دوباره متولد شو

    1391/9/29

    سلام؛اسم من خلیل؛داستان زندگیمومیخوام تعریف کنم؛
    وضع مالی خوبی نداشتیم؛پدرم کارگرساختمون بودوزیردست بنا؛اون سنش بالارفته بودکسی دیگه بهش کارنمیداد؛من یه خواهر و یه برادر کوچیکتر از خودم داشتم؛مادرمم که بهترین مادر دنیا بود؛
    تا سال دوم راهنمایی شاگرد اول کلاس بودم که باکلمه ی جلق آشنا شدم؛یکی ازبچه هامیگفت: من اتفاقی یادگرفتمو واقعا حس خوبی بهم دست میده..ما هممون فقیربودیم ویک ماه گذشت که تنهادلخوشی کثیف ما شده بودجلق؛ولی ازخونواده هامون پنهون میکردیم؛تو این روزابودکه من روزی سه بار هم جلق میزدمو باعث شدکه تمام فکروذکرم جلق بشه؛افت تحصیلی شدیدی پیداکردمو سال دوم راهنمایی با 9 تا تجدید مردود شدم؛وقتی کارنامموبه پدرم دادم منوزیرضربه های سنگین دستوپاش له کرد؛میگفت:آخه نفهم توهم میخوای مث من بدبخت بشی به من نگاه کن من درس نخوندموهیچی ندارمو..فقط میزد؛مادرم که قدرت دستای کارکرده وورزیده ی پدرم رونداشت فقط التماس میکرد؛خواهروبرادرام ازترس داشتند گریه میکردن آخه تاحالاباباشونواینطورندیدن؛بلخره بعدازچنددقیقه که واسم ی عمرگذشت ولم کرد؛یکی ازضربه هاش به دماغم خوردوشکستودیگه آثارشکستکی به جاموند؛من چهره زیبایی داشتم که دماغ شکسته منظره ی صورتموکمی زشت کرد؛بعداون کتک خوریاطبق عادت واسه دلخوشیم رفتم جلق زدم؛به خاطرکمبودغذاگاهی وقتاحتی آب کمرهم نداشتم؛من واسم مهم نبودفقط میزدم؛دیگه درس خوندن واسم بی معنی شده بود؛کارم شده بودتوخیابونادخترارودیدبزنم؛شبهاهم بساط جلق زدن توحموم بود؛
    امتحانای شهریوربابدبختی قبول شدم؛نمیدونم شایدضربه های دست پدربه فرزندش باعث شده بودکه کمی درس بخونه؛هیچکس نفهمیدکه چرااینطورضعیف شدم؛کسی نبودکه به فکرم باشه؛فقط مادرمظلومم به فکرمن بود؛پدرمم که دیگه کامل بهم پشت کرده بود؛حتی دیگه لباس واسم نمیخرید؛
    روزهاوماههامیگذشتوجلق واسم جنون شده بود؛به تازگی رفیقی پیداکرده بودم که فیلم سوپرنگاه میکرد؛البته تومدرسه؛اون ازلحاظ مالی ازمن خیلی بالاتربود؛یه روزمنوبه خونشون دعوت کرد؛اونایه خونه آپارتمانی خیلی بزرگ داشتن؛وقتی مادرش دروبازکردبهم دست دادوبایه تاپوشلواربود؛یادمادرخودم افتادم تودلم گفتم من بهترین مادردنیارودارم؛مادرم توخونه هم حجابشوداشت؛
    خلاصه واردخونه شدم؛اسم دوستم رضابود؛واسه خودش یه اتاق جداگونه داشت؛من تورویاهام بوداتاقی برای خودم؛اتاقش یه خونه واسه من بود؛آخه خونه ما 43متربود؛تواتاقش یه کامپیوترداشت؛من تااون موقع کامپیوترندیده بودم؛واسم خیلی جالب بود؛بهم گفت خلیل یه چیزباحال واست دارم؛کامپیوتروروشن کردوباخیال راحت بدون هیچ ترسودلهره ای یه فیلم سوپرگذاشت؛من تاحالاندیده بودموآلتم کم کم بزرگ میشد؛رضاصندلیشوآوردطرفموچون حشری شده بودخواست بیادبهم بچسبه وبوسم کنه؛چون وضعیتشودیدم جالب نیست زدم توگوشش؛گفت آشغال این چه کاری بودکردی گفتم آشغال خودتی بدم میادبزارفیلمونگاه کنم؛دلم براش سوخت تازدمش آلتش خوابید؛باناراحتی روشوبه طرف کامپیوترکرد؛کمی گذشت من واقعاخوشم اومده بود؛حین نگاه کردن رضارودیدم باکمال پررویی آلتشودرآوردوباشدت زیادجلق میزد؛دادمیزدومیگفت آره خودشه بکنش؛؛من باورم نمیشد؛یه دقیقه بعدمادرش بادولیوان شیرگرم اومدداخل اتاق منتظرعکس العمل رضابودم که سریع ازفیلم خارج بشه؛ولی باتمام بی شرمی درحالی که آلتش ازشلواربیرون بودداشت به فیلم نگاه میکرد!مادرش گفت عزیزم داری چی نگاه میکنی ودرحالی که داشت قربون صدقش میرفت سینی دولیوان شیروروی میزگذاشتوگفت قربون دودولش برم که به باباش رفته وازاتاق رفت؛من ازخجالت سرم پایین بودومنتظریه عکس العمل ازپسریامادربودم ولی نه هیچ اتفاقی نیفتاد؛رضاهم درحالی که یه دستش لیوان شیر بودوبادست دیگش جلق میزد؛چندلحظه بعدآبشوریخت روی زمین ویه جیغ بلندکشید؛من دیگه به فیلم نگاه نمیکردم وفقط همه چیزواسم مبهم بودکه چه خانواده راحتی؛یانه چقدربی شرموحیاکه پسرشون اینطوریه؛توهمین فکرابودم که رضاگفت هوی مگه توجلق نمیزنی؟اگه میخوای تاخودم واست بزنم؟گفتم خفه شووبایه اضطرابی گفتم من بایدبرم خونه؛ازخونه که زدم بیرون فقط گریه میکردم؛توهوای سردزمستون میدویدموکفشم که تاحالاچهاربادوختمش دوباره دهانشوتوی این سرمابازکرد؛دوجفت جوراب پام بودودوجفتش پاره؛دماغموکه حالااشک میریخت باپلیورکهنم پاک کردم یه لحظه به پلیورم نگاه کردم که جای سالم نداشت؛بغض داشتم باخودم گفتم من کجارضاکجا؛یادچوبلاسیش تواتاق افتادم که پلیورای رنگارنگ آویزون بودن؛خنده ی تلخی آمیخته بااشک روی چهره سرخ شدم نشستوگفتم ماچوبلباسیشم نداریم ؛ راهی تاخونه نمونده بودولی پاهام ازشدت سرمابی حس شده بود؛خودموهمراه باسرمابه خونه رسوندم؛مادرم که آثارزحمتوبدبختی روصورتش نمایان بودوکنج اتاق دیدم بااین که سن زیادی نداشت ولی فشارزندگی پیرش کرده بود؛به مقنعش که ازکهنگی رنگش رفته بودنگاه کردم یادمادررضاافتادم که اصلامقنعه به سرنداشت؛بغض گلوموگرفتوباصدای مادرم که گفت عزیزم به چی نگاه میکنی زدم زیرگریه؛اتاق بزرگ نبودوباچن قدم کوچک به آغوش مادرم رفتم؛توبغلش به خواهروبرادرکوچیکم نگاه کردم که بانگاه های مظلومشون نگاه میکردند؛مادرم میگفت چی شده عزیزم؛گفتم مادرماخیلی فقیروبدبختیم ماهیچی نداریم؛مادرم بامن اشک ریخت بازبه خواهرکوچکم نگاه کردم که آب دماغش تالبهای غنچه ای کوچکش راطی کرده بود؛
    صدای درسکوت اتاق راشکست،پدرم بود دیگه ازش میترسیدم ازآغوش مادرم جداشدمو به کنج اتاق پناه بردم؛کنار بخاری رفتو بدنشوگرم میکرد؛دوباره به خواهروبرادر مظلومم نگاه کردم که لباسهای بخیه زده و کهنه ای برتن داشتندو باترس به پدرنگاه میکردند؛دوباره اشکام گوشه ی چشماش جمع شدندکه با پلک زدنم به روی زمین پرت شدند؛سرموبین زانوانم قراردادم وبه اتفاقات امروزفکرکردم به فیلمی که یه قسمتاییشو دیده بودم که باعث شدآلت سردم تکانی بخورد؛تاشب جلوخودموگرفتم که جلق نزنم ولی آخر خودموباختم؛واسه اولین بارازجلق زدن تنفرپیداکردم وباعث شدکه کمتربهش فکرکنم؛درسم بهترشده بودوسال سوم راهنمایی دوتاتجدیدآوردم که شهریورقبول شدم؛من ارتباطموبارضاخیلی کم کرده بودم؛رضاسال سوم8تاتجدیدآوردولی چون همه جای این مملکت بی قانونوبی بندوباره وفسادتوآموزش پرورش غوغامیکنه خانواده رضاباپول وبدون اینکه امتحان بده قبولش کردن؛اینووقتی فهمیدم که بهم میخندیدومیگفت من امتحان ندادموقبول شدم؛بابام پول داده؛پول گدای مدرسه؛چیزی بهش نگفتم؛ولی وقتی اینوگفت ،بغض،رفیق قدیمی من گلوموگرفت؛


    تابستون همون سال نمازخوندنوشروع کردم وهرروزتوبه میکردم؛خودارضاییم خیلی کمترشده بود؛سال اول دبیرستان بودکه باپولی که پس اندازکردم تونستم یه کتاب به اسم عوارض خودارضایی بخرم؛وقتی که کتابومیخوندم تازه فهمیدم که چه غلطی کرده بودم؛یادم میادتمام صفحه های کتابواشک بارون میکردم از اینکه خودارضایی باعث ضعف بدن؛عقیم شدن؛ضعف چشم؛ضعیف شدن قدرت تفکر؛لرزش دستوسروبدن؛افت تحصیلی؛خستگی زودرس؛پیرچشمی؛ضعف روحی؛نگاه بدبه خانواده؛کوچکشدن بیضه؛سیاهی دورچشم؛بی غیرتی؛جنون؛پیری زودرس؛ پوکی استخوان و..صدهاعوارض دیگه ای که وقتی یادم میاداشکام سرازیرمیشن که چقدرمن بودم؛
    باترس زیادی که به خودارضایی پیداکردم دیگرحتی فکرشم نمیکردم؛ و باعث شد دوباره من یک بچه زرنگ توی مدرسه شوم؛وسال اول رابامعدل خوب قبول وبه رشته تجربی درسال دوم بروم؛پدرم حالا آغوششو برایم بازمیکند و مادرم مرا میبوسد و من درآغوش پدرگریه میکنم واوبه دماغ شکسته ام نگاه میکندواورامیبوسد؛؛
    سال سوم دبیرستان توی مدرسه خبردادندکه رضا رو با یه دختر گرفتند؛خدا رو شکر کردم که من در این باتلاق فرو نرفتم؛به دلیل وضع مالی ضعیفی که داشتم دانشگاه نرفتم و بعد از دوران سربازی ام بایک کارت پایان خدمت ومدرک دیپلم تجربی نگهبان کارخونه ای شدم؛ ولی جلق کار خودشو کرد و من توسن 20سالگی موهای سرم درحال سفید شدن هستند و مشکل جنسی پیداکردم؛یه چیزی نزدیک به عقیم شدن؛این سایتو یکی ازدوستام معرفی کردوقتی که داستان زندگیموبراش تعریف کردم؛البته من کمبودغذای شدیدی داشتم واین هم باعث شدزودترسراغ من بیاید؛ولی دیر یا زود این جلق روی بدش را هم به طرف شما نشانه میگیرد؛ از من نصیحت خودارضایی جاده ایست که انتهای آن انتهای عمرشماست پس جاده عمرتوازجاده ی کثیف خودارضایی جداکن واونوقته که معنی زندگی رومیفهمی؛
    ممنون که داستانمو خوندید؛


    نوشته: خلیل

  • 6

  • 1




  • نظرات:
    •   Hossein.gey
    • 6 سال،3 ماه
      • None

    • از همتت خوشم اومد
      امیدوارم بقیه زندگیتو با سربلندی بگذرونی
      منم یه جورایی مثل خودت بودم
      اما الان دوساله که دور جق رو خط کشیدم
      راستی منم رشته م تجربیه
      امسال پشت کنکوریم
      برام دعا کن دانشگاه قبول بشم


    •   mostoufi
    • 6 سال،3 ماه
      • None

    • نه داستان بود نه خاطره. فقط یه مترسک زشت برای بچه های جلقوی سایت بود که علی رغم اخطار سایت میان تو و مثل سگ تشنه منتظر سوژه های جدید جلق هستند.
      نمیدونم این مترسک زشت آقا خلیل چقدر می تونه بچه ها رو بترسونه ولی:
      اون تیکه ننه هه که دودودل بچه اش رو میدید و تشویقش به جق میکرد خیلییییییییی خنده دار بود. لا اقل یه کسشعری بگو که "بگنجه"!


    •   mimitala
    • 6 سال،3 ماه
      • None

    • یکیم که داره درست میگه این اراجیفو حتما باید بگین؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو