد به من و خودش رفت تو اتاق پدرش ، رفتم لباس عوض کنم دیدم شلوارکش خیلی تنگ هست ولی تیشرت اندازه ام بود داشتم اتاق را نگاه میکردم که تو عکس های اتاقش محو شده بودم وقتی به حال خودم اومدم احساس کردم که یکی پشت سرم ایستاده برگشتم دیدم که سارا هست کمی دوباره دقت کردم این بار سوتین خودش را باز کرده بود و تو اون تاپ که دوتا سینه 70 سفت و سربالا قشنگ قرار گرفته بود یهو که نگاهش کردم دیدم اونم سرش پایین هست خط چشماش را دنبال کردم دیدم به جلو شرت من خیره شده است و دیدم شلوارک تنگ و کیرم سیخ کرده من چه ابرو ریزی کرده یهو همدیگر را نگاه کردیم دوتایی زدیم زیر خنده که گفت چرا این طوری شدی حالت بد شده گفتم نه چطور گفت قشنگ معلومه مگه چی دیدی این طوری شدی یکم سرخ و سفید شدم گفت راست میخوای بشنوی یا دروغ گفت خب معلومه راست گفتم این اتفاقات امشب همه اش یک جور خواب بوده برای من این که اینجا هستم تو این طوری جلوی من حرفم را قطع کرد گفت چطوری ام مگه گفتم من دختر تو این وضعیت تا به حال ندیدم گفت واووو مگه دوست دختر نداشتی گفتم نه همه را از خودم دور میکردم نمیدونم چی شده که الان اینجا کنار تو هستم اونم تو این وضعیت کمی خندید گفت خب منم دوست پسر تا به حالا نداشتم حتی سکس هم نداشتم ین دلیل نمیشه که این طوری یهو زیر و رو بشم بلاخره تو دبیرستان یک سری اطلاعات دادن بهمون تو اینترنت هم کلی می تونی اطلاعات به دست بیاری گفتم تو تا به حالا حتی سکس هم نداشتی اما بهت میخوره که خیلی دختر سکسی باشی و تجربیات سکسی خوبی داشته باشی و من باور نمیکنم که ویرجین باشی (باکره ) کمی بهش بر خورد که یعنی دروغ میگم از حالت صداش و نحوه چهره اش میشد اینو فهمید که گفتم سو تفاهم نشه اما یکم سخته، گفت منم فکرم تو درس بوده و دنبال سکس و لذت تا به حال نبودم خلاصه اون شب به خیر و خوشی گذشت و ما یک قدم به هم نزدیک شده بودم سارا هم دو روز خونه بود و استراحت میکرد یک بار تو این دو روز بهش سر زدم بازم براش تازگی داشت که یکی رفته به ملاقاتش و دیدنش ، حدودا 3 ماه از اشنایی من با سارا گذشته بود دیگه دوست دخترم شده بود اما بدون رایطه فیزیکی این یکم اذیتم میکرد خیلی تو این مدت فرق کرده بود ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف نحوه دلبری کردن این که چه طوری تو مشتم نگهشون دارم اما نمیتونم وارد سکس بشم . سارا هم تقریبا کار تو کلوب را ول کرده بود کار فرودگاه را هم ول کرده بود اونم همراه من وارد دنیای معامله گری شده بود اما هنوز خونه من را ندیده بود و با هم هیج جا نرفته بودیم تو بورس از رو دست من خرید میکردم و زیر دست من داشته معامله گری و اصولش را یاد میگرفت دختری با استعدادی بود ، این بود اشنایی من و سارا و تقریبا همکار شدن من و اون بدون هیچ رابطه فیزیکی اما هم من دلم گیر اون بود و هم اون.


    نوشته: سهیل

  • 2

  • 7




  • نظرات:
    •   MASIӇA
    • 4 روز،21 ساعت
      • 5

    • با خوندن به قول خودت بیوت این سوال به وجود اومد که اینجا چه غلطی میکنی؟!


    •   Mandil.hot
    • 4 روز،21 ساعت
      • 4

    • چیزی از داستان و نگارشت نگرفتم. در محیط غرب چنین داستانی یه مقدار برای آدم باهوشی که در داستان ازش ذکر شده فاصله داره.


      موفق باشی


    •   shahx-1
    • 4 روز،20 ساعت
      • 10

    • در 15 سالگی در وال استریت خریدو فروش میکردید؟؟ 15 سالگی؟؟ فرمول داشتید؟؟ چرا بعضیا فکر میکنن ایرونی های داخل ایران قدر خر نمیفهمن؟؟ فرمولی که بتونه رشد و سقوط سهام رو پیش بینی کنه رو میدونی تو وال استریت بهش چی میگن؟ هالی گریل!! یا جام مقدس (مسیح) همه راجع بهش شنیدن اما هیچ کس نمیدونه کجاست!!! اونوقت شما داشتینش!! اونم در دوران مدرسه!! اقا پسر کسانی که سهام معامله میکنن اول میرن جاهایی مثل هاروارد بیزینس و یا تجارت میخونن مدرک که گرفتن تازه جذب شرکت هایی که در زمینه بورس فعالیت میکنن میشن ولی از روز اول کسی بهشون اجازه معامله نمیده اول باید چند سال مسئول تحقیق و جمع اوری اطلاعات باشن یعنی زیر سی سال هیج شرکتی به شما اجازه دسترسی به سرمایه شرکت رو نمیده چون صلاحیتشو نداری!! 15 سالگی که بقیه مشق مینوشتن شما تو وال استریت معامله میکردی!! باشه من باور کردم ایشالا بقیه هم باور کنن..............


    •   TheBitchKing
    • 4 روز،20 ساعت
      • 7

    • ببین، من وقتی ببینم یکی اینقد خوشبخته، کونم میسوزه. برا همین بهت دیس دادم.
      ولی وقتی میبینم نصف داستانت فقط کسشرای مالی ان، یکم مشکوک میشم.
      و در نهایت با این نتیجه گیری که "توی پفیوز اگه دستت تو شورتت نبود الان، اینجا نبودی" قائله سوختگی کونم رو ختم به خیر میکنم.


      ته جمله هاتم نقطه بزار. دکترا کسخلیت مالیاتی گرفتی برا چی پس؟


    •   parto_banoo
    • 4 روز،20 ساعت
      • 7

    • گرگ وال استریت دقیقا تو شهوانی بین اینهمه جقی چ میکنی
      یه فرمول برای رسیدن ب جواب دارم
      کستان + توهم = جق
      نتیجه میگیریم تو فقط یه جقی بدبختی


    •   Terminator1
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • ما به همه گفتیم زدیم تو هم بگو زدیم خوبیت نداره


    •   Ado_Den_Haag
    • 4 روز،19 ساعت
      • 4

    • شاه ایکس همه چیرو گفت و چیزی نمونده واسه گفتن در آخر باید بگم بوی ریدمانت اومده بد جور معلومه اسهالی هستی شدید.


    •   avare123
    • 4 روز،19 ساعت
      • 2

    • داداش ناموسن شماره ساقیتو بهم بده عجب جنسی داده بهت لامصب


    •   Khan_bokon
    • 4 روز،19 ساعت
      • 2

    • میگم چیزه............عهههه
      .
      .
      .
      .
      تو کونت با این داستانت کیر گرگ وال استریت از پهنا تو کونت
      کیر دیکاپریو تو کونت یه مشت کصخل مثل تو هستن که ریدن به مملکت (dash) (dash)


    •   Caboos1
    • 4 روز،10 ساعت
      • 2

    • این کسخول دلار فروش سر چهارراه استاتبوله
      فقطم یه دلاری چنج میکنه
      میشناسمش


    •   Mandil.hot
    • 4 روز،9 ساعت
      • 4

    • یعنی من عاشق کامنت های برو بچه ها هستم. بعد از خواندن داستان گاهی تا چندبار برمیگردم جوابها را میخونم.
      مشکل خیلی از دوستانی که آنور آبن اینه که ایرانی های داخل کشور را یه سری چشم و گوش بسته میبینن. خودشون تو کار سیاه دارن به گا میرن، ولی ما را بدبخت بیچاره میدونن


    •   Minow
    • 3 روز
      • 2

    • MASIHA
      caboos1
      shahx-1
      چرا هركس ك موفق يا داره كيف ميكنه از نظر شما دروغگوعه ؟؟حسودي نميكنين احيانا؟؟از دست شماها ادم ي خاطره نميتونه بنويسه چون توكفين باور نميكنين زيرش ديس ميدين


    •   Caboos1
    • 2 روز،22 ساعت
      • 2

    • مینوو جان
      کفو خوب اومدی
      اینجا شهوانیه برا جایزه ادبی قیصر امین پور که نمینویسن عزیز
      قطعا تشویق ها و نقدهاش هم حول و حوش کمربند میچرخه
      نقد هم همیشه سازنده تر از تشویق بوده
      ما فقط یه مشوق و منتقد مودب داشتیم
      فقید زنده نام clay0098
      تو برو چک کن تو چند وقت اخیر چندتا نویسنده بنام از همین فوشا بیرون اومدن
      حرص نخور عزیزم خاطره ت رو بنویس ببینیم چیه


    •   MASIӇA
    • 2 روز،22 ساعت
      • 2

    • حقیقتش من چند وقته که به فکر اینم یه به اصطلاح هشتگ رو زیر کامنتام اضاف کنم و اونم اینه که: بی اجازه از اجزای بدن کسی بالا نرید!
      نمیدونم اسم این کرم چیه که میلوله و باعث میشه تو نظرات مردم دخالت کنیم. هر کس هر نظری که داره به خودش مربوطه و کسی حق پچ پچه و دخالت نداره.


    •   MASIӇA
    • 2 روز،22 ساعت
      • 2

    • در ضمن جنابعالی از خاطر‌ت بنویس ما قول میدیم باور کنیم که دادی عزیز دل!(biggrin)


    •   Amadou
    • 2 روز،22 ساعت
      • 0

    • What the fcking you doing here you now shoud be on top of fcking Indicators man but realy teach me to became a fcking professional trader i realy fcking need this shit


    •   Minow
    • 2 روز،21 ساعت
      • 1

    • MASIHA خيلي عوضي هستي


    •   Minow
    • 2 روز،21 ساعت
      • 1

    • مسيحا دلم برات ميسوزه ك ب سكس داشتن يا نداشتن ديگران برات شك برانگيزه و نميتوني قبول كني خب لابد كسي نگات نميكنه


    •   Minow
    • 2 روز،20 ساعت
      • 1

    • caboos1
      من نقداتو زير داستان هاي ديگه خوندم
      مسخره كردن زير سوال بردن ي ادم با نقد فرق ميكنه
      البته خب بعضي ها بنا ب تجربه اي ك دارن فكر ميكنن ادماي موفق از فحش دادن ساخته ميشن
      موفق باشي بيبي


    •   MASIӇA
    • 2 روز،20 ساعت
      • 1

    • هههههههه(biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو