دنیای موازی زندگی و مرگ

    1398/5/3

    سلام به دوستان نازنینم


    اولین داستان من در مورد اتفاقات قبل رفتنم از ایران و دوستی و دلبستگی با رزینا بود که در کثافت ها هم دلبسته می شوند خوندید . احتمالا این داستان بعد از آتشفشان خاموش روی سایت قرار میگیره و داستان سوم من هست . این بار بر خلاف دو داستان قبل که اروتیک بود ، این بخش از داستان برمیگرده به نگاه من به عشق و چگونگی دلبستگی من و ناهید و اتفاقاتی که رخ داد و در نهایت ناهید با مرگش برای من طعم گس ملودرام عاشقانه رو باقی گذاشت .


    من از بچگی علاقه زیادی به خوندن کتاب داشتم و نویسنده و کتابی نبود که از دهن کسی شنیده باشم که کتابش رو نخونده باشم یا حتی اگر برام تازگی داشت به دنبال خریدن و خوندنش نرفته باشم . پدر و مادرم تا قبل از متارکه شون به اصطلاح با وجود من یک خانواده رو تشکیل داده بودن . خانواده ای که تنهائی و بی هم زبونی و بی اعتنائی هایی که به من می شد من رو یک آدم کم رو و منزوی بار آورده بود که تو جامعه کوچیکی مثل مدرسه هم نمیتونست با کسی دوست باشه و از همون ابتدا بذر بی اعتمادی توی وجود من رشد کرده بود . برای همین کتاب برای من بهترین گزینه برای دوستی بود ، کلی ارتباط معنایی و عاطفی و نکات و اتفاقات متفاوت درون آدم با خطوط کتاب شکل میگیره . از طرفی هم پدرم عاشق کتاب بود و معمولا دنبال کتاب های نایاب و عتیقه ، مخصوصا خطی هم بود و برای خودش کلکسیون جمع میکرد . برای همین من دسترسی به انواع کتاب ها رو توی خونه داشتم .


    توی اولین داستانم گفته بودم که به این اعتقاد دارم که انسان ها با مرگ فقط از نظر جسمی ازهم جدا میشن ولی روح اونها در یک دنیای موازی بر اساس یک فلسفه کهن که به آیین میترائیسم و قبل از زرتشت برمیگرده باهم ارتباط دارن .


    توی کتاب های قدیمی پدرم چند کتاب برام جالب بود ، با اینکه اون موقع من 11 سال بیشتر نداشتم و خیلی از کلمات رو نمیتونستم معناش رو درک کنم ولی همیشه عادت داشتم چیزهای جالب کتاب ها رو برای خودم توی دفتر بنویسم و از همون ابتدا هم عاشق نظم بودم ، برای همین روی یکی از دفترها نوشته بودم وقتی که بزرگتر شدم میفهمم و داخل همون شروع به نوشتن کردم . انگار یکی بهم گفته بود که بزودی قراره از این کتاب ها برای همیشه دور بشم و پس برای بیاد داشتن شون باید بنویسم .


    کتابی که جلد پوستی داشت و نسبتا هم قطور بود و اسمی هم بخاطر کهنگی و قدمت نداشت من رو به دنیای جذابی برد ، به گذشته ای نزدیک به هفت هزار سال پیش و سنت ها و اعتقادات و نحوه زندگی کردن قومی که یک الهه بنام میترا بنیانگذار و رهبر اون بود . کتاب دیگه ای بنام عهد عتیق کتاب دیگه ای بود که در مورد پیامبران و ادیان سرزمین های کهن میان رودان و باورهای زندگی جاودانه بعد از مرگ مطالب زیادی داشت . من دنیایی از سوال شده بودم که هیچ کس نبود که بهم جواب بده . با همین راز آلودگی و درهم پیچیدگی افکار بزرگ شدم . بعد از متراکه تکلیف من مشخص بود من وصله ناجوری بودم که با زندگی جدید هر دو اونها ناسازگار بود . به ناچار مادرم من رو برد ، هرچند که من زیاد هم توی اون خونه زندگی نکردم و دنیای ملال آور من تو سن 17 سالگی تموم شد . تو دوران دبستان و راهنمائی تونسته بودم جهشی 2 سال خودم رو جلو بندازم و تو اولین دوره کنکوری هم که شرکت کرده بودم دورترین شهرهای ممکن رو زده بودم و خوشبختانه قبول شدم و سر از اصفهان در آوردم ، 4 سال دانشگاه برای من فرصت خوبی بود که معنی بلوغ و بزرگی رو بفهمم و سرم بیشتر بجای جزوه های دانشگاه لای دفترهایی بود که برام دنیای پر ابهامی رو ساخته بودن . به دنبال جواب سوالها و مفهوم کلماتی که بودم که ملکه ذهنم بودند و اگرچه سخت و زمان گیر ولی داشتم کم کم موفق میشدم و به جواب ها و درک درست میرسیدم . ادیان رو به کرات مقایسه کردم و چیزی که برام جالب بود هرچقدر ادیان جدید تر میشدن دست بردگی اونها و سانسور و تغییر در اونها زیاد جلب توجه میکرد . اسلامی که حقیقت های زندگی با خرافات جایگزین شده بودند و این خرافات رو به طرز خیلی حرفه ای به امام ها و مقدسات ربط داده بودند که مردم بیش از هزار سال درگیر شدند .


    انسانیت طریقه تعالی روح و معنویات برای من از کهنگی میترائیسم و زرتشت سرچشمه گرفت . کم کم به سمت متافیزیک و عالم روح رفتم ، انسان موجود شگفت آوری هست و این شگفتی وقتی که جسم رو کنار میزنیم زیباتر میشه . برام این دنیا جذابیت دیگه ای داشت وقتی زبان فلسفه عشق رو به سادگی هرچه تمام تر فهمیدم و از طرفی زندگی سخت تر می شد . یاد مرتاض های هندی میافتادم که ریاضت زیادی رو متحمل می شدن و من هم برای خود بودن و به ثبات رسیدن و معتقد شدن و به باور رسیدن ریاضت میکشیدم .


    4 سال لیسانس من هنوز به ترم سوم نرسیده بود که مادرم سهم ارث من رو ریخت به حسابم و به همراه خواهر ناتنی و خانواده اش راهی آلمان شدند . زمین هائی بود که از نسل های قبل به ارث رسیده بودند ولی بخاطر نبود تمامی وراث دولت زمین ها رو به اوقاف واگذار کرده بود . 17 سال پیش من تنهاییم کامل شد . دانشگاه رو تموم کردم و کنکور ارشد دادم و خوشبختانه این بار تهران قبول شدم و وارد فصل تازه ای از زندگیم شدم ، جائی که بیش از تنهائی زندگی کردن برام آشنائی با ناهید ارزش و هیجان بیشتری داشت .


    ناهید دختری خود ساخته بود ، از نوع رفتارش خیلی لذت می بردم ، اون بجای اینکه در هر مکان و شرایطی یک شخصیت متفاوت داشته باشه مدیریت رفتار با شخصیت های متفاوت رو داشت . واضح تر بخوام بگم آدمی بود که طرز رفتارش توی محیط کار و دانشگاه و خانواده یکسان بود و برای هر اتمسفری شخصیت متفاوتی نساخته بود و همین باعث احساس سبک بالی خاصی تو ذهن و وجود ناهید به وجود آورده بود . رفته رفته من جذب ناهید شدم و از طرفی دوست داشتم به سبک کهن زندگیم رو بسازم و از سنت های فراموش شده داشتم استفاده میکردم که فقط من انتخاب کننده نباشم و بیشتر از طرف اون انتخاب بشم و این پیوند ابدی رو به بهترین نحو ممکن شکل بدم به بودن گذرای زمینی مون . موفق هم شدم بعد از کلی زحمت و تلاش بالاخره ما بهم رسیدیم و اوایل سال 86 ما به عقد هم در اومدیم . احساس شگفت انگیزی بود و میتونستم موج جدیدی که توی وجود هر دومون شکل گرفته رو حس کنم . درست مطابق به سبک و اصولی که در کتاب ها یاد شده بود . آره من موفق شده بودم کار بزرگی بکنم و دو آدم که در جامعه مدرن امروزی زندگی میکردن رو با سنت های کهن به خلوت دونفره و تشکیل خانواده ببرم .
    پیوند مقدس ازدواج برای ما به واقع پیوند روح و یکی شدن بود ، میتونستم بفهمم و ببینم و حالا که آمیخته عشق و احساس بودم دیگه درک معنای هفت شهر عشق و ابهت فنا شدن و یک پارچه شدن و درگذشتن برام در کلمه سخت نبود و هر دو تشنه این بودیم که بتونیم پله پله این راه بلند رو باهم بالا بریم .


    شب زفاف من و ناهید زیباترین خاطره جنسی هست که برام ازش باقی مونده . که در ادامه سعی میکنم که براتون به تصویر بکشم . اون موقع من هنوز توی دفتر روزنامه کار نمیکردم و تجارت الکترونیک یک رشته نامانوس توی جامعه ما بود . یادمه هنوز دیجی کالائی وجود نداشت . مردم اعتماد نمیکردن به انتفال تجارت و کسب و کارشون به محیط نا امن اینترنت و کار مگه گیر میامد ! من نمیتونستم اون پول سهم ارث رو بخورم و دنبال کار کردن نباشم ، برای همین سعی کردم به دنبال وراث باقی مونده از خانواده پدریم باشم تا اون زمین ها ( باغ ها ) ی تحت تصرف اوقاف رو به پول نزدیک کنم . وارد سومین ماه از زندگی مشترک مون شده بودیم و من به لطف یکی از دوستان خانوادگی ما که ساکن قزوین بود و شجره نامه و زندگی خاندان من رو به چاپ رسونده بود ، سر نخی از خانواده عمه پدرم بدست بیارم و برای همین دو سه روزی رو راهی قزوین شدم . برای راحتی ناهید من ماشین رو نبردم و گفتم بزارم زیر پاش باشه که هر کاری خواست انجام بده بدون دردسر با ماشین بره و بیاد . کارهای من به سختی پیش میرفتن و من به زور تونستم ردی از یکی از دخترهای عمه پدرم رو پیدا کنم و حالا باید میرفتم و خودم رو معرفی میکردم و جریان رو توضیح میدادم و ازشون کمک میخواستم تا بتونیم خواهر دوم و برادر کوجیک تره رو پیدا کنیم .


    سرتون رو درد نیارم ، کارم قرار نبود با یک سفر جلو بره و قطعا نیاز به وکیل داشتیم و خب من هنوز بی کار بودم و درآمدی هم نداشتم بخوام فعلا یکطرفه هزینه وکیل رو بدم . بعد از کلی ماجرا بالاخره تونستم خانواده ای متمول و میلیاردری رو ببینم که براشون این ماترک بجا مونده حکم پول خرد رو داشت و از روی شکم سیری حاضر به زحمت نبودن که دنبال کار رو بگیرن . من مثل لشگر شکست خورده ها داشتم برمیگشتم که با تماس مادر خانمم متوجه حادثه تصادف ناهید شدم . نمیدونستم خودم رو چطوری به تهران برسونم . ناهید توی بزرگراه رسالت بخاطر رانندگی وحشتناک یک بچه پولدار و سبقت غیر مجاز و پیجیدن ناگهانی جلوی اون باعث بهم خوردن تعادل ماشین و برخورد به گارد ریل ، چپ کرده و بعد هم ضربات ماشین های پشت سر به بدنه خودرو ( چیزی که سایر ماشین های درگیر تصادف توضیح داده بودند ) باعث جندین شکستگی و ضربه شدید به سر و کما رفتن ناهید شده بود .


    چهار بار طی یک ماه عمل شد و بدنش داشت آسیب دیدگی ها رو ترمیم میکرد و وضعیت جسمیش رو به بهبود بود ، همه منتظر به هوش اومدنش بودیم ولی در اوج امیدواری ما خیلی نگهانی دجار خونریزی داخلی شد و وداع تلخی رو ما باهم داشتیم . نزدیک یازده سال از مرگ ناهید گذشته ولی من بارها و بارها وجودش رو کنارم حس کردم و دوست داشتم اینطوری باور کنم که واقعا داره تجربه های اثبات نرسیده نظریات عالم بقای روح در دنیای موازی مردگان و زندگان برای من تجربه میشه . زمان زیادی برد تا از زیر فشار روحی و روانی مرگ ناهید بیرون بیام و با نبود جسمش بسازم ولی در اوج ناراحتی و غم حسی در کنارم و درونم به وجود میامد که دریای آشوب درونم آروم می شد . میتونستم حس کنم که ناهید رو تا زمانی که تو قلبم دارم کنارم تو این دنیا دارم . برای همین دیگه عشق تازه ای رو به درونم راه ندادم و دور قلبم رو حصار کشیدم . تا زمانی که رزینا وارد زندگیم شد و اون میدونست چطور باید رخنه کنه درون من ولی من با اینکه دوستش داشتم ولی نمیخواستم این اتفاق رخ بده . برای همین مجبور شدم به شکلی که در داستان اول شرح دادم رزینا رو کنار بزنم ولی در آخر اون کار خودش رو کرده بود و من بدون عشق فقط از سر حس دوست داشتن ساده هم مبتلای اون شده بودم .


    شب زفاف


    من خانواده ای نداشتم که توی عقد و عروسیم باشن ، حتی پدر و مادرم هم روز عقدم کنارم نبودن و برای همین بر خلاف پا فشاری من برای جشن ازدواج ناهید به همین عقد رضایت داد و از من تعهد گرفت که براش با وجودم تو زندگی جای عروسی جبران کنم . دوست نداشت من پیش فامیلش احساس سرخوردگی کنم و بی کس و کار جلوه بیام . برای همین من هم دست به کار شدم و برای اولین شب زندگی مون سنگ تمام گذاشتم . فضای خونه پر از رایجه رز و شب بوهای مورد علاقه ناهید بود ، تخت خواب نو فوق العاده زیبائی رو خریدم و فضای تخت رو پر از رزهای پرپر کردم تا حریر تنش رو لطافت گلها دربر بگیرن ، فضای در ورودی آپارتمان تا اتاق خواب با دسته های گل تزئین شده بودند و نور شمع ها فضای رمانتیکی رو به وجود آورده بود ، در حد بضاعت خودم تمام ذوق و شوقم رو بکار گرفته بودم تا یک شب رویائی رو براش بسازم . وان حمام پر از شیر و گل رز بود و قرار بود بعد از سکس سورپرایزی باشه برای ناهید .


    با کلی دلبری و طنازی توی راه حسابی نازش رو کشیدم و باهم گفتیم و خندیدیم تا به خونه رسیدیم . هوا دیگه داشت تاریک می شد و اون شب آسمون بر خلاف شادی ما سیاه و چرک و خاموش بود . نور کم و نبود نور ماه محاسبات من رو برای تعداد شمع بهم ریخته بود و به چند تا شمع دیگه نیاز داشتم تا در کنار شمعدانی های لاله عباسی کنار تخت نور داخل اتاق رو تنظیم کنم . برای همین قبل از وایستادن و خرید شمع به ناهید گفتم ببین ناهید خیلی بیشتر از حسادت بچه های دانشگاه آسمون خداست که حسادت داره میکنه و امشب بر خلاف شادی ما تاریک و خاموشه ! میدونی اولین باری که بدنت رو میبینم و لمس میکنم قرار نیست زیر نور لامپ باشه ، میخوام بهتر و دقیق تر ببینم پیچ و خم زیبائی های این حریر ابریشم و ریحانت رو . وقتی وارد آپارتمان شدیم و اجازه دادم بهش چشم هاش رو باز کنه برق خوشحالی و ذوق خاصی توی نگاهش دیدم که انگار تمام دنیا رو بهش دادی . با شوق کودکانه ای که درونش موج میزد بغلم کرد و لپم رو بوسید و گفت وای تو چطوری دل من رو تونستی بخونی ؟ بخدا نمیدونی هوراد تمام زندگیم به رویای شبی به رمانتیکی همین فضا بودم و تو برام چیزی رو محقق کردی که هیچ وقت روم نشد خودم بهت بگم ، بوسیدمش و بغلش گرفتم و گفتم خب پرنسس من لیاقتش بیشتر از چند شاخه گله و اگر میتونستم جونم رو فرش زیر پات میکردم . در اتاق رو باز کردم و وارد شدیم ، پرده ها رو کنار زدم تا کمی هوای داخل روشن تر بشه ، لباس های خوابی که با کلی وسواس و سلیقه خرج کردن خریده بودیم رو شروع به عوض کردن کردیم تا یک زوج سکسی و جذاب برای هم باشیم توی تخت ، ناهید لوندی بلد نبود و بیشتر حیا و شرمش بود که خود نمائی میکرد تا دلبری ها و عشوه های سکسیش ، خودش رو رها کرد روی تخت و مشغول بازی با گللبرگ های پرپر شده بود و من هم مجذوب تماشای اون بودم که چطور اول اسم هر دو مون رو در کنار یک قلب داره مرتب میکنه . رفتم کنارش شروع به نوازش کمند گیسوهای خرمائی رنگش کردم و زل زده بودم توی جشمای زیباش و مست نگاهش بودم . برای اولین بار بعد از کلی کلمات عاشقانه به کنارش رفتم و محکم به وجود خودم چسبوندمش و لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و شروع به بوسیدن و مکیدنش کردم . بعد از دو سه بوسه یک طرفه بهم گفت منم دلم میخواد همراهیت کنم یادم بده ، بهش گفتم دیدی هی میخواستم ببوسمت هی نمیزاشتی بخاطر همین بود دیگه ! تا الان استادی بودی برای خودت . گفتم حالا ناراحت نباش تقلب کن هر کاری که کردم تو هم تکرار کن و همراهی کن . بوسه هایی که کم کم جون دار شدن و لبها بیشتر از پیش درهم گره میخوردن و عمیق تر و با شدت شهوت بیشتری ، گرفته می شدند .
    دستم روی بدنش به نرمی می لغزید و مشغول نوازش و فشار پهلوها و رون ها بود .شروع به در آوردن لباس های هم کردیم و دیگه کاملا لخت روبروی هم قرار داشتیم که ناهید دستهاش رو روی سینه هاش قرار داده بود و نگاهش رو ازم میدزدید و پایین رو نگاه میکرد . بهش گفتم دلبرکم این دستها باید الان من رو محکم به آغوش بگیرن دیگه این ممه ها به صاحبشون رسیدن و دستهاش رو از هم باز کردم و محکم به آغوشش کشیدم طوری که سینه هامون بهم فشرده شده بودن و به آرومی خودم رو زیر قرار دادم و ناهید درست مثل یک ماده شیر روی سینه من قرار داشت . مشغول مالیدن سینه هاش شدم و دوباره شروع به بوسیدن هم کردیم و لغزیدن توی آغوش هم و فشار و برخورد کیر من و ناحیه شرمگاهی کس ناهید در کنار بوسه ها چشم های هر دو مون رو خمار کرده بود . با یک چرخش تونستم جامون رو عوض کنم و حالا ناهید بود که زیر قرار داشت . دست ها رو توی دست هم بردیم و به کنار بدنش طوری که برای من هم ستون بشه قرار دادیم و شروع کردم به خوردن گوش و گردنش و اون هر بار بی قرار تر می شد و موج تکون هایی که به بدنش میداد بیشتر از پیش بود . امتداد بوسه هام رو از گردن به بازوها و بوئیدن و لیسیدنش ادامه دادم و رسیدم به سینه های ریز و دوست داشتنی اناریش ، اندام مینیاتوری و ظریف ناهید طوری بود که سینه های سایز 65 اون هیج وقت ریز تر از سایر اندامش دیده نمی شد . من عاشق سینه های کوچیک و گردم و دقیقا چیزی که بین لبها و زبونم در حال مکیدن و مزه شده بود همونی بود که واقعا دوست داشتم . خط بین سینه هاش رو شروع به لیسیدن و بوسیدن کردم و به سمت نافش اومدم و حسابی دور نافش رو با رقص زبونم لیسیدم و انقدری ادامه دادم و به سمت پهلوهای خوش تراشش رفتم و بین لب میگرفتم و میفشردم که دیگه صداش به لرزه افتاده بود . دیگه شروع به آه کشیدن افتاده بود . اسمم رو با قسم های مختلف هر بار صدا میکرد که بسه کشتی منو تو رو خدااا هوووراد واییییییی دیگه مردم ، ولی من حریص تر می شدم و انگار حرف های اون مثل شلاق روی روان من می نشست و من حشری تر از قبل با ولع و حرص شدید تری به جونش می افتادم . حسابی خیس کرده بود طفلک حق داشت . ولی من بی رحم تر از این بودم که بیام بس کنم و سریع آتیشی که شعله گرفته رو با ارضا شدن خاموش کنم . دوست داشتم حسابی تو این آتیش هر دومون بسوزیم . لذت میبردم از لذت بردنش و همین کافی بود که براش با تمام وجودم باشم و چیزی کم نگذارم . بعد از خوردن ناف به سمت شرمگاهی کس نازش رفتم و با سر انگشتام خیلی نرم و لطیف نازش میکردم و می بوئیدم و ریز و می بوسیدم و زبونم رو روی پوستش سر می دادم . دیگه کنترل صداش رو نداشت و خودش رو رها کرده بود و با صدای بلند ناله میکرد و گاها جیغ های ریزی می کشید . نویت این بود که بیفتم به جون رون های گرد و ناز سفیدش و با مکیدن و گازهای ریز حسابی سرخشون کنم . انقدری ناحیه رون برای ناهید محرک بود که حد نداشت و حس ضعف و لرزشی که بدنش افتاده بود نشون از آماده بودنش برای دخول میداد ولی هنوز به سمت کسش نرفته بودم و یراش هنوز نخورده بودم . لای پاهاش رو از هم باز کردم و یه بالش زیر قوس کمرش گذاشتم و کسش کاملا اومد بالا و شرو کردم به لیسیدن و مزه کردن کس آب انداخته ش و هر بار که لیس میزدم مزه ترشحاتش توی دهنم می پیچید . چوجولش رو بین لبهام گرفتم و حسابی مکیدم و با زبونم لیسیدمش .. دوست نداشتم خیلی دردناک باشه و سکس اولمون رو با خاطره بد شروع کنه . برای همین حسابی با بدنش بازی کردم ، به قول یه دوست قدیمی خانوادگی که میگفت بدن زن مثل خمیر میمونه که هرچی باهاش بازی کنی بیشتر فرم میاد .من هم خودم رو آماده دخول کردم و پاهاش رو آوردم بالا و گذاشتم روی سر شونه هام و خودم رو مماس با کسش قرار دادم . آروم سر کیرم رو روی چچولش می مالیدم و روی کسش بازی میدادم و هربار هم یکم روی پرده قرار میدادم و سعی میکردم که با کمترین فشار ممکن پرده رو بزنم و دخول رو انجام بدم . دو سه باری که امتحان کردم دیدم ناله از سر درد داره و دوباره شروع کردم به خوردن کسش ، چند دقیقه ای گذشت و دوباره امتحان کردم و این بار بدون استرس پذیرفت و بدنش رو رها کرد تا راحت بتونیم کارمون رو انجام بدیم . با چند بار فشار بالاخره پرده رو زدم و با ناله ای از سر درد و شهوت و لذت من رو تو آعوش خودش فشار میداد و کمرم رو چنگ میزد . بی حرکت کمی نگهداشتم . خونریزی زیادی نداشت و بعد با یک دستمال تمیز حسابی لکه های خون رو پاک کردیم و کمی کیرم رو لای پاش بالا پایین کردم و روی کسش فشار دادم و با یک فشار کم تونستم دوباره بکنم سرش رو تو و آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن و تا چند دقیقه توی همون حالت بودیم و بعد ازش خواستم که بلند بشه و لب تخت بایسته و یک پاش رو روی لبه تخت قرار بده و با دستش هم وزنش رو روی پایه تخت بندازه و کمی به کمرش قوس بده ، این یکی از بهترین و لذت بخش ترین پوزیشن های سکس هست که حتما پیشنهاد میکنم که امتحان کنید . زن در تنگ ترین حالت و جمع ترین وضعیت قرار میگیره و مرد در شرایطی کاملا مسلط میتونه ریتم سرعت تلمبه هاش رو کنترل کنه و میزان دخول هم از هر پوزیشن دیگه ای بیشتره .
    سر کیرم رو گذاشتم روی کسش و فشار کمی که دادم تا نصف بیشتر رفت تو و شروع کردم با یک ریتم آروم تلمبه زدن ولی بعد از چند بار عقب جلو دیگه کاملا تا جایی که ممکن بود عمیق تلمبه میزدم و کیرم داخل کس بهشتیش عقب جلو میشد . دوست داشتم که اون هم همزمان با من ارضا بشه و بیشتر از لذت خودم حواسم به لذت بردن و درد نکشیدن ناهید بود . خم شدم روی قوس کمرش و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن کمرش و سینه هاش رو تو مشتم گرفتم و شروع به مالیدنش کردم و آروم آروم با کمک دستم اون رو به حالت ایستاده در آوردم و تنگی کسش حالا برام با جمع شدن پاش بیشتر شده بود . دیگه داشتم میامدم . یک دستم روی نوک سینه ش بود و دست دیگه م رو بردم روی چوچولش و براش شروع به مالیدن کردم که قبل از ارضا شدن خودم ناهید برای اولین بار به اوج لذت رسید و من هم با تند کردن سرعت با فاصله کمی ارضا شدم و کیرم رو بین لمبرهای باسنش قرار دادم و آبم رو با فشار ریختم روی باسن و کمرش .


    هر دو خسته بودیم و دیگه نایی برای ایستادن نداشتیم . کمرش رو تمیز کردم و توی بغل هم ولو شدیم روی تخت و کمی نوازش و بوسه و عشق بازی کردیم و خستگی مون که در اومد دوباره بغلش کردم و بردمش سمت حمام و توی وان شیر و رز قرارش دادم و حسابی همدیگه رو بوسیدیم و دوباره سعی به تحریکش کردم که با یک معصومیت خاصی التماسانه گفت تو رو خدااا زندگیم امشب نه خسته شدم باشه برای صبح برای هر وقتی که تو بخوای دیگه من مال توام . بوسیدمش و نگذاشتم ادامه بده و بهش گفتم باشه جونم هرچی تو امر کنی عمرم . بعد از کمی کف بازی همدیگه رو شستیم و اومدیم بیرون . دیگه داشت سپیده صبح میزد تو آسمون . من ساعت گذاشتم برای زنگ و صبح سریع بیدار شدم و بساط صبحانه مفصلی رو تدارک دیدم و بردم توی تخت و آروم کنارش دراز کشیدم و با بوسیدن پیشونی و گونه هاش از خواب ناز بیدارش کردم و اولین صبحانه مشترک مون رو خوردیم .


    زندگی من و ناهید اگرچه کوتاه بود ولی انقدری برای ما هر ثانیه بودنش ارزشمند بود که انگار یک عمر رو باهم زندگی کردیم . فکر میکنم حالا به من دوستان حق میدن که برای فرار از احساس عشق مجبور شدم تصمیمی بگیرم که منجر به رنجیده خاطر شدن رزینا شد ولی بعدا خودم هم پشیمون شدم و بارها بین صحبت هامون بهش حقیقت رو گفتم . بخاطر همین راضی شده دوباره بهم یک فرصت تازه بدیم . هنوز منتظر این هستم که بهم خبر بده دوباره برم به دیدنش و تصمیم بگیریم برای زندگی مشترک چه کارهایی رو انجام باید بدیم . مخصوصا اینکه من باید یونان رو ترک کنم و بیام فرانسه زندگی کنم یا نه شرایط متفاوت تری رو قراره تجربه کنیم .


    امیدوارم طولانی بودن داستان رو به من ببخشید . تمام سعیم رو کردم که توی نگارش با اینکه مرور خاطره ها اگرچه دردناک بودن و همراه اشک های من بیان شدن ، از اصل نوشتن که بیان احساسات هست دور نمونم . مرسی که حوصله کردید و داستان رو تا انتها با من همراهی کردید .


    نوشته: littlelucifer

  • 10

  • 7




  • نظرات:
    •   shureshy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • رمان میخوندم از این کوتاه تر بود کسخل این همه اول داستان از خودت گفتی بیشتر از کونت میگفتی


    •   shureshy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • رمان میخوندم از این کوتاه تر بود کسخل این همه اول داستان از خودت گفتی بیشتر از کونت میگفتی


    •   Ares.1
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • مقدمه ی طولانی و کسل کننده
      دقیقا تا جایی که نوشتی شب زفاف خوندم ، بعد گفتم یااا غودا ، هنوزم مگه ادامه داره؟؟
      چیز جذابی نداشت


    •   ماینر
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوب بود سبک نوشتنت رو دوستدارم.ازتوهین ادمای احمقی مثل این شورشی ک بلد نیست مثل یه انسان متمدن انتقادشو روبیان کنه ناراحت نشو.درباره اون تصادفی ک برا ناهید پیش اومد هم متاسفم.متاسفانه نود درصد ایرانیها تو رانندگی وخیلی مسایل دیگه درحد گاون.بدون راهنما میپیچن بدون راهنمازدن ازپارک بیرون میان.موقع رانندگی موبایل دستشون و همین ادمهای احمق بی فرهنگ وپررو باعث کشته شدن وازبین رفتن جون وسلامتی ومال خیلیا شدن وبدون اینکه مقصر باشن یه اشغال بی فرهنک اومده زده بهشون وتمام!روز نیست تو این خرابشده تصادف منجر به فوت اتفاق نیفته.ماشینا داغون جاده ها داغون ولی رانندگی ایرانیا ازجاده وماشینها هم داغونتره.ای کاش اون مربی های اموزشگاههای رانندگی حداقل به نسل جدید راننده ها قوانین رو درست وحسابی اموزش بدن.اگه موقع رانندگی از راهنما زدن واینه بموقع استفاده بشه وهمچنین فاصله طولی رعایت بشه خیلی ازاین تصادفها اتفاق نمیفته.ببخشید بابت کامنت طولانیم ازبس بخاطر رانندگی ایرانیاحرص میخورم ناراحتی عصاب گرفتم.


    •   sashaarian
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • تو که همه کتابها رو خوندی ؛ این کتابم برو بخون :: چگونه مجقولیات خود را کوتاهتر بنویسیم :)


    •   هههههههههههه
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • تحریم های آمریگا بد تأثیر گذاشته نویسنده هم نویسندهای قدیم


    •   Dickevil
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • سایتی که مدیریت توش نباشه و هر چرندیاتیو بعنوان داستان بچاپ برسونه از این بهتر نمیشه


    •   pepsi1975
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • درقلم فرسایی ید طولایی داری و زبون قلمت بیش از حد درازه . نگارشت در چند بخش بود که هر کدوم حدیث خودشون رو روایت میکردن . نکته جذابی توی داستانت نبود که همه گیر باشه و کسی رو مایل کنه تابه ته بخونه . من قسمت اولش رو تا اونجا که وارد شب زفاف شدی خوندم و بقیه را یه خط در میون شیلنگ تخته رد کردم . به زحمتی که کشیدی و نوشتی لایک میدم، نه صرفا به خود داستان .


    •   H.A.R.mard
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • حتی حال نکردم بخونمش چون قبلش نظرات خوندم


    •   megamaind
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • جزو معدود داستانهای بود که از خواندن آن لذت بردم


    •   مسیحی۰
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک بابت زحمات و تگ خوبت، عاشقی.
      عشق یعنی خود خدا و خالق ما (خداوند یعنی عشق)
      عشق و قدرشناسی ،
      دریا را میشکافد ،کوهها را تکان میدهد و معجزه میکند.


    •   hot1734
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • من موندم چرا ۹۹ درصد میان تو قسمت نظرات کس میگن یکی نیس بگه اخه کوووونی اگه داستان بده اگه مدیریت ضعیفه اگه هر چیز دیگهپمجبور نیستی تو این سایت بمونی نیا نخون نظر کیریم نده


    •   Shahvar54
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • دست مریزاد
      ای والله
      روح ناهید شاد ودمت گرم و سرت سلامت
      امیدوارم هرجا هستی موفق باشی


    •   Shahvar54
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • دست مریزاد
      ای والله
      روح ناهید شاد ودمت گرم و سرت سلامت
      امیدوارم هرجا هستی موفق باشی


    •   royaei
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود منهای اون اتفاق تلخ که واقعا ویران کننده هست واسه هر کس ؛
      امان از رانندگی کسایی که با ماشینهای آنچنانی که فقط از ماشین سوار شدن گاز دادن رو یاد گرفتن ؛
      و بعد در جواب اون کسی که بهش مصیبت وارد شده میگن دیه اش رو میدم ؛
      خدا ازت نگذره زندگیش رو نابود کردی دیه به چه دردش میخوره ؛
      و در آخر باید بگم که خیلی بیش از حد با کلمات بازی کردی انقدر که حوصله خواننده سر میره بیش از حد تو توصیف وسواس به خرج دادی ؛
      موفق باشی


    •   شاه.دل
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • با دقت خوندم و سعی کردم تمام کلمه ها رو درک کنم و نکته دیگه چون داستان یا ماجرا رو از اخر به اول نوشتی واسه اون اتفاقی که تعریف کردی یه نوع سرخوردگی و یا ضد حال به مخاطب میده که از خوندن ماجرای سکس (شب زفاف) تحریک نشه ولی داستانت رو به اسم داستان احساسی تایید میکنم مرسی از زحماتت


    •   زحاک
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • من معنی این فعلی که در جمله آخرت بکار بردی رو نمیفهمم! {مخصوصا اینکه من باید یونان رو ترک کنم و بیام فرانسه زندگی کنم} مخصوصا اینکه میگی کتاب زیاد خوندی و میخونی.


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • میبخشید شما کوونی هستید؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو