دوس پسر سابق (۱)

    امیر همش صدام میزد....
    +ندا چیکار میکنی!!
    یه شلوار جین تنگ پوشیده بودم و یه پیرهن طوسی. سوتین نبستم و دکمه اول پیرهنم رو باز گذاشتم. از اتاق رفتم بیرون و گفتم باشه بابا چقد عجله میکنی.
    امیر دورم چرخید و با حالتی پرسشگرانه گفت: چطور شده امشب انقدر پوشیده؟! پس لباس سکسیات کو!
    -مگه دفعه قبل خودت نمیگفتی دوس نداری من مثل الی بپوشم، خب اینم لباس غیر لختی
    +آره عزیزم، دفعه قبل همه تو مهمونی چشمشون به پاهای تو و الی بود. حالا شوهر الی بیخیاله، من که حواسم هست. اینو گفت و خندید.
    قرار بود با الی و سعید بریم تولد یکی از دوستامون. الی و سعید دوستای صمیمی من و امیر هستن. اونا دو سال زودتر از ما ازدواج کردن. سعید و امیر تقریبا همسنن ولی الی دوسال از من بزرگتره و ۲۹ سالشه. با ماشین رفتیم دنبال الی و سعید. سعید رفت جلو نشست و الی اومد عقب پیش من. بعد از کمی گپ و گفت الی گفت راستی بچه ها امشب سارا هم قراره با دوس پسرش بیاد. امیر خندید و گفت عهههه پس بالاخره مبینیم آقا سامان رو. ببینیم کیه که تونسته مخ سارای بداخلاق رو بزنه.
    سرمو به الی نزدیک کردم و گفتم: امیدوارم با اینم به اندازه قبلی پیش نرفته باشه. دوتامون زدیم زیر خنده.
    الی گفت: مگه برات تعریف نکرده؟! خیلی زود بندو آب داده پیشش.


    کات به: تولد


    هر کدوم یه مشروب برداشته بودیم و داشتیم رقص بقیه رو نگا میکردیم. سعید گفت ما هم بریم برقصیم. دست الی رو گرفت و رفتن وسط. امیر گفت من میرم یکی دیگه بیارم. دستشو گرفتم گفتم لازم نکرده، نمیبینی گیجت کرده. با خنده گفت باشه پس به جاش میشینم دوس دخترای بقیه رو دید میزنم. یه نگاه بهش کردم دیدم تو حال خودش نیست، دیگه جوابشو ندادم.
    از دور سارا رو دیدم که دست یه پسر بور رو گرفته و داره میاد سمت ما. زدم به پهلوی امیر و گفتم سارا داره با دوس پسرش میاد، چیزی نگی آبرومون بره. گفت نه بابا انقدرام نخوردم که حواسم به حرفام نباشه. گفتم عههه پس حواست بود که گفتی دوس دخترای بقیه رو دید بزنم؟!!! خندید و گفت نهههه اونو حواسم نبود.
    اومدن جلو تا دوس پسرش سامان رو دیدم انگار آب یخ روم ریختن. باورم نمیشد. شاید چند ثانیه پلک نمیزدم. پاهام سست شد. سامان بود دوس پسر زمان مجردیم. شاید وقتی که ۲۱ سالم بود. ۶ سال بود که ندیده بودمش. به جز یکی دوتا از دوستای قدیمیم هیچکس خبر نداشت من با کسی به اسم سامان دوست بودم. اون موقع هیچکدوم از این آدما تو زندگیم نبودن(الی، سعید، سارا، امیر....)موقعی که با امیر ازدواج کردم جریان دوستیم با یکی از دوس پسرامو براش گفتم که چند ماهی بیشتر نبوده و از هم جدا شدیم، اما جریان سامان رو نگفتم چون خیلی قدیمی بود. نمیدونم سارا از کجا با سامان آشنا شده بود. واقعا جا خورده بودم. اونم چشمش به من افتاد و یه کمی جا خورد. اما قطعا نه به اندازه من!!
    اومدن جلو. من به سارا روبوسی کردم و سامانم با امیر دست داد. سارا گفت: سامان دوستم، اینم زوج دوسداشتنی امیر و ندا.
    امیر گفت: خوشبختم سامان جان، تعریفتو از سارا شنیده بودیم. سامان یه نگاه به من کرد ولی خیلی طبیعی انگار که اصلا منو نمیشناسه سرشو چرخوند به طرف امیر و گفت: منم خوشبختم، خوشحالم از آشناییتون.
    با سارا گرم صحبت شدیم اما اصلا نمیدونستم داره چی میگه. همش حواسم پیش سامان بود. یاد گذشته افتاده بودم. سامان عوض شده بود، قبلنا لاغرتر بود. صورتش جذابیت خاصی نداشت اما به شدت بلد بود چطوری باید رفتار کنه. زمانی که دوس پسرم بود خیلی با هم خوش میگذروندیم وتنها پسری بود که انقدر باهاش صمیمی شده بودم که کارمون به تخت خواب کشیده بود. از کون دادن بدم میوند ولی سامان حرفه ای تر از این حرفا بود که مخالفت من مانعش بشه. چون بکارت داشتم تمام رابطه هامون از عقب بود. دوستی من و سامان تو سنی بود که هر دوتامون صرفا برا تجربه با هم بودیم، به همین خاطر خیلی زود از هم جدا شدیم. سامان هم پسری نبود که مای یه دختر بشینه و میدونستم دیر یا زود میره سراغ یکی دیگه. دختر بازی رو در حد اعلا بلد بود. بعد از اون تا مدت ها تنها چیزی که دلم براش تنگ میشد مالیدنای سامان بود چون خوب بلد بود چیکار کنه لذت ببرم. اما بعد از اون فراموشش کردم. حالا سر و کله ش دوباره پیدا شده بود. خیلی راحت میتونستم تصور کنم چطور مخ سارا رو زده. برای دختر بازی مثل اون تور کردن سارا کار زیاد سختی نبود. سامان مشغول حرف زدن با امیر بود و برعکس من زیرچشمی منو نمیپایید. شاید اونم مثل من نمیخواست کسی شک کنه. به سارا گفتم: خب کلک از کجا با این پسره آشنا شدی؟ گفت: مغازه داره. یه مدت میرفتم پیشش مانتو و ... میخریدم. بعد یه مدت شماره داد و حرف زدن هامون شروع شد. گفتم: آها پس مانتوفروشی داره.
    بلند شدم و رفتم سمت الی. یهو دیدم سامان جلوم حاضر شد. خیلی استرس داشتم. یه نگاه به اطرافم انداختم ببینم امیر و سارا کجان دقیقا. سامان گفت: خانوم خانومااا...
    +خیلی خوشگل شدی. اون زمان لاغر بودی، الان چقد پر شدی. خوشحالم دوباره میبینمت.
    ×منم گفتم: مرسی، تو هم خیلی عوض شدی. ببخشید من باید برم فعلا.
    +ای بابا، میخواستم یه کم باهم حرف بزنیم. چرا در میری. گفتم یه کم از خاطرات گذشته حرف بزنیم.
    اینو که گفت تو دلم خالی شد. سامان حالا که منو پیدا کرده دیگه دست بردار نیست. ممکن بود زندگیمو به خطر بندازه.
    از کنارش رد شدم بی توجه. رفتم پیش الی. یکی دو ساعتی از مهمونی گذشت که رفتم طبقه بالا که لباسامو عوض کنم. وارد یکی از اتاقا شدم. چند ثانیه ای نگذشته بود که دیدم صدای در اومد. یکی در میزد. درو باز کردم دیدم سامانه. گفت: یه کم میخوام باهات حرف بزنم. از ترس اینکه کسی نبینه درو ول کردم که زودتر بیاد تو. درو قفل کرد. یه نگاه بهم انداخت و خندید. گفت: انصافا چیز خوبی شدی. شوهر بهت ساخته. گفتم: سامان زودتر حرفتو بزن. اگه کسی بیاد آبروی دوتامون میره.
    +من که مهم نیست برام، تو چی؟(با خنده)
    ×ببین فکر نکن من اون آدم چند سال پیشم، معلومه که برام مهمه. الانم برو بیرون قبل اینکه شوهرمو صدا کنم.
    +وااااااای چقد ترسیدم، آقاااا امیر بیاد دعوام میکنه؟!
    خواستم برم سمت در که رفت جلوی در وایساد.
    +قبلنا که زیرم میخوابیدی اخلاقت بهتر بود. یادته چقدر کیرمو دوس داشتی.
    ×خفههه شو عوضی
    +نههه دیگه نشد، بی ادبم که شدی. آقا امیرت به من بدهکاره. چون این کون رو من برات ساختم. نگا کن چه خوش فرم شده.
    اومد جلو و کنج اتاق گیرم آورد. گفت: چیه میخوای داد بزنی؟
    چسبید بهم و دستشو برد پشتم. کونمو تو دستش گرفت و گفت: هنوز همون جوریه. معلومه به امیر ندادیش. آفرین امانت دار خوبی هستی. با دستام مج دوتا دستاشو گرفتم و سعی میکردم دستاشو جدا کنم از کونم.
    نگام کرد و خندید. گفت: چیه میترسی دوباره رامم بشی؟
    لبشو آورد جلو و یه لب محکم ازم گرفت. برم گردوند سمت دیوار و از پشت بغلم کرد. دستاشو از پشت آورد و سینه هامو گرفت. شروع کرد به مالیدن. خیلی زود تونسته بود حشریم کنه. هر چقدر سعی میکردم نمیتونستم صدای نفسامو ازش پنهان کنم. همزمان شروع کرد به خوردن گردنم. کاملا شل شدم تو دستاش.
    گفت: میبینی هنوزم قلقت دستمه. من بیشتر از شوهرت سوارت شدم. دستشو برد بین پاهام و کسمو گرفت. یه کم مالیدش. صدام کاملا میلرزید. لبشو آورد کنار گوشم و گفت: این تنها چیزیه که به من ندادی. میخوامش. به هر قیمتی که شده. یه کارت از زیر شلوارم رد کرد و انداخت تو شرتم. گفت: این آدرس مغازمه. منتظرم بیای بهم سر بزنی. ازم جدا شد و از اتاق رفت بیرون. شاید ۲۰ دقیقه سر جام نشستم. واقعا حشریم کرده بود. یهو دیدم صدای در میاد. امیر بود.
    امیر همش صدام میزد....
    +ندا چیکار میکنی!!


    ادامه دارد**


    (اگه قلمم خوبه و دوست دارین ادامه شو بنویسم، لطفا لایک کنید)


    نوشته: ندا

  • 72

  • 13




  • نظرات:
    •   peymann_a
    • 1 ماه
      • 2

    • خانومای اصفهانی واس داشتن رابطه پایدار پی ام بدن


    •   peymann_a
    • 1 ماه
      • 1

    • خانومای اصفهانی واس داشتن رابطه پایدار پی ام بدن


    •   PESAR.PIR
    • 1 ماه
      • 4

    • خوب بودنگارشت.فقط بخاطرخیانت دیسلایک.بعدم ازالان معلومه قسمت بعدی میری بهش میدی


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 4

    • خیلی زود تونسته بود حشریت کنه؟ مطمعنی اصولا خودت زود حشری نمیشی و نشدی؟


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 6

    • اون لحظه که گفتی دوست پسر سابقت بود ، یاد سریالهای ترکیه ای افتادم :)


    •   kkhvfg
    • 1 ماه
      • 1

    • دنبال دوست پسر هستم
      خونمون تهران - میدون امام حسین
      سن فقط 12 تا 14 سال بهم پیام بده


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود ولی میتونم ادامه داستان رو حدس بزنم و بگم کاش خیانت نمیکردی و همه چیز رو به امیر میگفتی ؛ و از اینکه بترسی تهدیدت کنه باهاش رابطه برقرار نمیکردی ؛ من جات بودم خیانت نمیکردم و به امیر میگفتم ؛ اما ادامه داستان رو بنویس ببینیم چی میشه ؛ موفق باشی


    •   Tiara8
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامشو زود بزار


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 7

    • انسان
      دو تا زن مثل تو رو ببینه کل دخترهای دنیا از چشمش می افته.
      (ازدواج یعنی تعهد، در قلب در جریان خون و تک تک رگهای وجود.)
      دنیا نیارزد آنکس که دمی بی شرافت زید.
      تقدیم به تمام فرشته های سرزمینم که وفادار و پاکند مثل زلال آب.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه
      • 4

    • اگه موضوعشو عوض کنی بازم بنویس
      موضوع خیانت کیریه حالم ازش بهم میخوره .


    •   Mr_pouya
    • 1 ماه
      • 9

    • ادامه نمیخاد دیگه من ادامشو میگم:بالاخره تصمیمو گرفتم برم‌مغازش وقتی رفتم دعوتم کرد طبقه بالای مغاره خیلی خوب بلد بود حشریم کنه(کاربر سعی دارد جنده بودن خود را پنهان‌کند)و ۳بار منو‌کرد کیرشداز شوهرک بزرگ تر‌بود و واقعا همچبن لذتی نبرده بودم تاحالا ازون‌موقع تا الان بهش میدم خواستین از دادنام بازم مینویسم بای


    •   Everything12
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود! طولش بده


    •   tubam98
    • 1 ماه
      • 1

    • زودتر قسمت بعدی رو بذار


    •   amirmiserable
    • 1 ماه
      • 0

    • آخخخ کاش اونجا جرت میداد


    •   Ebi.chocholkhor
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانتو باور میکنم‌ و حستو !!
      خانمها هیییییچوقت نمیتونند مردی رو که دوستش داشتند و از روی میل بهش دادن رو فراموش کنند و اگه پیش بیاد دوباره پیداش کنند ۱۰۰در۱۰۰۰ دوباره زیر دوست پسر قبل ازدواجشون میخوابند


      خانمها اگه شوهر هم داشتته باشند اون هم از نوع عالیش!!!! بازهم دوست پسر یه چیزه دیگه هست براشون


    •   soft sex
    • 1 ماه
      • 2

    • مستر چوچول خور
      کاری به نظریات کسشعرت ندارم
      ولی از منظر ریاضی وقتی بخوای بگی یه چیزی قطعیت بسیار زیادی داره و غلو کنی باید بگی ۱۰۰۰ در ۱۰۰ نه برعکس
      ۱۰۰ در ۱۰۰۰ دقیقا میلادی ده درصد احتمال اتفاق پیشامدن هستش
      پیروز باشی
      یکمی هم ریاضی یاد بگیر


    •   soft sex
    • 1 ماه
      • 1

    • *دقیقا مساوی


    •   senator27
    • 1 ماه
      • 1

    • دوست پسر زنمم اسمش سامان بود??


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 6

    • خوش قلم


      قلمت خوب بود، یک جورایی هم پسرونه بودو دقیقا احساس یک زن را بیان نکردی، ولی داستانت کیری بود، شاشیدم توی قلمت و مخت که جنده‌گانه می‌نویسی. تو که زود شل میشی و کون و کس رو میدی هوا دیگه چه مرضی داشتی که ازدواج کردی؟ شاشیدم توی عقدنامه‌تون.


      ها کـُکا


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 5

    • خوش قلم


      قلمت خوب بود، یک جورایی هم پسرونه بودو دقیقا احساس یک زن را بیان نکردی، ولی داستانت کیری بود، شاشیدم توی قلمت و مخت که جنده‌گانه می‌نویسی. تو که زود شل میشی و کون و کس رو میدی هوا دیگه چه مرضی داشتی که ازدواج کردی؟ شاشیدم توی عقدنامه‌تون.


      ها کـُکا


    •   Cnamd
    • 1 ماه
      • 2

    • واقعا خوب نوشتی دسخوش. بعد چن وقت یه داستان درست حسابی آپلود شد


    •   shureshy
    • 4 هفته
      • 0

    • عالی بود نمیدونم چطوری ندیده بودم این داستان و الان دارم کامنت لایک ۵۳


    •   الهه.ی.آتش
    • 4 هفته
      • 1

    • بی غیرتی امیر و بوی خیانت تو داستانت حال آدمو بهم میزد ننویس خواهشا


    •   پسر کلفت
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • اوووف
      چه داستانی
      بقیشو بنویس ببینیم چجور‌ کوس و کونت و گایید
      جووون


    •   vahidn96
    • 3 هفته
      • 0

    • نمی دونم چی بگم ، ولی آدما خیلی ضعیفن فوری رام میشن


    •   Shahvar54
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
      فقط لطفا سریعتر .


    •   30parham30
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • واس چی نوشتی کسی بفهمه چی


    •   Eros
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ولشون كن اينا رو. بنويس عزيز من بنويس.


    •   vertigo3345
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ادامه نده دیگه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو