دوستی اتفاقی در شمال (۱)

    سلام خدمت همه دوستان
    من اسمم سامیه و ٢٨ سالمه
    این داستان ٤تا شخصیت داره كه به ترتیب معرفی میكنم
    رامین پسر عموم ٢٥ سالشه
    زهرا دوست دختر رامین ٣٠ سالشه مطلقه
    فاطیما دختر خاله زهرا ٢٩ سالشه مطلقه


    رامین و زهرا ١سالی میشد باهم دوست بودن و منم گاهی باهاشون میرفتم بیرون باهم راحت بودیم تابستون سال ٩٥ اواخر تیر با دوستامون تصمیم گرفیتم بریم مسافرت چند روزه من با رامین و دوتا از دوستایه مشتركمون حركت كردیم به سمت شمال شبش تلفنی یه سوئیت تو شمال از یكی از دوستانم اجاره كردیم به مرزن اباد رسیدیم و صبحانه خوردیم رامین به من گفت كه زهرا هم تو یكی از روستاهایه اطراف چالوس عروسی دعوته و الان اونجاس تا اینجا اومدیم یه سر هم بریم زهرا رو ببینم منم قبول كردم قرار شد دوستامون بمونن چالوس تو سوئیتی كه اجاره كردیم من و رامین هم بریم هم خرید كنیم هم یه سر به زهرا بزنیم رامین و زهرا باهم هماهنگ كردن كه یه جوری قرار بزارن و همو ببینن من چون شبش خسته بودم رانندگی كردم ماشین دادم به رامین خودم سمت شاگرد خوابیدم تا برسیم به محل قرار البته عروسی تو یكی از روستا هایه نزدیك چالوس بود من فرصت كردم ١٥دقیقه ای بخوابم با صدای زهرا از خواب پریدم چشمام نیمه باز و خواب الود بود سلام احوالپرسی كردیم من یه لحظه احساس كردم كسی با زهراس چون خواب الود بودم خوب نتونستم ببینم كه كیه گفتم شاید از دختر بچه هایه اقوامشونه توجه نكردم حدود چند دقیقه ای صحبت كردنو منم چشام بسته بودم ولی میشنیدم حرفاشونو خداحافظی كردن و رفتیم به سمت چالوس٣روز شمال موندیم برگشتیم به سمت كرج یكی دوروزی گذشت تا اینكه رامین اومد پیشم گفت اون دختره كه با زهرا بود دیدی منم چون تو خواب بیداری بودم اون روز فك میكردم دختر بچس گفتم نه ولی احساس كردم كسی باهاشه، گفت زهرا ازت خیلی پیش دختر خالش (فاطیما) تعریف كرده میخوای باهاش دوست بشی گفتم من اصلا ندیدمش گفت من دیدمش میدونم میپسندیش میخوای یا نه منم گفتم ضرری نداره كه اره خلاصه شماره رد و بدل شد چند روزی به تلفن و پیام بازی گذشت از هم شناخت پیدا كردیم بعد از چند روز رامین گفت امشب برات یه سوپرایز دارم گفتم چیه گفت بهت زنگ زدم ادرس دادم بیا خودت میبینی منم ساعت ٦ غروب از دفتر زدم بیرون رفتم خونه كه هم دوش بگیرم هم اماده بشم ك رامین ادرس داد برم ساعت ٨بود ك رامین زنگ زد گفت بیا جلو بستنی فروشی دور میدون اسبی عظیمیه منم رفتم دیدم زهرا با یه دختره همراه رامین تو ماشین رامین منتظر من هستن رفتم پیششون اونجا فهمیدم ك زهرا به بهونه ای با خانوادش نیومده و گفته فاطیمام میخواد بیاد با ما ولی یكم كار داره شما برید ما یكی دو روز دیگه با اتوبوس میایم و فرداش رامین رفته دنبال زهرا و فاطیما ، اولین بار اونجا قشنگ دیدمش واقعا هم ازش خوشم اومد قد كوتاهی داشت حدودا ١٦٠ میشد اندامش خیلی خوب بود مخصوصا باسنش زیبا رو نبود ولی خیلی تو دل برو بانمك بود با پوستی سبزه یه كم چرخیدیم زهرا مستقل و تنها زندگی میكرد. تصمیم گرفتیم سب بریم خونه زهرا تا صبح ٤نفری كنار هم باشیم. وقتی رسیدیم زهرا و فاطیما لباساشونو عوض كردن با تاپ و ساپورت اومدن نشستن بعد از بازی شوخی قلیون صحبت كردن رامین و زهرا رفتن تو اطاق خودشونو مام رفتیم اطاق بغلی اونشب كلی حرف زدیم بغل هم دراز كشیدیم كم كم فضا ب سمت سكس رفت اولش همراهی كرد از لب گرفتن مالیدن شروع شد هم دیگرو حسابی مالیدیم منم به همه جاش دست میكشیدم لاله هایه گوششو میخوردم میومدم پایین زیر گردن و بالایه سینه هاش خواستم تاپ رو از تنش در بیارم نزاشت خلاصه كلی باهم ور رفتیم ولی اجازه نداد لباساشو در بیارم منم اصرار نكردم با شق درد و دلخوری خوابیدم ولی قبل خواب گفت كه یه نفر دوست داره ولی ازش جدا شده نمیتونه با من باشه فرداش قبل اینكه بیدار بشن من رفتم دفتر و هرچی زنگ زد پیام داد جوابشو ندادم ٢روز بعد رفت چالوس هفته بعدش بخاطر یه مسئله كاری باید میرفتم چالوس رامین و زهرام گفتن مام میایم اونا شبش حركت كردن من فرداش رفتم سمت چالوس رامین ك درجریان اونشب بود ك چه اتفاقی افتاد به زهرا گفته بود دلیل جواب ندادنامو دلخوریم از فاطیمارو. برنامه چیدن كه مارو اشتی بدن منم بیخبر بودم از برنامشون . ظهر رسیدم چالوس مشغول كارم شدم شب رامین بهم یه ادرس داد ك اینجا خونه اجاره كردن واسه دو شب بیا اینجا رفتم دیدم فاطیما هم اونجاس منم فهمیدم كه اینا چی تو سرشونه،شام خوردیم مارو تقریبا اشتی دادن موقع خواب شد چون یه اطاق بیشتر نبود مارو فرستادن اطاق خودشونم تو حال خوابیدن،رفتیم رو تخت لبه تخت نشستیم من هنوز كمی ناراحت بودم از دستش اونم فهمیده بود از رفتارم عذر خواهی كرد و گفت نمیخواستم ناراحتت كنم فقط حقیقت و بهت گفتم اون لحظه به یاد اون افتادم عصبی شدم تورو ناراحت كردم دستامو گرفته بود من سرم پایین بود وقتی سرمو بلند كردم چشایه مشكی كه كمی هم خیس شده بودو دیدم نگاهمون رو هم قفل شدو اروم اروم نزدیكتر شدیم همو بغل كردیم شروع كردیم بوس هایه ریز از همه جایه صورت هم رسیدیم رو لب و لبامون به هم قفل شد زبون همو میكیدیم لب همو میخوردیم دستام هم كمر و شونه هاشو نوازش میكرد اونم صورتمو با دستاش نوازش میكرد به پهلو همونجوری دراز كشیدیم دست راستم رو گذاشتم زیر سر فاطیما دست چپم رو سر دادم رو باسنشو چنگ میگرفتم از زیر ساپورتش بردم داخل لمبراشو میمالیدم منو هل داد اومد روم منم هر دوتا دستم ازاد شد شروع كردم مالیدنش.


    همونطور در بغل هم بودیم من زیر فاطیما بودم با دستام تمام بدنشو نوازش میكردم غلت خوردیم جامون عوض شد دست چپم زیر سرش گذاشتم با دست راستم با صورت موهاش گردنش و گوشاش بازی میكردم همچنان لبامون بهم قفل بود زمان از دستمون خارج شده بود نمیدونستم چه مدتیه كه تو بغل هم داریم همو میبوسیم پاهاش باز كرده بود من وسط پاهاش بودم و خودمونو بهم میمالیدیم به سمت چپ خودم لیز خوردم و رو ارنج دست چپم تكیه دادم و دست راستم حالا رویه سینه هاش بود با و سعی میكردم همه جایه سینه هاش رو بمالم و همچنان لبامو از هم جدا نمیشد دستم كم كم بردم پایین شكم پهلو هاش رو مالش دادم رسیدم به رون هاش نصف بدنم كاملا سمت راست فاطمه رو پوشونده بود من فقط سمت چپ فاطمه رو میتونستم لمس كنم دستم بین پاهاش بردم و به كصش رسوندم و از رویه ساپورتش میمالیدم اونم از شدت شهوت كمرشو تكون میداد با دست چپش دست راست منو به كصش فشار میداد چنان در هم غرق بودیم كه نفهمیدیم كه زمان چطور سپری میشد هركدوممون ب شدت تشنه سكس بودیم من از لباش جدا شدم ب سمت گوشاش كه دفه قبلی فهمیدم كه خیلی روش حساسه رفتم گوشاش رو میخوردم لیس میزدم از گردنش لیس میكشیدم تا زیر لاله گوش سمت راستش بویه تنش عطری ك زده بود بیشتر تشنم میكرد گردنش طعم تلخی عطر رو هنوز داشت انقدر ادامه دادم تا لرزید و یكم اروم شد بلند شدیم و لباس هایه همو در اوردیم حالا تو بغل هم تنها چیزی ك بینمون بود شرت و سوتین ست مشكی فاطیما و شرت من بود باز ب همون پوزیشن قبل دراز كشیدیم از رو شرت كصش رو میمالیدم لبامون تو لب هم بود دستم اوردم بالا وسوتینشو دادم بالا سینه سمت چپشو بیرون اوردم كلی مالیدم لبامو از لباش جدا كردم شروع كردم خوردن سینه سمت چپش تا تونستم خوردم و مكیدم سینشو دلم میخواست همشو جاكنم تو دهنم ولی جا نمیشد سایز سینه هاش ٧٥ بود رو فرم اویزون نبود دست راستمو بردم پایین ب لبه شرتش رسوندم دستم از زیر شرتش كه رد كردم دستمو گرفت و نزاشت باز از رو شرت مشغول مالیدن شدم خواستم لبه شرتش كنار بزنم كصشو لمس كنم بازم نزاشت دیدم كم كم داره خودشو جمع و از زیرم خودشو كشوند بیرون نشست رویه تخت سوتینش رو مرتب كرد دیدم بغض كرده هرچی حرف زدم باهاش جوابمو نداد اروم گریه میكرد منم كلا بهم ریختم از طرفی اعصابم خورد بود كه سكسمون نیمه كاره موند از طرفی گریه كردناش ناراحتم میكرد خیلی اروم دراز كشیدم ب پشت دستامو قلاب كردم زیر سرم و سقف نگاه میكردم ب خودم لعنت فرستادم كه چرا اینجام اصلا این دلش جا دیگست من نباید اینجا باشم یه ده دقیقه ای سكوت تو اطاق بود فقط صدایه تیك تاك ساعتی ك رو دیوار بود ب گوش میرسید اروم اومد تو بغلم باهمون شرت و سوتین دست چپم رو از زیر سرم در اورد سرش رو گذاشت رو بازو چپم و پشتشو ب من كرد خودشو مثل یه بچه كوچیك جم كرد منم هم دلم براش سوخت هم ازش عصبی بودم منتظر بود ك بغلش كنم اما عصبانیتم نزاشت كم كم خوابید دستم زیر سرش خواب رفته بود گز گز میكرد در اوردم یكم بعد بلند شدم لباسامو پوشیدم بالشت رو تخت رو اوردم رو زمین خوابیدم ساعت ٦ صبح زدم بیرون تا ظهر گوشیمم خاموش كردم كه بهم زنگ نزنن ساعت ٢ بود رفتم ناهار خوردم گوشیمم روشن كردم دیدم ٢٥ پیام برام اومده چندتاش تماس از دست رفته بود از خونه محل كار دوستام چندتاش تماس از دست رفته رامین و زهرا بود یكی دوتا پیام از رامین ك گوشیت رو روشن كردی زنگ بزن بقیش پیامایه فاطیما بود ك بابت دیشب ناراحت شده بود میخواست از دلم در بیاره با تماس از دست رفته هاش زنگ زدم ب رامین گفتم من كارم تموم شد دارم برمیگردم كه با كلی اصرار ادرسم گرفت با زهرا اومدن پیشم انگار فاطیما برایه زهرا تعریف كرده بود اتفاقایه دیشب رو منم گفتم دلش با كسیه وقتی با منه یاد اون میوفته منم نمیتونم اینو تحمل كنم با اصرارشون قرار شد شب بمونم فردا برگردیم ٣نفری شبش رفتیم بیرون فاطیما هم قول داد دیشب رو جبران كنه شبش قرار گزاشتیم پلاژ نوشهر بریم رسیدیم فاطیما یكی دوتا خیابون مارو برد گفت اینجا وایسید الان میام بعد ١٠ دقیقه با یه پسره حدودا ٧ ساله اومد كه اونجا فهمیدم اون پسرشه اورده كه با ما بیاد بیرون منم خورد تو ذوقم اینكه یه پسر داره و به من نگفته سوار شدیم رفتیم پلاژ منم هم ناراحت بودم هم عصبی و كلافه خودمو با این فكر كه جهنم شب میكنمش فردا میرم تموم میكنم این رابطه رو اروم كردم ساعت ٢شب شد گفتم بریم مام صبح باید برگردیم تا پسرش برسونیم برگردیم چالوس میشه ساعت ٣ كه گفت پسرمم با ما میاد گفتم قرارمون چی گفت نگران نباش اون خستس میخوابه منم میام پیش تو گفتم باشه قرار شد شب زهرا رامین فاطیما با پسرش تو اطاق بخوابن منم تو حال پسرشو ك خوابوند بیاد پیش من ساعت ٣ رسیدیم تا لباس عوض كردیم اماده شدیم برایه خواب شد ٣:٣٠ اونا رفتن تو اطاق منم تو حال منتظرش .شد ٤ خبری نشد بهش پیام دادم گفت چند دقیقس خوابش برده الان تكون بخورم بیدار میشه یكم صبر كن خوابش عمیق شد میام .منتظر موندم شد ٤:٣٠ خبری نشد پیام دادم جواب نداد زنگ زدم جواب نداد بلند شدم اروم در اطاق باز كردم دیدم خوابیده اونم خیلی اعصابم خورد شد به قدری كه كارد بهم میزدی خون ازم در نمیومد خوابیدم صبح زود بیدار شدم خودمو جم و جور كردم رفتم نون گرفتم با تخم مرغ اومدم زهرا و رامینم بیدار شدن گفتن فاطیما كی برگشت تو اطاق گفتم اصلا نیومد پیشم ك بخواد برگرده زهرام كلی از دستش عصبانی شد از من عذر خواهی كرد بابت رفتارایه اون جم كردیم برگشتیم موقع رفتن گفتم اینم بیدار كنیم كه بره خونه طرف رو تحویل بدیم كه گفتن خونه خواهر فاطیماس رفته كیش خونش دست فاطیماس تا برگرده خلاصه برگشتیم دیگه بهم زنگ نزد منم زنگ نزدم البته همون شب بلاكش كردم یه ١٥ روزی گذشت زهرا زنگ زد به من كه فاطیما پشیمونه ناراحته ببخشش باهاش اشتی كن ٢ روز با رامین تلاش كردن كه باهاش اشتی كنم منم قبول نكردم گفتن بهت وابسته شده از اونروز داره گریه میكنه بخاطرتو. اشتباه كرده تا راضی شدم باهاش حرف زدم قرار شد هفته بعد بیاد خونه زهرا ٢٠ روزی بمونه اولین روزی كه اومد من نتونستم برم روز دوم با رامین زهرا فاطیما رفتیم سفره خونه تو كوشگذر شبش اونا دعوت خونه مامان زهرا بودن تا روز چهارم شد صبحش رفتیم چرخیدیم شبش برگشتیم خونه زهرا طبق عادت قلیون كمی صحبت بازی و شام تا شد ساعت ١ رفتیم كه بخوابیم رامین زهرا رفتن اطاقشونو ما موندیم تو پذیرایی خونه رو مرتب كردیم رفتیم تو اطاق من هنوز ازدستش ناراحت بودم زیادم میلی نداشتم باهاش باشم به اصرار رامین زهرا قبول كرده بودم به محض ورود ب اطاق لباسامو در اوردم یه شرت پام بود و زیر پوش یه بالشت گذاشتم رو زمین دراز كشیدم فاطیما هم رو تخت یك نفره ای ك تو اطاق بود دراز كشید حرف میزد منم با بی میلی جواب میدادم چشام سنگین شد و خوابیدم نمیدونم چقد خواب بودم احساس كردم یكی منو بغل كرده بدنمو داره لمس میكنه دستش كم كم رفت سمت كیرم این اولین باری بود كه كیرمو لمس میكرد از رو شرت مالید كه كیرم راست شد مثل دوستان متر خط كش نگرفتم اندازه كنم ولی حدودا ١٥ یا ١٦ سانتی میشه كیرم زیادم كلفت نیست مثل لوله پولیكا كاملا یه كیر معمولی مثل همه ایرانیا همزمان با مالیدن كیرم گرمایه نفسشو رو صورتم حس میكردن یه لحظه یه چیز گرمی زیر لاله گوشم حس كردم دیدم داره لاله گوشمو لیس میزنه اروم میگه سامی عشقم دیگه نمیخوای منو دیگه نمیخوای منو بكنی با حرفاش شهوتی میشدم باز جلو خودمو میگرفتم كه خودمو بی تفاوت نشون بدم لیس زدنش بیشتر شد سرعت مالیدنش كمتر زبونشو به سمت لبام اورد رو لبام رو لیس میزد منم كم كم باهاش همكاری كردم لب بازیمون شروع شد.


    ادامه دارد.....
    نوشته: سامی

  • 2

  • 28




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 9

    • گفتن ننویس پس حتما خوب نیست :-|
      دیس:-/


    •   Neshane21
    • 1 ماه
      • 5

    • سپیده ، چته جیگر خانوم؟؟! :/


    •   Alirezapa2
    • 1 ماه
      • 4

    • ننویس تمام دیس.... طولانی و خسته کننده از بس رفتید شمال برگشتید حالم بهم خورد


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 9

    • Neshaneh21:-)
      کمی تا اندکی ابریم با احتمال رگبار پراکنده..


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 15

    • فقط اون قسمت که مشخصات کیرتو با تواضع میگفتی. یعنی کیرم تو کیرت. (biggrin)

      کاش نمیگفتی کیرت مثل لوله پولیکا کلفت نیست. کلا تصورات ذهنی مارو بهم زدی. آخه تا قبلش فکر میکردم کیرت خرطوم فیل لعنتی!(biggrin) (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 10

    • اینجاس ک شاعر میگه خاطرات شمال محاله یادم بره


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 6

    • اینجاس ک شاعر میگه خاطرات شمال محاله یادم بره


    •   Fe4rless
    • 1 ماه
      • 7

    • بسیار کیری بود.
      طولانی بودن داستان بر این معنا نیست که داستانت خوبه، از اول تا آخر کصشعر نوشتی.
      کاملا مشخصه این فانتزی یک ملجوقه یا رفته آخرین فیلم پورنی که دیده رو به عنوان داستان نوشته


      و در آخر
      همون لوله پولیکا از پهنا تو کونت.


    •   گروهبان_گارسيا
    • 1 ماه
      • 7

    • ادامه_نده


    •   Parniyan.queen
    • 1 ماه
      • 8

    • ببینم اینایی که مجردن و میرن شمال خانوادشون واقعا مشکلی ندارن؟ :(
      خوش بحالشون واقعا
      من مجرد بودم از این غلطا عمرا نمیتونستم بکنم (biggrin)


    •   hot1734
    • 1 ماه
      • 0

    • سبزوار زوج اگه کسی هست پیام بده


    •   Cukur
    • 1 ماه
      • 2

    • کیرم تو دست راستت کیرم تو دست چپت کیرم تو همه جهت ها کیرم تو زمان ک از دستت چپت در رفته بود. کیرم تو سیلندر مغزت ک دختره کیرت کرده بود ننویس ادامه شو بازم قراره نده بهت پس ننویس. شک نکن اونی ک بغلت کرده بود و کیرتو میمالید رامین بود دیده عرضه کردن نداری اومده کونت بزاره کون قلقلی. دیس (rose)


    •   pepsi1975
    • 1 ماه
      • 2

    • یه مثل هست که میگه .
      زنها وقتی گریه میکنن میخوان خرتون کنن .
      ,وقتی میخندن مطمعنن خرتون کردن (biggrin)


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 6

    • نویسنده که نیستی.
      اگه تو قسمت بعد هم میخای دوساعت اسمون ریسمون ببافی اخرشم هیچی به هیچی ننویسش.
      یا طرفتو آدم کن یا ننویس.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 8

    • آقا فحش ندید اون یدونه لایک رو من دادم.گناه داره خب.اونجا که کس بهش ندادن اینجا هم لایک. (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • Bright.Nights عزیز کامنتت چقدر قشنگ و دلنشین بود.خیلی حال کردم باهاش.
      لایک


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 1

    • (biggrin) (biggrin) (biggrin)

      پسرم قند عسلم ... بماند
      اول داستانت داشتی مقدمه مینوشتی شماره ملیت رو هم مینوشتی خب
      بعد ادامه دارد !؟ یعنی ما باید ادامه این که معلوم آخرش چی میشه رو باز بخونیم ؛!؟ ما در ادامه اون داستان فقط فحش باید بنویسیم
      نه تنها ادامه نده بلکه کلا بیخیال شو از نوشتن
      با تشکر


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 3

    • خودت که مسخره و مضحکه شدی بقیه رو هم داری مثل خودت میکنی (بلانسبت بقیه )
      این چه داستانیه آخه ؟
      کلی هم غلط و اشتباه نوشتی ؛
      ممنون میشم ادامه اش رو ننویسی ؛
      موفق باشی


    •   Koskoloche98
    • 1 ماه
      • 2

    • تازه كوسم خيس شده بود...اه


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • ارِس کجایی نیستی؟لایک میکنی ولی کامنتت رو نمیبینم؟؟؟؟


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 2

    • حمید 30گاری عزیز شبا از خستگی زود خوابم میبره ، وقت نمیکنم زود کامنت بدم .
      تا ظهر هم که سرم خیلی شلوغه ، ظهر که داستانا رو میخونم مجبورم نظر بدم که میوفته جزء کامنت های آخر ، که اونم ندم سنگین ترم خخخخخ


    •   bokoneazam
    • 1 ماه
      • 1

    • داداش اينجوري كه تو ميگي نازو جورتو ميكشيد زنه تو يا سينگهامي يا جاستين بيوري يا ممدرضا گلزار


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 1

    • کونی پلشت دو ماه دم سوراخ زوزه کشیدی بعد که اومدی بکنی داستان رو تمومش کردی!!!
      خودت رو بزار سر کار کونی خان.


    •   Alidanesh_mand
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم تو اجده ابادت


    •   arash-khashen
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم دهنت اینقدر چپ و راست و جهت نمایی داشتی که الان خودمم نمیدونم که به چپ من که کیر راست شده‌ات به جایی نرسیده یا راست کردم بخاطر اینکه سینه چپ دوست دخترت رو مالیدی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • آرس عزیز آخه قبلا یادمه جزء کامنت های اول بودی و حسابی اون بالا شلوغ میکردی چند وقتی نبودی جای خالیت قشنگ احساس میشد.همین شد که گفتم جویای حالت بشم.ممنون که جواب دادی.
      خسته نباشی؛


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • شاه ايكس اينجا نيست و انجلينا زيرو هم كلا نبود مسيحا هم غايبه،من به نيابت اونا و از طرف خودم ميگم درختاي جاده شمال تو كونت ننويس خوب! دوسداري فحش بخوري؟ خاطرات محال شماله يادم بره خخخ


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامه نده


    •   Kos_Namak
    • 1 ماه
      • 1

    • گه خوردی
      بیشتر از این فحش نمیدم بهت


    •   qwee021
    • 1 ماه
      • 1

    • من فقط تا اون جا خوندم ک نوشتی باسنش زیبا رو نبود جاکش مینوسی دو تا نقطه ویرگول بزار ادم بفهمه جی میکصی!
      در ضمن باسن زیبا رو میخای فقط باسن امام راحله
      ی بار دیگه بنویسی میام باسن زیبا روتو پاره میکنم


    •   Mori.yakoza
    • 1 ماه
      • 0

    • لوله پولیکا تا دسته تو حلقت
      خواهشن ننویس
      در کل ریدی با این داستان تخماتیکت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو