دوست پسر یا شوهر؟

    با سلام. من با کنجکاوی سر از سایت شما دراوردم. چند تا از داستانا رو خوندم و دلم خواست اتفاقاتی که برام افتاده رو براتون بنویسم. من ۳۴ سالمه و حدود ۱۵ ساله که با یکی از فامیلهای دورمون ازدواج کردم. از خودم بگم از نظر اندام تو فامیل تک بودم و باسن خیلی بزرگی دارم و هیکلم بخاطر ورزش خیلی موزون بود ولی مجبور بودم همیشه پنهونشون کنم چون خانواده مذهبی داشتیم. شوهرم ۵ سالی ازم بزرگتره و من به اصرار خونواده باهاش ازدواج کردم ولی از ازدواجم راضی بودم و به مرور بهش علاقه پیدا کردم. یه پسر نوجوون هم دارم که همه حواسم به اون بود. تا مدتها مشکل مالی نداشتیم ولی یهو کار و بار شوهرم کساد شد. به طوری که مجبور شد چند تا وام بگیره و حسابی رفت زیر قرض. ما هم شدید این بی پولی رو احساس میکردیم. حتی کلاس یوگام رو که میرفتم رو مجبور شدم کنسل کنم. حتی دیگه نمیتونستم واسه پسرم چیزایی که میخواست بخرم و این وضع خیلی آزاردهنده بود. یه روز بسرم زد که منم بتونم کاری پیدا کنم و کمک خرج باشم. من خیاطیم خوب بود چون از بچگی کنار مادرم یاد گرفته بودم. اون روز یه روزنامه خریدم و تو بخش نیازمندیها یه شغل خیاطی در منزل پیدا کردم. زنگ زدم و آدرس دادن منم رفتم واسه مصاحبه که به توافق نرسیدیم چون واقعا با اون حقوق پول کرایه ام هم در نمیومد. واقعا کلافه بودم. فردای اون روز رفته بودم خرید میوه که چشمم خورد به یه آگهی که به تعدادی راسته دوز خانوم نیازمندیم. شمارشو برداشتم و زنگ زدم و گفت بیا برای مصاحبه. از همونجا رفتم یه محیط با کلاس که حدود ۸ تا خانوم با لباس فرم داشتن کار میکردن. سوال کردم گفتن برو پیش خانوم جاوری اتاق رو به رو. رفتم در زدم که دیدم تو اتاق یه خانوم مسن با یه پسر جوون نشتستن. پسره همون اول با یه نگاه شیطانی همه جامو برانداز کرد و لبخندی زد که اصلا خوشم نیومد. خانوم جاوری گفت شما واسه مصاحبه اومدین؟ گفتم بله. گفت بفرمایین بشینین. در همین حین پسرش که بعدا فهمیدم اسمش پیمان پاشد بره و از کنار من رد شد. برگشتم نگاه کردم دیدم داره از پشت باسنمو دید میزنه. کلافه شده بودم و خواستم برم بیرون که با اصرار خانوم جاوری نشستم. مصاحبه کرد باهام که شرایطش بد نبود فقط طبق نیاز اضافه کاری موندن اجباری بود. ساعت کاری ۹ تا ۴ بود که اضاف کاریها تو دوشیفت تا ۸ میموندن. حقوقش ولی عالی بود و کمک خرج خوبی بود. رفتم پشت چرخ و چند تا نمونه زدم و خانوم جاوری که راضی بود گفت از فردا بیا سرکار و مدارک بیار با خودت و بده پسرم. نمیدونم چرا از پسرش خوشم نمیومد اصلا. شوهرم هم دیگه به مسافرکشی رو اورده بود و وضع هر روز خراب تر میشد. قضیه کار رو به شوهرم گفتم و اون گفت در صورتی که محیط زنونه باشه مشکلی نداره و من یاد پیمان افتادم ولی بخودم گفتم ندا داری سخت میگیری. فردای اون روز مدارک رو بردم اتاق خانوم جاوری. در زدم گفت صدای پیمان بود که گفت بفرمایین تو. فقط پیمان بود تو اتاق وارد شدم و مدارک رو بهش دادم. یکی یکی همه رو خوند. با لبخند گفت خوش اومدین خانوم جابری. من پیمان هستم و نظارت میکنم رو کارتون. همینجوری صحبت میکرد و من اصلا گوش نمیدادم بهش. آخر سر گفت لباس فرم گرفتین؟ گفتم نه. گفت صبر کنید براتون بیارم سایزتون چنده؟ من خشکم زده بود. گفتم امروز رو بهتره همینطوری انجام بدم و فردا که مامانتون اومدن با ایشون هماهنگ میکنم. که اون با پررویی گفت چرا مامان من که هستم شما سایزتون رو بگین. منم گفتم شما از هر چیزی بزرگترینش رو بیارین چون اندامم واقعا تو پر بود. لباس فرمشون کلا طوسی بود مانتو مقنعه شلوار. اون رفت بیرون و بعد ۵ دقیقه با لباس برگشت. گفت بفرمایین بزرگترینش رو اوردم. عوض کنین. گفتم کجا عوض کنم؟ گفت همینجا من میرم بیرون کارتون تموم شد بگین و رفت بیرون. شروع کردم لخت شدن و پوشیدن لباسا. واقعا تنگ بود بهم و به سختی تو بدنم رفت و دکمه های مانتو خیلی سخت بسته شد. شلوارش هم چسب چسب شده بود. تو آینه دیدم خودمو و باورم نمیشد کونم چنان تابلو شده بود تو این مانتو که آبروم میرفت. یهو دیدم پیمان در میزنه. تموم شد ندا خانوم؟ نمیدونستم چیکار کنم ولی گفتم بفرمایین تو. گفتم لطفا منو به اسم فامیل صدا کنین. اون که منو دید چند لحظه خشکش زد. گفتم این خیلی تنگه بمن بزرگترشو بیارین لطفا. پیمان اومد رو به روم رو صندلی نشست و گفت باور کنین این بزرگترین سایزمونه. میشه بچرخین ببینم تو اندامتون چجوریه؟ ناچار یه چرخ زدم و اونم خوب برانداز کرد. اومد سمتم و یکم کناره های مانتومو گرفت و گفت بنظرم جاباز میکنه و یکم دستمالیم میکرد به بهونه درست کردن پشت مانتو دستی هم به باسنم کشید که سریع عکس‌العمل نشون دادم و گفتم خوبه شما زحمت نکشین و با عصبانیت نگاهش کردم که حد خودشو بدونه. اونم گفت باشه ببخشید اگه کار داشتین بمن بگین. میتونید شروع کنید برید پیش خانوم احمدی راهنماییتون کنن. رفتم و با کمک بقیه نحوه کار رو یاد گرفتم. ولی مانتو واقعا اذیتم میکرد حتی بقیه خانوما هم متوجه تنگی مانتوم شده بودن. قصد داشتم خونه که رفتم درستش کنم. از شانس بد من یا از رو قصد، من تو گروه پیمان بودم و اضافه کارام رو هم با اون بودم. جلو مامانش اصلا کاری نمیکرد ولی اون که نبود همش دور و بر من بود و حین کار کردن میومد کنار چرخ من و پای صحبتو باز میکرد. منم خیلی سعی میکردم جوابشو ندم ولی خب رییسم بود و از طرفی هم واقعا به اینکار نیاز داشتم. ماه اول که تموم شد حقوق خوبی خونه بردم با پولهای شوهرم رو هم تونستیم قسطهای اون ماه رو صاف کنیم و کلی پول هم اضافه موند. خوشحال از کارم و موفقیتم اون شب سکس خوبی با شوهرم کردم. فرداش خانوم جاوری مارو جمع کرد و گفت یه سفارش بزرگ از یه شرکت گرفته و همه باید فعلا سخت کار کنن و اضافه کاری واسه همس. دو هفته سخت کار کردیم و سفارشات انجام شد و ظاهرا جمعه تعطیل بودیم که پیمان اومد بمن گفت شما و چمد نفر دیگه باید فردا بیاین واسه اضافه کاری. منم با ناراحتی قبول کردم. شبش به شوهرم گفتم نمیتونم بیام مهمونی و باید برم سرکار اونم هیچط نگفت. فرداش که رفتم سرکار هنوز سردرد داشتم. دیدم جز من کسی نیست اونجا فقط پیمان تو دفترشه. هیچی نگفتم و رفتم سر چرخم. شروع به کار داشتم میکردم که پیمان اومد از پشت چسبید بهم و سینه هامو از پشت گرفت. عصبانی شدم و گفتم کثافت عوضی ولم کن و سعی داشتم خودمو آزاد کنم که موفق نمیشدم چون خیلی سفت چسبونده بود خودشو. اومدم داد بزنم که جلو دهنمو گرفت گفت داد نزن به نفع خودته بعد با شدت منو کوبوند کنار چرخ زمین که آرنجم به شدت آسیب دید. با زور نشست روم و من هرچی سعی میکردم بلند بشم نمیشد. دستامو برد زیرم بعد با مشت محکم چند تا زد به قفسه سینم که صدام برید. بعد روم دراز کشید و گفت هرچقدر مقاومت کنی سخت تر میشه. بیشتر دخترای اینجا رو کردم تو هم روش. من واقعا کاری از دستم برنمیومد جز تسلیم شدن. خودمو شل کردم تا زودتر راحت بشم ولی اشکم قطع نمیشد. اونم شروع کرد لخت کردن من و همش قربون صدقم میرفت. از روز اول که اومدی کیرم سیخ شد برات. مانتوت رو هم از قصد بهت تنگ دادم. مانتومو دراورد سوتین بنفشم معلوم شد. گفت جون شوهرت بنفش دوست داره؟ و وحشیانه سوتینمو دراورد و سینه هامو میخورد. حس بدی داشتم ولی درد دستم و شکمم بدتر بود. یهو شروع کرد لبامو خوردن خیلی حرفه ای میخورد. زبونمو هم دراورد و شروع کرد خوردن زبونم که من دهنمو میبستم همش. سریع بلند شد و لخت شد منم به بغل خوابیدم ولی منو چرخوند و کیرشو گذاشت لای سینه هام و عقب جلو میکرد. بعد گفت لعنتی شوهردار یه چی دیگس اصلا. بعد کیرشو اورد کنار دهنم که دهنمو بستم و هرکاری کرد نزاشتم دهنم چون بدم میاد. بعد رفت شلوارمو دربیاره و من با اینکه حسابی تحریک شده بودم سعی میکردم اجازه ندم ولی با زور تمام شلوارمو دراورد شورتمو هم سریع کشید پایین و پاهامو باز کرد. یه زبون رو کسم کشید که آهم بلند شد و از حال رفتم. همینجوری از کسم آب میومد مثل دریاچه. خوب که سیر شد از خوردن کسم کیرشو یکم مالوند و اورد سمت کسم. یهو کیرشو داخل کسم احساس کردم که حس خوبی میداد بهم ولی از روناراحت نمیتونستم لذت ببرم. ۲ دقیقه ای تلمبه زد و بلندم کرد و گذاشتم رو صندلی کنار میز و پاهامو باز کرد و میزد تو کسم. معلوم بود حرفه ایه آشغال. گوشیم هم زنگ میخورد تو این بین ولی نمیشد جواب بدم. پیمان معلوم بود مثل خر داره کیف میکنه چون چشماش کاملا بسته بود. یهو حرکاتش تند تر شد که سریع کشید از کسم بیرون و با ناله آبش رو سینه هام خالی کرد رو که خیلی زیاد بود حجم آبش و کل سینم کثیف شد. بعد ۱ دقیقه منو چرخوند و سوراخ کونم رو لیس میزد. حس بدی میداد بهم چون من اصلا از کون به شوهرم هم نمیدادم با اینکه خیلی ازم میخواست ولی من بدم میومد. چند دقیقه ای که لیس زد دیدم داره انگشتشو میکنه تو سوراخم که با اعتراض گفتم کون نه. گفت الان دردش آروم میشه و گفت چقدر تنگه سوراخت ندا. بعد سر کیرشو گذاشت و فشار میداد که از شدت درد داشتم بیهوش میشدم. دست راستم که خیلی آسیب دیده بود ولی با دست چپم سعی کردم مانع کردنش بشم ولی محکم زد رو دستم که ترسیدم اینم آسیب ببینه. فقط باید تحمل میکردم. دیدم گوشیش رو اورده و سلفی میگیره با کون لخت من و میگه من و کون ندا یهویی. بعد در حالی که کونم رو بوس میکرد عکس بعدی رو میگرفت و میگفت قشنگترین قنبل دنیا. بعد شروع کرد وحشیانه تلمبه زدن تو سوراخ تنگم که از شدت درد داشتم میمردم. میگفت تنگ کی بودی تو ندا.... جان فدای باسنت.... دیگه مال منی و ... بعد چند دقیقه آب داغش رو داخل کونم احساس کردم و دیدم از کونم خون و آب کیر میزنه بیرون. بعد پیمان منو خوابوند رو گونی های پارچه زمین و حین لب گیری میگفت ندا به کسی نگو تا هم کارت رو داشته باشی هم حقوق اضافی. ماهی ۱ تومن هم من بهت اضافه میدم. بعد منو بلند کرد و کمک کرد لباسامو پوشیدم و منو برد دکتر که دکتر گفت دستم مو برداشته. همه خرجشو پیمان داد و منو رسوند خونه. تو خونه شوهرم قضیه رو پرسید که گفتم بی احتیاطی کردم خوردم زمین. بروی خودم نیوردم تا زندگیم نپاشه از هم. چاره ای نداشتم. اونشب رفتم حموم و خوب که به حرفای پیمان فکر کردم دیدم یه تیر چند نشونه. هم پولمو داشتم هم سکس با یه غریبه که همیشه دوست داشتم امتحانش کنم ولی جراتشو نداشتم. واسه دستم ۱۵ روز استعلاجی گرفتم و بعدش برگشتم سرکار. البته تو این ۱۵ روز پیمان خیلی بهم زنگ میزد و سرمیزد. گذشت تا کم کم شدم دوست دختر پیمان. همش باهم سر کار لب بازی میکردیم و جاهای خلوت کیرشو میخوردم و سینه هامو میخورد. خانومای دیگه هم یکم شک کرده بودن بهمون. یه روز پیمان بهم گفت یه تور یک روزه گرفت واسه تنگه واشی و دوست داره با هم بریم. غروبش رفتیم و برام یه مانتو تنگ و چسبون و خیلی کوتاه نارنجی خرید با کلی شال و لوازم آرایش. بهش گفتم من تاحالا از این مانتوها نپوشیدم نه خوشم میاد نه شوهرم میزاره. گفت شوهر مهمتره یا دوست پسر؟خندم گرفته بود. گفت همه اینا رو فردا میپوشی حسابی آرایش میکنی میای بریم تور. گفتم شوهرم نمیزاره با این بیام شک میکنه. گفت بگو با دوستای شرکت میری منم باهاشون هماهنگ میکنم. چادر بپوش رو مانتو اومدی بیرون دربیار. دیدم زیاد اصرار میکنه ناچار قبول کردم. فرداش رو برام مرخصی تشویقی رد کرده بود. شبش حموم رفتم و حسابی تمیز کردم خودمو. صبح زود بلند شدم حسابی آرایش کردم و موهامو هم رنگ کردم. مانتو رو هم که پوشیدم به سختی تو تنم رفت و همه جام زده بود بیرون. روم نمیشد اصلا اینطوری برم بیرون. تو آینه خودمو میدیدم که عجب چیزی شده بودم. پسرم داشت میرفت مدرسه که منو اینطوری دید دهنش وامونده بود گفت مامان جایی میری؟ گفتم آره با همکارام میریم گردش. پسرم هم شک کرده بود بهم. سریع چادر پوشیدم رو مانتو تا شوهرم اینطوری ندیده بود منو. منو دید یه لب ازم گرفت و گفت میری گردش؟ گفتم آره دیگه گفت مراقب خودت باش و رفت. آژانس گرفتم تا دم محل سوار شدن تور. دیدم پیمان هم اونجاس. رفتم پیشش باهاش دست دادم گفت چقدر قشنگ شدی عشقم و دستش انداخت دورم. یهو گفت عزیزم دربیار اینو بزار ملت ببینن دوست دخترمو حسودیشون بشه و چادرمو دراورد. داشتم از خجالت میمردم چون مانتو طرحش واسه جوونا بود و تو بدن من خیلی تنگ بود. پیمان من و برد پیش دوستاش و گفت اینم ندا که تعریفشو کردم براتون. دوستاشم میگفتن وای چقدر زیبا چی تور کردی پیمان و ... یکم بعد ماشین اومد و سوار شدیم . پیمان یه صندلی اون عقب گرفت و بمن گفت برم پیشش. بعد تا نشستم شروع کرد دستمالی کردنم. سینمو میمالید کسمو میمالید بهم گفت بلند شو بعد دستشو گذاشت رو صندلی گفت بشین رو دستم. منم اطاعت میکردم چون هم جالب بود برام هم مجبور بودم از طرفی هم دوست نداشتم به بلایی که داشتم سر شوهرم میوردم فکر کنم. انقدر باهام تو ماشین ور رفت که کسم همینجوری آب میومد. دست کرده بود تو مانتومو سینه هامو میمالید. منم کاملا باهاش همراهی میکردم. بعد منو اورد پایین تر و شروع کردیم لب گرفتن. بعدشم که آهنگ گذاشتن و شروع کردیم رقصیدن با هم وسط اتوبوس. تنگه واشی که رسیدیم دیگه راحت بودم چون بعید بود اونجا کسی آشنا باشه و بشناسه منو. پیمان هم دستش دور گردنم بود کلا و میگفتیم میخندیدیم با دوستاش. تو آب که میرفتیم پیمان همش خودشو میچسبوند بهم و یبارم هلم داد تو آب. دوستانی که تنگه واشی رفتن میدونن چجوریه. خیس خالی شده بودم پیمان هم میخندید فقط. بعد منو برد یه جای خلوت به هوای خشک کردنم شروع کرد لبامو خوردن. گفتم پیمان کسی میبینه زشته بیخیال شو گفت نه کسی نمیاد و خوابید روم و سینه هامو که داشت مانتو رو منفجر میکرد رو از رو مانتو حسابی فشار میداد. جیغهای کوچیک میزدم و گفتم پیمان مسخره نشو بلند شو الان بد میشه برامون. اونم قبول کرد و یکم که خشک شدم رفتیم تا به بقیه رسیدیم. نهارو که خوردیم از بقیه جداشدیم و رفتیم خونه ای که پیمان از دوستش از قبل گرفته بود. سرتون رو درد نمیارم اونجا پیمان نزدیک چند ساعت منو کرد و انواع فنون سکس رو روم پیاده کرد و منم حسابی باهاش راه میومدم. اون روز ۲ تومن برام کارت به کارت کرد خداییش خوب بهم پول میداد. بعدشم رفتیم رسیدیم به بقیه و تو راهم باز لب بازی تا رسیدیم خونه. اون شب پسرم و شوهرم رو یه داستانی براشون سرهم کردم و باورشون شد. بعد اونم دیگه زیاد با شوهرم سکس نمیکردم به بهونه خستگی و ...
    از اون به همش سرکار با پیمان بودم و اونم هوامو داشت و منو کرد مسئول دفتر. زندگیم خوب بود دوست پسرمم داشتم. خونه پیمان میرفتم با هم شمال رفتیم چندبار و مهمونی و پارتی و ... که سکسمون هم براه بود همیشه و کونم رو انقدر کرده که دیگه گشاد گشاد شدم. چندوقت بعد هم دلش رو زدم و دیگه زیاد بهم محل نمیداد. معلوم بود مخ جدید زده. منم چون روش احساسی نداشتم برام مهم نبودچون عاشق شوهرم بودم. منم دوست داشتم زودتر تموم بشه. یه روز پیمان بهم زنگ زد و گفت برم خونش و منم سریع رفتم و بعد اینکه حسابی منو میکنه و به اوج میرسونتم بهم میگه قصد خارج رفتن داره و منو میخواد بکنه رییس اونجا. باورم نمیشد اصلا. چند وقت بعد رفت و منم شدم رییس و هرماه پول کارگاه رو براش میفرستم و وضعمون هم خیلی خوب شده و حقوق من تنها زندگی رو میچرخونه. از سکس با پیمان اصلا ناراحت نیستم ولی از خیانت به شوهرم خیلی ولی خب چاره ای نداشتم. بعد یه مدت هم فهمیدم اونجا زن گرفته و منم الان که اینو مینویسم بهترین زندگی رو دارم و راضی ام. فقط خیلی دلم واسه کیر پیمان تنگ شده.
    پایان


    نوشته: NEDA

  • 14

  • 31




  • نظرات:
    •   Mrt72
    • 8 ماه،4 هفته
      • 8

    • لا اقل الان که کونگشاد شدی به شوهرت کون بده گناه داره
      خخخخخ


    •   دکتراسترنج
    • 8 ماه،4 هفته
      • 7

    • راستش من به جای خودت گریه کردم به حال تو... بیچاره مردی که امیدش تویی...


    •   saam_gy
    • 8 ماه،4 هفته
      • 3

    • امشب همه جنده هایی که کس و کون خارش داشتن اومدن کس تفت میدن بگن الهه پاکی بودم


    •   happysex
    • 8 ماه،4 هفته
      • 10

    • اینکه گفتی عاشق شوهرتی خنده ام گرفت
      ی فاحشه ای همین
      البته اگر داستانت تراوشات کیونت نباشه
      راستی رییس ، سرشو بلیس


    •   gorgine1985
    • 8 ماه،4 هفته
      • 4

    • از سکس با پیمان ناراضی نیستم
      ولی بخاطر خیانت به شوهرم خیلی......
      خدایا
      خودت همه مریضای اسلام رو شفا بده


    •   Nevermindd
    • 8 ماه،4 هفته
      • 3

    • هرزه بودن و وفاداری
      آه خدای من
      به این جن ten نگاه کن و به این یکی
      همچون پیمان در برابر شوهرت
      وقتی پیر زنی کص چروکیده این چنین در آتش هوس میسوزد از دختران نوجوان چه انتظاری داریم


    •   mhrsl
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • پر از تناقض


    •   Maxkir
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • عشق یا مکافات؟


    •   rezasex20
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • جالبه گه میایید و خاطره تجاوز رو با آب و تاب تعریف میکنید، این نوع تعریف فقط کار پسر جقی میتونه باشه نه زن


    •   niman2176
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • جقی دیگه ننویس


    •   mehranjoon1356
    • 8 ماه،4 هفته
      • 2

    • یه خانمی تاپیک گذاشته بود چرا به خانمهای مطلقه به چشم هرزه نگاه میکنید؟
      من اینجا رسما از اون خانم عذر خواهی میکنم بابت خانمهایی که اسم مطلقه ها رو هم خراب کردن


    •   hamishe_sikh
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • احیانا قسمت بعدی بکن جدید پیدا کردی و همچنان کسی نفهمیده


    •   Adolf-Hitler
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • نتیجه این است که با دادن و به درجات بالاتر میرسید و میشید رییس
      های رییسه کوونی (dash)


    •   Cnamd
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • جنده که شاخ و دم نداره


    •   kiredivoone
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • بلاهره ميخاي يا نميخاي؟???


    •   Amir3411
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • قضاوت نکنیم روز اول بخاطر زندگی و شوهرش جنگید کاری به اتفاقا بعدش ندارم تنوع رو هر انسانی دوست داره به هرحال موفق باشی


    •   بکنم051
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • تازه داشتم خودمو راضی میکردم ازدواج کنم ولی با امثال اشغالایی مثل تو ادم پشیمون میشه من خیلی سگ حشرم ولی همینقدر از خودم مطمئنم ک مثل یک مرد به همسر ایندم وفادارم


    •   altec73
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • نوشجونت


    •   zahra_az78
    • 8 ماه،4 هفته
      • 4

    • نوشته یه پسر جقی به اسم پیمان که دوس داره صاحب کارگاه باشه و کون کارگراش بزاره ولی خب فعلا فقط جق میزنه و توهمشو داره


    •   gankr.koy
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • عاشق شوهرتی اینجا چه غلطی میکنی!؟


    •   What_the_fuck
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • بد بخت همه کاری کرده زندگیشو نگه داره اونوقت توی لاشی رفتی واسه خودت کس دادی خوشحال هم هستی راستی کسکش کونی مامان پیمان چی شد یهو اب شد رفت تو زمین تو شدی رییس کارگاه آخه چاقال یه چی بگو جور دربیاد دوزاری بیخ دیواری قاشقی


    •   assalbanoo
    • 8 ماه،4 هفته
      • 0

    • عجبببب... معنی عشق رو هم فهمیدیم... ذاتت جندس بعد بی پولی و زندگی سخت رو بهونه میکنی؟ تف تو روت


    •   کاربر_سایت
    • 8 ماه،4 هفته
      • 1

    • این جنده خانوم به کنار،تو نظرات یکی گفته قضاوت نکنید،،وای خداااا،یا اون خیلی میفمهه یا بینهایت احمقه


    •   Mehdi_vili
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • الان دادی جنده بازیتو با این کس شعر ها توجیح میکنی؟


    •   hmd_hard
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • طابلوئه که پسری
      اونم از نوع کونی


    •   darya54
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • چقدر واقعا با خوندن این داستانها که تو این سایت کم هم نیستن ،میفهمیم که بنیاد خانواده تو ایران پایداره !!!! یکی به بهانه رضایت گرفتن برای شوهرش میره میده،اون یکی چون شوهرش عاشق سکس سه نفره اس میره میده،این یکی چون شوهرش بدهکاره میره میده.همشونم تریپ لاو به همسر و فداکار دارن.خدایا همه این زنان عاشق و فداکار رو حفظ کن.البته اینهمه قصه زنان خائن یه کم مشکوکه.منم مثل بعضی از دوستان با وجود تناقضات زیاد داستان حدس میزنم قصه رو یک مرد یا یک پسر که خودش از یک زن خیانت دیده و از زنا متنفره ،نوشته.


    •   Alirahimi246163
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • مرسی ندا جون.دوست داشتی ندا بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو