دوباره پیدام کن

1400/08/30

به نظرش زاویه‌ی جالبی میومد. حس می‌کرد که تا بحال سقوط دونه‌های برف رو از پایین ندیده بود. دونه‌های برف بیشماری که انگار توی بینهایت از تکینگی جدا میشن و با سقوطشون، سفیدی دنیای اطرافشون رو بسط میدن. ولی حس جالب‌تر، برخورد دونه‌های برف با صورتش بود؛ و با چشم‌هاش، که منظره رو زیباتر از اونی میدیدن که اجازه‌ی بسته شدن رو به پلک‌ها بدن. به دونه‌های برف خیره بود؛ برخورد تک به تکشون با صورتش رو می‌شمرد؛ و با آشناپنداری شدیدی به این فکر می‌کرد که آخرین بار این صحنه‌ی سقوط رو کجا شاهد بوده. ولی نیازی نبود به عمیق شدن زیاد توی خاطراتش. خیلی راحت براش یاداوری شد؛ چرا که خاطرات کم اهمیتی نبودن.

لحظه‌ای رو به یاد آورد که از اتوبوس پیاده شد. سوز سرمایی که به صورتش میزد، نقطه‌ی مقابل گرما و آرامش دنج اتوبوس بود. نقطه‌ی پایان سفری 12 ساعته برای دیدن دوباره‌ی کسی که سال‌ها، نزدیک 12 سال، دلتنگش بود. به یاد میاورد خوشحالیش رو، توی پوست نگنجیدنش رو! به یاد میاورد که بخاطر نزدیک بودن به پایان فراقش چه بلبشویی توی ذهنش بود. که رو به آسمون برد و با چشم‌های بسته، از آرامشی که سرمای هوا توی ریه‌هاش به وجود میاورد، لذت برد. همونجا بود که قلقلک فرود آخرین دونه‌های برف روی بینیش رو حس کرد. با خودش گفت “خدا هم همین دم رو پیدا کرده که شوخی کنه با من!” فکر و احساس قشنگی بود و با موقعیتی که توش حضور داشت جور در میومد. برای همین تلاشی برای انداختن دونه‌ی برف نکرد. فقط با باز کردن چشم‌هاش، دونه‌های پراکنده‌ی برف درحال باریدن رو می‌شمرد. ولی چیزی که حتی خوشحالیش رو بیشتر کرد، صدایی بود که آخرین دفعه‌ی شنیدنش به گذشته و دنیا و زندگی دیگه‌ای مربوط می‌شد.

شنیدن صدای آیدا از خود بیخودش کرد. با چنان سرعتی سرش رو برگردوند که حس کرد دونه‌ی برف روی دماغش به دوردست پرتاب شد. آیدا به کاپوت ماشینش تکیه داده بود؛ دست‌هاش رو توی جیبش کرده و شال‌گردنش رو تا زیر لبش بالا آورده بود. عادت پوششی که معین از ابتدای آشناییشون به یادش میاورد و خیلی دوستش داشت. نیمچه اشتیاقی داشت که بایسته و از همون فاصله قدِ بلند آیدا توی پالتوی نخودی که تا زیر زانوش اومده بود رو ستایش کنه. ولی شوق لمسش قویتر از همه چیز بود. بطور ناخودآگاهی به هم نزدیک شدن و طوری هم رو سفت بغل کردن که حس غریزی به هردوشون داد. مدت نسبتا طولانی‌ای که اونجا توی بغل آیدا بود براش به اندازه‌ی عمری طی شد، و همچنان براش ناکافی می‌نمود. ولی به هر حال باید تموم می‌شد. به اندازه‌ی دوازده سال زندگی، حرف برای گفتن بود و فقط چند ساعت مهلت. دو سمت شونه آیدا رو گرفت و چند ثانیه‌ای به عسل داخلشون خیره بود؛ تا اینکه خود آیدا گفت: «بشین بریم. یخ می‌زنیم!»

توی ماشین نشستن با آیدا براش حس غریبی داشت. بعد از اتفاقات دوازده سال پیش هیچوقت به خودش جرات رانندگی نداده بود؛ و تا حدی هم تعجب می‌کرد که آیدا چطور تونسته با تروماش روبرو بشه و پشت فرمون بنشینه. کارهای آیدا اکثر اوقات غافلگیرش می‌کرد و همیشه عصبانی می‌شد از پیشبینی ناپذیر بودن این زن. از خروجی ترمینال که خارج شدن، متوجه لبخند نیمبر روی صورت آیدا شد. تقریبا مطمئن بود که تا خودش صحبت رو شروع نکنه، تا آخر وقت همینطور خواهند موند. برای همین، بدون فکر، اولین چیزی که به ذهنش رسید رو پرسید: «ماشین خودته؟" آیدا نشونی از تک و تا افتادن از خودش نشون نداد. با یکم مکث جواب داد: “آره دو سالی هست دارمش. کلی زور زدم تا راضی شدم به داشتنش. تو چی؟” معین مطمئن نبود چطور باید جواب می‌داد. تا حدی پشیمون بود از پرسیدن این سوال. نگران بود که خاطرات بد رو یاداوری کرده باشه. برای همین آهسته گفت: “من نه.” آیدا با لحن متعجب پرسید: “مگه میشه؟ شهر به اون بزرگی بدون ماشین سر کردن ممکنه اصلا؟” معین اصلا حس نکرد که لحن آیدا ممکنه ساختگی باشه، بیشتر اطمینان پیدا کرد که آیدا احتمالا از اون ماجرا گذشته که اینجور راحت درمورد اینطور چیزی صحبت میکنه. برای همین با صدای بلندتری گفت: “برا تو سخت بود تا راضی بشی به خریدن. برا من سخته تا راضی بشم به روندن. خیلی هم سخت نمیگذره، اتوبوس هست، تاکسی هست، خط یازده هست … .” آیدا پقی به خنده افتاد و بدون اینکه چشم از خیابون برداره سرشو به سمت معین خم کرد و گفت: “هنوزم بینمکی تو!” معین هم برای تایید نیشخندی زد.

بخاطر ایستادن بارش برف، سرمای هوا رو شدیدتر می‌شد حس کرد. معین خوشحال بود از اینکه توی کافه‌ی شلوغ، شانسی میز خالی پیدا کردن؛ کافه زیادی گرم بود و برای همین هردوشون قبل نشستن پالتوشون رو درآورده بودن. اینبار آیدا سکوت بینشون رو شکست: “چاقتر شدی!” و خندید. معین با پررویی جواب داد: “سن و ساله! سراغ تو هم میاد یه روزی.” لپ‌های آیدا از تعریف معین گل انداخت. ولی با شیطنت انگشت وسطش رو که باهاش کف روی لیوان شیکش رو هم می‌زد، بین دندون‌هاش گذاشت و با بیخیالی ساختگی‌ای پرسید: “کچلی چطور؟” معین با لبخندی ابرو بالا انداخت و گفت: “این کله انتخابه عزیز. وگرنه موهام شونه میشکنن.” آیدا لبخند گشادی زد و گفت: “اتفاقا بهت میاد. قبلنا دلم می‌خواست امتحان کنی تاسی رو؛ مطمئن بودم قبول نمی‌کنی. برا همین نمی‌گفتم. ولی درمورد عینکه مطمئن نیستم. اینم انتخابیه؟” اولین بار بود که آیدا به گذشته اشاره می‌کرد. معین همون لحظه تصمیم گرفت که پیش آیدا با موضوع گذشته، مث خودش عادی برخورد کنه. برای همین همونطور که میز رو برای گارسون که صبحونه‌شون رو آورده بود منظم می‌کرد، جواب داد: “گفتم که پیریه. سراغ تو هم میاد یه روزی.” معین حس کرد که آیدا حرفی رو می‌خواست بزنه رو فرو داد و بجاش چنگال سوسیس رو به دهنش برد. این رو نشونه‌ی درخواست سکوت دید و متشکر بود از اینکه موقعیتی برای سیر تماشای آیدا پیدا کرده. و آیدا هم این رو ازش دریغ نمی‌کرد. مستقیم خیره به هم بودن و از سکوت باهمشون لذت میبردن.

خیره بودن توی چشم‌های عسلی آیدا، معین رو از دنیا جدا کرده بود. خودش هم نمی‌دونست اینقدر دلتنگشونه. فراموش کرده بود تشعشع آرامشی که ازشون ساطع می‌شد رو. شفافیتشون تموم منظره‌ی پشت سر معین رو بازتاب می‌داد. اونقدر شفاف که شلوغی کافه به خوبی مشخص بود؛ تقریبا همه‌ی میزها حداقل دو سه نفر رو دور خودشون داشتند. اما همچنان سکوتی که بجز با زمزمه‌ی آهسته‌ی افراد شکسته نمی‌شد، حکمفرما بود. سکوت و آرامشی که شباهت کمی به الان و موقعیت فعلی معین نداشت. محوطه‌ی بازی با سی چهل نفر افرادی که نه زیاد حرکتی ازشون سر می‌زد و نه صدای قابل فهمی ازشون بلند می‌شد؛ نه صدایی بجز ناله‌های کوتاه و نامفهوم. معین به دنبال نشونه‌ای از تحرک با تلاش زیاد سعی کرد اطرافش رو نگاهی بندازه. نتیجه تلاشش براش جالب بود؛ ماشین سیاهی که کم‌کم داشت شروع می‌کرد به پایین خزیدن از روی شیب برفی. معین از اون فاصله نمی‌تونست راننده رو تشخیص بده، ولی مدل و وضعیت ماشین و رنگ سیاهش انگار از گذشته به اونجا فرستاده شده بود.

ولی توی اون گذشته‌ای که به یاد میاورد، به ماشین نزدیک‌تر بود. همیشه از این تعجب می‌کرد که چطور اون موقعیت و اتفاق، اینطور واضح توی خاطراتش ثبت شدن. با وجود دردی که داشت، با وجودی ترسی که داشت، با وجود تاری دید و جیغ و جنجال مردم و گرمای سوزاننده‌ی هوا، تموم عمرش ثانیه به ثانیه‌ی اون اتفاق رو به یاد میاورد. ماشین سیاه چپ کرده، خروجش از پنجره شکسته و سینه‌خیز رفتنش روی خورده شیشه‌ها به سمت مقابل، تلاش طاقت فرساش برای باز کردن در و بیرون کشیدن آیدا، کلافگیش از بوی دودِ گازوئیل و اُزون و بنزین ترسناکی که هر لحظه ممکن بود منفجر بشه، اشکی که از ترسِ حال آیدا قطع نمی‌شد، چشمی که از درد و غبار و خون و گرما و اشک چیزی نمی‌دید، و همچنان تلاش بینهایتش برای بیرون کشیدن آیدا. انگار خدا دنیا رو بهش داده بود وقتی که تونست نفس کشیدن آیدا رو توی بغلش حس کنه. توی اون لحظه هیچی بجز صدای ضربان قلب آیدا براش معنی نداشت؛ بقیه صداها مثل همهمه‌ای از دوردست بودن. حتی صدای اونی که بالای سرش فریاد می‌زد که آیدا رو رها کنه که بتونن سوار آمبولانسش کنن. و صدای آژیر آمبولانس توی پس زمینه که اصلا نمی‌تونست مطمئن باشه که کِی رسیده … .

جالبه که الان هم صدای آمبولانس رو انگار توی پس زمینه می‌شنید. ولی اینبار حس می‌کرد که واقعا صداش از دور میاد. به علاوه صدای داد و بیداد یه جماعتی هم میومد که معین گیج‌تر از اون بود که گوینده یا معنی داد و هوارشون رو تشخیص بده. ولی اینطور به نظر میومد که بین این صداهای جدید و آژیر آمبولانس باید ارتباطی وجود می‌داشت. همزمانیشون نمی‌تونست تصادفی باشه. و همچنان با دقت زیاد سعی بی‌حاصلی برای فهمیدن مفهوم صداهای محل داشت. وسط اون غلغله‌ی داد و فریاد، تک کلمه‌هایی رو متوجه می‌شد؛ “بگیر”، “سریع”، “کجا”، “اولی”، “آمبولانس”، “نمیتونم” … نمیتونم؛ نمیتونم …

«نمیتونم معین؛ نمیتونم. حوصله خودمو ندارم، حوصله تو رو ندا … »
«باشه عزیز دلم داد نزن.»
«… رم. متنفرم ازین دنیا. متنفرم ازین زندگی.»
«چکار میشه کرد؟ باید فراموش کنیم آیدا. باید بگذریم ازش.»

چهارستون آپارتمانشون با جیغی که آیدا اون لحظه کشید، به لرزش افتاد. این اولین دعواشون سر موضوع تکراری این چند ماه نبود، و اینطور هم نبود که معین آیدا رو درک نکنه؛ ولی احساس کلافگی و درموندگی بینهایتی رو داشت؛ چون کاری ازش برنمیومد. چون کاری از دست هیچکس برنمیومد، نه معین و نه خونواده‌هاشون، نه روانپزشک و نه داروهاش، نه مشاوره و نه گروه درمانی و نه راه‌های جایگزین و نه هیچی. دردی که آیدا می‌کشید به نظر معین می‌تونست بزرگترین درد دنیا باشه، ولی برای آیدا حتی از این هم بزرگتر می‌نمود. چیزی از آیدا دریغ شده بود، چیزی رو از دست داده بود، که معین می‌دونست بزرگترین آرزوش بود؛ شاید تنها هدف زندگیش. و حالا چونکه هیچوقت نمی‌تونست بهش دست پیدا کنه، آیدا رو به مرز جنون رسونده بود.

آیدا همونطور با نگاه بیحالتش خیره به در خروجی ، با صدای گرفته از جیغ قبلش پرسید: «حالا چی میشه معین؟» معین همونطور ایستاده به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت: «نمیدونم آیدا. درموندم واقعا. تو آروم نمیشی، تا فراموش نکنی حالت خوب نمیشه آیدا … نمیدونم واقعا.»آیدا نگاهشو از در برداشت و خیره توی چشم‌های معین، اینبار با حس غم بینهایتی گفت: «نمیتونم این زندگی رو ادامه بدم معین. درکم می‌کنی مگه نه؟ میدونی که منظورم چیه؟» معین مطمئن نبود. حرف ترسناکی بود که از زبون یکی با احوال آیدا در بیاد. ولی محض اطمینان، منظورش رو پرسید و آیدا آهسته توضیح داد: «این زندگی رو. این خونه، این شهر، خاطراتش، من و تو با هم … نمیتونم تحملش کنم. نمیتونم ادامش بدم.» معین تا خواست مخالفت کنه، آیدا درحال گریه با صدای بلندتری ادامه داد:

«من عاشقتم معین. حد نداره، ولی الان از هیچیِ این دنیا خوشم نمیاد، حتی تویی که عاشقشم. خودت میگی باید فراموش کنم. چجوری؟ وقتی هرچیزی که می‌بینم باز برام یاداوریه. وقتی تویی که خودتم کم درد نمیکشی بخاطرش، همیشه جلوی چشممی. خودت و اذیت شدنات برام یاداوری ان. نمیتونم تحمل کنم اینو. نمیتونم با این وضع فراموش کنم. گروه درمانی میرم، حرف‌های بقیه برام یاداوری محضه. دارو می‌خورم که بیخیالم کنه، خودش باعث عذاب وجدان میشه. پیش مشاور میرم، میدونم حرف‌هاش از سرِ شکم سیریه و محض خالی نبودن عریضه، درکم نمیکنه. تنها کسی که میدونم درکم میکنه تویی و دارم باعث عذابت میشم و عذابت ثانیه به ثانیه یادم میاره که چی شد.»

معین نمی‌دونست چه جوابی بده. آیدا از چیزایی می‌گفت که یکی دو هفته‌ای توی ذهن معین شناور بودن ولی نمی‌خواست بهشون اقرار کنه. گرچه خودش رو مقصر نمی‌دونست؛ هیچوقت شروع کننده‌ی دعواها نبود؛ هیچوقت بهونه‌ای از بی‌محبتی به آیدا نداده بود؛ هیچوقت حتی ثانیه‌ای، چیزی بجز حس عاشقی برای آیدا توی قلبش وجود نداشت؛ حتی این معین نبود که زندگی جنسیشون رو کنار گذاشته باشه. البته که خودش رو برای داشتن اینطور فکرا مقصر نمی‌دونست. ولی همچنان، احساس گناه لحظه‌ای تنهاش نمی‌گذاشت. ولی حالا با پیش آوردن این موضوع توسط آیدا، تفکراتش پررنگ‌تر از همیشه خودنمایی میکردن. هزاران جواب برای اون حرف‌های آیدا داشت، ولی نمی‌دونست چه جوابی بده. انگار ندونستنش زیادی طولانی شده بود. برای همین آیدا ادامه داد: «درک می‌کنم که دلت نخواد نفر اول این کلمه رو بگی؛ پس خودم میگمش. معین، ما باید طلاق بگیریم. من طلاق میخوام.»

یکی دو ساعت بعد از اون رو به بحثی گذروندن که در انتهاش معین تونست به خودش بقبولونه که شاید این بهترین عمل برای هردوشون باشه. و چند ماه بعد از اون رو هم به رفت و برگشت‌های بیخود و بی‌انتها بین دفتر وکیل و مشاور و شورا و دادگاه گذشت. و روز آخر، دونفره روی پله‌های ورودی دادگاه ایستاده بودن سعی میکردن که حرف‌های آخر رو با سکوتشون به هم بفهمونن. آیدا بعد از اینکه بدون خداحافظی چند قدم دور شد، برگشت، رو به معین ایستاد و گفت: «میدونم توی ذهنت بود که بگی دوستت دارم. میدونم دوستم داری. منم دوستت دارم. همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت.» صورتش رو به گوش معین نزدیک کرد با زمزمه‌ی آهسته‌ای ادامه داد: «دوباره پیدام کن معین. دوباره …» دوباره، دوباره …

«دوباره بگو بیاردش، یکی دیگه هم اینجاست.» این یکی فریاد اونقدر به معین نزدیک بود که تونست کامل متوجهش بشه. به نظر میومد که محل شلوغ‌تر شده. حالا صدای آژیرهای بیشتری میومد و افراد بیشتری توی لباسای قرمز و سفیدشون درحال رفت و آمد بودن. با وجود گیجی و برفی که می‌بارید، باز هم آشفتگی ناشی از اون شلوغی کاملا برای معین مشخص بود. حالا علاوه بر داد و هوار کسایی که میدویدن، صدای افراد قبلی هم به گوش معین می‌رسید. صداهایی بلندتر ولی همچنان بخاطر درهم بودنشون، نامفهوم. کنار هم قرار گرفتن اون صداهای مفهوم و نامفهوم ترکیب شده، و رفت و آمد آشوبناک اون افراد، حس حضور توی پیاده‌روی خیابون رو به معین داده بود. حضور توی پیاده‌رو و انتظار برای رسیدن نوبت کباب ترکی، ایستاده کنار گرمای اجاق زیر سایه‌بون بعد از بارش برف. درحالی که صدای پرهیجان آیدا توی گوشش بود.

بعد از کافه و اشاره کردن آیدا به گذشته‌ی مشترکشون، انگار قفل صحبتی بینشون باز شده بود که تونسته بودن حرف چیزهای بیشتری رو بین خودشون پیش بیارن. آیدا داشت توضیح می‌داد که بعد از جدا شدنشون یکی دو سالی رو توی خونه‌ی یکی از اقوام توی یه شهر دیگه زندگی می‌کرده. ولی باز هم نیاز داشته به دورتر شدن. برای همین با کمک یکی از دوستان خونوادگی، شغل دیگه‌ای توی شهری به اندازه‌ی تموم مملکت دورتر پیدا کرده و برای خودش زندگی جدیدی ساخته: «… وای نمیدونی معین، نمیدونی چقد شیرینن؛ هرچی کوچولوتر، خوردنی تر. نمیدونی دیدن خنده‌هاشون چقد زنده میکنه آدمو. باور کن، اینو نمی‌خواستم اعتراف کنم، به هیشکی هم نگفتمش، هروقت یکیشون رو از پیشمون میبرن، یخورده ناراحت میشم. هم دلتنگیِ نبودنش، هم نگرانی برای زندگی جدیدشون. حالا هرچی؛ درامدش زیاد نیست، از شغل قبلیمم کمتره حتی، ولی اونقدری هست که سه چار نفری یه آپارتمانی اجاره کردیم. میگذرونیم.» معین صمیمانه برای آیدا خوشحال بود. شک نداشت که این شغل جدید توی روند درمان و بهبودش بینهایت تاثیر داشته. برای اینکه ساکن و ساکت نمونه، به ماشین اشاره کرد و قبل از پرسیدن، آیدا سوالش رو حدس زد و گفت: «نه اونو خونوادم خریدن. قسطی بهشون دارم پس میدم. تو چی؟ حس می‌کنم همش من دارم حرف می‌زنم!» و با لبخند به معین خیره شد. معین حس بدی داشت از اینکه اعتراف کنه که زندگیش بعد از خارج شدن آیدا چندان فرقی نکرده. با یکم خجالت گفت: «میدونی … همون کار، همون روتین، فقط ازون آپارتمان جابجا شدم. رفتم یجا کوچیک‌تر، ارزون‌تر.» لبخند آیدا ادامه دار شد. معین تا خواست مهم‌ترین سوال رو بپرسه، آیدا با سوالش اجازه نداد: «خب چطور شد که خواستی پیدام کنی؟»معین با تردید جواب داد: «تو نامه که گفته بودم!» آیدا با همون لبخند، کاغذ تا شده‌ای که مشخص بود چندین بار باز و بسته شده رو از جیبش درآورد و درحالی که به سمت صورت معین تکونش می‌داد، در جواب نگاه پرسشگرانه‌ی معین توضیح داد: «عاره همیشه باهامه. ببین خودت؛ توضیح دادی که چطور پیدا کردی. نه اینکه چی شد افتادی دنبالش.»

معین نامه رو با تردید گرفت. دستخط خرچنگ قورباغه‌ی خودشو شناخت که بالای برگه درشت نوشته بود “پیدات کردم!” و زیر اون و مابین صجبتاش توضیح داده بود که چطور تونسته رد مسافرتای آیدا رو با چقدر تلاش از این و اون بگیره. و نهایتا آدرسش رو که راضی شده به فرستادن این نامه. با لبخند و کمی از روی مسخرگی گفت: «اونقد منتظر جوابش موندم که یادم رفته چی نوشته بودم! در جواب سوالت؛ خب راستش یکی دو سال اول رو داشتم به خودم زمان می‌دادم برای ترمیم شدن. دو سالی بعد از اون هم، زیاد سعی می‌کردم یاد زندگی قبلی و اتفاقاتش نیفتم؛ چون شاید می‌ترسیدم. بعدشم که حس کردم الان شاید بتونه وقتش باشه که با گذشتم روبرو شم، یه مدت زیادی رو صرف این کردم که خودم رو قانع کنم برای تماس گرفتن با تو. وقتی هم که راضی شدم انگار دیر شده بود. پدر و مادرت دیگه اونجا زندگی نمی‌کردن و برای همین افتادم دنبالت و …» آیدا با بیتابی وسط حرفش پرید و گفت: «اینا هم هیچکدوم جواب سوال من نبود معین. چرا؟ چی شد؟» معین با حالت بی‌اطمینانی گفت: «نیاز!» و در جواب چشم‌های تنگ شده‌ی آیدا توضیح داد: «نیاز اینکه بدونم حالت خوبه. نیاز اینکه باهات روبرو بشم و بازم عذر بخوام.» آیدا لبخند زد و معین حس کرد فضای بینشون داره فاز عاطفی میگیره. برای عوض کردن فضا، تصمیم گرفت که بالاخره سوالش رو مطرح کنه. برای همین با خجالت، آهسته پرسید: «شخص خاصی هم …؟» که آیدا چهره‌اش روشن شد و با خنده‌ی زیرلبی جواب داد: «آخ! از کی منتظرم بپرسی اینو که منم بپرسم. اول تو بگو.» معین که از رفتار بچگونه‌ی آیدا خندش گرفته بود، با خنده گفت: «شخص خاصی که نه. چند نفری معرفی شدن بهم ولی نتونستم به هیچکدومشون متعهد بشم. دو نفر هم موقت چند ماهه … همشونم همین دو سه سال اخیر بودن. تو چی؟» آیدا درحالی که به شماره‌ی نوبت توی دستش نگاه می‌کرد جواب داد: «منم همین یکی دوسال با چند نفری ارتباط داشتم. هیچوقت جدی نبودن هیچکدوم. تا اینکه فهمیدم کار بی‌فایده‌ایه و گذاشتم کنار.» و همزمان که بشقاب پلاستیکی ساندویچِ کبابِ معین رو به دستش می‌داد، آهسته گفت: «بعد از تو نتونستم کسی رو دوست داشته باشم.»

“بعد از تو نتونستم کسی رو دوست داشته باشم!” این جمله همزمان با تماشا کردن بازتاب قدم زدن آیدا به سمت نیمکتِ زیر سایه‌بون توی شیشه‌ی اجاق کباب‌پز، چندین بار توی ذهنش تکرار شد. شیشه‌هایی که شعله‌ی آتش محصور توی اجاق از داخلشون دیده می‌شد. شعله‌هایی که درعین تفاوت بیرحمانه‌ی آزادیشون با شعله‌های آتشی که الان در چند متری معین درحال سوختن بودن، اما ذات و ظاهر مشابهی داشتن. هر دو رها و سوزاننده. اما درمورد اولی، معین با محفظه‌ی شیشه‌ای از حرارتشون محافظت می‌شد و درمورد دومی، با فاصله. و چقدر عجیب که معین در اون لحظه، امنیت شیشه رو به فاصله ترجیح می‌داد. چرا که شعله حتی با وجود بارش برف، درحال نزدیک شدن به معین بود. و معین به این فکر می‌کرد که تا چه حد نزدیک شدن آتش میتونه خطرناک باشه. شاید دو قدم؟ شاید سه؟ تا این مقدار رو امتحان کرده بود و می‌دونست بجز هر از گاهی خوردن هُرم گرما به صورتش، اتفاق ناراحت کننده‌ی دیگه‌ای نمی‌افتاد. مثل اون شبی که زیر آسمون پرستاره‌ی کویر درحالی که آتش هیزم توی چند قدمیشون شعله‌های سر به هواش رو به سمت آسمون می‌فرستاد، دوتایی سراشون رو کنار هم گذاشته بودن و با هم سکوت کرده بودن.

معین نمی‌خواست سکوت بینشون رو بشکنه، ولی کم‌کم قار و قور شکمش توجهش رو جلب کرده بود. آهسته سرشو به سمت آیدا چرخوند و گفت: «گشنت نیست عزیزم؟» آیدا همونطور خیره به آسمون جواب داد: «گشنمه ولی الان نمیخوام چیزی بخورم … میدونی به چی فکر می‌کنم؟» معین پرسید به چی. آیدا جواب داد: «به اینکه اگر قراره امشب اینجا بمونیم که هیچی، وگرنه من گرممه این آتیشو خاموشش کنیم. یا یکم فاصله بگیریم.» معین با مسخرگی حرف آیدا رو ادامه داد: «یا اینکه لباسامون رو دربیاریم!» آیدا لحظه‌ای سکوت کرد و بعد طوری که انگار عقرب گزیده باشدش، سر جاش نشست و گفت: «بدم نمیگیا. به نظرت ممکنه این ساعت کسی ازینجا بگذره؟» معین بعد از تلاش ناموفقی برای خوندن ساعت از روی مچش، ناباورانه پرسید: «جدی که نمیگی؟ نکنی ها خطرناکه آیدا.» آیدا با خنده بچگانه‌ای، درحالی که دکمه‌های پیراهنش رو باز می‌کرد گفت: «کسی که نمیاد این ساعت وسط برِّ بیابون. اگرم رد بشه، تو این تاریکی چیزی مشخص نیست.» معین با همون لحن قبلی و کمی هیجان به ادامه‌ی حرف آیدا اضافه کرد: «حتما اگرم کسی بیاد، دو لا پیراهن جلوشو نمیگیره مگه نه؟» آیدا که پیراهنش رو روی زیر انداز می‌انداخت، تایید کرد و ادامه داد: «دقیقا. یالا تو هم درار؛ من تنها که نمیشه.» معین یقه‌ی یک لایه تیشرتش رو بالا آورد و یاداوری کرد که فقط همین تنشه. که طبیعتا گوش آیدا بدهکار نبود. با اخم و لحن آمرانه‌ای گفت: «درش بیار منم تاپمو درمیارم. درنیاری به زور میام سروقتت.» معین نیشخند زنان و با لجبازی جواب داد: «ببینم سعیتو!» و آیدا به سمتش شیرجه زد و شروع کردن به کشتی گرفتن با هم. آیدا دو سمت تیشرت معین رو گرفت و بالا کشید. لحظه‌ای که معین صورت آیدا رو بعد از بیرون اومدن سرش از تیشرت دید، لب‌هاش رو با لب‌هاش گرفت و دستش رو زیر تاپ آیدا برد و سینه‌هاش رو لمس کرد؛ تاپ رو از تنش بیرون آورد و اینبار با دهن به سینه‌های کوچیک آیدا حمله برد. لحظه‌ای بعد، آیدا با هدایت معین به پشت خوابید و پاهاش رو دور کمر معین حلقه کرد. دست‌های دو نفرشون همزمان شلوار همدیگه رو گرفتن و به تقلای درآوردنش افتادن. زور معین چربید. دستی روی کس مرطوب آیدا کشید و از لمس نرم و صیقلی اون لذت برد. بعد کمی مالش، سیلی محکمی روی کسش زد که آیدا از سر لذت درناکش، جیغ شهوتناک کوتاهی کشید و به خودش کش و قوس داد. ولی قبل از اینکه معین سراغ کسش بره، خودش رو از زمین جدا کرد و اینبار اون معین رو مطیعانه به پشت خوابوند.

بعد از کامل درآوردن شورت و شلوارش، شورت و شلوار معین رو هم با زحمت از پاش درآورد و کیرش رو به دست گرفت و از پایین با لبخند شیطنت‌آمیزی، به صورت معین که توی نور کدر آتش به زحمت دیده می‌شد، چشمکی زد. از روی خایه تا بالای کیرش رو زبون کشید و کلاهکش رو بوسید و آهسته شروع به مکیدن و خوردن کرد. زمان زیادی نگذشته بود که معین از هپروتش بیرون اومد و حس کرد که ممکنه ارضا بشه. سر آیدا رو با دو دستش گرفت و به سمت بالا، روبروی صورتش آورد و عاشقانه بوسید. در حالی که آیدا به دست‌هاش تکیه داده بود و معین رو همراهی می‌کرد، دست‌های معین از پشت کون آیدا رو پیدا کردن شروع کردن به چنگ زدن دوتا لپه‌اش و بازی کردن انگشتا با سوراخ کون و لبه‌های کسش. سیلی محکم معین روی کون آیدا رو آیدا با گاز گرفتن لب‌های معین جواب داد. بعد آیدا با تکیه به زانوهاش، روی شکم معین نشست؛ با دست کیر معین رو روبروی واژنش تنظیم کرد. معین با نگاهش انگار می‌پرسید “مطمئنی؟” که لبخند آیدا نشون از اطمینانش می‌داد. با چهره‌ای که مشخص بود سعی داره دردش رو مخفی کنه، روی کیر معین نشست و آه معین از گرمای دلچسبی که کیرش رو فرا گرفت، در اومد.

چند دقیقه‌ی بعدی خیلی کوتاه گذشتن و با ارضا شدن معین داخل کس آیدا به پایان رسیدن. هردو توی بغل هم نفس نفس میزدن و توانی برای تکون خوردن نبود. که آیدا آهسته توی گوش معین گفت: «شام بخوریم!» همراه با خنده‌ی معین از روی معین بلند شد و پیراهنش رو برداشت که بپوشه. و همزمان چند تا دستمال‌کاغذی از ساکش درآورد و دو سه تاشون رو به سمت معین گرفت. معین با حالتی از شرمساریِ ناخوداگاه، دستمال‌ها رو گرفت که خون روی کیرش رو پاک کنه. باریکه‌ی نازک جریان خونی که از ازاله‌ی بکارت آیدا جاری شده بود. باریکه‌ی نازک خونی که از محلی اومده بود که می‌تونست معجزه‌ی حیات رو به وجود بیاره. و به باریکه‌ی خونی که الان از کنار معین می‌گذشت و نشونه‌ی از دست رفتن چیزی بی‌قیمت مثل حیات بود، هیچ شباهتی نداشت. این‌یکی روشن‌تر، توی روشنایی روز شفاف‌تر، و بخاطر زمنیه‌ی سفید زیرش، واضح تر بود. و البته به شکل ترسناکی، مقدارش زیادتر. اونقدر زیادتر که معین با نگاه رد خون رو به دنبال منشأش دنبال کرد و به زن میانسالی رسید که نزدیک ده قدمی معین دراز کشیده بود. چهره‌ی زن با وجود بسته بودن چشم‌هاش و زخم‌های مشخص روی صورتش، آرامش داشت. معین به این فکر می‌کرد که اگر وضعیت زن به همین صورت ادامه پیدا کنه حتما به خون نیاز پیدا میکنه. با خودش گفت کاش توی بیمارستان میبودن. اونجا میتونستن به زن کمک کنن. اونجا خون برای تزریق بود. این رو با چشم‌های خودش دیده بود. زمانی که بعد از تصادف، توی اورژانس بیمارستان از آمبولانس خارجشون کردن. موقع حرکتشون روی برانکارد توی راهرو، کیسه‌ی خون رو آویزون بالای سر آیدا می‌دید. نمی‌خواست ازش جدا بشه ولی چاره‌ای نبود. آیدا رو به اتاق عمل بردن و معین بعد از چنتا تست و آزمایش که نشون داد حالش خوبه، ساعت‌ها پشت در اتاق عمل و ICU منتظر ایستاد تا آیدا وضعیت مناسب پیدا کنه و اجازه‌ی دیدنش رو بهش دادن.

وقتی معین بالا‌ی سرش رسید آیدا گریه میکرد و جواب سوال "چی شده"ـی معین رو با اشک بیشتر می‌داد. تنها کلمه‌ای که از بین گریه‌هاش واضح شنیده می‌شد، “ستاره” بود. و معین با وجود اینکه نمی‌خواست قبول کنه، منظورش رو می‌فهمید. اینکه ستاره، دختر متولد نشده‌ی آیدا و معین، دختری نطفه‌اش زیر نور ستاره‌ها بسته شده بود، پیش از اینکه پاش رو به این دنیا بذاره و همون ستاره‌ها رو ببینه، از این دنیا رفته بود. و این اتفاق آیدا رو به مرز جنون رسونده بود و معین توانایی آروم کردنش رو نداشت. مخصوصا بعد از اینکه دکتر احتمال بارداری مجدد آیدا رو صفر دونست. فریادی که اون روز آیدا برای بچه‌های متولد نشده‌اش کشید، هنوز بعد از 12 سال توی گوش معین طنین داشت.

فریادی که چندین قدم اونطرف‌تر از معین انگار در حال تکرار شدن بود. فریاد مادری بالای سر پسر نوجوونی که نشونی از زندگی توی چهره‌ی متلاشی شده‌اش دیده نمی‌شد. ولی مادر همچنان با زجه‌هایی دلخراش، بی‌نتیجه اسم پسرش رو صدا می‌زد. مادری که از زمین و زمان برای برگشتن پسرش کمک می‌خواست و جوابی نمی‌گرفت. از انتظار همه‌ی عزیزا و کسایی که پسرش رو عزیز میدونستن و چشم به راهیشون گفت. خودش رو نفرین می‌کرد که چرا بی‌دلیل پسرش رو سوار اتوبوس کرد که ببره مشهد. مشهد رو با فریاد می‌گفت. کمی مشابه فریاد راننده‌های اتوبوسِ توی ترمینال که برای گیر آوردن مسافر، حنجره‌ی خودشون رو جر میدادن. مشابه همون راننده‌ی اتوبوسی که وقتی که آیدا معین رو تا کنار اتوبوسش همراهی کرد، گل از گلش شکفت و “مشهد، بیا مشهد فوری” رو بلندتر از دفعات قبل هوار زد. خنده‌ی آیدا به رفتار راننده این رو به یاد معین آورد که اصلا دلش نمی‌خواست که این لحظه و این روز تموم بشه. ولی قراری که گذاشته بودن، برای همین یک روز بود و اگر بعداًـی هم وجود می‌داشت، نمی‌تونست به این زودی‌ها اتفاق بیفته.

معین پایین پله‌ی اتوبوس ایستاده بود و دست‌های آیدا رو رها نمی‌کرد. در تلاش برای گفتن حرفی بود که روحش با تمام وجود فریادش می‌زد ولی نمی‌تونست اون رو به زبون بیاره؛ شاید منتظر شنیدنش از زبون آیدا بود؛ یا حداقل یک اشاره. آرزویی که در بهت و حیرت معین، براورده شد! آیدا بدون اینکه دست معین رو رها کنه گفت: «دوباره پیدام کردی معین. نمی‌دونستم اینقدر دلتنگتم. نمی‌دونستم اینقدر تشنه‌ی دیدن دوبارت ام. نمی‌دونستم چقد جات توی زندگیم خالی بود. ولی اینو میدونم که بعد از ترک کردنت، آخرین کاری که اجازه‌ی انجامشو دارم دعوت دوباره‌‌ی خودم به زندگیته. ولی اونقد دوستت دارم که جلوی خودمو برای اینکار نگیرم. منو ببخش معین. اجازه بده بازم بخشی از زندگی هم باشیم. اجازه بده برگردیم به هم …» اینجای حرف آیدا، معین دیگه طاقت نیاورد و اجازه‌ی ادامه‌ی حرفش رو بهش نداد. دست‌های آیدا رو رها کرد و محکم اون رو به بغل کشید. و آهسته توی گوشش زمزمه کرد: «عاشقتم آیدا، همیشه بودم و هستم. عاشق زندگی با تو ام. عاشق لحظه لحظه‌ی بودنتم. برمی‌گردم؛ زود برمی‌گردم و همینجا با هم زندگی می‌کنیم. تا آخر عمر. از خدامم هست آیدا …»

برف دوباره داشت شروع به باریدن می‌کرد. پس‌زمینه‌ی دونه‌های برف درحال سقوط پشت سر آیدا توی اون پالتوی نخودی رنگش، چنان منظره‌ی بهشتی‌ای برای معین درست کرده بود که نمی‌تونست و نمی‌خواست چشم ازش برداره. صدای راننده که برای مسافر داد می‌زد دیگه شنیده نمی‌شد. و این به این معنا بود که موعد خداحافظی و سوار شدنه. معین لحظه‌ای قبل از برگشتن به سمت اتوبوس، متوجه دونه‌ی برفی شد که روی لب آیدا فرود اومده و همونجا نشسته بود. با دودلی زیاد به سمتش خم شد و همون دونه‌ی برف رو نشونه گرفت و لب‌هاش رو روش گذاشت. و دوازده سال دلتنگی که به اندازه‌ی ابدیت طول کشیده بود، با بوسه‌ای به انتها رسید. بوسه‌ای ابدی پیش از خداحافظی، روی دونه‌ی برفی با عمر تنها چند ثانیه‌. دونه‌ی برفی که همین الان هم روی لب معین نشسته بود و انگار انتظار عبثی می‌کشید برای تکرار اون اتفاق. معین تلاشی برای برداشتنش نکرد. در عوض به آسمون خیره شد. به دونه‌های برف بیشماری که انگار توی بینهایت از تکینگی جدا میشن و با سقوطشون، سفیدی دنیای اطرافشون رو بسط میدن. ولی اینبار، این دنیا سفیدتر و درخشان‌تر بود و چشم برداشتن ازش سخت تر. ولی معین از این حالت راضی بود. آرامش کم‌نظیری رو توی ذهنش حس می‌کرد. آیدا رو دوباره پیدا کرده بود و چه چیزی زیباتر از این؟ چه چیز بزرگتری رو برای رسیدن می‌تونست آرزو کنه؟

به نظرش رسید که درخشندگیِ تویِ بینهایتِ آسمون داره نزدیک‌تر میشه. سفیدی انگار داشت اطرافشو فرا می‌گرفت. سفیدی‌ای که مطمئن نبود منشأش از برفه یا چیز دیگه؛ یا شاید هم توهم. ولی هیچکدوم اهمیت نداشت. چیزی که توی سر معین می‌گذشت ماورایی‌تر از این اتفاقات بود: “خاطره‌ی بوسه‌ی آخر و لمس لب‌های آیدا”؛ دوباره و دوباره و دوباره … . نور سفید دنیای معین رو فرا گرفت؛ و معین با لبخند رضایتی به لب و چشم‌های نیمه‌باز، میون سفیدی برف دراز کشیده بود.

پایان

نوشته: The.BitchKing


👍 31
👎 4
16001 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

843683
2021-11-21 00:45:50 +0330 +0330

ساختگی خوشم نمیاد

3 ❤️

843685
2021-11-21 00:47:43 +0330 +0330

می‌خوام داستانتو نقد کنم…

فقط نمی‌دونم باید به کدوم صرافی و یا شعب بانک مراجعه کنم؟
می‌شه صد تومن دستی بدی؟ بعداً بهت پس می‌دم ☹️…

لایک اول از آن ماست 🤣😂

6 ❤️

843686
2021-11-21 00:48:06 +0330 +0330

پیرنگ داستان در عین سادگی اتفاقات، به شدت قوی بود و خواننده رو تا انتها می‌کشوند. حرکت شخصیت اول بین گذشته و حال، و پیوند خوردن ابعاد زمانی و شرایط اتفاقاتی که رخ می‌دادن؛ واقعا عالی بود. به زیبایی تمام، ارتباط بخش آخر داستان با بخش اولش که دقیقا توضیحی راجع به لحظات پیش از مرگ شخصیت اول بود، نشون داده شد و از خوندنش لذت بردم. یا حتی اون قسمتی که از شب ستاره‌ای، به مرگ ستاره و ستاره‌ها می‌رسیدیم هم زیبا بود‌.

عنوان داستان، برازنده‌ی روند اتفاقات بود و کاملا مرتبط. فضاسازی قشنگی هم که ایجاد کردی، با پس‌زمینه‌های برفی و حضورشون توی کافه و حتی نوع ارتباط دو شخصیت داستان (یه جاهایی با هم سرد بودن و کم‌گو! یه جاهایی هم گرم!) و … برام ملموس بود.

ظرافت داستان و ایجاد نکات ریزی که به خواننده سرنخ بدن، به خوبی رعایت شده بود. مخصوصا اونجایی که از حضور افرادی با لباس‌های قرمز و سفید در محل حادثه گفته بودی؛ که خب منظورت جمعیت هلال احمر بود. با اینکه داستان برای شخص من، یه جورایی قابل پیش‌بینی بود (شاید بخاطر همین ظرافت‌های قشنگش!)، اما انقدر احساس توی بطن داستان گنجوندی که ذره‌ای نمی‌خواستم داستان رو رها کنم.

از نگارش و پاراگراف‌بندی داستان چیزی نمی‌گم که خودت استادشی و کامل رعایت کردی‌. اما یه ایراد ریز می‌گیرم که از کامنتم سوء‌برداشت نشه و حس تعارف به کسی نده. “ضجه” درسته نه “زجه”. جالب اینجاس دفعه اول که خودمم داستان رو خوندم، متوجهش نشدم! بعیده از ما! 😝
حواسمون کجا بوده آیا؟ 😁

داستانت رو خیلی دوس داشتم. بازم ازت بخونم عزیزم ❤❤❤


843687
2021-11-21 00:49:51 +0330 +0330

لایک اول تقدیم بهت بیچ کینگ عزیز
تا کامنت اصلی 🎈😘


843689
2021-11-21 00:55:59 +0330 +0330

بنظرم بهتره بخش داستان سکسی از خاطرات سکسی جدا بشه

1 ❤️

843690
2021-11-21 00:56:07 +0330 +0330

یک اصلی در فیلمنامه‌نویسی هست که معمولاً فیلمنامه‌نویس‌های تازه‌کار رعایت نمی‌کنن و برای همین ضربه می‌خورن: «چیزی به عنوان غافلگیری در فیلمنامه نداریم! شما باید جوری بنویسید که کارگردان و باقی عوامل به راحتی متوجه بشن چی قراره بسازن. غافلگیری در فیلم و برای مخاطب اتفاق میوفته؛ نه در فیلمنامه!» در داستان‌نویسی هم اصلی داریم که از نظر محتوا مشابه همین اصل‌ـه: «چیزی به عنوان ناقص تعریف کردن برای غافلگیر کردن مخاطب نداریم. روایت باید کامل و درست و دقیق باشه. نوع روایت‌ـه که مخاطب‌رو غافلگیر می‌کنه، نه نقصِ روایت!»
چیزی که به این داستان ضربه وارد کرده عدم رعایت همین اصل‌ـه. نویسنده در جایی که باید اطلاعات دقیق و درست به مخاطب بده، اینکارو نمی‌کنه و به قول معروف با توصیف‌ها مخاطب‌رو می‌پیچونه تا بتونه طولانی‌تر روایت خودشو تعریف کنه که نکنه مخاطبِ باهوش زودتر از موعد، پایان ماجرارو حدس بزنه! و اون چیزی که خواننده‌رو ناامید می‌کنه اینه که در آخر داستان متوجه می‌شه؛ پایان ماجرا همچین آشِ دهن‌ـسوزی نبود!
از چند مورد اشکالات تایپی که بگذریم (قبلاً هم گفتم ایرادهای تایپی و حتی غلطِ املایی برای من _ البته در سایت شهوانی _ مهم نیست و روی داوری من تأثیری نداره اما چون قوانین جشنواره اینو می‌خواد گاهی در نظرم بهش اشاره می‌کنم تا نویسنده‌ها گمون نکنن متوجه نشدم!) من از داستان بدم نیومد. از بعضی بخش‌ها حتی خوشم اومد.
کاملاً مشخصه که نویسنده با داستان‌نویسی آشناست و نوشتن‌رو بلده. چون در این دوره نمی‌خوام نظرهام طولانی بشه (به جز موارد خاص) به جزئیات اشاره‌ای نمی‌کنم اما از متن و چیدمانِ نویسنده، واضح‌ـه که کامل داستان در ذهنش شکل گرفته و ریز به ریز داستان‌رو می‌دونه چیه و باهاش زندگی کرده اما… در پیاده کردنش برای مخاطب ناموفق بوده… می‌دونسته اما نتونسته.
امیدوارم باز هم از قلمِ این نویسنده بخونم و صدالبته بهتر از این داستانش.

امید


843696
2021-11-21 01:07:41 +0330 +0330

🌹

6 ❤️

843703
2021-11-21 01:26:21 +0330 +0330

سعید عزیز…

داستانت به قدری جذبه و کشش داره که واسه یه کامنت و نظر درخور باید تمرکز کامل کنم، که الان متاسفانه ذهنم آشفته ست…
ایشالا به زودی در خدمتت هستم


843710
2021-11-21 01:44:14 +0330 +0330

اخ که چقدر دلم میخواد یه نقد دراز برات بنویسم! حیف که تو نقد کردن بی استعدادم:(

بعضی جاهارو باید دو بار یا سه بار میخوندم که بفهمم چی شد و قضیه از چه قرار بود و اینکه زمان حال بود یا گذشته یا شایدم اینده! البته شاید مشکل از آیکیوئه منه😁

به هر حال در عین سادگی خیلی گنگ بود! بعضی جاهاش واقعا گیج میشدم!
تشبیهاتت هم خیلی قشنگ بود.
و اینکه خیلی دوست دارم مثل تو اینجوری با کلاس بنویسم!😁

خوشحالم که بعد از ۷ ماه داستان نخوندن، اولین داستانی که خوندم مال تو بود❤


843719
2021-11-21 02:47:27 +0330 +0330

سعید عزیز محو قلم زیبات شدم و یکبار تصادف کردم یکبار منو مشهد و یکبار به دل کویر بردی با داستان زیبات و وقتی اومدم نظرمو بنویسم دستام از سردی دونه های برف حس یخ زدگی داشت .خواستم بگم با قلم زیبات همراه شدم از اول تا آخر نوشتت و حس نکردم داستان میخونم بلکه جذبش شدم .تبریک میگم بابت احساس زیبایی که داری که چنین نوشته با احساسی ازش شکل میگیره .لایک تقدیم به وجودت 🌹


843735
2021-11-21 05:16:10 +0330 +0330

ظرفیت بالای این داستان برای درک زیبایش،
گنجایش بالای خواننده رو طلب میکنه
و لازمه نقد مثبت کردن از این داستانه
.
.
من که ظرفیتم تکمیل شد و گنجایشی نمونده برام برای داستانهای دیگه .
.
،
میرم بخوابم …

6 ❤️

843760
2021-11-21 08:57:27 +0330 +0330

سلام بر تو ای شبه ادمین!

«ضجه» : زنی که تازه عمل مقدس زایش را به اتمام رسانیده.
«زجه» : عر و تیز کردن به واسطه ابراز ناخرسندی.

به راستی که چه داستان خوبی بود و خوشمان آمد، هرچند هنوز نمی‌تونم هضم کنم که چرا طنز ننوشتی و شاهکاری مثل ″رهبرسیزده‌سانتی″ خلق نکردی، اما تنوع هم لازمه‌ی کار است!

و برایت از آسمان سوره‌ای سفارش دادم که امروز صبح به دستم رسید.

سوره‌ی مبارکه «شِرِکْ»

شین راء کاف﴿۱﴾ و قرار دادیم او را تا بیازارد شما را ﴿۲﴾ و از روحِ مردم‌آزاری مان درونش دمیدیم﴿۳﴾ و مبادا به او سخت بگیرید﴿۴﴾ چرا که او آشناست﴿۵﴾ و مبادا او را از خود برانید که مورد لعن ما قرار می‌گیرید﴿۶﴾ و کسانی که به او کفر ورزند اعمالشان را تباه می‌کنیم﴿۷﴾ و آنان که او را دوست بدارند، ما دوستداران آن خواهیم بود﴿۸﴾ و او حقی‌ست که از سوی پروردگارت بر تو نازل شده﴿۹﴾ راست گفت جبرئیل امین


843761
2021-11-21 08:58:23 +0330 +0330

داستان خیلی خوبی بود، موضوع، فضاسازی، ایهام و نشانه ها رو دوست داشتم۔
ممنون و امیدوارم بازهم از شما بخونیم۔

4 ❤️

843762
2021-11-21 09:00:35 +0330 +0330

دیدی چه سوتی‌یی دادم؟
به راستی که از تباهان هستم!
قدری که ذوق داشتم برایت سوره انزال کنم، اصن یادم رفت که جای ″ضجه″ و ″زجه″ و عوض کنم.
پس به بزرگی پهنای باند شهوانی ببخش!

2 ❤️

843771
2021-11-21 10:15:44 +0330 +0330

سلام سعید جان خسته نباشی برای این داستان خیلی خیلی قشنگت ❤️

داستان رو دوست داشتم و در عین حال که از آرایه و توصیفات زیادی استفاده کرده بودی ولی دل نمی زد و روون بود. یه خرده وقتی فلش بک زده شد من گیج شدم و مجبور شدم از اول بخونمش.

بازم ازت این چنین داستان های زیبایی که روح و احساس آدم رو درگیر میکنن ازت بخونیم ❤️ 🌹

پ.ن: توی آمبولانس واحد خون وجود نداره و تزریق نمیکنن توی بیمارستان بعد از اطمینان از گروه خونی، تزریق انجام میگیره.

6 ❤️

843772
2021-11-21 10:23:59 +0330 +0330

دوست عزیز من متاسفانه نقد و حرف های قلمبه بلد نیستم
فقط میگم حس قشنگی به من منتقل شد 💗💗💗ممنون

6 ❤️

843774
2021-11-21 10:28:44 +0330 +0330

رفیق عزیز، سعیدجان …The.BitchKing
تبریک بابت حضورت در جشنواره، حضوری که انگار اجتناب‌ناپذیره و یکبار در قامت داور و قاضی تجلی می‌کنه و بار دیگه در قامت شرکت کننده و نویسنده…

بلاخره، بعد از مدتها، با داستانی روبه رو شدیم از روایت سوم شخص و چه خوش روایتی، درخشان و شاخص، توصیفی و احساسی، پَر از پلنها و حوادث گوناگون، جذاب و کنجکاوگرِ مخاطب…

فلش بک‌های پی‌درپی، ذهن مخاطب در مواجهه با داستان رو مدام در حال فعالیت نگه می‌داشت و مخاطب مدام در حال هماهنگی ذهن و خیالش با فضایی جدید و دیگر گون در داستان بود، این نه تنها داستان رو کسل کننده و کند نکرده بود، بلکه تمرکز بیشتر و بیشتر مخاطب رو برای درکی درست و قابل فهم از فضا و زمان داستان می‌کرد …
درگیری ذهن مخاطب با اتفاقات گوناگون داستان، دقیقا مثل درگیری ذهن “معین” با خاطرات و اتفاقات دور و نزدیک و مشتکرش با “آیدا” هر دفعه به واسطه‌ی وجود نشانه‌هایی مشخص مثل: برف، تصادف، خودرو، خون و … در حال تغییر و تبدیل و شکل گیری حادثه‌ای جدید می‌شه و به نوعی همذات‌پنداری مخاطب با شخصیت داستان منجر شده که همین همذات پنداری، باعث همراهی مخاطب تا نقطه‌ی پایان هست…

اما، تعجیل نویسنده در عبور از حوادث و پیوند بین اونها، در اغلب موارد مخاطب رو با انبوهی از سوالات رها می‌کنه، سوالاتی که در انتها فقط به تعداد محدودی از اونها پاسخ داده شده و انگار مخاطب مجبور میشه قید بقیه‌ی پاسخ‌ها رو بزنه و به همان دانسته‌هایی که نویسنده بسنده کرده، قانع بشه…

نقطه‌ی اوج داستان جایی هست که با وجود فلش بکها و بکهای پی‌در‌پی، داستان در انتها به زمان حال برمی‌گرده و روایت اولیه‌ی داستان، خط پایانی داستان رو تشکیل داده و مخاطب در گذشته و گذشته و خاطرات آشفته‌ی شخصیتها باقی نمی‌مونه… همین امر به نوعی سبب اقنا و رهایی ذهن و فکر مخاطب از داستان شده و مخاطب خوشحال از کشف علتها و معلولهایی که جبر نویسنده اون رو با خودش درگیر کرده، داستان رو به انتها می‌رسونه…

فضاسازیهای داستان و اتفاقات در برخی جاها قوی و قابل فهم و در برخی جاها و حوادث گنگ و نامفهوم شده…

این داستان حرف برای گفتن زیاد داره، اما به همین بسنده میکنم…

موفق باشی
و قلمتون مانا 🍃🌹


843777
2021-11-21 10:44:26 +0330 +0330

شرمنده بابت غلطهای زیاد املایی
با گوشی تایپ کردم و نفهمیدم چی هم تایپ کردم و اغنا رو اون وسط دیدم …

ادمین جان
خداوکیلی این ویرایش رو در قسمت کامنتهای داستان فعال کن
حیثیت نموند واسمون 😃🖐

5 ❤️

843778
2021-11-21 11:09:06 +0330 +0330

خب خب خب
من اومدم 🤗
اول اینکه میدونی چقدر خودت و قلمت رو دوست دارم و همه جا گفتم یکی از بی‌نظیر‌ترین داستان‌هایی که خوندم خواهرانه و صیغه‌ی پردردسر از سعیده.
این داستانت هم مسثتنی نیست از این قضیه.
اما چیزی که توی این داستان منو زیاد گیج کرد ( و قطعا چیزی از قدرت قلم تو کم نمیکنه) فلش بکها و فلش فورواردهای زیادش بود.
اتفاقات خیلی یهو می افتاد، ذهنم یه جای دیگه بود بنابراین تا هضمِ این اتفاقات و پردازش کمی زمان‌بر بود و اون روون و یکدست بودنِ همیشگی داستان‌هات رو بهمین خاطر از دست داده بود.
حتّی قضیه‌ی مرگ معین هم خیلی ریز بهش اشاره شده بود ( هرچند اول و آخر داستان یه توصیف صحنه روی برف داشتی) اما برای خواننده شاید کمی گیج کننده بود .
هرچند عاشق اون قسمت اول و آخر داستانت شدم که با پاراگرافی که شروع کردی باز به همون برگشتی .
بهرحال ممنونم که جشنواره رو تنها نذاشتی و چه با داوری و نقدهای جذابت و چه با داستان زیبات، حمایتش کردی ❤
ماچ به کله‌ی خودت و میتی و شیخ و ایرج…😘😘😘😘


843779
2021-11-21 11:09:25 +0330 +0330

شخصیت اصلی داستان آخرش مرد اره؟ اخه اخرش گفت : و معین با لبخند رضایتی به لب و چشم‌های نیمه‌باز، میون سفیدی برف دراز کشیده بود
من اخرش منتظر ی غافلگیری بودم اما اینجور نشد
بنظرم اگ یخورده با توضیحات بیشتر یا ساده تر نوشته می شد هم خواننده از خوندن داستان لذت بیشتری می برد هم لازم نبود هی چند بار بخونیم
لایک کردم مرسی

4 ❤️

843799
2021-11-21 15:14:55 +0330 +0330

خب این هم دومین داستان مورد علاقه‌ی من توی این دوره از جشنواره 😍
انشاالله که مشت محکمی باشد بر دهان هرزه گویانی که می‌گویند: “دوستای خودشون رو میارن، نمره میدن و اول میشن.” 😏😂

  • شاید هم واقعا راست میگن و دوست های خودشون رو میارن و تو رو جزو دوستای خودشون نمیدونن که اول نشدی… (وی قصد تفرقه افکنی همه جانبه دارد.)
    وقتی داستان برام ارسال شد فکر می‌کردم این داستان از کس دیگه‌ای هست و داستان “پیله‌ی پروانه” از توعه که خب جفت پیش‌بینیم، اشتباه بود.
    نقد تخصصی رو می‌سپرم به داورهای جشنواره و باسوادهای سایت.
    در همین حد بگم که خیلی دوستش داشتم و نمره ی بالایی بهش داده بودم. تنها ایرادی که تونستم ازش بگیرم، این بود که پرش‌های داستان بعضی جاها گیجم می‌کرد و داستان از دستم در می‌رفت. البته اینکه بگم ایراد داستان اشتباهه؛ ممکنه ایراد از من بوده باشه…
    به هر حال خیلی ازش لذت بردم.
    تبریک میگم بابت نوشتن این داستان 🌸
    و منتظر داستان های بعدیت هستم…

843802
2021-11-21 15:26:00 +0330 +0330

سعید خان‌ لایک ۱۹ رو من به افتخار شما کوبوندم
یکی از نکات قوت این داستان پایان خوبش بود که من دوست داشتم
داستان خوبی بود ولی این داستان شما مورد علاقه‌ی من نبود
نمیدونم چرا ولی هر خط که میخوندم احساس میکردم بین فلش بک های بیشمار داستان به گیر افتادم و مجبور میشدم پاراگراف بعدی رو بخونم تا زودتر متوجه ماجرا بشم
لطفا اشتباه برداشت نکن این چیزایی که گفتم فقط سلیقه‌ی من بود و اگه شما رو دوست نداشتم به خودم زحمت نمیدادم حتی برای شما کامنت بدم

یه ایراد که دوستمون هم بهش اشاره کرد: کلا حتی برای مریض هایی که خون زیادی از دست میدن توی آمبولانس خون تزریق نمیکنن مرحله‌ی تزریق خون یکی از سخت ترین پروسه بیمارستانی هست که باید همه‌ی مراحل در بانک خون آزمایشگاه بیمارستان انجام بشه
بعد از تشخیص گروه خونی و کراس مچ خون بیمار با خونی که داخل کیسه هست برای تزریق به بخش مربوطه فرستاده میشه
نکته: امکان داره مربض گروه خونی o+ داشته باشه ولی خون بیمار با خون درون کیسه مچ نباشه
نکته۲: در مواقع اورژانسی بخاطر اینکه مریض خون زیادی از دست داده با تشخیص پزشک اورژانس فقط میتونن چند واحد بهش خونo- تزریق کنن
ببخشید که کامنتم طولانی شد
امیدوارم داستان های قشنگ تری از قلم توانای شما بخونم 🌹


843803
2021-11-21 15:29:16 +0330 +0330

الهه‌ی آتش جان

باز خوبه که شما انتظار یه داستان این شکلی داشتی…

من از اول ورودم به داوری، تا آخرین داستان، منتظر یه داستان طنز بودم و وقتی سپیده اعلام کرد داستانها تموم شده، رسما چهارشاخ گاردن بریدم که پس داستان سعید کو؟!؟!؟ 😃🖐


843809
2021-11-21 17:24:39 +0330 +0330

عاقا
عااقااا
عااااقاااااا
کمرم رگ برگ شد بین حال و گذشته و گذشته تر😁


843812
2021-11-21 17:41:54 +0330 +0330

در جواب دوتا از دوستانی که گفتن خون توی آمبولانس تزریق نمیشه و باید کراسمچ بشه عرض کنم که در اتفاقات و سوانحی که منجر به خونریزی بسیار شدید میشه یک آمبولانس تحت عنوان پشتیبان با آمبولانس اصلی به محل اعزام میشه که غیر از لوازمی مثل لوازم جراحی اورژانسی،چند واحد خون هم وجود داره که بصورت کراسمچ اورژانسی یا صحرایی به بیمار تزریق میشه


843818
2021-11-21 18:14:55 +0330 +0330

خیلی هم عالی.
لایک برای داور سابق و کولینای جشنواره. 😂

6 ❤️

843820
2021-11-21 18:36:34 +0330 +0330

امممم
خوب نوبتی هم باشه نوبته منه ، من معمولا خیلی نقد نمی‌کنم چون خیلی حرفه ای نقد مینویسم … ولی خوب نتونستم از نقد نوشتن برای داستان جناب بچکینگ خودداری کنم… آخه خودش همیشه موقع نقد آدم رو سلاخی میکنه و بدبختی هم اینه که همیشه هم درست میگه…
الان که دوباره فکر کردم چون میترسم جشنواره بعدی داور بشی و بهم بازم نمره ۱ بدی ، تصمیمم عوض شد و نقد نمینویسم فقط دوتا نکته دوست عزیز:
طلاق توافقی نهایتا یکهفته طول می‌کشه چه خبره چند ماه؟ مگه جنگه؟
صجبتاش؟

موفق باشی و پایدار

5 ❤️

843821
2021-11-21 18:53:04 +0330 +0330

ahang876
ببخشید دیگه 🙏

هاینریش
عاغا داستان ما چونان توکنه. قابل نقد نیست (الکی مثلا میخوام کسی نخواد ایراد بگیره ازش 😁 )

.Nazanin.
عزیز دلمی تو ❤️ ❤️ ❤️ مرسی از کامنت و دلگرمیت و خیلی خیلی خوشحالم که دوست داشتی. همه تکته هایی که گفتی هم به دیده منت، کاملا قبولشون دارم ❤️ 😘

sepideh58
مرسی از لایک ❤️ خوشحالم که مجبور شدین بخونینیش 😁 😂

shagholoom
خاطرات سکسی یه بخش جدا توی انجمن داره. اینجا هم اگه بخواد جدا بشه، مطمئنا خاطراتش کمتر مخاطب جمع میکنه و خاطره نویسا هم کی میتونه جلوشون رو بگیره که نفرستن برا بخش داستان.

6 ❤️

843822
2021-11-21 19:00:28 +0330 +0330

the bitchKing

عاغا…

یحتمل دانی که ″آغا″ برای زنان و مردان اخته و کسانی که فاقد دستگاه تناسلی مردانه هستند، است؟
به راستی مگر من پسرخاله‌ی ″ ماریه قبطی″ هستم؟
اگر شک داری، بیا تا نشانت بدهم!

#شوخی

1 ❤️

843824
2021-11-21 19:11:22 +0330 +0330

om1d00
خوشحالم که مطالعه کردین و بسیار خوشحال ترم که گوشه هاییش رو حداقل، دوست داشتین و ممنون از وقتی که برای نوشتن کامنت گذاشتین. نکاتی که گفتید مطمئنا درست ان و بسی مفید و سعی میکنم حتما برای نوشته های بعدی در نظر داشته باشمشون.
فقط اونجا که فرمودین روایت داستان اطلاعات ناقص میده، راوی داستان من، دانای کل نیست که از همه جا خبر داشته باشه و توی دادن اطلاعات امساک کنه که نتیجه به فرموده شما بشه اطلاعات ناقص. اینجا راوی قرار بوده “دانای کل محدود” باشه؛ یعنی فقط روایت کننده ی جهانبینی یه شخصیت مشخص هستش. شخصیتی که بعد از یه تصادف شدید و در اثر ضربه و شوک ناشی ازون، طبیعتا درکش از دنیای پیرامونش گنگ و نامفهومه و با عدم تمرکز احساسات ارتباطیش، بین هوشیاری خواب و خاطراتش نوسان میکنه.
و نهایتا خیلی خیلی ممنونتون میشم اگه اشتباهات تایپی که گفتید رو ذکر کنین که بعدا حواسم جمع تر باشه 🌹 ❤️ 🙏

ایکاروس
💐 💐 💐

Lor-Boy
لطف داری فرشاد جان. باور کن لایق این حرفا نیست. ❤️ 🌹

Reza.sd77
ممنون رضا جان 🌹 . خیلی خیلی خوشحالم برگشتی و منت گذاشتی و داستان منو خوندی. بابت گنگیش معذرت میخوام، یخورده ایرادش از خودمه، قبول هم دارم. ولی وقتی که گذاشتی رو هیچجوره نمیتونم جبران کنم ❤️

jack.sparr0w
خیلی خیلی لطف دارید عزیز دل. همین که وقت برای خوندنش گذاشتین بسیار مایه مباهاتمه. دیگه اینکه دوست داشتین رو نمیدونم چطور ذوق زدگی رو نشون بدم. 🙏 ❤️ 😍


843826
2021-11-21 19:27:10 +0330 +0330

Rolling stones
نکته‌ای که گفتی در مورد طلاق توافقی در مورد سالهای دوره… الان طلاق توافقی حداقل 5ماه طول میکشه. نمونه‌اش خود من که همون روز اول بر سر همه چی توافق کردیم و وکیل هم گرفتیم که کارها سریع انجام بشه… باز 5 ماه طول کشید چون قوانینی داره مثل مشاوره! انتخاب داور برای هر کدوم از زوج و نظرات داورها و غیره که همینا حدود 5 ماه طول میکشه. 🌹


843827
2021-11-21 19:28:59 +0330 +0330

داستان آغاز و پایان مناسبی داره
ولی لا ب لای داستان نویسنده خیلی پیچ و تابشو زیاد کرده، بهتر بگم برای کش دار کردن داستان مخاطبو پیچونده 😂 (نظر شخصیه) جسارت نشه
بیشتر 👍 ها هم بخاطر اسم نویسندس فکر کنم تا خود داستان!
با اجازه من دیس‌لایک دومو زدم

2 ❤️

843828
2021-11-21 19:29:52 +0330 +0330

edebiiaa
مرسی از وقتی که گذاشتین و کامنتی که دادین. حرفتون رو به عنوان تعریف حساب میکنم و فلذا بسی ذوق! 😁😍🌹

هاینریش
سلام بر خودتون (ادمین نمندی)!
درسته این زجه و ضجه رو فک کنم قبلا هم زیاد اشتباه کردم. ممنون از یاداوری 🙏
واقعا خوشحالم که دوست داشتین. طنز ارزنده نوشتن یخورده سخته، خودتون بهتر خبر دارین. نیازمند حس و مود مشخصیه که متاسفانه یا خوشبختانه موقع نوشتن این داستان نداشتمش. ایشالا بعدا. ممنون از وقتی که صرف خوندنش کردین. 🌹🌹🥰

باروون
ممنونم واقعا بابت کامنت دلگرمی دهنده تون. 🌹 🙏 ❤️

Good kid
تکینگی توی ریاضی به معنی نقطه ایه که توی دامنه تابع تعریف ناپذیره (مثل نقطه 0 توی تابع y=1/x که در این حالت میگیم تابع y توی نقطه 0 تکینه اس) اینجا منظور از تکینگی، نقطه ایه که قابل درک و تعریف نباشه.
متوجه منظورتون هستم و مطمئنا ایراد از بنده اس و از صمیم قلب عذر میخوام بابتش 🙏 🙏 شما هم موفق و پیروز باشید 🌹🌹🌹

IPiinkMoon
سلام نرگس بانو. مرسی از وقتی که گذاشتین و خوشحالم مورد تاییدتون بوده داستان بنده.❤️ 🌹 😍 و بابت گنگ بودنش هم عذرخواهی میکنم؛ خیلی سعی میکردم نباشه، ولی گویا نتونستم از چشم مخاطب ببینم داستانم رو. میدونم که کاملا تقصیر خودمه 🙏
درمورد قضیه خون زدن توی آمبولانس که گفتین، خودمم تعجب کردم آخه جایی نگفتم که توی آمبولانس خون تزریق شده! ولی بعد از بازخونی اون تیکه متوجه شدم که گویا آره طوری نوشتم که ممکنه به اشتباه بندازه خواننده رو. بازم حرفتون درست و تقصیر از بنده بوده. 🙏 🙏 🙏

5 ❤️

843831
2021-11-21 19:51:49 +0330 +0330

saeid 75
همین که وقت گذاشتین و داستان رو خوندین، دنیایی ارزش داره برای من حقیر. 💓💛💚

Lor-Boy
فرشاد عزیز، دوست خوش‌قلب، مرسی های بسیار بابت کامنتت. ایراداتی که گفتی رو به جان دل خریدارم و همه رو قبول دارم. ایشالا توی نوشته های بعدی در نظر بگیرمشون.
ممنون از لطفت و کامنت دلگرم کننده و سازندت. پاینده باشی 🙏😘❤️

sepideh58
خب خب خب. خوش اومدین 😍 😍 🥰! لطفتون بسیاره سپیده بانو و مطمئنم که من یکی لایق یک هزارم چیزایی که گفتین نیستم. ❤️ ❤️ ❤️
درمورد گیج کنندگیش، گرچه نیتم این نبود، ولی وقتی اکثریت اینطور گفتن، حتما حق با اکثریته و تقصیر خودم و گردنم از مو باریکتر 🙏
درمورد مرگ معین، من خودمم مطمئن نیستم. شما هم نباشین 😬 😁 😝 داستان به اون نقطه نرسیده تموم شد 😂 🤣
ماچ به روی ماه خودتون 😘

niosha1380
ابتدا مرسی از وقتی که گذاشتین و مرسی تر بابت کامنتتون 🙏 🌹 ❤️
اینکه شخصیته مرد یا نمرد، والا خودمم مطمئن نبودم برای همین چیزی ازش گفته نشد.
گنگ بودنش رو هم قبول دارم و معذرت خواهی میکنم بابتش 🙏 🙏 🙏 غافلگیری و توییست و پیچش هم برا داستانا معمایی و جنایی و … اس! این داستان همونطور که تو تگشم نوشتم، یه عاشقانه ساده اس! حتی راه راه هم نیست. ساده اس. 😅 🙏 🌹 ❤️

الهه ی آتش

  • مشت کمشونه! لگد میخوان که دندوناشون بریزه فکشون جابجا بشه دیگه نتونن کسشر بگن 😁 😍
    خیلی خیلی خوشحالم که دوست داشتین و ممنون بابت کامنت دلگرمی دهنده تون! مایه مباهاته که پیله پروانه رو فک کردین مال منه 🥰. بابت گیج کنندگیش هم عذرخواهی میکنم.

843834
2021-11-21 20:00:35 +0330 +0330

om1d00

امیدوارم که خاطرات خوب، جایگزین تجارب و خاطرات بد بشه و همواره خوشی و شادی و نشاط و شادابی و طراوت ، جزو بدیهیات زندگی‌تون باشه!

متأسفم و خوش‌باشی 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

5 ❤️

843835
2021-11-21 20:02:17 +0330 +0330

The.BitchKing

لکن کاری نکنید که فِدایت شویم!
خوندن داره اون داستانایی که داورا تاییدش کردن!

3 ❤️

843837
2021-11-21 20:16:04 +0330 +0330

secretam__
واقعا ممنونم که خوندین و ممنونم بابت تعریف و نظر سازنده تون.
نکاتی که گفتین رو حتما به یاد میسپارم 🙏 ❤️ 🌹

Gayaneh
وای علی خان واقعا منت گذاشتین که باوجود مشغله زیادتون خوندین نوشته بنده رو. نمیدونم چطور خوشحالیم رو ابراز کنم ❤️ ❤️ ❤️
نکته اطلاعات عمومی که گفتین هم بسیار مفید بود. تشکر دوباره 🙏 🌹

Archer
ممنون ازتون 🙏 ❤️
دروغ چرا، کچل هم هستم 😭 😂

Rolling stones
درمورد طلاق مطمئن نیستم، ولی اینو میدونم که تو مملکت ما سنگ اندازی زیاده. اتفاقا توی طلاقای توافقی، شورا حل اختلاف خودش هفت خانیه. وگرنه طلاقی که دلیل پشتش باشه خیلی آسون تره.
خیلی خیلی ممنون بابت وقتی که صرف خوندنش کردین 🙏 🌹 ❤️
درمورد نمره هم میدونم شوخی کردین 😂 🙏 ! ولی خو یه عده دنبال همین چیزا میگردن که علم یزیدش کنن. برا همین با اینکه میدونم که میدونین، ولی لازمه که همینجا برای بار صدم خطاب به همونا که خودشون رو به نفهمی زدن (البته هزار بار دور از جون عزیز شما) گفته بشه که:

  • داستان ها فقط با یه شماره در اختیار داور قرار میگیره و هیچکدوم از داورا تا روز نهایی از نویسنده هیچکدوم از داستان ها خبر ندارن. (حتی از نمره بقیه داورا هم خبر ندارن)
    پاینده باشید 🌹

Washkin
اجازه ما هم دست شماست عزیز 🌹 🌹 🌹 همینکه وقت برای خوندنش صرف کردین، بنده رو مدیون کردین و نمیتونم جبران کنم 🙏 ❤️


843839
2021-11-21 20:24:19 +0330 +0330

همۀ عمر، دیر رسیدیم…
بذار با حرفای تکراری شروع کنم…کاش نویسنده داستان تو نبودی…چرا…؟ به دو دلیل:
یکی اینکه راحت‌تر میتونستم تمام‌قد ازش دفاع کنم. دوم اینکه دوست داشتم خودم نویسنده این شاهکار باشم.
یه‌روزی به یه ترانه‌سُرا گفتم"کاش یکی از ترانه‌هات رو من سروده بودم…" و امروز تو دوّمین نفری هستی که دوست داشتم نویسنده داستانت باشم.
تعلیق، پشتِ تعلیق…وقت خوندن؛ حالِ چتربازی رو داشتم که بعد از پَریدن؛ چترش باز نشده و هیچوقت هم قرار نیست به زمین برسه…
رسیدن از یک واژه، نشانه یا تصویر به همون واژه، نشانه یا تصویر در تگِ زمانی دیگه…استفاده از استعاره‌های دلنشین و چشم‌نواز…شخصیت پردازی و کاراکترهای درست(حتّی تیپ‌های به‌موقع و بجا)…صحنه‌سازی خلاقانه و روایتِ جزییاتِ درست و باورپذیر…فضا سازی بینظیر و تصویرسازی قابلِ لمس…پایان‌بندی خارق‌العاده و در نهایت، اونچیزی که همیشه سلیقه من بوده و خودم هم استفاده کردم از اون تو داستان فصل پنجم : “تکرارِ شروع با پایان”…
خلاصه، یک عاشقانۀ دلنشین…یک عشق، جدایی، وصل و جدایی ابدی…دوری و وفاداری، صداقتِ اعترافِ ایجادِ رابطه‌های بیهوده در طی سالهای فراق…انتظارِ وصل و پیدایی و شیدایی…از چی بگم لعنتی…شاهکار بود.
البته که هیچ نوشته‌ای بی‌ایراد نیست. تنها ایراداتی که میتونم بگیرم؛ به دو قسمت مربوط میشه…
یکی، صحنه چیدمانِ میز صبحانه که تو ذهنم، معین در حال جا باز کردن برای این بود که پیشخدمت بتونه صبحانه رو روی میز بچینه( که همین قسمت خودش نشون میده که چه جزئیاتی رو نشون دادی تو داستانت)…امّا آیدا تو ذهن من خیلی زودتر از چیدن میز صبحانه سوسیس رو با چنگال تو دهنش گذاشت و البته عجیب بود که کی قبل از سفارش صبحانه، شِیک سفارش میده(خیلی سختگیرانه گفتم…نه؟😂)
دوّمی هم، اروتیک داستان که بیشتر نظرِ شخصی من هست تا انتقاد…من اگه بودم برای اروتیک این نوشته زیبا از سه کاف استفاده نمیکردم…به فُرمِ سمبولیک داستانت بیشتر می‌خورد…توضیح مکرّر اینکه اصلاً مشکلی با استفاده از سه کاف ندارم. شاید خودم استفاده نمیکنم ولی مشکلی هم با استفاده از اون ندارم…
ختمِ کلام اینکه چندین بار خوندم…حتّی با اینکه مشغله کاری، فرصت خوابیدن برام نذاشته…امّا بارها و بارها خوندم…این داستان منطبق بر سلیقه منه و بقول خودت “چرا باید همه چی رو آماده، تو بشقاب تحویل خواننده داد؟”
تصادف، اسم آیدا، تعلیق، شخصیتِ آرومِ معین، از خودگذشتگی معین، همه و همه برام تداعی کننده خاطراتی بود که باعث شد یه فیلم سینمایی واقعی و تلخ و دلنشین(مثلِ قهوه ترکِ تلخِ دَمی که خیلی دوست دارم) رو تماشا کنم و برای دیدنش روی صندلی میخکوب بشم…
مرسی سعید جان که لذّت دادی به من با داستانت…


843844
2021-11-21 21:39:05 +0330 +0330

arashkarimi44
واقعا نمیدونم چی بگم. خط به خط کامنتتون یه متر از زمین دورترم میکرد و تا آخرش دیگه عملا تو آسمونا بودم 😍 🥰 باورم نمیشه یکی، اونم شما اینطور از نوشته من حقیر تعریف کنین. تعریفایی که میدونم لایق یک درصدشونم نیست و اینکه اینطور میگید از سر لطف بینهایت و تموم نشدنیتونه ❤️ ❤️ ❤️

  • کامنتتون رو یجا سیو کردم که همیشه دم دست باشه و هی انگیزه بگیرم باهاش 😍 😍 😍 ❤️ 🌹 🌹 🌹

843848
2021-11-21 22:44:30 +0330 +0330

The.BitchKing
یک درصد هم فکر نکن که تعارف دارم باهات…واقعیّتِ محضه…
کاش هزارتا کاربری فیک داشتم و هزار بار لایکت میکردم تا همه بدونن داستان کوتاه یعنی چی…
این بهترین داستانی بود که هرجایی حتّی غیر از اینجا، تو این 5 سال گذشته خوندم…حالا اگه کسی بگه این حرفم بی‌سوادیه، با کمال میل این بی‌سوادی رو می‌پذیرم…


843849
2021-11-21 22:57:22 +0330 +0330

gayaneh
علی عزیزم من هدفم از این داستان اصلا باگ‌گرفتن نبود
به نظر من این داستان یکی از بهترین داستانایی بود که خوندم
یعنی واقعا داستان بود
من تو ایران همچین امکاناتی که شما فرمودین سراغ ندارم
اکثر مریض های تروما هم متسفانه به خاطر دیر رسیدن خون فوت میشن
اگه سعید رو دوست نداشتم مثل بقیه داستان ها فقط تو دو خط مینوشتم زیبا نوشته بودین و تمام
من سعید رو با خودش و با داستان های قبلیش مقایسه میکنم
من اطمینان دارم این بهترین داستانی بود که از سعید خان خوندم ولی خوب همون اول گفتم بعضی مدل داستان ها با روحیات من سازگار نیست
بقیه موارد رو آرش خان گفتن
سعید خان دست به قلم شدن دوباره رو تبریک میگم امیدوارم بین این همه داستان بی غیرتی قلم درخشان شما رو توی این سایت ببینم

5 ❤️

843870
2021-11-22 00:46:29 +0330 +0330

داستانی که درش پسری کونی نشه
داستان نیست
کسشره

3 ❤️

843879
2021-11-22 01:01:00 +0330 +0330

برای اولین باره یه داستان خوب توی شهوانی خواندم. نقطه قوت داستان این بود که برخلاف اکثر داستانهای سایت شخصیت های اصلی آن نه موجوداتی ماورالطبیعه با ثروت و اندام و شهوت خارقالعاده بلکه انسانهایی معمولی و از اهالی این کشور بودند.
نقطه ضعف داستان این بود که نویسنده باخودش بلاتکلیف که چه سرنوشتی برای شخصیت هایش رقم بزند و همین سبب مقداری یاوه گویی و سردرگمی خواننده شد.

4 ❤️

843917
2021-11-22 02:59:08 +0330 +0330

هاینریش
لایک اول از آن ماست 🤣😂

باز گفتی اول؟ دنبلان میخوای؟

4 ❤️

843941
2021-11-22 06:30:21 +0330 +0330

تکینگی نقطه ای از فضاست که با گرانش بی نهایت تعریف شده. یعنی هر چیزی رو به درون خودش میکشه. و ابدا چیزی نمیتونه ازش جدا بشه. پس قاعدتا برف هم نمی تونه ازش جدا بشه.
متاسفانه بیشتر از پاراگراف اول نتونستم ادامه بدم. کششی ایجاد نکرد.

2 ❤️

843961
2021-11-22 09:53:03 +0330 +0330

Dokhtar.hiz
چقد کسشرنویس داشتیم پس.

حمید 28
ممنون که خوندین. 🙏🙏🙏🌹 البته داستان خوب توی شهوانی اونقد زیاده که این نوشته من بینشون اصلا حساب نمیشه.
مرسی بابت نظرتون

kokarostam
😂 😂 😂 🌹

Mehdi160456
اونکه شما فرمودین، “تکینگی گرانشی” ـه. خود تکینگی توی علم به معنی “نقطه تعریف نشده” اس؛ چه توی تابع چه توی فضا.

Mester.Finch
مرسی اطلاع دادین 🙏. اینور هم بساط پهن کردیم پماد میفروشیم. از روان کننده بگیییر تا ضد سوختگی. با دوستان لازم داشتین حتما سر بزنین!


843979
2021-11-22 12:24:47 +0330 +0330

سعید جان ملت یه تیکه وسط لنگ هستن و زبونشون بالا تا پایین میلیسه اونوقت بقیه رو مسخره میکنن 😂😂😂
نمیدونم کی قراره یاد بگیریم انقدر سرمون توی کون بقیه نباشه.
اینکه مثلا یکی گه دوست داره یکی گل به هیچ کس ربط نداره.
خب عن دوست داری دگ بر تو حرجی نیست چون فتیش عن داری 😃
ما هم‌سلیقه‌ی تو نیستیم گناه کردیم ؟
پماد سوختگی قوی تری بخر سعید جان انگار چاره نکرده 😂
لوبریکانت هم حتما خارجی بگیر ایرانی ها انگار زخم میکنه 😉

5 ❤️

843980
2021-11-22 12:26:12 +0330 +0330

kokarostam

آقا یه پیشنهاد بهتر دارم.

اون دنبلان های طلایی رو بدید من، من یه سری طرح دارم واسه بعضیا!

خرید روون کننده و پماد سوختگی و پخش اونا به صورت مژانی (مجانی)😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

3 ❤️

843981
2021-11-22 12:28:00 +0330 +0330

The.BitchKing

گفت:«
kokarostam
😂 😂 😂 🌹».

آقا نخند 😑، می‌گیره اینجا رو دنبلاتیک (تخماتیک) می‌کنه 😂😂😂😂

2 ❤️

843995
2021-11-22 13:41:31 +0330 +0330

چشم نگه میداریم برا فرداتون🤣😂

5 ❤️

843996
2021-11-22 13:44:12 +0330 +0330

sepideh58
فک کنم واجبی هم لازممون بشه. زبونمون مو در آورد جداً … 😝😝😝

Mester.Finch
لکن زارت

5 ❤️

844000
2021-11-22 14:12:00 +0330 +0330

توی مجازی همه میتونن پهلووون پنبه بشن سعید جان بخصوص اونایی که توی دنیای واقعی هیچ پخی نیستن

5 ❤️

844003
2021-11-22 14:27:33 +0330 +0330

دیروز می‌خواسم یه چی بگم اما دیگه خواب امونم نداد.

در رابطه با عنوان تاپیک.

من چشم می‌ذارم تو پیدام کن.
بعد نوبتی پوزیشن عوض می‌کنیم😂😂😂

1 ❤️

844007
2021-11-22 14:41:13 +0330 +0330

دعوا نکنین داستانش خیلیم خوب بود اصن چی میشه بقیه یه نویسنده رو‌ تشویق کنن حتی اگ داستانش بد باشه

6 ❤️

844012
2021-11-22 15:14:13 +0330 +0330

Mester.Finch
کاربر محترم…
یه سوال داشتم از حضور شما…
منظورتون از در نوشابه باز کردن، کامنت من بود?
ممنون میشم به صراحت جواب بدید

6 ❤️

844015
2021-11-22 15:31:37 +0330 +0330

براتون آرزوی موفقیت میکنم…
یکبار هم عرض کردم که در دنیای واقعی، حتی لحظه‌ای جرات ثانیه‌ای رو در رو شدن با کسی رو ندارید…اینجا برای تاخت و تاز شما پهلوان‌های مجازی جای مناسبیه…گرچه در همین فضا هم همین جرات رو نداشتید و با کاربری‌های متفاوت، تملّق‌گوی افراد متفاوتی بودید…ولی بازهم از نظر من مختار هستید و آزاد…
روز خوش…🌹

6 ❤️

844020
2021-11-22 15:56:50 +0330 +0330

سرکار خانم سپیده
لطفا بدون اجازه از فتیش هایی که من در موردشون داستان مینویسم تو نظراتت استفاده نکنه
به این میگن سرقت ادبی😉

3 ❤️

844025
2021-11-22 16:31:43 +0330 +0330

**Rolling stones **
چشم بستنی جانِ زعفرونی😂😂😂🙏❤

4 ❤️

844087
2021-11-23 01:03:25 +0330 +0330

به معنای واقعی بازی با زمان
اولاش یه خورده واسم گنگ بود ولی یک دفعه انگار سقوط کردم و وارد داستان شدم و کنار معین و ایدا بودم تو خط به خط داستان؛
حتی تو سکانس تصادف وقتی برف میومد اون قرچ قرچ کردن برف رو زیر پاهام که وقتی داشتم راه میرفتم رو حس میکردم، صدای اژیر امبولانس منو یاد تصادفمون تو یزد سال ۸۳ انداخت و چپ کردن خودرومون🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
حس ترسیدن نشستن داخل ماشین بعد از تصادف رو خیلی خوب به خوانندت انتقال دادی. چون به معنای واقعی درکش میکنم حتی منی که سرنشین بودم.
سکانس‌های احساسی رو که نگم براتون به معنای واقعی تک تک سلول‌های احساسی منو فعال کرد.
در کل یکی از خوبای شهوانی بود این داستان.
به امید پیشرفت نویسندگیت سعید جان.❤❤❤❤
ببخشید دیگه بلد نیستم مثل دوستان اساتید کامنت بذارم، من اینارو به عنوان یه خواننده معمولی سایت واست نوشتم، بیشتر دلی بود سعیدجانم.

6 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها